(به مناسبت اول ماه مه)

به : رفقای کارگر
راهی نیست .... جز این راهی نمانده .
یا باید چون (سندان) شوی تا هر حکومت کله خری که از راه رسید میخ جنایت اش را بر گرده تو راست کند و یا باید دست به زانوی خویش گیری و چون پتک بر سرش فرود آیی تا داغ این همه ظلم رفته بر قبیله ات را یکبار و –برای همیشه – بر جگرش بگذاری.
باری ، پیشانی نوشت تو و طبقه ای که از آن بر آمدی جز این نبوده و نیست ..... این را من نمی گویم، تاریخ می گوید.
.... بیاد آر این تو نبودی که مارکسیسم را انتخاب کردی ، بلکه این مارکسیسم بود که تو را از دل تاریخ بیرون کشید و وظیفه داد تا خونی که این بی سروپاها مکیده اند را از رگهایشان بیرون بکشی ..... این کاری است که فقط به دست تو کارستان می شود نه آن ُفکُل کراواتی خوش نشینی که امروز ( اول ماه مه ) باز به نام تو و به کام خود شعر و ترانه ساز میکند و با یک سیبری عا طفۀ بی مصرف، برای خویش کارت هزار آفرین می فرستد!!...
این کار فقط به دست تو کارستان می شود نه آن لیبرال متوهمی که از روی نشئه گی ، یک بانک عقیدۀ موذی را به اسم رهایی تو در دهان گشادش می جود و یک صحرا همدردی با تو را در آن (حزب مسخره) کاریکاتورمینماید .
به تیغ و تبر، به خشم و فریاد ایمان آور و به خود تکیه کن . که جز این راهی نمانده .... مباد دلت را به این شعبده بازان هفت خط که امروز ( اول ماه مه ) لباس بالماسکه شان را به شکل و رنگ لباس تو و در مزون های ( حزب ) دوخته اند خوش کنی .
مگذار نشا نۀ راهی که مارکس و لنین بر قلب تاریخ برایت به ودیعه گذاشته اند توسط این جماعت ، به لالایی تبدیل و در گوش ات نجوا شود .....
دست های خونین و زخمی انقلاب هرگز به نرمی دست اینها نیست ..... دست انقلاب همیشه تاول دارد ، زخم دارد . و تو برای گرفتن چنین دستی است که بر تارک تاریخ ایستاده ای .
باری ، راهی نیست وجز این راهی نمانده است .

از جنوب آمده بود . نفتی بود . گفت آمده ام تا نفسی تازه کنم . راست می گفت
اگر شامه می کشیدی ، می توانستی بوی نفت و آمونیاک را حتی از زیر ادوکلن تندی که به لباس اش زده بود حس کنی .
سال ها می شد خبری از او نداشتم..... سر بند همان بگیر و ببند های دهه شصت ، شنیدم که به تاکید و حکایتی خود را کشیده بود به خارک . به کسی گفته بود : می گویند فصل تو گذشته است ..... و او بی هیچ جنگ و دعوایی رفته بود و غیب شده بود ....
بعد ها ، و به دهه هفتاد گفتند که برگشته پالایشگاه آبادان و آنجا می پلکد ..... در طول این سال های اخته ، یکی دو باری گذرمان به هم آمده بود ...... هر بار یا از گذشته می گفت و یا سراغ کسی را می گرفت و دنبال کسی می گشت .... تا اینکه دیشب تلفن زد و گفت: آمده ام نفسی تازه کنم . بیا دنبالم..... و رفتم.
گذاشتم تمام دیروز را نفس بکشد (!!) . یعنی رهایش کردم تا به خود باشد . از هرچه دید تعجب کرد . از بزرگ شدن بچه ها ، از تغیر رنگ ولعاب شهر و باسمه ای شدن زندگی در دراندر دشتی که تهرانش میگفتنند .... حتی از عرقی که زیر کلاه براق ایمنی و در دل گرمای جنوب ریخته بود و حالا روی تابلوی بزرگ ( نوکیا) و در آن بزرگراه به بوی دلار آغشته اش می دید .
