تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار

 

در پاسخ به خانم سارا نیکو:

 

(تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی )!!

 

تمثیلی در مثنوی مولوی است که می گوید:

عاشقی در ِ خانۀ معشوق بکوفت. جواب شنید: کیست؟ گفت: من. صدا از پشت در گفت: برو کسی در خانه نیست....جوان برفت و چندی خود را در عشق پخته کرد.... سال بعد باز آمد و چون از نو بر در کوفت و جواب شنید: کیست؟ این بار گفت: تو.... و در باز شد.

 

داستان امروز چپ ایران نیز دور از این تمثیل نیست. روزانه دهها تن بر در ِ این کهنه سرا می کوبند که (من) هستند. غرقه در خویش و بی توجه به هیچ بودن خود..... اصرارشان است که صدایی ، جوابشان بدهد و دری بگشاید- که نه می دهد و نه می گشاید- . پس به جای سیر و سلوک در مراتب عشق به خلق ، و درگیر شدن با واقعیت ها ، به تذبذب و وراجی روی می آورند و برای اثبات بی خودی خویش سنگ بر در ِ این سرا می کوبند و حتی گاه ، سر ِ صاحب سرا می شکنند!!

 

باری، این گونه بود وقتی که مطلب خانم سارا نیکو با عنوان (جنبش دانشجویی نیاز به چهره سازی ندارد) را در یک سایت محفلی خواندم، همین حس آمد. که سنگی برداشته بود و بر سر صاحب سرا (دکتر زرافشان) می زد، آن هم کور و گول.... آن هم نادیده و نا شناخته و حتی ناخوانده. و مصداق یکی از آن چهار تنی که مولانا در تمثیلی دیگر روایت اش کرده: ( چار کس را داد مردی یک درم / این یکی گفتا به انگوری دهم/ .... والا آخر). و تکرار همان پند مکرر که چون آن جاهلان (سٌر ِ نام ها ) نمی دانستند به کژ راهه رفته بودند.

من بر این باورم که تا این (من ) ، و ایضاً من هایی نظیر خانم سارا نیکو ، دل و دست از سراب خر رنگ کن غرب نشویند و مسایل و گرفت و گیر این طایفه را از درون و موزون با همۀ سختی هایی که تحمل می شود نبینند هرگز سٌر ِ نام هایی چون استاد زرافشان را دریافت نخواهند کرد و اگر در این میان سنگی نیز پراندند ملالی نیست و قابل اعتناء نخواهد بود.

طرفه آنکه ، اینجا، در این سرزمین، جنگ است. جنگی تمام عیار و رخ در رخ، بین بقاء و نیستی. و هرکس در این میان نامورتر ، درگیرتر و هزینه هایش بیشتر. فرقی شکافته تر و دلی هم.... بنابراین هرکه اهل است و یار این خلق ، باید به جای وراجی های اینترنتی و کلوخ اندازی در تاریکی و از دور ، آستینی بالا بزند و به خرگاه حادثه بیاید و چند سالی در میان این قبیله (بخوان خلق) تلمذ نماید تا پخته شود و چون در آن شرایط (سٌر ِ نام ها) مفهومش شد آنوقت  در ِ این سرا بکوبد و بشنود صدای (صاحب سری ، حکیمی صد زبان ) را که خرقۀ مبارزه ای چهل ساله بر دوش انداخته و همواره منتظر است تا صدایی بشنود و دری بگشاید.

 

قولی از بیهقی می آورم همنوا با دانشجویان مبارز کلن و به قاعدۀ گردن افراشتۀ دکتر زرافشان: ( ..... و هر کس از این حکایت ، بتواند دانست که این ، چه بزرگان بوده اند....) . و همین.

 

 

2

(رو به جراحی سپُر این ریش را)!!

 

روزگاری است که ما را نگران می دارد این اباطیل غربتی، که گویا باز شیهه ای کشیده و حرکات ایذایی اش را فزونی داده و با مفروض داشتن دشمنی خود ساخته، دون کیشوت وار سوار بر حماری لنگ و آختن شمشیری چوبین، الم شنگه ای براه انداخته که بیا و ببین!!

داراب زند ، در تازه ترین ریده مانی که زده مدعی است عده ای (رفرمیست) با تهیۀ طومار و دستک براه افتاده اند تا حیات ذیجودش را مورد خدشه قرار داده و می خواهند اثبات نمایند که داراب زند را آلویی به خیگ است. پس ، بر همین اساس ، در اوج اوهام و خیالات، فوری به پوست دایی جان ناپلئون رفته و به لشگریان اش (بخوان مش قاسم ها) فرمان حمله ای اکید داده ، مَعبر زده ، قرارگاه تاکتیکی آراسته ، پشت سنگر ِ کمین دراز کشیده و با دوربین خیالی خود ، قطار قطار صف دشمنانش را رصد کرده ، نام دخمۀ دود زده و آلوده اش را (سه راه استقامت)گذاشته و بدین بهانه ، چه بازی ها که در نیاورده است.!!

