تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار
 

( به یاد فروهرها )!!

 

پرنده ها رفتند

وکوچ در هوای ابری احساس

جاری شد

دستهای زخمی من

چقدرتنهایند.

 

.... خاطره ای که از غرش صدایش درآن سالهای دوربرذهنم مانده ، به هر آذری که می رسد  می جوشد وتصویری از وطن ، آزادی واستقامت دربرابرم می نشاند .

امروز ، باز هم چشمانم خیس بود . واز پشت منشورنازک اشک ، تقویم را دیدم که میگفت : اول آذر نزدیک است ..... سالروز مرگ آن پهلوان لوطی منش کُرد وهمسر نازنین اش پروانه خانم .

ودر شولای همین خیالات است که می روم تا آذر 1377 ( قتل پوینده و مختاری و شریف وفروهروپروانه خانم ) و آذر 1373 ( قتل سعیدی سیرجانی ) وآذر سال 1360 ( قتل دکترسامی ) حتی تا آذر سال 1332 وقتل آن سه دانشجوی چپ اندیش .

پس بیراه نمی گویم اگر تاول تاول گفته باشم که در این مملکت مفلوک ، آخرین ماه خزان همیشه بوی ترور ومرگ می دهد .

 

« درقلب حوادث دهه سی ، از مخبر الدوله تا میدان بهارستان راسته ی پهلوانی او بود ...

– اگر توهم امروز حوصله کردی برو بهارستان ، واز پس همهمه اتومبیل های درهم ، به صدایش گوش کن که چه بلند چون نیزه ونای ، زنجیر زنجیر هنوز زنگ میزند - .....

 

فروهرسخت مصدقی بود وسخت تر ضد حزب توده. نعره اش برتن شاه وهر آن کس که وطن برای دیگری می خواست لرزه می انداخت . در زندان که بود صدای سیلی ای که به گوش بازجویش درفرمانداری نظامی زد ، در گوش تاریخ خاطره شد وضمیمه شهامت او ماند تا ابد .

آنقدر اهل تهجد ونماز شب بود ( 1) که هیچ روحانی ای حاضر به خواندن نماز میت برجنازه اش نشد (2) . آنقدر قصاص را قبول نداشت (3) تا عده ای او را مرتد وناصبی خواندند (4) . وآنقدر ایرانی بود وماند که بعضی ها زور زدند تا ثابت نمایند به وسیله مخالفانش درحزب سربه نیست شده است ( 5) ....

حکومت را اهل نمی دید اما نظرش به آن رند سبز پوش چیز دیگری بود (6) . از خوش نشینی بیزار بود وبه هر کس که پیام می آورد  ( بیا تا چنین وچنان شوی ) ، روی ترش میکرد وپسغام می داد  : ( هیچ کرُدی از مام وطن نمی برد ) ...آنقدر مهربان ولوطی منش بود که با آن حال نزار ودرآن شب حادثه ، خود خانه به روی قاتلین گشود وبفرما  زد .

 – آخر مگر می شد کوبه خانه اش را زد و ( نه ) شنید - .... مرگش هم پهلوان واره بود وبرای همین هم رٌد خونش آمد وآمد تا رسوائی رژیم ، وطنابی شد برگردن حکومت . چنان که به هر آذری می رسد تنگ ترش  می بیند» .

باری ، باز آذر شد و باید غزل غزل گریست

 

پانوشت :

۱ – حجتی کرمانی – روزنامه اطلاعات وبیانیه آیت الله منتظری.

۲- کیهان 17/9/1377 ( آیا آقای دعائی خبردارند که به واسطه اینکه  داریوش فروهر بسیاری از احکام اسلام از جمله قصاص را که نص صریع قرآن است قبول نداشته هیچ روحانی حاضر به خواندن نماز میت بربدن فروهر درروز تشییع جنازه او وهمسرش نشد ؟).

۳ – همانجا .

۴- روح الله حسینیان – کیهان 21/10/1377 ( مقتولین واز جمله فروهروهمسرش از مخالفان نظام بودند به طوری که بعضی از آنها مرتد وناصبی بوده ونسبت به ائمه اطهار جسارت می کردند ) .

۵- کیهان 7/10/1377 ( عاملان این جنایت را باید در میان دوستان وآشنایان فروهر که با خانواده او رفت وآمد داشتند جستجوکرد ) .

