تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار
 

(گوسفند آبادانی مُرد) !!

 

( در سایت تابناک بخوانید )

در اتفاقي نادر، صبح امروز گوسفندي بدون سر در آبادان زنده متولد شد.رئيس اداره دا‌مپزشكي آبادان افزود: اين گوسفند با وجود بي‌سر بودن زنده به‌دنيا آمد و تپش ضربان قلبش به صورت طبیعی بود
مصطفي كناركوهي اظهار داشت: اين گوسفند تنها چند لحظه‌اي زنده باقي ماند و به‌دليل عدم داشتن سر و اجزاي آن هم‌چون چشم، جمجمه و دهان امكان تنفس و ادامه حيات برايش وجود نداشت.

وي خاطرنشان كرد: اين گوسفند در يكي از روستاي تابعه آبادان به‌دنيا آمده است.

كنار‌كوهي گفت: اين گوسفند ناقص‌الخلقه با عمل سزارين متولد شد و تمام قسمت‌هاي بدنش از دم تا حنجره به‌صورت كامل شكل گرفته بود.

كناركوهي در خصوص علت اين پديده‌ اظهار داشت: مشكلات داخلي، ويروس‌ها، مواد شيميايي، متابوليك از عوامل بروز چنين وضعيتي در جنين است.
وي تصريح كرد: تاكنون نمونه‌اي كه يك حيوان و نوزدادي بدون سر متولد شود، وجود نداشته است و اين مورد از موارد بسيار نادر است.

 

نظرات چند بچه آبودان در این باره :

 

اولی : بنظر مو ( یعنی من ) این گوسفنده نمرده ، بلکه خودکشی کرده ، چون با خودش فکر کرده اگه زنده بمونه پس عینک ( ری بن ) اش رو باید کجاش بزنه ؟ روی .... بزنه ؟

 

دومی : کا ....مو خودم موقع زایمان بالای سرش بودم . ماشاالله یه چشایی داشت مثل گراز . یه قدی داشت دو برابر شهرام همایون . میو میو میکرد انگاری بلبل ...... تازه ،یه پرچم ( ما هستیم ) هم دستش بود !!!

 

سومی : میگن ، وقتی بدنیا اومد ، گفت : فقط کروبی .... بعدش هم مرد .

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:50 |
 

 

 

1_ برادران پورمنصوری ( فرهنگ و شهرام ) مدت ده سال است که در بند هستند . داستان زندگیشان همان است که ابراهیم حاتمی کیا در فیلم ( ارتفاع پست ) به تصویرش کشید . در هفده سالگی زندان شده اند ،اما حالا که نگاهشان میکنی به پیرمردانی میمانند با هزار درد بی درمان .... مرغکانی پر و بال شکسته و بی امید به آزادی .

پارسال ، قوه قضاییه جارو جنجالی راه انداخت که حکم اعدامشان را به پانزده سال تقلیل داده ، به اصطلاح مشمول عفو رهبر شده اند  . هر کس که روزی با آن دو برادر در اوین زندانی بود و آنها را از نزدیک میشناخت خوشحال شد و به مادر پیر آنها تبریک گفت .

پیر زن هلهله می کشد و پس از 9 سال کمر راست می کرد.

یک سال گذشت  .... اما عجبا که در دستگاه قضایی کسی موجری آن حکم نشد و ابلاغش نکرد !!... حالا دلم می خواست حکم اعدامی صادر می شد . برای اجرایش هزار نفر در آن دستگاه از هم سبقت می گرفتند و تا آن طناب را نمی کشیدند دمی آرام نمی گرفتند .

جالب تر اینکه در یک سال گذشته حجم آزار و عذاب این دو برادر را افزایش داده اند . اخیراً هر کدام از آنها را به بندی در زندان رجائی شهر فرستاده اند تا مادر پیر آنها مجبور شود به جای یکبار آمدن برای ملاقات ، هفته ای دو روز راه زندان در پیش گیرد .... و این یعنی رحمت اسلامی !!!

آخر در کدام دین و آیینی چنین رفتار بدوی را میتوان سراغ کرد ؟ چرا عده ای در قوه قضائیه روی سبیل قانون نقاره می زنند ؟ و دستشان برای هر کاری چندان باز است که دست رئیس آن دستگاه چنان گشاده نیست ؟

 

2 _دیشب ( 24/7/1388 ) ..... در بند _ سگدونی _ زندان رجایی شهر ، گارد زندان حمله کرد و طبق معمول از زندانیان نسق کشید . دو زندانی بنامهای ذبیح الله یار احمدی و فرزاد شاهی به حال اغماء افتادند ودست و پای آنها شکست ، اما قداره بندان اجازه نداده اند که به بهداری برده شوند .

 

3 - دیشب ، آقای شاهرودی دعای کمیل میخواند و الغوث الغوث اش به آسمان هفتم میرسید . کاش کمی سر بر میگرداند و به زمین توجهی میکرد . به زندان رجایی شهر .

 

4 _ خلاصه اینکه ، زندان رجایی شهر دارد سلاخ خانه می شود . قداره بندان در لباس مسئول ، دکان قصابی گشوده اند و هیچ خدایی هم جلودارشان نیست !!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:38 |
 

( طنز روز هفتم ) !!

 

فخر آور آمد پائین !!

 

 تلفن زنگ زد . گوشی را که برداشتم ، کسی گفت  :

 - فکرمیکنی به چه علتی امیر عباس فخرآور مجبور شد مطلبی که در وبلاگش ودر باره احمد رضا بهارلو     نوشته بود را یواشکی حذف کند ؟

گفتم : به یک دلیل روشن .

پرسید : کدام دلیل ؟

گفتم : همانطوریکه در پست (امیر عباس فخر آور و شکار بهارلو _ در همین وبلاگ ) توضیح دادم فخرآوردوست ندارد زیاد بالای درخت بماند !! ، کافی است اشاره ای به او بکنی تا با پای خودش بیاید پائین !!

گفت : فرمایش شما درست ، فرمایش شما متین ، اما راستی وقتی آمد پائین چه اتفاقی افتاد ؟

خندیدم و گوشی را گذاشتم .

............

 

2

اینها هم آمدند پا ئین !!

 

( در سایت سلام دمکرات ببینید )

در پی اجرای طرح جمع آوری اراذل و اوباش و تخریب منازل و محل تجمع معتادان توسط نیروی انتظامی ، محفل سلام دمکرات تعطیل و تخریب شد .

سر دسته این محفل ، در اطلاعیه ای که در سایت مذکور منتشر نمود آورده است :

 ( خیلی شعی کردیم ضمن اشتفاده اژ مهمات جمع آوری شده ( !! ) و کمک مراکژ خارجی و پشتیبانی مالی آنها ، کارگران ژاهان را متحد و  خودمان هم حال و هولی بکنیم ، اما متاشفانه عوامل اشتکبار ژاهانی به سر کردگی نیروی انتژامی ، ما را ناکام گژاشتند و از پیشرفت ما ژلوگیری کردند ) .

 

بقرار اطلاع ، تعدادی از اعضاء محفل مذکور در نظر دارند سنگ سیاهی از جنس شرم ( !! ) را بعنوان بنای یادبود در آنجا نصب نمایند . 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:56 |
 

 

( به جان زیبا کلام قسم  ) !!

 

 رکسانا صابری آزاد شد .

پس به جان ( زیبا کلام ) قسم ، همه چیز درست می شود .

حتی ممکن است قرارگاه خاتم الانبیاء ، برجهای دو قلو را باز سازی کند .

یا آمریکائیها کنار مسجد جمکران ( سالن بولینگ ) بسازند .

ممکن است جامعه دول متحد ، به آقای شاهرودی نشان حقوق بشر اعطاء کند .

حتی ممکن است شهرداری به زودی خیابان ( سلطنت آباد ) را دو باره اسفالت نماید .

شاید هم به پیشنهاد شورای شهر ، اسم بلوار کشاورز بشود الیزابت و خیابان آزادی بشود آیزنهاور .!!

سیاست که پدر و مادر ندارد .

خیلی ها پدر و مادر ندارند .

هرگز هم نخواهند داشت .

به جان ( زیبا کلام ) سوگند .

.......

ببین اسبهای ( فائزه ) چقدر خوشحالند .

و سگهای چشم آبی آمریکایی کتاب ( کاپیتولاسیون ) از بر میکنند .

