تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار
 

(هر لحظه که می گذرد)!!

 

این روز ها هرکجا می روم همپایم می آید و مرا می کاود. می خراشد. زهر نگاهش مثل همۀ این سالها اوقاتم را تلخ می کند و اضطرابی را در ذهنم خالی می نماید. مثل اینکه دوباره....

 

با خود گفتم: می روم دورتر ، شاید بی خیال شود. رفتم. آمد. سایه به سایه.... در طول راه که شب بود و خرناس خفۀ اتوبوس ، او را ندیدم. توی اتوبوس نبود. (از کجا می دانی؟ تو که همه را نمی شناسی). ولی از ترمینال که زدم بیرون باز پیدایش شد. چه می خواهد؟

به هیچ کس خبر ندادم که برگشته ام. خانۀ هیچ رفیقی بیتوته نکردم. رفتم هتل. گفتم اینطور سرراست تر است !!. شب اول پیدایش نبود. فکر کردم گم ام کرده است. ولی صبح که آمدم بیرون ، باز توی همان سمند مشکی نشسته بود و کشیک می کشید.... الان هم که در کافی نتی روبروی دانشگاه این حروف را می نویسم آنطرف خیابان ایستاده است. کنار همان سمند مشکی و چشم از کافی نت برنمی دارد.

در این دو هفته گاهی احساس کردم که دچار توهم شده ام. بازی ام گرفته است، اما یک حس باور پذیر در درونم فریاد می کشد که نه ، اینطور نیست.... می گوید: مگر کوری؟ از این واضح تر.... می گوید: مگر دیروز وقتی توی بیمارستان از کنارت می گذشت قلبت تیر نکشید؟ مگر زانوهایت شل نشد؟ مگر برآمدگی کنار لباسش را ندیدی؟ کور بودی؟

با خودم می گویم: ولی من که خالی ام، کاری نکرده ام، مثل همۀ این سال های بی بته گی  و سال های دهن دره های بیعار، راست رفته و راست آمده ام. نه قراری، نه مداری، نه حرف پنهانی ، نه تشکیلاتی.... حداکثر مثل بزغاله های حلبی آباد یا کاغذ خورده ام و حروف شفاف جویده ام و یا نقی زده ام به نوق این حکومت پیزوری. آن هم با اسم و آدرس.... از خودم می پرسم : آیا این دیگر تعقیب و مراقبت می خواهد؟ جواب می دهم: خب نه. باز می پرسم: پس اینها چه می خواهند؟... جوابی نمی یابم.

این روزها از تلفن دوری کرده ام. موبایلم هم خاموش است. از هیچ کس هم خبری نگرفته ام. آس و پاس یا رفته ام بیمارستان قلب و زیر این دستگاه و آن دستگاه دراز کشیده ام و یا حداکثر روزنامه ای برداشته ام و آمده ام توی این همه پارک ولنگار و نفس داغ بعد از ظهر تهران را روی سبزینۀ برگ های چنار برق انداخته ام. فقط همین.... شب ها هم توی هتل مانده ام بلکه تقه ای به در بخورد و بریزند داخل و الاخر..... اما نیامده اند.

من با این سن و سال- تور و صیاد- را دیگر بخوبی می شناسم. اصلاً بو می کشم. حتی روش آمدن و رفتنشان را هم می دانم. هر لحظه منتظرم که یکی شان بیاد جلو، اسمم را بپرسد ( مگر نمی دانند؟) بعد همان وسط خیابان دستبندی بزند و زیر بغلم را بگیرد و ببرد تا آن سمند مشکی،  تا آن زانتیای آبی. آن پژوی نقره ای، و با لبخندی هدایتم کند به صندلی عقب و بعد هم خودش بیاید کنارم بنشیند و به راننده و یا آن ماموری که در صندلی جلو فرو رفته بگوید: راه بیفت.....

 

دو سه اتوبان را که بگذراند می رسد به اوین و بعد از داخل شدن، باید سینه کش گاز بدهد تا جلوی 209 ، پیاده ام کند. چشم بند بزند والاخر.....