۶- مجله ( حضور) شماره 25 – موسسه نشر آثار امام خمینی .

 نشر آثار امام خمینی .

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 و ساعت 8:37 |
 

عابد را آزاد کردند زیرا ؛

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 11:8 |

 

تصویر روز هفتم

صادق محصولی،وزارت کشور را خرید!!

وقتی عسکر اولادی پدر بزرگ اصولگرایان گفت: به اندازه یک دور تسبیح نامزد داریم احمدی نژاد فهمید که بیخودی تمام تخم مرغ هایش را در یک سبد چیده است. پس صادق محصولی را جلو انداخت تا وزارت کشور را برایش پیش پیش بخرد !!

این در حالی است که خاتمی ،خسته از قدم زدن زیر "باران" به تردید است که آیا باز هم تدارکاتچی بشود یا اجازه دهد کروبی در آن دخمه چسبیده به درب شرقی سعدآباد ، به زد و بند با پیران ویسه و چرخ پنجم های قدیمی دلخوش باشد.

اما در این میان اگر پورمحمدی در بازار سیاستگران هنوز بدنبال یک سنجاق قفلی مناسب می گردد و یا عبدالله نوری در بستر اپوزیسیون داخلی به رویا غنوده است ملالی نیست چرا که باهنر با بیرون جهیدن چند باره از دایره احباب و به اشاره لاریجانی قرار است شکافی به پوسته متورم اصولگرایان وارد کند و مثل همیشه روحانیت مبارز را انگشت به دهان، ویلان و سیلان نماید. بنابراین بگذار مهدوی کنی برای گریز از شکست آتی به پیام ناطق نوری جواب ( نه ) بدهد و همانطوری که سال ها قبل گفت هرگز با یزدی پای یک سفره ، هلاهل ننوشد.

 اما هاشمی چه؟ او که می داند برگ آخر کارگزاران ( آس ) سوخته است. پس چرا قبا در ردای جامعه روحانیت گره نمی زند؟ شاید موضوع همان مرد نظامی جوان است که دکمه های فرنج اش را به اشاره ای از بالا دارد باز می کند.... بهر حال و به تغییر آقای مشاعی ، مثل روز روشن است که هنوز خدا آن بالاست. رئیس جمهور بعدی لباس نظامی پوشیده و خورشید حقیقت هم در تیر ماه طلوع خواهد کرد.

راستی نظر شما راجع به لبخند میر حسین موسوی چیست؟

 
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 و ساعت 16:11 |

 

(پشت پرده ماجرای کردان)!!

 

شبی که آقای علی کردان مدرک دکترای خود را از دست آقای احمدزاده گرفت، نخستین باران بهاری، تهران را تن شور می کرد.

آن شب ، و در فراغتی قبل از خواب، کردان در دفتر یادداشت خصوصی خود نوشت:  (بالاخره این مدرک کذا از آکسفورد به دستم رسید. خوشحال شدم). او نامی از آقای احمدزاده در آن دفترچه ننوشت.

از سال های دور ، اخذ اینگونه مدارک برای کسانی که دستی در قدرت داشتند کار چندان دشواری نبود. کردان بسیاری از دولتمردان و نزدیکان حکومت را می شناخت که از مسیر همین ورق پاره ها !! به صندلی ریاست و وزارت تکیه زده بودند و دستگاه اداری کشور نیز بر آنان خرده نگرفته بود.

کردان شاید با همین خیال بود که فردای آن شب ، با آنکه کارمندان صداوسیما در تعطیلات نوروزی بودند، به دفترش رفت و مدیر کل کارگزینی سازمان را طلبید و با ارائه مدرک مذکور خواستار تغییر وضعیت استخدامی خود شد.

اینکه چرا و چگونه مدرک مذکور از دفتر ارزشیابی سازمان امور اداری و استخدامی کشور که هنوز زیر مهمیز میرمحمدی (رئیس سابق) بود به دفتر هاشمی رفسنجانی رسید، موضوع محتومی است ، اما همین قدر بدانید که هاشمی با دیدن آن مدرک لبخندی زد و آنرا به عنوان (ذخیره آخرت) در کشوی میز کار خود گذاشت.

