تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار

  

(علیرضامیبدی ورضاقلدر) !!!    

 

علیرضا میبدی این حاجی فیروز خاندان مفلوک پهلوی ، در تلویزیون آبرنگی پارس فرمایش کرد : ( هدف رضا خان از تصاحب زمین های مرغوب شمال وجنوب کشور آن بود که می خواست آنها را آباد کند ) !!!

ایشان در یک خلسه مفنگی ودر یک نمایش مسخره تلویزیونی ودرحالی که آب بینی اش را به زور بالا می کشید فریاد کرد وگفت : ( آقا .... اینکه  می گویند رضا خان زمین های مردم را به زور از چنگ آنها بیرون می آورده دروغ محض است .کار کمونیست هاست . رضا خان چون می دید مردم عرضه ی آباد کردن مملوکات خود را ندارند ، زمین آنها را تصاحب می کرد تا آبادشان کند ) !!!!

این سخنان عنصری است که خود را تحلیل گر تاریخ می خواند ومعتقد است  نباید به تاریخ یک سویه نگریست .

حالا شما خود قضاوت کنید ..... این اباطیل وجعل وقایع تاریخی را چه کسی می تواند این طور گستاخانه به زبان آورد جز آنکه حلقومش به نان حرام خانواده دربدر پهلوی آلوده باشد وپای سفره کثیف آنها نشسته باشد .

راستی به این می شود گفت تحلیل تاریخ ؟ به این می شود گفت روشنگری ؟ .... کافی است شما نگاهی به دارائی ها ونحوه کسب درآمد این خانواده داشته باشید تا ببینید تفاوت این غلط اندازی تا واقعیت  به کجاست .

 

ایشان در بخش دیگری از تحریفات خود می گوید : فلان رئیس دستگاه امنیتی فرانسه در ملاقات با شاه وچند ماهی قبل از حدوث انقلاب به وی اطلاع می دهد که  کارتربه دنبال جابجا کردن سلطنت در ایران است .... او این جمله را چنان با آب وتاب برزبان می آورد که گوئی رازی مگو را کشف کرده است . اصلا" فرض کنید که همین طور باشد . از همین زاویه بنگرید که این شاه مفلوک چه موجود حلقه به گوشی در دست امپریالیسم بوده ووابستگی تا کجایش را دریده که فورا" قصه  وا میدهد ودمش را روی کولش می گذارد ومی رود .... آیا چنین شخص عنن وناتوانی ، چنین عنصر وابسته وذلیلی ، لیاقت حکومت کشوری مثل ایران  را داشته است ؟ آیا همین امر ساده نشانگر آن نیست که شاه در تمام طول سلطنت خود بازیچه خارجی بوده ودر قواره حکومت او اتکاء به مردم جایی نداشته است ؟ آیا  نمی پذیرید که چنین موجودی هرگز مردم را به حساب نمی آورده تا دربرابرگردنکشی خارجی بتواند روی آنها حساب کند؟ وآیا این ترس از مردم وتکریم به ارباب خارجی  واقعا" سند افتخار است ؟!   .... خب خودتان قضاوت کنید .

بارها گفته ام وباز می گویم هرچه دیگ حلیم خاندان پهلوی را بیشتر به هم بزنید ، جزنکبت وذلت چیزی ازآن بیرون نمی آید .

طرفه آنکه سخنان میبدی تنها یک خاصیت دارد . اینکه می توان از لابلای آن پی به شخصیت پینکی کسانی چون او برد که توانسته اند سی سال به نام آزادی خواهی سرملت کلاه بگذارند وادای آزادگی درآورند .

 

شاه رفت . دربارشاه هم رفت . این رقصندگان درباری هم میروند.... این جبر تاریخ است .

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 19:14 |
 

(علیرضا میبدی و اشک های فرح دیبا )

 

برای ماموت هائی که در حجم خاطرات پائیزی دوران شاهنشاهی منجمد مانده اندو سالیانی است آرزوهای خود را بردوش می کشند . برای آنهائی که سی سال است با دستان غریبه نوازش می شوند وهر روز صدای شکستن خود را بیشتر می شنوند . البته تحمل عروتیزهای امثال علیرضا میبدی آن هم از پشت گیشه بزک کرده تلویزیون پارس چندان آزار دهنده نیست .

آنها خود را پرندگانی می دانند که از خشم خلق ناگزیر به کوچ در فصل سرد زمان شده اند.

آنها غرش ضد استبداد خلق را توطئه می دانند وانقلاب مردم در بهمن 57 را بدترین حادثه میخوانند .

زندگی امروزی این موج مرده ، خلاصه شده در گریه خاطره هائی که هرشب همراه با طول موج عربده های علیرضا میبدی بلند وکوتاه می شود وتکاندن حسی که آنها را میبرد به سی سال پیش ، سی قرن پیش ، ونوشانوشی که در کاخ های شاهان کله خر تاریخ داشته اند .

باری .... آنها در دنیای ولنگارغرب آنقدر غریب افتاده وچندان در مراتب نوستالژیک ایام گذشته سوگوارند که جزسرودن عقده های حقارت آن هم از زبان عروسکی به نام میبدی که زیر فشار انگشت خاندان مفلوک پهلوی فریاد / آه من بسیار خوشبختم / می زند کار دیگری از دستشان بر نمی اید .

علیرضا میبدی ، این قصاب ساطور به دست اذهان جوانان ونسل سومی ها ، با آن کارنامه عفن وآن تلون ذهن ، در برابر لاشه تاریخ شاهنشاهی به دنبال درک گمشده ای می گردد که اصلا" وجود خارجی نداشته وندارد .

او در چنان هپروتی سیر می کند که مجبور است با مغلطه بسیار وبرای سرو کردن تاریخ آب پز شاهنشاهی ، مبازران به خون خفته خلق ایران را مشتی عنصر خارجی بنامد . مجبور است رضا قلدر را پدر دمکراسی ایران بخواند . مجبوراست فرح دیبا را در یک نمایش مسخره به گریه وادار کند تا بلکه با خرج کردن احساسات جوان ایرانی ، آبروئی برای سیاهکارهای رژیم شاه دست وپا کند .

میبدی ، امثال نصیری ، رسولی ، تهرانی ، این قاتلان نسل گذشته ایران را نه تنها با شرف ترین انسانها می داند بلکه معتقد است باید مجسمه این اراذل را در چهارراه تاریخ برپاداشت وشرف نداشته شان را برسربازار خدمت به میهن جار زد .

میبدی آرزو مند آن است که چرخ تاریخ به گذشته باز گردد تا دوباره سگ های چشم آبی آمریکائی برسرنوشت مملکت سیطره یابند تا امثال او بتوانند از کنار تکه استخوان های زیر دندان مانده آنها سدجوع نماید ... معتقد است که باید ( قطبی ) دوباره عهده دار مسئولیت تلویزیون شود تا امثال او بتوانند با شعرهای بند تنبانی خود کاست ذهن مردم را پرنمایند ویا در جشن هنر شیراز قری به کمر بیندازند وبا کراوات پیرکاردن ( بابا کرم ایرانی ) برقصدند وآن را پاسداشت فولکور ایران بنامند .

حاصل آنچه که این روزها علیرضا میبدی ضمن مصاحبه با لت وپارهای دربار گذشته وژنرالهای بی دندان ارتش شاهنشاهی می جورد ( ! ) مشتی خواب ملتهم است که اصرار به واقعیت بخشیدن آن را دارد . رویاهائی که هرگز صورت حقیقت نیافته ودر گذار اذهان علیل ، ذلیل مانده است .

