( حضور سبز )!!

در این غربت فصول ،
وقتی که هیچ سالی نمی بارد ،
و خشکسالی بیداد می کند
فقط تو مانده ای ،
ای همیشه سبز
ای بی رگ ترین سبزی دنیا _
تناسب پر معمایی ست ،
خریدن تو و فروش من ،
صد تومان..
بیا دو باره زخمهامان را نمک بزنیم ..
|
( حضور سبز )!! در این غربت فصول ، وقتی که هیچ سالی نمی بارد ، و خشکسالی بیداد می کند فقط تو مانده ای ، ای همیشه سبز ای بی رگ ترین سبزی دنیا _
تناسب پر معمایی ست ، خریدن تو و فروش من ، صد تومان..
بیا دو باره زخمهامان را نمک بزنیم ..
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت
11:37 |
( انتخابات ، چرا ) ؟ بسیاری از پژوهشگران علوم رفتاری راعقیده برآن است که حالت انفعال وناباوری موجود درجامعه ایرانی معلول علتهائی است که از گذر تجارب تلخ گذشته محصول ونهایتا" به بی اعتمادی سیاسی ختم شده است . امروز به یقین ، می توان ادعا کرد که در جامعه ایران ، نشاط وسرزندگی سیاسی امر مفقودی است ومردم با تقبیح اصل سیاست ، به نوعی یأس و دلمردگی خو کرده اند بطوری که هیچ کس احساس نمی کند در این شرایط می تواند در سرنوشت خود وکشور تأثیری داشته باشد . اما چرا چنین است ؟... این یأس از کجا آمد وکدام حادثه موجب استیصال گردید ؟ ... بگذارید به گذشته باز گردیم .
درپایان دوران حکومت پهلوی ، بی اعتمادی مطلق مردم به دستگاه ، کار را به اعتراضات عمومی و انقلاب کشید . مردم در آن روزگار احساس می کردند راه هر توافق ورفرمی با حکومت شاه مسدود مانده است . هر چه شاه قسم خورد که صدای انقلاب را شنیده وقول داد زان پس با اصلاح امور واجابت خواست مردم ، آب رفته به جوی باز گرداند ، کسی باورش نشد واو را همراهی نکرد .... پس ، رژیم ساقط شد .
نظام جمهوری اسلامی ایران که برآمد ، اعتماد سیاسی واتکاء به نفس عمومی نیز دوباره در میان مردم اوج گرفت و ( دولت انقلابی ) مقبولیت عام یافت ..... مردم که حادثه ای به عظمت انقلاب آفریده بودند تصور می کردند انجام هر معجزه دیگری درتوان شان خواهد بود و زان پس خواهند توانست در سرنوشت خود وکشور سهیم ودخیل باشند . حاصل رفتار سیاسی مردم در آن سال ، مشارکت حداکثری در امور انقلاب بود . .... جنگ تحمیلی هنوز به نیمه نرسیده ، خطی بروز داد که لاجرم بخشی از مردم دهانه کشیدند . جنگ پدیده ای شده بود که براثر رفتار حکومت ، مردم به دو گروه خودی وناخودی تقسیم می شدند... فرماندهان جنگ درآن سالها ، از مردم به جای رفتار مشارکت جویانه فقط رفتار تبعی انتظار داشتند ومعتقد بودند تنها در سایه چنین رفتاری است که می توان از خدشه به نهال انقلاب جلوگیری کرد . نتیجه جنگ وپیامد های پس از آن ، از جمله انشقاق در صفوف مردم وتقویت وبرآمد موج راستگرایان ، گشایش های مجازی اقتصادی ، مانور تجمل گرائی ودرنهایت تغییر شرایط بین المللی به نفع نیروهای راستگرا موجب شد تا خیل عظیمی از نیروهای اجتماعی که برای طرح نظرات خود منتظر پایان جنگ بودند دچار سرخوردگی و سوء ظن شوند . همه راههای مشارکت می رفت که باز هم بسته شود وشرایط به اوضاع پایان دوره پهلوی باز گردد .
دوم خرداد ، آخرین عکس العمل نیروهای مخالف در آن روزگار بود . مردم بار دیگر با شوق زاید الوصفی که نشأت گرفته از خودباوری بود پای به میدان سیاست نهادند ورژیم از بن بستی که به دست خود بوجود آورده بود ( در سایه تحمل مردم ) نجات یافت . دردوران اصلاحات اما ، درخت این خودباوری به زودی زرد شد وهر روز تکیده تر گردید . زمامداران دولت اصلاحات ، بی توجه به تخم یأسی که براثر رفتار دوگانه آنها برضمیر مردم پراکنده می شد کم کم به عناصر ضعیف النفسی تبدیل شدند تا جایی که رئیس جمهور منتخب مردم ، شأن خود را تا حد ( حاجب الدوله ) وتدارکاتچی رژیم پایین کشید ومردم مهیج را در برابر شیر نر خونخواره حکومت به تسلیم ورضا فرا خواند .... تآثیر این یأس ووادادگی ، خود را در انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری نشان داد .... برخلاف آنچه آمار رسمی می گوید ، مردم در آن شرایط در نازلترین سطح مشارکت قرار داشتند واز نظر رفتاری در بی اعتمادی کامل به سر می بردند . دولت نهم که آمد ، ریخت وپاش های فراوانی صورت داد بلکه بتواند مردم را به صحنه باز گرداند وموجب افزایش سطح مشارکت وتمدید عقد اخوت با رژیم شود . اما هر چه بیشتر بر شیپور پوپولیسم دمید صدایش کمتر به گوش رسید . بطوریکه در پایان سال سوم از عمر این دولت ، علاوه بر مردم ، حالا راستگریان نیز به تلمیح در یافتند که دستاورد دولت نهم کمترین تآثیری در جذب مردم نداشته است .
