( سه ساله شدم)!!!
شرحی بر سه سالگی این وبلاگ

دراین سه سال که ملاحت چشمان شما مطالب این وبلاگ را نوازش داد وتا کوچه های عزادارکلام وکلمه ، زلفی به آن گره زد ، هرگز گمان نمیکردم که این همه دردوشادی ، شیرینی وتلخی درپشت این قلم تلنبار شده باشد .
اوایل فکر می کردم نوشتن این پست های مقطع وکوتاه چندان دوام نیاورد ومقبول نیفتد ، اماپرحوصله گی شما وتحملی که مبذول شد چنان گستاخم کرد که لکنت از زبانم گرفت وجرات ام داد تا پایم را به آسودگی نزد این همه حرف ناگفته دراز کنم وبی وسواس ونکته سنجی های معهود این مطالب را به صفحه ( وب ) مصلوب نمایم .
حقیقت آن است که من نیامده بودم بمانم .... یعنی هدف مبارزه را بسی بالاتر ووالاتر از نگارش این چهار حرف میدانستم اما زمانه ام چنان ورق خورد که زیر همین علم بیتوته کردم وآن امیال دور ودراز را به این هیجان وا نهادم .
از وبلاگم میپرسم : حضرت ! چه کردی در این مدت ؟ جز آن که در خیابان آینه بندی شده ایستادی تا عابران ، آسمان را فراموش نکند وپلی شدی برای نگاهی دوباره به گذشته های پر فراز وفرود ، به دردها وشادی های این قبیله .... واز خود می پرسم آیا تنها این بهانه برای توقف وایستائی کافی بود ؟
هنوز نمی دانم .... شاید به اشتباه سراغ ستاره ها رفتم وچنان مضطرب به دنبالشان گشتم . شاید شرایط امروز ، خود ستاره می خواست نه باز نوشتن خاطره آن .... وشاید من فقط از سر ِ شعله های بی قراری خویش بود که گرم میشدم وبهاران رفته را خواب میدیدم.
باری ، در آغاز این سه سالگی هنوز هم بی قرارم وقلم در دستم بی تاب .
با شما هم حرفی دارم .... بارها اذعان کرده ام که اصولا" با عوالم کامپیوتر ودنیای مجازی بیگانه ام . احساس می کنم این اسباب ، به نوعی آدم را بیعار می کند وبه سادگی ِ کار معتاد ، احساس می کنم کلماتی که بدین راحتی انشاء وانشاد می شوند هرگز نمی توانند حامل حسی سرکش وپیامی حادثه ساز باشند وبه همان صلابتی درک شوند که قصد ابرازش می رفت . شاید برای همین هم باشد با نوشته هائی که خارج از این وبلاگ قلمی کرده ام مأنوس ترم وبیشتر دوستشان دارم . مطالبی که تا به حال دلم نیامده آنها را به وقاحت صفحات وب آلوده نمایم .
بعضی از رفقا که به ماجرای این نوشته ها راهی دارند بسیار تأکید می کنند که منتشرشان کنم ونگذارم تا داغی آن از لب اذهان منتظر بیفتد . ولی هنوز تردید دارم که بشود آنها را در این فضا رها کرد . توضیح بدهم که این مطالب شامل سه کتاب است که مضمون آنها به حوادث سالهای اخیر وآنچه رفته است برمی گردد. آیا شما فکر میکند مثلا" می شود یک مجلد چهارصد صفحه ای را در این وبلاگ جا داد ؟ آیا چنین امکانی را میشود فراهم آورد ؟ گفتم که من در این قسم بی اطلاع هستم ولی اگر کسی همت آن را داشته باشد ، با کمال میل تقدیمش خواهم کرد .
دیگر این که معترفم در این سه سال ، گاهی از سر الزام کلماتی به کار برده ام که شاید اگر از سر اختیار بود چنان نمی نوشتم . کسانی که مرا می شناسند می دانند که چقدر مأخوذه به حیا هستم . اما الزام برای اندازه کردن کلمات با قواره سوژه ، اختیار انتخاب واژه را از من دریغ داشته است . نمی شود که وقتی می خواهی وقاحت وپلشتی کسی ویا چیزی را بارز کنی ، انشاء اش را به کلمات ( مؤدب ) بسپاری ، این باعث باسمه ای شدن می شود . باعث مسخره کردن حقیقت می شود ودروغگوئی به جماعت . برای همین هم هست که در مطالب این وبلاگ گاهی طنز و هجو را فاصله نگذاشته ام . واین هم دست من نبود . اختیارم نبود . اجبارم بود .