........

تو چکار اوین داری ؟

چکار کارگران و زنان داری ؟

دانشجو کیلویی چند ؟

شیر تازه گاو سراغ نداری ؟

.......

(ن و القلم ) را بگذار در کوزه .

( ن ) را کروبی میدهد .

قلم را حکومت .

دو کلام راجع به بواسیر بنویس .

از آب کره بگیر .

پاستوریزه و هموژنیزه .

پاک .

.........

چراغهای رابطه روشن است .

و ارزشها ( کلاه مخملی ) بر سر دارند .

به جان ( زیبا کلام ) قسم ، همه چیز عالی میشود .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:13 |
 

( خیالی از رکسانا صابری در دادگاه ) !!

 شب اصلآ خوابش نبرد . تا صبح غلت زد . به صدای اذان از جا پرید . میلی به صبحانه نداشت و فقط چند جرعه چای نوشید .

ساعت 7 سلولش را باز کردند . چشم بند زد . ماموری آستین اش را گرفت و آورد تا راهرو . احساس کرد چادری را بر سرش می اندازند . صدای آن مآمور زن را می شناخت که گفت : ( خوب خودت را بپوشون می خوایم بریم دادگاه .... ) .

همپایی اش کردند تا از پله ها پایین بیاید . یک دستش به دست مآمور بود و با دست دیگرش لبه پلکان را گرفته بود . پاورچین آمد پایین .....بعد ، با همان چشم بند و همراه آن مامور زن آرام آمدند تا یک راهرو دیگر . احساس کرد چند نفر دارند نگاهش می کنند . حتی صدای پایی را شنید که از ته راهرو آمد و از کنارش گذشت .

در انتهای راهرو از دری گذشتند . مآمورگفت : مواظب باش . رکسانا مواظب بود . (سخت هم مواظب بود ) تا که از در گذشتند .....

 خنکای نسیم صبحگاهی به صورتش خورد و گوشش پر شد از صدای گنجشکهایی که ولوله انداخته بودند به درختان اوین .

مآمور گفت : خب ، چشم بندت را بر دار .

_ بردارم ؟ ( رکسانا پرسید ) .

_ آره ، بردار .

رکسانا چشم بند را برداشت . سفیدی ریخت به چشمانش . بعد ستاره ها از لای پلکهای مورب اش ریختند بیرون . هزار ستاره .... چشم که بر هم میزد ستاره ها غیب میشدند و دو باره ، و چند باره می آمدند ....بعد کم کم اجسام شکل گرفتند . اول ، دیوار روبرو را دید . آجر های سرخ را . بلند .... بعد خیابان را دید وبعد سکوت را حس کرد .  پس گنجشک ها چه شدند ؟ ( رکسانا از خودش پرسید ! ) ....

مامور گفت : برو سوار شو .

رکسانا چشم جنباند ، یک پژو یشمی رنگ در دو قدمی اش پارک شده بود .

با تردید باز پرسید _ سوار بشم ؟

مامور او را نشاند روی صندلی عقب و خودش هم کنارش لمید و منتظر ماند ... به دقیقه نکشید که دو مامور مرد از پشت اتومبیل ظاهر شدند . یکی نشست پشت رل و دیگری روی صندلی جلو . رکسانا خواست سلام کند اما فکر کرد جوابش را نخواهند داد .

اتومبیل به راه افتاد . انتهای خیابان به پیچی ختم می شد که شیبی تند داشت . از آن گذ شتند . بعد ، یک در بزرگ بود که ماموری کنارش نبود ولی راننده بوق کوتاهی زد و از آن رد شد .

 به درب اصلی که رسیدند ، دژبانی با لباس فرم جلو آمد . راننده بی آنکه پیاده شود سویچ صندوق عقب را زد . مامور نگاهی سرسری انداخت و آنرا دو باره بست و علامتی به روبرو داد . درب اصلی اوین بصورت خودکار کنار رفت و اتومبیل از آن گذشت و پیچید به سمت چپ و قاطی اتومبیل های دیگر شد . رکسانا ، اتومبیل ها را ، مردم را ، تهران را ، و گویی جهان را دید .....

مامور زن پرده های اتومبیل را کشید ، اما چشمان جستجوگر رکسانا می توانست از شیشه جلو باز هم همه جا را ببیند ... ماموری که جلو نشسته بود برگشت و اشاره ای به زن کرد . دست چپ رکسانا به دستگیره اتومبیل قفل شد .

تهران ... تهران زیبا . همان جایی که رکسانا عاشقش بود ، مثل تیری رها شده از کمان ، از چشمان رکسانا می گریخت و در هم می رفت . او با خودش فکر کرد چقدر تهران را ندیده است !!! .

از رادیو اتومبیل اخبار ساعت 8 پخش می شد و گوینده از حادثه ای در آنطرف دنیا خبر میداد ... رکسانا خواست تمرکز کند . سر به زیر انداخت . لاستیک کف اتومبیل خالهای مشکی داشت در زمینه آبی .

...

از خیابان معلم که رو به پایین پیچیدند ، مامور در بیسیم ، کسی را صدا کرد و گفت : ما رسیدیم ..... مخاطبش گفت : باشه ...باشه . و اتومبیل پشت در غربی ساختمان دادگاه انقلاب توقف کرد و بوقی زد . در باز شد .  

با آنکه تا ورودی ساختمان اصلی راه زیادی نبود اما راننده راند تا کنار در شیشه ای که دو لنگه اش باز مانده بود .

دادگاه در طبقه چهارم بود که مسیر آن به سرعت طی شد . مامورزن که حالا دستش با دستبند به دست رکسانا قفل بود ،  دو باری ایستاد و چادر رکسانا را جلو کشید تا صورتش دیده نشود . رکسانا از درون می لرزید و احساس می کرد کف هر دو دست ش خیس عرق شده است .

 

در طبقه چهارم به اطاقی وارد شدند . وکیل رکسانا با آن کیف گنده نشسته بود و سرش را در مشتی کاغذ فرو برده بود . رکسانا سلام کرد و به تعارف ( امر ؟ ) مامور زن روی مبل کوتاه و قهوه ای رنگی نشست . وکیل احوالش را پرسید و لبخندی زد .... دفتردار داشت با تلفن با کسی صحبت می کرد و برگه ای را طلب مینمود آنهم با قید فوری . بعد هم گوشی را گذاشت و به اطاق دادگاه رفت .

رکسانا با چشم دنبال پدرش گشت . وکیل متوجه شد ، گفت : پایین هستند . می آیند ..... و رکسانا آرام گرفت .

 

دادگاه رآس ساعت 9 آغاز شد . چهار مرد پشت میز قضاوت نشسته بودند که یکی از آنها نماینده دادستان بود . رکسانا را بردند و روی صندلی های ردیف اول نشاندند . وکیلش هم کنارش نشست . به اشاره قاضی دستبند را از دستش باز کردند . رکسانا بطور مشهود می لرزید . لبانش خشک شده بود و رمق از نگاهش پریده بود . مثل کسی که داشت غش میکرد .

جلسه دادگاه سه ساعت طول کشید . رکسانا حرف که می زد میگریست . دو باری به دستور قاضی لیوان آبی برایش آوردند .... وکیل ، محکوم به سکوت بود مگر آنکه قاضی اجازه اش دهد . رکسانا احساس کرد هر چه زمان میگذرد چهره قضات رحیم تر می شود . این را فقط احساس کرد و نه باور .... چند جایی هم در جواب ماند که قاضی به سرعت از آن گذشت . چرائیش معلوم نبود . آیا تصمیمی از قبل برایش گرفته بودند که نیازبه تدقیق و مکاشفه بیشتر نداشت ؟ و یا آنقدر دلایل ابرازی دادستان بی اساس بود که قاضی اهمیتی به آن نمیداد ؟.... تنها چیزی که می شد بر آن جرمی تصور کرد حضور رکسانا در محافلی بود که مشکوک میزد و شبهه می آفرید . بحثی که غوغای ورود بهمن قبادی به ماجرا را جهت میداد و رکسانا تکذیب اش کرد .. هم بهمن قبادی و هم آن محافل را .... و همین .