در حال حاضر سیاست ورزان درون وبرون رژیم ، صحنه سیاسی کشور را در یکی از حالات زیر ورانداز می کنند :
الف) انحصار طلبان معتقدند : چون نمی توان مردم را بیش از این به اطاعت کورکورانه وتبعیت محض واداشت ، پس بهتر است با از میان بردن پایه های اعتماد به نفس در میان مردم ، همچنان آنها را به انفعال ودلمردگی سپرد تا بتوان جزیره ای امن وگورستانی برای بقاء رژیم فراهم آورد . ب) اصلاح طلبان اما معتقدند ضمن تقویت آمادگی در مردم ، باید مجاری قانونی مشارکت با رژیم را همچنان باز نگاه داشت تا در یک کلام ، ظرفیت رفرم دورنی برای گذار به مردم سالاری تقویت گردد . به نظر آنها موانع تحقق نهادهای جامعه مدنی قابل گشوده شدن است ومی توان از طریق این راهکار ، رژیم را نسبت به پاسخگوئی مطالبات مردم ملزم نمود. ج) گروه سوم که به اپوزیسیون رژیم شهرت دارد می گویند با دمیدن روحیه اعتماد درمردم وتقویت فاصله بین رژیم ومردم ، می توان بدیلی برای حکومت اسلامی آفرید وشرایط اعتراضی موجود را به شرایط انقلابی تبدیل کرد .
بنابراین ، ملاحظه می شود که باز همه چیز به مردمی ختم می شود که تجارب گذشته را در خاطر دارند وبرای نجات خود چاره ای جز دل سپردن به راه سوم نمی بینند . هرچند رژیم همچنان به بازی بین دو تفکر دیگر مشغول است وانتخابات ، یکی از اشکال همین بازی است .
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت
18:2 |
( آرمانی ها )!!
.....کوچه ، هرچه خاموشی است را بلعیده است . پنجره ها چون چشمان بی پلک خیره به یکدیگرند . گاهی سایه ای از پشت پرده ای می لغزد و غیب می شود و حسی ناخوش در هاله ای از رمز و راز در هوای کوچه نفس می کشد . پلاک 16 .... باید همین باشد . دیوار ها بوی کهنگی میدهند . تردیدی به جانم است . یکبار دیگر آدرس را در ذهن مرور میکنم : کوچه پنجم پلاک 16 . بالای در ، کتیبه ای است که گذر زمان ، نیمی از آنرا نا خوانا کرده است . اعلامیه فوت (حاج عبدالله یزدانی ) به دیوار نصب است . با همان شکل معهود در هر اعلامیه فوتی .. . عکسی از دوران خوش خوشان مردی که با لبخند عکس انداخته و اسامی ویله ای از خانواده های عزادار در پایین اعلامیه .. دو لنگه در روی هم است . گوشه ای از حیاط پیداست . باغچه ای در خواب است (! ) . هیچ نشان آشنایی نمی بینم . می خواهم قدم بردارم باز تردید میکنم : نکند که ...
( درآن سالها گفته بود : همیشه تردید در اولین قدم است . اگر رفتی و گذشتی دیگر مشکلی نخواهد بود . صدایش پس از سی سال هنوز در من است . انگاری زیر گوشم حرف میزند ).
در یک گالری نقاشی در خیابان پهلوی بودیم . روبروی یک تابلو ، بی خودی ، بدنبال معنایی می گشتیم که به ذهن نمی آمد . گفته بود : می بینی ولی نمی خوانی (و پرسیده بود) : چرا ؟ گفته بودم : نمی فهمم . گفته بود : نه ، دقت نمی کنی . ( راست میگفت . حواسم سر جایش نبود . ار آن تابلو و آن گالری و حتی از او فاصله داشتم ... مگر نه اینکه قرارمان امشب بود . مگر نه اینکه باید دقت می کردیم نکته ای فراموش نشود . اصلا حالا چه وقت آمدن به گالری بود ؟ )
چراغ هال که روشن شد رسیده بودم وسط حیاط . دستی دری را گشود . سکوت شکست . خودش بود . صورتش دیده نمی شد اما قد و قامتش ...
از همان شب بهاری که او به شمال رفت و من به جنوب ، دیگر ندیده بودمش . بعد ها شنیدم که سربند همان درگیری ها دستگیر شده ، حتی گفتند اعدام شده . قرار بود هیچ آدرسی را بخاطر نسپاریم . هیچ نشانی باقی نگذاریم .
وقتی قدم به هال گذاشتم . صورتش را دیدم . با رشته ای از موی خاکستری که نشان از عمر رفته میداد . _ خوش آمدی (با ذوق گفت ) . کلمات از ذهنم گریخته بود . شاید با نگاه جوابش را دادم . قدم که بر داشت لنگ زد . پای چپ اش می لنگید . روی نزدیکترین مبل نشست و دعوت کرد که بنشینم . نشستم . گفت: اثر همان روزهاست . گفتم: من شنیدم که ..... - آره می دونم . - پس چرا زودتر خبرم نکردی ؟ - فرصت نشد . چه مسخره .... سی سال بی خبری آن هم به بهانۀ نبودن فرصت !! . فقط همین ؟ .. ( نخواستم همین جمله را بگویم . می دانستم جوابی که خواهم شنید مسخره تر از جواب قبلی خواهد بود ) . اما باید می پرسیدم چرا حالا . - چرا حالا ؟ - خندید و گفت : دیدم باز همه چیز دارد به هم می ریزد گفتم حالا وقتش است که بعضی امانتی ها را پیش تو بگذارم . گفتم : عجب دنیایی شده .... مثل اینکه قرار است ما همیشه در آخرین لحظه به هم برسیم . گفت: روزگاره دیگه . پرسیدم : تنهایی ؟ نگاهم کرد . جوابم در نگاهش بود .