هاشمی از سال ها قبل مدارکی از چهره های سیاسی که ان قلتی در آن بود را جمع آوری می کرد. گویی داشتن این گونه اطلاعات را برای خود نوعی سرگرمی می دانست. سال ها قبل وزارت اطلاعات) فلاحیان( ، این مدارک را برایش جمع آوری می نمود و پس از دوران ریاست جمهوری هم برخی دیگر از نزدیکان او این زحمت را برایش سهل می نمودند.

آنروز ها ، جبهه بندی درون اصولگرایان خطی را بروز داده بود که آهسته آهسته سعی داشت هاشمی را به حاشیه بکشاند. پس بعید نبود که آن روباه پیر مواظب تحرکات حریف باشد. لاریجانی که این خط را سرکردگی می کرد و از جای دیگری علامت می گرفت، در کانون خدنگ هاشمی جای گرفته بود. در این میان کردان بیخودی مثله شد.!!

شبی ، همین مدرک بهانۀ گفتگوی خصوصی هاشمی و کرباسچی قرار گرفت و کرباسچی روی آن انگشت گذاشت.

سال ها گذشت..... و شهردار سابق تهران در زیر پوست کارگزاران و از جناح مخالف تیرهای ملامت بسیاری را تحمل کرد تا اینکه در تیر ماه امسال شنید که دکتر احمدی نژاد بنا به اشارتی که از طرف لاریجانی به دفتر رهبری نظام شده بود قصد دارد کردان را کاندید وزارت کشور نماید.

کار ساده شد. کرباسچی به پناه هاشمی همان مدرک را در چلۀ کمان سیاسی خود گذاشت و برای وزیر معزول (بخوان پورمحمدی) فرستاد. این اولین جرقه بود.

پورمحمدی به سفارش هاشمی، خود به بازی نیامد، بلکه با این مستمسک ، مطهری را ندا داد که در مجلس کار بچرخاند.

این تیر سه هدف داشت. برای هاشمی تقابل با دفتر رهبر نظام. برای کرباسچی آقای لاریجانی ، و برای پور محمدی هم احمدی نژاد.

ضرغامی به اشارت دفتر، کپی پرونده کردان را بی آنکه اظهار نظر خاصی کرده باشد به آنجا برد بلکه راهکاری از آن بیرون بیاید. جاسبی به اشاره هاشمی جنجال کرد که مدرک کارشناسی و کارشناسی ارشد کردان هم جعلی است و دانشگاه آزاد آنرا صادر نکرده است.کرباسچی هم از طریق کارگزاران به اقلیت مجلس پیام داد که وارد این ماجرا نشوند. گفت: ( سنتی های هاشمی خود می توانند).

احمدی نژاد و کردان سادگی کردند. آنها تصور می نمودند این مسئله با توجه به سابقۀ معرفی کردان ، در دفتر رهبری نظام حل خواهد شد و برای همین هم در جلسۀ رای اعتماد مجلس از آن منبع مایه گذاشتند. یاران هاشمی فهمیدند که تیغشان تیز نیست. پس کردان وزیر شد و احمدی نژاد قیافۀ حق به جانب گرفت.

 

هاشمی یک بار دیگر فتیله را بالا کشید. دفتر رهبری نظام دانست که با آن همه بدیهیات که هاشمی زیر بغل دارد بازی به این سادگی ها به پایان نخواهد رسید. باآنکه احمدی نژاد با صراحت از رهبر نظام خواست که بر حریف نهیب بزند، اما این نهیب تنها به یک تذکر منجر شد و نه بیشتر. احمدی نژاد که کلاهش بی پشم مانده بود به تاکید مشاوران سعی کرد پیش دستی کند و لذا دستور پیگیری موکد داد..... او بازی را باخته بود.

کردان ، احساس کرد تنها راه باقی مانده ( درزی ) است که میان هاشمی و احمدی نژاد وجود دارد. اما هاشمی پیامش داد و گفت: تا زود است تو برو. کسی با شما طرف نیست..... اما ای عبث که حب مقام ، چشمان کردان را کور کرده بود . خصوصاً که هنوز به همان (درز) دلخوش بود.

هاشمی فشار را بر مجلسیان بیشتر کرد. دوباره صحن مجلس و ذهن جامعه تکان خورد. احمدی نژاد خسته از ماجرا خود را کنار کشید که می دانست مرد این صحنه نیست. گاهی خواست عواطف جامعه را برانگیزد که در آن جایگاه هم نبود..... پس ماند کردان و زمین خالی و یک مین سیاسی که زیر پایش آمادۀ انفجار بود.....