دلش می خواست ( خسرو) را ببیند که سردبیر فلان جریده شده بود و هنوز قلمی خوش داشت .. بردمش...
اولین کلامش به خسروآن بود که گفت : عوض شده ای حضرت ! ..
ژرفای کلامش وسیع تر از دک و پزی بود که دوروبر خسرو دیده می شد . جواب شنید: دنیا عوض شده ....
و همین کافی بود تا با یک خداحافظی سردستی بزند بیرون .... هنوز به مجسمۀ فردوسی نرسیده بودیم که ترکید و از دنیا نالید .
آخر شب گفت: خلوتی سراغ نداری؟..... می دانستم غضب کرده است . بردمش به همان جادۀ کنار شهر که پر از سکوت و لالایی مهتاب بود .
نگاهش در آن تیرگی به نگاه (باشه) می ماند که ظلام را می پایید . رنگ گونه های تکیده اش از زور خشمی که در دهان می جوید به مس گداخته سایه می زد . سیگاری پیچید و لف کرد و دودش را داد تا دور، تا دل شب . و دود قاطی شد با نسیمی که افتان و خیزان ول می گشت و می گذشت.
گفت: بد زمانه ای شده است . این طرف مائیم وامانده در اباطیل زندگی و درگیر معیشت یومیه ، و آنطرف ، جوجه های هفت رنگی که تازه سر از تخم درآورده اند و با پستانکی در دهان ، مکتب ندیده ادعای ملایی می کنند (!!) . نه چیزی از دیروزشان دارند و نه از ملاک تازه ای که با هفتاد واسطه به دستشان رسیده سر در می آورند . مثل واگن شاه عبدالعظیم فقط می روند و دود می کنند .
میگفت: اینها همیشه پشت یک تریبون نطق بی سروته پرسه میزنند و کارشان شده رونویسی انشاء های پرغلط از روی دست تنبل ترین شاگرد کلاس و عجبا که اسمش را هم گذاشته اند مبارزه!!...... فکر می کنند برای سوسیالیست بودن تنها یک استانبولی شعار کافی است . تصور می کنند بجای حرکت در درون جنبش تنها باید نشست واز دیالکتیک، بافتنی با فید و یا از دل یک باغ ایدئولوژی ، یک آخور استدلال بی بو و خاصیت زایید.!!
می گفت: من نمی فهمم این به کجای زندگی من کارگر افاقه دارد که مثلاً بدانم متدلوژی دیالکتیک در دهان این طفلان به چه مزخرفاتی تبدیل شده . (و بعد با خنده ادامه داد) : می دانی فلانی ، من به پاندول ساعت بیشتر از آن مجسمۀ آزادی که قرار است به دست چنین جماعتی برپا شود اعتقاد دارم .
می گفت: کارگر امروز از سر خشم ، بدنبال نزدیکترین دیوار می گردد تا بر سر صاحب سرمایه خرابش کند و به جای فلسفیدن ، به سنگی اعتقاد دارد که در مشت گرفته و روبروی دیوار شیشه ای حکومت ایستاده است .
میگفت: بستر حرکت ما در درون جنبش توده ای حاضر، از دل درد مشترکی فراهم آمده که چون ریسمانی همه طبقات زحمتکش را به هم بافته است . در شرایط حاضر کارگران همان را می خواهند که دانشجویان فریاد می کنند . همان را که زنان می گویند . همان را که معلمان می گویند . بنابراین اگر بین کارگر و سایر اقشار تحت ستم خط کشی و جدایی ایجاد شود ، رژیم حتی اگر از نظر سیاسی و ایدئولوژی ورشکسته هم شده باشد باز می تواند دیکتاتوری خود را بر جامعه تحمیل کند .