باری ..... صحبت از دو سال حبس رکسانا است . یکسال تعلیقی و یکسال قطعی با احتساب ایام بازداشت . که اگر همین انشاء شود ، با در نظر گرفتن عفو مشروط ، رکسانا در چند ماه آینده آزاد خواهد شد ...هر چند وکیلش با لایحه ای که به دادگاه داد ،خوشبین تر از این حرفهاست .

 

ساعت 2 بعد از ظهر دیروز ، رکسانا با همان اتومبیل ، در معیت همان ماموران ، و از همان مسیر به زندان اوین باز گردانده شد .... احساس خستگی مفرط و حجم اشکهایی که مثل باران از چشمانش باریده بود ، پاک گرسنگی را از یادش برده بود . رکسانا هوس هیچ چیزی نداشت جز آزادی .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:37 |
 

( باز خوانی رفیق عابد توانچه) !!

 

ماده ، حیات ، شعور .... این ها مراحلی هستند که انسان تاریخی پشت سر می گذارد تا ضمن آگاهی بر جبر ها و قانونمندی ها به انسان انقلابی تبدیل شود .

هموست که همواره در خون زیسته است . هموست که همچنان در گیر است . او به دنبال یافتن و گشودن است . می خواهد تحول را تجربه کند . می خواهد تاریخ خود را به طبقه اش پیوند دهد تا زودتر به آرمانش برسد . و درست از همین مرحله است که احساس می کند به عنوان یک انسان انقلابی در برابرش جبهه ای باز شده تا بینهایت ..... حتی در کوچه و خیابان ، حتی در کلاس درس و کارگاه و همه جا .

جاسوس بازی ، حزب های کاذب ، مراکز تبلیغی و به ظاهر همسو  ، دست هایی که خنجر در آستین دارند از جملۀ این کمینگاه هاست . دشمن برای خنثی کردن روحیۀ انقلابی چنین انسانی است که ترفند می زند و برنامه می ریزد .... گاهی تخدیر می کند ( مثل رژیم حاضر ) ، گاهی تحریک می کند ( مثل آن محفل دود زده ) ، گاهی تبلیغ و آوازه گری می کند ( مثل رفقای خوش نشین و صلواتی ) و گاهی نیز سعی در نفوذ به کادرهای انقلابی می نماید ( مثل همین جماعت حکمتیست ) ..... می خواهد در وهلۀ اول ، از تولد نطفۀ انقلاب جلوگیری نماید و در مرحلۀ بعد از رشد سریع آن بکاهد . و در مرحلۀ دیگر بر حیات و مماتش خدعه بزند .

تنها خصلت آگاهی و شعور در یک انسان انقلابی است که می تواند این همه پلشتی را تشخیص دهد و برای برخورد با آن راهکار ارائه نماید .

 

رفیق عابد توانچه در گذار به چنین احوالی است .... او در رسیدن به این خصلت ( آگاهی ) هزینه های بسیاری داده و می دهد . و امروز گرچه قلم به نقد خویش دارد اما باز در پشت سنگری است روبروی همین کمینگاه ها . مثل هرانقلابی دیگر .... می خواهد آنچه یافته را باز گشاید اما .... چه کسانی در برابرش هستند ؟ چرا عربده می کشند ؟ چرا هوار براه می اندازند ؟ مگر رفیق عابد ، جز آوردن یک نشانی و گذاردن یک علامت بر زمین پر از ( مین ) چپ چه خلندی می زند ؟ چه کسانی از فرو افتادن طشت هایی که رفیق عابد بر پشت بام برده است می ترسند ؟ هراس از چیست ؟

 ..... بر همگی رواست که بی هیچ حب و بغضی داوری کنند . بس است این همه راه پیموده را چند باره پیمودن . هر برگ تاریخ خونبار چپ گواه همین دوباره کاری هاست .

پس اگر کسی طاقت عابد را نمی آورد خب نیاورد که این جور به ..... فقط لطفاً زمین را گاز نگیرد و بگذارد که او ، آن بسته وا کند .

باری ، داستان انسان انقلابی ، داستان تدریج ها و تکامل هاست .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:1 |
 

طنز روز هفتم

(امیرعباس فخر آور و شکار احمد رضا بهارلو ) !!

میگویند : جوانی برای شکار به جنگل رفت . پشت بوته ای کمین کرد و منتظر شد . از قضای روزگار شیری گذرش به آنجا افتاد ... جوان ، بطرفش نشانه رفت و تیر انداخت ،اما از بخت بد به او نخورد ... شیر بر گشت و جوان را دنبال کرد . جوان به بالای درختی جهید ...شیر صدایش کرد و گفت : یا بیا پائین تا فلان کار با تو بکنم ، یا می آیم بالا و میخورمت .....جوان شکارچی که حسابی از مرگ آنهم بدست شیر میترسید بالاخره مجبور شد از درخت پائین بیاید تا شیر آن فعل شنیع در موردش اعمال کند .!!

فردای آن روز ، بار دیگر جوان بقصد شکار به همان جنگل رفت .... از اتفاق ، شیر دیروزی را در حال عبور دید  . پس تفنگش را راست کرد و تیر دیگری انداخت که این بار هم به هدف اصابت نکرد . باز جوان پا به فرار گذاشت و پرید روی همان درخت . دو باره شیر او را صدا کرد و جملات دیروز را تکرار کرد . مرد جوان نیز به همان اوصاف ماضی از درخت پائین آمد و اجبارا به زیر شیر خزید .

این حکایت در روز ها و هفته های بعد هم به همین منوال تکرار شد ...... تا اینکه در آخرین نوبت ، شیر که حسابی خسته شده بود رو به مرد کرد و گفت : ببینم آقای شکارچی ، بالاغیرتآ راستش را بگو ، شما به جنگل می آیی تا شیر شکار کنی  یا اینکه ( ک... ) بدهی ؟ !!

 

حالا حکایت امیر عباس فخرآور شده ....سه سال است که بقول خودش به آمریکا رفته تا شیر شکار کند و جمهوری اسلامی را سرنگون نماید (!! ) ، اما هر روز تفنگ اش را بدست میگیرد و تیری میاندازد بطرف سازگارا ، عطری ، احمد باطبی ، جمشید چارلنگی ، مکری ، ستاره درخشش ، شیلا گنجی ، زارع زاده اردشیر ، کورش صحتی ، کیانوش سنجری ، آقای طبرزدی ، احمد رآفت ، شهرام همایون و ......... که از اتفاق به هیچکدام هم نمی خورد و او مجبور میشود بپرد بالای درخت ... و بقیه قضایا .

روزی این حضرات را اسوه وطن پرستی و آخرین مبارز روی زمین مینامد اما همینکه تحویلش نگرفتند ، به آنها  بر چسب خیانت و جاسوسی می چسباند و اصلآ هم معلوم نیست که بالاخره ایشان برای شکار جمهوری اسلامی به جنگل ( بخوان آمریکا ) تشریف برده اند یا برای ....

امروز و در آخرین پست وبلاگش هم خواندم که نوشته می خواهد این بار شیر دیگری بنام ( احمد رضا بهارلو ) را شکار کند !!......خدا به خیر کند وطاقتش دهد که این یکی ( بهارلو ) از آن نره شیر های شرزه ای است که تا کنون خیلی ها را از درخت پائین کشیده و زیر گوششان نجوا کرده  :

 

بزم ما جنگل مولاست ، جو آیی بر ما

با ادب باش که این بیشه ( غضنفر ) دارد

 

البته...... والعهده علی الراوی  ، ما که از دنیا بی خبریم . صم  بکم .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:34 |
 

(شکست در تلویزیون پارس ) !!

 دوماهی می شود که برنامه سازان تلویزیون پارس ، برنامه ها ساختند ، هیاهو راه انداختند ،غلط اندازی و سیاهکاری کردند ،تاریخ به تحریف کشاندند بلکه با جنباندن رگ شاهدوستی ملت ، دَرمی از جیب آنان کاسب شوند .

در طول این دو ماه ، مشاطه گران و دلاکان ( حمام خصوصی پارس ) ، هر چه وسمه و سرخاب در کیسه داشتند بر سر و روی مشتی بازیگر منحرف کشیدند و جلوی دوربین شان کشاندند بلکه در کسوت مورخ دَدَری ، شاعر حشری (!! ) ونویسنده مفتری ، اراجیفی زورکی به ذهن ملت حقنه کرده ودر قبال آن ، دیناری به انبان سپارند .