این صحنه را بارها در ذهن مرور کرده ام. حتی قدم هایم را تا رسیدن به انتهای آن راهروی باریک ، چرخش به سمت چپ ، ایستادن کنار اتاق تحویل لباس، صدای آقای (آزاد) که مسئول آنجاست، بالا و پایین رفتن از آن پلۀ فلزی مارپیچ ، رفتن تا طبقۀ بالا، عبور از کنار درمانگاه داخل بند، صدای باز و بسته شدن درب سلول و کلمات ماموری که می گوید: حالا چشم بندتت را بردار-را دقیقاً مرور کرده ام. همۀ این مسیر نادیدنی 38 یا 39 قدم است.

 

چه می گویم؟.... بگذار یکبار دیگر خودم را وارسی کنم. کجای کارم می لنگد؟ چیزی نیست؟ پس چرا نگرانم؟ از چه هراسیده ام؟ از سئوال های مسخره ای که می پرسند؟ از ندیدن افتاب و ماهها در انفرادی ماندن؟ این که دیگر ترس ندارد، دارد؟ آیا برای اولین بار است ؟ نکند از لگد و بی خوابی و فحش و کشیده ترسیده ام؟ نه....نه..... هیچ اتفاقی نمی افتد.

اصلاً مگر من که هستم؟ آهویی خوش خط و خال؟ اسلحه همراهم بوده؟ با آن بابای از خارج آمده و پرسنده خط و ربطی داشته ام؟ جاسوسی ؟ نه.نه. نه

خب پس از چه نگرانم؟ برای چه دل دل می زنم؟ چرا فکر می کنم همه چیز دارد تکرار می شود؟ آیا زمانه از یادم رفته است؟ گذشته ها؟..... سال 67 ؟ سال 73؟ سال 83؟ اووووه، به چه ها که فکر نمی کنم....

از پنجرۀ کافی نت بیرون را می پایم. هنوز انجا هستند با همان چشمان کاونده. بروم بیرون و یا باز هم همین جا معطل شان کنم؟ نمی دانم.

 

عصر تهران، بوی پاییز می دهد انگار.... تیغۀ پشت کمرم تیر می کشد!...

(چهارشنبه  30/5/87 – تهران)

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 18:47 |

 

(امسال، سال حادثه)!! 

1-

 

همۀ مولفه های سیاسی در صحنه داخلی حکایت از آن دارد که امسال سال گل و گلوله، کلت و کوکتل مولوتف خواهد بود. سالی که در آن کُر ِ تظاهرات خلقی ، روزترین آهنگ دنیا را فریاد خواهد کشید و همۀ راه های انقلاب به دانشگاه تهران ختم خواهد شد.

                             2-

امسال بسیاری از دست ها رو خواهد شد و بسیاری از پرده ها بالا خواهد رفت... احزاب و محفل های پفک نمکی در دهان فرزندان انقلاب آب خواهد شد و فرش خیابان ها به نقش یک دست مردم مزین خواهد گردید.

3-

امسال دیگر هیچ شیادی نخواهد توانست به نام ( فعال دروغین حقوق بشر) در چارسوق آمریکا و اروپا دکان دو نبش (نام فروشی زندانی سیاسی) باز کند و پُز مخالف خوانی سر دهد، دیگر نخواهد توانست در زاغه های رنگ و لعاب زده خارجه بنشیند و به نام حمایت از فلان زندانی دلار و یورو انباشته نماید.

4-

امسال دیگر هیچ تشکیلات ضد خلقی چون دفتر تحکیم وحدت را نخواهی یافت تا برای دانشجویان زیرپوش (غیرت اسلامی) ببافد و گوسفند سادگی هم کیشان خود را فقط تا محدودۀ خط کشی شدۀ باید ها و نبایدهای حکومت به چرا ببرد.

5-

امسال دیگر سایت و وبلاگ بی بخار نخواهی یافت تا با جعل واقعیات ، فرزندان در زندان ماندۀ خلق را عاق خبری نماید و با سانسور ، ظلمی که بر آنان می رود را کتمان کند.

6-

امسال سال مرگ جن های کراواتی ، دایناسورهای یخ زده در غار های سلطنتی و سردی آتشکدۀ احزاب دروغین خواهد بود.

7-

امسال سال حراج آفرینش های هنری ادیبان فرنگی ، کلام فروشان ضدخلقی و آدم فروشان خلق نما خواهد بود.

8-

امسال مردم به احترام زندانیان مبارز خود (چون عابد توانچه) به احترام کلاه از سر بر خواهند داشت.شعر شاملو خواهند خواند و بی ترس از عسس و گزمه به خاوران خواهند رفت و دیگر هیچ روزنامه ای شرمندۀ کلام مصاحبه شوندگان خود نخواهد ماند.