علیرضا میبدی می ترسد از نوشیدن لحظه های زلال وناب واقعیت ، می ترسد از یادآوری نام مردانی که در زندانهای ساواک پوسیدند ومثل او حاضر به وادادگی به تمدن آبرنگی شاه عنن نشدند . می ترسد از خشم همه آنانی که برای رهائی خلق هرگز کراوات اهدائی شاهزادگان را به گردن نیاویختند واز سفره خون آلود شهبانو سد جوع نکردند .    می ترسد که در شام تیره تاریخ شاهنشاهی ، نشانی از خورشید بگیرد وشعری برای پرنده ها بنویسد .

علیرضا میبدی خوش است به تشویق ژیلا خانوم وممل آمریکائی که دلشان لک کرده برای ولنگاری دوباره در کافه های بالای شهر تهران ، او این نشمه جات را مردم ایران می داند . ودل خوش به کسانی است که با لهجه آمریکائی برای دوران گذشته آه می کشند . دل خوش است به ندیدن زانوان زخم خورده جوانان نسل من که در پشت میله های زندان ساواک پیرشدند وروزی صد بار آرزوی مرگ کردند . او حکومت خاموشی وسکوت را در دوران سیاه پهلوی ندیده است وفریاد زندانیان را درهزار توی تاریک ونمور ساواک نشنیده است .

باری ، درآن روزی که رژیم پهلوی به گلهای کاغذی گلفروشی ها عطر تمدن می زد وزندگی مردم ، دربند نرده هائی بود که تا خاندان جلیل سلطنت کشیده شده بود ، علیرضا میبدی عربده مستی می کشید ودر حصار آهنین همپالگی های درباری سقفی برای فردایش می زد وامروز که از آن آرزوها دور مانده است در وسعتی به حقارت تلویزیون پارس رد بغض هایش را نسبت به مبارزان وآزادی خواهان عربده می کشد .

او کوچک مانده است ، وزندگی بربام خلق در گذر است ... بگذارید بغض هایش را با خاندان پهلوی دوره کند ودر مونتاژ کاری تاریخ به سراشیب وراجی تنه بزند . ابایی نیست .... خلق ایران به بازی این عروسکان پوشالی دل مشغول نخواهد شد . فقط لبخندی میزند ومی گذرد .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت 23:40 |
 

(خاتمی یک محلل است )!!

در هفته گذشته آقای سید محمد خاتمی به تصریح از حضور خود در انتخابات آتی ریاست جمهوری خبر داد. او گفت ( حالا که آمده ایم باید محکم بایستیم و قصدمان تغییر وضع و پیروز شدن باشد ).

 هر چند ورود آقای خاتمی که تا همین هفته قبل مدعی بود میدان عمل از سیاسیون با کفایت خالی و صدر امور اجرایی از عقلا  عاطل مانده ، از همان ابتدای امر نیز قابل پیش بینی بود و تصور می شد که ایشان در مشابهت با نحوه ی ورودش در انتخابات گذشته ( 76 و 80) تا نزدیکی انتخابات تأمل خواهند نمود ، اما این رفتار خاتمی در عین حال موجد حرف و حدیث های دیگری هم شده است .

فال حافظ ، استخاره ، مذاکره با میر حسین ، بررسی شرایط ، مشورت با رهبر نظام ، از جمله قصه هایی  بود که در ظاهر توسط عوامل نزدیک به خاتمی به ذهن جامعه انداخته شد تا اذهان جستجوگر و حساس را در مقدم ورودش به واکنش وا دارد .

به باور من اینکه بپذیریم نظام جمهوری اسلامی به نقطه ای رسیده که به قول عرفا مشمول ( آخر الدواءالکی ) گردیده و لذا حاضر شده با هیمه خاتمی به عنوان آخرین راه معالجه امراض داخلی و خارجی خود (!) بسوزد ، بسیار خوش باورانه و حتی ناباورانه است . چرا که رژیم خصوصاً پس از نمایش 22 بهمن که آن را دلیل مشروعیت خود خواند و پراندن ماهواره ( امید ) که آن را نشان اقتدار خود دانست ، در چنان عرش مکینی سیر می کند که دیگر نیازی به چهره آرایی آن هم توسط مشاطه گرانی از نوع خاتمی احساس نمی کند .

پس می پرسم کدام دلیل می تواند میل ورود خاتمی به انتخابات را باعث شده باشد ؟ آیا او نگران وزن اصلاح طلبان در ترازوی سیاسی کشور است ؟ آیا او طالب قدرتی است که همیشه و به ظاهر از دست یابی به آن گریزان بوده است ؟ ( خدا می داند که یک ذره انگیزه ی قدرت ، عنوان ، شهرت نداشته ام ) ... آیا او می آید تا ساختار قدرت را دستخوش تغییر نماید ؟ ( بارها گفته ام قانون اساسی و رهبری را قبول دارم و خیانت به انقلاب و خون شهیدان می دانم که تصور شود اپوزیسیون هستم ) ... آیا صرفاٌ برای این می آید که وجود خود را برای تدبیر در امور نظام لازم و ضروری می داند ؟ ( بنده در موقعیتی قرار گرفتم که علیرغم میل باطنی تسلیم جمع شدم و اعلام رسمی کاندیدا توری کردم ) .

 

به نظر من ، هیچ کدام از مسائل ذکر شده دلیل محکمی برای ورود خاتمی نیست و با توجه به روحیات و سکنات این رجل سیاسی نمی توان این دلایل را امر موجهی برای شرکت وی قلمداد نمود .

 از طرفی عملکرد خاتمی ظرف سالیان حضورش در عرصه سیاسی کشور مؤید آن است که ایشان همواره بیش ازآنکه نگران تعهدات خود به عنوان رئیس جمهور در مقابل مردم باشد نگران حفظ موجودیت نظام حاضر است . جریان کوی دانشگاه ، قتل های زنجیره ای ، بسته شدن بیش از یکصد روزنامه تنها با یک فرمان ، ماجرای قتل زهرا کاظمی  ... همه و همه نشانگر آن است که حضرت خاتمی نه می تواند و نه می خواهد که بر مدار مردم سالاری عهده دار مسئولیت گردد و در نهایت به همان نقطه ای خواهد رسید که بی پروا خود را تنها یک ( تدارکات چی ) خواهد دانست .

با این اوصاف ، پس بیراه نخواهد بود اگر پرسیده شود علت واقعی آمدن خاتمی در چیست ؟

به نظر من آمدن خاتمی به عرصه انتخابات را باید از منظر دیگری مورد بررسی قرار داد و تأثیر ورودش را در برآیند جناح های داخل حاکمیت به بحث گذاشت.

 

قدر مسلم این است که حلقه تصمیم سازانی که در بالای سه قوه تشکیل شده و بر کلیه امور کشور نظارت و دخالت دارد با در نظر گرفتن شرایط اقتصادی اجتماعی سیاسی داخلی و توجه به شرایط پیش روی بین المللی ، انتخاب آقای احمدی نژاد رادر چهار سال آینده بر نمی تابد . آنها می دانند که تاریخ مصرف آقای احمدی نژاد به سر آمده است و ایشان مرد صحنه آتی کشور نمی تواند باشد . این حلقه ، در چند ماه گذشته سعی کرد همین پیام روشن را به الحان مختلف به آقای احمدی نژاد برساند و از وی بخواهد که به تدبیری خود خواسته ، از ورود به صحنه ی انتخابات آتی خودداری نماید . برخوردهای هاشمی رفسنجانی و وزیر سابق کشور و همچنین موضع گیری های اخیر رئیس مجلس در قبال عملکرد دولت که در تریبون های عمومی مطرح شد ، نشانگر سمی بودن پیامی بود که مرتب به خیابان پاستور فرستاده شد . اما آقای احمدی نژاد که خود را مستظهر به پشتیبانی حلقه دیگری از علما و تندرو ترین بخش جناح اصولگرا می داند تا کنون از پذیریش این جام زهر خودداری نموده است . از طرفی چون بر اثر روابط حاکم بر سیاست جهانی ، آبروی آقای احمدی نژاد به نوعی به آبروی نظام گره خورده است ، سعی بسیاری می شود که در ظاهر و تا آخرین روز ، از طرف مسئولان رده بالا ی نظام از وی پشتیبانی شود تا آن بخش از سیاست های نظام  که در تقابل با امریکا و جهان غرب قرار گرفته آسیبی نبیند . این پارادوکس به همان معادله بغرنجی تبدیل شده که حتی شخص احمدی نژاد را هم دچار توهم و سرگردانی نموده است .

