تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار
 

( طنز روز هفتم ) !!

 

فخر آور آمد پائین !!

 

 تلفن زنگ زد . گوشی را که برداشتم ، کسی گفت  :

 - فکرمیکنی به چه علتی امیر عباس فخرآور مجبور شد مطلبی که در وبلاگش ودر باره احمد رضا بهارلو     نوشته بود را یواشکی حذف کند ؟

گفتم : به یک دلیل روشن .

پرسید : کدام دلیل ؟

گفتم : همانطوریکه در پست (امیر عباس فخر آور و شکار بهارلو _ در همین وبلاگ ) توضیح دادم فخرآوردوست ندارد زیاد بالای درخت بماند !! ، کافی است اشاره ای به او بکنی تا با پای خودش بیاید پائین !!

گفت : فرمایش شما درست ، فرمایش شما متین ، اما راستی وقتی آمد پائین چه اتفاقی افتاد ؟

خندیدم و گوشی را گذاشتم .

............

 

2

اینها هم آمدند پا ئین !!

 

( در سایت سلام دمکرات ببینید )

در پی اجرای طرح جمع آوری اراذل و اوباش و تخریب منازل و محل تجمع معتادان توسط نیروی انتظامی ، محفل سلام دمکرات تعطیل و تخریب شد .

سر دسته این محفل ، در اطلاعیه ای که در سایت مذکور منتشر نمود آورده است :

 ( خیلی شعی کردیم ضمن اشتفاده اژ مهمات جمع آوری شده ( !! ) و کمک مراکژ خارجی و پشتیبانی مالی آنها ، کارگران ژاهان را متحد و  خودمان هم حال و هولی بکنیم ، اما متاشفانه عوامل اشتکبار ژاهانی به سر کردگی نیروی انتژامی ، ما را ناکام گژاشتند و از پیشرفت ما ژلوگیری کردند ) .

 

بقرار اطلاع ، تعدادی از اعضاء محفل مذکور در نظر دارند سنگ سیاهی از جنس شرم ( !! ) را بعنوان بنای یادبود در آنجا نصب نمایند . 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:56 |
 

( سرنای سیاسی )!!

 

۱- سخنان دکتر احمدی نژاد در باره جنایات رژیم صهیونیستی در اجلاس ژنو ، با اعتراض بسیاری از نمایندگان کشور های عضو مواجه ودر نتیجه جلسه سخنرانی را ترک کردند .

 

2 – اجلاس بررسی کیفرخواست جنایتکاران صهیونیست با حضور دویست نفر از شخصیت های قضایی کشور های اسلامی ، در تهران آغاز بکار کرد .

 

---- آهای  آقای متکی ....    بپر اون در رو پیش کن ، تا اینها هم در نرفتند  !!! ( آره بابام جان ) .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:39 |
 

 

( حضور سبز )!!

 

در این غربت فصول ،

وقتی که هیچ سالی نمی بارد ،

و خشکسالی بیداد می کند

فقط تو مانده ای ،

ای همیشه سبز

ای بی رگ ترین سبزی دنیا _

 

تناسب پر معمایی ست ،

خریدن تو و فروش من ،

صد تومان..

 

بیا دو باره زخمهامان را نمک بزنیم ..

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 11:37 |

 

 (تصویر روز هفتم ) !!

 

تبریک ادولف هیتلر به رضا قلدر 

بمناسبت عید نوروز

 

....کندهمجنس با همجنس  

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه ششم فروردین 1388 و ساعت 10:23 |

 

 علیرضا میبدی :(مصدق یک ملی گرا بود) !!

 

آنانی که به فراموشی لحظات عمر معتادنند و دایما در سرگردانی توجیه شده رویا و واقعیت دور خود می پلکند ،دردی عظیم دارندکه با هیچ نسخه ای مداوا نمی شود .

اینگونه آدمها گر چه هر روز در مراسم تدفین باور های خود به سوگ می نشینند اما باز هم در کمال حماقت می کوشند پاییز ذهن شان را با رویای دیگری گره بزنند شاید بهاری بیایید، شاهی و درباری زنده شود و برکتی ببارد .

حرفهایی که علیرضا میبدی ، این قصه گوی لچک به سر درباری، قصد داشت در بزرگداشت شاه مدفون بسراید ،چندان در نظر اهل تاریخ مسخره آمد که جز کوتاهی ذهن این شبه روشنفکر درباری و ملیجک کراواتی ،نتیجه دیگری نداشت .

تازه ترین اظهار نظر وی باز می گردد به برنامه دیشب ایشان ( سه شنبه شب ) که ناچار شد پرده ها را پس بزند و بعد از آن چرندیاتی که سر هم کرده بود ، بالاخره بپذیرد که مصدق ،این راد مرد تاریخ ، نه یک عنصر وابسته ،که یک انسان وطن پرست ملی گرا بوده است . ( عجب کشفی !!) . اما ، ازآنجاییکه ملاحظه کرد با ذکر این واقعیت ، همه آنچه تاکنون بافته نقش بر آب خواهد شد ، بلافاصله حرفش را پیچاند و گفت :( البته در کنار محمد رضا !! ) .

 

باری ، آدمهای دو پاره چنین اند که می بینید ......سرگردان ....گیج و گول....و نمی دانند با گفته های خود چه کنند . ..پس چون مرغکی بیعار ، به هر شاخه یک نغمه می خوانند و برای توجیه خود هزار وصله ناجور بهم می چسبانند .

ایشان در برنامه تبلیغاتی خود سعی بسیاری کرد تا ثروت ، ارزانی ، و ثبات دوران پهلوی را به رخ بکشد و با یاد اوری چلوکباب دو تومانی  و کلفت بنگلادشی ، مظاهر تمدن شاهنشاهی را با این وسمه جات بیاراید ، اما غافل بود که اصلآ مشروعیت رژیمی که با کودتای کرومیت روزولت بر سر کار آمد ، برای مردم زیر سئوال است. چرا که نسل گذشته  به چشم خود دید در شهریور 20 چگونه فرزند رضا قلدر را قدرت های خارجی که نیرو به تهران آورده بودند بر تخت نشاندند . شاهی که هرگز انتخاب مردم نبود .

اما به یاد آورید آن تکریم و تجلیلی راکه مردم در اولین سالگرد در گذشت مصدق، بعد از سقوط شاه انجام داد . چنانکه تا آن زمان برای هیچ رجل سیاسی انجام نداده بود .....چرا ؟ زیرا مصدق را یک انسان ملی گرا می دانستند که همواره بر سر حقوق مردم با غاصبان ( بخوان شاه و دربار )در جنگ بود .

 

طرفه آنکه دکتر محمد مصدق و محمدرضا از نظر واقعیت های تاریخی هیچ تشابهی در مراتب فکری با یکدیگر نداشتند چه برسد به موضوع ملی گرایی........

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 13:13 |
 

( پیام باراک اوباما ) !!

عید شما مبارک

پیام نوروزی باراک اوباما که در آمد ، عده ای از ایرانیان مانده در غربت چنان دست افشانی کردند که انگار تمام مصائب دنیا ختم به خیر شده و دیگر ملالی نمانده جز اعلام ساعت بازگشت به وطن و خواندن سرود ( ای ایران ) در میدان آزادی !!

می خواهم از ظریفۀ این اشتیاق راهی بگشایم به دل هموطنان غربت زده ام ..... همانها که علیرغم گذشت سی سال ، هنوز دل در گروی اصل خویش دارند و پی جوی وصل خویشند.

 

اما در این سی سال چه گذشت بر آنها ؟..... آنهایی که هنگام فرار از این مثلاً مرز پر گهر حاضر شدند به پوست بره در آیند و خطر به جان بخرند. آنهایی که بمحض ورود به خاک آمریکا شناسنامه سوزاندند تا هرگز ( ایرانی ) خوانده نشوند. ..... در واقع آنها از چیزی می گریختند که در شناسنامه ها نبود. در دل بود ، می شد شناسنامه را سوزاند ، اما چه باید می کردند با دل.

در این سی سال ، نه تماشای عجایب دنیای غرب ، نه سق زدن به ساندویچ های مک دونالد و نه حتی غلت در سکس و بطرهای ( وات 69 ) نتوانست این ( حس مرموز ) را از دلشان بزداید و آنها را رها کند.

 

بسیاری از این جماعت را می شناسم که در طول این سی سال ، و برای فرار از آن ( منی ) که جدا نمی شد حاضر شدند همه چیزشان را به داو بگذارند. حاضر شدند برای نشان دادن ارتفاع غرب زدگی خود ، اجازه دهند آن لندهور آمریکایی دست دخترشان را بگیرد و برای هفته ای ..... حاضر شدند برای کسب دو دلار درآمد بیشتر هزار خفت آن کارفرمای آمریکایی را به جان بخرند و دم نزنند ...... اما دریغ از آن حس مرموز و خواهنده که دمی رهایشان نکرد.

 

در این سی سال ، مرد غربت زده ایرانی هر چه که زد به در بسته خورد. حرفش ناشنوا ماند. قدم هایش موج برداشت. آن حس مرموز ( اشک ) شد و نیمه شب از چشمش بارید. زندگیش فنا شد. و آن ( من ِ ) پنهان ، که اتفاقاً لبخند گرمی هم داشت در جانش بیشتر آتش گرفت.

 

پس پیام نوروزی اوباما اگر چه حرفی برای ایرانیان داخل نداشت و به پشیزی گرفته نشد اما برای آن غربت نشین ، نقطۀ امیدی است و پیوستن به اصلی که مفقود مانده است .... دلش خوش باد

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 12:54 |
 

(روزعید)!!

 

 مثل این دو سه هفته ، بعد از نماز صبح راه افتاده بود.

مرد گفته بود : کجا می ری...تعطیله ...عیده....

و پیرزن باز گفته بود: دلم طاقتش نیست .گاسم امروز آزادش کردن.

- میگم تعطیله زن . چرا عذاب میدی؟

 

پیرزن راه را می شناخت و می دانست باید 6 صبح ایستگاه باشد . برود میدان راه آهن ، بعد برود آزادی ، سوار اتوبوس خط 412 برود تا میدان کاج و از آنجا با تاکسی عبوری خود را برساند به جلوی زندان ، قیافه اش برای راننده خط 412 آشنا بود .... پیرزن دعایش کرده بود .

 

باز هم بی هیچ شکوه و ناله ای خود را از پله های جلوی زندان بالا کشید و در زد .

- خدا کنه به رحم اومده باشن .خب کاری نکرده بچه م .جرمی نکرده (در دلش گفت ).

 

دریچه ای که در قاب در تعبیه شده بود کنار رفت .

مامور گفت: بازم تویی مادر ؟...تعطیله ....بعد از سیزده...و دریچه را بست.

- اوووه ، حالا کو تا سیزده (در دلش گفت پیرزن ).

 

برگشت ، خیابان خلوت بود . آسمان صاف صاف بود و پنجه خورشید داشت بالا می آمد. یک دسته کلاغ قیق کشان از سر سیم های خار دار به سمت درختان داخل زندان رفتند...رو به آسمان کرد و آهی کشید ...ماموری بالای برج داشت بیخودی سوت می زد .

پاهای پیرزن باد کرده بود . ورم داشت . وقتی قدم از قدم بر می داشت انگاری یک وزنه صد کیلویی به پایش بسته باشند لنگ می زد .

- یا علی . فقط خودت . (در دلش گفت ).

دلش ضعف می رفت یاد آبنباتی افتاد که دیروز از سفره ابوالفضل برداشته بود و به نیت فرزندش بسته بود پر چارقدش .

- یعنی عید به بچه م شیرینی می دن؟ (با خودش فکر کرده بود).

دلش نیامد در دهان بگذارد .

2

راهرویی که سلولها را به اتاق بازجویی وصل می کرد چراغانی سکوت بود . یادش به سفره هفت سین پارسال افتاد . کنار مهدی نشسته بود . روبروی پدر . مادر داشت در آشپزخانه اسپند دود می کرد . مردی داشت از تلویزیون تبریک می گفت . چشمش به ماهی تنگ مانده بود . خوش می رقصید .

 3

بازجو رو به شمال می راند . لنگرود ...مادرش خواسته بود که تعطیلات بیایند لنگرود . پشت تلفن گفته بود : دلم برای نوه ام تنگ شده (و بعد با مهربانی سفارش کرده بود ): مادر ، جاده ها شلوغ است . مواظب باش ...

بعد از نماز صبح راه افتاده بودند . فاطمه در بغل مادرش خوابیده بود . سه ساعت راه باقی بود . پایش را روی پدال گاز فشار داد . چقدر دلش برای رسیدن و دیدن مادر تنگ شده بود . خیلی دوست داشت زودتر می رسید و اتومبیل جدیدش را به مادر نشان می داد . پز می داد ... حالا او داشت (سربازجو) می شد . گفته بودند بعد از تعطیلات حکمت را می زنیم ... چه کیفی می کرد .

در لنگرود . در خیابان امام خمینی . در پلاک 15 ، مادری داشت تسبیح می گرداند و زیر لب ورد می خواند تا سفر فرزندش بی خطر باشد : خدایا هیچ مادری را دلشکسته نکن در این روز عید . یا رب العا لمین .

  4

یک کارت دانشجویی کنار سفره هفت سینی بود که هیچکس پایش نبود . پدر داشت در حیاط سیگار می کشید . مهدی در خواب بعد از ظهر مانده بود . پیرزن هنوز به خانه نرسیده بود . سال که تحویل شد ماهی قرمز کوچک در تنگ باد کرده بود . جم نمی خورد ...

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه یکم فروردین 1388 و ساعت 12:33 |
 

( گرا ) !!

29 اسفند ماه سالروز ملی شدن صنعت نفت بدست دکتر محمد مصدق مبارک باد.

..... مصدق در مجلس شورای ملی حاضر به سوگند وفاداری به رضا شاه نشد زیرا او را  غاصب می دانست ..... وی در بخشی از نطق خود گفت : ( هم شاه ، هم رئیس الوزرا ، هم وزیر جنگ و هم فرماندۀ کل قوا ، چنین حکومتی در زنگبار هم نیست . اگر مرا سر ببرید و قطعه قطعه کنید به این حکومت رای نمی دهم ) .

(ص 227 – کتاب خاطرات و تالمات مصدق )

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 8:51 |
 

(دکتر زرافشان و حرفی که باد با خود برد )!!

آنقدر که من می دانم ، استاد دکتر زرافشان از خیلی پیش تر ها در کوچۀ ابری تردید مانده بود . حتی پیش تر از آنکه چمدان ببندد ... نه این که فکر کنید مثلاً به نقطه انجماد فریاد رسیده باشد ، خیر ..... اما می دانست حنجرۀ زمستانی دستگاه آنقدر علیل و مریض مانده که سُرایش کلماتی از جنس طبیعت و سبزی هم برایش حکم ویروس را خواهد داشت !!

پس ، اگر در آخرین لحظه ، از سفرش ممانعت شد ملالی نیست. او به این نرفتن ها عادت دارد !!

 

دکتر ماند ، اما پیام او را باد با خود برد. پیامی گویاتر از صد سخنرانی و فاش تر از آنچه که می توانست در باب مرگ صنوبرها و به گِل نشستن کارون یا آلودگی هسته ای آب خلیج به گوش جهانیان برساند.

دکتر زرافشان با ابهامی که در جلوگیری از سفرش مطرح کرد ، از مرگ آزادی سخن ها گفت. و به همین سادگی پیام داد : با خبر باشید از حقیقتی که پشت این دیوار ها جان می دهد و با گوشۀ چشم اشاره ای کرد به کُند و زنجیری که سی سال است به پایش بسته اند.

 

باری .... نرفتن زرافشان خود نوعی رفتن بود و نشان دادن اینکه در عصر حجر ( ایران امروز !! ) گاهی می توان با دود هم پیام فرستاد و خشک سوزی وطن را به گوش اهالی ییلاقی رساند.

زرافشان این بار از پشت ضربدری که فکر می کردند بر لبانش دوخته اند فریاد زد و گفت : ببینید فانوس های سرد نابینا چگونه به غربت نزدیک می شوند و صبح تا کجا نزدیک شده است...... و این همان پیامی است که حکومت همواره از تکرار آن ترسیده و می ترسد.

 

پیام دکتر زرافشان ضبط تاریخ شد . و من چنین خواندمش که نوشتم .

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 و ساعت 19:13 |
 

 (علیرضا میبدی وچلو کباب ایرانی)!!

 

 در خانه تنها بو دم . تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم و گفتم:

 بفرمایید.... با کی کار دارید؟

گفت : با خود جنابعالی. می خواستم بپرسم این علیرضا میبدی چی میگه؟

گففتم: چطور ؟

گفت: آخه میگه: در  دوران شاه مدفون چلوکباب دو تومن بوده و چلو خورش پانزده زار.

گفتم : ببینم پدر جان . قصد جوسازی که نداری ؟

گفت: خیر .

گفتم: طرفدار لنین هم که نیستی ؟

گفت: به جان مادرم ، خیر.

گفتم: قصد تسویه حساب شخصی هم که نداری؟

گفت: نه آقا....

گفتم: طرفدار جمهوری اسلامی هم که نیستی؟

گفت: خیر.....

گفتم: کارمند سفارت سابق انگلیس هم که نبودی؟

گفت: استغفرالله. چه حرفها می زنید.

گفتم: روشنفکر چی؟ هستی یا نیستی؟

گفت: نیستم.

گفتم:عضو جنبش( ما هستیم) که ....

گفت: نه بخدا.....

گفتم: پس پدر جان ، چه مرگت شده که این همه کانال های لوس آنجلسی را ول کردی و نشسته ای اراجیف علیرضا میبدی را گوش می کنی؟.... تازه حالا گوش هم دادی بسیار خوب. چرا به من زنگ می زنی ؟ خب یه خودشان زنگ بزن.

گفت: آخه تلفن آنها یکطرفه است.... فقط افراد به خصوصی می تونن زنگ بزنند.

گفتم : حالا چه کاری از من بر می آید ؟

گفت: هیچی...  فقط سوالم را جواب بده.

گفتم: ببینم ..... چلو کباب دو تومنی و چلو خورش پانزده زاری را علیرضا میبدی کوفت کرده آنوقت بنده باید جوابگو باشم؟

گفت: بالاخره جواب می دهید یا نه ؟

گفتم: پس لطفاً از گوشی تلفن فاصله بگیر و صبر کن بروم روی این چارپایه.

گفت: چشم.

گوشی تلفن دستمان بود. روی چارپایه هم که ایستاده بودیم. کسی هم در خانه نبود که از صدای رعدآسای ما بترسد . بنابراین مثل مرحوم شریف امامی ، باد را انداختیم پس صدایمان و هوار زدیم :

    - پدر جان .... در زمان محمد رضا ، چنان کشاورزی و دامداری و تولید ملی کشور را بر باد داده بودند که اجباراً نفت را مجانی می دادند به تایلند و برنج کپک زده وارد می کردند. نفت مجانی می دادند به استرالیا و گوشت یخی می آوردند. می دادند به بنگلادش و آشپز می آوردند .... که چه بشود ؟ که یک دست چلو کباب (ایرانی !! ) و خوراک ( ملی !! ) درست کنند و به خورد امثال علیرضا میبدی بدهند تا پروار شود و سی سال بعد که آبها از آسیاب افتاد اسم این ریده مانی که به تولید ملی زده شد را بگذارد سند افتخار ...... بگذارد سند رو سفیدی رژیم شاه در بخش اقتصادی ..... مگر نشنیدی که هویدا در یک برنامه تلویزیونی و در برابر چشم 50 کرور ایرانی با افتخار گفت : ما کشاورزی می خواهیم چه کنیم . دامداری به چه دردمان می خورد ....

این ها را چرا نمی گوید این آقایی که از تولید ملی زمان شاه عروتیز می کند .... هان ؟!!

 

از چارپایه آمدیم پایین .... اما هر چه گفتیم الو ..... طرف جواب نداد . گویا از غرش صدای ببرآسای ما زهره اش ترکیده بود.

 

باری .... کسی آن اطراف نبود که برایمان کف بزند و هورا بکشد تا ما هم در جوابش بگوییم : ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش .... و الاخر .

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 و ساعت 14:42 |

 

( میرحسین موسوی آمد) !!!

 

بفرما .... این هم از میرحسین موسوی .... بلاخره آمد .

دیشب وقبل ازآنکه سایر خبرگذاری ها فرصت یابند خبرورود رسمی آقای موسوی به عرصه انتخابات را اعلام    نمایند ، ( بی بی سی ) لندن بیانیه اش را هم در بوق کرد وبه آن دمید ..... یعنی اینکه جماعت بداند که منبعد لندنی ها نقش همان رسانه ای را بازی می کنند که جناب میرحسین همیشه درآرزویش بود وعلت عدم علاقه مندی به شرکت در انتخابات پیشین را در نبود چنین ابزاری اعلام کرده بود .

البته بنده قبلا" شرح ماجرا را در همین وبلاگ وزیر عنوان ( خاتمی ، میر حسین و بی بی سی ) آورده وحدس اش را زده بودم .... وبگذریم .

 

حالا باید دید برآیند این حضور در ترکیب وآرایش کاندیداها چه تغییراتی را باعث خواهد شد .

 

الف) برای بخشی از جناح راست سنتی ( بازاریان ) ، خبر حضور میرحسین درست مثل آن است که حجره داران تیمچه حاجب الدوله یک روز صبح که دکان می گشایند ناگهان  با سوپرمارکت لوکسی مواجه شوند که در بغل حجره آنها روییده. آن هم سوپرمارکتی پر از اجناس کوپنی ومفت بلاش .... مسلما" عصبیت حاج آقاها که عمری حلقوم مردم به بند تنبانشان بسته بود آنقدر جدی خواهد بود که سراسیمه در پستوی حجره موتلفه جمع شوند وبا برآوردن فریاد ( وا اسلاما ) خواب از سر ماموت ها برگیرند . بلکه برای این ( معضل ) چاره ای بیندیشند . از طرفی از همین امروز وفردا شاهد خواهیم بود که باز در مذمت عملکرد  موسوی در دوران نخست وزیری ( دهه60 ) نامه های 99 نفری روی کاغذهای گلاسه ومحتشم به این سوی وآنسوی کشور روان شود ونکات پنهان آن دوران ( خبیث !!! ) مجددا" به زیور طبع آراسته گردد ، بلکه میرحسین تاب از کف بدهد و ( رضیا به رضاء الله ) برود پی کارش .... مخصوصا" که ارباب اخوان بازاری ، ( شیخ محمد یزدی ) در این چند روز حال خوشی ندارد و پس از شکست دیروز در تصدی ریاست خبرگان رهبری ، خبر ورود میرحسین حکم کبریت به بشکه باروت را برایش خواهد داشت ....     می گویند همین غیض ، پیرمرد  را به وضعی برده که حتی نماز صبح امروزش را هم ( شکسته !!! ) خوانده تا      بی فوت وقت بتواند پای تلفن بنشیند وجامعه روحانیت تهران را برای ( عارضه مهمی که پیش آمده ) به خانه دعوت نماید .