آخرین صحنۀ این روایت مربوط به سه شنبه بود که کردان به صحرای محشر زد.از عیال و اولادش عذر خواست و از اینکه در این بازی مثله شده است برخود دل سوزاند. او روی سیخ هاشمی کباب می شد اما زبان افشاء نمی دانست.

کردان افتاد. هاشمی خندید. احمدی نژاد یک گام به عقب برداشت. لاریجانی با انجام مصاحبه ای دامن برکشید. و آقای احمدزاده به اشارۀ کرباسچی به جابلسا کوچید.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 و ساعت 15:15 |

 

واژه های درد

                                                 

                                                                عبدالرضا رجبی

هر شب

ستاره ای به زیر می کشند

و باز

این آسمان غم زده

                     غرق ستاره هاست .

 

.... یکسالی با او حبس کشیدم، اوین بودیم. آدم سفت و محکمی بود. وضع مرا داشت. یعنی اول اعدام داده بودند و بعد رسیده بود به 15 سال. چه آرزوهایی که نداشت....

قرار شد بعد از پایان حبس (15 سال بعد؟ ) همدیگر را گم نکنیم. طوری حرف می زد که انگار فردا آزادمان خواهند کرد. اصرار می کرد که اول تو بیا کرمانشاه، گفتم باشه. گفت: وقتی رسیدی بیا به بیستون.  گفتم: باشه.  گفت: لباس گرم بپوش، در راه سرمانخوری.  گفتم: باشه.  گفت: بعد از چهارده سال تو چه شکلی می شوی. گفتم: نمیدانم.... خندید.

 

دو هفته بعد مرا تبعید کردند بوشهر و او را هم فرستادند بند 8 ، حالا می گویند مرده است. کشته شده . مگر می شود؟ من که باور نمی کنم. آخر آدم به آن محکمی که نمی میرد. می میرد؟  فکر نکنم......

حالا چرا به این چیزها فکر می کنم؟ او که نمرده است. قول داده بعد از چهارده سال وقتی رسیدم کرمانشاه بیاید دنبالم. اما او چطور مرا خواهد شناخت؟ اصلاً من چه شکلی خواهم بود؟ کجاست این آینه ؟

 

سعید شاه قلعه/ زندان بوشهر

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 14:38 |

 

(کوروش، آسوده نخواب) !!!

 

ایرانی عاشق تخیل وافسانه است.... از زمانی که به دنیا می آید، این تخیل همراه با (لالایی) مادر در روحش دمیده می شود و بعد هم که خرده عقلی به سرش افتاد و توانست حرفی را بخواند، آنقدر از این دست موهومات اطرافش می ریزند که با خواندن آن برای همیشه از عالم واقع دور می افتد.

این عارضه ، البته تنها مختص ایرانی نیست بلکه عالم شرق هم بدان گرفتار است. لذا می بینیم که دین و عرفان که از همین تخیل سویه می گیرد در شرق طلبه بیشتری دارد. درست برعکس غربیان که از همان طفولیت منطق و استدلال را در جانشان می کارند و پایشان را بر زمین محکم می نمایند.....

اگر بخواهم نمونه ای از این تخیلات را ارائه نمایم شما را توجه می دهم به تاریخ خود ساخته ای که بنام تاریخ دوران باستان ایران پیش چشم ما گذاشته اند. افیونی از افسانه و تاریخ که اول بار شاعران سروده و بعداً کاتبان به نثرش کشیده اند. تاریخی که سعی می نماید پادشاهان ایران باستان را علیرغم سنگدلی و قساوت به عنوان افراد فرهیخته و نیکدل معرفی نماید و با سرایش چنین اوهامی نوعی نژاد پرستی پنهان را در قوم ایرانی نهادینه نماید.

البته هیچکس منکر تمدن ایران باستان نیست و نمی تواند آنرا انکار نماید. اما این هیچ ربطی به پادشاهان بدسیرت حکومت هایی چون ساسانی و اشکانی و هخامنشی و امپراطوری شاهان بعد از ایشان ندارد. بلکه تنها زاییده نبوغ ذات ایرانی است.