در جناح اصلاحات نیز وقایعی درگذشته است . کروبی درست در لحظه ای اعلام آمادگی برای شرکت در انتخابات کرد که جماعت اصلاح طلب در خلسه ( چکنم) گرفتار آمده بود ، او چنان آمد تا سنگ بزرگی را پیش پای کسانی که در آینده قصد ورود به صحنه را دارند انداخته باشد . جمع شدن تعداد کثیری از اصحاب اصلاح طلب حول محور کروبی ، از وی چهره ای آراست که در صورت نبود رقیبی دیگر در این جناح ، احتمال اجماع جمعی در خصوص ایشان قطعی به نظر می رسید .

اپوزیسیون خارج از نظام نیز علیرغم تلاشی که در اجماع داشت تا این لحظه به قطعیت نرسیده و بین دو نظریه گرفتار مانده است . عده ای از آنها معتقدند که باید با یک کاندیدای معارض با نظام ، بحث شرکت در انتخابات را پیش برد و هزینه ی چنین انتخاباتی را بر نظام گران نمود . اما کثرتی دیگر معتقد به تحریم مانده اند و می گویند هر نوع همسویی با این انتخابات موجب مشروعیت بخشیدن به نظام خواهد شد .

 

در چنین شرایطی بود که خاتمی مجوز ورود به صحنه انتخابات را گرفت . چرا که در چنین فرضی جناح اصولگرا به فکر اجرای پروژه ی عبور از احمدی نژاد خواهد افتاد و به دنبال کسی خواهد رفت که در ظاهر قدرت همطرازی با قد و قامت سیاسی خاتمی را داشته باشد. فعالیتی که اصولگرایان در این شرایط خواهند نمود موازی همان طرفندی است که از سوی حلقه ی تصمیم گیر مطرح شده است . آنها در نهایت فرد منصوب خود را با اتکال به این روش ساده در بغل اصولگرایان قرار خواهند داد تا به عنوان خواسته قطعی نظام ، اما از سوی اصولگرایان ، بر مدار انتخابات قرار گیرد . این اولین تأثیر حضور خاتمی بر جناح اصولگرا خواهد بود.

از طرفی حضور خاتمی باعث خواهد شد تا تمرکز نیروهای اصلاح طلب حول کروبی دچار تشتت گردد و افراد دیگری هم در این آشفته بازار ورود نمایند . پروژه پیش بینی شده کروبی در چنین حالتی آن خواهد بود که به برخی افراد دسته دوم جناح اصلاح طلب اجازه دهد تا به بازی انتخابات آمده و شرایط شلوغی را فراهم آورد . این شرایط به کروبی این امکان را می دهد که درپایان ماجرای عدم انتخاب ، تشتت آراء را به گردن خاتمی و به عنوان بر هم زننده ی اجماع اصلاح طلبان بیاندازد و برای عدم موفقیت خود بهانه ای فراهم آورد . به هر حال این تشتت همان شرایطی را برای حلقه ی تصمیم گیر ترتیب می دهد که از قبل انتظارش را می کشند . به عبارت دیگر چنین فضایی که در ماه های نزدیک به شروع انتخابات شاهد آن خواهیم بود شرایط ورود فرد مورد نظر نظام را برای جلوس بر کرسی ریاست جمهوری تسهیل خواهد نمود.  

نهایت اینکه ورود خاتمی موجب خواهد شد تا در سوی دیگر ماجرا ، اپوزیسیون شایق به شرکت در انتخابات نیز با معمای بزرگتری رو به رو شود و در ابراز علل شرکت خود آن هم با حضور فرد ظاهر الصلاحی چون خاتمی که در خارج از کشور محبوبیتی دارد دچار لکنت گردد .

اجرای این پروژه وقتی به اوج خواهد رسید که بپذیریم خاتمی تا پایان کار در صحنه باقی نخواهد ماند !! زیرا نظام حضور وی را تنها به عنوان یک ( محلل ) و بر هم زنندۀ بازی پذیرفته است ... قراین چنین می گوید که سید محمد خاتمی درست در آستانه شروع رأی گیری با نوشتن دردنامه ای از صحنه کنار خواهد رفت و در نامه ی سر گشاده ای ضمن ابراز گله از کسانی که تنگ نظری و عدم تحمل مخالف را پیشه کرده اند از مردم عذر خواهی خواهد نمود و ... ( برای برادر ارجمندم جناب حجت الاسلام کروبی آرزوی توفیق در راه اصلاحات کشور را دارم ) ، تا به نوعی بدهکاری خود به اصلاح طلبان را نیز پرداخته باشد .کما اینکه از هم اکنون ابطحی ، نزدیکترین یار گرمابه و گلستان آقای خاتمی با طرح حمله چماقداران به خاتمی ، شرایط پایان بازی را برای او مهیا می نماید ...

با این ترتیب فرد مورد نظر نظام انتخاب ، پشم کروبی ریخته و بقیه هم ول معطل خواهند ماند .

باری ... خاتمی محلل خوبی است . باور کنید . 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 20:37 |

 

( عدالت ) !!!

 

گفت: شنیدی معاون دانشگاه زنجان فقط به 30 ضربه شلاق تعزیری و30 ضربه شلاق تعلیقی محکوم شد

گفتم : عجب ! چرا ؟

گفت : چون به قول عرفا ( آخرین جزء علت تامه ) در پرونده مغفول بود .

گفتم : این را که می گوئی یعنی چه ؟

گفت : من نمی دانم ولی اینطور نوشته اند .

گفتم : حالا آن 30 ضربه شلاق تعلیقی دیگر چه صیغه ای است ؟

گفت : یعنی اگر یک بار دیگر ( علت تامه ) این بابا تکان خورد وعکسش را گرفتند باید این 30 ضربه را هم بخورد .

گفتم : به به ... به این می گویند عدالت . به این می گویند حقوق اسلامی .

گفت : جوک می گوئی ؟

گفتم : زبانت را گاز بگیر تا با این ( علت تامه ) نزدم توی سرت !!! پس می خواستی قاضی دادگاه مثلا" سرایدار دانشگاه را اعدام کند یا آقای مددی را نفی بلد نماید آن هم برای یک (علت تامه) ناقابل .... شما عجب ضد انقلابی    هستی .

گفت : پس سرنوشت ناموس ملت چه می شود ؟

گفتم : قاضی پرونده حتما" آن را هم یک کاری می کند . همه کارها را که نباید معاون دانشگاه زنجان انجام بدهد .

گفت: آهان .... از اون نظر...!!!.

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 و ساعت 16:51 |
 

( اقتدار) !!!   