خنده دار تر اینکه طرف آنقدر درگیر توهم است که در همین فضای خیالی ، گاهی حتی احساس کرده که تیر دشمن بر قلبش نشسته، پس آخی گفته ، اوخی گفته، و چون ژولیوس سزار در حالیکه چشم به آسمان دوخته مرده است!!.

باری، این تصورات و خیالات، زاییده توهمی است که سالیانی است داراب زند به آن آلوده مانده است. و اگر قرار باشد صریحتر بگویم: نتیجۀ مصرف زیاد آن ملات بی غش هراتی است که چون کسی کیفور آن شد و کامی از آن گرفت، ژولیوس سزار که هیچ ، ققنوس که هیچ، بسا که مثل آن رند گرمساری ، هالۀ قدسیت را هم بالای سر خود خواهد دید و استبعادی ندارد که همواره خود را در جنگ و گریز با اشباح و اوهامی که در سرش می چرخند احساس کند.

اما.... در واقع جنگی در کار نیست. دشمنی هم در کار نیست و کسی هم حوصله ندارد که آن وقاحت مکرر را بیش از آنچه که هست رسوا نماید.

دنیای حقیقت بما می گوید داراب زند نه ژولیوس سزار، نه ققنوس ، بلکه کلاغی تنهاست. کلاغی که می خواست (با عجله ) راه رفتن کبک بیاموزد، اما راه رفتن خود را نیز فراموش کرد. خواست چون ققنوس به اوجی برسد اما فقط توانست تا اوج یک ابتذال بپرد چندانکه نا پیدایش هویدا گشت و گذشته اش همراه با صد سئوال و اما ، بارز شد و از وی همانی را ساخت که سعی بسیاری در پنهان کردنش می کرد.

او که این روز ها ، در میان سطوری که از لابلای مطالب دیگران کش می رود، زوری می زند و جمله ای می آورد بلکه غباری شود برآینه و چشم و چال غریبه تر ها ، و اینکه قبولش نمایند که لااقل برادری صیغه ای است. که ندانند وی فقط دو سالی است که در زیر نقاب تزویر به حلوا خوری آمده است . نمی داند که اگر مذاق کودکان و آن غریبه گان ، حتی، به این زقوم آلوده هم شود اما هنوز در این قبیله – اهلی- باقی مانده که هویت آدم ها را از روی شناسنامۀ آنها بخواند و به هرناکسی  ، حق رفاقت و خویشی ندهد.

و بگذار ببینم. اصلاً او چه خواهد گفت به کسانی که می پرسند: چه شد که با شروع انقلاب از ایران گریختی؟ مگر به کجا وصل بودی؟ چه شد که بقول خودت از در ِ اصلاحات بازگشتی؟ چه کسی بیرونت فرستاد و چه کسی اجازۀ ورود برایت گرفت؟ ....چه خواهد گفت به کسانی که از او می پرسند: کی مبارزه کردی؟ در کدام واقعه حضور داشتی ؟ با کدام کس هم فکر و هم رای بودی؟ اصلاً چه شد که معتاد شدی؟ از کی ساقی شدی؟ چه گذشت بر تو وقتی..... به جرم...... در سالن زندان اوین بازرسی بدنی شد و آن افتضاح به بار آمد و آبروی هر چه زندانی در بند 350 بود ریخته شد؟

بپرسند : چه کرده بودی که آن مامور وقیح زندان اوین چشم در چشمت انداخت و در آن روز زمستانی در حضور همۀ زندانیان خطابت کرد و گفت: کمرت را که فشار بدهم یک من هروئین از فلان جایت می زند بیرون؟ و آیا طول و عرض مبارزه ای که حالا مدعی آن شده ای به همین مسایل ختم نمی شود؟

چه خواهی گفت وقتی بپرسند : جریان آن محفلی که راه انداخته بودی به امر و فرمان کدام مقام امنیتی و زیر چتر کدام وزارت دولتی بود؟ چه شد که نتیجۀ آن همه برنامه ریزی اربابانت در وزارت به هم خورد؟ همان هایی که به تو قول داده بودند تا چپ در این مملکت نفس می کشد و از آن آبی گرم می شود، تو را ( بوق ) حمامش خواهند کرد و نمی دانستند که چپ ایران آگاهانه ، حمامی ساخته که اصلاً به (بوق) و به (ققنوس) و به (ژولیوس سزار) نیازش نیست.