از طرفی من در این وبلاگ واصولا" در دنیای اطلاعات وحوادث اسیر( سرعت ) بوده ام . اکثرا" حتی فرصتی برای تهیه پیش نویس وویرایش نداشته ام . نشسته ام پشت صفحه کلید وآنچه به ذهنم آمده را بلا واسطه درج کرده ام . چرا که باید حرفی را در لحظه میزدم . نباید می گذاشتم گرته برآن بنشیند وزنگار شود . برای همین هم گاهی سرعت برمتانت مؤثرافتاد وکلام فکر شده را به حروف دم دستی تبدیل کرد . خودم این را نمی پسندیدم اما عرض کردم که اجبار ، چنین حکم میکرد ..... بگذارید از نامه آقای محمد صادقی به کانون نویسندگان که هفته پیش منتشر شد کمک بگیرم وبه نوعی از فحوای آن سوء استفاده نمایم !!! .... بین کلام فرهنگی وآرایه های مؤدب آن با کلام سیاسی تفاوتی است که در این ، کلام برهنه تر وبی پروا تر میشود ودرآن یکی مستورتروپوشیده تر . کسی که در فضای سیاسی فریاد می کشد عاشق است وکسی هم که در بستر فرهنگی از عشق می نویسد عاشق . منتهای مطلب ، این دوعاشق برای بروز احساس خود قایل به استفاده از یکسری کلمات ویژه هستند . محدوده ویژه . صراحت ومستوری ویژه . نمیشود سیاست را در کسوت ادبیات فاخر برد که اگر بردی نوشته ات دیگر سیاسی نیست ، یک متن ادیبانه است . حرف سیاسی اثباتی است نه توصیفی ، شمشیر است وآماده بریدن ونه پَری که رقصان در خیال باد باشد . این است که من سیاست را لخت وعور دیده و قلمی کرده ام . حتی گاهی به طنزش برده ام تا بیشتر بگزد . این هم اجبارم بود .
از طرفی ، هجمه به این قوم وقبیله هم بسیارآسان شده است . کافی است باباشملی همین امروز هوس کند به پوستینی رود وسقلمه ای بزند . کسی جلودارش نیست . کسی پرسش نمی کند تو که هستی ؟ از کجا آمده ای ؟ گذشته ات چه بوده که امروز مدعی شده ای .... کافی است چنین موجودی روی کلمه ای در اینترنت کلیک کند وهزاران حرف را به نام خود از آن چنته بیرون بیاورد وبه عنوان سرمقاله وبه نام خود در سایت ووبلاگش بزند یا مثلا" ( ققنوس ) شود وادای ملا را تکرار کند که مرکز زمین همین جائی است که من ایستاده ام . شاید به نظر بعضی ها این فقط یک ادعای بی بخار تلقی شود وچندان محلی از اعراب نداشته باشد . اما فکرش را بکنید که روبروی ما چه قشری قرار دارد ...جوانی که با گذشته پیوندی ندارد وطلبه است آن را بیابد ، پس وقتی چنین شیادی تصمیم بگیرد عکس خودرابرگذشته دیگران سنجاق کند وآنرا مصادره به خویش نماید، فاجعه میشود . میشود همان کبکی که این بار به جای سرخود ، سراین جوانان را میخواهد به زیر برف ببرد .... طرف برمیدارد وبا وقاحت تمام مینویسد : من سی سال است برای چپ مبارزه کرده ام . ووقیحانه تر ، کاتولیک تر از پاپ میشود ومارکس تر از مارکس .... مدعی میشود که همه آن اسطوره های چپ راه را عوضی رفته اند . به جوانان میگوید دستهایتان را به طرف من دراز کنید .... محفلی دروغین میسازد . مثل نقل ونبات ، بنگ وافیون درمیان جوانان پخش میکند تا وابسته شان نماید . بساط اش را هم فراهم کرده .... خب آنوقت تکلیف تو چه میشود ؟ چه طور میخواهی با ادبیات فاخر ، حقیقت این جرثومه را بارزکنی ؟. چطور میخواهی ضمن بازی با کلمات ادیبانه وفروشدن درخلسه ( ادبیات فاخر) خفه خون بگیری ویا با استعاره وگوشه وکنایه های بی مایه ، مثلا" خلندی درحدود هشدار به چنین قواره متوهمی بزنی ؟ اوباتیشه ، خانه از پای بست ویران میکند وتو طالب مشاطه گری نقش ایوان باشی ؟ واین همان بلیه ای است که لااقل ظرف سی سال گذشته در مزرعه چپ افتاد وریشه ها را آزرد ...ادبیات رومانتیک مال کسانی است که میدان نبرد را از کنار گود می بیند نه آنانی که رخ به رخ دشمن سانیده ، تیغ میخوردند وتیغ میزنند .... وبگذریم .