 

اما دریغ که نشد ... وهر سنگی که این فضله های فاضل روشنفکری زدند به در بسته خورد .

نه اشکهای خانم فرح دیبا موثر افتاد و نه نشخوار ماموت های علیل دوران پهلوی جاذب مخاطب شد .

 

متاسفانه این کاسبان ، که سودایی جز خالی بندی و کسب در آمد نداشته و ندارند ، کار را به چنان وقاحتی بردند که حتی ( در ) به روی امثال رضا فاضلی بستند تا ( عماد الدین ) های پولدار جمهوری اسلامی نرنجند واز کرامات خویش به آن رسانه نکاهند .

 

از آن بد تر ... در عین نامردی ، با اقناع هزار فریب و نیرنگ و بکارگیری صد حیله و ترفند ، تلویزیون دیگری ( بخوان کانال یک ) را از ماهواره پایین کشیدند و خود را به آن فرکانس بردند تا حجم مخاطبان مذکور را به نفع خود مصادره و با این مرابحه ، معادله بی اقبالی خویش را حل نمایند ..... اما این نیز موثر نیفتاد .

 

حالا کجاست آن علیرضا میبدی دو کاره که در آن راسته ، دکان دو نبش آراسته بود و ضمن بوسه گذاشتن بر دست ( مک دو نالد ) بر فقر مولانای ایرانی تقریر می نوشت و به تزویر ، شولای فقیری می پوشید ؟

کجاست تا بگوید نتیجه آن همه دروغ و دغل که به ریش تاریخ شاهنشاهی بست چه شد ؟ برگ کدام درخت را  پیچاند و ریش کدام بز را جنباند ؟ ... چرا مخاطب نیافت و چرا اشعار بند تنبانی اش به همین زودی از کاست ذهن مردم پرید ؟

چرا حتی یک در صد از آن جماعت چند میلیونی خارج از کشور ، پوست پیازی شاباش نکرد و تفی به صورت تراشیده اش نینداخت ؟

 

میگویم : اگر تراز و میزان اثبات حقانیت یک نظریه در مقبولیت وپذیرش آن بوسیله مردم است ، پس این رفراندوم ِ ( عدم مقبولیت ) که بوسیله مردم ابراز شد را چگونه باید تفسیر کرد ؟ آیا اشکال در اصل نظریۀ شاه پرستی بود و یا مشکل در مفسر آن ؟

اگر فرض کنیم نظامی که تلویزیون پارس ، پارس اش کرد و مبلغ آن شد اشکال داشت پس باید گفت : ماشاالله به آن همه هوش و ذکاوت و زهی به این همه پدر سوختگی و وقاحت ..... چه لزومی داشت که این همه وقت مردم را با لاطائلات تلف کنید . ما که از همان اول ، همین ، را گفتیم .

اما اگر بپذیریم که آقای میبدی در مقام مبشر و مفسر نتوانست در شناساندن نظام شاهنشاهی کار بلدی کند و صحنه بچرخاند ، پس وای بر او و دیگر گردانندگان تلویزیون پارس که با این ژنده گویی ها، دشنه را تا دسته بر دل امیدواران نظام شاهنشاهی زدند و حسابی نا امیدشان کردند .

به هر حال و در هر دو صورت ، معتقدم که آن تلویزیون و اباطیلی مثل علیرضا میبدی مصداق این بیت معظم هستند که میگوید :

 

    تلویزیونی که به خرجش نکند ، دخل ، وفا

 صرفۀ وقت در آن است که میخانه کنند

و همین امروز ..... و نه فردا .

 

توضیح : تلمیحی به کار رفته ، والا اصل شعر بدین گونه است :

 

  خانقاهی که به خرجش نکند ، دخل ، وفا

صرفۀ وقت در آن است که میخانه کنند

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:3 |
 

 

 ( شیخ و شریعت ) !!

 

 

نامه شیخ مهدی کروبی به حسین شریعتمداری ، سر زلفی بدستم داد که رها کردنی نیست . خصوصآ که در این نامه اشاره شده است به سرنوشت مرحوم سعیدی سیرجانی*... و اشکی ریخته شده بر حیثیت هزاران تنی که ظرف سالیان اخیر ، محفل کیهان ، بنوعی در هتک حرمت آنها دستی داشته است .

بظاهر ، تمت نامه شیخ ، حاوی خرده پیامی است که اگر شیخ به سنت مآلوف خویش و به صیت و آواز لری اش قرائت میفرمود معنای این بیت میشد که : ای شریعتمداری

 توکه بر بام خود ( اوگینه ) داری

چرا بر بام مردم می زنی سنگ ؟

 البته بنده قصد ورود به این مجادله را ندارم ، چرا که بالاخره دوران انتخابات است و استبعادی ندارد که منبعد شاهد چنین عر و تیز هایی از هر دو فرقه ( ضاله ؟ ) نباشیم ، خصوصآ که سفره مرتضی علی و ثروت های بیکران و یامفت زیر دست و پای این دو جریان آنقدرگسترده است که می توانند با آن منشیان و کاتبان بیشتری را به رقاصی واداشته و علیه یکدیگر طومار بنویسند .

فقط از جناب شیخ که در قبال سخط کیهان ، لشکری آراسته و در دفاع از ( دوستان ) ، داعی حق شده سئوالی دارم و می پرسم :

 حضرت شیخ ... چرا آن زمان که پهلو به پهلوی همین محفل ( بخوان کیهان ) می زدی و در حالیکه اهرم قدرت در دستت بود از کنار قتل خاموش صد ها مبارز اهل قلم میگذشتی به فکرآبرو نبودی و صدایت در نمی آمد ؟

 چرا آنوقتی که در رآس مجلس ششم جلوس داشتی و نمایندگان را به بند مخوف 209 زندان اوین راه ندادند عمامه به زمین نزدی وجیغ آزادیخواهی و پاسداشت حقوق عمومی بر نکشیدی اما امروز که بر خر لنگ انتخابات سواری ، حتی حقوق رکسانا صابری را هم عرض آبروی ملت ایران آواز میکنی ومثل آقای رئیس جمهور غده حقوق بشریت یکباره عود می کند ؟

 آیا غیر از این است که اینگونه دلسوزی های صوری باز خورد خارجی داشته و می تواند در تحصیل ( قدرت ) به کمکت  بیاید ؟

 راستی چرا آن زمان که همین محفل کیهان ، ستاد عملیات کشتار 18 تیر شده بود ، رشحه قلمت کرم نکرد و کارگر نیفتاد ؟

 چرا همان زمان که ( یار نزدیک امام ) بودی وجوانان را دسته دسته در اوین سلاخی میکردند فریاد واامتا !!! نکشیدی و بر جان این جوانان دل نسوزاندی ؟

 چرا وقتی بعنوان رئیس مجلس ، مجری حکم حکومتی ( تعطیلی 70 روزنامه ) شدی و در تاییدش سینه سپر کردی ، نمایندگانی که آن نمی خواستند را ( عده ای ) تندرو لقب دادی ؟ مگر آن نمایندگان چه میخواستند و آن روزنامه ها چه مینوشتند جز همین که امروز شما می گویی ؟

و میپرسم : وقتی نمایندگان مجلس ششم در قبال تجاوزآشکار محافل خود سر به حقوق ملت ، (از جمله همین محفل کیهان ) ، دست به استعفای جمعی زدند ، جنابعالی در کدام سوی ماجرا ایستادید؟ آیا نیازی هست به یادتان بیاورم ؟

 

بنابراین ، بهتر است بجای قرینه سازیهای لا یتچسب و سوء استفاده از نام بزرگوارانی چون مرحوم سیرجانی ، به کار خویش مشغول باشید که خدایتان فرموده : الهم اشغل الظا لمین بالظا لمین ..... والاخر .

 

( * ) : کروبی : یک بار برای همیشه میگویم که این بار نه با سعیدی سیر جانی که با مهدی کروبی سخن میگوئید .

( اوگینه ) : به روایت محلی یعنی تخم مرغ .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:33 |
 

   سیلی ( نقد ) و حلوای نسیه !!  

