تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار
 

( شاه وگناه ملت)!!!!

 

دیشب ، یکی از تلویزیون های لوس انجلسی تعزیه ای برپا کرده بود ودر مظلومیت محمد رضا شاه پهلوی بساط روضه ای چیده بود بلکه اشک جماعت نازک دل ایرانی را درآورد وزیرکانه  او را پای میز محاکمه بکشاند وبپرسد : دیدید با ولی نعمت خود چه کردید ؟ دیدید رفتن شاه چه بلائی برسرمان آورد؟ و قس علیهذا ....

این محکمه که در آن شاکی وقاضی یکی بود ، هرگز مجالش نیفتاد تا اجازه دهد که متهم ( بخوان ملت ) نیز روایت خویش باز گوید واگر جرمی به او منتسب شده ، دلایل وشواهد خود را ارائه نماید – که باید این دادگاه را نیز از نوع همان بیدادگاههای تصور کرد که در زمان شاه ماضی به وفور شاهدش بودیم – اما به هر حال به عنوان احدی از احاد ، به چند کلام مختصر جواب سوالش را می نویسم تا پاسخی داده باشم به آن بانوی احساساتی که در میان هق هق گریه گفت : من به خاطر ظلمی که ملت ایران به شاه کرده است ایرانیان را نمی بخشم !!!.

 

می نویسم: آیا یادت رفت که در دوران همین شاه ، چگونه خرابه ها را با روکش تمدن ، آباد نشان می دادند وارکیده ها برای هر ایرانی آرزوی یک پیکان میکرد؟ یادت رفت که چادر تاراج روی دکل های نفت برپا بود وثروت جماعت ایرانی پشت قباله ( هفت خواهران ) نفتی بود ؟ یادت رفت که روستائیان فقط با بلیط اعانه ملی احساس خوشبختی میکردند واشرف در زیر فلاش دوربین ها کشاورزی میکرد تا مردم ( پرتقال اسرائیلی ) بخورند !!! آیا یادت رفت که پروفرمای قاچاقچیان مواد مخدر با امضاء اشرف اعتبار            می یافت ؟ یادت رفت که شهبانو درکنار گرسنگی اهالی حلبی آباد ، برای پیکاسو ( غش) میکرد تا شبه روشنفکرانی مثل آقای میبدی برای او بمیرند ؟ یادت رفت که چگونه عرفان درباری در جشن هنر شیراز اوج میگرفت وهمین آقای میبدی ، تسبیح به دست وکشکول بر دوش ( هو) می کشید واجنه را از سر علیا حضرت دور می کرد ؟ یادت رفت که چطور تمدن کوروش وداریوش زیر تیغ ( یه کارد سلاخ به دلم ) مثله میشد وزندگی ایرانیان پر بود از ( روزهای زندگی ومحله پیتون ومراد برقی ) ؟ یادت رفت که اداره نگارش  چطور ذهن جامعه را اداره می کرد وقیچی سانسور کتابها را گردن  میزد ؟ یادت رفت در حالی که انواع همین جناب میبدی ، سرخوش ِ مدیحه سرائی  برای دربار بودند چگونه بهترین دوستان مردم محکوم به اعدام وحبس ابد می شدند ؟ یادت رفت که درآن دوران ، مختصرترین کلمه ( ساواک ) بود که مفصل ترین جنایات راانجام می داد ؟ ساواک مارا می کشت تا آمریکائیان زنده بمانند وحسینی وآرش وتهرانی ونصیری وازغندی ورسولی نزدیکترین دوستان دربار بمانند .... یادت رفت روزهائی را که ( آیزنهاور) نام خیابان آزادی بود و( الیزابت ) نام خیابان کشاورز ؟ یادت رفت پول نفت این ملت اگوی لندن را پاک روبی میکرد تا آوازه مدنیت اعلیحضرت جهانشمول گردد ؟ یادت رفت که دفترچه کاپیتالاسیون ، سگ های آمریکائی را بیمه میکرد ومردم همین تهران در جغرافیائی زندگی می کردند که شمال وجنوبش هیچ ربطی به هم نداشت ؟      و ....

 

پس ، چون به حقیقت نگری ، شاه ، آن کسی نیست که امروز شما می گوئید بلکه اگر توصیف اش را عقلایی بکشی به تصویری چنین خواهی رسی !!!

بدیهی است  ، تمام انچه نوشتم دلیلی بر حقانیت حکومت فعلی نخواهد بود که اینها نیز شاهی دگرند ومسلمان شده هایی به دست همان عمر ، بلکه مقصودم است بگویم کتاب تاریخ را نه با قلم احساس که با قلم واقعیت باید نوشت والا همین اباطیلی میشود که امروز شاهد آن هستیم وهنوز نتوانسته ایم صفحه ای روشن پیش چشم جوان ایرانی بگذاریم تا از دل این تاریخ راه به حقیقت برد وبداند برگذشته اش چه رفته است .

طرفه آنکه ، خیلی پیش تر از ما ، شاید آن شاهزاده غربت نشین به عمق مطلب پی برده که با مقوله سلطنت کج دار مریض برخورد می نماید ومیل اش نمی کشد که دَر ِ این دیگ را بیش از این بردارد .... نمی دانم    شاید .

 

اجازه دهید در پایان ، حکایتی بیاورم وبگویم اگر به پای ملت 1357 ، گناهی باقی مانده ، مصداق همین حکایت است وبس که :

«می گویند بعد از کشته شدن ناصرالدین شاه توسط میرزا رضای کرمانی وچند ساعتی قبل از دار زدن او ، ملک التجار از او پرسید : - تو که چنین خیالی به سر داشتی آیا کسی را بهتر از او پشت دروازه طهران داشتی که به جایش برتخت بگذاری ؟

میرزا دست به پیشانی کشیده وگفته بود :

- نه ، این فکرش را دیگر نکرده بودم » .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه سی ام مهر 1387 و ساعت 18:53 |
 

(تصویر روز هفتم)!!

 

انتخابات کلید خورد، کروبی به جنبش افتاد

                   

حاجی، یه تکون.

حاجی، دو تکون.

حاجی، زرد آلو ها رو بتکون....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 15:54 |
 

( اعتصاب یا نعل وارونه )؟!!