می گفت: بنابراین چرا عده ای می خواهند با تلقیح مصنوعی حزب ، این همبستگی و شور انقلابی توده ها را از تک و تا بیندازند . چرا عده ای در چنگ این توتولوژی گمراه کننده چنان فرو افتاده اند که تصورشان رفته همۀ آنچه در این تاریخ پرحرمان از آن محروم مانده ایم را باید- در همین زمان – و از امامزاده ای بنام ( حزب ) بخواهیم . چرا باورشان نمی شود که هاضمه جنبش توده ای حاضر ، ظرفیت گواردن این لقمه (بخوان حزب ) را به هزار و یک دلیل ندارد.
میگفت: وقتی به قول خود اینها در سرتاسر این مملکت هنوز نمی توان چهار نفر کارگر پیدا کرد که علم مبارزه طبقاتی را فرا گرفته باشد و عدم بلوغ فرهنگ سیاسی در بیخ و بن طبقۀ کارگر بیداد میکند ، پیش کشیدن حرف حزب و تحزب چه چیزی جز اختلال در جنبش و کنار کشیدن سایر طبقات عایدمان می کند . و آیا نباید این سرایندگان غزل تفرق را فرصت طلبانی دانست که صرفاً به قصد کسب قدرت شخصی به مرید پروری و دسته بندی رو آورده اند؟
میگفت اینها کجایشان داغ کارگری دارد ؟ کدام کلام را از اینها شنیده ای که بوی شعار و جملات باسمه ای اینترنتی ندهد و برای کارگر فلان کارخانه دستاورد و ابزار مبارزه مهیا کرده باشد.؟ مگر بر اساس آنچه آموخته ایم یک مارکسیست نباید در وهلۀ اول جایش را در میان توده ها مشخص کند . پس جای اینها کجاست ؟.... مگر نیاموخته ایم که یک مارکسیست باید برای آنها و به زبان آنها سخن بگوید و همیشه خود را روبروی توده ای بداند که در کوچه و خیابان از کنارشان عبور می کند و داعیه رهایی شان را دارد ؟ مگر نیاموخته ایم که قدرت و سندیت مارکسیسم تنها در این حقیقت نهفته است که باید مسیر زندگی بخشی را برای توده ها ترسیم کند نه تخیلات و آرزومندی های شعاری و بی بن و بته خود را ؟
می گفت: ببین در همین فرصتی که اینها به نام من کارگر ، فریاد ( حزبنا ) سرداده اند کدام طبقۀ اجتماعی ، کدام گروه و دستۀ مبارز سیاسی و اصلاً کدام کارگر معطوف به نظرشان شده است ؟... و پرسید: می دانی چرا ؟ چون اینها را از جنس خود نمی داند . کلام اینها را نمی فهمد. شناسنامۀ اینها را مخدوش می بیند و احساس می کند ، حضرات چون توان مبارزۀ راستین را ندارند ، در پس رویا ، می خواهند او را از وظیفۀ انقلابی اش به حصار حزب بکشانند و در آن به جای مبارزه و خشم انقلابی ، از او عروسکی بسازند که دلش با کمپین و اعتصاب های اینترنتی خوش باشد تا در میان دعواهای حیدری و نعمتی به هیچستانش ببرند .
میگفت: اینها از خشم کارگر، پر نرمی می خواهند تا از آن متکایی برای رویا بافی های فیلسوفانه تهیه کنند . اینها بدور هستند از آنچه در درون جنبش می گذرد . و نمی دانند که سفره کارگران آنقدر خالی است که در آن نانی برای پرخوری ریزه خواران چرب دست و دغلبازان حرٌاف باقی نمانده است .
شب ، رنگ می باخت و مه خاکسترگونه سحرگاهی پهن می شد ..... اما او هنوز بدنبال جملاتی می گشت تا با آن بتواند فاصله اش را از دنیایی که ما به نام او و به کام خود ساخته ایم شفاف تر نماید ....
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت
13:32 |