هفته پیش ، تلفن که زنگ زد . حسی مرا به شنیدن یک صدا دعوت کرد . - بفرمایید ؟ - پروین هستم . ( گوشی ازدستم افتاد ) . زنگ صدایش همان بود . چون شرابی کهنه که بوی آشنایی داشت .
گفت : قهوه ؟ تلخ تر از آن بودم .. .گفتم : نه گفت : می بینی هنوز فراموش نکرده ام ( و خندید ) ( خندیدم ) . با نگاه همه سالن را پاییدم . همه چیز در هم بود . همانطور که باید می بود . باز هم روی میز و کاناپه ها را که نگاه می کردی کتابها روی هم ولو شده بود . گفت : برای سرگرمی است مال همان سال ها . گفتم: این همه سال .... گفت : زمان کهنه نمی شود .نو می شود . گفتم: اما آدم ها چه ؟ گفت : می خواهی سی سال گذشته را بخوانم ؟ گفتم : نه. خسته ام پروین . (خندید ) .
یک هفته است با آن کتابچه هایی که به من سپرده است زندگی می کنم. و بیشتر با خودش . با آنچه که او در این سی سال کشیده . نمی دانم از کجا باید آغاز کنم و او را چگونه بنویسم . در این یک هفته هر وقت قلم بر داشتم تا شروع کنم ، نکته ای دیگر به ذهنم آمد . تکیه از آنچه بر او رفته و در او زندگی کرده است . مفصل است .....
هجده سالگی ما ، در هم بودو با هم .... در اوج آن بگیر و ببند ها و علیرغم آن جنگ و گریز ها ، دلخوشی ما با هم بودن بود . از این شهر به آن شهر . نمی رفتیم . پرواز می کردیم . به علامتی که میرسید می پریدیم . قم . رضاییه . شهسوار . شیراز . بابلسر . کرمان ، آبادان ، کردستان و ..... دهها جای دیگر که چون رهگذری فقط خاطره ای در ذهن باقی می گذاشت . عاشق تحرک بود و از تئوری بافی خسته ..... هیچ گوش نمی داد . کمتر می خواند . می گفت : حرف زدن اضافی کار خاله زنک هاست ... می گفت همین که به منطق رسیدی باید عمل کنی . باقی اش اضافی است . قرار بود دل نبندیم و مثل دو همکار فقط به وظیفه مان عمل کنیم . آنقدر ها که از دیدن یک رولور خوشحال می شد ، ندیدم که منظره ای مدهوشش کند یا شنیدن آهنگی به هیجانش بیاورد . روزی ، در اتوبوسی به شما ل می رفتیم . باران به جنگل می پاشید . دیدم از پنجره خیره مانده ، گفتم : چه باران خوشی است . گفت : می دانی من باران را چه می بینم ؟ گفتم : بگو . گفت : چتری برای پنهان شدن و دوری از دشمن . ( نفسم برید ) .
...تا که غروبی بهاری بود آن روز که روبروی آن تابلو ایستاده بودیم .... قرار بود شب با بقیۀ رفقا به خانه ای بریزیم و آن عامل ساواک را بزنیم . همه کارها به او سپرده شده بود. اسلحه ای که به کمرش بود در زیر چادر به انتظار شلیک می سوخت و حرم داغش را می شد در نفس های پروین احساس کرد .
9 بود که رفتیم . من سر کوچه بودم . چادری به سرش انداخته بود ، بقیه رفقا در یک پیکان منتظر بودند . به دقیقه نکشیده صدای تیر آمد و بعد او را دیدم که به سرعت از کنارم گذشت و گفت : زدمش . ده دقیقۀ بعد در خانه بودیم ...... سرخ شده بود . اما نمی لرزید ... داشت روی کاغذی گزارش می نوشت . تا صبح کنار پنجره کشیک دادیم و ساعت شش زدیم بیرون . لواسان و بعد شمال . در جویبار پیاده شدم و او رفت ... دستور این بود .
سه ماه بعد ، شبی در کردستان شنیدم که او را زده اند . بعد گفتند اعدام شده و دیگر هیچ خبری نداشتم تا آن هفته که زنگ زد و گفت : پروین هستم . نگفتم کدام پروین . زنگ صدایش را می شناختم .
پروین تنها زنی است که در این سالها چند بار مرده است. ( خودش می گفت ) . چند بار زندان شده ( خودش می گفت ) . چند بار به خارج رفته ( خودش می گفت ) . چند بار با شناسنامه دیگری زندگی کرده ، کار کرده ، کتاب چاپ کرده ، حتی با نام غریبه ای بچه دار شده و بعد باز حادثه ای دیگر و تولدی دوباره .... تک و تنها .
گفت : می بینی چه ولزاریاتی شده ؟ گفتم : همیشه همینطور بود . گفت : البته . البته . گفتم : از خودت بگو ؟ گفت :فعلا که اینجا هستم . ( نمی خواست از گذشته نشانی بدهد ) . گفتم : واقعاً ؟ ( خندید ) .