 

مارکز جمله جالبی راجع به مردم آمریکای لاتین دارد. او می گوید: آنها خوابهای خود را در خیابان به واقعیت تبدیل می کند و زندگی شان از رو یاهای دیگر مردم جهان عجیب تر است. اما باور من بر این است که مردم ایران هنوز از این عوالم غریب تر هستند.

نمونه اش، همین اعتصابات اخیر که در واقع عرض اندام اصلاح طلبان وسمه کشیده درون حاکمیت بود در برابر اخوان ِ اصول گرایشان،  می خواست با عده کشی به آنها حالی نماید که دیگر چنان جا پایی سفت کرده که حتی می تواند جنازه خرده بورژوآزی را هم به دندان گرفته و به دنبال خود بکشد.

 

این قشر، همانی است که در دوران پروستریکای اقتصادی هاشمی  ( 1376- 1368 ) و در زیر پوست دستگاه امنیتی او از لابیرنت دستگاه خلافت بیرون زد و دست و دهان به پول باد آورده چرب نمود. گرچه خیالات تکنوکرات به سر داشت اما، به جز اندکی از این طایفه که میز ریاست و سیاست، دل و دین شان را ربود، الباقی به جلد حاج یاسر تمار ( !! ) و یا حاج عبدالغنی روغن فروش و ... لولید و در بازار به حجره نشست و در فراغت جنگ های حیدری و نعمتی اصلاحات ( بخوان دوران خاتمی ) آبی به زیر پوست انداخت و به دور از این جنجال ها، پروار شد.

 

باری ... رشد این قشر بر آمده از بساط ( تعدیل اقتصادی )، آن چنان بی حساب و کتاب بود که در همان زمان هم قلم هایی را به فریاد آورد. از جمله توجه کنید به نامه وزیر کشور وقت به کرباسچی شهردار تهران که نوشت: ( چه کسی در یک کوچه 6متری و در زمینی به مساحت 70 متر مربع اجازه ساخت برج ده طبقه داده است؟ )... و یا در گزارش دیگری نوشت: ( در شهرداری یک کمیسیون من درآوردی تشکیل داده اند که دقیقاً نقش یک دلال را بازی می کند و بدون رعایت ضوابط ، با اخذ مبالغی مجوز ساخت برج های کلان را صادر می کند ).

 

طرفه آنکه، سیاست های لیبرالی دولت هاشمی پول های باد آورده و ثروت های افسانه ای را در جیب آدم های ابن الوقتی چون صاحبان باغ نارنجستان و یک قبیله بچه آخوند یقه سفید سرازیر کرد که نهایتاً سر از بازار و حجره در آورد و به زودی بر ارکان بازار سنتی سیطره یافت. چنان که در فرجه ای پانزده ساله توانست حتی (مؤتلفه) را که دیرگاهی کلید تیمچه و بازار را به لیفه تنبان خود داشت و در دورانی به نام ( ملی گرایی )، توانسته بود دولت ها را قلقک دهد را کنار زند و سایه شان را از سر بازار کوتاه نماید.

 

آن کسی که در تیر ماه 1384، دولت نهم را به صحنه آورد، در واقع یکی از هراس هایش رشد همین قشر بود. خودی هایی که با ترفند هاشمی از زیر عبای ملا بیرون جهیده بودند و حالا اوضاع چنان چرخیده بود که حتی دستگاه امنیتی رژیم نیز قادر به جمع کردنش نبود چرا که انگشت روی هر کدام می گذاشت فریاد ( وا اسلاما ) از بیت آیت اللهی در تهران و یا قم و مشهد بر می خاست. پس کسی باید به صحنه می آمد که از همه بی کله تر بود  و ترتیب آداب نمی دانست. قرعه به نام احمدی نژاد افتاد.

 

تیر رس این منازعه خاندان هاشمی و پسران معنوی اش ( بخوان کارگزاران ) بود. محمد هاشمی ، علی هاشمی ، فائزه هاشمی ، حسین مرعشی در کنار محسن نور بخش، عطا الله مهاجرانی ، رضا امر اللهی ، مصطفی هاشمی طباء، مجمد علی نجفی و ده وزیر و چهار معاون وزیر دولت هاشمی و نیز دو مقام عالی رتبه پولی ( رئیس کل بانک مرکزی و شهردار تهران ) غائله چرخان و سردمدار این قشر بودند. احمدی نژاد که ابتدا قرار بود کلاه بیاورد به سراغ سر ِاین اژدها رفت. رفت که سر بیاورد. اما یادش نماند که بین سیاست و اقتصاد طنابی محکم بسته شده که گشودنش به این سادگی ها هم نیست. پس هر چه زد به در بسته خورد و در عرصه سیاست داخلی بازخورد یافت.

در افتادن با دانشگاه آزاد آن هم در جوال مردم دوستی ، پایین کشیدن نرخ سود بانک ها، از چرخه انداختن نهاد های پولی و مالی ، به هم ریختن ریخت سرمایه مالی ، سر ریز کردن تسهیلات بانکی و دادن وام به صنایع تولیدی کوچک ( مثل وام ازدواج ؟ !!!! ) و ... تماماً به این بهانه بود که دامنه فعالیت آن قشر را محدود و منابع مالی را از دسترس آنها دور نگاه دارد. حتی نظام مالیات و گمرکی را نیز در گیر این ماجرا کرد. اما در این جنگ سه ساله، هیچ دستاورد موجهی نصیب نبرد بلکه به علت همین عملکرد های بی نقشه، اکثراً مورد مضحکه نیز قرار گرفت ... آخرین حربه احمدی نژاد آن بود که پیام داد در صورت کنار نرفتن این قشر، نام مفسدان اقتصادی را به روزنامه خواهد نوشت. که مرد این کار هم نشد. !!

واپسین صحنه این کارزار، همین اعتصاب اخیر است که این بار و در شرایطی که دولت نهم با توده ای از نا توانی ها در عرصات سیاست خارجی و داخلی دست به گریبان است، به وسیله این قشر ثروتمند و تازه به دوران رسیده رویه نمود و دولت را به عقب نشینی وا داشت.

پس در واقع، این اعتصاب را باید جنگی خانگی و از نوع جنگ اصحاب ثروت و ابنای قدرت ( پسر خاله ها ) دانست که هیچ ربطی با منافع مردم ندارد.