   به روزگاری که آن ( ققنوس ) هنوز زنده بود و در آن دخمه دود زده به خطی کوفی ترجمان اصول مارکسیسم تحریر میکرد بلکه به خیال خود طرحی نو برای جدا سری طیف چپ دانشجویی دراندازد ، وحاصل سالها مبارزه دانشجویان را به انحراف کشاند ، متاسفانه تعدادی از رفقای جوان نیز به بهانه تقابل با آن انحراف ، خود به مغازله با منحرفین دیگری پرداختند که دامی گسترده بود برای مصادره تابوتی که جنازه ای در آن نبود .

حاصل آن ایام ، مرگ ققنوس و حاملگی الباقی رفقایی شد که تخم حرامزاده ای را به شکم داشته و به زایشی الیم و دردناک گرفتار آمده بودند . البته نیروی امنیتی هم در این میان کار خودش را کرد واز میان همین روزن ها بساط طیف چپ دانشجویی را بهم پیچید و خلاص ...

 

و امروز در مطلبی خواندم که یکی از صادق ترین آن قوم ، قصد کرده تیغ نقد به صورت بکشد و در ورانداز واقعه ، از طریق خرد لنینیستی به نقد خود بپردازد . امر مبارکی است . مخصوصا که این نقد میتواند از انحراف دیگری جلوگیری نماید و علامتی شود بر آن کژراهه تا دیگران به چاله نیفتند .

باری ... انتقاد و انتقاد از خود ، همواره بهترین راه و وسیله برای روبراه کردن ضعفها و کمبود های موجود است . ما باید به واژه هایی که در این مسیر بکار می رود چون سلاحی نیرومند بنگریم و ایمانمان را به اصل مبارزه بارورتر نماییم .

 

اما ... ناگفته نگذارم که در پیام رفیق ( پیمان پیران )که از آنطرف دنیا نوشته ، هنوز نشانی ندیدم که بوی پختگی و نقد به خود بدهد . گویا باورش نیست که او هم شریک همین مظلمه است و نیاز به نقد خویش دارد ...

 توزین دیگران درست ، اما ، سنگ ترازو هم باید ( وزنی ) داشته باشد . که این رسم نقد و نقادی است و در غیر اینصورت هر نوشته ای که به این مضمون در آید ، حکم کتاب مستطاب ( بول تحت شجره مثمره ) !! خواهد داشت و لاغیر ...

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:45 |
 

 (به مناسبت اول ماه مه)

 

 

به : رفقای کارگر

راهی نیست .... جز این راهی نمانده .

یا باید چون (سندان) شوی تا هر حکومت کله خری که از راه رسید میخ جنایت اش را بر گرده تو راست کند  و یا باید دست به زانوی خویش گیری و چون پتک بر سرش فرود آیی تا داغ این همه ظلم رفته بر قبیله ات را یکبار و –برای همیشه – بر جگرش بگذاری.

باری ، پیشانی نوشت تو و طبقه ای که از آن بر آمدی جز این نبوده و نیست ..... این را من نمی گویم، تاریخ می گوید.

.... بیاد آر این تو نبودی که مارکسیسم را انتخاب کردی ، بلکه این مارکسیسم بود که تو را از دل تاریخ بیرون کشید و وظیفه داد تا خونی که این بی سروپاها مکیده اند را از رگهایشان بیرون بکشی ..... این کاری است که فقط به دست تو کارستان می شود نه آن ُفکُل کراواتی خوش نشینی که امروز ( اول ماه مه ) باز به نام تو و به کام خود شعر و ترانه ساز میکند و با یک سیبری عا طفۀ بی مصرف، برای خویش کارت هزار آفرین می فرستد!!...

این کار فقط به دست تو کارستان می شود نه آن لیبرال متوهمی که از روی نشئه گی ، یک بانک عقیدۀ موذی را به اسم رهایی تو در دهان گشادش می جود و یک صحرا همدردی با تو را در آن (حزب مسخره) کاریکاتورمینماید .

  به تیغ و تبر، به خشم و فریاد ایمان آور و به خود تکیه کن . که جز این راهی نمانده .... مباد دلت را به این شعبده بازان هفت خط  که امروز ( اول ماه مه ) لباس بالماسکه شان را به شکل و رنگ لباس تو و در مزون های ( حزب ) دوخته اند خوش کنی .

مگذار نشا نۀ راهی که مارکس و لنین بر قلب تاریخ برایت به ودیعه گذاشته اند توسط این جماعت ، به لالایی تبدیل و در گوش ات نجوا شود .....

 دست های خونین و زخمی انقلاب هرگز به نرمی دست اینها نیست .....  دست انقلاب همیشه تاول دارد ، زخم دارد . و تو برای گرفتن چنین دستی است که بر تارک تاریخ ایستاده ای .

 

باری ، راهی نیست وجز این راهی نمانده است .




  

 از جنوب آمده بود . نفتی بود . گفت آمده ام تا نفسی تازه کنم . راست می گفت

 اگر شامه می کشیدی ، می توانستی بوی نفت و آمونیاک را حتی از زیر ادوکلن تندی که به لباس اش زده بود حس کنی .

 سال ها می شد خبری از او نداشتم..... سر بند همان بگیر و ببند های دهه شصت ، شنیدم که به تاکید و حکایتی خود را کشیده بود به خارک . به کسی گفته بود : می گویند فصل تو گذشته است ..... و او بی هیچ جنگ و دعوایی رفته بود و غیب شده بود ....

بعد ها ، و به دهه هفتاد گفتند که برگشته پالایشگاه آبادان و آنجا می پلکد ..... در طول این سال های اخته ، یکی دو باری گذرمان به هم آمده بود ...... هر بار یا از گذشته می گفت و یا سراغ کسی را می گرفت و دنبال کسی می گشت .... تا اینکه دیشب تلفن زد و گفت: آمده ام نفسی تازه کنم . بیا دنبالم..... و رفتم.

 

گذاشتم تمام دیروز را نفس بکشد (!!) . یعنی رهایش کردم تا به خود باشد . از هرچه دید تعجب کرد . از بزرگ شدن بچه ها ، از تغیر رنگ ولعاب شهر و باسمه ای شدن زندگی در دراندر دشتی که تهرانش میگفتنند .... حتی از عرقی که زیر کلاه براق ایمنی و در دل گرمای جنوب ریخته بود و حالا روی تابلوی بزرگ ( نوکیا) و در آن بزرگراه به بوی دلار آغشته اش می دید . 

 

دلش می خواست ( خسرو) را ببیند که سردبیر فلان جریده شده بود و هنوز قلمی خوش داشت .. بردمش...

اولین کلامش به خسروآن بود که گفت : عوض شده ای حضرت ! ..

ژرفای کلامش وسیع تر از دک و پزی بود که دوروبر خسرو دیده می شد . جواب شنید: دنیا عوض شده ....

و همین کافی بود تا با یک خداحافظی سردستی بزند بیرون .... هنوز به مجسمۀ فردوسی نرسیده بودیم که ترکید و از دنیا نالید .

 

آخر شب گفت: خلوتی سراغ نداری؟..... می دانستم غضب کرده است . بردمش به همان جادۀ کنار شهر که پر از سکوت و لالایی مهتاب بود .

 نگاهش در آن تیرگی به نگاه (باشه) می ماند که ظلام را می پایید . رنگ گونه های تکیده اش از زور خشمی که در دهان می جوید به مس گداخته سایه می زد . سیگاری پیچید و لف کرد و دودش را داد تا دور، تا دل شب . و دود قاطی شد با نسیمی که افتان و خیزان ول می گشت و می گذشت.

 

گفت: بد زمانه ای شده است . این طرف مائیم وامانده در اباطیل زندگی و درگیر معیشت یومیه ، و آنطرف ، جوجه های هفت رنگی که تازه سر از تخم درآورده اند و با پستانکی در دهان ، مکتب ندیده ادعای ملایی می کنند (!!) .  نه چیزی از دیروزشان دارند و نه از ملاک تازه ای که با هفتاد واسطه به دستشان رسیده سر در می آورند . مثل واگن شاه عبدالعظیم فقط می روند و دود می کنند .

میگفت: اینها همیشه پشت یک تریبون نطق بی سروته پرسه میزنند و کارشان شده رونویسی انشاء های پرغلط  از روی دست تنبل ترین شاگرد کلاس و عجبا که اسمش را هم گذاشته اند مبارزه!!...... فکر می کنند برای سوسیالیست بودن تنها یک استانبولی شعار کافی است . تصور می کنند بجای حرکت در درون جنبش تنها باید نشست واز دیالکتیک، بافتنی با فید و یا از دل یک باغ ایدئولوژی ، یک آخور استدلال بی بو و خاصیت زایید.!!

