تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار

 

(بهار آمد ، اما..)!!

بهار آمد ، اما..

دستان ما ،

اسیر بند سکوتی  پر از شب است ،

دیگر کسی به گل سلام نمیگوید.

و هیچکس ،

سراغ بهار را نمی گیرد .

بیچاره قاصدک

              چقدر تنهاست .

 

چندی ست میگویم :

یک روز

در انفجار آیات سرخ ،

خورشید خواهد بارید

ودرقناعت باغچه ،

سبزه خواهد رویید

گل خواهد داد ،

گل خواهد داد

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 22:59 |
 

( گرا ) !!

29 اسفند ماه سالروز ملی شدن صنعت نفت بدست دکتر محمد مصدق مبارک باد.

..... مصدق در مجلس شورای ملی حاضر به سوگند وفاداری به رضا شاه نشد زیرا او را  غاصب می دانست ..... وی در بخشی از نطق خود گفت : ( هم شاه ، هم رئیس الوزرا ، هم وزیر جنگ و هم فرماندۀ کل قوا ، چنین حکومتی در زنگبار هم نیست . اگر مرا سر ببرید و قطعه قطعه کنید به این حکومت رای نمی دهم ) .

(ص 227 – کتاب خاطرات و تالمات مصدق )

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 8:51 |
 

(دکتر زرافشان و حرفی که باد با خود برد )!!

آنقدر که من می دانم ، استاد دکتر زرافشان از خیلی پیش تر ها در کوچۀ ابری تردید مانده بود . حتی پیش تر از آنکه چمدان ببندد ... نه این که فکر کنید مثلاً به نقطه انجماد فریاد رسیده باشد ، خیر ..... اما می دانست حنجرۀ زمستانی دستگاه آنقدر علیل و مریض مانده که سُرایش کلماتی از جنس طبیعت و سبزی هم برایش حکم ویروس را خواهد داشت !!

پس ، اگر در آخرین لحظه ، از سفرش ممانعت شد ملالی نیست. او به این نرفتن ها عادت دارد !!

 

دکتر ماند ، اما پیام او را باد با خود برد. پیامی گویاتر از صد سخنرانی و فاش تر از آنچه که می توانست در باب مرگ صنوبرها و به گِل نشستن کارون یا آلودگی هسته ای آب خلیج به گوش جهانیان برساند.

دکتر زرافشان با ابهامی که در جلوگیری از سفرش مطرح کرد ، از مرگ آزادی سخن ها گفت. و به همین سادگی پیام داد : با خبر باشید از حقیقتی که پشت این دیوار ها جان می دهد و با گوشۀ چشم اشاره ای کرد به کُند و زنجیری که سی سال است به پایش بسته اند.

 

باری .... نرفتن زرافشان خود نوعی رفتن بود و نشان دادن اینکه در عصر حجر ( ایران امروز !! ) گاهی می توان با دود هم پیام فرستاد و خشک سوزی وطن را به گوش اهالی ییلاقی رساند.

زرافشان این بار از پشت ضربدری که فکر می کردند بر لبانش دوخته اند فریاد زد و گفت : ببینید فانوس های سرد نابینا چگونه به غربت نزدیک می شوند و صبح تا کجا نزدیک شده است...... و این همان پیامی است که حکومت همواره از تکرار آن ترسیده و می ترسد.

 

پیام دکتر زرافشان ضبط تاریخ شد . و من چنین خواندمش که نوشتم .

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 و ساعت 19:13 |
 

 (علیرضا میبدی وچلو کباب ایرانی)!!

 

 در خانه تنها بو دم . تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم و گفتم:

 بفرمایید.... با کی کار دارید؟

گفت : با خود جنابعالی. می خواستم بپرسم این علیرضا میبدی چی میگه؟

گففتم: چطور ؟

گفت: آخه میگه: در  دوران شاه مدفون چلوکباب دو تومن بوده و چلو خورش پانزده زار.

گفتم : ببینم پدر جان . قصد جوسازی که نداری ؟

گفت: خیر .

گفتم: طرفدار لنین هم که نیستی ؟

گفت: به جان مادرم ، خیر.

گفتم: قصد تسویه حساب شخصی هم که نداری؟

گفت: نه آقا....

گفتم: طرفدار جمهوری اسلامی هم که نیستی؟

گفت: خیر.....

گفتم: کارمند سفارت سابق انگلیس هم که نبودی؟

گفت: استغفرالله. چه حرفها می زنید.

گفتم: روشنفکر چی؟ هستی یا نیستی؟

گفت: نیستم.

گفتم:عضو جنبش( ما هستیم) که ....

گفت: نه بخدا.....

گفتم: پس پدر جان ، چه مرگت شده که این همه کانال های لوس آنجلسی را ول کردی و نشسته ای اراجیف علیرضا میبدی را گوش می کنی؟.... تازه حالا گوش هم دادی بسیار خوب. چرا به من زنگ می زنی ؟ خب یه خودشان زنگ بزن.

گفت: آخه تلفن آنها یکطرفه است.... فقط افراد به خصوصی می تونن زنگ بزنند.

گفتم : حالا چه کاری از من بر می آید ؟

گفت: هیچی...  فقط سوالم را جواب بده.

گفتم: ببینم ..... چلو کباب دو تومنی و چلو خورش پانزده زاری را علیرضا میبدی کوفت کرده آنوقت بنده باید جوابگو باشم؟

گفت: بالاخره جواب می دهید یا نه ؟

گفتم: پس لطفاً از گوشی تلفن فاصله بگیر و صبر کن بروم روی این چارپایه.

گفت: چشم.

گوشی تلفن دستمان بود. روی چارپایه هم که ایستاده بودیم. کسی هم در خانه نبود که از صدای رعدآسای ما بترسد . بنابراین مثل مرحوم شریف امامی ، باد را انداختیم پس صدایمان و هوار زدیم :

    - پدر جان .... در زمان محمد رضا ، چنان کشاورزی و دامداری و تولید ملی کشور را بر باد داده بودند که اجباراً نفت را مجانی می دادند به تایلند و برنج کپک زده وارد می کردند. نفت مجانی می دادند به استرالیا و گوشت یخی می آوردند. می دادند به بنگلادش و آشپز می آوردند .... که چه بشود ؟ که یک دست چلو کباب (ایرانی !! ) و خوراک ( ملی !! ) درست کنند و به خورد امثال علیرضا میبدی بدهند تا پروار شود و سی سال بعد که آبها از آسیاب افتاد اسم این ریده مانی که به تولید ملی زده شد را بگذارد سند افتخار ...... بگذارد سند رو سفیدی رژیم شاه در بخش اقتصادی ..... مگر نشنیدی که هویدا در یک برنامه تلویزیونی و در برابر چشم 50 کرور ایرانی با افتخار گفت : ما کشاورزی می خواهیم چه کنیم . دامداری به چه دردمان می خورد ....