 

اما، از هوشیاری مردم می گفتم که تمام نا خوانده ها را خواند و به این بازی نیامد. نه اُشتلم گویی های احمدی نژاد به حریف را باور کرد و نه دلسوزی صاحبان زر و سیم را نسبت به خود. او از مدت ها قبل آرام آرام جامی را پر از زهر کرد که این بار نه یک نفر، که یک طبقه باید آن را بنوشند. گیرم که همین تاجر حجره بسته امروزی هم یکی از آنها، و یا آن دیگرانی که دنبه بیشتری به پشت شان چسبیده. همه با هم ...

 

پس اجازه بده، نقل آن دست فروش رند اصفهانی را بپذیرم که چند روز قبل، در کنار بازار طلا فروشان اصفهان بساط کرده بود و با دیدن این جماعت لبخندی به شیرینی گز اصفهان زد و گفت: دادا. تمامش بازی یس !!

و همین جا هم پیامی دهم به جناب مارکز و بگویم: آری. واقعیت این مردم هنوز از رویای تمام جهان، غریب  تر است، حضرت ! ... باید نشست و دید.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت 12:56 |
 

( من از یادت نمی کاهم ) !!

                                                

 

بگذر از این حکایت ها ...

اما غروب امروز به هیچ خیالی نبودم..... سر خوش، خلوتی داشتم و چیزی می خواندم از سال های دور ( ارتش خلق / ن. اوسیتاکین ) که ناغاقل یاد " عابد " آمد و مرا برد تا پشت دیوار زندانی در اراک ... تاریک، مات و پر از سکوت ... چیزی گفت که نشنیدم و خطی نوشت که نا خوانده ماند.

باور کن قرارم نبود  چون رفیقی به زندان شد به فغان و ناله یادش کنم و یا در فراق و نبودش،  کلمات را بیازارم. حالا هم چنین نیتی به سر ندارم اما بگذار بهانه بیاورم و آهسته بگویم با این همه بی خیالی، هنوز هم رفیقانه با عابد حبس می کشم تا گردن.

یادت باشد- به زمانه ای که در گلفروشی سیاست این مملکت، گلهای کاغذی صد مشتری دارند و قهرمانان، در بی عرضگی پهلوانی خویش مانده اند. باید عابد را چون غروری سر به زیر پایید تا در سکوت گم نشود.

یادش و یاد همه رفقای زندانی گرامی باد.

 

باری، به هیچ خیالی نبودم غروب امروز اما ...

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت 21:56 |
 

(پرولتر های مظلوم)!!

 

تا آنجایی که به خاطرم مانده جمشید خان (همسایه مان را می گویم) جوان معقول و سر به راهی بود. سروصدایی که نداشت هیچ، بلکه چنان رفتاری از خود بروز می داد که فکر می کردم زندگی راحتی دارد.... این اواخر هم که رفت و آمدی با ما پیدا کرد و گاهی کتابی، جزوه ای ، خطی می گرفت و می خواند اصلاً نمی شد حدس زد که در درونش چه اشوبی بر پاست.... برای همین ، وقتی پیامی رسید که همسر ایشان اصرار دارد تا در عوالم خواهر و برادری درد دلی کند ، تعجب کردم.

دیروز ، سه بعد از ظهر تشریف آورد. نشست و بعد از کلی ادا و اصول فمنیستی بالاخره نطق اش شکفت و گفت:

        - دیگه ذله شدم. جانم به لبم رسیده.

راستش ابتدا فکر کردم موضوع ، همان دعوا های شیرین زن و شوهری است که خودم هر روزه بدان گرفتارم و الحمدالله در پناه لایحه حمایت از خانواده روز به روز بیشتر هم می شود. اما زهرا خانم که فکرم را خوانده بود گفت:

        - کار ما از این حرفا گذشته، جمشید حسابی تغییر کرده و ادم دیگه ای شده.

پرسیدم: چطور؟

توضیح داد و گفت: چند روز قبل (مثلاً ) رفته بودیم خرید. قرار بود برای بچه ها کیف و کفش مدرسه بخریم اما چشمتان روز بد نبیند. جمشید به هر رهگذری که رسید انگی چسباند. مثلاً اگر رهگذری را می دید که :

 

       - کت و شلوار تمیز پوشیده و ریشش سه تیغه بود می گفت :یارو لیبرال است.

       - اگر سبیل پرپشتی داشت و کابشن پوشیده بود می گفت: مارکسیست است.

       - اگر ته ریشی داشت و دکمه های پیراهنش باز بود می گفت: لومپن است.

      - اگر کفش نوک تیز پوشیده و ریش مرتبی داشت می گفت: ژیگول ستاری است.

      - اگر عینک و کراوات زده بود می گفت: روشنفکر غربی است.

      - اگر همین آدم روزنامه دستش بود می گفت: اصلاح طلب است پدر صلواتی!.

      - اگر درشت هیکل بود و عینک سیاه داشت می گفت: اطلاعاتی است.

      - اگر با شکمی گنده تسبیحی در دستش بود و ته ریشی داشت می گفت: سرمایه دار ملی است.

      - اگر به جای تسبیح در دستش خودکار بود می گفت: سرمایه دار کمپرادور است.

      - اگر خانمی را می دید که چادر مشکی پوشیده می گفت: مسلمان سنتی است.

      -اگر رو سری را تا بالای پیشانی پایین کشیده بود می گفت: فاطی کماندو است.

      - اگر مو هایش دو بند انگشت بیرون مانده بود می گفت: عضو گروه طبرزدی است!.

      - اگر ثلث موهایش بیرون بود می گفت: توده ای است.

      - اگر نصف موهایش بیرون بود می گفت: فدایی است.

     - اگر اصلاً روسری نداشت می گفت: طرفدار رضا پهلوی است.

     - اگر موهایش را رنگ کرده بود می گفت: عضو کمپین یک میلیون امضاء است.

 

زهرا خانم سپس آهی کشید و گفت: حالا از این ها گذشته، دیشب که می خواستم بروم توالت دیدم با ماژیک سرخ روی در توالت نوشته ( رفقای انقلابی، لطفاً سیفون را بکشید)!!

 

باری... همۀ حرف زهرا خانم این بود که دیگر کتاب و جزوه ای به شوهرش ندهم بلکه سر به راه شود.... بنده هم برای حفظ کرامت و مبانی خانواده ، چشمی گفتم و مطلب را درز گرفتم.