 

ب) اما چه بگویم از چپ سنتی که از دیشب روبه دیوار مانده است .... حالا چه کند با خاتمی ؟ ..... و خبر آخر اینکه قرار است همین غروب پنچشنبه در قم دور هم جمع شوند بلکه با انجام یک عمل جراحی کامل بتوانند جنازه روبه احتضار ( اصلاحات ) را دوباره احیاء نمایند . البته کروبی پیش پیش پیام داده که اگر بیایم ، باید با تیغ خودم ببرم والا برای من مرده وزنده ( فیل اصلاحات ) یک قیمت دارد !!! دیگر اینکه مدعوجلسه خاتمی است که تا ساعتی بعد از نیمه شب گذشته وپس از صحبت کوتاهی که با میرحسین انجام داد ، دوره افتاد وبزرگان مجمع را به جلسه ای فوری دعوت نمود والبته قولهائی هم گرفت ....

 

پ) اما بقیه اصولگرایان چه می شوند ؟ آنها به بازی خود مشغولند وبرهمان مداری دایره  می زنند که در مطلب  ( خاتمی یک محلل است ) نشانی اش را دادم .... امروز صبح یکی از آنها در سرمقاله ای اوضاع اصلاح طلبان را چنین مضمون کرد : آشپز که سه تا شد ، آش .....

 

طرفه آنکه می پرسم : وقتی که رژیم با تردستی توانسته ویترینی با این تنوع ( از احمدی نژاد پوپولیست بگیرو بیا تا کروبی ایلیاتی وخاتمی نسل سومی ومیرحسین واسط  العقد ) برای خوراندن به ذهن مردم مهیا نماید ، پس  آن بخش از اپوزیسیون که قصد داشت با بالا کشیدن فتیله ( شعله ) سعدی ، مثلا" نمایشی در حد همین بنجل جات عرضه کند چه باید بکند؟ برود کشک اش را بسابد ؟ ..... اینطور که نمی شود ..........

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 18:35 |

 

 ( 8 مارس، روز زن ) !!

 

پلک زد. آفتاب افتاده بود به پنجره. تیغه های نور چشمش را زد. پلک ها را گذاشت روی هم و سرش را برد زیر پتو. بوی ادوکلن مرد غریبه پیچیده بود به پتو. چندش اش شد. می خواست آه بکشد. نتوانست.

چقدر بدنش کوفته بود ( غلت زد ).

صدای نفس های حوریه که شبیه ناله بود دلش را لرزاند. دیشب با گریه خوابیده بود. " بمیرد برایت مادر".

پتو را کنار زد و به چهره معصوم دخترک خیره ماند. خواست آه بکشد. نتوانست. " بمیرد برایت مادر".
( در دلش گفت ).

دیشب مرد غریبه گفته بود: تو با من باش هر چه بخواهی برایت می خرم و دست برده بود از جیب اش یک گردن بند طلا درآورده بود. سهلان گریسته بود. فقط گریسته بود.

صدای خرناس مجید از آن طرف اتاق می آمد. بوی تند افیون زد زیر دماغش. خواست بلند شود. نتوانست. تمام تن اش درد می کرد. به ساعت نگاه کرد. هشت بود. قنداق حوریه بوی شاش می داد.

یاد دیشب افتاد...

 

از عصر، مجید این پا و آن پا می کرد و مثل مرغ سرکنده پرپر می زد. غروب که شد ذغال ها را روشن کرد. پرسید: شام آماده کردی. مهمان داریم آ ... سهلان باز لرزیده بود و با سر جواب داده بود. مجید گفته بود: خوبه ... خوبه.

اعتراض سهلان فقط همین بود. اینکه جوابش را ندهد و بچپد کنج اتاق و آرام آرام اشک بریزد. فقط همین. حتی طوری گریه می کرد که صدای ناله اش بلند نشود.

 

از مرگ مادر به بعد دیگر خوشی ندیده بود سهلان. مادر که مرد و پدر که بیکار شد روزگارش همین شد که حالا هست. پدر هم تریاکی بود و همیشه خدا مهمان داشت. مهمان؟!... وای از آن همه نگاه حیز ... پدر که کیفور می شد و می رفت به چرت. چه تاپ تاپی می کرد دل سهلان. چه می ترسید سهلان. مگر چند سالش بود؟ هفده سال ...

آن وقت ها هم وقتی می ترسید، وقتی دلش می گرفت، می رفت گوشه اتاق و آرام آرام می گریست.
می گریخت از آن همه نگاه حیز که مثل گرگ گرسنه دنبالش می کردند.

مجید یکی از آن دوستان پا منقلی پدر بود. چنان با گشاده دستی پیرمرد را پیچاند که بقیه کنار رفتند. می آمد تریاکش را می کشید، پولی هم به پیر مرد می داد و می رفت.

تا شبی که پدر، سهلان را صدا کرد و گفت: مجید تو را می خواهد. آدم با معرفتی است. برایت اینها را آورده و دست اش را دراز کرد. در مشت پدر چند النگو بود و یک سینه ریز ...

سهلان که اعتراض نمی دانست. با خودش فکر کرد هر جهنمی که بروم بهتر از این خراب شده است.

 

دو شب بعد، مجید با مادرش آمد. مادر گفت مراسم بی مراسم. سهلان گفت: چه اشکالی داره. انشاءلله بعداً. فردایش رفتند محضر. سهلان دلش شاد بود. چه می دانست آن دختر هفده ساله؟.

 

مجید پدر نداشت. با مادرش زندگی می کرد. سهلان رفت خانه آنها. یکی از سه اتاق مال آنها شد. هر روز جاروب می کرد تا اتاق تمیز باشد و منتظر می ماند تا مجید از کار بیاید. کارگر حفاری بود. قراردادی.

روزهای اول، مجید او را می برد خیابان سی متری و برایش از ( خوش نظر ) ساندویچ کالباس می خرید. با نوشابه. چقدر احساس راحتی می کرد سهلان وقتی شانه به شانه مجید راه می رفت. فکر می کرد همه او را نگاه می کنند. با آنکه چادر را به سختی دور خودش می پیچید اما انگاری لخت بود. تا مجید لحظه ای از او دور می شد هر جوانی به او می رسید مات نگاهش می کرد. چهره اش نازک بود. با چشمانی سیاه مثل ذغال و پوستی سفید و براق. گاهی لوندی اش گل می کرد و دسته ای از خرمن موهای شرابی اش را می آورد بیرون از شیله. جذاب تر می شد. رنگ ماتیک اش انتخاب مجید بود. آنقدر سرخ که خجالت می کشید. چه فایده که اعتراض می کرد. مجید این طور دوست داشت.

اغلب شب ها مجید تریاک می کشید و چند پکی هم مادر می زد. بعد که کیفور می شد می رفتند به اتاق خودشان. آتش مجید خیلی تند بود و سهلان در هوای نفس های دود زده مجید احساس زندگی می کرد. مگر او چه دیده بود از جوانی جز بی پناهی ... پناه مجید دلچسب بود.

یک سال طول نکشید که مادر مرد و مجید بیکار شد. حوریه به دنیا آمد.

خانه را فروختند و پولش به سال نکشیده خرج دود و تریاک شد. در امانیه اجاره نشین شدند. صاحبخانه طبقه بالا بود و آنها پایین. سهلان از نگاه مرد همسایه می ترسید حتی چند باری از مجید خواست خانه را عوض کند. جوابش یک کلمه بود: خفه شو... و سهلان خفه شده بود. چه می توانست بکند سهلان؟.

مجید برای پیدا کردن کار مجبور شد برود عسلویه. می گفتند آنجا کار زیاد است... در غیاب مجید، صاحبخانه مهربانی ها می کرد اما وای از نگاه اش که حیز بود. سهلان جرأت رفتن به حیاط را نداشت. دائماً فکر می کرد کسی از پشت پنجره و یا از سوراخی او را می پاید... تا که شبی صدای در شنید. پرسید: کیه؟. صاحبخانه بود گفت کار دارم. سهلان چادر را به دور خود پیچید و رفت در را باز کرد. مردک خندید و گفت چیزی لازم نداری. سهلان گفت: نه. ممنون... مرد هل خورد و آمد داخل، گفت: همسرم رفته دزفول و تا چند روز دیگر بر نمی گردد. سهلان مات مانده بود. مرد دست کرد توی جیب اش و یک بسته اسکناس گذاشت کنار طاقچه و همان جا در هال نشست. سهلان نمی دانست باید چه کار کند. بی خودی رفت به آشپزخانه. مرد سراغ مجید را گرفت و پرسید: بالاخره کاری پیدا کرد؟ سهلان از همان آشپزخانه جواب داد. نه. هنوز تلفن نکرده. مرد گفت: اما به من زنگ زد و گفت بیایم سراغ شما تا اگر کاری داشتید کمک کنم. سهلان دلش لرزید. گفت: نه ممنون. مرد به آستانه آشپزخانه آمد و گفت: یعنی زنی به خوشگلی تو هیچی لازم نداره و خندید. قلب سهلان، مثل تلمبه می زد و تاپ تاپ می کرد. دست اش شروع به لرزیدن کرد. نتوانست قوری را از روی اجاق بردارد. مرد باز هم خندید و جلوتر آمد. سینه به سینه سهلان. راه بسته ماند.

 

نیم ساعت بعد سهلان گوشه اتاق افتاده بود و آرام می گریست. مرد داشت لباس اش را مرتب می کرد. حوریه ونگ می زد. مرد گفت: مجید خودش خواست بیایم. می فهمی که... تمام تن سهلان رعشه داشت.
نه. او نمی فهمید.

 

چند روز بعد وقتی مجید آمد سهلان همه ماجرا را گفت. مجید گفت: خفه شو. سهلان مات مانده بود.

 

از فردا بساط تریاک با حضور مرد صاحبخانه بر قرار شد. وقتی مجید در پول و تریاک غرق می شد، مرد می رفت سراغ سهلان. بیچاره سهلان چه می توانست بکند. گاهی قصد فرار به سرش می زد. می گفت بر می گردم پیش پدرم. اما کدام پدر؟ او که بدتر بود. تازه انگ طایفه را چه باید می کرد؟

 

زن صاحبخانه که از سفر برگشت اوضاع تغییر کرد. همه چیز آرام شد. فقط گاهی صدای دعوا از بالا می آمد و با صدای شکستن چیزی تمام می شد. طلا هایی که ظرف این چند روز صاحبخانه برای سهلان آورده بود روی طاقچه زیاد دوام نیاورد. سهلان حتی یکبار هم دست به آنها نزد. مجید آن ها را هم فروخت. دود شد.

 

روزی زن همسایه، سهلان را خواست طبقه بالا. ساعت ده صبح بود. رک و راست به او گفت باید تخلیه کنید و دویست هزار تومان گذاشت جلوی سهلان. سهلان هم راضی بود. یعنی از خدا می خواست. می دانست این پول به دست مجید که برسد خرج عیاشی می کند.

فردا صبح راه افتاد به دور ترین نقطه شهر. از این بنگاه به آن بنگاه. هر چه نگاه حیز بود را تحمل کرد اما هر چه بیشتر جست کمتر یافت. بی خبر ِ مجید که تا لنگ ظهر می خوابید... مرد صاحبخانه کمتر می آمد. مگر آنکه همسرش از خانه بیرون رفته باشد. سهلان حتی به صاحب خانه هم نگفت. چند روز گذشت و سهلان تمام بنگاه های اطراف اهواز را گشته بود تا اینکه بالاخره یک خانه بلوکی را نزدیک سچه پیدا کرد. با ریل قطار فقط چند متری فاصله داشت. صاحب اش پیرزنی بود که به زور آمد تا بنگاه و قرارداد را امضاء کرد. نفس سهلان بالا آمد...

 

وقتی برگشت تمام ماجرا را برای مجید تعریف کرد و از مزایای خانه جدید توصیف های آنچنانی نمود. مجید هم پذیرفت. بالاخره خانه مستقل برای او هم بهتر بود. همه زندگی شان را سوار یک وانت کردند و یا علی...

 

خوشحالی سهلان زیاد طول نکشید. باز دوستان مجید پایشان به خانه باز شد. سهلان جرأت بیرون آمدن از اتاق را نداشت. شام را که می پخت می رفت توی اتاق و در را قفل می کرد. هرچه مجید او را صدا می کرد بیرون نمی آمد. حتی مجید با وقاحت از پشت در می گفت چرا بیرون نمی آیی فلانی آمده تو را ببیند!!. اما سهلان فقط اشک می ریخت و ارام می گریست.

 

سهلان خسته شده بود. روزی چادرش را سرش کرد و رفت دادگاه. فلکه ساعت. داستان زندگی اش را برای قاضی تعریف کرد. اما قاضی تحکم کرد و گفت: برو بیرون... چرا به شوهرت تهمت می زنی. حتماً زیر سرت بلند شده...

سهلان با بغض برگشت. دانست که هیچ حقی برای اعتراض ندارد. دانست که عدالت در مورد زنان همین است. دانست که زن یعنی همین: بسوز و بساز. بسوز و بساز.

ظهر که از دادگاه برگشت، مجید تازه بیدار شده بود و پای بساط بود. دود اتاق را پر کرده بود. حوریه روی دست سهلان خواب مانده بود. مجید خندید... گویی همه چیز را می دانست.

 

از آن به بعد سهلان به خودش و زندگی لج کرد. " چه فایده داره؟ "

 

پلک زد. آفتاب افتاده بود به پنجره. تیغه های نور چشمش را زد. پلک ها را گذاشت روی هم و سرش را برد زیر پتو. بوی ادوکلن مرد غریبه پیچیده بود به پتو. چندش اش شد. می خواست آه بکشد. نتوانست. بدنش درد می کرد و از لکه های کبود روی سینه اش بخار افیون بیرون می زد انگار. کنار تخت خواب یک پلاک
طلا می درخشید...

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه هفدهم اسفند 1387 و ساعت 20:14 |
 

( علیرضا میبدی و دل سپردن به گرمابه ) !!

باور کنید بنده آدم کم تحملی نیستم و معتقدم ( صوفی گرباده به اندازه خورد نوشش باد ) اما مشکل کار در اینجاست که این صوفی ما از نوع صیادانی است که بهر صید ماهی خشک می خواهد دریا را ... لذا در حالتی که ( شربت به دست غیر و به جام رفیق زهر ) است گاهی مجبور می شوم که برای ذکر حقایق قلم بچرخانم و بعضی ظرایف کار امثال علیرضا میبدی را به چشم آورم تا در حد بضاعت خویش خون های ریخته شده در راه آزادی وطنم را پاسبانی نمایم.

 

باری ، علیرضا میبدی پس از گندی که طی چند برنامه تلویزیونی به تاریخ پهلوی زد ، دیشب در یک ژست لوس خطاب به مردم سفارش کرد تا به بهانه فرارسیدن نوروز دل به گرمابه سپارند وشوخ کینه از دل باز گیرند . آن هم درست در برنامه ای که در جواب یک مخالف چنان شورید وعربده کشید که تو گوئی چکمه های رضا قلدر به پای داشت وباد نخوت ویکه گوئی رضاخانی در سرش می چرخید .

اینکه یک مجری تلویزیونی در فضائی بسته بنشیند واز ناکرده های خاندان پهلوی جعلیات ببافد وهر کس هم که خواست عدم صحت سخنان اورا یادآور شود مورد توهین قرار دهد تنها یک علامت را به ما می رساند وآن اینکه حتما" آلویی به خیک طرف مانده که قادر به تحملش نیست وماجرا وقتی خنده دار تر میشود که چنین عنصری در عین حال چنان برای آزادی بیان وگردش آزاد اطلاعات سینه به تنور می چسباند که اگر او رانمی شناختیم حکما" یقین می کردیم که او مجسمه و تندیس آزادی بیان است .

اینگونه رفتارها وعدم تحمل مخالف البته سابقه ای طولانی دارد و مربوط به امروز ودیروز نیست . تمت شاهان همواره برهمین سیاق زیسته اند و کسانی که جیره خوار دربار بوده اند نیز یاد گرفته اند که به تاسی از پدران تاجدار خود دربرخورد با نظرات مخالف همان کاری را کنند که امروز علیرضا میبدی می کند . به عبارت دیگر در بین این قوم، زبان ، عامل سوء تفاهم است وهر نوع دگر اندیشی محکوم به تحکم ویکه گوئی است و معتقدند دیگران حق ندارند که مثل آنها نیندیشند .

این عناصر دگم وخود پسند همواره مدعی اند هر دروغی  که می گویند آنقدر باور پذیر است که نیازی به مکاشفه در آن نیست ولذا برای همین است که می بینید همین حضرت علیرضا میبدی تلفن برنامه اش را یکطرفه وانتسابی می کند تا کسی از مخالفان نتواند جمله ای بگوید ودیگ حلیم اورا برهم زند .

 قلدران همواره چنین اند. رضاخان چنین بود . محمد رضا هم چنین بود ... بگذارید از تاریخ مثالی بیاورم :

می گویند درزمان رضاخان ، محمود فرهی رئیس ثبت بابل بود . وی در قبال آن همه مظالمی که به مردم می شد
نامه ای به مرکزارسال و نوشت ( مرا از این جهنم نجات بدهید ، من برای هفتاد پشت خود هم گناه کرده ام وهزاران ملک مردم را به نام شاه ثبت کرده ام وشرح طولایی از ظلمی که در ضبط املاک به مردم شده و او به نام شاه ثبت کرده بود نوشت ) .

دفتر مخصوص این نامه را بدست آورده بود وبه وزیر نوشته بود تحقیق کنید که این نامه از رئیس ثبت بابل است یا خیر ؟

باید در خاطرات مرحوم صدرالاشراف بقیه ماجرا را بخوانید تا ببنید به چه لطایف الحیلی توانستند به دربار بقبولانند که این مرد ، هنگام نوشتن نامه مست بوده . وزیر دادگستری خیلی کوشش کرد که گناه فرهی را به گردن مستی بیندازد تا بلاخره اورا به جرم افترا به یک سال حبس محکوم کردند .

وزیر دادگستری در دنبال این حوادث می نویسد ( پس از حبس فرهی ، زن وبچه او اغلب روزها به منزل من می آمدند و آه و ناله از بی کسی و بی چیزی خود می کردند و معلوم شد در یک کاروانسرا ، یک اتاق کرایه کرده ، با ذلت و بیچارگی به سر می بردند – خاطرات صدرالاشراف صفحه 314 ) .

آخرین میخ برتابوت دیکتاتوری وتک صدائی وقتی کوفته شد که براثر رسیدن یک نامه بی امضاء به دربار
( اعلیحضرت امر فرمودند تا قانونی از مجلس بگذرد که هر کس مطلبی بنویسد یا انتشار دهد که موجب تشویش اذهان مقامات شود به فلان مجازات خواهد رسید . آیرم رئیس شهربانی این قانون را بهانه کرد و تمام طرق وصول مطالب به اعلیحضرت را مسدود ساخت- خاطرات صدرالاشراف ص 323 ).

 

من مخصوصاً این خاطرات را از قول وزیر دادگستری رضا خان نقل کردم تا بگویم محمود فرهی رئیس ثبت بابل مست نبود. بلکه مست آنهایی بودند که این فریاد ها را نشنیدند و خود را به کر گوشی زدند. ستم ها را دیدند و چشم بر هم نهادند و تنها روزی گوششان باز شد و به قول علیرضا میبدی دل به گرمابه سپردند که سیلی روزگار به گوش آنها نواخته شد و شوخ و چرک کینه از دلشان زدوده شد.

دلیل حرف بنده هم این است که هنگام خروج رضا خان از کشور ( شاه می خواست به کشتی وارد شود. با جم، دست به گردن شد و گریه بسیار کرد و گفت راضی بودم در یک ده کوچک در ایران می ماندم اما آواره نمی شدم- خاطرات صدر الاشراف ص 379 )... و این شاید همان کلامی بود که محمد رضا وقتی در مصر به بستر بیماری و مرگ افتاد در گوش نزدیکانش گفت و رفت.

به هر حال، چه خوب است که توجهی به شعر بابا فغانی شیرازی هم بکنیم که می گوید: دیکتاتورهای شرقی روزی که می آیند ظاهراً برای آبادانی می آیند و روزی که می روند مملکت را خرابتر از روزی که آمده اند به دیگری تحویل می دهند.

باری ... امروز علیرضا میبدی همان تحملی را در باب مخالفان دارد که اجداد بزرگوارش داشته اند.!! او هم آرزو دارد که پس از آن همه خیانت دوباره به ایران بازگردد و در دهی کوچک سر به زمین بگذارد اما آیا تا به گرمابه رود و دل شست و شوی دهد این فرصت باقی خواهد بود؟

برای رضاخان که فرصتی نبود. برای محمد رضا هم نبود و برای میبدی هم ...

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه شانزدهم اسفند 1387 و ساعت 19:40 |
 

(طنز روز هفتم)!!

عبور از بحران- 3

سه شنبه 13/12/1387

..... هنوز در عراق هستیم . عفت و دوستانش رفتند به نجف برای زیارت . قرار است یکی دو روزی ما را تنها بگذارند تا به امور خودمان بپردازیم .

طبق برنامه قرار بود برویم سر مزار صدام حسین و فاتحه بدهیم اما گویا امنیتی ها قبول نکرده بودند . گقتند حدود سیصد نفر از برادران مزدور بعثی سابق آنجا تظاهرات کرده اند . بی خیال شدیم .

برنامه ملاقات با طرف آمریکایی در حمام چهل دزد بغداد بود و چند ضعیفه شرقی را برده بودند آنجا .

 

ساعت ده وارد شدیم . مثل سونای زعفرانیه خودمان بود . یاد سعید عزیز افتادیم . او هم در این امور تبحٌر خاصی داشت . خلاصه تا لخت شدیم ما را انداختند زیر پنجول این ضعیفه ها . دو سه باری غش و ضعف کردیم . یکی از آنها با احتشام خاصی ما را می مالید و به عربی غلیظ چیز هایی می گفت که قابل نوشتن نیست . شاید بیست سال دیگر موقعیتی فراهم شود تا بتوانیم این اسرار را برای ضبط در تاریخ به قلم تحریر بیاوریم .

