( مروارید )
ناله ای بر مویه های رفیق قاسم پیر زاد و تسلیتی دوباره.
.gif)
دو روز بود که دریا دل پُری می کرد. گیج می زد و مثل مار زخمی به خود می پیچید... باد، مهربان نبود و به اندک بهانه ای لوله می شد و خاک را می کوفت بر سر آبادی که آن سو ترَک، کنار ساحل نشسته بود و فقط مناره مسجد اش پیدا بود.
ظهر بود. سه تیغ آفتاب. و بوی ضُحم ماهی و لجن همراه با نَم دریا تمام ساحل را پوشانده بود.
با آنکه کل مَمد مؤذن، رادیو را چسبانده بود به میکروفون مسجد، اما صدای اذان مثل نتی گمشده در هو هوی باد، هم بود و هم نبود.
قاسم، روی کومه خاکی نزدیک ساحل، پشت به آبادی نشسته بود و دریا را در چشمانش ریخته بود. زل مانده بود به نقطه ای در میان امواج که سرکش و گریز پا می آمدند تا نزدیک کومه و باز می گشتند. اطراف اسکله، چند کشتی باری خارجی لنگر انداخته بودند و همراه موج، بلند و کوتاه می شدند. قاسم فکری شده بود ( اووف... چه خبره؟ معلوم نیست چه میارن توئی خرابشده که تمومی نداره ) و بعد ، گویی از کسی شنیده باشد، جواب داده بود ( اجنبی چه میاره با خودش جز درد و بلا ). و باز گفته بود ( حکماً یا موزه یا آناناس. گاسم موشک و تیرو تفنگه ) و بعد دنباله این گفت و شنود با خود را رها کرده بود و دیده بود صدیق، قایقش را می کشاند به ساحل و پوزه اش را می خواباند روی ماسه های خیس ، و رو گردانده بود تا جواب اشاره اش را ندهد. ( شاید حواسش نبود؟ ... اما بود. حوصله نداشت. می خواست تنها باشد تا آن فکر مذموم و لزج را که از صبح در سرش می چرخید رها نکند. کدام فکر؟ . همانکه دیشب و قبل از شروع طوفان، به دور از چشم مأموران شیلات، توری به آب انداخته بود تا به قول خودش برکتی صید کند و حالا این طوفان نگرانش کرده بود) .
صدیق که نزدیک شد، خیس آب و عرق بود. کنارش ولو شد.
- سلام زار قاسم، احوالک؟
- سلام کا ... بودش؟
( صدیق گفت ):
- ها ... بود اما گمون نکنُم طاقت ئی طوفانه بیاره.
- مُلفای بد نزن. بسپار به خودش.
قاسم بازگشت به همان فکری که رهایش نمی کرد: ( یعنی موجا بردنش؟ یعنی لوله ش کردن؟)
باز موج آمد... بلند .کف آلود و عصبی. باد پیچید و برگ های کهنه نخلی که بالای سرشان بود را به هم ریخت. صدای جر خوردن کرباس آمد. شاخه ای از نخل افتاد. خشک بود.
موج بعدی بلند تر بود. به صخره کنار ساحل که خورد مثل بمب ترکید. پوووف... شرره های آب پرتاب شد تا بالای نخل. از آن هم گذشت. باد، تاب برداشت و تنوره کشید. قاسم دست به چفیه برد تا باد آن را نبرد.
صدیق همان طور که روی یک دست دراز کشیده بود چرخید و از میان گرد و خاک ، سواد آبادی را پایید. سیاهی می زد. گفت:
- خدا به خیر کنه ... و دست برد و خواست از پاکت سیگاری که در جیب دشداشه اش بود سیگاری بیرون بیاورد که خیس بود و خرده های توتون مثل دانه های ماسه پخش شده بود ... پرسید:
- سیگارت نیست؟
(قاسم به خود آمد.)
- ها ... و دست کرد و بسته سیگار و کبریت را از جیب سر شانه اش بیرون آورد و دراز کرد به سمت او.
( صدیق گفت ):
- تمومش نکردی؟
- نه، هنو یه اتاقش مونده، می خواستُم سی ئی پسرو بسازُم.
- حق داری . عبدالحسین ات مردی شده ماشالا. دیگه وقت زنشه.
( قاسم گفت ):
- خوش که چی نمی گه. مظلومه. ولی با لاخره جوونای امروز...
باد، بقیه حرف قاسم را قاپید و برد. صدیق چیزی نشنید. موج، کف بود. کف خالی. که آمد تا زیر کومه و همانجا نشست.