می گفت: من نمی فهمم این به کجای زندگی من کارگر افاقه دارد که مثلاً بدانم متدلوژی دیالکتیک در دهان این طفلان به چه مزخرفاتی تبدیل شده . (و بعد با خنده ادامه داد) : می دانی فلانی ، من به پاندول ساعت بیشتر از آن مجسمۀ آزادی که قرار است به دست چنین جماعتی برپا شود اعتقاد دارم .

می گفت: کارگر امروز از سر خشم ، بدنبال نزدیکترین دیوار می گردد تا بر سر صاحب سرمایه خرابش کند و به جای فلسفیدن ، به سنگی اعتقاد دارد که در مشت گرفته و روبروی دیوار شیشه ای حکومت ایستاده است .

میگفت: بستر حرکت ما در درون جنبش توده ای حاضر، از دل درد مشترکی فراهم آمده که چون ریسمانی همه طبقات زحمتکش را به هم بافته است . در شرایط حاضر کارگران همان را می خواهند که دانشجویان فریاد می کنند . همان را که زنان می گویند . همان را که معلمان می گویند . بنابراین اگر بین کارگر و سایر اقشار تحت ستم خط کشی و جدایی ایجاد شود ، رژیم حتی اگر از نظر سیاسی و ایدئولوژی ورشکسته هم شده باشد باز می تواند دیکتاتوری خود را بر جامعه تحمیل کند .

می گفت: بنابراین چرا عده ای می خواهند با تلقیح مصنوعی حزب ، این همبستگی و شور انقلابی توده ها را از تک و تا بیندازند . چرا عده ای در چنگ این توتولوژی گمراه کننده چنان فرو افتاده اند که تصورشان رفته همۀ آنچه در این تاریخ پرحرمان از آن محروم مانده ایم را باید- در همین زمان – و از امامزاده ای بنام ( حزب ) بخواهیم . چرا باورشان نمی شود که هاضمه جنبش توده ای حاضر ، ظرفیت گواردن این لقمه (بخوان حزب ) را به هزار و یک دلیل ندارد.

میگفت: وقتی به قول خود اینها در سرتاسر این مملکت هنوز نمی توان چهار نفر کارگر پیدا کرد که علم مبارزه طبقاتی را فرا گرفته باشد و عدم بلوغ فرهنگ سیاسی در بیخ و بن طبقۀ کارگر بیداد میکند ، پیش کشیدن حرف حزب و تحزب چه چیزی جز اختلال در جنبش و کنار کشیدن سایر طبقات عایدمان می کند . و آیا نباید این سرایندگان غزل تفرق را فرصت طلبانی دانست که صرفاً به قصد کسب قدرت شخصی به مرید پروری و دسته بندی رو آورده اند؟

 میگفت اینها کجایشان داغ کارگری دارد ؟ کدام کلام را از اینها شنیده ای که بوی شعار و جملات باسمه ای اینترنتی ندهد و برای کارگر فلان کارخانه دستاورد و ابزار مبارزه مهیا کرده باشد.؟ مگر بر اساس آنچه آموخته ایم یک مارکسیست نباید در وهلۀ اول جایش را در میان توده ها مشخص کند . پس جای اینها کجاست ؟.... مگر نیاموخته ایم که یک مارکسیست باید برای آنها و به زبان آنها سخن بگوید و همیشه خود را روبروی توده ای بداند که در کوچه و خیابان از کنارشان عبور می کند و داعیه رهایی شان را دارد ؟ مگر نیاموخته ایم که قدرت و سندیت مارکسیسم تنها در این حقیقت نهفته است که باید مسیر زندگی بخشی را برای توده ها ترسیم کند نه تخیلات و آرزومندی های شعاری و بی بن و بته خود را ؟

می گفت: ببین در همین فرصتی که اینها به نام من کارگر ، فریاد ( حزبنا ) سرداده اند کدام طبقۀ اجتماعی ، کدام گروه و دستۀ مبارز سیاسی و اصلاً کدام کارگر معطوف به نظرشان شده است ؟... و پرسید: می دانی چرا ؟ چون اینها را از جنس خود نمی داند . کلام اینها را نمی فهمد. شناسنامۀ اینها را مخدوش می بیند و احساس می کند ، حضرات چون توان مبارزۀ راستین را ندارند ، در پس رویا  ، می خواهند او را از وظیفۀ انقلابی اش به حصار حزب بکشانند و در آن به جای مبارزه و خشم انقلابی ، از او عروسکی بسازند که دلش با کمپین و اعتصاب های اینترنتی خوش باشد تا در میان دعواهای حیدری و نعمتی به هیچستانش ببرند .

میگفت: اینها از خشم کارگر، پر نرمی می خواهند تا از آن متکایی برای رویا بافی های فیلسوفانه تهیه کنند . اینها بدور هستند از آنچه در درون جنبش می گذرد . و نمی دانند که سفره کارگران آنقدر خالی است که در آن نانی برای پرخوری ریزه خواران چرب دست و دغلبازان حرٌاف باقی نمانده است .

 

شب ، رنگ می باخت و مه خاکسترگونه سحرگاهی پهن می شد ..... اما او هنوز بدنبال جملاتی می گشت تا با آن بتواند فاصله اش را از دنیایی که ما به نام او و به کام خود ساخته ایم شفاف تر نماید ....

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:32 |
 

( رمزگشایی از نامه بهمن قبادی و گرفتاری رکسانا صابری )!!

 

نامه ای که آقای بهمن قبادی در باره خانم رکسانا صابری نوشته ، مسئله را پیچیده تر کرد ... آنقدر که نمیتوان به سادگی از آن گذشت . حسی در نامه است که آزار میدهد و مثل تمبر روی پاکت پستی ، می چسبد به ذهن .

 

نوشته است : ( گفت ، منو ببخش عزیزم ، مجبور شدم بروم زاهدان ... و من عصبانی شدم که چرا به من نگفته . گفتم باور نمی کنم و دوباره گفت : ببخش عزیزم و گوشی را قطع شد و منتظر تماس بعدی ش شدم و نزد و نزد... رفتم زاهدان و تمام هتلها را جستجو کردم و چنین اسمی نیافتند . هزار فکر مریض کردم تا ده روز بعد .... تا اینکه از طریق پدرش فهمیدم دستگیرش کرده اند ) .

 

دختری در تهران گم می شود . پدرش که ساکن آمریکاست در می یابد که او را دستگیر کرده اند ، اما نامزدش که در همان تهران است بلند می شود می رود زاهدان و همه هتلها را بدنبالش می گردد !!.

 

سئوال : رکسانا صابری که قرار بود عصرروز سی و یکم ژانویه در مراسم تولد نامزدش شرکت کند چرا یکباره سر از زاهدان آورد ؟

 

برداشت اول : شاید رکسانا از کسی و یا از چیزی میگریخته است .... شاید کسانی او را تعقیب میکردند ؟ و او نا چار شده برای خلاصی از دست آنها و بدون اینکه به کسی چیزی بگوید یکباره سر از زاهدان در آورد و در اولین فرصت خبری کوتاه به نامزدش بدهد (منو ببخش عزیزم . مجبور شدم به زاهدان بروم )....کوتاه و مختصر .

یادمان باشد معمولا کسانی که تحت تعقیب قرار میگیرند و در کشور محل امنی سراغ نمی کنند به اولین چیزی که فکر می کنند خارج شدن از مرز است . زاهدان یکی از این نقاط مرزی است که هنوز کنترل زیادی روی مرز هایش نیست . آیا در آن لحظات ، همین فکر باعث شده تا رکسانا به زاهدان بگریزد و بدنبال راه خروج از کشور بگردد ؟

 

برداشت دوم : برای رکسانا صابری ، ( قراری ) فوری پیش می آید . باید کسی را در زاهدان ملاقات کند . هیچکس نباید از این قرار مطلع شود . حتی نامزدش ...با اتومبیل خودش واز راه زمینی به این سفر می رود . در هیچ هتلی توقف نمی کند . هیچ ردی از خود بجا نمی گزارد . آقای بهمن قبادی می نویسد : ( رفتم زاهدان و تمام هتلها را جستجو کردم و چنین اسمی نیافتم ) ... رکسانا در زاهدان چه کسی را ملاقات کرده است ؟ چرا نخواسته از علت این سفر با نامزدش سخن بگوید تا ( هزار فکر مریض )برای آقای قبادی پیش نیاید ؟

 

برداشت سوم : رکسانا صابری اصلآ به زاهدان نرفته است . در همین تهران بوده و در این مدت سعی کرده خود را از چشم همه پنهان نماید . تنها اثری که از او در این مدت موجود است به تلفنی باز میگردد که به آقای قبادی زده است :  (منو ببخش عزیزم . مجبور شدم به زاهدان بروم ) .