 

خبر آوردند که عفت تصادف کرده . نیمه کاره رها کردیم . طرف آمریکایی با همان لنگی که به کمر بسته بود فوری آمد و از طرف باراک اوباما تسلیت گفت . گفتیم هنوز که خبری نشده ..... گویا باز این تکنولوژی غربی اشتباه کرده است .

تلفن کردیم بیمارستان و حال عفت را پرسیدیم . گفتند خوب است .... عفت نگران طلاجاتی بود که به وقت بستری شدن از سر و دستش باز کرده بودند . گفتیم شما نگران نباشید . می گوییم رسیدگی کنند . برگشتیم داخل حمام تا به مذاکرات ادامه بدهیم . فعلاً روی تخت دراز کشیده ایم .

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 12:51 |

 

(واکس سیاسی) !!!

 (مطبوعات) : کرباسچی گفت برایم افتخار است که حتی کفش های کروبی را واکس بزنم.

رهگذر : - داداش ، قربون دستت اگه وقت کردی یه دستمال هم به این بکش. ثواب داره !!!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 و ساعت 13:30 |
 

(آتش در نیستان ) !!!

 

شعرهای کودکانه اش آنقدر غم نان داشت که خجالت می کشید برای کسی بخواند واحساس غزل انگیزش آنقدر شرقی وداغ مانده بود که فقط تا زانوی خمیده پدر – وقتی بار یونجه را کول می کرد – بالا می آمد .

در خیال فریبی ساده ، گوشه حیاط کز کرده بود وبوی نان تازه ای که از حیاط همسایه می آمد را چون خوشه های درو شده گندم قورت می داد وحض می کرد .

به یاد برادرانش افتاد که پدر ، دیری بود از مدرسه ومشق رهایشان کرده بود : - درس به چه دردتان می خورد ، فکر دوپاره نان ظهر باشید .

یاد معلمش افتاد که بیشتر اوقات اورا نمی دید ویا اگر هم می دید سرکوفت می زد : - نمی خواهی این مانتورا عوض کنی دختر ؟

دیروز مدیر مدرسه به او گفته بود : - کلثوم ، باز هم با دمبائی آمدی ؟ خجالت نمی کشی ؟

او خجالت می کشید ، از مدیر، از معلم ، از همکلاسی ها ، از همسایه ها ، حتی از آن پسرک لاغر که هر وقت اورا  می دید گوشهایش سرخ می شد وقلبش تاپ تاپ صدا می کرد .

بغض آمد وراه نفس اش را گرفت . قورتش داد . پایین نرفت .... صدای پدر آمد که با ابیات گریه ی مادر همراه بود : - ندارم . ندارم . خب این یکی هم نرود مدرسه . قرآن خدا که غلط نمی شود .

صدای هق هق گریه مادر مثل صدای گاری پدر شکسته بود وبوی جان کندن می داد .

از مناره مسجدی که همان نزدیکی ها بود صدای مارش می آمد وکسی در بلندگو برای کمک به مردم غزه استمداد می کرد : برادران خود را در غزه یاری کنید .....

نگاه کلثوم به پیت نفت اهدائی کمیته امداد افتاد که گوشه حیاط هوس سوختن داشت .

...................................

پدر گفت : عجب بی ملاحظه اند این مردم . چه بوی کبابی می آید !!!

 

شنبه 3/12/1387 کلثوم ، دانش آموز ایرانشهری به دلیل فقر خود را به آتش کشید .

 

- هیاتی مرکب از یکصد نفر از دولتمردان به همراه خانواده خود عازم آفریقا شدند تا مردم افریقا با دیدن چهره سرخ وسفید آنها آروغ سیری بزنند وبرای دولت مهرورز صلوات بفرستند.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 و ساعت 13:48 |
 

( علیرضا میبدی وتاریخ شاهنشاهی )!!!

تاریخ ایران قصه ها دارد از بی مایه گانی که به تزویر پوستین مورخ به تن کردند ودو قران آبروی خود را به دستمال کشی ومشاطه گری فلان دربار مفلوک به داو گذاشتند .

ازآن جمله است میرزامهدیخان ، منشی ووزیر نادرشاه افشار که عجب عاشق عبارت پردازی واستفاده از صنایع ادبی در متون ساده بود .

معروف است در جنگ بغداد وقتی نادر شکست خورد به همین مهدیخان فرمان داد تا نامه ای به طهماسب میرزا بنویسد واز او کمک بخواهد .... منشی هم بنا به عادت ، با عبارات مغلق ، نامه ای مفصل نوشت واتفاقاً نادرخواست ببیند چه نوشته است ؟ ...... وقتی خواند که مهدیخان نوشته بود ( مختصر چشم زخمی به اردوی فلک شکوه رسیده ) ، عصبانی شد واورا به فحش پیچید که فلان فلان شده این همه عبارت پردازی برای چیست ؟ درست بنویس که شکست خورده ایم وفلانمان پاره شده .... مختصر چشم زخم دیگرچه صیغه ای است ؟

باز در تاریخ از قول همین مورخ آورده شده که زمانی گفته بود : من 3 کتاب در تاریخ نوشته ام . نخستین کتاب که هم مردم می فهمند وهم خودم ، کتاب وقایع روزانه سلطنت نادرشاه است . کتاب دوم جهانگشای نادری است که خودم آنرا می فهمم اما مردم متوجه مطالب آن نمی شوند . اما کتاب سوم که ( دُره نادری ) است نه خودم آنرا درست می فهمم ونه مردم چیزی از آن سر در می آورند!!!

 

حالا حکایت ، حکایت علیرضا میبدی است که این روزها کتاب ( تاریخ پهلوی ) را چنان میخواند که نه خودآنرا می فهمد ونه مردم .... ایشان متوجه نیست که اربابش ( رضا قلدر ) ومراد به خاک خفته اش ( محمدرضا) چنان به این تاریخ ریده اند که با حلقوم امثال میبدی قابل ستردن وزدودن نیست ونمی توان با شعر ودنبک وعروتیز برسیاهکاری آنان قلم فراموشی کشید وازآن عبور کرد .

 

می پرسم : واقعا" این کدام ادله است که بتوان با آن ثابت کرد رضاقلدر ضد انگلیس بوده است ؟ آن هم رضاخانی که از مبداء تا زمان مرگ جز دل دادن به انگلیس واعلام سرسپردگی به دولت فخیمه رقص دیگری نکرده است .

واقعا" با چه قلمی می توان تاریخ را چنان به بازی گرفت و با وقاحت روبروی مردم ایستاد وگفت : رضاشاه آنقدر عاشق مردم بوده که به زور سرنیزه زمین واملاک دهقانان را تصاحب میکرده تا آبادشان کند .

این نگاه تجاهل به تاریخ از کجا تظاهر کرده است که می خواهد از عنصر مستبدی چون رضا قلدر تندیس یک شخصیت لیبرال بتراشد ورفتار قلدر مابانه اوراتوجیه نماید . چرا سعی می شود تا خون وطن پرستانی که به امر همین مردک وبه وسیله عمالی چون پزشک احمدی وسرپاس مختاری به زمین ریخته شده را باز هم کتمان کند وبا وسمه تلویزیون پارس آن مجسمه بلاهت را به چهره ای آزاده  به چشم مردم تصویر نماید .

باری ، فرهنگ عامیانه مردم ایران برای رضا خان صفتی برگزیده که نه به دول خارجی ارتباط دارد ونه دست فلک کج مدار در آن دخیل بوده ، مردم ، رضا خان را تنها به یک لقب می شناسند وآن هم رضا قلدر است ... حالا شما خود را بکشید وبگوئید حضرتش پسر پیغمبربوده ، چه اشکالی دارد .

 

می پرسم : آیا واقعا" معتقدید که محمد رضا ضد انگلیس بوده ومصدق طرفدار انگلیس ؟ که محمدرضا وطن پرست بوده وشخصیتی مثل محمد مصدق عامل خارجی ؟ آیا همین سند جهالت شما نیست ؟

چرا چنین القاء می کنید که واقعه خلع ید از کمپانی های نفتی خواست پدر تاجدارتان بوده ؟ او که پورسانت اش را می گرفت وبه همان راضی بود وبرعکس ، این مصدق وفاطمی ها بودند که با دلیری وشجاعت  کاسه طمع شاه وانگلیس را چنان برهم زدند که شاه لرزید وشبانه فرار کرد .

 

باری .... عملکرد این خاندان مفلوک را با هر مرکبی که بنویسید جز خیانت مطلب دیگری ازآن بیرون نمی آید . تاریخ تمام این وقایع را چنان ضبط کرده که ننگ این خاندان با هیچ رنگی زدودنی نیست . پس این نمدی که علیرضا میبدی درهاون تلویزیون پارس می کوبد تنها می تواند یک منفعت داشته باشد وآن هم اینکه لقمه ای را در کاسه این شعور الدوله جاعل و جاهل بیندازد .... اما ذهن تاریخی مردم با این تصاویرمغشوش نخواهد شد واین خزعبلات تأثیری برآنچه رفته نخواهد گذاشت .

 

علیرضا میبدی که خود بهتر از هرکس به فجایع خاندان مفلوک پهلوی ایمان دارد ، می داند که این قصه ها عاری از حقیقت است اما ، به یک حس مشکوک هم مبتلا است . او سعی می کند با بساط کردن این ادوات شامورتی گری ، پشت وروی سلطنت پهلوی را دوباره زیر ضرب وطن پرستان بیندازد تا با حرکت قلم آنان جنگی دوباره راه بیفتد تا وظیفه اش را نسبت به حکومت اسلامی که عاشق این گونه جنگهای حیدری نعمتی است انجام دهد .... او رفتاری چند گانه پیشه کرده است . گاهی به فرح بوسه می دهد گاهی خودی به بی. بی. سی لندن نشان می دهد گاهی رضا پهلوی را باد می کند گاهی می گوید من سلطنت طلب نیستم گاهی بروخیم یهودی را سند جنایات حکومت اسلامی می یابد ، گاهی به روسها می گوید نظری به من داشته باشید ، گاهی مصدق را طرفدار وخانه زاد پهلوی می نامد وگاهی به جریان روشنفکری دم تکان می دهد والخ ....

 

باری ، همین حس مشکوک اگر چه در ظاهر ، تظاهر به گرته برداری از تاریخ دارد اما برای آنانی که به سرگذشت این عنصر چندکاره آشنائی دارند تنها موجد یک حکم است . او عاشق آن بادی است که از هر طرف وزید بیرق اورا به تاباند .... وهمین عشق برای او کافی است . پس چه باک که این روزها شریک بادام وپسته پهلوی شده ونه شریک غم وغصه مردم ....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه نهم اسفند 1387 و ساعت 19:53 |

 

( دانشجویان ومیعان ارتجاع )!!!

 

انگاری فضای دانشگاه در تموج شعارها مات مانده بود ..... " مرگ بر طالبان ، چه کابل چه تهران " .

روز غریبی بود ...

دانشجویان راکه لت وپار می کردند چشم ها اشک صبوری می ریخت . کسی ازدرون یک جعبه ضجه می زد ،  می گریست ومی گفت : چرا می زنید فرزندم را ؟..... چرا دخترم را روی زمین می کشید ؟ چرا مرا بهانه می کنید ؟ صدایش گنگ بود . دور بود . دور.

درروز انجام مستحبات بی مصرف که عده ای با قمه دنبال سوژه برای سرگرمی ملائک می گشتند وخیلی ها به بهانه ثواب ، کباب می شدند . کنارم ایستاد وگفت : می بینی چطور گلوی خسته من در بیقراری فریاد ورم کرده است ؟

گفتم : به روزگاری شاید ما نیز چون تو می خواستیم برانجماد باغچه قدم بگذاریم تا اعصاب تحجرتسکین نیابد وفریادهای سرخ در حنجره تب دار آینه ترک برندارد . می خواستیم در جاده های زمینی به جستجوی معدن عشق گام بزنیم . می خواستیم به وسعت نگاه خلق ، خونین بمانیم تا سایه سیاه وحشت از این سرزمین زدوده شود ... وحالا سی سال گذشته است .

گفت : شما هم که همیشه نقاش آسمان بوده اید . انگار ایستادن وفکر کردن به خاطرات این همه سال آن هم دربرابر آینه ای که انعکاس فراموشی را عق می زند همه را به بیراه برده است .

گفتم: باری ، راست می گوئی . اگر ما درآن کوچه های بن بست گم نمی شدیم وفقط شاعری دل شکسته نمی ماندیم تا انزوای ساکت خوشبختی را در حجم یک اتاق – بخوان زندگی – تکرار کنیم . اگر می ایستادیم تا بزرگترمی شدیم . اگر سرخ می مردیم وسپید می پوشیدیم . اگر کمی بیشتر به زمین چشم می دوختیم وبرای همیشه کلاغهائی عزادار وغربت نشین نمی شدیم . اگر فقط حرف نمیزدیم و برای سوزاندن دل این وآن ودرآوردن اشک وآه شاعران ، کنج زندان رااستراحتگاه نمی پنداشتیم . اگر آنقدر قصه نمی نوشتیم تا خوابمان ببرد . اگر مضطرب گمنامی نمی ماندیم . اگر به دستهای خود ایمان می آوردیم وبرهیچ امامزاده ی بی معجزه ای دخیل حماقت نمی بستیم . اگر فانوسی می افروختیم . جرقه ای ، شرری ...

گفت: وامروز اگر این همه احساس ، عشق را فریاد نمی کند آیا گناهکار منم ؟

گفتم : باری ، وقتی شما رفتید ، غروب عاطفه هم از راه رسید . نمی بینی چطور فرزندانت را می زنند وبه نام تو میعان نادانی را جشن می گیرند ؟

گفت : تا خاک سرد چقدر راه مانده است ؟

گفتم : یک گام .... فقط یک گام .

 

تابوت روی دستها به جلو می رفت ودانشجویان چون برگ خزان به زمین می ریختند .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 15:28 |

                    

      ( علیرضا میبدی و حسین خداداد)    

 

اراذل واوباش همواره در طول تاریخ کارکردی یکسان داشته اند . هر برگی از تاریخ کشورهای زیر سلطه را که ورق بزنید پراست از این نامها ... چنانکه در تاریخ دوران پهلوی نیز کسانی چون شعبان بی مخ ها ، رمضان یخی ها وامیرموبورها بودند که با رجاله  گری وقمه کشی به همراه امثال میراشرافی ها به رادیو رفتند وبا فریاد  زنده باد شاه ومرگ بر مصدق ، نامی ننگین از خود به جا گذاشته . اراذلی که به امر ملوکانه وبه خاطر خدمتی که به استبداد وحکومت پهلوی کرده بودند به نوعی ( نماد ) تبدیل ولقب تاج بخش گرفتند .

امروز هم الباقی بساط پهلوی به دست چنین عناصری کارچرخانی می شود . همان اراذل واوباش . گیرم که مثلا" شعبان بی مخ کراواتی هم زده  وکت وشلواری پوشیده باشد . شده باشد علیرضا میبدی . چه توفیر می کند ؟ که این نیز همان کارکرد را دارد وفریاد جاوید شاهی که زوزه می کشد از همان حلقوم بیرون می آید .

 

این جوندگان وریزه خواران سفره پهلوی را چه به خلق ؟ چه به درد آدمهایی که از ظهور شاهان تا طایفه شیخان همواره خودرادرجنگ ودربرابر تیغ مستان دیده اندو آنی از مبارزه دست نکشیده اند . برای امثال علیرضا میبدی تنها یک لقمه حرام ویک پیاله بنگ وشراب کافی است تا به رقص آید ودر محضر روح پدر تاجدارش با شلاق کلمات از فدائیان به خون خفته خلق انتقام بکشد . فدائیانی که مردانه در پای عهدی که با خلق خود بسته بودند جان دادند اما در برابرگردنکشی شاهان کوتاه نیامدند . دنیای امثال میبدی را به این راز ورمز که راهی نیست . او چه می داند که این فدائیان درقاب جان مردم جای دارند وشرافت آنها را نمی توان یا این لیچارگوئی ها ملوث نمود .

 

امروز همین بس که نماد خدمتگزاری خاندان پهلوی در وجود ( حسین خداداد ) نمایش داده شود که شاهکارش نقاشی کاخ شاهان بوده است وفراهم آوردن وسایل عیش ونوش این طایفه مضمحل .

باری .... این نمادها حقا" که شایسته همان خاندان وجیره خواران آنها است . همان هائی که در حسرت زندگی دوباره در چنین اماکنی شب وروز می گریند وبه ضرب وزور فریاد امثال میبدی از درد غربت امروزی خود می کاهند .

 

وحسین خداداد وخداداهای دیگر ، مزبله ای هستند که امثال میبدی با غلتیدن درآن برای چند روزی سد جوع می کنند ودرخلوت ، به ریش این خیال زدگان می خندند ...این رسم غریبی نیست . اراذل واوباش همواره از همین مسیر عبور وعمر بی برکت خود را به سرآورده

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 17:29 |
 

(علیرضا میبدی و اشک های فرح دیبا )

 

برای ماموت هائی که در حجم خاطرات پائیزی دوران شاهنشاهی منجمد مانده اندو سالیانی است آرزوهای خود را بردوش می کشند . برای آنهائی که سی سال است با دستان غریبه نوازش می شوند وهر روز صدای شکستن خود را بیشتر می شنوند . البته تحمل عروتیزهای امثال علیرضا میبدی آن هم از پشت گیشه بزک کرده تلویزیون پارس چندان آزار دهنده نیست .

آنها خود را پرندگانی می دانند که از خشم خلق ناگزیر به کوچ در فصل سرد زمان شده اند.

آنها غرش ضد استبداد خلق را توطئه می دانند وانقلاب مردم در بهمن 57 را بدترین حادثه میخوانند .

زندگی امروزی این موج مرده ، خلاصه شده در گریه خاطره هائی که هرشب همراه با طول موج عربده های علیرضا میبدی بلند وکوتاه می شود وتکاندن حسی که آنها را میبرد به سی سال پیش ، سی قرن پیش ، ونوشانوشی که در کاخ های شاهان کله خر تاریخ داشته اند .

باری .... آنها در دنیای ولنگارغرب آنقدر غریب افتاده وچندان در مراتب نوستالژیک ایام گذشته سوگوارند که جزسرودن عقده های حقارت آن هم از زبان عروسکی به نام میبدی که زیر فشار انگشت خاندان مفلوک پهلوی فریاد / آه من بسیار خوشبختم / می زند کار دیگری از دستشان بر نمی اید .

علیرضا میبدی ، این قصاب ساطور به دست اذهان جوانان ونسل سومی ها ، با آن کارنامه عفن وآن تلون ذهن ، در برابر لاشه تاریخ شاهنشاهی به دنبال درک گمشده ای می گردد که اصلا" وجود خارجی نداشته وندارد .

او در چنان هپروتی سیر می کند که مجبور است با مغلطه بسیار وبرای سرو کردن تاریخ آب پز شاهنشاهی ، مبازران به خون خفته خلق ایران را مشتی عنصر خارجی بنامد . مجبور است رضا قلدر را پدر دمکراسی ایران بخواند . مجبوراست فرح دیبا را در یک نمایش مسخره به گریه وادار کند تا بلکه با خرج کردن احساسات جوان ایرانی ، آبروئی برای سیاهکارهای رژیم شاه دست وپا کند .

میبدی ، امثال نصیری ، رسولی ، تهرانی ، این قاتلان نسل گذشته ایران را نه تنها با شرف ترین انسانها می داند بلکه معتقد است باید مجسمه این اراذل را در چهارراه تاریخ برپاداشت وشرف نداشته شان را برسربازار خدمت به میهن جار زد .

میبدی آرزو مند آن است که چرخ تاریخ به گذشته باز گردد تا دوباره سگ های چشم آبی آمریکائی برسرنوشت مملکت سیطره یابند تا امثال او بتوانند از کنار تکه استخوان های زیر دندان مانده آنها سدجوع نماید ... معتقد است که باید ( قطبی ) دوباره عهده دار مسئولیت تلویزیون شود تا امثال او بتوانند با شعرهای بند تنبانی خود کاست ذهن مردم را پرنمایند ویا در جشن هنر شیراز قری به کمر بیندازند وبا کراوات پیرکاردن ( بابا کرم ایرانی ) برقصدند وآن را پاسداشت فولکور ایران بنامند .

حاصل آنچه که این روزها علیرضا میبدی ضمن مصاحبه با لت وپارهای دربار گذشته وژنرالهای بی دندان ارتش شاهنشاهی می جورد ( ! ) مشتی خواب ملتهم است که اصرار به واقعیت بخشیدن آن را دارد . رویاهائی که هرگز صورت حقیقت نیافته ودر گذار اذهان علیل ، ذلیل مانده است .

علیرضا میبدی می ترسد از نوشیدن لحظه های زلال وناب واقعیت ، می ترسد از یادآوری نام مردانی که در زندانهای ساواک پوسیدند ومثل او حاضر به وادادگی به تمدن آبرنگی شاه عنن نشدند . می ترسد از خشم همه آنانی که برای رهائی خلق هرگز کراوات اهدائی شاهزادگان را به گردن نیاویختند واز سفره خون آلود شهبانو سد جوع نکردند .    می ترسد که در شام تیره تاریخ شاهنشاهی ، نشانی از خورشید بگیرد وشعری برای پرنده ها بنویسد .

علیرضا میبدی خوش است به تشویق ژیلا خانوم وممل آمریکائی که دلشان لک کرده برای ولنگاری دوباره در کافه های بالای شهر تهران ، او این نشمه جات را مردم ایران می داند . ودل خوش به کسانی است که با لهجه آمریکائی برای دوران گذشته آه می کشند . دل خوش است به ندیدن زانوان زخم خورده جوانان نسل من که در پشت میله های زندان ساواک پیرشدند وروزی صد بار آرزوی مرگ کردند . او حکومت خاموشی وسکوت را در دوران سیاه پهلوی ندیده است وفریاد زندانیان را درهزار توی تاریک ونمور ساواک نشنیده است .

باری ، درآن روزی که رژیم پهلوی به گلهای کاغذی گلفروشی ها عطر تمدن می زد وزندگی مردم ، دربند نرده هائی بود که تا خاندان جلیل سلطنت کشیده شده بود ، علیرضا میبدی عربده مستی می کشید ودر حصار آهنین همپالگی های درباری سقفی برای فردایش می زد وامروز که از آن آرزوها دور مانده است در وسعتی به حقارت تلویزیون پارس رد بغض هایش را نسبت به مبارزان وآزادی خواهان عربده می کشد .