           

              اقتدار ملی                                                                اقتدار علمی

( امیدمان ) را شبانه  به هوا فرستادند.... دلمان خوش !... گویا حتماً باید افتخار هم بکنیم که نام کشورگل وبلبل ما وارد لیست فاخر کشورهای دارای فن آوری فضائی شد ... هر چند خوارج !! معتقدند این ماهواره ، لولهنگی روسی است که کارشناسان به بهای 20 سال ریخت وپاش کلان به ناف ملت بسته اند تا حرفی برای گفتن داشته باشند ودر سایه اش ( جشن اقتدار علمی ) به پادارند .

گفتم ملی ؟ . یاد ملت افتادم وتصویر دخترکی در نظرم آمد که نماد کاملی از ( اقتدار ملی ) امروز ماست . نگاه کنید .

 

می پرسد : آیا این ماهواره تصویر سیاه مرا هم با خود به فضا خواهد برد وبه چشم جهانیان خواهد نشاند ؟

می پرسد : چه مقدار نان از سفره خالی من خرج این موشک شده ؟

می پرسد : ناموس چند خانوار ایرانی به بهای پرداخت هزینه های این نمایش مسخره ظرف 20 سال گذشته به یغما برده شد ؟ اصلاً چه کسی از طرف ملتی که من باشم به شما اجازه داد که اقتدار ملی وملت را فدای این بازی نمایند؟

 

آقای رئیس جمهور همین چند لحظه پیش در کنگره ( اقتدار علمی ، اقتدار ملی ) از پیوند علم وقدرت سخن غرا فرمود . ایشان قدرت وعلم را از یک جنس دانست . از جنس خدا که هم قادر است وهم عالم . اما نگفت چرا نباید علم را در خدمت خلق قرار داد تا سفره خالی زندگی آنها خالی تر نگردد .

 

باری ، داشتن ( امیدی ) زمینی  وعینی بسیار بایسته تر از آن ( امیدی ) است که حتما" باید سوار موشک اش کرد تا بتواند به هوا برود.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت 13:47 |
 

( چرا در ایران انقلاب شد )؟

این روزها شاهدیم که کافه نشین های لوس آنجلسی علیرغم گذشت سی سال از فروپاشی نظام پادشاهی و در حالی که هنوز طوق کلب آستانی دربار گذشته را برگردن خود دارند رگ شاه دوستی می جنبانند بلکه نسل جوان ایرانی باورش شود آنچه به نام ( انقلاب ) در ایران و به وسیله مردم صورت گرفته توطئه خارجی بوده است .!!

غزلنامه نا مفهومی که این حضرات برای هویت بخشیدن و مظلوم نمایی رژیم گذشته می سرایند ، فکاهیات مشمئز کننده ای است که هر ابجد خوانی با شنیدن ابیاتی از آن می فهمد که به بهای دلارهای به غارت رفته از جیب ملت و به سفارش درباریان در تبعید نوشته شده است .

اما راستی چرا در ایران انقلاب شد ؟ آیا آنطوری که اینها مدعی هستند کار ، کار انگلیسی ها و ایضاً  بی بی سی لندن بود ؟ آیا حاصل نقشه ای بود که در گوادلپ طراحی شده بود ؟ آیا کار روشنفکر ایرانی بود که از سر سیری هوس انقلاب به خیالش افتاده بود ؟ و یا اینکه واقعاً مردم بر اساس شعور و در ک خود از شرایط آن روز چنین اتفاقی را باعث شدند ؟ ... اجازه دهید به تاریخ رجوع نماییم .

باری ، تقریباً از سال 1329 ، شرایط برای گذار شاه به دوران دیکتاتوری و از میان بردن دوره ی کوتاه دموکراتیک آماده شده بود . از این رو یورش مسلحانه برای کشتن شاه به دست ناصر میر فخرایی در بهمن 1327 که با شکست رو به رو شد و آن را به حزب توده نسبت دادند مقدمه ای برای سرکوب های سیاسی ( که بار دیگر گروه بزرگی از روشنفکران و روزنامه نگران قربانی آن شدند) فراهم شد . ممنوعیت حزب توده و محاکمه سران آن به زودی آغاز شد . در آن شرایط  با گسترش یافتن سرکوب ها ، عملیات مسلحانه مخفی علیه دولت نیز تشدید گردید از جمله هژیر نخست وزیر شاه به دست فداییان اسلام کشته شد .

در این میان ، جنبش ملی شدن نفت به رهبری دکتر محمد مصدق را باید در واقع دوره ای کوتاه و ذاتاًٌ       نا پایدار دانست که در برابر ولع گسترده رژیم به حکومت نظامی پلیسی ، آخرین مقاومت ها را انجام می داد . پس از قیام سی تیر 1331 که گویای پتانسیل نسبی در جامعه برای حرکت به سمت دموکراسی بود و به مصدق قدرت داد ، شاه توانست به رغم فرار کوتاه مدت خود از کشور ، به کمک آمریکا بر پتانسیل دیگری که در جامعه برای گریز از آزادی وجود داشت تکیه کند و با کودتای 1332 حکومت مصدق را سرنگون و دیکتاتوری خود را جایگزین آن کند .

 

محمد رضا شاه بلافاصله پس از تثبیت قدرت شروع به گسترش آن بر اساس همان دو محوری کرد که رضا خان بر آن تکیه زده بود . کمی پس از کودتا در سال 1332 قراردادی جدید میان ایران و کنسرسیون نفتی به امضاء رسید . در سال 1334 ایران به پیمان بغداد پیوست و در سال1338 قرارداد دفاعی با آمریکا امضاء کرد و سرانجام در سال 1339 شاه ، با به رسمیت شناختن اسرائیل در واقع یک متحد نظامی جدید برای خود به وجود آورد . راهبرد آمریکا در این زمان تکیه بر دو قدرت ایران و اسرائیل به عنوان نمایندگان نظامی خود در منطقه خاورمیانه بود .

در طول دوران سوم حکومت پهلوی ، شاهد افزایش خشونت دربار با تکیه بر ارتش و ( ساواک ) هستیم که در سال 1335 یعنی سه سال پس از کودتا با هدف سر کوب مخالفان شروع به کار کرده بود . در ابتدای دهه چهل ، شاه بر اساس سیاست جدید آمریکا علی امینی را بر سر کار آورد و اندکی از بار خفقان و خشونت سیاسی کاست اما این دوره نیز به سرعت پایان یافت زیرا مقاومت ها و تظاهرات مردمی در برابر رفرم ها ی پیشنهادی از سوی دولت سد بزرگی ایجاد کرد .لذا  خشونت دولتی فشار خود را به طور خاص علیه روشنفکران به کار گرفت به طوری که چند ماه پس از اعلام انقلاب سفید ، شاه مجبور شد نیروهای سر کوبگر خود را تا مدرسه فیضیه هم بکشاند بلکه از پیوستگی روحانیون و روشنفکران جلوگیری نماید . در اثر این اقدام آقای خمینی دستگیر شد اما دامنه ی اعتراضات نیز فزونی یافت تا اینکه کار به قیام عمومی تبدیل و توسط نظام به شدت سرکوب شد .

