( غیبت غیر موجه ) !!

می بینی که همین اطراف می پلکم .!!
شاید کنار دریا مثلاً .
شاید به جنگلی پر از افرا های بلند و بهشتی ، زیر درخت سدر خوابم ربوده بود .
شاید خسته بودم از رنجه دسایس زاهد .... خسته بودم از آنچه بارها نوشتم و تو بی توجه به آن سرود یاد مستان سر دادی .
دریا ، آخرین نقطه ای است که هنوز جاشویان بر آن ( شروه فایز ) می خوانند و تو را می ربایند از خودت .
دریایی بودم در این چند هفته .
گیج و خسته ، و به حکایت کشتی شکستگان و وزش باد شرطه بر مخمل شط ، دلخوش .
باری ..... تبلیغات انتخاباتی که شروع شد ، دیدم که اپوزیسیون به زایش افتاده .... سر به سودا که نداشت هیچ ، تازه می خواست همان اراجیفی را لقلقه کند که سی سال است کرده و قصه ای را از نو بخواند که دیری است گوشی برای شنیدنش منتظر نیست . لااقل در این جماعت داخله که من می شناسم ....
و چقدر نوشتم در این چند سال که : حضرت ؟ عقب مانده ایم ..... اینجا مردم تو را نمی باورند ( ؟! ) ...... و لذا چنین شد که همراه با الیم شدن این قلب پیزوری ، بارم را کشیدم تا کومه ای کنار خزر . آنجا که من بودم و شیشه های مدام شراب و فکری که به دریا ختم می شد . فارغ از همه چیز اما نه چندان بی خیال .
می خواستم برای یکبار ، خود از میان بر گیرم تا چشم ها با هم تلاقی کنند . و حضرات بدانند در کجای کارند . و به جای لعابکاری عین حقیقت را درک نمایند .
..... و مردم ، کسانی که از ایشان چگوارا و اصحاب دربار و سینه چاکان سلطنت در مخیله ساخته بودیم همین ها هستند . همین مردم که می بینید بر پهنۀ خیابان چگونه خود را اثبات می کنند . از احمدی نژاد حکمت ناموس پرستی می خواهند ، از میر حسین قدری آزادی ، از کروبی ، عبور از خط قرمز و از رضایی ، برکت یک لقمه نان در پوشش فدرالیسم قطبی و صنعتی .!
و من شراب می خوردم در کنار دریا و به ریش خود و این قلم می خندیدم .
حالا کجاست آن نطر بوقی که می گفت : این انتخابات رفراندوم عدم مقبولیت نظام است ؟
کجاست آن حضرتی که می گفت: فاصله طبقاتی باعث گسست نظام شده ؟
کجاست آن دیگری که اطلاعیه داد و گفت : رضا پهلوی پا به ماه زاییدن است در این انتخابات ؟
خب حالا می گویی این طفل بی پدر را چه کنیم ؟ از کدام سفارت خانه برایش شناسنامه بگیریم ؟ هان ؟
وقتی که این قلم فریاد می کرد و می نوشت که دور مانده ایم ار دماغ و فهم مردم . وقتی می گریست و می نوشت با جدا شدن از خلق ، دودمانمان بر باد است . وقتی می نوشت دوربین شما در خوش حالت ترین وضع بر چشمی احول و دوبین استوار شده . وقتی می گفت : شما این مردم را نمی شناسید و از آنها دور مانده اید ، معنی اش همین اوضاعی است که می بینید .
دیشب وقتی سوار آن مینی بوس لکنتی به شهر باز می گشتم ، در صندلی جلو ، دو نوجوان ، سیاست مرور می کردند . یکی طرفدار احمدی نژاد و دیگری سخت میر حسینی ..... در تمام طول راه ، نشنیدم که محور بحث آن دو ، از این محاط خارج گردد . نه اپوزیسیونی در کار بود و نه دلار های سبز آمریکایی در جیبشان ..... و چندان مستدل می گفتند و می شنیدند که ذهنم رفت به شعر آن رند عارف :
عشق هایی کز پی رنگی بوَد
عشق نبَوَد ، عاقبت ننگی بوَد
باری ، ..... باید در تفسیر عشق و در حدیث عاشقی ِ به خلق ، احتجاجی دوباره کرد . باید لیلی را نه از چشم مجنون ِ خود ، که با چشم عقل جمعی نگریست تا لااقل ( رنگی و ننگی ) نشویم .این را برای همه می نویسم و اول به خودم ، در همین مینی بوسی که مرا باز می گرداند .
ما با رژیم درگیریم ، این درست .... اما زبان این مردم را هم نمی فهمیم . همین ....