اما....

اما اواخر دیشب که می رفتم بخوابم، دیدم عیال روبروی آینه ایستاده و روسری جدیدی را که خریده امتحان می کند. محض خنده عرض کردم: مواظب باش مثل فاطی کماندو نشی.... که ناگهان ، ناغافل، از قفا، یک آباژور سنگین و روشن چنان خورد پس ملاجم که برق از فیوز خانه پرید!! و دلم حسابی غش رفت.... پشت بندش هم صدای جیغ عیال آمد که هوار می زد و می گفت:

- فردا..... همین فردا همشان (کتاب ها ) را آتش می زنم!!

باور بفرمایید آنقدر دلم برای خودم و آن کلاغی که بیخودی دهانش را باز کرد و قالب پنیر را انداخت و ایضاً برای کتاب هایم سوخت که زیر لب نالیدم:

- آه.... ای پرولتر های جهان ، آخه شما چقدر مظلومید بابام جان..

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 و ساعت 11:4 |
 

به مناسبت پانزدهمین سال خاموشی پیام دانشجو

(طبرزدی، مردی گمشده در قبیله خویش )

در میان فعالان سیاسی ، تقریبأ کسی را ندیدم که چون آقای مهندس طبرزدی پرنسیب نقد گذشته خود را داشته باشد، که هرگاه قلمی چرخاند و حرفی از گذشته آورد ابتدا ترسیمی روشن از خود کشید و به توضیحی نوشت که چرا آنچنان بود و چه شد که آنچنان نماند.

این خصلت و خصوصیت در روزگاری که عده ای آدم مغفول و بی شناسنامه ، مسطور و نقابدار، همچنان نام خویش به یادگار برچینه کوتاه شده دیوار سیاست می نویسند ودر سایه آن، از عقبه ای که اصلأ وجود ندارد شاهنامه میسرایند ، البت که خصلت شایسته ای است که باید قدرش را دانست.

متأسفانه امروز آنانی که در مزرعه سیاست تخم و ترکه نازکی دارند و معلوم نیست از زیر کدام بته به عمل آمده اند بسیارند، که باگردشی در صفحات وب می توان یکایکشان را شمرد و نام برد. کسانی که فکر می کنند برای صید ماهی مراد می توانند این دریارا خشک بخواهند و سال و سالیانی خود را در قبایی بنشانند که برایشان حسابی گشاد است.

طبرزدی ،اما اینگونه نیست و صداقتش درابراز خویش با همه اشتباهاتی که داشته است مثال زدنی است .

 

متولد 1338 گلپایگان است، اما چشم درونی اش در آبادان گشوده شد. شهری که باد شرجی اش بوی سیاست می داد و پالایشگاهش قدمگاه و میدانگاه مردان و احزاب سیاسی بود . از حزب توده و سومکا و داستان حسین گزی بگیر وبیا تا مصدق و بازرگان و مرحوم فروهر و همینطور بیا تا بستن شیرهای نفت و اخراج انگلیسی ها و بیا تا اعتصاب کارکنانش در اوایل انقلاب و برپایی سندیکای کارگران پروژه ای و زد و خورد با حکومت فعلی و چسباندن جگر به تنور جنگ و گم شدن و اسیر شدن در جاده آبادان- ماهشهر و ویرانی و آوارگی و بی هرکجایی در دهکده المپیک و الی آخر...

پس طبرزدی ، اگر طبرزدی شد محصول چنین محیطی بود و از دل چنین حوادثی برآمد . او از نادر دانشجویانی بود که به سالی قبل از انقلاب و آن هنگام که بالاترین خواسته ی یک دانشجوی مو بلند دانشگاه، سکس و کلوپ و ادا و اصول روشنفکر غربی بود، و پول شاه از در و دیوار دانشگاه فوران می کرد بلکه دانشجو را در همین دام نگه دارد ، آری در چنان شرایطی ، طبرزدی به علت فعالیت سیاسی علیه نظام حاکم از دانشگاه اخراج شد و به اصطلاح امروزی ها ( ستاره گرفت ) .

انقلاب که آمد ، این طبیعی بود که طبرزدی با چنان شناسنامه ای در دست ، در موج انقلابیون قرار گیرد و چون در آن زمان همه چیز را اسلامی می دید و اسلام ناب یکی از دو نظریه پایه ای زمانه ، به جرگه اسلامیان پیوست. خصوصأ که تعهد برادری که در نوجوانی و همان سال اول جنگ شهید شده بود هم بر گردنش مانده بود .... طبرزدی در آن ایام جوانی بیست ساله بود . یک دانشجوی اخراجی، برادر یک شهید، ساکن شهری جنگزده ، در اعوجاج ارزشهایی متلون که هرروز برمی آمد و یا فرو می رفت و حرافی سازمانها و اردوگاههایی که به نام حزب و دسته و بی ارتباط با شرایط روز، آن می خواستند که موجود نبود..... و در مقابل همه اینها ، آیت الهی که عکس هم در ماه انداخته بود و هم تا آن زمان هر چه می گفت با دل مردم می گفت... طبرزدی در چنین خلجانی بود که تحت تاثیر شرایط ، راست ترین جبهه را برگزید و پای بست کاروانی شد که درهر حال قرار بود شاه اسلامی نسازد و نخواهد،و فقط برای مردم دل بسوزاند. شاید برای همین هم بود که طبرزدی نه به تشکیلات سپاه رفت و نه سویه با گروههایی چپ وراست درون حاکمیت کرد . رفت به جهاد سازندگی که در روستاهای زابل و سیستان چاه آب حفر میکرد و سنگ روی سنگ می گذاشت تا سر پناهی شود برای بازماندگان نسلی که سوخته بود و از ابزار معیشت دستش تهی مانده بود .