او کوچک مانده است ، وزندگی بربام خلق در گذر است ... بگذارید بغض هایش را با خاندان پهلوی دوره کند ودر مونتاژ کاری تاریخ به سراشیب وراجی تنه بزند . ابایی نیست .... خلق ایران به بازی این عروسکان پوشالی دل مشغول نخواهد شد . فقط لبخندی میزند ومی گذرد .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت 23:40 |
 

(خاتمی یک محلل است )!!

در هفته گذشته آقای سید محمد خاتمی به تصریح از حضور خود در انتخابات آتی ریاست جمهوری خبر داد. او گفت ( حالا که آمده ایم باید محکم بایستیم و قصدمان تغییر وضع و پیروز شدن باشد ).

 هر چند ورود آقای خاتمی که تا همین هفته قبل مدعی بود میدان عمل از سیاسیون با کفایت خالی و صدر امور اجرایی از عقلا  عاطل مانده ، از همان ابتدای امر نیز قابل پیش بینی بود و تصور می شد که ایشان در مشابهت با نحوه ی ورودش در انتخابات گذشته ( 76 و 80) تا نزدیکی انتخابات تأمل خواهند نمود ، اما این رفتار خاتمی در عین حال موجد حرف و حدیث های دیگری هم شده است .

فال حافظ ، استخاره ، مذاکره با میر حسین ، بررسی شرایط ، مشورت با رهبر نظام ، از جمله قصه هایی  بود که در ظاهر توسط عوامل نزدیک به خاتمی به ذهن جامعه انداخته شد تا اذهان جستجوگر و حساس را در مقدم ورودش به واکنش وا دارد .

به باور من اینکه بپذیریم نظام جمهوری اسلامی به نقطه ای رسیده که به قول عرفا مشمول ( آخر الدواءالکی ) گردیده و لذا حاضر شده با هیمه خاتمی به عنوان آخرین راه معالجه امراض داخلی و خارجی خود (!) بسوزد ، بسیار خوش باورانه و حتی ناباورانه است . چرا که رژیم خصوصاً پس از نمایش 22 بهمن که آن را دلیل مشروعیت خود خواند و پراندن ماهواره ( امید ) که آن را نشان اقتدار خود دانست ، در چنان عرش مکینی سیر می کند که دیگر نیازی به چهره آرایی آن هم توسط مشاطه گرانی از نوع خاتمی احساس نمی کند .

پس می پرسم کدام دلیل می تواند میل ورود خاتمی به انتخابات را باعث شده باشد ؟ آیا او نگران وزن اصلاح طلبان در ترازوی سیاسی کشور است ؟ آیا او طالب قدرتی است که همیشه و به ظاهر از دست یابی به آن گریزان بوده است ؟ ( خدا می داند که یک ذره انگیزه ی قدرت ، عنوان ، شهرت نداشته ام ) ... آیا او می آید تا ساختار قدرت را دستخوش تغییر نماید ؟ ( بارها گفته ام قانون اساسی و رهبری را قبول دارم و خیانت به انقلاب و خون شهیدان می دانم که تصور شود اپوزیسیون هستم ) ... آیا صرفاٌ برای این می آید که وجود خود را برای تدبیر در امور نظام لازم و ضروری می داند ؟ ( بنده در موقعیتی قرار گرفتم که علیرغم میل باطنی تسلیم جمع شدم و اعلام رسمی کاندیدا توری کردم ) .

 

به نظر من ، هیچ کدام از مسائل ذکر شده دلیل محکمی برای ورود خاتمی نیست و با توجه به روحیات و سکنات این رجل سیاسی نمی توان این دلایل را امر موجهی برای شرکت وی قلمداد نمود .

 از طرفی عملکرد خاتمی ظرف سالیان حضورش در عرصه سیاسی کشور مؤید آن است که ایشان همواره بیش ازآنکه نگران تعهدات خود به عنوان رئیس جمهور در مقابل مردم باشد نگران حفظ موجودیت نظام حاضر است . جریان کوی دانشگاه ، قتل های زنجیره ای ، بسته شدن بیش از یکصد روزنامه تنها با یک فرمان ، ماجرای قتل زهرا کاظمی  ... همه و همه نشانگر آن است که حضرت خاتمی نه می تواند و نه می خواهد که بر مدار مردم سالاری عهده دار مسئولیت گردد و در نهایت به همان نقطه ای خواهد رسید که بی پروا خود را تنها یک ( تدارکات چی ) خواهد دانست .

با این اوصاف ، پس بیراه نخواهد بود اگر پرسیده شود علت واقعی آمدن خاتمی در چیست ؟

به نظر من آمدن خاتمی به عرصه انتخابات را باید از منظر دیگری مورد بررسی قرار داد و تأثیر ورودش را در برآیند جناح های داخل حاکمیت به بحث گذاشت.

 

قدر مسلم این است که حلقه تصمیم سازانی که در بالای سه قوه تشکیل شده و بر کلیه امور کشور نظارت و دخالت دارد با در نظر گرفتن شرایط اقتصادی اجتماعی سیاسی داخلی و توجه به شرایط پیش روی بین المللی ، انتخاب آقای احمدی نژاد رادر چهار سال آینده بر نمی تابد . آنها می دانند که تاریخ مصرف آقای احمدی نژاد به سر آمده است و ایشان مرد صحنه آتی کشور نمی تواند باشد . این حلقه ، در چند ماه گذشته سعی کرد همین پیام روشن را به الحان مختلف به آقای احمدی نژاد برساند و از وی بخواهد که به تدبیری خود خواسته ، از ورود به صحنه ی انتخابات آتی خودداری نماید . برخوردهای هاشمی رفسنجانی و وزیر سابق کشور و همچنین موضع گیری های اخیر رئیس مجلس در قبال عملکرد دولت که در تریبون های عمومی مطرح شد ، نشانگر سمی بودن پیامی بود که مرتب به خیابان پاستور فرستاده شد . اما آقای احمدی نژاد که خود را مستظهر به پشتیبانی حلقه دیگری از علما و تندرو ترین بخش جناح اصولگرا می داند تا کنون از پذیریش این جام زهر خودداری نموده است . از طرفی چون بر اثر روابط حاکم بر سیاست جهانی ، آبروی آقای احمدی نژاد به نوعی به آبروی نظام گره خورده است ، سعی بسیاری می شود که در ظاهر و تا آخرین روز ، از طرف مسئولان رده بالا ی نظام از وی پشتیبانی شود تا آن بخش از سیاست های نظام  که در تقابل با امریکا و جهان غرب قرار گرفته آسیبی نبیند . این پارادوکس به همان معادله بغرنجی تبدیل شده که حتی شخص احمدی نژاد را هم دچار توهم و سرگردانی نموده است .

در جناح اصلاحات نیز وقایعی درگذشته است . کروبی درست در لحظه ای اعلام آمادگی برای شرکت در انتخابات کرد که جماعت اصلاح طلب در خلسه ( چکنم) گرفتار آمده بود ، او چنان آمد تا سنگ بزرگی را پیش پای کسانی که در آینده قصد ورود به صحنه را دارند انداخته باشد . جمع شدن تعداد کثیری از اصحاب اصلاح طلب حول محور کروبی ، از وی چهره ای آراست که در صورت نبود رقیبی دیگر در این جناح ، احتمال اجماع جمعی در خصوص ایشان قطعی به نظر می رسید .

اپوزیسیون خارج از نظام نیز علیرغم تلاشی که در اجماع داشت تا این لحظه به قطعیت نرسیده و بین دو نظریه گرفتار مانده است . عده ای از آنها معتقدند که باید با یک کاندیدای معارض با نظام ، بحث شرکت در انتخابات را پیش برد و هزینه ی چنین انتخاباتی را بر نظام گران نمود . اما کثرتی دیگر معتقد به تحریم مانده اند و می گویند هر نوع همسویی با این انتخابات موجب مشروعیت بخشیدن به نظام خواهد شد .

 

در چنین شرایطی بود که خاتمی مجوز ورود به صحنه انتخابات را گرفت . چرا که در چنین فرضی جناح اصولگرا به فکر اجرای پروژه ی عبور از احمدی نژاد خواهد افتاد و به دنبال کسی خواهد رفت که در ظاهر قدرت همطرازی با قد و قامت سیاسی خاتمی را داشته باشد. فعالیتی که اصولگرایان در این شرایط خواهند نمود موازی همان طرفندی است که از سوی حلقه ی تصمیم گیر مطرح شده است . آنها در نهایت فرد منصوب خود را با اتکال به این روش ساده در بغل اصولگرایان قرار خواهند داد تا به عنوان خواسته قطعی نظام ، اما از سوی اصولگرایان ، بر مدار انتخابات قرار گیرد . این اولین تأثیر حضور خاتمی بر جناح اصولگرا خواهد بود.

از طرفی حضور خاتمی باعث خواهد شد تا تمرکز نیروهای اصلاح طلب حول کروبی دچار تشتت گردد و افراد دیگری هم در این آشفته بازار ورود نمایند . پروژه پیش بینی شده کروبی در چنین حالتی آن خواهد بود که به برخی افراد دسته دوم جناح اصلاح طلب اجازه دهد تا به بازی انتخابات آمده و شرایط شلوغی را فراهم آورد . این شرایط به کروبی این امکان را می دهد که درپایان ماجرای عدم انتخاب ، تشتت آراء را به گردن خاتمی و به عنوان بر هم زننده ی اجماع اصلاح طلبان بیاندازد و برای عدم موفقیت خود بهانه ای فراهم آورد . به هر حال این تشتت همان شرایطی را برای حلقه ی تصمیم گیر ترتیب می دهد که از قبل انتظارش را می کشند . به عبارت دیگر چنین فضایی که در ماه های نزدیک به شروع انتخابات شاهد آن خواهیم بود شرایط ورود فرد مورد نظر نظام را برای جلوس بر کرسی ریاست جمهوری تسهیل خواهد نمود.  

نهایت اینکه ورود خاتمی موجب خواهد شد تا در سوی دیگر ماجرا ، اپوزیسیون شایق به شرکت در انتخابات نیز با معمای بزرگتری رو به رو شود و در ابراز علل شرکت خود آن هم با حضور فرد ظاهر الصلاحی چون خاتمی که در خارج از کشور محبوبیتی دارد دچار لکنت گردد .

اجرای این پروژه وقتی به اوج خواهد رسید که بپذیریم خاتمی تا پایان کار در صحنه باقی نخواهد ماند !! زیرا نظام حضور وی را تنها به عنوان یک ( محلل ) و بر هم زنندۀ بازی پذیرفته است ... قراین چنین می گوید که سید محمد خاتمی درست در آستانه شروع رأی گیری با نوشتن دردنامه ای از صحنه کنار خواهد رفت و در نامه ی سر گشاده ای ضمن ابراز گله از کسانی که تنگ نظری و عدم تحمل مخالف را پیشه کرده اند از مردم عذر خواهی خواهد نمود و ... ( برای برادر ارجمندم جناب حجت الاسلام کروبی آرزوی توفیق در راه اصلاحات کشور را دارم ) ، تا به نوعی بدهکاری خود به اصلاح طلبان را نیز پرداخته باشد .کما اینکه از هم اکنون ابطحی ، نزدیکترین یار گرمابه و گلستان آقای خاتمی با طرح حمله چماقداران به خاتمی ، شرایط پایان بازی را برای او مهیا می نماید ...

با این ترتیب فرد مورد نظر نظام انتخاب ، پشم کروبی ریخته و بقیه هم ول معطل خواهند ماند .

باری ... خاتمی محلل خوبی است . باور کنید . 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 20:37 |

 

( عدالت ) !!!

 

گفت: شنیدی معاون دانشگاه زنجان فقط به 30 ضربه شلاق تعزیری و30 ضربه شلاق تعلیقی محکوم شد

گفتم : عجب ! چرا ؟

گفت : چون به قول عرفا ( آخرین جزء علت تامه ) در پرونده مغفول بود .

گفتم : این را که می گوئی یعنی چه ؟

گفت : من نمی دانم ولی اینطور نوشته اند .

گفتم : حالا آن 30 ضربه شلاق تعلیقی دیگر چه صیغه ای است ؟

گفت : یعنی اگر یک بار دیگر ( علت تامه ) این بابا تکان خورد وعکسش را گرفتند باید این 30 ضربه را هم بخورد .

گفتم : به به ... به این می گویند عدالت . به این می گویند حقوق اسلامی .

گفت : جوک می گوئی ؟

گفتم : زبانت را گاز بگیر تا با این ( علت تامه ) نزدم توی سرت !!! پس می خواستی قاضی دادگاه مثلا" سرایدار دانشگاه را اعدام کند یا آقای مددی را نفی بلد نماید آن هم برای یک (علت تامه) ناقابل .... شما عجب ضد انقلابی    هستی .

گفت : پس سرنوشت ناموس ملت چه می شود ؟

گفتم : قاضی پرونده حتما" آن را هم یک کاری می کند . همه کارها را که نباید معاون دانشگاه زنجان انجام بدهد .

گفت: آهان .... از اون نظر...!!!.

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 و ساعت 16:51 |
 

( اقتدار) !!!   

           

              اقتدار ملی                                                                اقتدار علمی

( امیدمان ) را شبانه  به هوا فرستادند.... دلمان خوش !... گویا حتماً باید افتخار هم بکنیم که نام کشورگل وبلبل ما وارد لیست فاخر کشورهای دارای فن آوری فضائی شد ... هر چند خوارج !! معتقدند این ماهواره ، لولهنگی روسی است که کارشناسان به بهای 20 سال ریخت وپاش کلان به ناف ملت بسته اند تا حرفی برای گفتن داشته باشند ودر سایه اش ( جشن اقتدار علمی ) به پادارند .

گفتم ملی ؟ . یاد ملت افتادم وتصویر دخترکی در نظرم آمد که نماد کاملی از ( اقتدار ملی ) امروز ماست . نگاه کنید .

 

می پرسد : آیا این ماهواره تصویر سیاه مرا هم با خود به فضا خواهد برد وبه چشم جهانیان خواهد نشاند ؟

می پرسد : چه مقدار نان از سفره خالی من خرج این موشک شده ؟

می پرسد : ناموس چند خانوار ایرانی به بهای پرداخت هزینه های این نمایش مسخره ظرف 20 سال گذشته به یغما برده شد ؟ اصلاً چه کسی از طرف ملتی که من باشم به شما اجازه داد که اقتدار ملی وملت را فدای این بازی نمایند؟

 

آقای رئیس جمهور همین چند لحظه پیش در کنگره ( اقتدار علمی ، اقتدار ملی ) از پیوند علم وقدرت سخن غرا فرمود . ایشان قدرت وعلم را از یک جنس دانست . از جنس خدا که هم قادر است وهم عالم . اما نگفت چرا نباید علم را در خدمت خلق قرار داد تا سفره خالی زندگی آنها خالی تر نگردد .

 

باری ، داشتن ( امیدی ) زمینی  وعینی بسیار بایسته تر از آن ( امیدی ) است که حتما" باید سوار موشک اش کرد تا بتواند به هوا برود.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت 13:47 |
 

( چرا در ایران انقلاب شد )؟

این روزها شاهدیم که کافه نشین های لوس آنجلسی علیرغم گذشت سی سال از فروپاشی نظام پادشاهی و در حالی که هنوز طوق کلب آستانی دربار گذشته را برگردن خود دارند رگ شاه دوستی می جنبانند بلکه نسل جوان ایرانی باورش شود آنچه به نام ( انقلاب ) در ایران و به وسیله مردم صورت گرفته توطئه خارجی بوده است .!!

غزلنامه نا مفهومی که این حضرات برای هویت بخشیدن و مظلوم نمایی رژیم گذشته می سرایند ، فکاهیات مشمئز کننده ای است که هر ابجد خوانی با شنیدن ابیاتی از آن می فهمد که به بهای دلارهای به غارت رفته از جیب ملت و به سفارش درباریان در تبعید نوشته شده است .

اما راستی چرا در ایران انقلاب شد ؟ آیا آنطوری که اینها مدعی هستند کار ، کار انگلیسی ها و ایضاً  بی بی سی لندن بود ؟ آیا حاصل نقشه ای بود که در گوادلپ طراحی شده بود ؟ آیا کار روشنفکر ایرانی بود که از سر سیری هوس انقلاب به خیالش افتاده بود ؟ و یا اینکه واقعاً مردم بر اساس شعور و در ک خود از شرایط آن روز چنین اتفاقی را باعث شدند ؟ ... اجازه دهید به تاریخ رجوع نماییم .

باری ، تقریباً از سال 1329 ، شرایط برای گذار شاه به دوران دیکتاتوری و از میان بردن دوره ی کوتاه دموکراتیک آماده شده بود . از این رو یورش مسلحانه برای کشتن شاه به دست ناصر میر فخرایی در بهمن 1327 که با شکست رو به رو شد و آن را به حزب توده نسبت دادند مقدمه ای برای سرکوب های سیاسی ( که بار دیگر گروه بزرگی از روشنفکران و روزنامه نگران قربانی آن شدند) فراهم شد . ممنوعیت حزب توده و محاکمه سران آن به زودی آغاز شد . در آن شرایط  با گسترش یافتن سرکوب ها ، عملیات مسلحانه مخفی علیه دولت نیز تشدید گردید از جمله هژیر نخست وزیر شاه به دست فداییان اسلام کشته شد .

در این میان ، جنبش ملی شدن نفت به رهبری دکتر محمد مصدق را باید در واقع دوره ای کوتاه و ذاتاًٌ       نا پایدار دانست که در برابر ولع گسترده رژیم به حکومت نظامی پلیسی ، آخرین مقاومت ها را انجام می داد . پس از قیام سی تیر 1331 که گویای پتانسیل نسبی در جامعه برای حرکت به سمت دموکراسی بود و به مصدق قدرت داد ، شاه توانست به رغم فرار کوتاه مدت خود از کشور ، به کمک آمریکا بر پتانسیل دیگری که در جامعه برای گریز از آزادی وجود داشت تکیه کند و با کودتای 1332 حکومت مصدق را سرنگون و دیکتاتوری خود را جایگزین آن کند .

 

محمد رضا شاه بلافاصله پس از تثبیت قدرت شروع به گسترش آن بر اساس همان دو محوری کرد که رضا خان بر آن تکیه زده بود . کمی پس از کودتا در سال 1332 قراردادی جدید میان ایران و کنسرسیون نفتی به امضاء رسید . در سال 1334 ایران به پیمان بغداد پیوست و در سال1338 قرارداد دفاعی با آمریکا امضاء کرد و سرانجام در سال 1339 شاه ، با به رسمیت شناختن اسرائیل در واقع یک متحد نظامی جدید برای خود به وجود آورد . راهبرد آمریکا در این زمان تکیه بر دو قدرت ایران و اسرائیل به عنوان نمایندگان نظامی خود در منطقه خاورمیانه بود .

در طول دوران سوم حکومت پهلوی ، شاهد افزایش خشونت دربار با تکیه بر ارتش و ( ساواک ) هستیم که در سال 1335 یعنی سه سال پس از کودتا با هدف سر کوب مخالفان شروع به کار کرده بود . در ابتدای دهه چهل ، شاه بر اساس سیاست جدید آمریکا علی امینی را بر سر کار آورد و اندکی از بار خفقان و خشونت سیاسی کاست اما این دوره نیز به سرعت پایان یافت زیرا مقاومت ها و تظاهرات مردمی در برابر رفرم ها ی پیشنهادی از سوی دولت سد بزرگی ایجاد کرد .لذا  خشونت دولتی فشار خود را به طور خاص علیه روشنفکران به کار گرفت به طوری که چند ماه پس از اعلام انقلاب سفید ، شاه مجبور شد نیروهای سر کوبگر خود را تا مدرسه فیضیه هم بکشاند بلکه از پیوستگی روحانیون و روشنفکران جلوگیری نماید . در اثر این اقدام آقای خمینی دستگیر شد اما دامنه ی اعتراضات نیز فزونی یافت تا اینکه کار به قیام عمومی تبدیل و توسط نظام به شدت سرکوب شد .

از این زمان ، دوره ی جدیدی از خفقان در ایران آغاز شد . در طول این دوره در حالی که تمامی راه های مسالمت آمیز برای مخالفان سیاسی بسته مانده بود و بیشتر روشنفکران یا تحت تعقیب بودند و یا در زندان ، چند سازمان زیرزمینی با گرایش های چپ و یا اسلامی فعالیت خود را آغاز نمودند . سازمانهای مسلح اسلامی هدفشان زدن مسئولان بالای نظام شاه بود و گاهی هم مستشاران و مسئولان نظامی آمریکایی را هدف قرار می دادند در حالی که سازمانهای مسلح چپ علاوه بر آن هدف ها ، یورش و بمب گذاری در بعضی از نماد های سرمایه داری را نیز در برنامه های خود جای داده بودند . در کنار این سازمانها ، گروه ها و جمعیت های غیر مسلح اعم از مذهبی ، ملی ، چپ گرا به صورت مخفیانه و بیشتر در زمینه تبلیغات علیه رژیم فعالیت نسبی می کردند . رژِیم شاه با رویکردی که درجه خشونت در آن دائماً در حال افزایش بود با تمامی این حرکات اعم از خشونت آمیز و مسالمت آمیز برخورد می کرد . دستگیری های گسترده ، زندان ، شکنجه و اعدام و یا سر به نیست کردن مخالفان در طول این دوره به صورت گسترده به چشم می خورد و ترس و واهمه از ساواک در تمام بافتهای جامعه پراکنده و نفرتی عمیق و فزاینده در اقشار اجتماعی نسبت به رژیم به وجود آورده بود .