این ها را چرا نمی گوید این آقایی که از تولید ملی زمان شاه عروتیز می کند .... هان ؟!!

 

از چارپایه آمدیم پایین .... اما هر چه گفتیم الو ..... طرف جواب نداد . گویا از غرش صدای ببرآسای ما زهره اش ترکیده بود.

 

باری .... کسی آن اطراف نبود که برایمان کف بزند و هورا بکشد تا ما هم در جوابش بگوییم : ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش .... و الاخر .

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 و ساعت 14:42 |

 

( میرحسین موسوی آمد) !!!

 

بفرما .... این هم از میرحسین موسوی .... بلاخره آمد .

دیشب وقبل ازآنکه سایر خبرگذاری ها فرصت یابند خبرورود رسمی آقای موسوی به عرصه انتخابات را اعلام    نمایند ، ( بی بی سی ) لندن بیانیه اش را هم در بوق کرد وبه آن دمید ..... یعنی اینکه جماعت بداند که منبعد لندنی ها نقش همان رسانه ای را بازی می کنند که جناب میرحسین همیشه درآرزویش بود وعلت عدم علاقه مندی به شرکت در انتخابات پیشین را در نبود چنین ابزاری اعلام کرده بود .

البته بنده قبلا" شرح ماجرا را در همین وبلاگ وزیر عنوان ( خاتمی ، میر حسین و بی بی سی ) آورده وحدس اش را زده بودم .... وبگذریم .

 

حالا باید دید برآیند این حضور در ترکیب وآرایش کاندیداها چه تغییراتی را باعث خواهد شد .

 

الف) برای بخشی از جناح راست سنتی ( بازاریان ) ، خبر حضور میرحسین درست مثل آن است که حجره داران تیمچه حاجب الدوله یک روز صبح که دکان می گشایند ناگهان  با سوپرمارکت لوکسی مواجه شوند که در بغل حجره آنها روییده. آن هم سوپرمارکتی پر از اجناس کوپنی ومفت بلاش .... مسلما" عصبیت حاج آقاها که عمری حلقوم مردم به بند تنبانشان بسته بود آنقدر جدی خواهد بود که سراسیمه در پستوی حجره موتلفه جمع شوند وبا برآوردن فریاد ( وا اسلاما ) خواب از سر ماموت ها برگیرند . بلکه برای این ( معضل ) چاره ای بیندیشند . از طرفی از همین امروز وفردا شاهد خواهیم بود که باز در مذمت عملکرد  موسوی در دوران نخست وزیری ( دهه60 ) نامه های 99 نفری روی کاغذهای گلاسه ومحتشم به این سوی وآنسوی کشور روان شود ونکات پنهان آن دوران ( خبیث !!! ) مجددا" به زیور طبع آراسته گردد ، بلکه میرحسین تاب از کف بدهد و ( رضیا به رضاء الله ) برود پی کارش .... مخصوصا" که ارباب اخوان بازاری ، ( شیخ محمد یزدی ) در این چند روز حال خوشی ندارد و پس از شکست دیروز در تصدی ریاست خبرگان رهبری ، خبر ورود میرحسین حکم کبریت به بشکه باروت را برایش خواهد داشت ....     می گویند همین غیض ، پیرمرد  را به وضعی برده که حتی نماز صبح امروزش را هم ( شکسته !!! ) خوانده تا      بی فوت وقت بتواند پای تلفن بنشیند وجامعه روحانیت تهران را برای ( عارضه مهمی که پیش آمده ) به خانه دعوت نماید .

 

ب) اما چه بگویم از چپ سنتی که از دیشب روبه دیوار مانده است .... حالا چه کند با خاتمی ؟ ..... و خبر آخر اینکه قرار است همین غروب پنچشنبه در قم دور هم جمع شوند بلکه با انجام یک عمل جراحی کامل بتوانند جنازه روبه احتضار ( اصلاحات ) را دوباره احیاء نمایند . البته کروبی پیش پیش پیام داده که اگر بیایم ، باید با تیغ خودم ببرم والا برای من مرده وزنده ( فیل اصلاحات ) یک قیمت دارد !!! دیگر اینکه مدعوجلسه خاتمی است که تا ساعتی بعد از نیمه شب گذشته وپس از صحبت کوتاهی که با میرحسین انجام داد ، دوره افتاد وبزرگان مجمع را به جلسه ای فوری دعوت نمود والبته قولهائی هم گرفت ....

 

پ) اما بقیه اصولگرایان چه می شوند ؟ آنها به بازی خود مشغولند وبرهمان مداری دایره  می زنند که در مطلب  ( خاتمی یک محلل است ) نشانی اش را دادم .... امروز صبح یکی از آنها در سرمقاله ای اوضاع اصلاح طلبان را چنین مضمون کرد : آشپز که سه تا شد ، آش .....

 

طرفه آنکه می پرسم : وقتی که رژیم با تردستی توانسته ویترینی با این تنوع ( از احمدی نژاد پوپولیست بگیرو بیا تا کروبی ایلیاتی وخاتمی نسل سومی ومیرحسین واسط  العقد ) برای خوراندن به ذهن مردم مهیا نماید ، پس  آن بخش از اپوزیسیون که قصد داشت با بالا کشیدن فتیله ( شعله ) سعدی ، مثلا" نمایشی در حد همین بنجل جات عرضه کند چه باید بکند؟ برود کشک اش را بسابد ؟ ..... اینطور که نمی شود ..........

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 18:35 |

 

( اشکها ولبخندها ) !!!

 

دیشب یک فقره آدم لوس وننربرنامه ای داشت به نام اشکها ولبخندها ومضمون برنامه مثلا" ( مصاحبه ؟ ) با خانم فرح دیبا بود . گویا قسمت دوم .

مردک با آن قد وقواره چنان چون گربه های پا به ماه لوندی می کرد ولی لی به لالای مصاحبه شونده می گذاشت . چنان علیاحضرت علیاحضرت می کرد وچنان قروقنبیل می ریخت درست مثل صاحب مغازه های بنجل فروشی بازار سید اسماعیل . وقتی که می خواهند جنس بنجلی را آب کنند . ( البته به دور از خانم دیبا ) .

 

همین جا می گویم . اگر از من بپرسی دلیل سقوط محمدرضا چه بود . از جمله دلایلی که برمی شمارم یکی هم اشاره به چنین افرادی است که جز خایه مالی وبله قربان گوئی کار دیگری نمی دانند وچنان آن محمدرضای بیچاره را به خواب نخوت بردند که تا انقلاب ، از آن هوا بیرون نیامد .