( صدیق گفت ):
- طوفانه نوحه لامصب. ماهیا فرار کردن.
قاسم سکوت کرد. حواسش به دریا بود که متورم شده بود. فکر تور ماهیگیریش بود. ترسید. (نکنه جمع شده باشه؟ ). خواست بروز بدهد. اما پس زد.
( صدیق گفت ):
- زار قاسم کم و کسرت نیس؟
- چه بگُم عامو صدیق. دستُم که خالیه. قراره هفته دیگه مرواریدِ ببرن. زور کردن که یه سال کافیه. حق دارن. گناه که نکردن. ( و بعد گویی با خودش گفتگو می کند گفت ) کردن؟ نه!! ( و ادامه داد ): گاسم مجبور شُدُم یه سفر برُم او طرف شاید چیزی دستمو بگیره.
( صدیق گفت ):
- می خی به عبود بگُم یه باری سیت جور کنه؟
- دیشو خوم گفتُم. بیچاره حرفش نی. گفت هر وقت حاضر شدی بسم الله. بار هست. فت و فراوون. ( و ادامه داد) : ولی از ئی موتور خاطرُم جمع نیست. جون نمیده. مث مو پیر شده. می ترسُم طاقت نکنه.
( صدیق گفت ):
- خو، با موتور مو برو. ( تعارف می کرد ).
- نه بوا ... تو خو تم گرفتاری.
- اصلن می خی با هم بریم؟
- تا ببینُم خدا چی می خواد ( و باز به فکر تورش افتاد. یعنی پیچیدن به هم؟ ) و لبانش جنبید: یا رزاق.
" مروارید " دختر قاسم را یکسالی می شد عقد کرده بودند. داماد، پسر عبد شا بود. اسمش حسین بود. جاشوی لنج لای روبی. همان اطراف بندر خمیر کار می کرد. بیست و یک روز کار و یک هفته استراحت که استراحت نبود، با قایق عبد شا قاچاقی می رفت تا دبی و ته لنجی می آورد و گتُره ای می فروخت به آقای جلالی که دکان تاناکورا داشت. ادُکلن. زیر پوش. گل پلاستیکی تایوانی. و از این خرت و پرت ها...
هر وقت به دریا می زد، دل مروارید می شد سیر و سرکه. می ترسید. مخصوصاً که شنیده بود دریا پر شده از تفنگدار خارجی. چند باری که با حسین خلوتی داشت همین را بروز داده بود. حتی گریه کرده بود. اما حسین در جوابش با لوده گی گفته بود : ( به گرد مو هم نمی رسن دختر.... سگ کی باشن. مگه دریا ارث بواشونه ). اما دل مروارید قرص نمی شد. اصلا قرص نمی شد. برای همین هم در رفت و برگشت حسین، مرتب دعا می خواند: ( امن یجیب ... ). زیر لب و گاهی هم در دل. حتی وقتی ظرف می شست. وقتی جاروی عربی را بر زیلوی پلاستیک کف اتاق می کشید. وقتی مادرش با او حرف می زد و او نمی شنید.
قایقی در دور دست می غرید. صدای موتور قایق در باد گم می شد. دور بود. دیده نمی شد. فقط صدا بود.
( صدیق گفت ):
- امیرو دیگه چی می خواد تو ئی طوفان؟
- گاسم تور بسته. ( این را قاسم گفت ).
مروارید دَر صندوق را دور از چشم مادر که خواب بود آهسته باز کرد. دو طاقه اطلس و کرپ گلدار را جابه جا کرد. بوی تازگی و عطر (کبرا ) خورد به مشامش. تصویرش در آینه بزرگی که کف صندق بود افتاد. خجالت کشید. دو پَل گیس سیاهی که از دو طرف صورتش بیرون افتاده بود را چپاند زیر می نای سیاهش... خیره در آینه رفت به رویا... تصویر حسین آمد. رنگ به رنگ شد.... قرار بود آخر همین هفته بروند شهر و دستی به سر و رویش بکشد. ( عزت ) خواهر حسین از خانم عالمی که در شهر آرایشگاه داشت وقت گرفته بود. برایش تعریف کرده بود:
- گفتُم خانم عالمی، سی پنج شنبه عروس داریم.
- مبارکه... عروس کیه؟
- مروارید. دختر زار قاسم.
خانم عالمی خندیده بود و گفته بود :
- خو بُگو زن کاکام. از حالا زورت میاد؟ ( و کرکر خندیده بود ).