در اواخر دوره شاه ، تضادی اساسی نیز میان رشد اقتصادی کشور و موقعیت سیاسی آن به وجود آمد ، در واقع در حالی که درآمد اقتصادی کشور در فاصله سالهای 57-49 یعنی در کمتر از بیست سال ، از حدود 176 دلار به بیش از 2500 دلار رسیده بود ، یک طبقه بزرگ متوسط در کشور به وجود آمده بود که عمدتاً شامل تکنوکرات ها ، مدیران میانی و اقشار نیمه مرفه شهری می شد . این طبقه ، گرایشی طبیعی به برخورداری از آزادیهای سیاسی داشت و در عین حال با افزایش فساد در دستگاه پلیسی و اجرایی ناچار به تحمل فشار هر چه بیشتر از سوی این دستگاهها بود که به بهانه های واهی و صوری در پی غارت اموال او بودند . شاه به جای پاسخ دادن به نیازهای این طبقه در زمینه آزادی و مبارزه با فساد ، تنها به گسترش اجباری و حتی خشونت آمیز فرایند غربی کردن سطحی جامعه ادامه می داد که خود به دلیل تضاد با باورها واعتقادات اکثر مردم ، جبهه بزرگتری را علیه او می گشود ، به طوریکه حتی طبقات متوسط جامعه نیز که درآمد آنها به طور نسبی افزایش یافته بود ، به دلیل تضاد عمیق با اقشار ثروتمند و توزیع بسیار نابرابر ثروت در کشور ، از اوضاع ناراضی بودند. از این رو ، به زودی موج مخالفت سراسر کشور را در بر گرفت وبافت های اجتماعی شروع به از هم پاشیدگی و فرو رفتن در تنش های هر چه شدید تر کردند . پاسخ شاه به این موقعیت دائماً نابخردانه تر می شد . برگزاری جشن های 2500 ساله شاهنشاهی با هزینه های هنگفت و درهمان حال تشدید خفقان در سال  1350 ، و از طرفی تشکیل حزب رستاخیز به عنوان حزب واحد و اجباری در سال 1354 و تغییر تقویم هجری به شاهنشاهی از جمله اقداماتی بود که هر بار با واکنش تند تری از سوی مردم رو به رو می گشت . گسترش  این جنبش اجتماعی از سال 1356 اوج گرفت و به زودی بر محور شعار سرنگونی نظام شاه متمرکز گشت . خشونت های سهمگین رژیم شاه در طول 25 سال آخر حکومت او اینک به واکنشی گسترده در میان مردم منجر شده بود .

 

به هر حال از آنجایی که انقلاب های اجتماعی فرایند های دراز مدتی هستند که از زمانهای دور ریشه می گیرند و تا مدتها پس از وقوع انفجار انقلابی ادامه می یابند بطوریکه گاه این فرایند ، زمانی طولانی در حد سه نسل را هم در بر می گیرد باید اذعان کرد که در انقلاب ایران نیز اگر در پی ریشه های عمیق تر آن در انقلاب مشروطه نباشیم ، اما نخستین حرکات انقلابی را از دوره رضا خان می توان مشاهده کرد حرکتی که به تدریج شکل گرفت ، به راه افتاد و دائماً قدرت بیشتری یافت و در برخورد با خشونت دستگاه پهلوی هر روز رادیکال تر شد ..... بنابراین با هر اندیشه ای که به مقوله انقلاب در ایران نگریسته شود مشاهده خواهد شد که این انقلاب هرگز توطئه خارجی نبوده بلکه عکس العمل تام و تمام مردمی است که در زیر فشار دستگاه اختناق و در  قهقرای فاصله طبقاتی قرار گرفته بودند . مردمی که برای تحقق آرمانهایی چون آزادی ، استقلال و حکومت خلقی همچنان آرام و منطقی در این مسیر گام می زنند .

با این اوصاف به نظر می رسد کسانی که سعی دارند این مردم را با بازیهای تلویزیونی و تاریخ سازی های آبکی از مسیر رو به جلو منحرف نموده بلکه آب رفته به جوی بازگردد هنوز دل در واقعیت نسپرده اند.

 

باری ، تاریخ را می توان به سلیقه واز  نو نوشت ، اما تاریخ را نمی توان دوبار زندگی کرد .

طرفه آنکه ، جنبش اجتماعی ایران قابل بازگشت به عقب نیست ..... حضرات عرض خود می برند. 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 14:44 |
 

  ( یقین های آقای علیرضا میبدی – 2 ) !

 

مردم ایران به کرشمه و طنازی در سخن اشتهار دارند ، اهل مطایبه و خوش گویی هستند . چنانکه برای هر صنف از صنوف اجتماعی شوخی های مخصوص کوک می کنند مثل حکایت ( آب خوردن کوزه گر از کوزه شکسته ) و یا ( افتادن درزی در کوزه ) و یا مطایبه ای که با صنف خیاط می کنند ( یک سوزن به خودت بزن و یک جوالدوز به مردم ) و الی آخر... همچنین است شوخی آنها با وکلای دادگستری که می گویند ( وکلا حرف مفت زیاد می زنند اما مفتی حرف نمی زنند ) .!!

اما من معتقدم که این مَثل آخری مدیدی است به تمثیل نزدیک نیست و کثرت وکلای رشید ایرانی از این برچسب مبرا هستند ... بدون اینکه نیاز به آوردن نام و نشان این عزیزان باشد ، خود شاهد بوده ام که بسیاری از این طایفه برای احقاق حق یک مظلوم چه خطر ها که نکرده اند و بی چشمداشت مالی و صرفاً برای احیای حقی که مظلوم مانده چه رنجها و ادباری که به جان نخریده اند . برای پی بردن به زحمات این صنف کافی است فقط نگاهی بیاندازیم به لیست وکلای زندانی ظرف 50 سال اخیر و یا خساراتی که آنان در برخورد با اهرم قدرت و حکومت همیشه بر خود هموار کرده اند اما آنی از حق و حقیقت پا پس نکشیده اند .

اینها را نوشتم تا باب مطلب دیگری بگشایم و اشاره تان دهم به مطلب اخیر جناب (نعمت احمدی) وکیل پایه یک دادگستری که علاوه بر شغل وکالت ، دستی هم به قلم دارد و در عرصات اجتماعی هر کجا ثوابی در کار خلق دید با همان ظرافت های قضایی به واکاوی پرداخت و به حکم وکیل الرعایایی به آن دخول نمود .

ایشان در مطلبی که اخیراً با نام ( سرنوشت علیرضا پهلوی برادر تنی محمد رضا شاه ) در صفحه 16 ضمیمه روزنامه اعتماد سه شنبه 8 بهمن 1387 آورده نگاهی دارد به وقایع 1333 و ضمن باز خوانی جنایت شاه علیه برادرش ، گوشه ای از تاریخ خاک گرفته دودمان پهلوی را برملا نموده است ... ابتدا به عین مطلب توجه فرمایید :

 « سال 1333 هجری قمری را باید یکی از سالهای پر رمز راز حکومت پهلوی دانست و به یقین مورخان در آینده وقتی به سال 1333 نگاه کنند ، این سال را که در پی خاموشی آتش منتهی به 28 مرداد 1332 آمد ، سالی پر از اما و اگر خواهند دانست . سال 1333 پر از حوادث تلخی است که طناب دیکتاتوری محمد رضا شاه را – آنگونه که او می خواست – برگرده این ملت سفت کرد . انتخابات مجلس 18 ، آنگونه که شاه می خواست در روزهای پایانی سال 32 برگزار شد و 136 نماینده با چینشی که شاه دنبال آن بود ، ترکیب مجلس هجدهم را تشکیل دادند . در 22 اسفند 32 دکتر حسین فاطمی در یکی از خانه های تجریش دستگیر شد و این خبر خوشی برای شاه بود . در نوزدهم فروردین ماه 1333 اولین محاکمه دکتر مصدق در دادگاه تجدید نظر در باشگاه پادگان قصر به ریاست تیمسار سرتیپ جوادی برگزار شد و در نهایت در 23 /2/1333 به سه سال زندان محکوم شد . بزرگترین دشمن شاه با دادگاهی فرمایشی به دهکده احمد آباد تبعید شد . هر چند 20 روز بعد دکتر صدیقی و مهندس رضوی و دکتر شایگان به قید کفالت آزاد شدند اما در تاریخ 17/7/1333 دکتر فاطمی به اعدام محکوم شد . شش نفر از افسران حزب توده که قبلا ٌ دستگیر شده بودند ، در تاریخ 8/8/1333 تیر باران شدند . 11 روز بعد دکتر فاطمی نیز تیر باران شد . اما حادثه ای که تا کنون زوایای آن روشن نشده مرگ به اصطلاح شاهپور علیرضا تنها برادر محمد رضا در تاریخ 11/8/13333 است . دربار که آنهمه اعدام و محاکمه و سرکوب در کارنامه خود داشت و همه این موارد را راز موفقیت خود بعد از کودتای 28 مرداد می دانست و باور داشت که قدرت به خانواده پهلوی آنگونه که رضا شاه می خواست ، برگشته است ، با حادثه ای روبه رو شد که در غوغای اعدام افسران حزب توده و تیر باران دکتر سید حسین فاطمی گم شد . شاید به نگاهی دیگر ، شاه ؛ مرگ یا کشتن یا کشته شدن علیرضا پهلوی تنها برادر تنی خود را بهترین خبری می دانست که در انبوه خبرهای مربوط به شکست نهضت مردم گم می شد ، هر چند این ذهنیت نیز قوت دارد که علیرضا پهلوی باید از بین می رفت . شاه که رقبای دیگر جبهه ها را سرکوب کرده بود باید خیالش از دربار نیز راحت می شد و به همین اعتبار تنها برادر تنی خود را درست در  بحبوحه خبر ها از بین برد . قضاوت دراین مورد نیاز به بررسی دقیق اسناد و مدارک دارد که اگر موجود باشد نقش علیرضا در وقایع 28 مرداد 13332 به نفع برادرش انکار ناپذیر است . و ظاهراً سهم خواهی وی باعث شد حیات سیاسی او هم در آن لحظات پر خوف و خطر بسته شود و کسی یارای سؤال نداشته باشد . منطقه گرگان با اراضی حاصلخیز خود همانند دیگر نقاط مازندران از روزی که رضا شاه به قدرت رسید مورد توجه این خانواده بود . علیرضا پهلوی نیز در گرگان مزرعه ای  شخصی داشت که هر هفته با هواپیمای یک موتوره سبک به قصد سرکشی به اراضی خود عازم گرگان می شد . روز نهم آبان ماه 1333 یعنی 4 روز بعد از رژه به اصطلاح جشن های چهارم آبان قرار بود علیرضا هم از رژه ارتش سان ببیند و به همین قصد به اتفاق سرگرد مهاجر افسر خلبان ساعت 5 بعد از ظهر روز قبل از گرگان به قصد تهران حرکت کرد . می گویند برج مراقبت فرودگاه مهر آباد تهران از حرکت علیرضا بی خبر بود  . زمانی که فردای آن روز با تلگراف فرودگاه گرگان ، از حرکت روز قبل هواپیمای علیرضای پهلوی با خبر شدند ، موضوع به ستاد نیروی هوایی و متعاقب آن به محمد رضا شاه اطلاع داده شد . از ساعت 5 بعد از ظهر روز 8 آبان ماه تا ساعت 9:30 روز نهم آبان ماه جزء ساعات پر از راز و رمز زندگی علیرضا است . برادر شاه با هواپیما فرودگاه گرگان را ترک کرده و فرودگاه مقصد یعنی مهر آباد با خبر نشود ؟ یک ساعت بعد یعنی 16 ساعت پس از پرواز علیرضاپهلوی هواپیماهای اکتشافی به سرپرستی احمد شفیق – شوهر خواهر شاه – عملیات جستجو را آغاز کردند ، جستجویی که سر انجام به این آگهی وزارت دربار پهلوی در روزنامه های مورخ 11/8/1333 منجر شد : وزارت دربار شاهنشاهی با کمال تأسف و تالم اعلام می دارد طیاره والا حضرت شاهپور علیرضا پهلوی در ارتفاعات شمالی لار نزدیک قریه یوش سقوط کرده است . پیکر شهید فقید امروز به مسجد سپهسالار انتقال داده خواهد شد . مراسم رسمی تشییع جنازه ساعت 9 صبح روز چهارشنبه 12/ 8/ 1333 فردا از مسجد سپهسالار به محل آرامگاه اعلیحضرت فقید ( رضا شاه ) انجام خواهد یافت . 7 روز بعد اطلاعیه دادستانی ارتش به شرح زیر در اختیار رسانه ها قرار گرفت : دکتر فاطمی که در اثر قیام ملی 28 مرداد 13332 فراری و در پناه اشرار توده ای قرار گرفت و پس از دستگیری و تعقیب و تسلیم به دادگاه ، به موجب احکام صادره در دادگاه عالی و دادگاه تجدید نظر اعمالش به منظور بر هم زدن اساس حکومت تشخیص و محکوم به اعدام شد ، با انجام تشریفات قانونی ساعت 6 صبح امروز تیر باران شد . فاصله 7 روزه این دو خبر و قلب مطلب آنها از طنز های تاریخی است . در آگهی علیرضا پهلوی که برای سرکشی به مزارع خود به گرگان رفته و کشته شد صفت شهید و دکتر فاطمی که بنا به آگهی در پناه اشرار توده ای پنهان شده بود ، به اتهام بر هم زدن اساس حکومت معدوم عنوان شد . باید 24 سالی می گذشت تا دکتر سید حسن فاطمی لقب شهید بگیرد و امروزه از گور علیرضا پهلوی خبری نداریم . تاریخ است و به گفته بیهقی : بر مسیر خود رود ... »

 وقتی این مطلب را می گذاریم کنار نوحه خوانی های امثال علیرضا میبدی که این روزها به تصویر سازی از شاهی پرداخته که به کاریکاتور می ماند ، چه دستگیرمان می شود ؟ کدام چهره از شاه به واقعیت نزدیک تر می شود ؟!. شاهی که برای نصب در قدرت علاوه بر کشتن   هزاران وطن پرست حتی به مرگ برادر تنی خود فتوا داد و یا آن شاهی که امثال علیرضا میبدی قصد دارند برایش تاریخی لوس و بیمزه بتراشند و از 50 سال جنایت خاندان او یک تراژدی مظلومیت بیافریند .

میبدی می گوید: همه مردمی که در تظاهرات 57 شعار مرگ بر شاه داده اند افرادی مغرض ، بیمار و فریب خورده بودند که از طرف قدرت های خارجی مورد ملعبه قرار گرفته اند . می گوید : در دوران پهلوی ، رفاه اجتماعی و سعادت و خوشبختی ملت در حدی بوده که رشک مردم جهان را در آورده بود !! می گوید : توسعه اقتصادی و اجتماعی جامعه در چنان حالتی قرار داشت که رویای تمدن بزرگ از نوع شاهنشاهی آن به حقیقت نزدیک شده بود . او از تمدن بی باوری سخن می گوید که در آن ساواک مفصل ترین جنایات را می کرد و در آن پرویز ثابتی یک قصاب خوش پوش بود . حسینی ، آرش ، تهرانی ، رسولی ، عضدی سگ های شکاری دربار بودند . و شاه ثروت کشور را پشت قباله ( هفت خواهران نفتی ) می دانست . میبدی از فردوست و خیانت او به خاندان سلطنت پیزوری، چنان آه و ناله می کند که گویی همین فردوست و امثال اعلم ها از دل دربار بیرون نیامده بودند و جز پا اندازی برای شاه ، کار دیگری می کردند !! او از خیانت افرادی داد و بیداد می کند که همه سردر آخور دربار داشتند و نجاستی از همان طویله به ریششان مانده بود . او از لرزاندن اینچنین کسانی در قبر به دنبال نتیجه ای می گردد تا بتواند بگوید اینها – مردمند – و خیانت اینها خیانت مردمان ایران است ... خیر آقا ... مردم ایران همان کسانی هستند که در کتابهای درباری به اسم ( رعیت ) از آنها نام برده می شد و مستحق هر خفتی شناخته می شدند و نه این آلات فعل درباری.

یادتان می آید وقتی فرح در بغل کارتر و در جریان آن میهمانی کذا مورد عتاب اقشار جامعه قرار گرفت چه جوابی داد؟ گفت : غلط زیادی موقوف ، رعیت را چه به این غلط ها  ... آنها مردم را چنین می دیدند پس اگر مردم هم در سال 57 بساط آنها را به هم  ریختند نه تحت تأثیر عوامل پشت پرده فلان دستگاه دیپلماتیک خارجی بودند و نه ملعبه دست سیاست بازان داخلی ، آنها جنایت و خیانت این خاندان را در حلبی آبادهای اطراف تهران ، در غل و زنجیر فرزندان زندانی شان می دیدند و برای همین هم چنان با لگد به آبگاه آن موجود عنن و عفن زدند که دیگر تا هفت پشتش هوس شاهی و پادشاهی نکند . بنابراین هر چه امثال میبدی ها بگویند چیزی جز افزایش خشم مردم و یادآوری خاطرات ننگین آن خاندان در اذهان عمومی عاید نمی کند. بهتر که رها کنند این شامورتی بازی ها را ، و به همان پنجاه هزار دلاری که از جیب این خانواده نصیبشان شد افاقه کنند و بدانند که آن ننگ با هیچ رنگی پاک نخواهد شد . حتی با این آه و ناله های پرسوز و گداز جاهلانه ....

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه دهم بهمن 1387 و ساعت 14:48 |

( اطلاع رسانی شفاف) !!! 

 

آقای حسین سبحانی نیا نایب رئیس کمیسیون امنیت ملی ضمن تأیید خبر بازداشت چند خبرنگار به جرم همکاری با    ( بی بی سی ) گفت:

از تعداد بازداشت شدگان بی اطلاعم .

نمیدانم آیا همگی روزنامه نگار بوده اندیا خیر؟

از شغل آنها اطلاعی ندارم.

از زمان تشکیل دادگاه آنها بی خبرم.

( درخواست )

از نایب رئیس کمیسیون امنیت ملی ( بورکینافاسو) خواهشنمدیم تا آقای حسین سبحانی نیا مشغول کشک سائیدن هستند لطف کنند وجهت تنویر اذهان مردم ایران جواب سؤالات فوق را مرحمت فرمایند . !!!

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 14:43 |

 

( یقین های علیرضا میبدی ) !!

(... نه آنچه به دهان می رود انسان را نجس می کند ، بلکه آنچه از دهان بیرون می آید ... اگر میفروشی همان به که بازوی خود را ، اما کلام را هرگز ، حتی تن خود را و نه هرگز کلام را ... ) – از رساله پولوس رسول به کاتبان .

 

دیشب وقتی در خانه دوستی ناظر تیارت علیرضا میبدی بودم که در تلویزیون دو پولی پارس سعی می کرد با سیاه کاری و سیاه بازی و بافیدن آسمان و ریسمان به تطهیر چهره وقیح حکومت گذشته بپردازد و از حیثت نداشته آن دستگاه که سی سال پیش به وسیله توده مردم بر باد شد دفاع نماید بلکه برای امیال سوخته خود و آن شاهنشاه پیزوری وجهه ای خریداری نماید، به نوشتن این مختصر گستاخ شدم .

البته در باب جیره خواری آقای میبدی همه چیز را همگان نوشته اند و دیگر نیازی به واگویی مجدد آن نیست کما اینکه همین قلم الکن هم در همین وبلاگ چند باری پنبه حضرتش را زد و دلیل دلسوزی های فانتزی وی را بر شمرد . چنانکه دیگر خیالم نبود بر این مرده چوب بزنم و احترام به فهم و درک ایرانی جماعت را نازک انگارم . اما خلندی که ایشان دیشب به شخصیتی مثل جلال آل احمد زد و از آنجا راهی گشود تا مریم فیروز و آن دلشدگان طایفه چپ ، چندان وقیحانه به نظر آمد که گویی کسی روبرویت ایستاده و خاک به چشمانت می پاشد بلکه نبینی و راه را گم کنی . همه آدرسها و آن تاریخی که بر این سرزمین رفته را ... و در این غلط اندازی هم چندان گستاخ و بی ملاحظه زبان چرخاند که پدر تاجدار و درگذشته اش  وقتی النگ و دولنگ دستگاه امنیتی اش را می دید همان می گفت .

 

به واقع نمی دانم آدمها چقدر می توانند خناس و مزدور باشند و چقدر جاهل که روشنترین حرکات مردمی را چون تیره ترین تصاویر در نظر آورند و پای تلی به کوتاهی حکومت شاهنشاهی خاک بر سری نمایند . واقعاً نمی دانم !!

اما چه می گوید ای سوسول فرنگی که در جوانی کاسه لیس دستگاه فرح بود و افسارش به دست امثال جعفریان ها و امروز هم که پیرانه سر شده هنوز پیامی را که مردم 1357 به شاه دادند را نمی تواند باور کند و بر آن عمل مفهوم، نام توطئه زمین و زمان و نا فهمی مردم می گذرد . او چون خمیره ی ایرانی ندارد پس به طنازی و رندی مردم هم آگاه نیست .

اینکه هر روز با زبانی و به رسمی ، چرخ پنجم های حکومت گذشته را فرا می خواند تا با هم ، سمفونی سوزناک ( وای چه روزایی داشتیم !! ) را بخوانند و حرمت  وبزرگی روشنفکر ایرانی را در پشت پیشخوانهای چرکمرده عرق فروشی پارس هزینه  نمایند، و یا از روزهای فراوانی ( مرگ بر شاه ) و ختم شدن راه ها به دانشگاه ، روزهای تبادل گل و گلوله ، روزهایی که فرش خیابان ها با نقش یک رنگ مردمی که شاه نمی خواستند رنگین بود ، به اسم ( فاجعه ) نام می برند ، واقعاً در پی چه مقصودی است ؟ آیا تنها شهرزاد قصه گویی است که هر شب با آوردن قصه ای خود ساخته و خود بافته به آرزوهای بر باد شده امثال خودش رنگ باور می زند ؟ آیا تنها یک مزدور است که به کاسه لیسی خانواده پهلوی نشسته و پول می گیرد تا کاست ذهن مردم را از سیاه کاری ها و جنایات شاه پاک نماید ؟     - یعنی از انواع همان اباطیلی که مرحوم جلال در همه عمر کوتا ه خود پته شان را بر آب انداخت و نامرادشان کرد - و یا تنها وظیفه مند است که تلافی بلایی که چپ بر سر پدر تاجدارش آورد را امروز و از پشت این تریبون جبران نماید ؟

بهر حال حکایت آقای میبدی که هنوز عاشق آن هویتی است که ارنست پرون از شاه طراحی کرده بود و در این مسیر سعی می کند تاریخ آب پز شاهنشاهی را به خورد عده ای ژنرال بی دندان بدهد بلکه از کیسه آنها دیناری دریافت کند ، حکایت همان روستایی ی زمان سابق است که آنقدر منتظر برنده شدن ( بلیط اعانه ملی ) ماند تا سیستم از هم پاشید . او از درباری   می آید که سترون است و سترون خواهد بود همچنان... پس این انتظار بی حاصل چه نتیجه ای دارد ؟ هان !!   

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت 14:32 |
 

(بازی جدید)!!

در هفتۀ گذشته زیدی از موبدان و ریش سفیدان اصلاحات ناغافل به دیدار شیخ کروبی شتافت تا بدور از چشم اصحاب  رسانه و در پوشش دیداری دوستانه پیام خاتمی را به وی برساند و راه خروج از صحنه انتخابات را نشانش دهد.