اما این سناریو اشکال دارد . غلط است . چرا ؟...

برای اینکه سیستم تلفن در ایران بگونه ای است که در هر تماس ، شماره تماس گیرنده و کد موقعیت او برای مخاطب روشن می شود . حتمآ آقای قبادی با توجه به همین ( کد )مطمئن بوده رکسانا در زاهدان است که رنج سفر به آنجا را بر خود هموار نموده است .

 

برداشت چهارم : خانم صابری در یکی از بزرگراههای تهران و بعلت سرعت غیر مجاز ، توسط پلیس بزرگراه توقیف می شود . بعلت ترس و وحشتی که معلوم نیست از چه داشته ، ابتدآ هویت جعلی ارائه می دهد . کار به کلانتری و پلیس امنیت کشیده می شود . هم زمان یک خبر غیر رسمی هم منتشر می شود که می گوید در اتومبیل او کارتنی مشروب کشف شده است !! . با بررسی بیشتر مدارک و لوازم درون اتومبیل ، متوجه می شوند که رکسانا یک خبرنگار ایرانی _ آمریکایی است . موضوع به وزارت اطلاعات ارجاع می خورد . رکسانا در فرصتی خبر دستگیری خود را به پدرش در آمریکا میرساند ( ونه به آقای قبادی که نامزدش بوده و کلید منزل او را داشته و در همین نزدیکی - بخوان تهران - زندگی میکرده است )...... چرا ؟

 

برداشت پنجم : خبر دستگیری رکسانا از طریق پدرش با کلی تآخیر به آقای قبادی که مدعی است سخت بدنبال رکسانا میگشته داده میشود . اما آقای قبادی : ( فکر کردم شوخی است . فکر کردم سوء تفاهم شده و دو سه روز دیگر آزادش میکنند . اما چند روز گذشت و خبری از رکسانا نشد . نگران شدم و این در و آن در زدم تا بالاخره فهمیدم چه بلایی به سرش آمده ...) .

سئوال اینجاست :

 

آقای قبادی که برای یافتن نامزد گمشده حتی تا زاهدان رفته و دست خالی باز گشته ، ظرف دو ماهه گذشته کدام ( در ) را زده است تا متوجه شود چه بلایی بر سر او آمده ؟ اصلآ خبر دستگیری رکسانا که در همان یکی دو روز اول در سایت های مختلف رفته بود و نیاز به این در و آن در زدن نداشت .

می پرسم : اقدامات این هنر مند تآثیر گذار ظرف دو ماه گذشته برای نجات رکسانا جه بوده است ؟ آیا چون فیلمش ( توقیف شده وسر از بازار سیاه در آورده و عملا خانه نشین ) بوده نتوانسته گرفتاری نامزدش را مدیریت نماید و به کسی که همواره ( مراقب افسردگی های ) او بوده کمک نماید . چه امری باعث شده آقای قبادی درد نامه اش را زمانی انتشار دهد که پرونده رکسانا حکم خورده و عملآ بازجویی او پایان یافته است ؟ آیا اینگونه (شهادتنامه های استشهادی !! ) در شرایط حاضر تاثیری در روند آن پرونده میتواند داشته باشد ؟ یا تنها باید آنرا روغن ریخته ای دانست که کسی خرج امامزاده ای کرده است.

بهرحال قیل وقال هایی چنین در عرصات هنری ، دیروز و امروزی نیست و زایده ای دایمی است . ایکاش شهادت نامه آقای بهمن قبادی هم هیچ ربطی با تبلیغ فیلم ایشان که در آستانه ورود به فلان فستیوال جهانی است نداشته باشد وصرفآ از ضمیر یک عاشق سر چشمه گرفته باشد ، هرچند دیر و نا بگاه...

 

اینک.. رکسانا ، دختر ایرانی ما ، با چشمانی ژاپنی اما گریان و شناسنامه ای آمریکایی ، در اوین به غم نشسته است، پدرش در خواست نموده مسئله و گرفتاری او را از نامه آقای قبادی جدا بدانیم . می خواهم بپرسم چرا ؟ اما میگویم : چشم پدر .....

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:0 |
 

(طنز روز هفتم)

مصاحبه منوچهر محمدی

آقای منوچهر محمدی که مدت هفت سال در زندان های رژیم جمهوری اسلامی اسیر بود . در یک برنامه سه ساعته تلویزیونی با ( خودش ) مصاحبه کرد !!.

وی در این مصاحبه از مرحوم مهاتما گاندی تشکر کرد و گفت : ( وقتی یک سرباز بی تربیت هندی در قطار به صورت یک انگلیسی مشت زد ، مهاتما گاندی فوری جلو پرید و دست او را با چسب و باند پانسمان کرد و ضمن گذاشتن یک حبه نمک در دهانش گفت : پسرم دعوا چیز خوبی نیست ، سعی کن کتک بخوری و آخ هم نگی ) .

 

هم چنین محمدی در این مصاحبه مردم ایران را به عدم شرکت در انتخابات فرا خواند و در توجیه نظرش گفت : (خبرنگارانی که برای تهیه عکس و خبر به ایران می روند وقتی ببینند در خیابانها (گون گیش ) پر نمی زند ، همین را به دنیا مخابره خواهند کرد تا عدم مشروعیت نظام به گوش جهان برسد ).

یک (گون گیش ) در حال پرواز که خود را منتقد رژیم میداند در همین باره اظهار داشت : (زکی ...حالا چرا به ما گیر دادن !! ) .

 

ضمناً در طول این مصاحبه ، آقای مهندس طبرزدی برای لحظاتی روی خط تلفن آمد و به سخنان 3 ساعته منوچهر محمدی گوش داد !!

محمدی در قسمت دیگری از این مصاحبه در مورد دروغگویی های رژیم گفت : ( همین شریعتمداری در ایران چو انداخته که عباس پهلوان در یک کاخ زندگی می کند . حال آنکه وقتی من و خواهرم به منزل ایشان رفتیم ، دیدیم ، که این بیچاره در یک آپارتمان کوچک زندگی می کند . آپارتمان آنقدر کوچک بود که وقتی هشت نفر از دوستان شمالی برای دیدن من به آنجا آمدند مجبور شدند بالای مبل ها بپرند و یا خود را از لوستر آویزان کنند تا بتوانند مرا ببینند ( !!! ) .

محمدی تمام کسانی که معتقد به براندازی رژیم از راه انقلاب توده ای هستند را مشتی افراد خشونت طلب نامید و از آنها خواست به جای مبارزۀ رودر رو با رژیم ، بروند و یک پرچم شیر خورشید در انباری و یا حمام خانه شان آویزان کنند تا رژیم ساقط شود .

در این مصاحبه آقای منوچهر محمدی برای بیان تفاوت تئوکراسی و دموکراسی ، خواهر و مادر اصول 26 – 28 – 29 – 30 - ..... 110 قانون اساسی را حسابی ( چیز ) کرد ، یعنی تفسیر کرد .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:30 |
 

(خئوپس) دیگری در راه است!!!

همه جا بوی انقلاب گرفته... یک انقلاب خلقی .

پس ، معماران نابینای سیاسی خیالشان رسیده که هنوز هم می توان  با تزریق مخلوطی از سیمان پوپولیسم و سیب زمینی مجانی ، تندیس دیکتاتوری در این ملک را سرپا نگاهداشت ... تصور خامی در سرشان است اگر می پندارند با برگزاری ازدواج های زودبازده ( !!!) می توان ترک های این مجسمه را پوشاند ، وبا دست افشانی وکشیدن جیغ بنفش در محافل بین المللی ، آهنگ ریزش آن را از نت خارج کرد .

تندیس های بی اعتبار ، قادر به ایستادگی نیستند .