از این زمان ، دوره ی جدیدی از خفقان در ایران آغاز شد . در طول این دوره در حالی که تمامی راه های مسالمت آمیز برای مخالفان سیاسی بسته مانده بود و بیشتر روشنفکران یا تحت تعقیب بودند و یا در زندان ، چند سازمان زیرزمینی با گرایش های چپ و یا اسلامی فعالیت خود را آغاز نمودند . سازمانهای مسلح اسلامی هدفشان زدن مسئولان بالای نظام شاه بود و گاهی هم مستشاران و مسئولان نظامی آمریکایی را هدف قرار می دادند در حالی که سازمانهای مسلح چپ علاوه بر آن هدف ها ، یورش و بمب گذاری در بعضی از نماد های سرمایه داری را نیز در برنامه های خود جای داده بودند . در کنار این سازمانها ، گروه ها و جمعیت های غیر مسلح اعم از مذهبی ، ملی ، چپ گرا به صورت مخفیانه و بیشتر در زمینه تبلیغات علیه رژیم فعالیت نسبی می کردند . رژِیم شاه با رویکردی که درجه خشونت در آن دائماً در حال افزایش بود با تمامی این حرکات اعم از خشونت آمیز و مسالمت آمیز برخورد می کرد . دستگیری های گسترده ، زندان ، شکنجه و اعدام و یا سر به نیست کردن مخالفان در طول این دوره به صورت گسترده به چشم می خورد و ترس و واهمه از ساواک در تمام بافتهای جامعه پراکنده و نفرتی عمیق و فزاینده در اقشار اجتماعی نسبت به رژیم به وجود آورده بود .

در اواخر دوره شاه ، تضادی اساسی نیز میان رشد اقتصادی کشور و موقعیت سیاسی آن به وجود آمد ، در واقع در حالی که درآمد اقتصادی کشور در فاصله سالهای 57-49 یعنی در کمتر از بیست سال ، از حدود 176 دلار به بیش از 2500 دلار رسیده بود ، یک طبقه بزرگ متوسط در کشور به وجود آمده بود که عمدتاً شامل تکنوکرات ها ، مدیران میانی و اقشار نیمه مرفه شهری می شد . این طبقه ، گرایشی طبیعی به برخورداری از آزادیهای سیاسی داشت و در عین حال با افزایش فساد در دستگاه پلیسی و اجرایی ناچار به تحمل فشار هر چه بیشتر از سوی این دستگاهها بود که به بهانه های واهی و صوری در پی غارت اموال او بودند . شاه به جای پاسخ دادن به نیازهای این طبقه در زمینه آزادی و مبارزه با فساد ، تنها به گسترش اجباری و حتی خشونت آمیز فرایند غربی کردن سطحی جامعه ادامه می داد که خود به دلیل تضاد با باورها واعتقادات اکثر مردم ، جبهه بزرگتری را علیه او می گشود ، به طوریکه حتی طبقات متوسط جامعه نیز که درآمد آنها به طور نسبی افزایش یافته بود ، به دلیل تضاد عمیق با اقشار ثروتمند و توزیع بسیار نابرابر ثروت در کشور ، از اوضاع ناراضی بودند. از این رو ، به زودی موج مخالفت سراسر کشور را در بر گرفت وبافت های اجتماعی شروع به از هم پاشیدگی و فرو رفتن در تنش های هر چه شدید تر کردند . پاسخ شاه به این موقعیت دائماً نابخردانه تر می شد . برگزاری جشن های 2500 ساله شاهنشاهی با هزینه های هنگفت و درهمان حال تشدید خفقان در سال  1350 ، و از طرفی تشکیل حزب رستاخیز به عنوان حزب واحد و اجباری در سال 1354 و تغییر تقویم هجری به شاهنشاهی از جمله اقداماتی بود که هر بار با واکنش تند تری از سوی مردم رو به رو می گشت . گسترش  این جنبش اجتماعی از سال 1356 اوج گرفت و به زودی بر محور شعار سرنگونی نظام شاه متمرکز گشت . خشونت های سهمگین رژیم شاه در طول 25 سال آخر حکومت او اینک به واکنشی گسترده در میان مردم منجر شده بود .

 

به هر حال از آنجایی که انقلاب های اجتماعی فرایند های دراز مدتی هستند که از زمانهای دور ریشه می گیرند و تا مدتها پس از وقوع انفجار انقلابی ادامه می یابند بطوریکه گاه این فرایند ، زمانی طولانی در حد سه نسل را هم در بر می گیرد باید اذعان کرد که در انقلاب ایران نیز اگر در پی ریشه های عمیق تر آن در انقلاب مشروطه نباشیم ، اما نخستین حرکات انقلابی را از دوره رضا خان می توان مشاهده کرد حرکتی که به تدریج شکل گرفت ، به راه افتاد و دائماً قدرت بیشتری یافت و در برخورد با خشونت دستگاه پهلوی هر روز رادیکال تر شد ..... بنابراین با هر اندیشه ای که به مقوله انقلاب در ایران نگریسته شود مشاهده خواهد شد که این انقلاب هرگز توطئه خارجی نبوده بلکه عکس العمل تام و تمام مردمی است که در زیر فشار دستگاه اختناق و در  قهقرای فاصله طبقاتی قرار گرفته بودند . مردمی که برای تحقق آرمانهایی چون آزادی ، استقلال و حکومت خلقی همچنان آرام و منطقی در این مسیر گام می زنند .

با این اوصاف به نظر می رسد کسانی که سعی دارند این مردم را با بازیهای تلویزیونی و تاریخ سازی های آبکی از مسیر رو به جلو منحرف نموده بلکه آب رفته به جوی بازگردد هنوز دل در واقعیت نسپرده اند.

 

باری ، تاریخ را می توان به سلیقه واز  نو نوشت ، اما تاریخ را نمی توان دوبار زندگی کرد .

طرفه آنکه ، جنبش اجتماعی ایران قابل بازگشت به عقب نیست ..... حضرات عرض خود می برند. 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 14:44 |
 

  ( یقین های آقای علیرضا میبدی – 2 ) !

 

مردم ایران به کرشمه و طنازی در سخن اشتهار دارند ، اهل مطایبه و خوش گویی هستند . چنانکه برای هر صنف از صنوف اجتماعی شوخی های مخصوص کوک می کنند مثل حکایت ( آب خوردن کوزه گر از کوزه شکسته ) و یا ( افتادن درزی در کوزه ) و یا مطایبه ای که با صنف خیاط می کنند ( یک سوزن به خودت بزن و یک جوالدوز به مردم ) و الی آخر... همچنین است شوخی آنها با وکلای دادگستری که می گویند ( وکلا حرف مفت زیاد می زنند اما مفتی حرف نمی زنند ) .!!

اما من معتقدم که این مَثل آخری مدیدی است به تمثیل نزدیک نیست و کثرت وکلای رشید ایرانی از این برچسب مبرا هستند ... بدون اینکه نیاز به آوردن نام و نشان این عزیزان باشد ، خود شاهد بوده ام که بسیاری از این طایفه برای احقاق حق یک مظلوم چه خطر ها که نکرده اند و بی چشمداشت مالی و صرفاً برای احیای حقی که مظلوم مانده چه رنجها و ادباری که به جان نخریده اند . برای پی بردن به زحمات این صنف کافی است فقط نگاهی بیاندازیم به لیست وکلای زندانی ظرف 50 سال اخیر و یا خساراتی که آنان در برخورد با اهرم قدرت و حکومت همیشه بر خود هموار کرده اند اما آنی از حق و حقیقت پا پس نکشیده اند .

اینها را نوشتم تا باب مطلب دیگری بگشایم و اشاره تان دهم به مطلب اخیر جناب (نعمت احمدی) وکیل پایه یک دادگستری که علاوه بر شغل وکالت ، دستی هم به قلم دارد و در عرصات اجتماعی هر کجا ثوابی در کار خلق دید با همان ظرافت های قضایی به واکاوی پرداخت و به حکم وکیل الرعایایی به آن دخول نمود .