می پرسم: ما از شاهان چه دیده ایم جز قلدری و کله خری، که یا لشکری کشیده و قومی را از صفحه روزگار زدوده اند و یا وقتی چنین قدرت قاهره ای را در بیرون مرزها نداشت، شمشیری کشیده و جلادی خبر کرده و به جان هموطن بدبخت خود افتاد.

همه دار و درفشی که در تاریخ برپاشده دستآورد همین باصطلاح شاهنشاهان است و جالب است که آنوقت ما ایرانیان که به جذبه فاشیستی قدرت معتاد شده ایم، کاغذ به زر زده و این بلایا و مصائب را بر تارک تمدن ایران نشانده ایم!!

برابر آنچه تاریخ تمدن می گوید، شاهان ایران مبٌدع شکنجه های وحشیانه در جهان بودند، در جلد اول تاریخ تمدن (ص 409 پاراگراف سوم) میخوانیم: نقص بزرگی که بر خلق و خوی کوروش وارد است قساوت و شقاوت گاه بی حساب او  بود.... و یا در صفحه 411 همان کتاب می خوانیم: داریوش پس از محاصره طولانی بابل و فتح آن شهر دستور داد تا سه هزار نفر از بزرگان را به دار بیاویزند.... آیا این افتخار ما ایرانی هاست؟

 

در کتاب بین النهرین باستان نوشته دان نارو (صفحه 95) اورده شده: داریوش پس از تسلط بر بابل یکی از اشراف بابل را اینگونه مجازات کرد: بینی ، گوش ها و زبانش را برید، چشم هایش را در آورد و سپس زنده به صلابه کشید و آویزان کرد.

بنده نمی خواهم از بی عدالتی شاهان هخامنشی که سودای کشورگشایی آنها عالمی را غرق خون کرد ذکری به میان آورم و یا از بدکاری دیوانگانی چون کمبوجیه نقلی در اندازم و یا به دوره سیاه ساسانی اشاره نمایم اما معتقدم هر حکومتی که شاهی شمشیر بدست آنرا رهبری کرد، جز سیاه روزی و بدبختی چیز دیگری نصیب  قوم ایرانی و سایر اقوام نکرده است. این شاهان اگر نبوغی هم داشتند در بکارگیری انواع شکنجه های وحشیانه ای بود که بر سر خلایق می آوردند.

ویل دورانت در توصیف این شکنجه ها می گوید: بعضی از این مجازات های وحشیانه را ترکانی که بعد ها بر ایران تسلط یافتند به میراث بردند و بعنوان میراث برای بشریت برجای نهادند. عباسیان هم برای نخستین بار در تاریخ عرب ، اعمال شکنجه زندانیان را از دربار همین پادشاهان اخذ و معمول داشته و اتاق های شکنجه در زیر زمین را بنا نهادند.

در مورد کوروش توجه شما را جلب می نمایم به روایتی از گرنفون که در مورد مراسم تاجگزاری وی نقل کرده است. او می نویسد: (.... همینکه غلامان درهای عظیم کاخ پادشاهان قدیم بابل را گشودند و در حالیکه پاسبانها مردم را با شلاق می زدند تا نظم برقرار نمایند..... والآخر.) بعبارتی در برابر همین شاه عادل، پاسبانها مردم را به شلاق می بستند تا نظم بارگاه کوروش بهم نریزد!! و این یعنی عدالت کوروش.!!

البر شاندور از قول گرنفون هم می نویسد: (کوروش پس از انجام مراسم تاجگذاری دستور داد یهودیانی که به عنوان اسارت به بابل آورده شده بودند را با وسایل معبد مقدسشان که به غارت برده شده به بیت المقدس بازگردانده شود). فاصله کلماتی چون اسارت و غارت را با عدالت کوروش چگونه می توان توازن داد؟

 

به هرحال مقصودم این است که بگویم افسانه و تخیل، پدر ایرانی جماعت را در آورده و او را به خواب شاه پرستی کشانده است. شاید برای همین بود که شاه سابق بسیار سعی میکرد با هزار چسب ناچسب خود را به این تاریخ وصله نماید که اوج آنرا در مراسم تاجگزاریش دیدیم و آن جمله معروف (کوروش بخواب، ما بیداریم) را از او شنیدیم.