من به واقع نمی دانم چرا داراب زند و انواع و اقسامش اینقدر کلب مسلک و بیمارند و نمی خواهند از آن رویای شیرین به دنیای واقعی خروج نمایند.چرا نمی فهمند که خلق ایران هرگز دچار فراموشی نخواهد شد. دچار نسیان نخواهد شد و سکوت معنی دار امروزش را نباید به حساب فراموشکاری ایشان پنداشت..... اگر تاریخ خوانده باشیم و اگر مردم این سرزمین را فهمیده باشیم در می یابیم که خود اهل بازی است و در عین سکوت، حرکات رذیلانه همه بازیگران این بالماسکه را زیر نظر دارد....مگر یادمان رفته که در انقلاب 57 چگونه به فاصلۀ چند ماه ، همه چیز را به هم ریخت و به وقت خود زبان گشود ، پرونده ها را از گنجه ذهن بیرون کشید و حتی سینۀ قبور را شکافت تا پاره استخوانی را خطاب نماید و بگوید: می شناختمت..... و الاخر.

 

باری، می دانم که امروز کار سختی است وقتی به منگ زده ای مثل داراب زند برسی و بگویی : زره ای که بر تن کرده ای جوشن نیست، شورت مامان دوز است!!. اما در عین حال ایمان دارم که فردا جوانی – حتی پس از مرگ ما هم که باشد- یقه اش را خواهد گرفت و در گوشه ای خطابش خواهد کرد : آقا .....با شما هستم. لطفاً شناسنامه.

و او مات خواهد ماند که چرا خلق ایران هیچ چیز را فراموش نکرده است..... روز سختی خواهد بود آن روز برای ژولیوس سزار. برای ققنوس و هر نا اصل و اهلی که در ذهن مکدرش ، از ناتوانی خویش قهرمان ساخته بود.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 13:12 |

 

( گلوله ثبتی)!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

گفت : نظرت راجع به این عکسهاچیه؟

 گفتم : من نظری ندارم اما یک حکیم خدا بیامرز گفته : ( اگر برای سرگرمی مردم برنامه یکساله دارید فخرآور را بفرستید خارج ، اگر برنامه سه ساله دارید زارع زاده را هم بفرستید خارج ، اما اگر برنامه عرق خوری دارید من واحمد باطبی هم هستیم )!!!

گفت: این را خودتان گفته اید ؟

گفتم : نه بابام جان .کنفوسیوس گفته .

گفت : خب بگذریم .... از منوچهر محمدی چه خبر؟

گفتم : خبرخاصی ندارم . فقط گویا تازگی ها شروع به راهپیمائی کرده تا پیام مردم ایران را به گوش جهانیان برسونه .

گفت: نمیدونی فعلا" کجاست ؟

گفتم : چرا ، میگن رسیده به شلمچه .

گفت : شلمچه ؟! ... چرا اونجا؟ مگه میخواد برگرده ؟

گفتم : بعله .....

گفت : آخه چرا ؟

گفتم : خودش گفته – چون موقع خروج از ایران عجله داشتم یادم رفت پیام مردم را با خودم بیاورم .برای همین هم داره برمیگرده تا ببینه اصلا" مردم چه پیامی به او داده بودند .

گفت : عجب !!!!.... چه حوصله ای داره . خب از آقای پهلوی می پرسید .

گفتم اتفاقا" عیب قضیه همین جاست .... آخه ایشون هم مدت سی ساله نفهمیده مردم ایران چی میگن !!!

گفت : پس اینها دارند چی کار میکنند ؟

گفتم : فعالیت . مبارزه . جانفشانی .... مگه عکسها را نمی بینی ؟

گفت : آهان .... از اون نظر !!!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 17:25 |

(خود نوشت)

با یاد رفیق عابد توانچه

 

مادر گفت: گرسنه ات نیست. صبح تا حالا که چیزی نخوردی.

جواب ندادم. کنار پاشویه دست و رویم را شستم و بی توجه به پدر که دیلاق گوشه ی حیاط ایستاده بود و زل نگاهم می کرد برگشتم به اتاق .

-زیر اجاق ِ روشن کن.

مادر بلندگفت تا من بشنوم. فرزانه از آشپزخانه که آن طرف حیاط بود گفت : شنیدم د َا.

بوی قلیه ماهی ، کم نفس و سبک، آمد تا توی دالان. لباس پوشیدم و زدم بیرون. صدای پدر از حیاط آمد.