ایشان در مطلبی که اخیراً با نام ( سرنوشت علیرضا پهلوی برادر تنی محمد رضا شاه ) در صفحه 16 ضمیمه روزنامه اعتماد سه شنبه 8 بهمن 1387 آورده نگاهی دارد به وقایع 1333 و ضمن باز خوانی جنایت شاه علیه برادرش ، گوشه ای از تاریخ خاک گرفته دودمان پهلوی را برملا نموده است ... ابتدا به عین مطلب توجه فرمایید :

 « سال 1333 هجری قمری را باید یکی از سالهای پر رمز راز حکومت پهلوی دانست و به یقین مورخان در آینده وقتی به سال 1333 نگاه کنند ، این سال را که در پی خاموشی آتش منتهی به 28 مرداد 1332 آمد ، سالی پر از اما و اگر خواهند دانست . سال 1333 پر از حوادث تلخی است که طناب دیکتاتوری محمد رضا شاه را – آنگونه که او می خواست – برگرده این ملت سفت کرد . انتخابات مجلس 18 ، آنگونه که شاه می خواست در روزهای پایانی سال 32 برگزار شد و 136 نماینده با چینشی که شاه دنبال آن بود ، ترکیب مجلس هجدهم را تشکیل دادند . در 22 اسفند 32 دکتر حسین فاطمی در یکی از خانه های تجریش دستگیر شد و این خبر خوشی برای شاه بود . در نوزدهم فروردین ماه 1333 اولین محاکمه دکتر مصدق در دادگاه تجدید نظر در باشگاه پادگان قصر به ریاست تیمسار سرتیپ جوادی برگزار شد و در نهایت در 23 /2/1333 به سه سال زندان محکوم شد . بزرگترین دشمن شاه با دادگاهی فرمایشی به دهکده احمد آباد تبعید شد . هر چند 20 روز بعد دکتر صدیقی و مهندس رضوی و دکتر شایگان به قید کفالت آزاد شدند اما در تاریخ 17/7/1333 دکتر فاطمی به اعدام محکوم شد . شش نفر از افسران حزب توده که قبلا ٌ دستگیر شده بودند ، در تاریخ 8/8/1333 تیر باران شدند . 11 روز بعد دکتر فاطمی نیز تیر باران شد . اما حادثه ای که تا کنون زوایای آن روشن نشده مرگ به اصطلاح شاهپور علیرضا تنها برادر محمد رضا در تاریخ 11/8/13333 است . دربار که آنهمه اعدام و محاکمه و سرکوب در کارنامه خود داشت و همه این موارد را راز موفقیت خود بعد از کودتای 28 مرداد می دانست و باور داشت که قدرت به خانواده پهلوی آنگونه که رضا شاه می خواست ، برگشته است ، با حادثه ای روبه رو شد که در غوغای اعدام افسران حزب توده و تیر باران دکتر سید حسین فاطمی گم شد . شاید به نگاهی دیگر ، شاه ؛ مرگ یا کشتن یا کشته شدن علیرضا پهلوی تنها برادر تنی خود را بهترین خبری می دانست که در انبوه خبرهای مربوط به شکست نهضت مردم گم می شد ، هر چند این ذهنیت نیز قوت دارد که علیرضا پهلوی باید از بین می رفت . شاه که رقبای دیگر جبهه ها را سرکوب کرده بود باید خیالش از دربار نیز راحت می شد و به همین اعتبار تنها برادر تنی خود را درست در  بحبوحه خبر ها از بین برد . قضاوت دراین مورد نیاز به بررسی دقیق اسناد و مدارک دارد که اگر موجود باشد نقش علیرضا در وقایع 28 مرداد 13332 به نفع برادرش انکار ناپذیر است . و ظاهراً سهم خواهی وی باعث شد حیات سیاسی او هم در آن لحظات پر خوف و خطر بسته شود و کسی یارای سؤال نداشته باشد . منطقه گرگان با اراضی حاصلخیز خود همانند دیگر نقاط مازندران از روزی که رضا شاه به قدرت رسید مورد توجه این خانواده بود . علیرضا پهلوی نیز در گرگان مزرعه ای  شخصی داشت که هر هفته با هواپیمای یک موتوره سبک به قصد سرکشی به اراضی خود عازم گرگان می شد . روز نهم آبان ماه 1333 یعنی 4 روز بعد از رژه به اصطلاح جشن های چهارم آبان قرار بود علیرضا هم از رژه ارتش سان ببیند و به همین قصد به اتفاق سرگرد مهاجر افسر خلبان ساعت 5 بعد از ظهر روز قبل از گرگان به قصد تهران حرکت کرد . می گویند برج مراقبت فرودگاه مهر آباد تهران از حرکت علیرضا بی خبر بود  . زمانی که فردای آن روز با تلگراف فرودگاه گرگان ، از حرکت روز قبل هواپیمای علیرضای پهلوی با خبر شدند ، موضوع به ستاد نیروی هوایی و متعاقب آن به محمد رضا شاه اطلاع داده شد . از ساعت 5 بعد از ظهر روز 8 آبان ماه تا ساعت 9:30 روز نهم آبان ماه جزء ساعات پر از راز و رمز زندگی علیرضا است . برادر شاه با هواپیما فرودگاه گرگان را ترک کرده و فرودگاه مقصد یعنی مهر آباد با خبر نشود ؟ یک ساعت بعد یعنی 16 ساعت پس از پرواز علیرضاپهلوی هواپیماهای اکتشافی به سرپرستی احمد شفیق – شوهر خواهر شاه – عملیات جستجو را آغاز کردند ، جستجویی که سر انجام به این آگهی وزارت دربار پهلوی در روزنامه های مورخ 11/8/1333 منجر شد : وزارت دربار شاهنشاهی با کمال تأسف و تالم اعلام می دارد طیاره والا حضرت شاهپور علیرضا پهلوی در ارتفاعات شمالی لار نزدیک قریه یوش سقوط کرده است . پیکر شهید فقید امروز به مسجد سپهسالار انتقال داده خواهد شد . مراسم رسمی تشییع جنازه ساعت 9 صبح روز چهارشنبه 12/ 8/ 1333 فردا از مسجد سپهسالار به محل آرامگاه اعلیحضرت فقید ( رضا شاه ) انجام خواهد یافت . 7 روز بعد اطلاعیه دادستانی ارتش به شرح زیر در اختیار رسانه ها قرار گرفت : دکتر فاطمی که در اثر قیام ملی 28 مرداد 13332 فراری و در پناه اشرار توده ای قرار گرفت و پس از دستگیری و تعقیب و تسلیم به دادگاه ، به موجب احکام صادره در دادگاه عالی و دادگاه تجدید نظر اعمالش به منظور بر هم زدن اساس حکومت تشخیص و محکوم به اعدام شد ، با انجام تشریفات قانونی ساعت 6 صبح امروز تیر باران شد . فاصله 7 روزه این دو خبر و قلب مطلب آنها از طنز های تاریخی است . در آگهی علیرضا پهلوی که برای سرکشی به مزارع خود به گرگان رفته و کشته شد صفت شهید و دکتر فاطمی که بنا به آگهی در پناه اشرار توده ای پنهان شده بود ، به اتهام بر هم زدن اساس حکومت معدوم عنوان شد . باید 24 سالی می گذشت تا دکتر سید حسن فاطمی لقب شهید بگیرد و امروزه از گور علیرضا پهلوی خبری نداریم . تاریخ است و به گفته بیهقی : بر مسیر خود رود ... »

 وقتی این مطلب را می گذاریم کنار نوحه خوانی های امثال علیرضا میبدی که این روزها به تصویر سازی از شاهی پرداخته که به کاریکاتور می ماند ، چه دستگیرمان می شود ؟ کدام چهره از شاه به واقعیت نزدیک تر می شود ؟!. شاهی که برای نصب در قدرت علاوه بر کشتن   هزاران وطن پرست حتی به مرگ برادر تنی خود فتوا داد و یا آن شاهی که امثال علیرضا میبدی قصد دارند برایش تاریخی لوس و بیمزه بتراشند و از 50 سال جنایت خاندان او یک تراژدی مظلومیت بیافریند .