گویا خاتمی دراین پیام ضمن یادآوری روایت سنگ و شیشه از کروبی خواسته بود که به جای بازی با آتش قدرت ، کمی به فکر شیخوخیت و بالانشینی خود باشد و اعتبارش را در محک مجلس آینده عیار زند. اما کروبی که این روزها مستظهر به پشتیبانی اعدادی از اصلاحات چیان خانه نشین است نه تنها حاضر به قبول این پیشنهاد نشد بلکه با تفخر لرُ منشانه جواب داده بود: فقط یک راه می شناسم ، اگر برنده شدم شاید خاتمی را معاون اول خود نمایم. والسلام.....

سه شنبه شب گذشته وقتی این جواب به خاتمی رسید. سری جنباند ، لبخندی زد و به جمله ای کوتاه بسنده کرد. گفت: پیری است و هزار آرزوی دامادی !!

 

پس اگر کروبی در آخرین روز هفته تصمیمات تازه ستاد انتخاباتی خود را در روزنامۀ اعتماد ملی به شیپور دمید و از یارگیری تازه سخن گفت تنها یک معنا می توانست داشته باشد ، می خواست به حریف خانگی یادآوری نماید ( لرُ ) به غیرت شده و تا دین اش هم .

به هر حال اگر از هیمه های تازه ای که شیخ کروبی به تنور ستاد خود انداخته ( از رهامی و کرباسچی و قوچانی و عبدی بگیر تا خانم کدیور و .... ) حتی آبی برای ملت گرم نشود اما دیگی را می غلاند ( !! ) برای اهل مشارکت و مخصوصاً محمد رضا خاتمی که اندکی پیش تر دماغ این جماعت را یکجا سوزانده بود.

باری ، در آستانه انتخابات همه درجنگ و جدال هستند و در طایفۀ اصلاح طلبان این بلوا غلیظ تر.... اصلاً ببینم مگر صلح دیروز این طایفه چه گلی به سر ملت زد که مثلاً بلوای امروزشان بزند ؟!

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت 19:54 |
 

(طنز روز هفتم) !!

 

(( شهرداری اعلام کرد که در روز 12 بهمن از کلیۀ ایستگاههای آتش نشانی (آژیر شادی) پخش خواهد شد.))

 

  - الو.... آتش نشانی.

  - بله بفرمایید.

  - آقا دستم به دامن تون ، خونه مون آتش گرفته ، بدادم برسید. 

  - بی خیال ، فعلاً با این آهنگ حال کن تابعد....

کلیک کنید

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه سوم بهمن 1387 و ساعت 13:55 |

(بالماسکه آمریکایی) !!!

 

مراسم تحلیف باراک اوباما رئیس جمهور جدید وسیاهپوست آمریکا درمکانی انجام پذیرفت که سالیانی پیش تر، سنگ بنای آن بردوش بردگان افریقائی وزیر ضرب شلاق ارباب یانکی روی هم چیده شده بود ... واین یعنی درسی که باید از روزگار آموخت وایمان آورد به افکار آن یهودی آلمانی که زیروروشدن طبقات اجتماعی را به باریکی دید وانشاء اش کرد .

 

آمدن باراک اوباما ، نه آنطوریکه در افکار خیالپردازانه شکاکان مطرح است حاصل زدوبند محافل صهیون است- که می گویند هرچند سال درگوشه ای می نشینند وپازل جهان را برای سالیان بعد   طراحی میکنند- ونه محصول عقل روشنفکرآمریکائی است که بر پروسه مدرنیته صورت گرفته باشد ، بلکه انتخاب اوباما یک امر جبری ولابدی است . یک جبر تاریخی است . همان که جهان غرب به شدت از قبولش وحشت دارد ودر دوقرن گذشته سعی بسیاری کرده ومی کند که از این واقعیت محتوم بگریزد .

انتخاب اوباما در واقع کاری به این حزب وآن حزب هم نداشت، چرا که اگر قاعده چنین بود افراد دیگری را می شد پیش انداخت .

فاش می گویم . خلق ها دارند غلت میزنند . فرقی هم نمی کند که در آمریکا باشند یا در آفریقا ویاآسیا ... از چیزی می گریزند . به چیزی دهن کجی می کنند . چیزی را پس می زنند . چیزی که اباطیل این مثلاً عقل مدرن با همه سیاهکاری وشامورتی بازی نمی تواند پنهانش نماید .

 

اما، دیروز ودرطول اجرای آن بالماسکه ، در میان انبوه چهره های بزک کرده و فراگ های اتوکشیده ، از چشمان جوانکی آمریکائی که مات به مراسم نگاه می کرد جمله ای را خواندم که ترجمانش این بود : ( نه ، این هم نیست ) .

 

باری ، تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی .

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 12:42 |
 

( همسران ) !!!

 

(1)

به : همسررئیس جمهور مصر

از : همسررئیس جمهور ایران

لطفا" تلاش کنید دولت مصر راه کمک به مردم فلسطین را باز کند.

 

(2)

به: همسررئیس جمهور ایران

از: همسررئیس جمهور مصر

         چشم خواهر، باز کردیم ..... اما شما هم بفرمائید محمود آقا اینا بکشند بیرون تا راه گشاد تر شود . !!!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 19:52 |
 

(خاتمی،میرحسین و بی بی سی)!

 

اینکه خاتمی میگوید از بین من و میر حسین موسوی بالاخره یک نفر وارد عرصه ی انتخابات خواهد شد نشان میدهد که هنوز دل ابری اش در تلاطم بادهای تردید می لرزد و قرار ثانیه های شک در ساعات پیش رو آزاراش میدهد.

اما،راستی این میل بازگشت به مرغزار سیاست و مسئولیت اجرایی اصلاَ از کجا به جان خاتمی افتاده است؟ آیا تغییری در ساختار قدرت فراهم آمده؟ آیا شرایط سیاسی جامعه با چهار سال قبل توفیری یافته؟ یا تنها دلخوش به تشویق و ترغیب دوستانی است که طبق معمول گز نکرده پاره میکنند، بلکه از تغار خاتمی ماستی بریزد و جهان به کام آن دیگران شود.

خاتمی خوب میداند که آمدن و یا نیامدن او به صحنه ی انتخابات چه با لبخند و چه بی لبخند چیزی از دفتر حساب و مطالبات مردم کسر نخواهد کرد. نه او می تواند ونه اصلا میگذارند که چنین شود، بنابراین تردید خاتمی – اگر به جای دل به عقل رجوع شود – تردیدی جدی است.

در چند روز گذشته خواندم که بسیاری تلاش کرده اند بر این آمدن و نیامدن خاتمی حاشیه بنویسند و با یاد آوری ناتوانی های او در سال های ریاست جمهوری، از او بخواهند که یا به صحنه نیاید و یا چنان بیاید که گویی رستمی به جنگ افراسیاب میرود- که خاتمی مرد چنین صحنه ای نیست – چرا؟ برای اینکه خاتمی قبل از هر چیز گرفتار کوچه بن بست است. او از قدرت و نظام تعریفی خود ساخته دارد که تا آن را – در خود- تغییر ندهد نخواهد توانست از فقر باغچه سیاست انتظار سبزی داشته باشد . در واقع حکایت خاتمی حکایت خود شکنی است نه سنگ زدن به آینه و شکستن آن.

 

اما میر حسین موسوی که وجاهت ملی دارد و در دوره زمامداری، عدالت را از نوعی اقتصاد سوسیالیستی وام گرفته نیز مرد میدان حاضر نمیتواند باشد. چرا که اگر همه خیاطان جهان هم جمع شوند و بر او بالی سپید بدوزند امکان پروازش در این آسمان مسدود فراهم نیست... برای این که به چرایی این سخن پی ببرید کافی است به چند سال قبل برگردید . به آنگاه که در پی اخمی جانکاه بلاخره پریز تلفن را کشید، استعفایش را فرستاد و آن عتاب را شنید که : ( اگر نبود خدمات این مدت... به او نشان میدادم که... ). همان عتابی که بیست سال او را از صحنه ی سیاست کنار زد و چنان به حاشیه برد که هنوز هم نتوانسته یک گام از آن بیرون شود... .

از طرفی میر حسین با دایناسورهایی روبروست که با هر غلت میتوانند ریش او را دود بدهند. یادتان میاورم به نامه و افشاگری آیت الله مسعودی و داستان هیات موتلفه و رجوعشان به جامعه مدرسین در قم که بعد ها هم آیت الله کریمی توثیق اش کرد و آن رای گیری کذا و ... یا داستان بسیج 99 نفری جناح بازار در آن سال های دور و نمایندگان مجلس و هکذا... .

پس تردید میر حسین هم قاعده ای منطقی دارد . اما شاید ظهور اشتیاق اخیر موسوی را بتوان با مسائل دیگری پیوند زد و برای میل خروج از غربت او سند دیگری را موجه کرد . مثلا این که میر حسین همیشه برای بازگشت به صحنه خواستار آن بود که رسانه ای در اختیار داشته باشد تا بدور از لا بیرنت های معهود بتواند نظراتش را ابراز نماید... حالا بی بی سی با تکیه بر شانه اصلاح طلبان راهی به این آرزوی میر حسین گشوده است و آنطور که خاتمی در نشست اخیر خود با وی وعده داده ( مطمئن باشید دیگر فریادهای شما نمی سوزد و بهت بغض های زمستانی این همه سال تکرار نمی شود)... که اگر چنین باشد وضع و حال این دستگاه استعماری هم روشن می شود و اینکه چرا در این ایام چراغش روشن شد و به قراری که گذاشته اند حضرت مسعود بهنود علمداریش را به عهده گرفت.

 

بی مایه فطیر است اگر نگویم که در غیاب یک اپوزیسیون فعال در خارج از کشور ، حالا این حکومت است که خود دست به کار اپوزیسیون سازی زده است و چه کسی بهتر از عوامل کار بلد آن استعمار پیر که عصای زیر بغل حکومت شود و چنان کار چرخانی نماید که نه سیخ حکومت بسوزد و نه کباب مردم... .

انگلیس، در همه حال و در همه ی این سال ها، کاری را که در پسله میکرد امروز در بی بی سی ظاهر ساخته و درست در زمانی به صحنه آمده که کارد به استخوان رسیده و برای نظام چاره ای جز رفتن باقی نمانده است . که اگر از این زاویه بنگریم خاتمی و احمدی نژاد و کروبی و آن بقیه تنها همین دغدغه را دارند. حفظ نظام با سالاد تلخ کمی فضای باز!!!.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 14:5 |
 

(سّید ، داغ کرده است ) !!!

اظهارات آقای خاتمی که دیروز زیب روزنامه های اصلاح طلب شد درست مثل قرائت فاتحه ای بود که کسی بخواهد آن را به فارسی تلاوت کند !!! ایشان که عملکرد هشت ساله خود را فراموش کرده بود در قسمتی از این اظهارات گفت : ( معتقدم اگردر انتخابات آزادی باشد واز امکانات موجود سوء استفاده نشود ، سختگیری های بیجا نشود و واقعا" رأی مردم مورد حرمت قرار گیرد ، تردید ندارم وضع طور دیگری خواهد شد ... ) .

می پرسم : مثلا" چطورخواهد شد سید جان ؟ آیا تصور میکنی باز اوضاع برخواهد گشت به خرداد 76 ودوباره حضرتعالی سوار بر استرقدرت خواهی شد ؟ تاباز ماله بکشی برآن همه خون بیگناه که بردیوار سیاست شتک زد ؟ .... که باز جانهای آتش گرفته دانشجویان را زیر تیغ قدرت رها کنی ودر نهایت آنها را مشتی آشوب طلب واراذل بنامی ؟.... که باز به جای ایستادگی در برابر ساختار منحط و عقب مانده دوران بت پرستی وجاهلیت ، شال وکلاه کنی وبروی ایتالیا ؟...... که باز تاب تحمل مخالف را چنان از دست بدهی که برآن دانشجوی منتقد در دانشگاه فریاد بزنی وبگوئی ( کاری نکنید بدهم از اینجا بیرونتان کنند ) .؟

باری ، شاید شما دوست داشته باشید همچنان درخواب ، چیزی شبیه آغاز ببینید ، اما بدانید که چشمان خلق هنوز برگذشته شما وکلاهی که به دست شما برسرش رفت باز مانده است .

لذا پیشنهاد می کنم به جای اینچنین داغ کردن ها ، وازباب تبرید مزاج ، کمی آب آلوتهیه کنید وهمین فرمایشات را هم به عنوان – دعای تبرک – درآن بیندازید وهفت مرتبه صبح ناشتا میل کنید که هم برای لینیت مزاج شما مفید است وهم اشک چشم طرفدارانتان را مزید می شود .

 

بگذر سید جان .... به جای تخیل و احتظاظ از آنچه که رفته ، به فکر احتفاظ گذشته خود باش ، که این به خرد نزدیکتر است .

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 17:21 |
 

( غروب در مرداب )!!

 

سکوتی که برپیشآمد انتخاب رئیس جمهور دهم رواشده را به غروب مرداب تشبیه می کنم . چرا که همه ارکان سیاسی کشور چنان در کلاف خودخواهی وخودفهمی گرفتار آمده اند که گوئی بی علامت علمدار ، هیچ کدامشان جرأت انجام فعلی را ندارند وبسته مانده اند حضرات .

از دو جناح داخل حکومت ودر وادی اصلاح طلبان ، جناب سید خندان دلخوش به فال حافظ است واینکه خواجۀ شیراز بالاخره صلاح کار خرابش را بفرماید . که خواجه نیز رندی میکند ونمی فرماید !!! و لذا خاتمی توبره به پشت وخا ... به مشت ، آن وسط به والزاریاتی گرفتار آمده که بیا وببین .... در دیگر ماجرا ، عبدالله نوری از هراس آنچه نباید رو شود وبه صرافت گفته ی رهبر حزب مداحان ، از ترس آنکه مباد ( ترتیب اش را بدهند ) !!! روبه زمستان سیاست وپشت به – خرداد – همچنان در باتلاق حاشیه فرو می رود واگر هم سری برای کشیدن یک نفس اضافی بالا می آورد ، به نقی ونوقی بدل می شود که هر روز در فلان سایت از او می خوانیم ومیگذریم .

میرحسین موسوی هم درگیر با ذهن تصویرگر خویش ، بین آخرین عکس واولین تصویر ( چنانکه در باره اش گفته اند ) به معماری سیاست مشغول است ولابد که دستهای لطیف ونگارگرش ، زمختی آجر وسختی سیمان ِ کار اجرائی را متحمل نمی شود . با دستکش هم که نمی شودکاربنائی کرد ودر این سامان ناهموار ، برج ایفل ساخت !!! ویا با آن خرده ملات ، خانه ای بنا کرد که بتوان فیل مستی را در آن جای داد .

می ماند حضرت کروبی ، که ایلیاتی وار به حرف وقول چهارتا شیخ وخان ِ طوایف بالاسری وپایین سری دل خوش  کرده وتصورش رفته که مردم ایران 1387 هنوز با همان سیاستهای ایلیاتی سابق رأی به صندوق می ریزند وبفرموده ارباب شناسنامه در بقچه می گذارند .

 

در جناح اصولگرا هم حکم برعبوراز احمدی نژاد است واز سر اتفاق گیر هم در همین نکته ست . چرا که وقتی عده ای از محافظه کاران جرأت می کنند وان قلت می آورند ، جواب میگیرند که ( یار چنین پسندد ، شما چه کاره اید ) ؟ . ویا وقتی عده دیگر یابوی ( عمر سعد ) را پیش می اندازند بلکه حرجی شود ، همان لاریجانی که به غمزه عشوه آورده ، به رمز پیام دیگری می دهد که کی ؟ کجا.....

 

خلاصه که برمرداب سیاست ، غروب همچنان مستولی است ووضع غوکان دست آموز هم همین است که   مختصر اش کردم ..... اما اگر نظامیان ، دست از دو دستگی بردارند ویکدله شوند ویا به اشارتی ( مثلا") یکی از منبریان درقم به بها وبهانه ای ، شور ی در اندازد وبخواهد که به نام اسلام ناب از هیچ  ، یک چیز بسازد ، مطلب دیگری خواهد بود که به هرحال نه بوی گل واصلاح میدهد ونه مختاری ملت را در پی خواهد داشت .

 

در مورد وضعیت خوارج ( !!!) هم این را بگویم وتمام کنم که : ده پوزیسیون درگلیمی بخسبند اما دو اپوزیسیون دراقلیمی نگنجند ..... و هکذا .

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 و ساعت 20:39 |

 

(یک پیام)!!

 

1-     زندانی سیاسی رفیق عابد توانچه از هفتۀ گذشته در اعتصاب غذا به سر می برد .

2-     مادر عابد دچار بیماری حاد قلبی است.

3-     ملاقات دیروز صبح این مادر و فرزند که هر دو در حالت شوک بسر می بردند باعث شد تا مادر ایشان را مستقیماً از سالن ملاقات به بیمارستان انتقال دهند زیرا مشاهدۀ وضع اسفبار عابد که دچار خونریزی شدید معده است تاب تحمل مادر را برید و او را به غش و کما برد.

4-     از همۀ رفقا خواستارم چنانچه امکان تماس و یا رساندن پیام به رفیق عابد را دارند وی را از ادامه اعتصاب غذا به هر نحو ممکن پرهیز دهند.

5-     با توجه به وضعیت جسمی مادر این رفیق ، امیدوارم مراتب را یک هشدار جدی تلقی فرمایند.

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 10:24 |
 

( حقوق بشر خصوصی) !!!

خبرزیرراکه میخواندم ، گریه رابه مستی – به قول عارف قزوینی – بهانه کردم تا بنویسم همین چند روز پیش که    عده ای موجبات هتک حرمت خانم شیرین عبادی را فراهم آوردند چه اشک وفغانی که از نهادهای به اصطلاح حقوق بشری برنخاست وچه آدمها که  بدین بهانه اطلاعیه وقطعنامه و ندادند . کار هم تا آنجا پیش رفت که دبیر کل سازمان ملل یقه درانید وبه آنطرف ماجرا پیام سختی داد .... اما امروز که خبر زیر چون داغی برپیشانی سایت ها تاول زده ، دریغ از یک اطلاعیه از این درودکانهای حقوق بشری ، که گویا هنوز در نشعه گی ازاله بکارت روحی( !!!) خانم عبادی غنوده اندو چنان هم خوابشان برده که گوئی نهاد حقوق بشر حکم یک کلوب ( خصوصی ) را دارد که برای ورود به آن باید حتما" عضویت ینگه دنیایی داشت !!! والا چه فرقی است بین حقوق انسانی شیرین خانم ومثلا" صبیه عابد توانچه که به شرح ماوقع در اتاق انتظار دادستان اراک برسرش کوفتند وتهدید به زندانش نمودند .

 

شمارانمی دانم ، امامن از همین باریکه ، تفاوت حقوق بشرخصوصی وحقوق بشر خلقی را اندازه می کنم وبه مفهوم آن کاشف میشوم . چنان که دیری است عابد توانچه به بهای تفهیم همین مطلب زندانی است.

 

متن خبر

رفيق عابد توانچه که در زندان اراک به سر می برد، از صبح روز دوشنبه 16 دی ماه دست به اعتصاب غذای نامحدود زده، و خواسته خود را از اين اعتصاب غذا بازخواست 2 تن از اعضاي دادستاني اراك بيان داشته كه به طور غير قانوني سعي در بازداشت پدر وي داشته اند و همچنين به فحاشي و ضرب و شتم پدر و خواهر وي در دادستاني اراك پرداخته اند.


روز دوشنبه 16 دی ماه 87، پدر و خواهر عابد، جهت پی گيری نامه اي که برای تأييد مرخصی به دادستانی اراک فرستاده شده بود، به دفتر خاقانی (دادستان اراک) مراجعه کردند. با وجود اينکه شخص دادستان روز پنج شنبه به صورت حضوری قول ملاقات دوشنبه را به خانواده وی داده بود، روز دوشنبه، رودکی مسئول دفتر خاقانی، از ورود خانواده عابد به دفتر جلوگيری نمود. پس از اينكه خواهر عابد به زور وارد دفتر خاقانی شد، تا خواستار رسيدگی به نامه ی مرخصی عابد توانچه شود.( که طبق قانون به هر زندانی در ماه 5 روز مرخصي تعلق می گيرد).خاقانی با توهين به وی، عابد را متهم به ايجاد اغتشاش و بلوا و تشکيل باند در زندان کرد.


قابل ذكر است پس از درگيري پدر عابد با شخصي به نام رودکی(مسئول دفتر)و شخصی به نام علی (محافظ خاقانی) و فحاشی اين 2 نفر، خاقانی با تهديد خواهر عابد به بازداشت، وي را از دفتر خود بيرون كرده، و در همين هنگام سربازی با دستبند جهت بازداشت پدر عابد به دفتر خاقانی مي آيد،که پدر عابد قبل از رسيدن سرباز، از دفتر خارج مي شود.


رفيق عابد توانچه در اعتراض به اين برخورد، از روز دوشنبه 16 دی ماه دست به اعتصاب غذای نامحدود زده و خواست وی باز خواست 2 نفری است که قصد بازداشت پدر وي را داشتند. جالب است که مسئولين زندان اراک هيچ گونه دخالتی در اين قضيه نداشته اند، و هر مذاکره اي که صورت گرفته، بين شخص خاقانی(دادستان اراک) و اطلاعات است.

لازم به ذکر است عابد توانچه که پس از گذراندن 6 ماه از حکم خود، مشمول مرخصی پايان حبس شده بود و حکم آزادی اش را دريافت کرده بود، روز يکشنبه 17 آذر ماه دوباره به زندان برده شد و مرخصی پايان حبس وی لغو شد. اين در حالی است که احظاريه ی وی جهت تشکيل دادگاه رسيدگی به جرم سال 85 وی برای روز 18 آذر ماه آمده بود.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 و ساعت 18:22 |
 

(عاشور)!!.

 

جماعت هروله کنان ، سیاهپوش و گریان چنان در هم می شد و بر می آمد که گویی لنجی به صخره خورده و در طوفان مانده..... و آن وسط عَلمَی بلند که بی حکم باد تکان می خورد و به زمزمه می گفت: مواظب باش راه گم نکنی !!

 

شب عاشورا ، هر جای عالم که باشی فرقی نمی کند. دلت از غصه لب پر می زند. مثل همۀ غروب های جمعه و یا مزۀ شله زرد نذری .

مادر گفته بود : شاید آخرین بار باشد..... و من که در نگاه دارچینی اش شکسته مانده بودم همپایی اش کردم تا حسینیۀ بوشهری ها ، تا خیابان دهم .