-بفرما... مثل اینکه از جنگ قندهار برگشته.

- کنایه اش با من بود –

 

عصر بود. هشتم شهریور56. هوا دم کرده و شرجی بود. نرمه بادی که می وزید رطوبت و گرما را می چسباند به پوست بدن . سید محمد داشت جلوی دکانش را آب پاشی می کرد. مرا که دید رفت داخل. چشم دیدن مرا نداشت.

این را خودش به پدرم گفته بود.

( مگر اعلیحضرت جز رفاه برای این مردم چه کرده؟حافظ دین و اسلام نبوده که بوده. ملت راسربلند نکرده که کرده ( و پرسیده بود) این پسر شما چرا این ها را نمی فهمد و دنبال کفار راه افتاده؟

گفته بود: اوس احمد، والله اگرمن به جای شما بودم جفت قلم پاهایش را می شکستم تا بتمرگد منزل. من یکی که اصلاً چشم دیدنش را ندارم.خدا به فریاد شما برسه.)

از ته کوچه لیلا داشت می آمد. دلم تکان خورد . چقدر بی قرار دیدنش بودم.

-سلام

-سلام لیلا

چشمانش برق افتاد. هیچ فرقی نکرده بود. همان صورت گرد. همان موهای شبق زده. همان ملاحت مسطور.

گفت:

-دوباری با هزار ترس و لرز آمدم تا پشت در زندان . راه ندادند.

-ممنون.

سید محمد از دکان آمده بود بیرون و نگاهمان می کرد . لیلا چادر گلدارش را جمع کرد. خواست حرفش را ادامه دهد که پا کشیدم و از کنارش گذشتم. بوی ادوکلن بامبوس ریخت به مشامم . رد شدم .

نرسیده به سر خیابان سینه به سینه ننه رحمان شدم . از نانوایی می آمد. یک دستش نان تازه بود و دست دیگرش را به دیوارتکیه داده بود تا کمر راست کند. هنوز آن شیله سیاه و همان عبای عربی سرش بود . گویی در این یک سال- مثل همه ی آن سال هایی که از مرگ رحمان می گذشت – جز این لباس، لباس دیگری نپوشیده بود.

-اومدی دا.....الهی دیگه جای بد نری . تش بگیره به جونشون که مث سگ هار افتادن به مردم .

سرم را بوسید.گفتم:

-بده تا بیارم.

-نه دا. خودم می برم . اگه ئی پای لامصب بذاره.

شَل بود. لنگ بود. کمرش شکسته بود. و همه ی این مصائب برمی گشت به مرگ رحمان که جوان مرگ شده بود.

 

چهارروزی از آزادیم می گذشت. شهر هنوز بوی انقلاب نگرفته بود. اصلأ نمی شد احساس کرد که چند ماه بعد همه چیز به هم خواهد ریخت.

پدر، سربند گرفت و گیر من، کتاب هایم را آتش زده بود. خودش می گفت: ترسیدم...

و در این چهار روز این قصه را ده باری مرور کرده بود:

(-همه را ریختم وسط حیاط و نفت و کبریت...)

و چنان با لذت این صحنه را تشریح می کرد که انگاری یک جراح می خواست شاهکارش را در برداشتن یک تومور مغزی گزارش دهد.

دیشب، همین را به او گفته بودم. و بغضی یک ساله را ترکانده بودم. عصبی شد و گفت:

-انتظار داشتی می گذاشتم امنیه ها به خاطر این چارتا کتاب ، خواهر و مادرت را می بردند؟

و بعدهم قدغن کرد و با نهیب گفت:

-دیگه حق نداری کتاب بیاری خونه، هرغلطی می کنی همان بیرون بکن .

 

عصربود.شرجی بود. هوا کیپ گرفته بود و سرم درد می کرد.

2

 

یک سال از انقلاب گذشته بود... خانه پرشده بود از کتاب هایی که به قول پدر ضاله بود. این اواخر با آنکه خوشش نمی آمد اما زیاد پاپی نمی شد..... در این یک سال دو سه ماهی اصلأ خانه نمی آمدم. توی ستاد بودم. ملیشیا. خیابان فلسطین . نوشتن و چاپ . سازمان دهی . بال بال می زدم . آسمان فراخ شده بود و انگاری من جوانی می کردم.

تا دوباره فضا بسته شد...... غیب شدم . کار مخفی . خزیدن به پستو. گم شدن در کوچه های غبارآلود تنهایی. در جمع های بی ما . کردستان . کلت و کلاش. خانه ی تیمی. درست مثل نخل های کهنه د رخود و بی خود. رد. نشان.علامت. قرار. حمله . گریز...