میبدی می گوید: همه مردمی که در تظاهرات 57 شعار مرگ بر شاه داده اند افرادی مغرض ، بیمار و فریب خورده بودند که از طرف قدرت های خارجی مورد ملعبه قرار گرفته اند . می گوید : در دوران پهلوی ، رفاه اجتماعی و سعادت و خوشبختی ملت در حدی بوده که رشک مردم جهان را در آورده بود !! می گوید : توسعه اقتصادی و اجتماعی جامعه در چنان حالتی قرار داشت که رویای تمدن بزرگ از نوع شاهنشاهی آن به حقیقت نزدیک شده بود . او از تمدن بی باوری سخن می گوید که در آن ساواک مفصل ترین جنایات را می کرد و در آن پرویز ثابتی یک قصاب خوش پوش بود . حسینی ، آرش ، تهرانی ، رسولی ، عضدی سگ های شکاری دربار بودند . و شاه ثروت کشور را پشت قباله ( هفت خواهران نفتی ) می دانست . میبدی از فردوست و خیانت او به خاندان سلطنت پیزوری، چنان آه و ناله می کند که گویی همین فردوست و امثال اعلم ها از دل دربار بیرون نیامده بودند و جز پا اندازی برای شاه ، کار دیگری می کردند !! او از خیانت افرادی داد و بیداد می کند که همه سردر آخور دربار داشتند و نجاستی از همان طویله به ریششان مانده بود . او از لرزاندن اینچنین کسانی در قبر به دنبال نتیجه ای می گردد تا بتواند بگوید اینها – مردمند – و خیانت اینها خیانت مردمان ایران است ... خیر آقا ... مردم ایران همان کسانی هستند که در کتابهای درباری به اسم ( رعیت ) از آنها نام برده می شد و مستحق هر خفتی شناخته می شدند و نه این آلات فعل درباری.

یادتان می آید وقتی فرح در بغل کارتر و در جریان آن میهمانی کذا مورد عتاب اقشار جامعه قرار گرفت چه جوابی داد؟ گفت : غلط زیادی موقوف ، رعیت را چه به این غلط ها  ... آنها مردم را چنین می دیدند پس اگر مردم هم در سال 57 بساط آنها را به هم  ریختند نه تحت تأثیر عوامل پشت پرده فلان دستگاه دیپلماتیک خارجی بودند و نه ملعبه دست سیاست بازان داخلی ، آنها جنایت و خیانت این خاندان را در حلبی آبادهای اطراف تهران ، در غل و زنجیر فرزندان زندانی شان می دیدند و برای همین هم چنان با لگد به آبگاه آن موجود عنن و عفن زدند که دیگر تا هفت پشتش هوس شاهی و پادشاهی نکند . بنابراین هر چه امثال میبدی ها بگویند چیزی جز افزایش خشم مردم و یادآوری خاطرات ننگین آن خاندان در اذهان عمومی عاید نمی کند. بهتر که رها کنند این شامورتی بازی ها را ، و به همان پنجاه هزار دلاری که از جیب این خانواده نصیبشان شد افاقه کنند و بدانند که آن ننگ با هیچ رنگی پاک نخواهد شد . حتی با این آه و ناله های پرسوز و گداز جاهلانه ....

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه دهم بهمن 1387 و ساعت 14:48 |

( اطلاع رسانی شفاف) !!! 

 

آقای حسین سبحانی نیا نایب رئیس کمیسیون امنیت ملی ضمن تأیید خبر بازداشت چند خبرنگار به جرم همکاری با    ( بی بی سی ) گفت:

از تعداد بازداشت شدگان بی اطلاعم .

نمیدانم آیا همگی روزنامه نگار بوده اندیا خیر؟

از شغل آنها اطلاعی ندارم.

از زمان تشکیل دادگاه آنها بی خبرم.

( درخواست )

از نایب رئیس کمیسیون امنیت ملی ( بورکینافاسو) خواهشنمدیم تا آقای حسین سبحانی نیا مشغول کشک سائیدن هستند لطف کنند وجهت تنویر اذهان مردم ایران جواب سؤالات فوق را مرحمت فرمایند . !!!

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 14:43 |

 

( یقین های علیرضا میبدی ) !!

(... نه آنچه به دهان می رود انسان را نجس می کند ، بلکه آنچه از دهان بیرون می آید ... اگر میفروشی همان به که بازوی خود را ، اما کلام را هرگز ، حتی تن خود را و نه هرگز کلام را ... ) – از رساله پولوس رسول به کاتبان .

 

دیشب وقتی در خانه دوستی ناظر تیارت علیرضا میبدی بودم که در تلویزیون دو پولی پارس سعی می کرد با سیاه کاری و سیاه بازی و بافیدن آسمان و ریسمان به تطهیر چهره وقیح حکومت گذشته بپردازد و از حیثت نداشته آن دستگاه که سی سال پیش به وسیله توده مردم بر باد شد دفاع نماید بلکه برای امیال سوخته خود و آن شاهنشاه پیزوری وجهه ای خریداری نماید، به نوشتن این مختصر گستاخ شدم .

البته در باب جیره خواری آقای میبدی همه چیز را همگان نوشته اند و دیگر نیازی به واگویی مجدد آن نیست کما اینکه همین قلم الکن هم در همین وبلاگ چند باری پنبه حضرتش را زد و دلیل دلسوزی های فانتزی وی را بر شمرد . چنانکه دیگر خیالم نبود بر این مرده چوب بزنم و احترام به فهم و درک ایرانی جماعت را نازک انگارم . اما خلندی که ایشان دیشب به شخصیتی مثل جلال آل احمد زد و از آنجا راهی گشود تا مریم فیروز و آن دلشدگان طایفه چپ ، چندان وقیحانه به نظر آمد که گویی کسی روبرویت ایستاده و خاک به چشمانت می پاشد بلکه نبینی و راه را گم کنی . همه آدرسها و آن تاریخی که بر این سرزمین رفته را ... و در این غلط اندازی هم چندان گستاخ و بی ملاحظه زبان چرخاند که پدر تاجدار و درگذشته اش  وقتی النگ و دولنگ دستگاه امنیتی اش را می دید همان می گفت .

 

به واقع نمی دانم آدمها چقدر می توانند خناس و مزدور باشند و چقدر جاهل که روشنترین حرکات مردمی را چون تیره ترین تصاویر در نظر آورند و پای تلی به کوتاهی حکومت شاهنشاهی خاک بر سری نمایند . واقعاً نمی دانم !!

اما چه می گوید ای سوسول فرنگی که در جوانی کاسه لیس دستگاه فرح بود و افسارش به دست امثال جعفریان ها و امروز هم که پیرانه سر شده هنوز پیامی را که مردم 1357 به شاه دادند را نمی تواند باور کند و بر آن عمل مفهوم، نام توطئه زمین و زمان و نا فهمی مردم می گذرد . او چون خمیره ی ایرانی ندارد پس به طنازی و رندی مردم هم آگاه نیست .