ازطرفی مایلم سویه دیگری رادرباره مطالب این وبلاگ توضیح دهم. اگر دقت کرده باشید اخیرا" سطح مسایل فلسفی و مطنطن نویسی دردنیای مجازی گسترش یافته وسعی بسیاری میشود که فلسفه را چون یک بازی کودکانه ، به ذهن جوانان حقنه کنند .البته پایند کردن جوانان به اصول مدرسی فلسفه وعادت دادن آنان به مسائل فلسفی چندان هم اتفاقی نیست . چرا که فلسفه ای که امروز دنبال میشود چیزی جز قله های سرد مابعد الطبیعه ومعماهای کودکانه درباره کیفیت معرفت ومناقشات مغلق درعلم اخلاق نیست که آنهانیز تأثیری برسرنوشت انسان ندارند . امروز آن هوش وفهمی که بایستی فلاسفه را فرمانروای عالم سازد بیشتردر این راه به کار میرود که آیا ستارگان ودریاها فقط وقتی هستند که ما آنها را درک میکنیم یا هستی شان با درک وشناخت ما ارتباطی ندارد ؟ این نزاع که بیشتر به جنگ موشان وغوکان ماننده است دویست سال است که برجاست بی آنکه نتیجه مقبولی برای فلسفه وزندگی داشته باشد یا کسی جز حرافان ودرازگویان ازآن فایده ای ببرند . میخواهم بگویم حتی از این باب نیز جوانان مورد تهدید هستند . یعنی درست همان بساطی که چند قرن پیش ودربرابر حمله اجانب به کشوربرسرجوانان این مملکت رفت وبا خرقه وکشکول ، از صحنه مبارزه اورابه پستو وچنبره نشینی کشید .
امروز هم همان بازی دارد تکرار میشود وعده ای به تأکید – موظف – شدند که با اعمال این روش ، تیغ از دست جوان مبارز برگیرند ودرقاعده صفحه مجازی ، آنان را به بازی شک نظری وشک طریقی بکشاند . باری ، وقتی فلسفه را ازروح خطرجوئی اش خالی کنیم ، چی می ماند از آن ، جز داستان پیرزن وآن هفت دخترکور.....وقس علیهذا.
بنابراین وبراین سیاق است که این وبلاگ به این صحنه علاقه ای نداشته وندارد . ومعتقد است نباید جوانان مبارز را وارد این معرکه فکری بی حاصل نمود .
نکته آخر اینکه من نه مدعی فرد خاصی هستم ونه عینکی برای کوچک وبزرگ دیدن کسی برچشم دارم . من فقط فهم خودرا از دنیای پیرامون بروز می دهم . می گویم من فلان مسئله را بدین دلیل ، چنین می بینم . وباید که این هم حق من باشد .
.... به هرحال من قاصدکی هستم که فعلا" در این نقطه نشسته ام . با همین قلم وبا همین فهم نازک .... من هنوز نمیتوانم مرگ آن تاک کهنسال را باور کنم . به نظرمن هنوز دارد نفس میکشد . برگ می دهد . خون دررگهایش جاری است . سایه دارد . مهربان است . عشق به خلق از آن می تراود . من هنوز باورم براین است که در این شب دیجور، حس سبزی جاری است . حس سبزی که ریشه اش درخاک خاوران است وشاخه هایش در سراسرایران ، در تبریز ، در جنوب ، غرب ، در شرق ، هرجا ، همه جا .... ومن مؤظفم که پاسداریش کنم وبرهردشنه ای که قصدآن کند معترض شوم آنقدر که صبح شود وآفتاب ببارد وآیینه ها رستگارشوند . مثل همه کسانی که تعهدی دارند به آرمان سرخ . برستاره های روشن . وراهی برای گریز هم نمی بینم .
درخاتمه امیدوارم که این خدمت مأجور رفقا بوده باشد .
درهیچ موقفم ، سرگفت وشنید نیست
الا درآن مقام که ذکر شما رود
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه نهم مرداد 1387 و ساعت
19:39 |