ریخته بودند خانه و مادر لرزیده بود و پدر زده بود روی قرآن و به صراحت گفته بود: این پسر، پسر من نیست. دست از سرم بردارید. وفرزانه که تا آن روزاشک پدر را ندیده بود غش کرده بود.....از آن به بعد تا تقه ای به در می خورد رنگ از رخسار فرزانه می پرید.

3

 

از زندان که بیرون آمدم. انقلاب چهار ساله شده بود. اهواز و در زندان کارون بودم. از پدر تعهد گرفته که هر وقت لازم شد بیاوریش و پدر زیر فشار گریه های مادر و فرزانه امضاء کرده بود.

پدر گفت: برو. اینجا نباش.... و رفتم...

 

تهران، غریب بود. مثل تمام بی کسی. همه جا بوی صلوات و گلاب می داد. صدای اذان را که می شنیدم سرم درد می گرفت. یاد خش خش بلندگوی زندان می افتادم. یاد زندان. یاد حمیدرضاکه کمیته ای شده بود ودر زندان بنا به سابقه ی دوستی مرا می پایید وبلاخره هم نجاتم داد. حمید از بچه های چپ بود که غلطید. می گفت تو نمی فهمی. هنوز در سرابی... دوسال تهران ماندم. مثل بره شده بودم. زندگی ام شده بود کار و خوردن وخوابیدن. برای فرزانه خواستگار آمده بود. تلفنی پرسید: داداش چکار کنم؟ بغض کردم. سخاوت چشمان آبی اش پرپرم می کرد. نمی توانستم برگردم و کمکش کنم.

4

 

دوسال بعد، پدر را خواسته بودند وسراغم را از او گرفته بودند. پدر با اضطراب گفت: باید برگردی. میگویند می خواهند با تو حرف بزنند. برگشتم.

فرزانه دخترش را تازه به دنیا آورده بود. چند روزی مثل پروانه دورم چرخید. همسرش هم پسر مهربانی بود. اسم دخترشان را آرزو گذاشته بودند. چه اسم با مسمایی!!. اما مادر...

5

یک سال دیگربندی شدم. نمی دانستم چرا. فقط گفتند می خواهیم همه را جمع کنیم. چند باری هم رفتم زیر اخیه. هر چه پرسیدند کج گفتم. همه چیزرا خلاصه کردم به همین چند وقتی که در تهران خمیازه می کشیدم. گفتند ( حاجی حمید ) سفارشت را کرده. توبه نامه بنویس و برو... ننوشتم. اما گویا حمید گزارشی نوشته بود که مثلأ من آدم شده ام و گذاشته بود روی پرونده... روز آخر آمد و گفت: ای لجباز... من برای آرامش روح مادرت این کار را کردم... روح مادرم؟ مگر مادر...

6

خیلی شکستم... پدر زمین گیر شده بود و از جایش جم نمی خورد. مادر مرده بود و دلم نمی آمد برسر مزارش بروم. حیاط دنگال ، خالی و مخروبه افتاده بود وپیکر بیمار حوض در وسط حیاط داشت میمرد. پدر هنوز آرزو می کرد کاش ( آدم ) میشدم و این آخر عمری دستی به سر و گوشش می کشیدم.

با آنکه اواخر جنگ بود. اما هنوز شهر بوی باروت می داد. باز ارتباط ها برقرار شد. همه انتظار داشتند کاری صورت بگیرد. رفقا را در زندان دراز می کردند و هیچ صدایی از کسی در نمی آمد. اول، شب نامه بود و بعد گریز دوباره به کردستان و خط و ربط. قافله خیمه زده بود و می لنگید. حکم اعدام مثل نقل و نبات همه جا پخش بود. وحشت شهر و کشور را فرا گرفته

بود و تنها ره رهایی...

داشتم پیر می شدم.

7

یک شب، در کردستان و در جمعی از شیوخ، فحش را کشیدم به همه. اکثر آنهایی که حالا در خارج نشسته اند و حرف های تلویزیونی می زنند حتمأ به یادشان مانده . بی غیرت ترینشان گفت: آنارشیست شده. گفت: روانی شده. گفت: خون جلوی چشمانش را گرفته. گفت: علم مبارزه سیاسی یادش رفته...... جدا شدم.

8

تک. تنها . تحریم. پچ پچ و حرف های در گوشی. بریده بودم. نمی کشیدم . کلت را در باغچه حیاط چال کردم و قلم را برداشتم... باری، پدر هم مرد و آرزویش که آدم شدن من بود ناکام ماند. فرزانه هم با شوهرش منتقل شدند به شمال....