دیشب ودر طول پخش برنامه به همین فکر بودم . یک دربار به نظرم آمد با آدمهای ریز ودرشت مثل این نطربوق .... وبگذریم .

 

خب ، این مصاحبه چه به ما آموخت ؟ اول اینکه دانستیم خانم دیبا کنار تنور نانوائی عکس گرفته .... دوم دانستیم که لباس روستائی به اندام او خوش می نشسته ویک کودک جذامی را بغل کرده وعکس گرفته واینکه خانم دیبا در این مصاحبه وقتی اسم اسدالله اعلم را شنید پرده ای از اشک در چشمانش حلقه زد ( البته این آقا دید وتعریف کرد ) !!!!

 

جالب تر اینکه وقتی خانم دیبا درحین صحبت گفت ( بگذارید اینجا یک پرانتز باز کنم ) . این بابای خبرنگار چنان غش وریسه رفت وگفت ( الهی قربان آن پرانتز بروم ! ) که هوش از سرم پرید وبه این همه سالوسی وخباثت نفرین کردم .

 

این یعنی چه ؟..... خودفروشی تا به کجا ؟ ..... این حرکات مستهجن واین آخ واوخ کردن ها چه معنائی دارد ؟ آقا 30 سال گذشته است ، آدم بشوید دیگه . دست بردارید از این دستمال بازی ها . آن سبو بشکست وآن پیمانه ریخت . ریخت .....

اینقدر این خانواده بد بخت را نچاپید وبرای فردای خود دکان باز نکنید . چرا مثل لاشخورها دوره افتاده اید وبه قول خودتان با پول متورم ژنرالهای بی خایه  ودندان به دور دنیا می گردید تا یک حس نوستالژیک را به بهای گزاف بخرید ومثل قصه های هزار ویک شب در گوش درگذشتگان سیاسی بخوانید تا شاید صاحب کرمی از این قوم دیناری جلوی تان بیندازد . لااقل اسم ( خبرنگار) روی خود نگذارید وحرمت ها را نشکنید .

 

وسفارش می کنم به آن ( سیده ) خانم که اگر چه هر دو از دو سوی گذشته آمده ایم با افکار بسیار متضاد . اما به این سبب که هر دوی ما را مادرمان در یک ماه ( مهر ) به تشت زندگی انداخته ، بشنود سخنم را .... شما را این قبیل مموش های انتیلکتوال به اینجا کشانده اندو رفقای مرا هم همین جرثومه ها در زندان ساواک به صلابه کشیده اند .... دیری است که من اینها را می شناسم . کاش شما هم .......

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 13:13 |

 

 ( 8 مارس، روز زن ) !!

 

پلک زد. آفتاب افتاده بود به پنجره. تیغه های نور چشمش را زد. پلک ها را گذاشت روی هم و سرش را برد زیر پتو. بوی ادوکلن مرد غریبه پیچیده بود به پتو. چندش اش شد. می خواست آه بکشد. نتوانست.

چقدر بدنش کوفته بود ( غلت زد ).

صدای نفس های حوریه که شبیه ناله بود دلش را لرزاند. دیشب با گریه خوابیده بود. " بمیرد برایت مادر".

پتو را کنار زد و به چهره معصوم دخترک خیره ماند. خواست آه بکشد. نتوانست. " بمیرد برایت مادر".
( در دلش گفت ).

دیشب مرد غریبه گفته بود: تو با من باش هر چه بخواهی برایت می خرم و دست برده بود از جیب اش یک گردن بند طلا درآورده بود. سهلان گریسته بود. فقط گریسته بود.

صدای خرناس مجید از آن طرف اتاق می آمد. بوی تند افیون زد زیر دماغش. خواست بلند شود. نتوانست. تمام تن اش درد می کرد. به ساعت نگاه کرد. هشت بود. قنداق حوریه بوی شاش می داد.

یاد دیشب افتاد...

 

از عصر، مجید این پا و آن پا می کرد و مثل مرغ سرکنده پرپر می زد. غروب که شد ذغال ها را روشن کرد. پرسید: شام آماده کردی. مهمان داریم آ ... سهلان باز لرزیده بود و با سر جواب داده بود. مجید گفته بود: خوبه ... خوبه.

اعتراض سهلان فقط همین بود. اینکه جوابش را ندهد و بچپد کنج اتاق و آرام آرام اشک بریزد. فقط همین. حتی طوری گریه می کرد که صدای ناله اش بلند نشود.

 

از مرگ مادر به بعد دیگر خوشی ندیده بود سهلان. مادر که مرد و پدر که بیکار شد روزگارش همین شد که حالا هست. پدر هم تریاکی بود و همیشه خدا مهمان داشت. مهمان؟!... وای از آن همه نگاه حیز ... پدر که کیفور می شد و می رفت به چرت. چه تاپ تاپی می کرد دل سهلان. چه می ترسید سهلان. مگر چند سالش بود؟ هفده سال ...

آن وقت ها هم وقتی می ترسید، وقتی دلش می گرفت، می رفت گوشه اتاق و آرام آرام می گریست.
می گریخت از آن همه نگاه حیز که مثل گرگ گرسنه دنبالش می کردند.

مجید یکی از آن دوستان پا منقلی پدر بود. چنان با گشاده دستی پیرمرد را پیچاند که بقیه کنار رفتند. می آمد تریاکش را می کشید، پولی هم به پیر مرد می داد و می رفت.

تا شبی که پدر، سهلان را صدا کرد و گفت: مجید تو را می خواهد. آدم با معرفتی است. برایت اینها را آورده و دست اش را دراز کرد. در مشت پدر چند النگو بود و یک سینه ریز ...

سهلان که اعتراض نمی دانست. با خودش فکر کرد هر جهنمی که بروم بهتر از این خراب شده است.

 

دو شب بعد، مجید با مادرش آمد. مادر گفت مراسم بی مراسم. سهلان گفت: چه اشکالی داره. انشاءلله بعداً. فردایش رفتند محضر. سهلان دلش شاد بود. چه می دانست آن دختر هفده ساله؟.

 

مجید پدر نداشت. با مادرش زندگی می کرد. سهلان رفت خانه آنها. یکی از سه اتاق مال آنها شد. هر روز جاروب می کرد تا اتاق تمیز باشد و منتظر می ماند تا مجید از کار بیاید. کارگر حفاری بود. قراردادی.

روزهای اول، مجید او را می برد خیابان سی متری و برایش از ( خوش نظر ) ساندویچ کالباس می خرید. با نوشابه. چقدر احساس راحتی می کرد سهلان وقتی شانه به شانه مجید راه می رفت. فکر می کرد همه او را نگاه می کنند. با آنکه چادر را به سختی دور خودش می پیچید اما انگاری لخت بود. تا مجید لحظه ای از او دور می شد هر جوانی به او می رسید مات نگاهش می کرد. چهره اش نازک بود. با چشمانی سیاه مثل ذغال و پوستی سفید و براق. گاهی لوندی اش گل می کرد و دسته ای از خرمن موهای شرابی اش را می آورد بیرون از شیله. جذاب تر می شد. رنگ ماتیک اش انتخاب مجید بود. آنقدر سرخ که خجالت می کشید. چه فایده که اعتراض می کرد. مجید این طور دوست داشت.