این را برای کسانی می نویسم که هیچ نشانی از آنها باقی نمانده است . یا خاطره اند و یا با خاطرات زندگی می کنند . در گوشه ای از این شهر و یا در جایی دور تر . مثلاً پشت یک در آبی رنگ . یا می لنگند ومی جنگند و یا درحراج بازار آرمان ها ، مات و مبهوت این همه رنگ مانده اند .... در جمعی ممزوجند و آنی به خود رها نمی شوند ، نکند باز آن خاطرات ، آن به سر دویدن ها ، آن زندان ها و شلیک ها ، آن نفس زدن ها پشت پنجره های بی پلک ، کشیک ها و بی نام شدن ها دوره شان کند .
پروین ، اما هنوز تا این بی خودی ها فاصله دارد . هنوز در حال ِ خوشی است . هنوز دنبال مفری است . دنبال بی نشان شدن . زدن و رفتن . با همان پای لنگ ..... تنها تفاوتی که این بار کرده ، چیزی را ازآن همه سال به من سپرده است . چون بیرقی بر علمی در دور دست . و شاید تذکری به بی غیرتی امثال ما که ( آرمانی ها ) را از یاد برده ایم و راز ماندگاری را فراموش کرده ایم .
باید او را بنویسم .... دقیق و مرتب .
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت
14:36 |
(سخنی میگویم ، گوش دار)!! لا مکان بودن دروغهای بزرگ ، همیشه مشت آمریکا را در تخدیر اذهان جهانی باز کرده است . آمریکا به اسم حقوق بشر هر گونه حقی را از بشر ضایع میکند ، به اسم مبارزه با تروریسم ، سایه آزادیخواهان را با تیر میزند ، به اسم مبارزه با ارتجاع ، ملت ها را با کودتا های رنگین زمینگیر میکند و هزار نیرنگ دیگر بکار میگیرد بلکه با استثمار خلقهای جهان ، منافع خود را تامین نماید . صفحات تاریخ سرزمین من تجربه بزرگی است از سیاهکاری امپریالیسم ، لذا بر اساس همین تجربه هاست که معتقدم همخوابگی با یانکی های هرزه ، جز ذلت و بیچارگی حاصلی نخواهد داشت . هنوز جای شنی تانک های آمریکایی بر خاک عراق و افغانستان نقش بسته است . هنوز امپریالیسم در آن سرزمین ها با شاخ و دم خود آدم میکشد و به اسم دمکراسی ، پای چاههای نفت چمباتمه زده است ... چه به آنها داده در مقابل آنچه می برد ؟ دشمن ما دشمن سر شناسی است . اما ایکاش همگی یکبار دیگر سرگذشت او را از روی یادداشتهای مبارزان در کشور های استثمار زده میخواندیم تا به چرایی تنفر خلقهای جهان از این هیبت ناپاک بیشتر متوجه شویم . این را به آندسته از باصطلاح هموطنانی میگویم که اینک در زیر بارش دلارهای آمریکایی ، چتر خوشبختی افراشته اند و برای ورود آمریکاییان به سرزمینم دود سفید هوا کرده اند . آمریکا جز فلاکت هیچ چیز برای این مملکت ندارد و صدای عربده امثال شما در هیاهوی فریاد ( مرگ بر آمریکا )که از حلقوم هر ایرانی وطنپرستی می جوشد گم خواهد شد .
باری ... اگر چه غالب شما در دنیای (ارتباطات )رشد کرده اید اما ، هنوز از ( رابطه )خلقهای ایران غافل مانده اید و آنرا نمی فهمید ، بنظر من میکروفنی که شما پشت آن نشسته اید یکی از کسل کننده ترین میکروفن های عالم است و آن تریبون بزرگ شما ، در پناه اسکناس های صد دلاری زندانی است .
به (سنت )های ته جیبتان فکر کنید . شاید تنها یکی از آنها سند رسوایی شما در آینده ای نزدیک باشد !!! .
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت
14:28 |
( طنز روز هفتم ) !! نظر سنجی انتخابات
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت
11:5 |
( گره انتخاباتی و ایلاف قریش )!! قراین حاکی از آن است که قریشی های نظام هنوز به ( ایلاف ) نرسیده اند و آن مستی شبانه ای که از سه سال پیش با دکتر احمدی نژاد شروع کردند کم کم به خمار بامدادی ختم می شود . باری . خم ها خالی است و ساقی دوشین ، دل مرده تر از آن است که باز قدح بگرداند و به هر خواست و خواهشی زنار بگشاید .... و حرف هایی است در علت و چرایی این گسست .... از باخت تیم ملی فوتبال مقابل عربستان سعودی گرفته تا هزینۀ بی حساب و کتاب دویست و هفتاد میلیاردی دولت در سه سال اخیر و نیز خوانش دوباره داستان کلاه قرمزی هایی چون علی کردان و صادق محصولی . البته قریشی ها ، برای این عدم اجماع دلایل دیگری نیز در آستین دارند . از جمله مسایل جهانی و منطقه ای و ایضاً تورم افسار گسیخته ای که دارد ساختار شکن می شود. شرایطی که دیگر نمی توان در برابرش افسانۀ هالۀ نور و هم سفره شدن با قدیسین را تکرار کرد و نمی توان کارکرد مافیای اقتصادی را در عدم توفیق دولت بهانه آورد . نمی توان با شعار حذف کشوری از جغرافیای عالم ، ریش پوپولیسم را جنباند و سر شیلنگی را به سفرۀ مردم گره زد که بوی لجن می دهد . پس وقتی هیچ نقطۀ روشنی در این کارنامه وجود ندارد چگونه باید انتظار ایلاف قریش بر سر انتخاب احمدی نژاد را داشت ؟ مخصوصاً که آن حامی بزرگ نیز تایید دولت های حال و گذشته را فقط نوعی سیاست مملکت داری شمرد و به لسانی ساده فرمود : اینگونه تاییدیه ها فقط به درد در ِ کوزه می خورد . زیاد روی آن حساب نکنید .