این خودسوزی و دلسوزی به اسم مردم، دوسالی طول کشید . آنقدر که جهاد به پوسته دیگری غلطید و باد سیاست کمرش را برید و طبرزدی را هم براند . پس به تهران بازگشت و به طبع جوانی و شوری که در سر داشت بار دیگر به سیاست روی نمود . کجا ؟ دفتر تحکیم وحدت، که در دوران پس از بازگشایی دانشگاه ، تنها تشکل دانشجویی موجود بود و شاخه ای از آن، مرکزیتی قلیل اما متعارض با حکومت . در واقع ریخت سیاسی طبرزدی از همین نقطه به تعارض نشست و این جانمایه آنقدر در او نضج گرفت که تحمل قواعد مختصر دفتر تحکیم را هم نیاورد و با عده ای دیگر عَلمَ انجمن اسلامی دانشجویان را بر زمین دانشگاه زد و غوغایی به پا کرد . تیر ملامت از هر سو باریدن گرفت، مذهبیون ذوب شده در حکومت به نوعی و آن دیگران به انواعی دیگر. اما طبرزدی جوانی نبود که ساکت بنشیند و یا از نظراتی که حاصل دید سیاسی اش بود به آسانی بگذرد . او می دانست که در آن شرایط ، بی اتکاء به لایه ای از حکومت ، قادر به ایستادگی نیست .پس در میان رجاله های محیط سیاسی وقت ، این رفتار مردمی رفسنجانی بود که قاپ اش را دزدید . همان رفسنجانی ای که در آن زمان ترجمان یک تفکر مردمی بنظر می رسید و از همپالگی هایی که از اسلام و اسلامیت حصه ای و حبه ای شیرین برای خود تصور می کردند بلندسری می نمود . پس طبرزدی به نیت شکستن چماق آن دیگران در جوال هاشمی قلم  زد. حرفش به دل مردم نشست و از حلقوم دانشجویان ناراضی که هرروز بر تعدادشان افزوده می شد بیرون آمد و شد پیام دانشجو.

حرکت طبرزدی روی شکافها بود و تصورش می رفت که در این موازنه منفی می تواند دل مردم را دریابد . اما دیری نپایید که زمین خورد . چرا؟ چون رفسنجانی هم به قدر کفایت سیاست می دانست و نرخ هزینه هایش را می پرداخت... پیام دانشجو و طبرزدی (که سلسله جنبانش) بود خیلی زود متوجه شدند که بازی خورده اند .  طبرزدی چرخید و پیام دانشجو را هم چرخاند... و حالا این طایفه رفسنجانی بود که سرش به زیر تیغ پیام دانشجو گرفتارآمد. طبرزدی خواست بغضی فرو خفته را چنانکه از مدتها پیش بر گلویش مانده بود بروز دهد. حرف واقعی مردمی که اینان را نمی خواستند.....

او در سالهای بعد ، از این حوادث به بدی یاد می کند و بدون هیچ دفاعی معتقد است که این دوران و این بازی را با بد طریقی سر کرده است . او بازی خورده بود اما نه مثل یک سیاستمدار بلکه صرفأ به لحاظ صداقتی که در بروزو رساندن صدای مردم داشت و نمی توانست. پرده هایی که طبرزدی در آن دوران از چهره حکومت بارز نمود زمینه ای فراهم آورد تاجناح چپ حکومت در دوم خرداد همان را تکرار کند.در واقع او کلید قفل قلعه هزار توی دموکراسی خواهی اسلامی را پیش انداخته و در گشوده بود .

باری ، طبرزدی که حالا هر دوسوی ماجرا را دیده و دانسته بود که گرگ و میش یکی هستند ، از این مرحله به بعد پای از دایره بیرون گذاشت و تعارض اش را نه با شکل حکومت بلکه با اصل رژیم به لیت و لعل بیان کرد . لذا سرگشته ای شد  در وادی سیاست . بریده از گذشته و حتی از خویش و بی آویزی به آینده .

 

حکومت تنها چاره را در آن دید که از چماق انصار حزب الله برای به راه آوردنش استفاده کند . پس شبی به دفتر پیام دانشجو ریختند و چماقی بر فرق آن نشاندند و پیامی بلند در گوش صاحبش ( بخوان طبرزدی ) خواندند : هر که با علی در افتاد...

اما مگر طبرزدی کوتاه آمد؟ دست پیام دانشجو را گرفت و همانطور خونین به جلوی دانشگاه برد و آن  قطرات را بر دل و دست دانشجویان کشید . دانشجویان در پارک لاله لبیک گفتند و از پول مختصر تو جیبی شان اسباب نگارش و انتشار پیام دانشجو را فراهم آوردند . پیام دانشجو شبنامه شد و به زیر زمین رفت. دست نگارگر، اگرچه وبال گردن طبرزدی ماند اما با همین اشاره ، هزار دست دیگر به ترسیم چهره واقعی حکومت سویه نمود.

طرفه آنکه تنها یک راه برای حکومت باقی ماند. حبس طبرزدی... و مثلأ نشاندن ستاره ای دیگر بر دوش همان مهندس جوانی که اولین ستاره را از حکومت شاه قبلأ گرفته بود.

 

در وقایع کوی دانشگاه نام طبرزدی که دوران حبس طی می کرد یک بار دیگر از زبان حکومت شنیده شد . آنها به خوبی می دانستند که مرغزار این شورش هنوز از همان آبشخور سبز مانده است اما مگر می توانستند کسی را محکوم کنند که قبلأ خود، به زندانش برده بودند؟

نقش مهنس طبرزدی، در حادثه کوی دانشگاه آنفدر بدیهی و بارز بود که حتی اگر وزارت اطلاعات آن را در اطلاعیه های خود هم نمی آورد اما باز آن  هزاران دانشجویی که در شب واقعه کوی دانشگاه خواستار آزادی زندانیان سیاسی بودند می دانستند که قبله شان رو به کدام سمت است!.

طبرزدی در زندان هم نه یک زندانی سیاسی معمولی ، بلکه بیشتر یک فعال سیاسی بود. شاید به همین علت هم بود که تا دانشحویی پایش به بند گشوده می شد ، ابتدا و به اختصار سراغ( مهندس ) را می گرفت. حتی آن کسی که در خیابان سنگی پرانده بود و از قضا به شیشه حکومت خورده بود هم همین را می پرسید و عجبا که اکثراً سعی داشتند خود را به او منتسب نمایند.

 به زبان ساده تر، طبرزدی ، نشانه ای بود برای ضدیت با رژیم و نیز اثبات هویتی که هر زندانی سیاسی جوانی در پی یافتن آن بود.