در راه و تا که برسیم ، دائماً آن دست لرزانش در دستم بود و دست دیگرش حمایل دیوار های سیاهپوش شدۀ خانه اوس احمد ، ملکی ، جهانساز ، و آن بقیه که کنار هم تا حسینیه رقاط شده بودند .

مادر راه نمی رفت ، می خزید ، به زور ، و با هن و هن..... اما وای از نگاهش که دمی از سیاهی بیرق کنده نمی شد و با حسرت زیر لب زمزمه ای می کرد که نمی خواندمش .

گفت : این آخرین باره که دستم را می گیری و با آهی شکسته ادامه داد : خدا نجاتت بده .

 

برای آدمی مثل من که خدا و آن آرمان آسمانی را سال ها قبل در جایی جا گذاشته بودم دعای مادر حکم نشنیدن داشت..... از کجا باید می دانستم که او همۀ فردا ها را در خواب دیده است ؟

 

نوحه خوان ، با آن شال سبز دور گردن ، غصه ای هزار ساله را نو می کرد تا داغی بر دلت بگذارد و بپرسد : تو اینجا چه میکنی . مگر در مقتل..... ؟

مادر ورد می خواند ، می خزید ، می لرزید و هق هق می کرد. از کجا باید می دانستم که .....

 

وقتی مادر مُرد من نبودم تا بیرقی بالای مزارش بگذارم ، دمامی بزنم ، شمعی بیفروزم و حسرتی بر دلم ماند که هر شب عاشورا ویله می کشد و نو به نو می شود.

 

- : آهای..... امشب هم عاشوراست. هزاران حسین و عابد و صادق در مقتل ، منتظر سرزدن سپیده اند و حرمله تیغی هزار ساله را بر سنگ می ساید تا برٌا شود..... پس کجاست آن (بخشو) که باز مقتل بخواند و با حُرم صدایش برگ های نخل وسط حسینیه را بلرزاند ؟

- مادر ، پاشه ای دارچین بر من بپاش که بی نگاهت سخت بارانیم امشب .

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 10:51 |

 

(  فردا ) ؟!!

گویا تحرکاتی در جریان است تا بقولی اسرائیل را دچار سکته قلبی نمایند !!!.

ظرف این چند روزی که از واویلای مردم غزه میگذرد ، غضنفرهای حماس سعی کردند براساس یک تاکتیک حساب شده ضمن پراندن یکصد خمپاره کوچک که فقط برای خالی نبودن عریضه شلیک شد اسرائیل را به خواب ورویائی بکشانند که تصور نماید میدان بازی به همان نوار باریک ختم می شود ، بطوریکه نیروی هوائی اسرائیل خیلی پیشتراز آنچه تصور می رفت فعالیت خود را کوتاه وتاپایین ترین سطح تنزل داد ... امابدانید که در چند روز آتی همین اسرائیل دچار ادباری خواهد شد که هرگز درذهن فرماندهان یراق بسته صهیونیست نمی گنجد .

فقط کافی است طرفِ روسی چشمی به غمزه برهم نهد ومشهودات را نادیده انگارد .

بهر حال ، زیر گوش این گربه لمیده برتشکچه آسیا پچ پچی درگرفته واباطیلی در میان برف وبوران شمال غرب کشور خمیازه می کشند که اگر درهمان مدار تعیین شده بکار آیند ، آنوقت حضرات اسرائیلی مانند جنگ 33 روزه دچار ایست قلبی خواهند شد .

 

2

اینکه در چند روز گدشته عده ای جوان ، سینه به تنور غائله غزه چسبانده وبدین بهانه دفتر کار خانم شیرین عبادی را شکوفه باران ( !!) نمودند ویا آنکه آقای متکی در مراسم نماز جمعه پوستین انقلابیگری به تن کرده وکشورهای عربی را ندای اسلامیت درداده ویا عده ای دیگر به سفارتخانه ها هجمه برده ویا حتی درفرودگاه به دنبال آژانسی می گردند که بلیط غزه می فروشد ، این شورها ، دخلی به اصل موضوع ندارد . صحبت برسر ِگرم نگاهداشتن تنوری است که هیمه اش در شمال غرب ایران منتظرکبریت مانده است واینکه در آینده بتوان از این تنور نانی در آورد به قاعده مصرف 8 سال دیگر.....

 

3

ماه محرم، نزد شیعیان به ماه خون معروف است ونزد بعضی از ایرانیان که  ازبقیه شیعه تر هستند(!!) ماه محواسرائیل نیز هست .... آیا صدای آژیر قرمز را نمی شنوید ؟ !! .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 17:24 |

 

( هاشمی وتلاش مقدس)!!!

آقای هاشمی رفسنجانی در دیدار با اصحاب مطبوعه ( کارگزاران ) که ارگان رسمی حزبی به همین نام ونشان است اظهاراتی نموده که باید آن را مسخره ودر عین حال توهین به شعور جماعت ایرانی تلقی اش کرد .

موضوع از این قرار است که گویا قلم بدستان حزب کارگزاران در یک بالماسکه محله ای به حضور پدر معنوی خود رسیدند تا از فضای حاکم برمطبوعات منتقد دولت احمدی نژاد گله وشکایت نمایند وهاشمی نیز از سرتفخر ودرپاسخ آنها فرموده : ( تلاش در جهت اطلاع رسانی ورشد آگاهی مردم تلاشی مقدس ودرراستای منافع ومصالح نظام است ورسانه های مستقل آیینه تمام نمای افکار عمومی هستند ) .

باری ، اگر شخصی این اظهارات را می نمود که در زمینه آزادی بیان تردامن نبود شاید ان قلت چندانی برآن نمی رفت ومی شد برسبیل مسامحه ازآن گذشت اما اینکه آقای هاشمی با آن کارنامه سیاه که در دوران صدارتش رقم زده شد اینگونه ایزبه گربه گم می کند حقا" جای شگفتی دارد .... اجازه دهید بطور مختصر به گذشته باز گردیم .

 

....اگر آیت اله خامنه ای در دوران ریاست جمهوریش نتوانست بر اعتقاد بنیان گذار رژیم جمهوری اسلامی چنان تاثیر بگذارد تا نخست وزیری سید حسین موسوی را کم رنگ نماید. اما هاشمی رفسنجانی به نوع دیگری آنرا انجام داد... او شرط قبولی پست ریاست جمهوری را در اصلاح قانون اساسی و حذف عنوان نخست وزیر دانست که خیلی زود و در یک بده و بستان سیاسی و با یک دستکاری به اصطلاح قانونی به خواسته اش نایل آمد.

طرفه آنکه هاشمی رفسنجانی تا قبل از این دوران و در هنگامی که آیت الله خمینی زنده بود، چنان (موزون و به راه) گام زده بود که صغیر و کبیر او را کبک دری مرغزار سیاست و سکان دار سفینه النجات حکومت در طوفانهای سهمگین دوران جنگ پنداشته و با چنین باور و پشتوانه ای او را وارد عرصه (اجرایی) کردند.

اما هاشمی رفسنجانی که همیشه دوست داشت بعنوان (مرد اول) مطرح شود، با درک شرایط اقتصاد دولتی و سفره های خالی مردم درآن دوران ، سعی کرد که توجهش را از سیاست به اقتصاد که محل بلند پروازی تکنوکرات های یقه سفید بود بکشاند و در آن  صحنه، از خود و کشور چهره دیگری را به دنیا نمایش دهد... اما، او هر چه در سیاست و پشت هم اندازی های آن وارد بود و مسلط، ، در بازی اقتصاد بی اطلاع بود. و همین امر هم کافی بود تا در اواسط کار کلاف از دستش  بیرون شود ، و سیاست درهای باز اقتصادی او به قفل شدن فضای اقتصادی تبدیل شود ... حجم عظیم بدهی های خارجی حاصل از اخذ وام های کلان، هزاران طرح بی مطالعه و نیمه کاره، بانکهای خالی، تورم و گرانی، پروژه های بی مصرف و ... که همه نیز در پرتو اولین تجربه (تکنوکرات) ها در ورود به صحنه اجرایی کشور به وجود آمده بود را مردم در زیر نام هاشمی ردیف کردند و بحساب ایشان نوشتند ... خفقان و سلب آزادی های فردی و اجتماعی و فعالیت و دخالت دستگاههای امنیتی در مبانی زندگی مردم، انجام قتل های زنجیره ای که همه در همین دوران صورت گرفت باعث شد تا بت بزرگ هاشمی در ذهن جامعه ترک های اساسی بردارد ... بطوریکه در پایان دومین دوره ریاست جمهوری اش، وقتی که هاشمی می خواست با همان تفخر و باد گلو وارد صحنه انتخابات ششمین دوره مجلس شورای اسلامی شده و از آنجا به سوی صندلی ریاست مجلس خیز بردارد، اقبال عمومی چنین نخواست و او مجبور شد برای آخرین صندلی باقی مانده در مجلس و در آخرین روز، دست اش را به سوی دوستان سابق دراز نماید و بالاخره اگر چه این خواسته اش اجابت شد، اما هاشمی ترجیح داد که هنوز نیامده استعفاء دهد تا کار از آن خرابترنشود.

پس هاشمی یعنی همان کبک دری مرغزار سیاست و آهوی تیز تک دشت حکومت بعد از این دومین شکست به کنج عزلت خزید و عبا بر سر کشید و بعنوان شیخ المشایخ، مسئول اصلاح بین الاحباب در (شورای مصلحت نظام) گردید. جایی که در آن می شد مصلحت خویش خرید و آبرو داری کرد.

در جریان نهمین دوره ریاست جمهوری، هاشمی رفسنجانی که به دنبال فرصتی برای طرح مجدد خود و جلوس بربالاترین سکوی اجرائی می گشت، وارد این بازی هم شد، اما نه کمک اصلاح طلبان که در تشتت کامل بودند و نه امدادهای غیبی گذشته ( !!!) و نه ذهن تاریخی مردم و نه حتی اسکناس های درشت (عوامل سابق) و کارگزاران جدید، هیچکدام نتوانست او را در رأس هرم اجرایی بنشاند ... این بود که در پایان کار (گله و شکایت خود را) بجای مجاری رسمی، به (خدا) برد و به شورای مصلحتی بازگشت که دیگر طرف شور و مصلحت اندیشی هیچ کس نبود ... هاشمی بالاخره باور کرد که ماه و خورشید و فلک درکارند تا غروب هاشمی را نزدیک نمایند.

اما از دوران هشت ساله حکومت آقای هاشمی چه بر ذهن جامعه باقی ماند ؟ جز آنکه فضای سیاسی کشور مثل امروز مغفول ماند .... جزآنکه دگراندیشان را به یک اشاره دستگیر وزندانی می کردند وصاحبان فکر واصحاب قلم ( تفضلی ، امیرعلائی ، برازنده ، زال زاده ، سعیدی سیرجانی ) ودهها روشنفکر دیگر را تنها به جرم ( تلاش مقدس )    ربودند وبه تیغ دستگاه امنیتی سر بریدند .... اتوبوس حامل نویسندگان وشعرای کشور که به قول امروزین آقای هاشمی تلاش مقدس می کردند را به نیت قتل آنها تا گردنه حیران بردند وامثال آقای سحابی را تنها به جرم اینکه   رویش زیاد شده بود ) به سلولی در اوین کشاندند تا به قول آقای رفسنجانی ادب نمایند ..... در خارج از کشور از سوء قصد وقتال کسانی که یا اهل قلم بودند ویا اهل نظر اباء نمی کردند به طوری که افتضاحش در جریان رستوران میکونوس ودهها مورد دیگر درآمد وکوس رسوایی اش بر سربازار افتاد .

با چنین کارنامه ای که هاشمی در زمینه آزادی بیان وضرورت آزادی قلم وگردش آزاد اطلاعات زیر بغل دارد ودر حالی که در دوران حکومت خود کمترین حرکتی را از هیچ قلم وزبانی بر نمی تافت ، حالا بسیار جالب است که در فراغتی که تیغ حکومت از کمر گشوده به دفاع از مطبوعات منتقد برآمده وبه اصطلاح نعل وارونه می زند .

 

اما شما باور نکنید ..... ذائقه اقتدارگرانه آقای هاشمی هیچ توفیری نکرده است واسب پیر هاشمی هنوز سردرهمان آخور دارد . منتها فعلا" فرصت ترکتازی پیش نیامده که اگر آمد خواهیم دیدکه این یکی با آن دیگری که امروز برسرکاراست فرقی نداشته وندارد .

 

وراستی اینکه زمانه چه سفله پرور شده که هنوز عده ای از این دکانهای ورشکسته وبی رونق متاع خوشاب طلب می نمایند وبه اهل ظلم شکایت تظلم می برند . گوئی خولی بوده که حالا حُر شده .....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 16:30 |
 

(ای دریغ ...)!!

به ایام کودکی ، هر وقت از کوچه می گذشت . با آن قد خمیده و کوتاه ، دوره اش می کردیم و هر کدام سعی می نمودیم بیخودی به او سلام کنیم بطوریکه وقتی حساب می کردیم تا او از کوچه گذشته بود بیست سی باری جواب سلام ما را داده بود . بعد همگی جمع می شدیم و قاه قاه می خندیدیم و از این مزاح کودکانه خوش به حالمان می شد .

کمی بزرگتر که شدیم ، در هر مجلس روضه ایی که پا می گذاشت ، باز محفلی می آراستیم و در میان سخنرانی او و آن هنگام که حسابی شور حسینی در او رخ می نمود ، سعی می کردیم با هوار های بیخودی و جنجالهای مصنوعی مجلس اش را به هم بزنیم . اما او همچنان با لبخندی رندانه به ما می فهماند که اصلاً از اطوار بچه گانه ما ناراحت نشده است .

وقتی که خط سبز جوانی پشت لبهایمان رویید و با خواندن یکی دو کتاب ، ادای علامه دهر  را در می آوردیم ، یکی دو باری سر راهش را گرفتیم و با تعصب بچه گانه خواستیم به او ثابت کنیم که خدایی وجود ندارد و اسلام کلک ملایان است . اما باز او با همان لبخند همیشگی و به لحنی ساده  به جواب بر می آمد و می پرسید : این دیوار را چه کسی ساخته ؟ و بعد هم اینکه حالا آن معمار را که به وجود آورده و الخ... تا اینکه به  سادگی حالیمان نماید که مسئله آن طورها هم که ما حساب کرده ایم نیست ...

 

آبادان ، شهر سرخ ها بود . شهر توده ایی های نفتی . اما او نه هرگز به کمونیستی توهین کرد و نه رنجشی را در دل مردم شهر انداخت .

در اطراف حوادث انقلاب ، تنها ملایی بود که چپ و راست دوستش داشتند . هر چند که دیگر به خزان عمر رسیده بود و بعد از سکته ایی  که در حبس  فرماندار نظامی آبادان ( در ایام انقلاب ) بر او حادث شده بود نیمی از صورتش فلج مانده بود .

پیش و پس از انقلاب و علیرغم آن همه القاب بی مسما که به دم دست اندرکاران حکومت بسته شد ، شاید او تنها کسی از آن  قوم بود که برای مردم خونگرم آبادان همان ( عمو غلامحسین ) و یا حد اکثر ( حاجی جمی ) ماند .

در طول جنگ که کمیته های انقلاب به نام تصفیه و به بهانه ارث پدری به جان مردم شهر افتاده بودند و هر کس را به صرف اینکه این حکومت نمی خواست را به بند  و سلول می کشاندند ، چند باری عمامه بر زمین زد و با همان جثه نحیف راه تا کمیته انقلاب برید بلکه جوانی را برهاند و یا از ریختن خون بی گناهی که مدعی بودند اصل ِ کمونیست است جلو گیرد .

در تمام طول جنگ که صدام سم بر زمین می زد و با آتش زدن خانه به خانه مردم ، می خواست که اهل آن آبادی دست از مقاومت بر دارند ، تنها عمو جمی بود که چراغ برمی گرفت تا شهر را به مقاومت فرا خواند .

 

زبان جمی ، مثل سایه نخل های آبادان ، مثل هوهوی پالایشگاه آن شهر ، همواره پر از مهربانی بود .

 پس از پایان جنگ و آنگاه که مردم به شهر باز می گشتند ابتدا او بود که آنان را به مضیف خود می خواند و با همان لهجه سوخته آبادانیش خوش آمدی می گفت تا زنگار ها را  بشوید  .

گویا ، جنگ که تمام شد . آقای جمی هم که همواره از نزدیک شدن به سفره پر چرب حکومت دوری می کرد ، دل و دست از آبادان شست و گوشه عزلت بر گرفت . او تاب تحمل حرف زور نداشت و زبان سالوسی نمی دانست.  مثل همه مردم آبادان .

 

چند لحظه پیش در خبر خواندم که عمو جمی ، یادگاری از دوران کودکی ، جوانی ، و این ایام کهولت ، عمر به دنیا باقی گذاشته و راهی شده است . دلم گرفت ... یاد آبادان در ذهن تنوره کشید و سطور به قلم نشست ، سطوری که حتی نمی خواهم باز خوانی اش نمایم و آن را در اطوار خط و ربط سیاسی قواره نمایم ، نکند از صداقتش کاسته شود ...... یادش بخیر که دل در گروی مردم داشت.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 18:40 |
 

تصویر روز هفتم

خبر:

علیرغم اینکه هواپیمایی جمهوری اسلامی طیق برنامه زمانبندی در ساعت 6 صبح روز سه شنبه پروازی از تهران به بندرعباس نداشت اما یک پرواز به یکباره دایر شد. به گزارش مهر مسئولان هما برای برقراری این پرواز که گفته می شود وزیر راه و ترابری تنها مسافر آن بود تحت فشار قرار گرفته و ناچار به دایر کردن آن پرواز شدند.

                       

مسافران مانده در زیر باران(ّهمان روز): – دربست....

راننده: - نمی خوره.!!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت 20:36 |

 

( زمستان آمد ) !!!

 

دردومین روز از این زمستان سرد ، چنان در شعله های بیقراری می سوزم که انگاری خاطره ها در من آتش گرفته اند وچندان حس اضطراب برتن وجانم ریخته که هر لحظه احساس می کنم بالهای فرصت درآتشی دیرپا فروافتاده می سوزند .

این روزها حکایت غریبی در من جاریست .

از دیروز که آغاز زمستان بود هر چه بر( واژه ) مرهم گذاشتم بلکه تلخ ننویسم اما باز زخمی ماند وقلم چنان پرشتاب برکاغذ رفت که تاول فکر واندیشه به گردَش هم نرسید وکلمات دریاد وخاطره گم شد .

 

گفتم یاد ؟ گفتم زمستان ؟ ..... باری آن روز برف می بارید .

 

... يك روز برفي بود. قرارمان در كافه تريايي روبروي پارك ساعي بود. اول من رسيدم و نيم ساعتي نشستم به خوردن قهوه و پائيدن اطراف. تصوير مردم از پشت شيشه بخار زده ، موج داشت و رهگذران در زير بارش برف، كوچكتر به نظر مي‌رسيدند. خوب كه مطمئن شدم علامت دادم. روزنامه را گرفتم جلوي صورتم و بي‌آنكه بخوانم، به آن خيره شدم... چند دقيقه‌اي نگذشته بود كه در باز شد و علي آمد. نشست روي صندلي روبرویی. رنگ پريده. با چشماني كه دو دو مي‌زد... گفتم: خب؟... گفت: بايد بروي. پرسيدم چرا؟ گفت هوا بس ناجوانمردانه سرد است!. گفتم ولي من كه پاكم. گفت: بودي. حالا بايد زودتر بروي. و بي‌آنكه اجازه سئوال ديگري را بدهد گفت: برگرد جنوب. رفقا در جريان هستند. و باز گفت: همين امشب... گفتم: پس تو؟ گفت: چند روز ديگه ميام. فقط تو برو... بقيه هم رفته‌اند.

گارسن بالاي سرمان رسيده بود، علي گفت: لطفا" قهوه-(ولي او كه  قهوه نمي‌خورد؟!!) ... گارسن برگشت و رفت. علي گفت: بگير و با چشم اشاره به زير ميز كرد. دستم را دراز كردم و کتابچه را گرفتم. گفتم: مي‌خواهي چكار كني؟ گفت: سئوال نكن....  بعد ناغافل بلند شد و گفت: خداحافظ... مات و منگ نشستم و رفتنش را تماشا کردم. بيرون كافه، يكبار ديگر برگشت و نگاهم كرد.  نگاهی كه سرد و نمناك بود.

 

فردا، در اتوبوسي بودم كه به جنوب مي‌رفت. مسافر بغل دستي‌ام داشت روزنامه مي‌خواند، در صفحه آخر روزنامه كه رو به من بود تيتر كوچكي توجه‌ام را جلب كرد:  (درگيري يك تروريست با ماموران). ...خبر اين بود كه دیروز عصر يك تروريست در حاليكه به وسيله ماموران محاصره شده بود، با يك نارنجك خود را منفجر كرد ...

 

از پنجره اتوبوس به بيرون نگاه كردم، غروب بود. غروبي كه در بارش مداوم برف، رنگ بيابان را سرخ كرده بود. چقدر دلم مي‌خواست اين اتوبوس لعنتي جايي توقف مي‌كرد تا پیاده می شدم و مي‌رفتم در ميان برف و فرياد مي‌كردم.

 

باری ، امروز که دومین روز از زمستان بود هرچه بر(واژه ) مرهم گذاشتم بلکه تلخ ننویسم ، اما باز زخمی ماند ویاد علی در من تکرار شد.....

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 23:20 |
 

(یادآوری)!! 

1 

اگر کندن یک مو از خرس غنیمت باشد. آن هنگام که منتظر الزیدی خبرنگار 28 ساله عراقی لنگه کفش نمرۀ 10 خود را به عنوان ( بوسه ای برای خداحافظی و هدیه ای از طرف بیوه زنان، ایتام و تمام کشته شدگان در جنگ عراق) به سوی جرج بوش پرتاب کرد و در واقع بغض فرو خفته خلق عراق را بیرون داد، تمام پشم آمریکا ریخت.!!

به باور من، اعتراض آن خبرنگار عراقی موجب شد تا رٌد پای ناو های آمریکایی در خلیج فارس بخشکد و همۀ آبهای خلیج هم نتواند بی آبرویی آمریکا را پنهان سازد.

امروز آن سرباز نگون بخت آمریکایی هراسان از خشم خلق عراق ، دوباره مجبور است به سوراخی پناه برده و خود را لابلای بتن و سیم خاردار پنهان نماید و از وقوع هر حادثه چون بید به خود بلرزد، چرا که فصل ( بیدزدایی) در عراق فرا رسیده و اوضاع متجاوزین چندان بحرانی شده که پنجاه سال قبل در ویتنام.