گفت : داداش دیگه هیچ کس را ندارم. پدر هم که نیست. در این خراب شده بمانم که چه؟!!

9

رودبار که زلزله آمد به سرعت رفتم..... شوهرش مرده بود. زیرآوار مانده بود. فرزانه بود و دو فرزند بی پدر.پر و بال شکسته..... برگشتیم اهواز. باری که بردوشم بود مرا به کاری جدی وا داشت. به کمک رفیقی مشغول کاری شدم که اصلأ دوست نداشتم. همان جا زنم دادند. بی هیچ انگیزه. فقط برای دلخوشی فرزانه که تنها نباشد قبول کردم. سال بعد فرزانه هم پرزد و رفت. دق کرد دخترک بیچاره.

10

سال 73 دوباره دستگیرم کردند. کجا؟ مشهد. چرا؟ حرم را منفجر کرده بودند. باززنم کتاب ها و دست نوشته هایم را سوزانده بود. لج کردم و گفتم دیگر به ملاقاتم نیا. آمد. من نرفتم... یک سال گذشت. خسته بودم.خسته...

11

ده سال گذشته دلم را به دو فرزندم  که حاصل زندگی ام هستند  خوش کردم. بچه های فرزانه هم سر و سامان گرفتند.....اما سال 83 دوباره دستگیر شدم. داستانش مفصل است که کتابش کردم. باز زنم همه چیز را سوزاند. حق داشت؟ می ترسید؟... در انفرادی  سه بار سکته کردم. مجبور شدند قلبم را عمل کنند. می ترسیدند همان جا بمیرم. ماه بعد در حالی که به زندان برگردانده بودند گفتند برو دادگاه. با برانکادر رفتم . قاضی گفت: نوشته اند داری میمیری؟ گفتنم: نه ، من باید که زنده بمانم. خوشش آمد. گفت: سه سال برایت نوشته ام که یک سال آن را کشیده ای. حالا برو تا بعد..... چند روز بعد آزاد شدم باسند و بنچاق.

12

حالا دو سال است که منتظرم..... با هر تقه ای که به در می خورد زنم می دود سراغ دستنوشته هایم . همیشه یک پیت نفت و یک کبریت در بالکن خانه اماده کتاب سوزی است. می ترسد؟

 

و این روزها دوباره.......................... باکی نیست. ملالی نیست. فقط کاش این قلب جر خورده طاقت بیاورد وکسی هم کتاب هایم را دیگر نسوزاند.

13

حالا چرا این ها را نوشتم، شاید مثلاً جوابی است به آن رفیق جوان که چند روز قبل ایمیلی فرستاد و پرسید چرا نسل شما این قدر زود پیر شد؟

پانوشت:

دا: به لهجۀ محلی – مادر

شیله: روسری. سرانداز

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 21:57 |

(سرخ های صلواتی)!!

 

در میان این همه حادثات سیاسی ، این فقر و فلاکت جامعه و به روزگاری که باید پا به پای شادترین ترانه ها گریست.... بسیار سخت است که بنشینی و بر لاطائلاتی حاشیه بزنی که اصل و فرع و طول و عرضش نه توفیر به حال خلق دارد و نه باری از دوش کسی بر می دارد. اما اباطیلی که اخیراً داراب زند زیر عنوان (مارکسیسم و مائویسم) در سایت محفل سلام دمکرات در آورد و در قامت سئوال و جواب با کسی دیگر سعی کرد عقدۀ فرو خفتۀ گذشته اش را بارز نماید، ناگزیرم کرد که دوباره این نمد تیپاخورده را در هاون ذهن شما بکوبم و به مطالب زیر تصدعتان دهم.

وضع مرا  می دانید، و اینکه این روزها ناچارم فقط در سایه بنشینم و آفتابی نشوم، بنابراین فرصت بازخوانی پروندۀ این ققنوس مفنگی برایم مقدور نیست و لازم هم نمی بینم که شما را حوالت به سرگذشت بوف کوری دهم که در حراجی آرمان ها، دکانی از فریب آراست و به صد قوطی عطار غلطید تا شاید کسی راز رنگ ها را فراموش کند و پی جوی گذشته نشود. فقط مختصراً به یادتان می اورم که قبلاً و در همین وبلاگ، شرح مبسوطی آوردم از زیر و بم محفلی که مشکوک بود و ملکوک (*) و به صد زبان ِ گویا سئوالاتی را طرح کردم روشن و رسوا. و پرده ای دریدم از ماهیت بیمقداری که گمان برده بود بیشه خالی مانده است. چنان که امروز هم به رنگی و تلاشی دیگر لیت و لعل می کند و آسمان و ریسمان به هم می بافد بلکه فاصله ای افتد تا آن سئوالات ، که در واقع متن حقیقی زندگی اوست.