آدمهای بسیاری را می شناسم که به درست و یا نادرست از همین سکو پریدند و از همین نقطه رخت سیاست پوشیدند . کسانی که بعدها، حتی در خارج از کشور خود را در بستگی با نام طبرزدی معرفی کردند آن هم در حالی که او در زندان گیس در فلسفه می بافت و فقط لبخند می زد .

 

ده سال محکومیت طبرزدی آن هم در حالی که نان آور خانواده ای ده نفری بود داستان درد ناکی دارد که باید روزی این قلم الکن ریزش را تحریر کند و دریغ که در این مختصر نگنجید- گرچه قسمتهایی از آن را در کتابی از همان دوران نقل کرده ام تا از قلم روزگار نیفتد-.

.... اینکه این روزها گاهی در گوشه ای می نویسند که طبرزدی دموکراسی خواه، روزی ایدئولوگ گرا بوده و یا عده ای از راه نرسیده ، می خواهند بزرگی های او را به قاعده فهم خویش، مختصر و کوتاه نمایند از جمله بازی بی مایه گانی است که شناسنامه ندارند، گوشه ای در تاریکی ایستاده و سنگی پرتاب می نمایند، چنانکه این رسم ناپسند، مد روز ِ اهل نق شده و بازی کودکانه افاضل مخمور مثلأ.

 

باری ، مهندس طبرزدی، به هر لباسی که در آید. طبرزدی است و با همان گذشته. همانی که با قلمش در پیام دانشجو، امروز را دید و فردا را... و خود، نخستین کسی بود که خویش را کاوید، پایید و چراغی آویخت بر کوره راه این شب دیجور...

پانزدهمین سالگرد خاموشی پیام دانشجو تسلیت باد.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 19:0 |

 

(کمیتۀ حقیقت یاب/ یک پرونده / یک مدعی)!!

(کلیک کنید)

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 14:50 |
 

(تظاهراتی در آنسوی آبها)!!

                                              [39103302+عکس+زشت+و+خنده+دار+و+حقیقی+احمدی+نژاد.jpg]

حتماً شما هم شنیده اید که در جریان سفر آقای احمدی نژاد به آمریکا، تظاهراتی از سوی گروه های مختلف اپوزیسیون برپا شد. به گزارشی از این تظاهرات توجه فرمایید :

- دیروز گردهمایی مخالفان ورود رئیس جمهور ایران با عنوان (گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم) براثر اختلافی که بین راست های مرتجع و چپ های افراطی بروز کرد، به آشوب کشیده شد و تعدادی از مرتجعین چپ گرا زخمی شدند. در اثنای این تظاهرات، حزب (میانه رو متمایل به راست) اعلام موجودیت کرد که بلافاصله با عکس العمل حزب (لیبرال ملی) مواجه گردید. در این میان (سوسیالیست های مستقل) خواهان وحدت کلیۀ نیروهای مبارز شدند که این پیشنهاد با استقبال (جبهه وحدت) وابسته به انجمن دمکراتیک ملت روبرو شد. آنگاه یکی از اعضای (جبهه سازش) پشت تریبون قرار گرفت و سر فحش و ناسزا را کشید به بقیه، که موجب اعتراض اعضاء حزب اتحاد راست واقع ، بطوریکه قصد داشتند تریبون را بر سر چپگرایان خرد نمایند، اما با میانجیگری (سازمان انقلابی وساطت) و قبل از تشنج بیشتر، این دعوا خاتمه یافت و مقرر شد هر یک از طرفین سی درجه عقب نشینی نمایند.

در پایان همین درگیری ، رئیس کمیتۀ مرکزی (حزب آشتی ملی) با ارسال تلگرام تبریکی برای طرفین ، پیشنهاد تشکیل (جبهه ناسیونالیست بیطرف) را عنوان نمود اما دبیر کل (حزب تندرو هدفگرا) اقدام وی را یک عمل اپورتونیستی قلمداد و او را وابسته به محافل امپرالیستی خواند.

در این میان سازمان(شورایی خلق ها) هرگونه تمایلات سکتاریستی را محکوم و از تشکیل (جبهه واحد ملی گرای میانه رو)  پشیبانی کرد. سپس یکی از اعضای (سازمان انقلابی فمینیستی نیمه راست) طی بیاناتی گفت: - آه.... آه... من سال ها خواب چنین روزی را میدیدم که رویای ما و شما ، یعنی (وحدت رویایی) به سرانجام برسد....و سپس غش کرد.

اما سخنران بعدی که از جناح راست آمده بود گفت: خواب زن چپ است.

 

قابل ذکر اینکه در این مراسم سه تن از مبارزان راستگرا (فخرآور، جمیله، ممد خردادیان! ) براثر خوردن هات داگ دچار مسمومیت همراه با اسهال شدید شده و راهی بیمارستان گردیدند.... و پلاکارد بزرگی که روی آن نوشته شده بود (روشنفکران ایران متحد شوید) را باد با خود برد.

به گزارش همین خبرنگار آقای احمدی نژاد در طول این تجمع ، افطارش را خورد ، قلیانش را کشید ، توهماتش را سرود ، و سازمان ملل را به تخمش نگرفت و با یک پرواز اختصاصی به تهران بازگشت.

 

همین خبرنگار می افزاید: در طول این مراسم شاعر بیکاری می خواست شعری را دربارۀ این همبستگی تاریخی قرائت کند که با اقبال روبرو نشد. او سروده بود :

شرممان باد هم از خرقۀ آلودۀ خویش

گر بدین فضل و کرم نام کرامات بریم

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 19:2 |

( مروارید )

ناله ای بر مویه های رفیق قاسم پیر زاد و تسلیتی دوباره.

دو روز بود که دریا دل پُری می کرد. گیج می زد و مثل مار زخمی به خود می پیچید... باد، مهربان نبود و به اندک بهانه ای لوله می شد و خاک را می کوفت بر سر آبادی که آن سو ترَک، کنار ساحل نشسته بود و فقط مناره مسجد اش پیدا بود.

ظهر بود. سه تیغ آفتاب. و بوی ضُحم ماهی و لجن همراه با نَم دریا تمام ساحل را پوشانده بود.

با آنکه کل مَمد مؤذن، رادیو را چسبانده بود به میکروفون مسجد، اما صدای اذان مثل نتی گمشده در هو هوی باد، هم بود و هم نبود.