باری، امپریالیسم در حال فروپاشی است و این نویدی است که در آغاز سال جدید مسیحی می توان طنین اش را در خروش خلق های جهان شنید و به آن ایمان آورد.

2

به روایت تقویم ، گویا فردا شب، شب یلدا است. بلندترین شب سال برای حوصلۀ سر رفتۀ ما و سیاه ترین شب برای بی حوصله گی کسانی که به عشق وطن در زندان مانده اند و غربت غریب سلول های انفرادی را تاب می آورند.....  خوب است که بیادشان شمعی بر سفره بگزاریم و در نبودشان سراغی از خانوادۀ آنها بگیریم. چیزی از دنیا کم نمی شود..... و آنگاه که بر آن قاچ هندوانه سرخ دندان می زنیم بیادمان بیاید جگرهای سوخته و خونین عزیزانمان را در فراموشخانه های حکومت که چشمی بر آسمان سیاه زندان دارند تا کی این شب دیجور صبح شود...... و آه از آن صبح صادق.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه بیست و نهم آذر 1387 و ساعت 14:35 |
 

(امامزاده و حرمت آن)!!

خبری خواندم از تحرک اباطیل حکومتی در شیراز، که دوباره عَلمَی بر زمین زده و شور حسینی در انداخته اند به این بهانه که گویا دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب به بیضه اسلام توهین کرده و مقدسات الهی را هتک نموده اند!!. و چندان هم مایه کار را غلیظ گرفته اند که معاون سیاسی امنیتی استان فارس به خونخواهی از اسلام ناب محمدی پای به ماجرا کشیده و بجای اصلاح امور ، از قداره بندان و زنجیر بدستان حکومتی خواسته تا بصورت تشکیلاتی وارد عمل شوند و کاری کنند تا دانشجویان افراطی و دشمنان (!!) نتوانند از این شور و هیجان فضا سازی نمایند.

 

در این یکی دو روز که از ماجرا می گذرد انتظار داشتم کسی پیدا می شد و به گوش این معاون خوش سابقه شیرازی می خواند : بر فرض محال همین طور باشد که شما می گویی و کسانی به حرمت الهی توهین کرده باشند (که نکرده اند).... حالا شما را چه می شود؟ چرا فرصت نمی دهید تا همان خداوندی که حتماً قاسم الجبارین است عزرائیل اش را بفرستد و روح آن دانشجوی هتاک را قبض نماید تا دیگر نیازی نباشد تا جنابعالی به شغل شنیع جلادی مفتخر شوی و خون بی گناهی به فرمان شما بر زمین ریخته شود؟..... و یا سخنی از (ساحت مقدس ولی فقیه اش که مطابق ساحت رسول الله ) است را در گوشش زمزمه می کرد که در واقعه 18 تیر 78 گفته بود: ( .... این که صد نفر و یا دویست نفر از کوی خارج شدند و حرفهایی زدند و شعارهایی دادند بهانه نمی شود برای اینکه کسانی در هر لباس و با هر نامی وارد آن محیط شوند و کارهای ناروا انجام دهند..... آن طوری که نقل کرده اند بعضی با آوردن نام مقدس یا حسین و یا زهرا وارد حریم دانشجویی شده اند.....). و بپرسد : راستی مخاطب این سخنان در روزی چون امروز چه کسی می تواند باشد؟ و اصلاً جزای خادمی که به نام مخدوم خویش دستور قتال دانشجویان را میدهد چه می تواند باشد ؟

 

بهرحال، پروایی نیست که دانشجویان یکروز در قل و زنجیر حکومت باشند و یا چون امروز خونشان بدست قمه کشان شبه نظامی به زمین ریخته شود. اما خوب است بپذیریم که فردایی هم هست. فردایی و خورشید دیگر. شانزدهم آذری دیگر با هزاران گلوی تازه تر. هزاران دست پر غرورتر و قلبهای تپنده تر..... لااقل به خود رحم کنید و اگر به عظمت آن خداوندی اعتقادی دارید که امروز به نام او تیغ می کشید پس حبل المتین اش را با ریسمان پوسیده این حکومت اشتباه نگیرید که این به ثوابتان نزدیکتر است.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت 16:9 |

 

( دفترتحکیم ، عابد توانچه )

 

حاکم در حالیکه به شدت دژم وغضبناک بود پرسید : در شب شانزدهم آذر خواب دیدم که دانشجویان هجمه کرده وکاخ ما را با خاک یکسان نموده اند . تعبیرآن چست ؟

  • یوزارسیف جواب داد : تعبیرش این است که شما نباید کاری با دانشجویان دفتر تحکیم وحدت داشته باشید بلکه باید فرمان بدهید تا دادستان اراک دوباره ( عابد توانچه ) را دستگیروزندانی نماید .
  • حاکم گفت : پس داستان آن گاو لاغر وسنبله های گندم چه میشود؟
  • یوزارسیف گفت : به خدای آمون قسم که من از این مزخرفات سر در نمی آورم . بهتر است بروید این سوال را از مادرآن راننده تاکسی وآقای جنتی بپرسید!!
  • حاکم گفت : ولی ما خودمان روی شاخ آن گاو لاغر هاله نور دیدیم .
  • یوزارسیف گفت : این دیگر به خدای من ربطی ندارد. حتی اگر به سازمان ملل رفته باشد وهمه را انگشت به دهان کرده باشد هم به خدای من مربوط نیست .حتی اگر بتواند با نفت بشکه ای پنج دلار کشوری را اداره کند هم به خدای من مربوط نیست . این به خدای گاوها مربوط است .
  • حاکم گفت : احسنت . دمت گرم .... همین است که میگوئی . همین است که میگوئی .... حالا بگو ببینم از بانوزلیخا چه خبر؟
  • یوزارسیف گفت : همین چند لحظه پیش یک ( اس ام اس ) منکراتی فرستاد اما من از ترس طرح انضباط اجتماعی جوابش را ندادم واو هم قهرکرد ورفت امامزاده صالح دخیل ببندد......

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه بیستم آذر 1387 و ساعت 16:27 |

 

(16 آذر) !!

امسال و در آستانه روز دانشجو ، گویا حکومت قرارگاه تاکتیکی اش را در وزارت علوم آراسته و (کالک) عملیاتی اش را روبروی دانشگاه تهران گسترده است تا بتواند مراسم 16 آذر را بنام خود مصادره نماید !!!

فردا دانشجویان شاهد رژه سربازانی خواهند بود که کف پوتین میخ آجین شان را بر خیابانهای دانشگاه می سایند تا ضمن آرایش جنگی ، عملیاتی با رمز (فتح الفتوح فرهنگی) را به امر فرماندهان خود به انجام برسانند!!

ملالی نیست.... از حکومتی که ظرف یکسال گذشته صدها دانشجو را به بند و زندان کشید و اساتید را به هزار بهانه اخراج نمود. بر سر نشریات جعلی غائله آفرید. با طرح مالیخولیایی سهمیه بندی جنسیتی و بومی گزینی غوغایی به پا کرد. بر ورودی دانشگاه (گیت های کنترل) نصب نمود تا از ورود دانشجویان طیف چپ ممانعت کند و .... البته طراحی چنین عملیاتی آنهم در صحن دانشگاه بعید و دور از انتظار نیست اما خوب است بداند که جنبش دانشجویی بیدی نخواهد بود که در وزش این بادهای هرز به خود بلرزد و یا در نمایش بالماسکه ای که اینها به نام روز دانشجو راه انداخته اند دچار عفونت شود.

 باری...(  فیوز) مقاومت جنبش دانشجویی را نمی توان با اینگونه سیاست های ( اتصال دولتی) سوزاند و عقربه نیم قرن مبارزه اش را به انقلاب فرهنگی (دهه 60)  بازگرداند. نمی توان خصلت ضد استبدادی جنبش را به انقلاب اسلامی کوتاه کرد.

 جنبش دانشجویی در واقع قطرات زلال و روشن آبشار مقاومت خلق است که اینک در سراسر دانشگاه های کشور فواره می کشد و صوت آزادی و برابری را با گلاب قمصر کاشان شستشو می دهد.

16 آذر، روز سبک کردن بار تکلیف دانشجویان است. روزی است که تاریخ از آن تجربه می آموزد ( !!!) و به او حق می دهد که در قبال عملیات فتح الفتوح فرهنگی حکومت به عملیات ایزایی (مقاومت 55) بیندیشد.

دانشجویان طی سی سال گذشته به یک قیاس منطقی وفادار مانده اند و می گویند:

این حکومت ظالم است.

هیچ ظلمی پایدار نیست.

این حکومت نیز پایدار نخواهد بود.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 16:36 |

 

(سانسور)

در عصر انجماد واژه

وقتی برودت سکوت

بر ارتفاع افکار

              سقف می زند

من از کلام بهانه

                      لبریزم

و از رطوبت ناگفته ها

                         بارانی

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 8:54 |

 

(آن 150 میلیارد دلار)!!

 

.... گویا جهان ، تیره و تار بود آن روزی که عده ای پیچیده در شولای مذهب ، تصورشان  رفت که تکلیف رهائی دنیا با سرنوشت آنها رقم خورده است . خیالی پر از افکار منجمد ، پر از خلسه های هرز وپندارهای مالیخولیائی .

 

.... گویا ساده اندیش بودند کودکان گرسنه ای که چون برسرخوان گسترده انقلاب نشستند، باورشان شد که با به راه انداختن هیاهو خواهند توانست جهان را مسلمان کنند .... که کمر آمریکارا با نجوای چند کلام عربی بشکنند ..... که اسرائیل را با لیوان آبی ( که هر مسلمان مکلف به پاشیدن آن شد) ، در دریای ذلت غرقه   نمایند ...... که زندانها را تبدیل به دانشگاه نمایند ...... که پولهای باد آورده را حتی اگر به کابین زنان رفته باشد به بیت المال باز گردانند و .... الخ

 

وامروز چه ساده اندیشند آنهایی که هنوز علیرغم این همه واضحات وروشنی ،  باز در تاریکخانه خویش به اوهامی دل خوش داشته و تصور می کنند دنیای پیرامون فقط باید بر پایه افکار جهانسوز آنها ساخته شود.

 می گویند : ( ما باید توجه داشته باشیم که بدون نظر به جهان ، نمی توانیم به آن نقطه آرمانی  برسیم ) .... ولی نمی گویند که راه رسیدن به آن نقطه آرمانی از کدام گدارعبور می کند  و باید  با چه ابزاری به آن دست یافت ....

آیا این ابزار، در آن چند پایگاه موشکی که در زیر خاک سوریه استوار است تعبیه شده ؟ آیا این ابزار، همان 15 پایگاه موشکی ای است که سوار بر تریلرهای متحرک در جنگلهای ارمنستان ، سختی سرما ویخبندان آرارات را تجربه می کند و مزه تلخ اسمیرنوف می دهد . آیا آن 28 پایگاه چریکی وعملیاتی است که در سراسر عراق چفیه به سرکرده ؟ آیا آن چند هسته عملیاتی است که در لندن وبیرمنگام انگلستان بسته های باروت را در کارتن های خامه پاستوریزه پنهان نموده ؟ آیا آن چند هسته عملیاتی است که افراد الجزایری در فرانسه عهده دارش شده اندیا آن 16 پایگاه موشکی ای است که هوگوچاوز وآن لاتینی های گرسنه اجازه داده اند قطعاتش را سوار بر هواپیمای مسافری بدون صندلی به آنجا حمل نمایند .

اما راستی پیاده کردن این افکار شاید  از راههای دیگر نیز ممکن باشد . مثلا" به وسیله گروههای تحت امر ( باقرمحمود راول ) درپاکستان که هم  امروز در هند خون به پا می کند ویا به وسیله نیروهای ریش بلند طالبان در افغانستان- آنانی که دیری است عیال واولادشان در محله ای پشت لویزان واز سربند ( مهمانی ) به گروگان گرفته شده اند-  . شاید هم قرار است این کار را آقای ( اشتاین ) در فرانکفورت با آن هسته های عملیاتی اش صورت دهد وکار (صدور اسلام) را در قلب اروپا به سامان برساند . شاید  هم بتوان با پرتاب موشک از پایگاههای بوشهر ، ابوموسی ، قلاویزان مهران ، هویزه خوزستان ، کیلومتر 12 آبادان ، تنگه کش کرمانشاه ، وحتی بلندیهای نیاوران به انجامش رساند.

اصلا" چطور است کار را به دست کاردان بسپارند ... به عواملی در یونان ، در کانادا، ویا آن گروههایی که حالا در ایتالیا 12 تیم شده اند . یا به ناخدائی در بندر هنگ کنگ که عادت دارد صدف دریایی اش را با کره بلغاری وتربچه های نقلی میل کند و از آن ابزار نقره ای رنگ در ( خن) کشتی چشم برندارد .

راستی چرا اینها فکر میکنند برای این دنیای جدید به دستهای ( جابرعدنانی ) نیاز دارند ؟ کسی که می گویند میتواند حتی از حیاط یکی از خانه هایش در نزدیکی پالایشگاه کویت ، آنجا را به آتش بکشد وبند ناف پایگاه دریائی آمریکا در منطقه خلیج را ببرد . وچرا اینقدر مطمئن هستند با پولهائی که به حساب ( حاج کاظم الدواری ) ریخته اند می توانند در هر لحظه ، وبه هر گروه وهسته ای در اکناف عالم ، پول برسانند تا کارشان  معطل نماند!!

اما آیا ایمان دارند موشکهائی که برفراز بلندیهای یا سوج وبه وسیله کره ای ها مستقر شده ،  خواهد توانست ریاض عربستان سعودی را چنان ویران کند که به ساخت مجددش نیاز نباشد ؟ وآیا بوی باروت برسر( شهرکرد ) چنان آنها را مست کرده که نمی بینند ادرار آن برادر نظامی تا به زمین برسد یخ می زند و .....

 

باری ، ذهن این زمامداران سویه به چنین ابراز وآلاتی دارد . ابزاری که می شود با آن و به اسم امنیت، اول ، دنیا را خراب کرد وبعد جهانی دیگر ، وبه قرائت این آقایان ( آبادو آزاد و پر از صلح ودوستی ) برویرانه هایش بنا کرد . همان آرزوئی که کمی دیرتر ، طالبان نیز از دریچه تنگ و یک چشم ملاعمر آن را دید ودر میانه راه ، به کابوس رسید .

 

این ها را نوشتم تا پاسخی داده باشم به آقای حسن روحانی رئیس مرکز استراتژیک کشور که طی نشستی در استان گلستان از مسئولینی دولتی پرسید: ( آن 150 میلیارد دلاری که ظرف سه سال گذشته از محل فروش  نفت عاید کشور شد را چکار کرده اید؟)

هرچند طرح این سوال آن هم از سوی کسی که خود یکی از پایه گزاران و مجریان اندیشه جهانشمول کردن اسلام سیاسی است اندکی مسخره به نظر آمد اما به هرحال خواستم نشانی های مصرف این ثروت ملی را بیادشان بیاورم و بپرسم : این ها که داستان سه سال اخیر است، تکلیف سایر درآمد های این سرزمین بدبخت که ظرف سی سال گذشته و به همین سیاق هزینه شد را باید از چه کسی پرسید؟ آیا شما در سمت مسئول سابق شورای امنیت کشور حاضر به پاسخگویی هستید؟

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت 14:39 |
 

 

تصویر روز هفتم

( کامیون شهرداری ) ؟!!

  احمدی نژاد: .... وقتی پای یک گربه زیر کامیون شهرداری می رود، صدها قطعنامه حقوق بشری علیه ما صادر می کنند.

                                       

مامور اولی : سرکار بیا این (گربه) را برسون بیمارستان.

مامور دومی : اگه پرسیدند چه بلایی سرش اومده چی بگم؟

                            مامور اولی : بگو پایش رفته زیر کامیون شهرداری و سرش هم خورده به باطوم جلوی داشبورد !!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 12:37 |

 

( از رنجی که می بریم )

 

میلان کوندرا جمله جالبی دارد . می گوید: ( آنان که بر پشت بامها ایستاده واز شادی فریاد می کنند معمولاً از همه غمگین تر هستند ) .

این جمله ، نقد حال بخشی از جنبش چپ ایران است . آن کسانی  که از فرط شادی های کاذب وکال بر بام زمان ایستاده وهیاهو به راه انداخته اند اما در واقع به نقاشی ماتم خویش مشغولند .

هراز گاه ، شاهد بوده ایم که در آن سرای بی سامان عده ای  من ِ بی فانوس به هیاهو وجنجال ، یک شبه ، برآمده وبا دادن آدرسهای عوضی زمانی به اتلاف وبطالت کشانده اما به زودی چون حبابی روی آب فرو رفتند . چندان که گوئی اصلا" وجود خارجی نداشته اند .

اما چه رازی در این آمد وشد ها نهفته است وچرا هیچ کدام مرهم زخم زمانه خود نشدند ؟

به نظر من ، مهمترین آفتی که بردامان چپ ایران لکه باقی گذاشته وجود همین اباطیل است که هرگاه جنبش چپ خواست تکانی به خود بدهد به صحنه ریختند ودستها را از هم سوا کردند. دگر سازی نمودند . باعث فرصت سوزی شدندو لاجرم چپ را به بازی تکرار و حرکت از نوگرفتار آوردند.

این بساطی که امروز به نام چپ اینترنتی، بازیچه صفحات وب شده رااگر بخواهیم ریشه یابی نمائیم می رسیم به اوایل انقلاب که چگونگی اش را در مقاله ( از این ماجرا .... ) آوردم . آن زمان هم هر کس که از راه رسید و ردای چپ به تن کرد تنها خواسته اش این شد که میخواست با پیش انداختن برداشتی باسمه ای از مارکسیسم ، کل چپ را مصادره نماید وآن را به زبانی که فقط خود می فهمید به جامعه حقنه کند .

بگذارید مثالی عینی بیاورم .... یادم می آید که در جریان انقلاب ، کارگران پالایشگاه آبادان در پی مبارزه ای 30 ساله بلاخره توانستند رگ حیاتی رژیم شاه را قطع وانقلاب را به پیروزی برسانند اما پایش آنها با رژیم جمهوری اسلامی  دیر نپائید چرا که دانستند این رژیم هم در مسیر سرمایه حرکت می کند . اکثرآنها شاید کتاب کاپیتال را نخوانده بودند . شاید به آن همه تئوری های مکتوب در کتب اقتصادی دسترسی نداشتند اما از اندیشه مارکس مفاهیم ساده ای دریافت کرده بودند که مسیر مبارزه را برایشان روشن می نمود . آنها فهم خود از اندیشه مارکس را که در شعار ( نان- مسکن- آزادی ) خلاصه می شد بردرودیوار پالایشگاه می نوشتند تا رژیم تازه از راه آمده بداند با چه طایفه ای روبرو است .

اما بشنوید از آن سوی ماجرا که شبه روشنفکران بودند ..... آنها چه می کردند ؟ به کدام وظیفه انقلابی خود مشغول بودند ؟ هیچ .... حضرات چنان سرگرم مغازله های نظری وغرق در اوهام ومسائل  تئوریک شده بودند که حتی یادشان رفت طبقه کارگری هم در عین وپراتیک وجود دارد ... آنها به نام کارگر کلام می راندند ، تیغ می کشیدند ، شبنامه وروزنامه می نگاشتند اما فقط در محدوده بحثهای کلامی ومحفلی خود . در واقع زبان ارتباطی با کارگران نداشتند و نتوانستند از میان آن همه حرفهای   بی خاصیت وبحور متوهم راهکاری برای او بیابند . این شد که کارگر در آن غائله تنها ماند وهمه چیز با هجمه رژیم از بین رفت .

جالب تر اینکه این شبه روشنفکران باز هم کوتاه نیامدند ودر حالی که هر روز خبر از اخراج ودستگیری دهها کارگر به گوش می رسید برای فرار از واقعیت، حتی تا بالای قلل کوههای غرب کشور هم کوچ کردند تا نکند رشته بحث وبگو مگو با همپالکی هایشان سست شود و حزب به اصطلاح کارگری آنها دچار آسیب گردد!!!

باری . همان روزها نوشتم آن حزب کارگری که بالای کوه ها تشکیل شود وازفراز قلل برای کارگران نسخه مبارزه بپیچد تکلیفش معلوم است .

 

قصدم از تطویل مطلب یادآوری این نکته است که بگویم امروز هم درست درچنین فضائی قرار داریم .  عده ای سرخوش از بگومگوهای محفلی بربام فضای مجازی ایستاده واز زبان کارگران سخن می گویند وچنان گرد وخاکی به پا کرده اند که گوئی قصد وعمدی دارند تا مارکسیسم را در میان توده ها کاریکاتوریزه نمایند .

این به اصطلاح شبه روشنفکر چپ ، آنقدر ( بهاری ) است که یادرخانه نشسته وبر گفته یک آدم بیکار تر از خود نقد می نویسد ویا مثلا" دانشجوئی است که فقط سالی یکی دوباردر فلان اکسیون ،به بازی آفتاب مهتاب مشغول است ، آن هم در حالی که کارگران ایران نه به این عناصر حراف بلکه به مردان چهارفصلی نیاز دارد که پای کار بیایند ودرکنارشان کمر همت ببندند .

او خنده اش میگیرد وقتی می بیند که شبه روشنفکر چپ نما ، پس از ماه ها دراز گوئی وحرام کردن حروف بلاخره راهکاری که برای کارگراعتصابی ارائه می دهد این است که برود و کارخانه ورشکسته را تصاحب کند !!! آخر کارخانه ورشکسته به چه درد آن کارگری میخورد که شش ماه است حقوق نگرفته و گرسنه مانده است ! کدام سازمان انقلابی را پشت سر دارد؟ با کدام سرمایه ؟ با کدام امکان ؟ اصلا" اگراین کارخانه سود داشت که کارفرما رهایش نمی کرد !

بنابراین می بینیم این حضرات در چه خلجان وهپروتی سیر می کنند . گوئی هنوز بالای آن کوه مانده اند و نبرد کار و سرمایه را فقط در محاط  محفل دود زده خود می بینند . برای همین هم هست که این قلم بارها نوشته است : جماعت مذکور عارضه اند بردامان چپ ، ومصداق جمله میلان کوندرا ..... ایستاده بربام وخوش به حال ... که اگر نیک بنگریم ، غمگین ترین ، همین ها هستند .

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه ششم آذر 1387 و ساعت 16:14 |


Powered By
BLOGFA.COM