اغلب شب ها مجید تریاک می کشید و چند پکی هم مادر می زد. بعد که کیفور می شد می رفتند به اتاق خودشان. آتش مجید خیلی تند بود و سهلان در هوای نفس های دود زده مجید احساس زندگی می کرد. مگر او چه دیده بود از جوانی جز بی پناهی ... پناه مجید دلچسب بود.

یک سال طول نکشید که مادر مرد و مجید بیکار شد. حوریه به دنیا آمد.

خانه را فروختند و پولش به سال نکشیده خرج دود و تریاک شد. در امانیه اجاره نشین شدند. صاحبخانه طبقه بالا بود و آنها پایین. سهلان از نگاه مرد همسایه می ترسید حتی چند باری از مجید خواست خانه را عوض کند. جوابش یک کلمه بود: خفه شو... و سهلان خفه شده بود. چه می توانست بکند سهلان؟.

مجید برای پیدا کردن کار مجبور شد برود عسلویه. می گفتند آنجا کار زیاد است... در غیاب مجید، صاحبخانه مهربانی ها می کرد اما وای از نگاه اش که حیز بود. سهلان جرأت رفتن به حیاط را نداشت. دائماً فکر می کرد کسی از پشت پنجره و یا از سوراخی او را می پاید... تا که شبی صدای در شنید. پرسید: کیه؟. صاحبخانه بود گفت کار دارم. سهلان چادر را به دور خود پیچید و رفت در را باز کرد. مردک خندید و گفت چیزی لازم نداری. سهلان گفت: نه. ممنون... مرد هل خورد و آمد داخل، گفت: همسرم رفته دزفول و تا چند روز دیگر بر نمی گردد. سهلان مات مانده بود. مرد دست کرد توی جیب اش و یک بسته اسکناس گذاشت کنار طاقچه و همان جا در هال نشست. سهلان نمی دانست باید چه کار کند. بی خودی رفت به آشپزخانه. مرد سراغ مجید را گرفت و پرسید: بالاخره کاری پیدا کرد؟ سهلان از همان آشپزخانه جواب داد. نه. هنوز تلفن نکرده. مرد گفت: اما به من زنگ زد و گفت بیایم سراغ شما تا اگر کاری داشتید کمک کنم. سهلان دلش لرزید. گفت: نه ممنون. مرد به آستانه آشپزخانه آمد و گفت: یعنی زنی به خوشگلی تو هیچی لازم نداره و خندید. قلب سهلان، مثل تلمبه می زد و تاپ تاپ می کرد. دست اش شروع به لرزیدن کرد. نتوانست قوری را از روی اجاق بردارد. مرد باز هم خندید و جلوتر آمد. سینه به سینه سهلان. راه بسته ماند.

 

نیم ساعت بعد سهلان گوشه اتاق افتاده بود و آرام می گریست. مرد داشت لباس اش را مرتب می کرد. حوریه ونگ می زد. مرد گفت: مجید خودش خواست بیایم. می فهمی که... تمام تن سهلان رعشه داشت.
نه. او نمی فهمید.

 

چند روز بعد وقتی مجید آمد سهلان همه ماجرا را گفت. مجید گفت: خفه شو. سهلان مات مانده بود.

 

از فردا بساط تریاک با حضور مرد صاحبخانه بر قرار شد. وقتی مجید در پول و تریاک غرق می شد، مرد می رفت سراغ سهلان. بیچاره سهلان چه می توانست بکند. گاهی قصد فرار به سرش می زد. می گفت بر می گردم پیش پدرم. اما کدام پدر؟ او که بدتر بود. تازه انگ طایفه را چه باید می کرد؟

 

زن صاحبخانه که از سفر برگشت اوضاع تغییر کرد. همه چیز آرام شد. فقط گاهی صدای دعوا از بالا می آمد و با صدای شکستن چیزی تمام می شد. طلا هایی که ظرف این چند روز صاحبخانه برای سهلان آورده بود روی طاقچه زیاد دوام نیاورد. سهلان حتی یکبار هم دست به آنها نزد. مجید آن ها را هم فروخت. دود شد.

 

روزی زن همسایه، سهلان را خواست طبقه بالا. ساعت ده صبح بود. رک و راست به او گفت باید تخلیه کنید و دویست هزار تومان گذاشت جلوی سهلان. سهلان هم راضی بود. یعنی از خدا می خواست. می دانست این پول به دست مجید که برسد خرج عیاشی می کند.

فردا صبح راه افتاد به دور ترین نقطه شهر. از این بنگاه به آن بنگاه. هر چه نگاه حیز بود را تحمل کرد اما هر چه بیشتر جست کمتر یافت. بی خبر ِ مجید که تا لنگ ظهر می خوابید... مرد صاحبخانه کمتر می آمد. مگر آنکه همسرش از خانه بیرون رفته باشد. سهلان حتی به صاحب خانه هم نگفت. چند روز گذشت و سهلان تمام بنگاه های اطراف اهواز را گشته بود تا اینکه بالاخره یک خانه بلوکی را نزدیک سچه پیدا کرد. با ریل قطار فقط چند متری فاصله داشت. صاحب اش پیرزنی بود که به زور آمد تا بنگاه و قرارداد را امضاء کرد. نفس سهلان بالا آمد...

 

وقتی برگشت تمام ماجرا را برای مجید تعریف کرد و از مزایای خانه جدید توصیف های آنچنانی نمود. مجید هم پذیرفت. بالاخره خانه مستقل برای او هم بهتر بود. همه زندگی شان را سوار یک وانت کردند و یا علی...

 

خوشحالی سهلان زیاد طول نکشید. باز دوستان مجید پایشان به خانه باز شد. سهلان جرأت بیرون آمدن از اتاق را نداشت. شام را که می پخت می رفت توی اتاق و در را قفل می کرد. هرچه مجید او را صدا می کرد بیرون نمی آمد. حتی مجید با وقاحت از پشت در می گفت چرا بیرون نمی آیی فلانی آمده تو را ببیند!!. اما سهلان فقط اشک می ریخت و ارام می گریست.

 

سهلان خسته شده بود. روزی چادرش را سرش کرد و رفت دادگاه. فلکه ساعت. داستان زندگی اش را برای قاضی تعریف کرد. اما قاضی تحکم کرد و گفت: برو بیرون... چرا به شوهرت تهمت می زنی. حتماً زیر سرت بلند شده...