داراب زند که اخیراً و در آخرین پرده نمایش خود، ظاهری در سلک علما (!!) آراسته و با رو نویسی هجو شده نوشتجات دیگران بدنبال تغلیب ماهیت خویش است در واقع گرگی است به پوست میش رفته و طرفه عیاری است به قامت درویش در آمده، نه اینکه خولی بوده  و حالا حُر شده و یا گبری که مسلمان گشته ، خیر.... خوب که بنگری صفت این طایفۀ پشت هم انداز ، صفت گربه های لوس ایرانی است که اگر دری را باز نیافتند از پنجره می آیند و چون پنجره بسته ماند از سوراخی دیگر..... اما مگر چه توفیر می کند اصل این ماجرا؟... آیا می شود از واقعیت هم گریخت و مثلاً گفت این حضرت ، همان داراب زندی نیست که در زندان ، ساقی مکیفات بود و پخش کنندۀ دواجات. و یا او همان کسی نیست که تا همین چند سال پیش خوش نشین کافه های لوس آنجلس بود و مداح تمدن زنگ زدۀ غرب و بند ناف اش به حلوای خیراتی دولت فخیمۀ آمریکا وصل بود و امروز و تنها در فاصلۀ یکی دو سال ، در تماس با دستگاه اطلاعاتی کشور و زیر چتر امن آن ، ملایی شده مسجد ندیده و مصدر رجاله گانی از نوع خویش.

باری.... گفتم که فرصت زیادی برای مشروح کردن آن چه این حضرت در چنته داشت ندارم اگر علاقه مند خواندن مشروح آن مباحث هستید می توانید به آدریس زیر مراجعه نمایید. اما موضوعی که امروز برایم موضوعیت یافت و ناچارم کرد که این قلم را بچرخانم توجه دادن رفقا به رازی است که خوشبختانه به قلم خود وی افشا شد. رازی که هرچه گفتیم ، کتمانش کرد و بر آن پرده کشید....

 

غرض اینکه ایشان در گذشته مرتباً اصرار می کرد اساس تشکیل محفل سلام دمکرات فقط پردازش یک راهکار جدید است در کمک به تحرک جریان چپ ، که ما هرچه تلاش کردیم و به آن نزدیک شدیم چیزی ندیدیم جز دود و دم و منقل و سرنگ و البته مقداری جنس هراتی و یک دو نفر آدم متوهم و خمار.

پس در مباحثی که در پی آن هوچیگری حضرات درآوردم توضیح دادم که بند ناف این جماعت به کلاف وزارت فخیمۀ اطلاعات بند است که می خواهد با این تیارت تازه، جوانان علاقمند شده به جریان چپ را حول این محفل به دام اندازد و قاعدۀ رفتار آنها را در این بالماسکۀ سیاسی موزون نماید. طراحی این مظلمه نیز بدین شکل بود که وزارت اطلاعات با پیش انداختن داراب زند که با دیو هم معامله می کرد و به کفتار هم بوسه می داد محفل مذکور را در حریم آورد و بالای آن پرچمی به رنگ سرخ صلواتی !! آویخت و با نشان (حزب باسمه ای چپ) مسمایش کرد. بدیهی است این لقمۀ چرب به مذاق یکی دو نفر دانشجو که خام بودند و ساده، می توانست جذاب باشد. چرا که ایشان نه این بازی ها را قبلاً دیده بودند و نه اساساً با گذشتۀ داراب زند آشنایی داشتند.... داراب زند به قلم خود و در همین اباطیل اخیر ، موضوع را چنین شرح میدهد .او می نویسد:

 

" ما (!) با درک همین ضرورت و شناسایی همین تمایل، دانشجویان و روشنفکران چپ را تشویق به پیوستن به دیگر فعالین کارگری کرده و تا حدودی نیز موفق شدیم."

 

در واقع اصل طرح هم همین تعریف را داشت. وزارت اطلاعات سعی می کرد با باد انداختن به پوست این محفل، جوانان را به دام کشیده و کادره نماید و پس از تطمیع و آلوده کردنشان به مواد مخدر، و ضمن رخنه دادنشان به کادرهای کارگری، از مکنونات و تحرکات جریانات کارگری اطلاعات لازم را گرد آورده تا در روز مبادا بهترین امکان را برای قیچی کردن گروه های موثر در جنبش در اختیار داشته باشد.

