در پاسخ به خانم سارا نیکو:
(تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی )!!
تمثیلی در مثنوی مولوی است که می گوید:
عاشقی در ِ خانۀ معشوق بکوفت. جواب شنید: کیست؟ گفت: من. صدا از پشت در گفت: برو کسی در خانه نیست....جوان برفت و چندی خود را در عشق پخته کرد.... سال بعد باز آمد و چون از نو بر در کوفت و جواب شنید: کیست؟ این بار گفت: تو.... و در باز شد.
داستان امروز چپ ایران نیز دور از این تمثیل نیست. روزانه دهها تن بر در ِ این کهنه سرا می کوبند که (من) هستند. غرقه در خویش و بی توجه به هیچ بودن خود..... اصرارشان است که صدایی ، جوابشان بدهد و دری بگشاید- که نه می دهد و نه می گشاید- . پس به جای سیر و سلوک در مراتب عشق به خلق ، و درگیر شدن با واقعیت ها ، به تذبذب و وراجی روی می آورند و برای اثبات بی خودی خویش سنگ بر در ِ این سرا می کوبند و حتی گاه ، سر ِ صاحب سرا می شکنند!!
باری، این گونه بود وقتی که مطلب خانم سارا نیکو با عنوان (جنبش دانشجویی نیاز به چهره سازی ندارد) را در یک سایت محفلی خواندم، همین حس آمد. که سنگی برداشته بود و بر سر صاحب سرا (دکتر زرافشان) می زد، آن هم کور و گول.... آن هم نادیده و نا شناخته و حتی ناخوانده. و مصداق یکی از آن چهار تنی که مولانا در تمثیلی دیگر روایت اش کرده: ( چار کس را داد مردی یک درم / این یکی گفتا به انگوری دهم/ .... والا آخر). و تکرار همان پند مکرر که چون آن جاهلان (سٌر ِ نام ها ) نمی دانستند به کژ راهه رفته بودند.
من بر این باورم که تا این (من ) ، و ایضاً من هایی نظیر خانم سارا نیکو ، دل و دست از سراب خر رنگ کن غرب نشویند و مسایل و گرفت و گیر این طایفه را از درون و موزون با همۀ سختی هایی که تحمل می شود نبینند هرگز سٌر ِ نام هایی چون استاد زرافشان را دریافت نخواهند کرد و اگر در این میان سنگی نیز پراندند ملالی نیست و قابل اعتناء نخواهد بود.
طرفه آنکه ، اینجا، در این سرزمین، جنگ است. جنگی تمام عیار و رخ در رخ، بین بقاء و نیستی. و هرکس در این میان نامورتر ، درگیرتر و هزینه هایش بیشتر. فرقی شکافته تر و دلی هم.... بنابراین هرکه اهل است و یار این خلق ، باید به جای وراجی های اینترنتی و کلوخ اندازی در تاریکی و از دور ، آستینی بالا بزند و به خرگاه حادثه بیاید و چند سالی در میان این قبیله (بخوان خلق) تلمذ نماید تا پخته شود و چون در آن شرایط (سٌر ِ نام ها) مفهومش شد آنوقت در ِ این سرا بکوبد و بشنود صدای (صاحب سری ، حکیمی صد زبان ) را که خرقۀ مبارزه ای چهل ساله بر دوش انداخته و همواره منتظر است تا صدایی بشنود و دری بگشاید.
قولی از بیهقی می آورم همنوا با دانشجویان مبارز کلن و به قاعدۀ گردن افراشتۀ دکتر زرافشان: ( ..... و هر کس از این حکایت ، بتواند دانست که این ، چه بزرگان بوده اند....) . و همین.
2
(رو به جراحی سپُر این ریش را)!!
روزگاری است که ما را نگران می دارد این اباطیل غربتی، که گویا باز شیهه ای کشیده و حرکات ایذایی اش را فزونی داده و با مفروض داشتن دشمنی خود ساخته، دون کیشوت وار سوار بر حماری لنگ و آختن شمشیری چوبین، الم شنگه ای براه انداخته که بیا و ببین!!
داراب زند ، در تازه ترین ریده مانی که زده مدعی است عده ای (رفرمیست) با تهیۀ طومار و دستک براه افتاده اند تا حیات ذیجودش را مورد خدشه قرار داده و می خواهند اثبات نمایند که داراب زند را آلویی به خیگ است. پس ، بر همین اساس ، در اوج اوهام و خیالات، فوری به پوست دایی جان ناپلئون رفته و به لشگریان اش (بخوان مش قاسم ها) فرمان حمله ای اکید داده ، مَعبر زده ، قرارگاه تاکتیکی آراسته ، پشت سنگر ِ کمین دراز کشیده و با دوربین خیالی خود ، قطار قطار صف دشمنانش را رصد کرده ، نام دخمۀ دود زده و آلوده اش را (سه راه استقامت)گذاشته و بدین بهانه ، چه بازی ها که در نیاورده است.!!
خنده دار تر اینکه طرف آنقدر درگیر توهم است که در همین فضای خیالی ، گاهی حتی احساس کرده که تیر دشمن بر قلبش نشسته، پس آخی گفته ، اوخی گفته، و چون ژولیوس سزار در حالیکه چشم به آسمان دوخته مرده است!!.