سهلان با بغض برگشت. دانست که هیچ حقی برای اعتراض ندارد. دانست که عدالت در مورد زنان همین است. دانست که زن یعنی همین: بسوز و بساز. بسوز و بساز.

ظهر که از دادگاه برگشت، مجید تازه بیدار شده بود و پای بساط بود. دود اتاق را پر کرده بود. حوریه روی دست سهلان خواب مانده بود. مجید خندید... گویی همه چیز را می دانست.

 

از آن به بعد سهلان به خودش و زندگی لج کرد. " چه فایده داره؟ "

 

پلک زد. آفتاب افتاده بود به پنجره. تیغه های نور چشمش را زد. پلک ها را گذاشت روی هم و سرش را برد زیر پتو. بوی ادوکلن مرد غریبه پیچیده بود به پتو. چندش اش شد. می خواست آه بکشد. نتوانست. بدنش درد می کرد و از لکه های کبود روی سینه اش بخار افیون بیرون می زد انگار. کنار تخت خواب یک پلاک
طلا می درخشید...

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه هفدهم اسفند 1387 و ساعت 20:14 |
 

( علیرضا میبدی و دل سپردن به گرمابه ) !!

باور کنید بنده آدم کم تحملی نیستم و معتقدم ( صوفی گرباده به اندازه خورد نوشش باد ) اما مشکل کار در اینجاست که این صوفی ما از نوع صیادانی است که بهر صید ماهی خشک می خواهد دریا را ... لذا در حالتی که ( شربت به دست غیر و به جام رفیق زهر ) است گاهی مجبور می شوم که برای ذکر حقایق قلم بچرخانم و بعضی ظرایف کار امثال علیرضا میبدی را به چشم آورم تا در حد بضاعت خویش خون های ریخته شده در راه آزادی وطنم را پاسبانی نمایم.

 

باری ، علیرضا میبدی پس از گندی که طی چند برنامه تلویزیونی به تاریخ پهلوی زد ، دیشب در یک ژست لوس خطاب به مردم سفارش کرد تا به بهانه فرارسیدن نوروز دل به گرمابه سپارند وشوخ کینه از دل باز گیرند . آن هم درست در برنامه ای که در جواب یک مخالف چنان شورید وعربده کشید که تو گوئی چکمه های رضا قلدر به پای داشت وباد نخوت ویکه گوئی رضاخانی در سرش می چرخید .

اینکه یک مجری تلویزیونی در فضائی بسته بنشیند واز ناکرده های خاندان پهلوی جعلیات ببافد وهر کس هم که خواست عدم صحت سخنان اورا یادآور شود مورد توهین قرار دهد تنها یک علامت را به ما می رساند وآن اینکه حتما" آلویی به خیک طرف مانده که قادر به تحملش نیست وماجرا وقتی خنده دار تر میشود که چنین عنصری در عین حال چنان برای آزادی بیان وگردش آزاد اطلاعات سینه به تنور می چسباند که اگر او رانمی شناختیم حکما" یقین می کردیم که او مجسمه و تندیس آزادی بیان است .

اینگونه رفتارها وعدم تحمل مخالف البته سابقه ای طولانی دارد و مربوط به امروز ودیروز نیست . تمت شاهان همواره برهمین سیاق زیسته اند و کسانی که جیره خوار دربار بوده اند نیز یاد گرفته اند که به تاسی از پدران تاجدار خود دربرخورد با نظرات مخالف همان کاری را کنند که امروز علیرضا میبدی می کند . به عبارت دیگر در بین این قوم، زبان ، عامل سوء تفاهم است وهر نوع دگر اندیشی محکوم به تحکم ویکه گوئی است و معتقدند دیگران حق ندارند که مثل آنها نیندیشند .

این عناصر دگم وخود پسند همواره مدعی اند هر دروغی  که می گویند آنقدر باور پذیر است که نیازی به مکاشفه در آن نیست ولذا برای همین است که می بینید همین حضرت علیرضا میبدی تلفن برنامه اش را یکطرفه وانتسابی می کند تا کسی از مخالفان نتواند جمله ای بگوید ودیگ حلیم اورا برهم زند .

 قلدران همواره چنین اند. رضاخان چنین بود . محمد رضا هم چنین بود ... بگذارید از تاریخ مثالی بیاورم :

می گویند درزمان رضاخان ، محمود فرهی رئیس ثبت بابل بود . وی در قبال آن همه مظالمی که به مردم می شد
نامه ای به مرکزارسال و نوشت ( مرا از این جهنم نجات بدهید ، من برای هفتاد پشت خود هم گناه کرده ام وهزاران ملک مردم را به نام شاه ثبت کرده ام وشرح طولایی از ظلمی که در ضبط املاک به مردم شده و او به نام شاه ثبت کرده بود نوشت ) .

دفتر مخصوص این نامه را بدست آورده بود وبه وزیر نوشته بود تحقیق کنید که این نامه از رئیس ثبت بابل است یا خیر ؟

باید در خاطرات مرحوم صدرالاشراف بقیه ماجرا را بخوانید تا ببنید به چه لطایف الحیلی توانستند به دربار بقبولانند که این مرد ، هنگام نوشتن نامه مست بوده . وزیر دادگستری خیلی کوشش کرد که گناه فرهی را به گردن مستی بیندازد تا بلاخره اورا به جرم افترا به یک سال حبس محکوم کردند .

وزیر دادگستری در دنبال این حوادث می نویسد ( پس از حبس فرهی ، زن وبچه او اغلب روزها به منزل من می آمدند و آه و ناله از بی کسی و بی چیزی خود می کردند و معلوم شد در یک کاروانسرا ، یک اتاق کرایه کرده ، با ذلت و بیچارگی به سر می بردند – خاطرات صدرالاشراف صفحه 314 ) .

آخرین میخ برتابوت دیکتاتوری وتک صدائی وقتی کوفته شد که براثر رسیدن یک نامه بی امضاء به دربار
( اعلیحضرت امر فرمودند تا قانونی از مجلس بگذرد که هر کس مطلبی بنویسد یا انتشار دهد که موجب تشویش اذهان مقامات شود به فلان مجازات خواهد رسید . آیرم رئیس شهربانی این قانون را بهانه کرد و تمام طرق وصول مطالب به اعلیحضرت را مسدود ساخت- خاطرات صدرالاشراف ص 323 ).

 

من مخصوصاً این خاطرات را از قول وزیر دادگستری رضا خان نقل کردم تا بگویم محمود فرهی رئیس ثبت بابل مست نبود. بلکه مست آنهایی بودند که این فریاد ها را نشنیدند و خود را به کر گوشی زدند. ستم ها را دیدند و چشم بر هم نهادند و تنها روزی گوششان باز شد و به قول علیرضا میبدی دل به گرمابه سپردند که سیلی روزگار به گوش آنها نواخته شد و شوخ و چرک کینه از دلشان زدوده شد.