اما برعکس ..... این خوارج هستند که دارند به ایلاف می رسند . گویا مجاهدین انقلاب اسلامی و حزب مشارکت بالاخره توانسته اند در ایام شیرینی خوران نوروزی ، چنان تخم کفتری در دهان میرحسین موسوی بشکنند که طرف ، یک باره بلبل گلستان شود و پس از سکوتی بیست ساله دولت نهم را به مناظرۀ تلویزیونی حوالت دهد . آنهم در حالی که هنوز معتقد است ( اصلاح طلب نیست ) . کاری که شیخ اصلاحات نتوانست بدان صراحت به زبان آورد و لذا به تلمیح و غمزۀ مکلاهایی که کلاهشان پشم ندارد ( !! ) بر همان میانه ای گام زد که سیاست بازان دو کاره مجبور به طی آن طریق هستند . لطفاً از شعله سعدی و عبدالله نوری هم بگذرید که این ها چون مسیح فقط صلیب خویش بر دوش می کشند و در یک بازی بی برنده هن و هن می کنند .
باری ، یادتان نرود در کنار این بازیگران نفر دوازدهمی هم وجود دارد که معمولاً تا روز رای گیری به حساب نمی آید . کسی که قصد دارد این بار صندوق رای را به تابوت تبدیل نماید . پس بنشینیم و ببینیم چه خواهد شد.
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت
17:29 |
علیرضا میبدی و ( آزادی مطبوعات در دوران رضا خان ) !!
این روزها در سفرم .... و بر حسب ( المسافر کالمجنون ) امکان تعمیق در ظرایف سیاسی میسور نیست . کما اینکه دیشب ( سه شنبه ) به چشم خود ندیدم آن ترٌهاتی را که این ساواکی نشاندار و جیره خوار دستگاه سلطنت – علیرضا میبدی – از گلوی متعفن بیرون داد ، اما از دوستی شنیدم که گفته : در دوران رضا قلدر ، مطبوعات آزاد در ایران رونق گرفت و چراغ روشنفکری در همین دوران فروغ یافت . البته مطلب آنقدر مسخره است که نیازی به پردازش ندارد اما از سر واگویی تاریخ نوشتن این چند جمله را لازم می دانم :
اولاً بدانید که این به اصطلاح رضا شاه ، تنها پادشاه ایران در دو قرن اخیر است که در تمام عمر کتابی نخواند ( !! ) و گویا تا کودتای 1299 روزنامه ای هم ندید ..... او به لحاظ همین نافهمی و نادانی ، در نیمه دوم سلطنت خود موفق به اعمال چنان اختناق و سانسوری در عرصۀ مطبوعات شد که حتی محمد علی شاه قاجار که به دشمن آزادی مشهور شده ، بدان دست نیافت . در دوران حکومت رضا قلدر ، تقریباً تمام مطبوعات تعطیل بود . او حتی زین العابدین رهنما ، علی دشتی ، ملک الشعرا را هم تاب نمی آورد و نویسندگان مقالات ادبی و علمی را هم تحت فشار قرار می داد . دستگاه سانسور رضا خانی تا آنجا پیش رفت که کلمۀ ( کارگر ) را حذف می کرد ( حتی در ترکیب : تیر نگاهش کارگر افتاد ) و تکلیف می کرد به جای آن کلمه ( عمله ) را بنویسند !!. رضا قلدر آنقدر در مقابل آزادی مطبوعات بی تحمل بود که با تمام دستگاه دیپلماتیک خود سعی می کرد جلوی انتشار کاریکاتور ها و طنز مطبوعات خارجی را بگیرد . فرخی یزدی تنها به این جرم که زمانی در نشریات آلمان مطالبی می نوشته را به ایران کشید و کشت . اما درست پس از سقوط او و در کمتر از دو ماه ، یکباره هفتاد و پنج نشریه با هزار قلم بدست در ایران سر بر آورد که همه در مذمت رضا قلدر می نوشتند حتی کار به جایی رسید که نوشتند : جیب های این آقا را بگردید نکند جواهرات سلطنتی را دزدیده باشد ..... این دوران البته کوتاه بود . محمدرضا راه پدر در پیش گرفت و باز بساط سانسور بر قرار شد . سانسوری که سی و پنج سال ادامه یافت تا این یکی نیز در بدر شد .
باری ..... رضا قلدر تنها چیزی را که تاب نمی آورد آزادی و از جمله آزادی مطبوعات بود . تاریخ را بخوانید ...
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت
12:3 |
(اینجا آبادان ،اینجا سینما رکس ) !!
... روبرویش ایستاده ام . در تقاطع خیابان شهربانی و امیری . دست ابری دل ، گونه هایم را خیس می کند . اشک است که می بارد . هنوز آقای ( پایان )روبروی در ورودیش ایستاده و بلیط پاره می کند . آن سو ترک ، محمد سبیل کنار ( بیسترو رکس )ساندویچ کالباس سق می زند . لقمه را که می جود . سبیلهایش مثل دم عقرب بالا و پایین می پرد . به سمت گیشه می روم ، دلم می خواهد فیلم گوزنها را دو باره ببینم .. گیشه بسته است . تابلو کوچکی به نظرم می آید : (بلیط تمام شد ) .