باری، این تصورات و خیالات، زاییده توهمی است که سالیانی است داراب زند به آن آلوده مانده است. و اگر قرار باشد صریحتر بگویم: نتیجۀ مصرف زیاد آن ملات بی غش هراتی است که چون کسی کیفور آن شد و کامی از آن گرفت، ژولیوس سزار که هیچ ، ققنوس که هیچ، بسا که مثل آن رند گرمساری ، هالۀ قدسیت را هم بالای سر خود خواهد دید و استبعادی ندارد که همواره خود را در جنگ و گریز با اشباح و اوهامی که در سرش می چرخند احساس کند.
اما.... در واقع جنگی در کار نیست. دشمنی هم در کار نیست و کسی هم حوصله ندارد که آن وقاحت مکرر را بیش از آنچه که هست رسوا نماید.
دنیای حقیقت بما می گوید داراب زند نه ژولیوس سزار، نه ققنوس ، بلکه کلاغی تنهاست. کلاغی که می خواست (با عجله ) راه رفتن کبک بیاموزد، اما راه رفتن خود را نیز فراموش کرد. خواست چون ققنوس به اوجی برسد اما فقط توانست تا اوج یک ابتذال بپرد چندانکه نا پیدایش هویدا گشت و گذشته اش همراه با صد سئوال و اما ، بارز شد و از وی همانی را ساخت که سعی بسیاری در پنهان کردنش می کرد.
او که این روز ها ، در میان سطوری که از لابلای مطالب دیگران کش می رود، زوری می زند و جمله ای می آورد بلکه غباری شود برآینه و چشم و چال غریبه تر ها ، و اینکه قبولش نمایند که لااقل برادری صیغه ای است. که ندانند وی فقط دو سالی است که در زیر نقاب تزویر به حلوا خوری آمده است . نمی داند که اگر مذاق کودکان و آن غریبه گان ، حتی، به این زقوم آلوده هم شود اما هنوز در این قبیله – اهلی- باقی مانده که هویت آدم ها را از روی شناسنامۀ آنها بخواند و به هرناکسی ، حق رفاقت و خویشی ندهد.
و بگذار ببینم. اصلاً او چه خواهد گفت به کسانی که می پرسند: چه شد که با شروع انقلاب از ایران گریختی؟ مگر به کجا وصل بودی؟ چه شد که بقول خودت از در ِ اصلاحات بازگشتی؟ چه کسی بیرونت فرستاد و چه کسی اجازۀ ورود برایت گرفت؟ ....چه خواهد گفت به کسانی که از او می پرسند: کی مبارزه کردی؟ در کدام واقعه حضور داشتی ؟ با کدام کس هم فکر و هم رای بودی؟ اصلاً چه شد که معتاد شدی؟ از کی ساقی شدی؟ چه گذشت بر تو وقتی..... به جرم...... در سالن زندان اوین بازرسی بدنی شد و آن افتضاح به بار آمد و آبروی هر چه زندانی در بند 350 بود ریخته شد؟
بپرسند : چه کرده بودی که آن مامور وقیح زندان اوین چشم در چشمت انداخت و در آن روز زمستانی در حضور همۀ زندانیان خطابت کرد و گفت: کمرت را که فشار بدهم یک من هروئین از فلان جایت می زند بیرون؟ و آیا طول و عرض مبارزه ای که حالا مدعی آن شده ای به همین مسایل ختم نمی شود؟
چه خواهی گفت وقتی بپرسند : جریان آن محفلی که راه انداخته بودی به امر و فرمان کدام مقام امنیتی و زیر چتر کدام وزارت دولتی بود؟ چه شد که نتیجۀ آن همه برنامه ریزی اربابانت در وزارت به هم خورد؟ همان هایی که به تو قول داده بودند تا چپ در این مملکت نفس می کشد و از آن آبی گرم می شود، تو را ( بوق ) حمامش خواهند کرد و نمی دانستند که چپ ایران آگاهانه ، حمامی ساخته که اصلاً به (بوق) و به (ققنوس) و به (ژولیوس سزار) نیازش نیست.
من به واقع نمی دانم چرا داراب زند و انواع و اقسامش اینقدر کلب مسلک و بیمارند و نمی خواهند از آن رویای شیرین به دنیای واقعی خروج نمایند.چرا نمی فهمند که خلق ایران هرگز دچار فراموشی نخواهد شد. دچار نسیان نخواهد شد و سکوت معنی دار امروزش را نباید به حساب فراموشکاری ایشان پنداشت..... اگر تاریخ خوانده باشیم و اگر مردم این سرزمین را فهمیده باشیم در می یابیم که خود اهل بازی است و در عین سکوت، حرکات رذیلانه همه بازیگران این بالماسکه را زیر نظر دارد....مگر یادمان رفته که در انقلاب 57 چگونه به فاصلۀ چند ماه ، همه چیز را به هم ریخت و به وقت خود زبان گشود ، پرونده ها را از گنجه ذهن بیرون کشید و حتی سینۀ قبور را شکافت تا پاره استخوانی را خطاب نماید و بگوید: می شناختمت..... و الاخر.
باری، می دانم که امروز کار سختی است وقتی به منگ زده ای مثل داراب زند برسی و بگویی : زره ای که بر تن کرده ای جوشن نیست، شورت مامان دوز است!!. اما در عین حال ایمان دارم که فردا جوانی – حتی پس از مرگ ما هم که باشد- یقه اش را خواهد گرفت و در گوشه ای خطابش خواهد کرد : آقا .....با شما هستم. لطفاً شناسنامه.
و او مات خواهد ماند که چرا خلق ایران هیچ چیز را فراموش نکرده است..... روز سختی خواهد بود آن روز برای ژولیوس سزار. برای ققنوس و هر نا اصل و اهلی که در ذهن مکدرش ، از ناتوانی خویش قهرمان ساخته بود.