دلیل حرف بنده هم این است که هنگام خروج رضا خان از کشور ( شاه می خواست به کشتی وارد شود. با جم، دست به گردن شد و گریه بسیار کرد و گفت راضی بودم در یک ده کوچک در ایران می ماندم اما آواره نمی شدم- خاطرات صدر الاشراف ص 379 )... و این شاید همان کلامی بود که محمد رضا وقتی در مصر به بستر بیماری و مرگ افتاد در گوش نزدیکانش گفت و رفت.

به هر حال، چه خوب است که توجهی به شعر بابا فغانی شیرازی هم بکنیم که می گوید: دیکتاتورهای شرقی روزی که می آیند ظاهراً برای آبادانی می آیند و روزی که می روند مملکت را خرابتر از روزی که آمده اند به دیگری تحویل می دهند.

باری ... امروز علیرضا میبدی همان تحملی را در باب مخالفان دارد که اجداد بزرگوارش داشته اند.!! او هم آرزو دارد که پس از آن همه خیانت دوباره به ایران بازگردد و در دهی کوچک سر به زمین بگذارد اما آیا تا به گرمابه رود و دل شست و شوی دهد این فرصت باقی خواهد بود؟

برای رضاخان که فرصتی نبود. برای محمد رضا هم نبود و برای میبدی هم ...

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه شانزدهم اسفند 1387 و ساعت 19:40 |
 

(طنز روز هفتم)!!

عبور از بحران- 3

سه شنبه 13/12/1387

..... هنوز در عراق هستیم . عفت و دوستانش رفتند به نجف برای زیارت . قرار است یکی دو روزی ما را تنها بگذارند تا به امور خودمان بپردازیم .

طبق برنامه قرار بود برویم سر مزار صدام حسین و فاتحه بدهیم اما گویا امنیتی ها قبول نکرده بودند . گقتند حدود سیصد نفر از برادران مزدور بعثی سابق آنجا تظاهرات کرده اند . بی خیال شدیم .

برنامه ملاقات با طرف آمریکایی در حمام چهل دزد بغداد بود و چند ضعیفه شرقی را برده بودند آنجا .

 

ساعت ده وارد شدیم . مثل سونای زعفرانیه خودمان بود . یاد سعید عزیز افتادیم . او هم در این امور تبحٌر خاصی داشت . خلاصه تا لخت شدیم ما را انداختند زیر پنجول این ضعیفه ها . دو سه باری غش و ضعف کردیم . یکی از آنها با احتشام خاصی ما را می مالید و به عربی غلیظ چیز هایی می گفت که قابل نوشتن نیست . شاید بیست سال دیگر موقعیتی فراهم شود تا بتوانیم این اسرار را برای ضبط در تاریخ به قلم تحریر بیاوریم .

 

خبر آوردند که عفت تصادف کرده . نیمه کاره رها کردیم . طرف آمریکایی با همان لنگی که به کمر بسته بود فوری آمد و از طرف باراک اوباما تسلیت گفت . گفتیم هنوز که خبری نشده ..... گویا باز این تکنولوژی غربی اشتباه کرده است .

تلفن کردیم بیمارستان و حال عفت را پرسیدیم . گفتند خوب است .... عفت نگران طلاجاتی بود که به وقت بستری شدن از سر و دستش باز کرده بودند . گفتیم شما نگران نباشید . می گوییم رسیدگی کنند . برگشتیم داخل حمام تا به مذاکرات ادامه بدهیم . فعلاً روی تخت دراز کشیده ایم .

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 12:51 |

 

(واکس سیاسی) !!!

 (مطبوعات) : کرباسچی گفت برایم افتخار است که حتی کفش های کروبی را واکس بزنم.

رهگذر : - داداش ، قربون دستت اگه وقت کردی یه دستمال هم به این بکش. ثواب داره !!!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 و ساعت 13:30 |
 

(آتش در نیستان ) !!!

 

شعرهای کودکانه اش آنقدر غم نان داشت که خجالت می کشید برای کسی بخواند واحساس غزل انگیزش آنقدر شرقی وداغ مانده بود که فقط تا زانوی خمیده پدر – وقتی بار یونجه را کول می کرد – بالا می آمد .

در خیال فریبی ساده ، گوشه حیاط کز کرده بود وبوی نان تازه ای که از حیاط همسایه می آمد را چون خوشه های درو شده گندم قورت می داد وحض می کرد .

به یاد برادرانش افتاد که پدر ، دیری بود از مدرسه ومشق رهایشان کرده بود : - درس به چه دردتان می خورد ، فکر دوپاره نان ظهر باشید .

یاد معلمش افتاد که بیشتر اوقات اورا نمی دید ویا اگر هم می دید سرکوفت می زد : - نمی خواهی این مانتورا عوض کنی دختر ؟

دیروز مدیر مدرسه به او گفته بود : - کلثوم ، باز هم با دمبائی آمدی ؟ خجالت نمی کشی ؟

او خجالت می کشید ، از مدیر، از معلم ، از همکلاسی ها ، از همسایه ها ، حتی از آن پسرک لاغر که هر وقت اورا  می دید گوشهایش سرخ می شد وقلبش تاپ تاپ صدا می کرد .

بغض آمد وراه نفس اش را گرفت . قورتش داد . پایین نرفت .... صدای پدر آمد که با ابیات گریه ی مادر همراه بود : - ندارم . ندارم . خب این یکی هم نرود مدرسه . قرآن خدا که غلط نمی شود .

صدای هق هق گریه مادر مثل صدای گاری پدر شکسته بود وبوی جان کندن می داد .

از مناره مسجدی که همان نزدیکی ها بود صدای مارش می آمد وکسی در بلندگو برای کمک به مردم غزه استمداد می کرد : برادران خود را در غزه یاری کنید .....

نگاه کلثوم به پیت نفت اهدائی کمیته امداد افتاد که گوشه حیاط هوس سوختن داشت .

...................................

پدر گفت : عجب بی ملاحظه اند این مردم . چه بوی کبابی می آید !!!

 

شنبه 3/12/1387 کلثوم ، دانش آموز ایرانشهری به دلیل فقر خود را به آتش کشید .

 

- هیاتی مرکب از یکصد نفر از دولتمردان به همراه خانواده خود عازم آفریقا شدند تا مردم افریقا با دیدن چهره سرخ وسفید آنها آروغ سیری بزنند وبرای دولت مهرورز صلوات بفرستند.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 و ساعت 13:48 |
 

( علیرضا میبدی وتاریخ شاهنشاهی )!!!