اینکه هر روز با زبانی و به رسمی ، چرخ پنجم های حکومت گذشته را فرا می خواند تا با هم ، سمفونی سوزناک ( وای چه روزایی داشتیم !! ) را بخوانند و حرمت  وبزرگی روشنفکر ایرانی را در پشت پیشخوانهای چرکمرده عرق فروشی پارس هزینه  نمایند، و یا از روزهای فراوانی ( مرگ بر شاه ) و ختم شدن راه ها به دانشگاه ، روزهای تبادل گل و گلوله ، روزهایی که فرش خیابان ها با نقش یک رنگ مردمی که شاه نمی خواستند رنگین بود ، به اسم ( فاجعه ) نام می برند ، واقعاً در پی چه مقصودی است ؟ آیا تنها شهرزاد قصه گویی است که هر شب با آوردن قصه ای خود ساخته و خود بافته به آرزوهای بر باد شده امثال خودش رنگ باور می زند ؟ آیا تنها یک مزدور است که به کاسه لیسی خانواده پهلوی نشسته و پول می گیرد تا کاست ذهن مردم را از سیاه کاری ها و جنایات شاه پاک نماید ؟     - یعنی از انواع همان اباطیلی که مرحوم جلال در همه عمر کوتا ه خود پته شان را بر آب انداخت و نامرادشان کرد - و یا تنها وظیفه مند است که تلافی بلایی که چپ بر سر پدر تاجدارش آورد را امروز و از پشت این تریبون جبران نماید ؟

بهر حال حکایت آقای میبدی که هنوز عاشق آن هویتی است که ارنست پرون از شاه طراحی کرده بود و در این مسیر سعی می کند تاریخ آب پز شاهنشاهی را به خورد عده ای ژنرال بی دندان بدهد بلکه از کیسه آنها دیناری دریافت کند ، حکایت همان روستایی ی زمان سابق است که آنقدر منتظر برنده شدن ( بلیط اعانه ملی ) ماند تا سیستم از هم پاشید . او از درباری   می آید که سترون است و سترون خواهد بود همچنان... پس این انتظار بی حاصل چه نتیجه ای دارد ؟ هان !!   

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت 14:32 |
 

(بازی جدید)!!

در هفتۀ گذشته زیدی از موبدان و ریش سفیدان اصلاحات ناغافل به دیدار شیخ کروبی شتافت تا بدور از چشم اصحاب  رسانه و در پوشش دیداری دوستانه پیام خاتمی را به وی برساند و راه خروج از صحنه انتخابات را نشانش دهد.

گویا خاتمی دراین پیام ضمن یادآوری روایت سنگ و شیشه از کروبی خواسته بود که به جای بازی با آتش قدرت ، کمی به فکر شیخوخیت و بالانشینی خود باشد و اعتبارش را در محک مجلس آینده عیار زند. اما کروبی که این روزها مستظهر به پشتیبانی اعدادی از اصلاحات چیان خانه نشین است نه تنها حاضر به قبول این پیشنهاد نشد بلکه با تفخر لرُ منشانه جواب داده بود: فقط یک راه می شناسم ، اگر برنده شدم شاید خاتمی را معاون اول خود نمایم. والسلام.....

سه شنبه شب گذشته وقتی این جواب به خاتمی رسید. سری جنباند ، لبخندی زد و به جمله ای کوتاه بسنده کرد. گفت: پیری است و هزار آرزوی دامادی !!

 

پس اگر کروبی در آخرین روز هفته تصمیمات تازه ستاد انتخاباتی خود را در روزنامۀ اعتماد ملی به شیپور دمید و از یارگیری تازه سخن گفت تنها یک معنا می توانست داشته باشد ، می خواست به حریف خانگی یادآوری نماید ( لرُ ) به غیرت شده و تا دین اش هم .

به هر حال اگر از هیمه های تازه ای که شیخ کروبی به تنور ستاد خود انداخته ( از رهامی و کرباسچی و قوچانی و عبدی بگیر تا خانم کدیور و .... ) حتی آبی برای ملت گرم نشود اما دیگی را می غلاند ( !! ) برای اهل مشارکت و مخصوصاً محمد رضا خاتمی که اندکی پیش تر دماغ این جماعت را یکجا سوزانده بود.

باری ، در آستانه انتخابات همه درجنگ و جدال هستند و در طایفۀ اصلاح طلبان این بلوا غلیظ تر.... اصلاً ببینم مگر صلح دیروز این طایفه چه گلی به سر ملت زد که مثلاً بلوای امروزشان بزند ؟!

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت 19:54 |
 

(طنز روز هفتم) !!

 

(( شهرداری اعلام کرد که در روز 12 بهمن از کلیۀ ایستگاههای آتش نشانی (آژیر شادی) پخش خواهد شد.))

 

  - الو.... آتش نشانی.

  - بله بفرمایید.

  - آقا دستم به دامن تون ، خونه مون آتش گرفته ، بدادم برسید. 

  - بی خیال ، فعلاً با این آهنگ حال کن تابعد....

کلیک کنید

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه سوم بهمن 1387 و ساعت 13:55 |

(بالماسکه آمریکایی) !!!

 

مراسم تحلیف باراک اوباما رئیس جمهور جدید وسیاهپوست آمریکا درمکانی انجام پذیرفت که سالیانی پیش تر، سنگ بنای آن بردوش بردگان افریقائی وزیر ضرب شلاق ارباب یانکی روی هم چیده شده بود ... واین یعنی درسی که باید از روزگار آموخت وایمان آورد به افکار آن یهودی آلمانی که زیروروشدن طبقات اجتماعی را به باریکی دید وانشاء اش کرد .

 

آمدن باراک اوباما ، نه آنطوریکه در افکار خیالپردازانه شکاکان مطرح است حاصل زدوبند محافل صهیون است- که می گویند هرچند سال درگوشه ای می نشینند وپازل جهان را برای سالیان بعد   طراحی میکنند- ونه محصول عقل روشنفکرآمریکائی است که بر پروسه مدرنیته صورت گرفته باشد ، بلکه انتخاب اوباما یک امر جبری ولابدی است . یک جبر تاریخی است . همان که جهان غرب به شدت از قبولش وحشت دارد ودر دوقرن گذشته سعی بسیاری کرده ومی کند که از این واقعیت محتوم بگریزد .

انتخاب اوباما در واقع کاری به این حزب وآن حزب هم نداشت، چرا که اگر قاعده چنین بود افراد دیگری را می شد پیش انداخت .

فاش می گویم . خلق ها دارند غلت میزنند . فرقی هم نمی کند که در آمریکا باشند یا در آفریقا ویاآسیا ... از چیزی می گریزند . به چیزی دهن کجی می کنند . چیزی را پس می زنند . چیزی که اباطیل این مثلاً عقل مدرن با همه سیاهکاری وشامورتی بازی نمی تواند پنهانش نماید .

 

اما، دیروز ودرطول اجرای آن بالماسکه ، در میان انبوه چهره های بزک کرده و فراگ های اتوکشیده ، از چشمان جوانکی آمریکائی که مات به مراسم نگاه می کرد جمله ای را خواندم که ترجمانش این بود : ( نه ، این هم نیست ) .

 

باری ، تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی .

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 12:42 |
 

( همسران ) !!!

 

(1)

به : همسررئیس جمهور مصر

از : همسررئیس جمهور ایران

لطفا" تلاش کنید دولت مصر راه کمک به مردم فلسطین را باز کند.

 

(2)

به: همسررئیس جمهور ایران

از: همسررئیس جمهور مصر

         چشم خواهر، باز کردیم ..... اما شما هم بفرمائید محمود آقا اینا بکشند بیرون تا راه گشاد تر شود . !!!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 19:52 |


Powered By
BLOGFA.COM