اما بشنوید از ادامه ماجرا که باز داراب زند توضیح اش می دهد. او می نویسد:

 

" اما ناگهان تزی به عنوان جبهه ضد جنگ مطرح گشت که همین دانشجویان و روشنفکران را به سمت فعالیت در جهت مبارزۀ ضد امپریالیستی فرا خواند.... شاید.....این توهم به وجود آید که خوب مگر چه عیبی دارد که بخشی از این جوانان درگیر فعالیت های ضد جنگ شوند. عیبش این بود که تعداد جوانان چپی که به صورت جدی مشغول فعالیت اجتماعی بودند آن قدر نبود (یعنی همان دو سه نفر) که بتوانند همه کارها را با هم پیش ببرند( یعنی هم تریاکشان را بکشند هم برای ارباب پادویی نمایند و هم کار سیاسی کنند) و این واقعیت از نظر سوسیال لیبرال هایی که این جبهه را طراحی کرده بودند نیز پنهان نبود. به همین علت با سر و صدای بیش از حد سعی در قبضه کردن مراسم 16 آذر زیر شعار جبهه ضد جنگ کردند و اهمیتی به دستآورد های یکسالۀ جنبش دانشجویی (بخوان وزارت اطلاعات) در همگرایی با فعالین کارگری و.... ندادند."

 

ایشان راست می گوید و در واقع عروج و فرود محفل داراب زند با اندکی پس و پیش همین بود. اینکه سابقون چپ با درک شرایط این محفل نگذاشتند نقشۀ وزارت خفیه به سرانجام برسد و با طرح مسایلی پیرامون گذشته و حال داراب زند، رفقای چپ را متوجۀ اصل ماجرا کردند و از ان دام رهانیدند..... داراب زند از برباد دادگان آن محفل چنین یاد می کند:

 

" برای این کار از چند عنصر کمک گرفتند که به علت انحرافات نظری غیر واقعی و وارداتی ( عجب!!) ، مدت یک سال بود که منفعل گشته و در سر در گمی خود غرق بودند."

 

 از ایشان می پرسم: چطور چند عنصر منحرف توانستند بساط محفلی مستحکم و انقلابی(!)  را فقط با یک شعار چنان به هم بریزند که نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان. و چطور محفلی که وزارت اطلاعات دو سال روی آن سرمایه گذاری اساسی کرده بود تنها در سایۀ خوانش یک شعار دودمانش به باد رفت؟ چرا ان جوانان گول خورده که زمانی بر سر خوان گستردۀ سلام دمکرات نوشانوش می کردند به لحظه ای و آنی کنار کشیدند و حتی در مواردی بر خطای خودتوبه نامه نوشتند؟ و سئوال مهمتر اینکه چرا پدران معنوی آن محفل- بخوان وزارت اطلاعات- بلافاصله پس از فروپاشی محفل، اقدام به دستگیری این جوانان کرد ؟..... راستی اگر به زعم داراب زند (عده ای جوان منحرف نظری)  قصد اتحاد با بورژوازی بومی داشتند که طبعاً می توانست خواست وزارت هم باشد پس چگونه آنها را دستگیر کردند و در عوض برای محفل سلام دمکرات که انقلابی (!!) و ضد بورژوازی ملی بود حریم امن ایجاد کردند؟

البته دروغ حناق نیست که گلوی کسی مثل داراب زند را بگیرد ولی بی حیایی هم اندازه ای دارد. چرا این حضرت باور نمی کند که بازیچه ای بیش نیست و برای باورمندان چپ، افکار و عقایدش مثل داستان های ملانصرالدین فقط موجب خنده و مضحکه است....

به هرحال ، اگر روشنفکران و فعالین چپ اینک در بند و زنجیر رژیم اسیرند، جز آن نیست که انحراف محفل داراب زند را افشا و نقشۀ وزارت اطلاعات را برملا کردند.

 

و اینکه محفل داراب زند برای همیشه مُرد و هرگز هم زنده نخواهد شد. پس چه بهتر که بر آن فاتحه ای بخوانید و به فتوای من بر این جنازه نماز بگذارید که این،  به ثواب نزدیک تر است.

 

پانوشت: (*)

مطالب زیر عنوان (چشم شیشه ای- ققنوس 1 و 2 – پشت خرابۀ سلام دمکرات- داراب زند و عینک دودی – تراژدی بزرگ و کمدی فلاکت بار داراب زند- شگرد تازه – بورژوازی افغانی و......) آمده است.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت 19:11 |


Powered By
BLOGFA.COM