... مرداد1357 بود . شب تب داشت . شرجی ، زمین و زمان را آبپاشی می کرد . ساعت 9 بود که رسیدیم . با عیسی عربی . خواستم بلیط بخرم ، صف شلوغ بود ... آنچه بیش از دیدن فیلم برایم اهمیت داشت فرار از گرما و شرجی بود . حساب کرده بودم دو ساعتی در خنکای سینما از گرمای لامصب رها می شویم و این به همه چیز می ارزید . صف آنقدر شلوغ بود که عیسی پاپس کشید . هردو خیس عرق بودیم . عیسی روز ها کار بنایی می کرد و خرد و خسته بود . گفت : بی خیال شو ... دیدم خسته است ، گفتم : باشه ،بی خیال .. و منصرف شدیم .
ساعت 3 شب بود که در زدند . سراسیمه پریدم . عیسی بود . گفت : رکس آتش گرفته ... صدای آژیر از همه جا می آمد به چه بلندی ...نیم ساعت بعد جلو سینما بودیم . ماشین های آبپاش پالایشگاه هنوز داشتند خیابانها را خیس می کردند ... شهر یک صدا جیغ می زد . خواب از سر شهر پریده بود .
فردا ، قبرستان جای سوزن انداختن نداشت . گویی آبادان جزغاله شده باشد، همه چیز سیاه بنظر می رسید ... به هر کس میرسیدی خبر مرگ دوستی را میداد . بیرق عشیره زیر دست وپای عزاداران در خاک می غلطید . دستی نبود تا بلندش کند . بوی گلاب در دوده و بوی نفت گم بود . گور های دسته جمعی ، پذیرای تن های سوخته فامیل شد . دراز به دراز . بغل هم .... بی هیچ نشان و علامتی . مثل کشته شدگان آشویتس . گروههای سیاسی مرتب اطلاعیه میدادند . مذهبی ها دنبال رییس شهربانی میگشتند ، کمونیستها ، شاه را سیبل کرده بودند . یک سئوال در ذهن جامعه بی جواب مانده بود . چه کسی درهای خروجی سینما را با زنجیر و از بیرون قفل کرده بود ؟ چرا رییس شهربانی اجازه نداده بود درها راباز کنند و مردم را بیرون بیاورند ؟ بهت و سئوالهای بی پاسخ دست از سر شهر بر نمی داشت .
...... حالا روبرویش ایستاده ام . بعد از سی سال هنوز بوی جزغاله میدهد . بوی مغز پخته . بوی تن سوخته و جز غاله شده ... دیگر سالهای مدیدی است که آقای ( پایان) مرده وکسی بلیط های سینما رکس آبادان را پاره نمی کند .
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه هشتم فروردین 1388 و ساعت
12:37 |
( این دکانهای حقوق بشری ) !!
..... دیشب یک آدم چارتیغه وشسته رفته را در رستورانی دیدم با لپ های گل انداخته که داشت با دوستانش شام میخورد ...چند روز قبل تر ، خبرش را از زندان اوین داشتم واینکه در بند 209 به صلابه است(!!) . جلو رفتم و پرسیدم : چطور اینجا ؟... خندید و گفت :من اصلا زندان نبودم . دوستان حقوق بشری در امریکا شوخی شان گرفته بود ، خواستند چهره ام کنند . !! این ماجرا مرا به یاد فیلمی انداخت که حدود یکماه قبل از یک زندانی ( مثلا ) سیاسی دیده بودم که از ناف زندان اوین بیرون فرستاده بود (!!) . با روبدوشامبر اطلس بر تن و لمیده بر تشکچه ای نرم ، و در حال خوانش شعری سوزناک در باب زجر و شکنجه در زندان.....
پس ، اگر بگویم دنیای مسخره ای داریم بیراه نگفته ام . معلوم نیست چه غلطی داریم می کنیم ؟......... عده ای بلند شده اند رفته اند خارجه و بخیه به آبدوغ می زنند و اسمش را هم گذاشته اند فعالیت حقوق بشری !! آدم هایی عمومآ مفت خور وبیعار که وقتی اینطرف هم بودند جز زیر ابرو بر داشتن و وسمه کشیدن جلوی فلاش فلان دوربین عکاسی کار دیگری نکردند . نمونه های زیادی از این قبیل افراد دارم . از گذشته و حال انها ، وضربه ای که به باور مردم می زنند . نمونه اش همین آدم چار تیغه دیشبی ... رازی بین او و آن طایفه است که بوی پول می دهد . درست مثل بنگاههای کار چاق کنی ... پول می دهند و بنام زندانی سیاسی اعتبار می خرند ... آنوقت چه می شود ؟...مبارزان حقیقی خلق و کسانیکه به بهای مبارزه راستین سر به زیر تیغ اعدام دارند فراموش می شوند ، چون جزو بازی این فرومایگان نیستند ... بگذارید نمونه ای را ذکر کنم :
......مثلا همین سعید شاه قلعه که (ابدی ) است و 8سال است سینه کش زندان را یک نفس بالا می کشد بی هیچ آخی .... دوسالی در مجرد 209 بود (میدانی یعنی چه ؟ ) و چند سالی در 350 و اخیرآ نیز دو سال می شود که تبعیدی بوشهر است . تحصیلکرده هلند و دارای تابعیت دوگانه . مثل رکسانا صابری مثلا ، که فقط دو ماه است گرفتار آمده اما صدای ناقوس های حقوق بشری را تا پتل پورت بالا برد .... می پرسم خب آخوی این چه حقوق بشری است که برای آزادی این ناز خانم در دو ماه گذشته ، خود را (جر)میدهد اما فراموش می کند که سعید شاه قلعه 8 سال است که در زندان (آنهم در زندانی مثل بوشهر) گرفتار آمده ؟ آنهم غریب و بی ملاقات.... و اینکه آیا حقوق بشر این دکانها ، روغن ریخته ای نیست که باید آنرا خرج امامزاده دانست؟ بهرحال ، فرق حقوق بشر ویترینی با حقوق بشر خلقی در همین رفتار هاست ، این یکی ، نگران سود مادی خویش است از شامورتی بساط مثلا حقوق بشر ، اما آن یکی نگران واقعی حقوق انسان ..