 

طرفه آنکه،  باید به تمدن ایرانی فخر بفروشیم اما موهومات و تخیلات را دور بریزیم و با تاریخ هم شوخی نکنیم.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 15:13 |
 

(از این ماجرا....)!!

 

به سال 1357 ودرپایان عصر یخبندان پهلوی دوم ، وقتی سیمهای بکسل گردن تندیس شاه سابق را خراش داد وصدای ( آخ ) از تمام تلکس های جهان سرمایه داری شنیده شد ، مردم ِ وامانده در سکوت وبی حرفی ، چه فریادها که نکشیدند وچه دست افشانی ها که نکردند .

 

در آن ایام ، هرکس را می دیدی دست بکاری بود تا در مقدم آزادی ، اثری داشته باشد . یکی ، در مسجد نشسته بود واز آزادی امامزاده می ساخت . یکی ، اسلحه بردوش ، شهر را می پائید تا نکند شهر بی آزادی بماند، وآن دیگری ودیگران کاغذی به مرکب می زدند وجریده ای منتشر می کردند تا مطابق آرمانی که خود می پسندیدند عکس وتصویری از آزادی را نقاشی کنند .... خلاصه که غوغائی بود .

درآن فرجه کوتاه ونادر ، شهر پر شده بود از میرزاهای قلم به دست که به جای مرکب ، خون به قلم میزدند وواژه های رنگ ورو رفته را جلا می دادند تا آزادی ، استقلال ، وطن ، زندانی سیاسی ، ساواک ، کارگر وکلماتی چنین را پررنگ تر بیارایند .

دنیا دیده ترها ، درآن دلخوشی مختصر، بسیار کوشیدند که به این سودازدگان حالی نمایند که حاصل تند روی بی دلیل ، آزادی نخواهد بود وناچاراً دوباره اختناق از راه خواهد رسید اما مگر به گوش کسی رفت !!! نه آن جوان تازه از راه رسیده انقلابی که نوشت / نوفروشانیم واین بازار ماست / ونه آن روشنفکر هیجان زده که تصور می کرد عالم ، همان نقطه ای است که او در آن قرار دارد، آن گفته را شنید ودرک کرد .

جالب تر اینکه سهم چپ ایران در هیجان مذکور بیشتر از بقیه بود ومدعیان قلم به دست این عرصه چنان بی محابا برافکار روشن وواضح لنین ومارکس و دیگران حاشیه می زدند وبرآن محکمات ، جملات تاریک می نوشتند که گویی وظیفه دیگری برعهده شان نبود . روزنامه های چپ ( پیکار، کارگران سوسیالیست ، خلق ، کارگر ، آهنگر ، کار، مردم ، پیشگام ، مبارز ، ندای کرد ، نبرد به خلق ، پیکار خلق، کارگربه پیش ، صدای کارگر ، رنجبرو ....) را که می خواندی پر بود از خلندی که هر جماعت ، به رأی خویش برمقوله مارکسیسم – لنینسیم می زد وچپ را صد شقه می کرد .

از فرصت سوزی مذکور داستانهای بسیاری باقی است که دیگران گفته ونوشته اند وتکرارش جز اشک حسرت حاصلی ببار نمی آورد . یادم است که درآن شلوغی ، کار آنقدر دچار تفرق شد که روزی شریعتمدار وقت رژیم ، درجلسه ای در نخست وزیری به مسئولان حکومت دستور داد وگفت : ( هرچه کاغذ در انبار دارید به این طایفه بدهید تا روزنامه کنند ، که این ، کار ماراسهل تر می کند ).... اما باز هم چپ این اشاره را نگرفت وبه هوش نیامد . درست مثل امروز که عده ای به بهانه هوچیگری وخود نمائی ، خلیده در (مارکسیسم رویائی ) تمام وقت خود را به خوانش دوباره حکایت ( اول مرغ بود یا تخم مرغ ) گذاشته وبه جنگ میراث خواری ونسب یابی روی آورده اند تا از ( هیچ ) برای خود ( همه چیز ) بسازند .... گیرم که امروز حکومت، کاغذ روزنامه ( هبه ) نکند اما آنقدر به عقل رسیده که دست این جماعت را در دنیای مجازی وصفحات وب باز بگذارد تا از تراوش وتکثر کلمات ابتر وبی خاصیت ، ماهی مراد را به تور اندازد وبه ریش آنها قاه قاه بخندد .