معتقدم ، مبارزانی که برای حفظ این کشور از نثار خون خود ابائی ندارند امکان بروز صحنه های گذشته را نخواهند داد وبه فرومایگان دل نخواهند سپرد .

این مبارزان ، خراباتیان عشقند . با همان رنگ وبو ، با همان خون وخوی ، وهمان زخم ومرگ ....

 ببین فواره  رگهای شان چه تلاوتی دارد .

 

باری .... خواندن صیغه اخوت با قدسیان وزایش هاله نور براطراف مفتیان ، دیگر حلال مشکلات دیکتاتوری نیست ، که خلق ، با چشم عقل جامعه را می پاید وبازی جادوگران را رصد می کند .

 

پس باید آماده بود به روزگاری که بوته ( آماده باش ) در باغچه کارخانجات گل داده وفریاد ( مقاومت ) تیترحرف دانشجویان شده است .....اما ظریفه ای هم بگویم :

 درآستانه به موزه سپردن این نماد وخدای ویرانگری ، اهل شعبده دست به کار نبش قبر دیگری در گورستان سیاست زده اند . می خواهند مومیایی دیگری را برجا کنند و ( خئوپس ) دیگری را به چشم خلایق آورند . فرعونی با پوتین های واکس زده ودستی آغشته به خون .

 بهوش باشیم ....

 

خئوپس : نام یکی از فراعنه مصرباستان است که در زیر بزرگترین هرم از اهرام ثلاثه مدفون است .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:18 |
 

 ( با بهاران)!!

  

 اعلامیه ترورش را احمد نوشته بود . روی همان کاغذهای پلی کپی با جوهرآبی ..   (سرتیپ زندی پور) رئیس کمیتۀ به اصطلاح خرابکاری را زده بودند . به بیمارستان هم نرسید .

ساواک بهم ریخته بود ، فکرش را هم نمی کرد که به همین سادگی گلوله های خشم ، از دیوار آهنین تشکیلات ضد خرابکاری گذشته و سینه فرمانده شان را بشکافد.....دستور آمد که بگیر و ببند ها را بیشتر کنید . ماموران ساواک به سگ های هاری تبدیل شده بودند که قلاده شان باز شده باشد . به همه جا سرک می کشیدند . روی هر اسم و آدرسی که مشکوک می زد ، یک تیم مستقر می کردند . نفر به نفر ، آدرس به آدرس . آماده باش کامل....

نهم دیماه 1353 بود که (نیک طبع) سربازجوی کمیته مشترک هم در انفجار اتومبیلش در میدان توپخانه به هوا رفت . بامب.....غوغایی شد . ساواک زانو زد . افسرانC i A و اینتلیجنت سرویس ریختند تهران و به پازل چینی جریانات پرداختند . الگوی آنها همانی بود که در برخورد با مبارزان آمریکای لاتین طراحی کرده بودند . شبکه سازی های امنیتی و اعتراف گیری بی رحمانه از دستگیر شدگان در همان یکی دو ساعت اول....

دستورالعمل شد که سفارتخانه ها از تردد عواملشان در شهر خودداری نمایند . جایگاه های ویژه در کاباره ها و بارهای ریز و درشت تهران که هر شب پذیرای افسران مست و لایعقل آمریکایی و یا وابستگان سفارت انگلیس بود خلوت شد . بازار دلالان محبت از سکه افتاد.

 

فروردین سال 1354(سروان نوروزی) رئیس گارد دانشگاه صنعتی شریف (آریامهر) که در سرکوب دانشجویان ید طولایی داشت را محمد(معصوم خانی) ترور کرد . دانشجویان در جمع های کوچک خود نفسی کشیدند . چند روز بعد سیستم امنیتی ساواک در اوج ناتوانی ، خواست خودی نشان دهد . پس درفروردین همان سال 9 نفر از فرزندان خلق که در ماه های پایانی محکومیتشان بودند را به تپه های پشت اوین کشاند و به گلوله بست . از فدائیان خلق(بیژن جزنی- مشعوف کلانتری- محمد چوپان زاده – احمد جلیل افشار – عزیز سرمدی – حسن ضیاء ظریفی) و از مجاهدین (کاظم ذوالنور – مصطفی خوشدل) ...... روزنامه ها به دستور ساواک نوشتند که این 9 نفر قصد فرار از زندان داشته اند اما هیچ کس باور نکرد.

تقریباً بیست روز بعد از این ترور، کاترین (دختر پرفسور عدل از نزدیکان شاه)سرهنگ رضایی ، دژخیم ساواک و فرمانده جلاد ژاندارمری قزوین را به یک غار در حوالی (خرم دره) کشاند و گلوله ای در مغزش چکاند . رگه های خون کثیف او همراه با تکه ای از مغزش بر دیوار غار تا مدت ها باقی بود ...... ساواک بلافاصله شوهر کاترین(بهمن کاشانی فرزند سپهبد حجت کاشانی) را در تهران تعقیب و ترور کرد . خبر به شاه که رسید دستور داد نظامیان ،دوروبرش را بیشتر بکاوند تا نکند ناغافل جانش را بگیرند . ظرف اعتماد بین شاه و ارتش ترک برداشت و دیگر هیچ کس به هیچکس اعتمادی نداشت .

سازمان مجاهدین فردای همان روز دو افسر آمریکایی که در نیروی هوایی به کار امنیتی مشغول بودند را شناسایی و ترور کرد و در مرداد ماه نیز 3 آمریکایی دیگر بنام های( جک تروبل ، بل شفر، جونز) که در سیستم iBox فعال بودند را زد.....اوضاعی بود.....رکن دوم ارتش توبیخ خورد .

 

سازمان فدائیان در ادامه جنگ شهری (عباس شهریاری) که معروف به اسلامی و به مرد هزار چهره ساواک شهرت داشت را ترور کرد . شهریاری از سال های پیش از 1349 عضو ساواک و توانسته بود سازمانی به نام تشکیلات تهران حزب توده را بوجود بیاورد . وظیفه این تشکیلات شناسایی افراد مخالف و معرفی شان به ساواک بود . ساواک با این ترفند توانست به اطلاعات جامعی از مبارزین دست یابد ..... در پایان سال 1354 بود که انشعاب در سازمان مجاهدین وارد فاز جدی شد . تقی شهرام جزوه ای بنام (سبز) را پیش روی رهبران خود گذاشت که راه به مارکسیزم می برد . اختلاف آنقدر بالا گرفت که حتی به داخل زندان هم کشیده شد . گل از گل ساواک شکفت و به این اختلاف دامن زد ..... اما اوضاع سازمان فدائیان خلق آرام بود و برای همین هم در سال 1355 ترور دیگری را در دستور کارش قرار داد و سرهنگ (فرداد) رئیس کلانتری قلهک را به درک واصل کرد . ساواک در 26 اردیبهشت از سوراخی که در این سازمان به وجود آمده بود 11 نفر و در 29 آبان 10 نفر از اعضاء را در درگیری کشت . حمید اشرف رهبر سازمان که از سال 1349 با رژیم در جنگ و گریز بود از جمله این کشته شدگان بود.

 

باری ، یادآوری خاطرات ان سال ها بهانه ای بود که در همین ابتدای سال یادی کرده باشم از فرزندان خلق ایران . آنانی که شیشۀ عمر رژیم پهلوی را به سنگ زد ند و ابهت پوشالی آن را شکستند . سربدارانی چون بیژن جزنی و یارانش که هنوز تپه های اوین از خونشان رنگین است و نسیم هر بهار ، بوی عطرآگین یادشان را در شهر می پراکند.

نفسی بکشید و مست جانان شوید .....

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:46 |
 

( سرنای سیاسی )!!

 

۱- سخنان دکتر احمدی نژاد در باره جنایات رژیم صهیونیستی در اجلاس ژنو ، با اعتراض بسیاری از نمایندگان کشور های عضو مواجه ودر نتیجه جلسه سخنرانی را ترک کردند .

 

2 – اجلاس بررسی کیفرخواست جنایتکاران صهیونیست با حضور دویست نفر از شخصیت های قضایی کشور های اسلامی ، در تهران آغاز بکار کرد .

 

---- آهای  آقای متکی ....    بپر اون در رو پیش کن ، تا اینها هم در نرفتند  !!! ( آره بابام جان ) .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:39 |


Powered By
BLOGFA.COM