- ها، زن کاکام. زن حسین وُ. ( و او هم خندیده بود ).
خانم عالمی گفته بود:
- بگو ساعت دو اینجا باشن.
- چشم... رو دو تا چشام.
قرار شده بود با وانت عبد شا، ویله بکشند تا آرایشگاه و از همان جا بروند محضر32 و شب برگردند خمیر... عزت اصرار داشت که حجله شان را در همان شهر و در خانه او بیندازند اما حسین بهانه آورده بود. ( خجالت میکشید ) گفته بود: نه خوش ندارُم. می خوام خونه خودُم باشه ... و مروارید حضّ کرده بود... تمام لحظات شب عروسی را مروارید در خیره گی به آینه می دید. روشن. واضح. حتی صورت آفتاب زده دََدَه زبیده را که از همان عقب وانت کِل می کشید و بندری می خواند: ( راه بندر دوره ... آب دریا شوره ... ). حتی چهره حسین را در آن دشداشه سفید و چفیه نقطه چین دار قرمز. حتی صدای ( نانسی عجرم ) که داشت کیفوری می خواند و صدایش از ضبط صوت تایوانی بالای رف پخش می شد. حتی بوی کندر و دارچین و اسپندی که تمام حیاط را پر کرده بود ... همه را می دید. می شنید و می بویید.
باد، لنگه در را بهم کوفت: تـ ... تـ ... ق .
مادر سرا سیمه از خواب پرید: توبه سغفا !!
مروارید، دَر صندوق را بست و کنار کشید ( گفت ): طوفانه دَا... دریا جَرَش گرفته.
مادر نرمه کنار دستش را گاز گرفت و گفت: ترسیدُم آ ... و باز دراز کشید.
صدای موتور قایق که هنوز دیده نمی شد به هلاس هلاس افتاده بود. قار ... قاقا.. قار.
در لحظه ای، یکباره چیزی در دل زمین جا به جا شد. زمین لرزید. چرخید. صدیق نیم خیز شد. چروک زیر چشم قاسم جمع شد ( گویی می خواست با چشمانش فکر کند !). نگاهشان برگشت به آبادی. موج بلندی خورد به صخره ... پوووف.... خاک و نم و باد در هم لوله شد. قاسم افتاد. خواست بلند شود. زانویش یاری نکرد. صدیق هنوز مات مانده بود. قاسم پرسید: پهَ چه بود؟ صدیق جواب نداد. ذهنش خالی مانده بود... دوباره موج بلند شد و خورد به صخره. پوووف ...
خانه ها در هم شد. برگشت. دوباره در هم شد... آبادی، مثل زمینی پوک و نم خورده فرو رفت. خاک چشم را می زد. صدیق بی هوا دوید. قاسم دوید. هر چه به آبادی نزدیک تر می شدند راه طولانی تر می شد. سگ ها عو عو می کردند. صدای جیغ می آمد. صدای ناله می آمد. صدای شکستن می آمد. صدای موج می آمد که پشت سرشان می خورد به صخره. پوووف...
تکه آسفالت جلوی اسکله جر خورده بود و زمین دهان گشوده بود. و باد پلیت های جر خورده سقف مکینه برقی را روی آسفالت می کشید. خـ ... خـ ... خش.
- یا قمر بنی هاشم
قاسم از همان دور فریاد زد : مروارید... مروارید... و نفس اش به شماره افتاد... موجی سرکش و بی قرار به صخره خورد و تور ماهیگیری قاسم را چون کلافی سردرگم ، پیچیده در هم و بی ماهی، هل داد روی ماسه های ساحل....
خانم عالمی نگاهی به دفتر تعیین وقت آرایشگاه انداخت و به شیوا خانم که برای برداشتن ابرویش وقت می خواست گفت: نه جونم، پنج شنبه نمی شه، عروس دارُم. از خمیر میان.
خبر: امروز زمین لرزه ای به قدرت 6 ریشتر حوالی بندر خمیر در جنوب بندر عباس را لرزاند. آخرین گزارش ها ... 6 نفر کشته و 26 نفر مجروح ... .
اصطلاحات:
مُلفا: نفوس
گاسم: شاید هم
ته لنجی: خرد ریز قاچاق
هلاس هلاس: نفس نفس
می نا: چارقد، روسری
ویله: عده کش
پلیت: ورقه های حلبی
مکینه برقی: کارخانه برق
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت
10:54 |