 

البته من ایمان دارم که این هیاهو درگذشت زمان حل خواهد شد . اما قبول بفرمائید که باز هم فرصت نادری از دست خواهد رفت وما ناچار خواهیم شد دوباره راههای چندبار پیموده را دوباره بپیمائیم . راههایی که تاریخ پرخون ودرد ما گواه آن بوده است . اما می پرسم : آیا وقتش  نرسیده که جا پای حکومت را در این تکرار مکررات بکاویم وبپذیریم که هیچ کس چون او از این دل زدن ها مسرور نخواهد شد ؟ و این تفرق، حاصل انداحتن پوست موزی است که حکومت زیر پای عده ای انداخته است ؟ راستی این همه جمع بی رفیق اگر به جای چاله کندن برسراصول وسرودن اشعار بی فاعل ، به خود می آمد وصد یک آنچه بلغور کرد رابا اهل صلاح درمیان می گذاشت کار زودتر به سامان نمی رسید؟ اگر صد یک آنچه گفته را به جای مکالمات شبه روشنفکری ، به گفتاری مفهوم کارگران که آن یهودی آلمانی طرحش را داد به کار می گرفت نتیجه بخش تر نبود ؟

بنده به صراحت می گویم ، هنوز نمیدانم این جمع های دوسه نفره که هرروز انشعاب می کنند وبه جای نقد گذشته خود ، وگذاشتن اثری وجای انگشتی مثبت بر صفحات خون رنگ چپ، همچنان چشم بسته وگنگ به پلشتی دیگری می خزند ، چه در سر دارند ؟ آیا برای دیدن واقعیات امروز چشمی در سرشان نیست ؟ آیا از خود برای یکبار هم که شده نمی پرسند چه می کنیم وچرا می کنیم ؟

 

کسانی که نه ماهیت کارگری دارند ونه درد  کارگران را  می فهمند ، کسانی که نه زبان کارگران را می دانند ونه به ابزار وامیال ایشان وقوف دارند ، آن کسانی که هنوز به شرایطی نرسیده اند تا تصویری روشن از جایگاه کارگران در جامعه امروز ایران حتی برای خود حلاجی نمایند ، چگونه می توانند مدعی سازماندهی طبقه کارگر باشند ؟ آیا همین که پشت یک کامپیوتر بنشینیم وچند مبارک باد به روح پرفتوح فلان کارگر بفرستیم اسمش سازماندهی است ؟ اسمش پیشگامی است ؟ وقتی ما نمیتوانیم ( هم از نظر کثرت وهم ازنظر ایده ) ساده ترین ارتباط را با کارگران داشته باشیم ، وقتی که حتی همین کارگران را به علت اختلاف در فهم ، به صد شاخه تقسیم می کنیم واز این توده یک دست ، خودی و غیرخودی می سازیم . وقتی در جمع سه نفره خود هر روز انشعاب می کنیم وبه بازیهای رایانه ای دلمان را خوش می نمائیم ، جزآن است که گرفتار رویا شده ایم ؟

کاش این قبیل خواب زدگان لااقل دارای دستگاه فکری مشخصی بودند تا بشود در قامت اهل کلام با ایشان به بحث نشست . کاش فکر وایده جدیدی پیش می انداختند تا بشود جوابشان را در چارچوب بحثهای منطقی داد وبه درک درستی از حقیقت رسید . اما متأسفانه ایشان خود نیز نمی دانند که چه می گویند ، چرا که نگاه آنها به مارکسیسم یک نگاه رویایی صرف است . فقط به دنبال جنجال وهوچیگری واختلاط در کلام می باشند ولذا همانطوری که دیگران ماهیت آنها را نشان دادند مفاهمه با آنها جز اتلاف وقت وبازماندن از شرایط روز ، حاصلی دربرنخواهد داشت .

 

بهر حال قصدم از اطاله مطلب ، یادآوری نکته ای است وآن هم اینکه بدانیم در کجا ایستاده ایم وچرا باید این ایام را به پوچی دوره کنیم . درست مثل سی سال قبل وآن سالهای دور....

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه هفتم آبان 1387 و ساعت 19:18 |
 

(تصویر روز هفتم)

روزگار انتخابات.... 

پاچه خواری .....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه چهارم آبان 1387 و ساعت 12:12 |


Powered By
BLOGFA.COM