کاش فرصتی دست دهد تا پشت پرده این حضرات رابه شما نشان دهم..... داستانها دارم.
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه هفتم فروردین 1388 و ساعت
11:48 |
(تصویر روز هفتم ) !!
تبریک ادولف هیتلر به رضا قلدر بمناسبت عید نوروز
....کندهمجنس با همجنس
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه ششم فروردین 1388 و ساعت
10:23 |
علیرضا میبدی :(مصدق یک ملی گرا بود) !!
آنانی که به فراموشی لحظات عمر معتادنند و دایما در سرگردانی توجیه شده رویا و واقعیت دور خود می پلکند ،دردی عظیم دارندکه با هیچ نسخه ای مداوا نمی شود . اینگونه آدمها گر چه هر روز در مراسم تدفین باور های خود به سوگ می نشینند اما باز هم در کمال حماقت می کوشند پاییز ذهن شان را با رویای دیگری گره بزنند شاید بهاری بیایید، شاهی و درباری زنده شود و برکتی ببارد . حرفهایی که علیرضا میبدی ، این قصه گوی لچک به سر درباری، قصد داشت در بزرگداشت شاه مدفون بسراید ،چندان در نظر اهل تاریخ مسخره آمد که جز کوتاهی ذهن این شبه روشنفکر درباری و ملیجک کراواتی ،نتیجه دیگری نداشت . تازه ترین اظهار نظر وی باز می گردد به برنامه دیشب ایشان ( سه شنبه شب ) که ناچار شد پرده ها را پس بزند و بعد از آن چرندیاتی که سر هم کرده بود ، بالاخره بپذیرد که مصدق ،این راد مرد تاریخ ، نه یک عنصر وابسته ،که یک انسان وطن پرست ملی گرا بوده است . ( عجب کشفی !!) . اما ، ازآنجاییکه ملاحظه کرد با ذکر این واقعیت ، همه آنچه تاکنون بافته نقش بر آب خواهد شد ، بلافاصله حرفش را پیچاند و گفت :( البته در کنار محمد رضا !! ) .
باری ، آدمهای دو پاره چنین اند که می بینید ......سرگردان ....گیج و گول....و نمی دانند با گفته های خود چه کنند . ..پس چون مرغکی بیعار ، به هر شاخه یک نغمه می خوانند و برای توجیه خود هزار وصله ناجور بهم می چسبانند . ایشان در برنامه تبلیغاتی خود سعی بسیاری کرد تا ثروت ، ارزانی ، و ثبات دوران پهلوی را به رخ بکشد و با یاد اوری چلوکباب دو تومانی و کلفت بنگلادشی ، مظاهر تمدن شاهنشاهی را با این وسمه جات بیاراید ، اما غافل بود که اصلآ مشروعیت رژیمی که با کودتای کرومیت روزولت بر سر کار آمد ، برای مردم زیر سئوال است. چرا که نسل گذشته به چشم خود دید در شهریور 20 چگونه فرزند رضا قلدر را قدرت های خارجی که نیرو به تهران آورده بودند بر تخت نشاندند . شاهی که هرگز انتخاب مردم نبود . اما به یاد آورید آن تکریم و تجلیلی راکه مردم در اولین سالگرد در گذشت مصدق، بعد از سقوط شاه انجام داد . چنانکه تا آن زمان برای هیچ رجل سیاسی انجام نداده بود .....چرا ؟ زیرا مصدق را یک انسان ملی گرا می دانستند که همواره بر سر حقوق مردم با غاصبان ( بخوان شاه و دربار )در جنگ بود .
طرفه آنکه دکتر محمد مصدق و محمدرضا از نظر واقعیت های تاریخی هیچ تشابهی در مراتب فکری با یکدیگر نداشتند چه برسد به موضوع ملی گرایی........
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت
13:13 |
( پیام باراک اوباما ) !!
عید شما مبارک پیام نوروزی باراک اوباما که در آمد ، عده ای از ایرانیان مانده در غربت چنان دست افشانی کردند که انگار تمام مصائب دنیا ختم به خیر شده و دیگر ملالی نمانده جز اعلام ساعت بازگشت به وطن و خواندن سرود ( ای ایران ) در میدان آزادی !! می خواهم از ظریفۀ این اشتیاق راهی بگشایم به دل هموطنان غربت زده ام ..... همانها که علیرغم گذشت سی سال ، هنوز دل در گروی اصل خویش دارند و پی جوی وصل خویشند.
اما در این سی سال چه گذشت بر آنها ؟..... آنهایی که هنگام فرار از این مثلاً مرز پر گهر حاضر شدند به پوست بره در آیند و خطر به جان بخرند. آنهایی که بمحض ورود به خاک آمریکا شناسنامه سوزاندند تا هرگز ( ایرانی ) خوانده نشوند. ..... در واقع آنها از چیزی می گریختند که در شناسنامه ها نبود. در دل بود ، می شد شناسنامه را سوزاند ، اما چه باید می کردند با دل. در این سی سال ، نه تماشای عجایب دنیای غرب ، نه سق زدن به ساندویچ های مک دونالد و نه حتی غلت در سکس و بطرهای ( وات 69 ) نتوانست این ( حس مرموز ) را از دلشان بزداید و آنها را رها کند.