قاسم، روی کومه خاکی نزدیک ساحل، پشت به آبادی نشسته بود و دریا را در چشمانش ریخته بود. زل مانده بود به نقطه ای در میان امواج که سرکش و گریز پا می آمدند تا نزدیک کومه و باز می گشتند. اطراف اسکله، چند کشتی باری خارجی لنگر انداخته بودند و همراه موج، بلند  و کوتاه می شدند. قاسم فکری شده بود ( اووف... چه خبره؟ معلوم نیست چه میارن توئی خرابشده که تمومی نداره ) و بعد ، گویی از کسی شنیده باشد، جواب داده بود ( اجنبی چه میاره با خودش جز درد و بلا ). و باز گفته بود ( حکماً یا موزه یا آناناس. گاسم موشک و تیرو تفنگه ) و بعد دنباله این گفت و شنود با خود را رها کرده بود و دیده بود صدیق، قایقش را می کشاند به ساحل و پوزه اش را می خواباند روی ماسه های خیس ، و رو گردانده بود تا جواب اشاره اش را ندهد. ( شاید حواسش نبود؟ ... اما بود. حوصله نداشت. می خواست تنها باشد تا آن فکر مذموم و لزج را که از صبح در سرش می چرخید رها نکند. کدام فکر؟ . همانکه دیشب و قبل از شروع طوفان، به دور از چشم مأموران شیلات، توری به آب انداخته بود تا به قول خودش برکتی صید کند و حالا این طوفان نگرانش کرده بود) .

صدیق که نزدیک شد، خیس آب و عرق بود. کنارش ولو شد.

-          سلام زار قاسم، احوالک؟

-          سلام کا ... بودش؟

( صدیق گفت ):

-          ها ... بود اما گمون نکنُم طاقت ئی طوفانه بیاره.

-          مُلفای بد نزن. بسپار به خودش.

قاسم بازگشت به همان فکری که رهایش نمی کرد: ( یعنی موجا بردنش؟ یعنی لوله ش کردن؟)

 

باز موج آمد... بلند .کف آلود و عصبی. باد پیچید و برگ های کهنه نخلی که بالای سرشان بود را به هم ریخت. صدای جر خوردن کرباس آمد. شاخه ای از نخل افتاد. خشک بود.

موج بعدی بلند تر بود. به صخره کنار ساحل که خورد مثل بمب ترکید. پوووف... شرره های آب پرتاب شد تا بالای نخل. از آن هم گذشت. باد، تاب برداشت و تنوره کشید. قاسم دست به چفیه برد تا باد آن را نبرد.

صدیق همان طور که روی یک دست دراز کشیده بود چرخید و از میان گرد و خاک ، سواد آبادی را پایید. سیاهی می زد. گفت:

خدا به خیر کنه ... و دست برد و خواست از پاکت سیگاری که در جیب دشداشه اش بود سیگاری بیرون بیاورد که خیس بود و خرده های توتون مثل دانه های ماسه پخش شده بود ... پرسید:

-          سیگارت نیست؟

(قاسم به خود آمد.)

ها ... و دست کرد و بسته سیگار و کبریت را از جیب سر شانه اش بیرون آورد و دراز کرد به سمت او.

( صدیق گفت ):

-          تمومش نکردی؟

-          نه، هنو یه اتاقش مونده، می خواستُم سی ئی پسرو بسازُم.

-          حق داری . عبدالحسین ات مردی شده ماشالا. دیگه وقت زنشه.

( قاسم گفت ):

-          خوش که چی نمی گه. مظلومه. ولی با لاخره جوونای امروز...

باد، بقیه حرف قاسم را قاپید و برد. صدیق چیزی نشنید. موج، کف بود. کف خالی. که آمد تا زیر کومه و همانجا نشست.

( صدیق گفت ):

-          طوفانه نوحه لامصب. ماهیا فرار کردن.

قاسم سکوت کرد. حواسش به دریا بود که متورم شده بود. فکر تور ماهیگیریش بود. ترسید. (نکنه جمع شده باشه؟ ). خواست بروز بدهد. اما پس زد.

( صدیق گفت ):

-          زار قاسم کم و کسرت نیس؟

چه بگُم عامو صدیق. دستُم که خالیه. قراره هفته دیگه مرواریدِ ببرن. زور کردن که یه سال کافیه. حق دارن. گناه که نکردن. ( و بعد گویی با خودش گفتگو می کند گفت ) کردن؟ نه!! ( و ادامه داد ): گاسم مجبور شُدُم یه سفر برُم او طرف شاید چیزی دستمو بگیره.

( صدیق گفت ):

-          می خی به عبود بگُم یه باری سیت جور کنه؟

دیشو خوم گفتُم. بیچاره حرفش نی. گفت هر وقت حاضر شدی بسم الله. بار هست. فت و فراوون. ( و ادامه داد) : ولی از ئی موتور خاطرُم جمع نیست. جون نمیده. مث مو پیر شده. می ترسُم طاقت نکنه.

( صدیق گفت ):

-          خو، با موتور مو برو. ( تعارف می کرد ).

-          نه بوا ... تو خو تم گرفتاری.

-          اصلن می خی با هم بریم؟

تا ببینُم خدا چی می خواد ( و باز به فکر تورش افتاد. یعنی پیچیدن به هم؟ ) و لبانش جنبید: یا رزاق.

 

" مروارید " دختر قاسم را یکسالی می شد عقد کرده بودند. داماد، پسر عبد شا بود. اسمش حسین بود. جاشوی لنج لای روبی. همان اطراف بندر خمیر کار می کرد. بیست و یک روز کار و یک هفته استراحت که استراحت نبود، با قایق عبد شا قاچاقی می رفت تا دبی و ته لنجی می آورد و گتُره ای می فروخت به آقای جلالی که دکان تاناکورا داشت. ادُکلن. زیر پوش. گل پلاستیکی تایوانی. و از این خرت و پرت ها...

هر وقت به دریا می زد، دل مروارید می شد سیر و سرکه. می ترسید. مخصوصاً که شنیده بود دریا پر شده از تفنگدار خارجی. چند باری که با حسین خلوتی داشت همین را بروز داده بود. حتی گریه کرده بود. اما حسین در جوابش با لوده گی گفته بود : ( به گرد مو هم نمی رسن دختر.... سگ کی باشن. مگه دریا ارث بواشونه ). اما دل مروارید قرص نمی شد. اصلا قرص نمی شد. برای همین هم در رفت و برگشت حسین، مرتب دعا می خواند: ( امن یجیب ... ). زیر لب و گاهی هم در دل. حتی وقتی ظرف می شست. وقتی جاروی عربی را بر زیلوی پلاستیک کف اتاق می کشید. وقتی مادرش با او حرف می زد و او نمی شنید.