تاریخ ایران قصه ها دارد از بی مایه گانی که به تزویر پوستین مورخ به تن کردند ودو قران آبروی خود را به دستمال کشی ومشاطه گری فلان دربار مفلوک به داو گذاشتند .

ازآن جمله است میرزامهدیخان ، منشی ووزیر نادرشاه افشار که عجب عاشق عبارت پردازی واستفاده از صنایع ادبی در متون ساده بود .

معروف است در جنگ بغداد وقتی نادر شکست خورد به همین مهدیخان فرمان داد تا نامه ای به طهماسب میرزا بنویسد واز او کمک بخواهد .... منشی هم بنا به عادت ، با عبارات مغلق ، نامه ای مفصل نوشت واتفاقاً نادرخواست ببیند چه نوشته است ؟ ...... وقتی خواند که مهدیخان نوشته بود ( مختصر چشم زخمی به اردوی فلک شکوه رسیده ) ، عصبانی شد واورا به فحش پیچید که فلان فلان شده این همه عبارت پردازی برای چیست ؟ درست بنویس که شکست خورده ایم وفلانمان پاره شده .... مختصر چشم زخم دیگرچه صیغه ای است ؟

باز در تاریخ از قول همین مورخ آورده شده که زمانی گفته بود : من 3 کتاب در تاریخ نوشته ام . نخستین کتاب که هم مردم می فهمند وهم خودم ، کتاب وقایع روزانه سلطنت نادرشاه است . کتاب دوم جهانگشای نادری است که خودم آنرا می فهمم اما مردم متوجه مطالب آن نمی شوند . اما کتاب سوم که ( دُره نادری ) است نه خودم آنرا درست می فهمم ونه مردم چیزی از آن سر در می آورند!!!

 

حالا حکایت ، حکایت علیرضا میبدی است که این روزها کتاب ( تاریخ پهلوی ) را چنان میخواند که نه خودآنرا می فهمد ونه مردم .... ایشان متوجه نیست که اربابش ( رضا قلدر ) ومراد به خاک خفته اش ( محمدرضا) چنان به این تاریخ ریده اند که با حلقوم امثال میبدی قابل ستردن وزدودن نیست ونمی توان با شعر ودنبک وعروتیز برسیاهکاری آنان قلم فراموشی کشید وازآن عبور کرد .

 

می پرسم : واقعا" این کدام ادله است که بتوان با آن ثابت کرد رضاقلدر ضد انگلیس بوده است ؟ آن هم رضاخانی که از مبداء تا زمان مرگ جز دل دادن به انگلیس واعلام سرسپردگی به دولت فخیمه رقص دیگری نکرده است .

واقعا" با چه قلمی می توان تاریخ را چنان به بازی گرفت و با وقاحت روبروی مردم ایستاد وگفت : رضاشاه آنقدر عاشق مردم بوده که به زور سرنیزه زمین واملاک دهقانان را تصاحب میکرده تا آبادشان کند .

این نگاه تجاهل به تاریخ از کجا تظاهر کرده است که می خواهد از عنصر مستبدی چون رضا قلدر تندیس یک شخصیت لیبرال بتراشد ورفتار قلدر مابانه اوراتوجیه نماید . چرا سعی می شود تا خون وطن پرستانی که به امر همین مردک وبه وسیله عمالی چون پزشک احمدی وسرپاس مختاری به زمین ریخته شده را باز هم کتمان کند وبا وسمه تلویزیون پارس آن مجسمه بلاهت را به چهره ای آزاده  به چشم مردم تصویر نماید .

باری ، فرهنگ عامیانه مردم ایران برای رضا خان صفتی برگزیده که نه به دول خارجی ارتباط دارد ونه دست فلک کج مدار در آن دخیل بوده ، مردم ، رضا خان را تنها به یک لقب می شناسند وآن هم رضا قلدر است ... حالا شما خود را بکشید وبگوئید حضرتش پسر پیغمبربوده ، چه اشکالی دارد .

 

می پرسم : آیا واقعا" معتقدید که محمد رضا ضد انگلیس بوده ومصدق طرفدار انگلیس ؟ که محمدرضا وطن پرست بوده وشخصیتی مثل محمد مصدق عامل خارجی ؟ آیا همین سند جهالت شما نیست ؟

چرا چنین القاء می کنید که واقعه خلع ید از کمپانی های نفتی خواست پدر تاجدارتان بوده ؟ او که پورسانت اش را می گرفت وبه همان راضی بود وبرعکس ، این مصدق وفاطمی ها بودند که با دلیری وشجاعت  کاسه طمع شاه وانگلیس را چنان برهم زدند که شاه لرزید وشبانه فرار کرد .

 

باری .... عملکرد این خاندان مفلوک را با هر مرکبی که بنویسید جز خیانت مطلب دیگری ازآن بیرون نمی آید . تاریخ تمام این وقایع را چنان ضبط کرده که ننگ این خاندان با هیچ رنگی زدودنی نیست . پس این نمدی که علیرضا میبدی درهاون تلویزیون پارس می کوبد تنها می تواند یک منفعت داشته باشد وآن هم اینکه لقمه ای را در کاسه این شعور الدوله جاعل و جاهل بیندازد .... اما ذهن تاریخی مردم با این تصاویرمغشوش نخواهد شد واین خزعبلات تأثیری برآنچه رفته نخواهد گذاشت .

 

علیرضا میبدی که خود بهتر از هرکس به فجایع خاندان مفلوک پهلوی ایمان دارد ، می داند که این قصه ها عاری از حقیقت است اما ، به یک حس مشکوک هم مبتلا است . او سعی می کند با بساط کردن این ادوات شامورتی گری ، پشت وروی سلطنت پهلوی را دوباره زیر ضرب وطن پرستان بیندازد تا با حرکت قلم آنان جنگی دوباره راه بیفتد تا وظیفه اش را نسبت به حکومت اسلامی که عاشق این گونه جنگهای حیدری نعمتی است انجام دهد .... او رفتاری چند گانه پیشه کرده است . گاهی به فرح بوسه می دهد گاهی خودی به بی. بی. سی لندن نشان می دهد گاهی رضا پهلوی را باد می کند گاهی می گوید من سلطنت طلب نیستم گاهی بروخیم یهودی را سند جنایات حکومت اسلامی می یابد ، گاهی به روسها می گوید نظری به من داشته باشید ، گاهی مصدق را طرفدار وخانه زاد پهلوی می نامد وگاهی به جریان روشنفکری دم تکان می دهد والخ ....