بسیاری از این جماعت را می شناسم که در طول این سی سال ، و برای فرار از آن ( منی ) که جدا نمی شد حاضر شدند همه چیزشان را به داو بگذارند. حاضر شدند برای نشان دادن ارتفاع غرب زدگی خود ، اجازه دهند آن لندهور آمریکایی دست دخترشان را بگیرد و برای هفته ای ..... حاضر شدند برای کسب دو دلار درآمد بیشتر هزار خفت آن کارفرمای آمریکایی را به جان بخرند و دم نزنند ...... اما دریغ از آن حس مرموز و خواهنده که دمی رهایشان نکرد.
در این سی سال ، مرد غربت زده ایرانی هر چه که زد به در بسته خورد. حرفش ناشنوا ماند. قدم هایش موج برداشت. آن حس مرموز ( اشک ) شد و نیمه شب از چشمش بارید. زندگیش فنا شد. و آن ( من ِ ) پنهان ، که اتفاقاً لبخند گرمی هم داشت در جانش بیشتر آتش گرفت.
پس پیام نوروزی اوباما اگر چه حرفی برای ایرانیان داخل نداشت و به پشیزی گرفته نشد اما برای آن غربت نشین ، نقطۀ امیدی است و پیوستن به اصلی که مفقود مانده است .... دلش خوش باد
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت
12:54 |
(روزعید)!!
مثل این دو سه هفته ، بعد از نماز صبح راه افتاده بود. مرد گفته بود : کجا می ری...تعطیله ...عیده.... و پیرزن باز گفته بود: دلم طاقتش نیست .گاسم امروز آزادش کردن. - میگم تعطیله زن . چرا عذاب میدی؟
پیرزن راه را می شناخت و می دانست باید 6 صبح ایستگاه باشد . برود میدان راه آهن ، بعد برود آزادی ، سوار اتوبوس خط 412 برود تا میدان کاج و از آنجا با تاکسی عبوری خود را برساند به جلوی زندان ، قیافه اش برای راننده خط 412 آشنا بود .... پیرزن دعایش کرده بود .
باز هم بی هیچ شکوه و ناله ای خود را از پله های جلوی زندان بالا کشید و در زد . - خدا کنه به رحم اومده باشن .خب کاری نکرده بچه م .جرمی نکرده (در دلش گفت ).
دریچه ای که در قاب در تعبیه شده بود کنار رفت . مامور گفت: بازم تویی مادر ؟...تعطیله ....بعد از سیزده...و دریچه را بست. - اوووه ، حالا کو تا سیزده (در دلش گفت پیرزن ).
برگشت ، خیابان خلوت بود . آسمان صاف صاف بود و پنجه خورشید داشت بالا می آمد. یک دسته کلاغ قیق کشان از سر سیم های خار دار به سمت درختان داخل زندان رفتند...رو به آسمان کرد و آهی کشید ...ماموری بالای برج داشت بیخودی سوت می زد . پاهای پیرزن باد کرده بود . ورم داشت . وقتی قدم از قدم بر می داشت انگاری یک وزنه صد کیلویی به پایش بسته باشند لنگ می زد . - یا علی . فقط خودت . (در دلش گفت ). دلش ضعف می رفت یاد آبنباتی افتاد که دیروز از سفره ابوالفضل برداشته بود و به نیت فرزندش بسته بود پر چارقدش . - یعنی عید به بچه م شیرینی می دن؟ (با خودش فکر کرده بود). دلش نیامد در دهان بگذارد . 2 راهرویی که سلولها را به اتاق بازجویی وصل می کرد چراغانی سکوت بود . یادش به سفره هفت سین پارسال افتاد . کنار مهدی نشسته بود . روبروی پدر . مادر داشت در آشپزخانه اسپند دود می کرد . مردی داشت از تلویزیون تبریک می گفت . چشمش به ماهی تنگ مانده بود . خوش می رقصید . 3 بازجو رو به شمال می راند . لنگرود ...مادرش خواسته بود که تعطیلات بیایند لنگرود . پشت تلفن گفته بود : دلم برای نوه ام تنگ شده (و بعد با مهربانی سفارش کرده بود ): مادر ، جاده ها شلوغ است . مواظب باش ... بعد از نماز صبح راه افتاده بودند . فاطمه در بغل مادرش خوابیده بود . سه ساعت راه باقی بود . پایش را روی پدال گاز فشار داد . چقدر دلش برای رسیدن و دیدن مادر تنگ شده بود . خیلی دوست داشت زودتر می رسید و اتومبیل جدیدش را به مادر نشان می داد . پز می داد ... حالا او داشت (سربازجو) می شد . گفته بودند بعد از تعطیلات حکمت را می زنیم ... چه کیفی می کرد . در لنگرود . در خیابان امام خمینی . در پلاک 15 ، مادری داشت تسبیح می گرداند و زیر لب ورد می خواند تا سفر فرزندش بی خطر باشد : خدایا هیچ مادری را دلشکسته نکن در این روز عید . یا رب العا لمین . 4 یک کارت دانشجویی کنار سفره هفت سینی بود که هیچکس پایش نبود . پدر داشت در حیاط سیگار می کشید . مهدی در خواب بعد از ظهر مانده بود . پیرزن هنوز به خانه نرسیده بود . سال که تحویل شد ماهی قرمز کوچک در تنگ باد کرده بود . جم نمی خورد ...
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه یکم فروردین 1388 و ساعت
12:33 |
|
|