 

قایقی در دور دست می غرید. صدای موتور قایق در باد گم می شد. دور بود. دیده نمی شد. فقط صدا بود.

( صدیق گفت ):

-          امیرو دیگه چی می خواد تو ئی طوفان؟

-          گاسم تور بسته. ( این را قاسم گفت ).

 

مروارید دَر صندوق را دور از چشم مادر که خواب بود آهسته باز کرد. دو طاقه اطلس و کرپ گلدار را جابه جا کرد. بوی تازگی و عطر (کبرا ) خورد به مشامش. تصویرش در آینه بزرگی که کف صندق بود افتاد. خجالت کشید. دو پَل گیس سیاهی که از دو طرف صورتش بیرون افتاده بود را چپاند زیر می نای سیاهش... خیره در آینه رفت به رویا... تصویر حسین آمد. رنگ به رنگ شد.... قرار بود آخر همین هفته بروند شهر و دستی به سر و رویش بکشد. ( عزت ) خواهر حسین از خانم عالمی که در شهر آرایشگاه داشت وقت گرفته بود. برایش تعریف کرده بود:

-          گفتُم خانم عالمی، سی پنج شنبه عروس داریم.

-          مبارکه... عروس کیه؟

-          مروارید. دختر زار قاسم.

خانم عالمی خندیده بود و گفته بود :

-          خو بُگو زن کاکام. از حالا زورت میاد؟ ( و کرکر خندیده بود ).

-          ها، زن کاکام. زن حسین وُ. ( و او هم خندیده بود ).

خانم عالمی گفته بود:

-          بگو ساعت دو اینجا باشن.

-          چشم... رو دو تا چشام.

 

قرار شده بود با وانت عبد شا، ویله بکشند تا آرایشگاه و از همان جا بروند محضر32 و شب برگردند خمیر... عزت اصرار داشت که حجله شان را در همان شهر و در خانه او بیندازند اما حسین بهانه آورده بود. ( خجالت میکشید ) گفته بود: نه خوش ندارُم. می خوام خونه خودُم باشه ... و مروارید حضّ کرده بود... تمام لحظات شب عروسی را مروارید در خیره گی به آینه می دید. روشن. واضح. حتی صورت آفتاب زده دََدَه زبیده را که از همان عقب وانت کِل می کشید و بندری می خواند: ( راه بندر دوره ... آب دریا شوره ... ). حتی چهره حسین را در آن دشداشه سفید و چفیه نقطه چین دار قرمز. حتی صدای ( نانسی عجرم ) که داشت کیفوری می خواند و صدایش از ضبط صوت تایوانی بالای رف پخش می شد. حتی بوی کندر و دارچین و اسپندی که تمام حیاط را پر کرده بود ... همه را می دید. می شنید و می بویید.

 

باد، لنگه در را بهم کوفت: تـ ... تـ ... ق .

مادر سرا سیمه از خواب پرید: توبه سغفا !!

مروارید، دَر صندوق را بست و کنار کشید ( گفت ): طوفانه دَا... دریا جَرَش گرفته.

مادر نرمه کنار دستش را گاز گرفت و گفت: ترسیدُم آ ... و باز دراز کشید.

 

صدای موتور قایق که هنوز دیده نمی شد به هلاس هلاس افتاده بود. قار ... قاقا.. قار.

 

در لحظه ای، یکباره چیزی در دل زمین جا به جا شد. زمین لرزید. چرخید. صدیق نیم خیز شد. چروک زیر چشم قاسم جمع شد ( گویی می خواست با چشمانش فکر کند !). نگاهشان برگشت به آبادی. موج بلندی خورد به صخره ... پوووف.... خاک و نم و باد در هم لوله شد. قاسم افتاد. خواست بلند شود. زانویش یاری نکرد. صدیق هنوز مات مانده بود. قاسم پرسید: پهَ چه بود؟ صدیق جواب نداد. ذهنش خالی مانده بود... دوباره موج بلند شد و خورد به صخره. پوووف ...

خانه ها در هم شد. برگشت. دوباره در هم شد... آبادی، مثل زمینی پوک و نم خورده فرو رفت. خاک چشم را می زد. صدیق بی هوا دوید. قاسم دوید. هر چه به آبادی نزدیک تر می شدند راه طولانی تر می شد. سگ ها عو عو می کردند. صدای جیغ می آمد. صدای ناله می آمد. صدای شکستن می آمد. صدای موج می آمد که پشت سرشان می خورد به صخره. پوووف...

تکه آسفالت جلوی اسکله جر خورده بود و زمین دهان گشوده بود. و باد پلیت های جر خورده سقف مکینه برقی را روی آسفالت می کشید. خـ ... خـ ... خش.

-          یا قمر بنی هاشم

قاسم از همان دور فریاد زد : مروارید... مروارید... و نفس اش به شماره افتاد... موجی سرکش و بی قرار به صخره خورد و تور ماهیگیری قاسم را چون کلافی سردرگم ، پیچیده در هم و بی ماهی، هل داد روی ماسه های ساحل....

خانم عالمی نگاهی به دفتر تعیین وقت آرایشگاه انداخت و به شیوا خانم که برای برداشتن ابرویش وقت می خواست گفت: نه جونم، پنج شنبه نمی شه، عروس دارُم. از خمیر میان.

 

 

 

خبر: امروز زمین لرزه ای به قدرت 6 ریشتر حوالی بندر خمیر در جنوب بندر عباس را لرزاند. آخرین گزارش ها ... 6 نفر کشته و 26 نفر مجروح ... .

 

 

اصطلاحات:

مُلفا: نفوس

گاسم: شاید هم

ته لنجی: خرد ریز قاچاق

هلاس هلاس: نفس نفس

می نا: چارقد، روسری

ویله: عده کش

پلیت: ورقه های حلبی

مکینه برقی: کارخانه برق

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت 10:54 |


Powered By
BLOGFA.COM