 

باری ، همین حس مشکوک اگر چه در ظاهر ، تظاهر به گرته برداری از تاریخ دارد اما برای آنانی که به سرگذشت این عنصر چندکاره آشنائی دارند تنها موجد یک حکم است . او عاشق آن بادی است که از هر طرف وزید بیرق اورا به تاباند .... وهمین عشق برای او کافی است . پس چه باک که این روزها شریک بادام وپسته پهلوی شده ونه شریک غم وغصه مردم ....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه نهم اسفند 1387 و ساعت 19:53 |

 

( دانشجویان ومیعان ارتجاع )!!!

 

انگاری فضای دانشگاه در تموج شعارها مات مانده بود ..... " مرگ بر طالبان ، چه کابل چه تهران " .

روز غریبی بود ...

دانشجویان راکه لت وپار می کردند چشم ها اشک صبوری می ریخت . کسی ازدرون یک جعبه ضجه می زد ،  می گریست ومی گفت : چرا می زنید فرزندم را ؟..... چرا دخترم را روی زمین می کشید ؟ چرا مرا بهانه می کنید ؟ صدایش گنگ بود . دور بود . دور.

درروز انجام مستحبات بی مصرف که عده ای با قمه دنبال سوژه برای سرگرمی ملائک می گشتند وخیلی ها به بهانه ثواب ، کباب می شدند . کنارم ایستاد وگفت : می بینی چطور گلوی خسته من در بیقراری فریاد ورم کرده است ؟

گفتم : به روزگاری شاید ما نیز چون تو می خواستیم برانجماد باغچه قدم بگذاریم تا اعصاب تحجرتسکین نیابد وفریادهای سرخ در حنجره تب دار آینه ترک برندارد . می خواستیم در جاده های زمینی به جستجوی معدن عشق گام بزنیم . می خواستیم به وسعت نگاه خلق ، خونین بمانیم تا سایه سیاه وحشت از این سرزمین زدوده شود ... وحالا سی سال گذشته است .

گفت : شما هم که همیشه نقاش آسمان بوده اید . انگار ایستادن وفکر کردن به خاطرات این همه سال آن هم دربرابر آینه ای که انعکاس فراموشی را عق می زند همه را به بیراه برده است .

گفتم: باری ، راست می گوئی . اگر ما درآن کوچه های بن بست گم نمی شدیم وفقط شاعری دل شکسته نمی ماندیم تا انزوای ساکت خوشبختی را در حجم یک اتاق – بخوان زندگی – تکرار کنیم . اگر می ایستادیم تا بزرگترمی شدیم . اگر سرخ می مردیم وسپید می پوشیدیم . اگر کمی بیشتر به زمین چشم می دوختیم وبرای همیشه کلاغهائی عزادار وغربت نشین نمی شدیم . اگر فقط حرف نمیزدیم و برای سوزاندن دل این وآن ودرآوردن اشک وآه شاعران ، کنج زندان رااستراحتگاه نمی پنداشتیم . اگر آنقدر قصه نمی نوشتیم تا خوابمان ببرد . اگر مضطرب گمنامی نمی ماندیم . اگر به دستهای خود ایمان می آوردیم وبرهیچ امامزاده ی بی معجزه ای دخیل حماقت نمی بستیم . اگر فانوسی می افروختیم . جرقه ای ، شرری ...

گفت: وامروز اگر این همه احساس ، عشق را فریاد نمی کند آیا گناهکار منم ؟

گفتم : باری ، وقتی شما رفتید ، غروب عاطفه هم از راه رسید . نمی بینی چطور فرزندانت را می زنند وبه نام تو میعان نادانی را جشن می گیرند ؟

گفت : تا خاک سرد چقدر راه مانده است ؟

گفتم : یک گام .... فقط یک گام .

 

تابوت روی دستها به جلو می رفت ودانشجویان چون برگ خزان به زمین می ریختند .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 15:28 |

                    

      ( علیرضا میبدی و حسین خداداد)    

 

اراذل واوباش همواره در طول تاریخ کارکردی یکسان داشته اند . هر برگی از تاریخ کشورهای زیر سلطه را که ورق بزنید پراست از این نامها ... چنانکه در تاریخ دوران پهلوی نیز کسانی چون شعبان بی مخ ها ، رمضان یخی ها وامیرموبورها بودند که با رجاله  گری وقمه کشی به همراه امثال میراشرافی ها به رادیو رفتند وبا فریاد  زنده باد شاه ومرگ بر مصدق ، نامی ننگین از خود به جا گذاشته . اراذلی که به امر ملوکانه وبه خاطر خدمتی که به استبداد وحکومت پهلوی کرده بودند به نوعی ( نماد ) تبدیل ولقب تاج بخش گرفتند .

امروز هم الباقی بساط پهلوی به دست چنین عناصری کارچرخانی می شود . همان اراذل واوباش . گیرم که مثلا" شعبان بی مخ کراواتی هم زده  وکت وشلواری پوشیده باشد . شده باشد علیرضا میبدی . چه توفیر می کند ؟ که این نیز همان کارکرد را دارد وفریاد جاوید شاهی که زوزه می کشد از همان حلقوم بیرون می آید .

 

این جوندگان وریزه خواران سفره پهلوی را چه به خلق ؟ چه به درد آدمهایی که از ظهور شاهان تا طایفه شیخان همواره خودرادرجنگ ودربرابر تیغ مستان دیده اندو آنی از مبارزه دست نکشیده اند . برای امثال علیرضا میبدی تنها یک لقمه حرام ویک پیاله بنگ وشراب کافی است تا به رقص آید ودر محضر روح پدر تاجدارش با شلاق کلمات از فدائیان به خون خفته خلق انتقام بکشد . فدائیانی که مردانه در پای عهدی که با خلق خود بسته بودند جان دادند اما در برابرگردنکشی شاهان کوتاه نیامدند . دنیای امثال میبدی را به این راز ورمز که راهی نیست . او چه می داند که این فدائیان درقاب جان مردم جای دارند وشرافت آنها را نمی توان یا این لیچارگوئی ها ملوث نمود .

 

امروز همین بس که نماد خدمتگزاری خاندان پهلوی در وجود ( حسین خداداد ) نمایش داده شود که شاهکارش نقاشی کاخ شاهان بوده است وفراهم آوردن وسایل عیش ونوش این طایفه مضمحل .

باری .... این نمادها حقا" که شایسته همان خاندان وجیره خواران آنها است . همان هائی که در حسرت زندگی دوباره در چنین اماکنی شب وروز می گریند وبه ضرب وزور فریاد امثال میبدی از درد غربت امروزی خود می کاهند .

 

وحسین خداداد وخداداهای دیگر ، مزبله ای هستند که امثال میبدی با غلتیدن درآن برای چند روزی سد جوع می کنند ودرخلوت ، به ریش این خیال زدگان می خندند ...این رسم غریبی نیست . اراذل واوباش همواره از همین مسیر عبور وعمر بی برکت خود را به سرآورده

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 17:29 |


Powered By
BLOGFA.COM