9-

امسال سال یخبندان امپریالیزم خواهد بود و سگ های چشم آبی آمریکایی با قلاده های صلیب سرخ به آمریکا باز خواهند گشت.

10-

امسال خلق های هویت طلب مطالبات خود را به زبان کردی، آواهای ترکی ، سرود های عربی و.... به گوش جهانیان خواهند رساند و اصالت وجودی خود را از زیر گوشتکوب حکومت های جابر نجات خواهند داد.

11-

..... و امسال کارگران- معلمان- زنان- دانشجویان- همه و همه ، یکدست و یکصدا فریاد خواهند زد.

 ** ایران وطن ما شده است. **

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 12:30 |
 

( سه ساله شدم)!!!

شرحی بر سه سالگی این وبلاگ  

دراین سه سال که ملاحت چشمان شما مطالب این وبلاگ را نوازش داد وتا کوچه های عزادارکلام وکلمه ، زلفی به آن گره زد ، هرگز گمان نمیکردم که این همه دردوشادی ، شیرینی وتلخی درپشت این قلم تلنبار شده باشد .

اوایل فکر می کردم نوشتن این پست های مقطع وکوتاه چندان دوام نیاورد ومقبول نیفتد ، اماپرحوصله گی شما وتحملی که مبذول شد چنان گستاخم کرد که لکنت از زبانم گرفت وجرات ام داد تا پایم را به آسودگی نزد این همه حرف ناگفته دراز کنم وبی وسواس ونکته سنجی های معهود این مطالب را به صفحه ( وب ) مصلوب نمایم .

حقیقت آن است که من نیامده بودم بمانم .... یعنی هدف مبارزه را بسی بالاتر ووالاتر از نگارش این چهار حرف میدانستم اما زمانه ام چنان ورق خورد که زیر همین علم بیتوته کردم وآن امیال دور ودراز را به این هیجان وا نهادم .

 

از وبلاگم میپرسم : حضرت ! چه کردی در این مدت ؟ جز آن که در خیابان آینه بندی شده ایستادی تا عابران ، آسمان را فراموش نکند وپلی شدی برای نگاهی دوباره به گذشته های پر فراز وفرود ، به دردها وشادی های این قبیله .... واز خود می پرسم آیا تنها این بهانه برای توقف وایستائی کافی بود ؟

هنوز نمی دانم .... شاید به اشتباه سراغ ستاره ها رفتم وچنان مضطرب به دنبالشان گشتم . شاید شرایط امروز ، خود ستاره می خواست نه باز نوشتن خاطره آن .... وشاید من فقط از سر ِ شعله های بی قراری خویش بود که گرم میشدم وبهاران رفته را خواب میدیدم.

باری ، در آغاز این سه سالگی هنوز هم بی قرارم وقلم در دستم بی تاب .

 

با شما هم حرفی دارم .... بارها اذعان کرده ام که اصولا" با عوالم  کامپیوتر ودنیای مجازی بیگانه ام . احساس     می کنم این اسباب ، به نوعی آدم را بیعار می کند وبه سادگی ِ  کار معتاد ، احساس می کنم کلماتی که بدین راحتی انشاء وانشاد می شوند هرگز نمی توانند حامل حسی سرکش وپیامی حادثه ساز باشند وبه همان صلابتی درک شوند که قصد ابرازش می رفت . شاید برای همین هم باشد با نوشته هائی که خارج از این وبلاگ قلمی کرده ام مأنوس ترم وبیشتر دوستشان دارم . مطالبی که تا به حال دلم نیامده آنها را به وقاحت صفحات وب آلوده نمایم .

بعضی از رفقا که به ماجرای این نوشته ها راهی دارند بسیار تأکید می کنند که منتشرشان کنم ونگذارم تا داغی آن از لب اذهان منتظر بیفتد . ولی هنوز تردید دارم که بشود آنها را در این فضا رها کرد . توضیح بدهم که این مطالب شامل سه کتاب است که مضمون آنها به حوادث سالهای اخیر وآنچه رفته است برمی گردد. آیا شما فکر میکند مثلا" می شود یک مجلد چهارصد صفحه ای را در این وبلاگ جا داد ؟ آیا چنین امکانی را میشود فراهم آورد ؟ گفتم که من در این قسم بی اطلاع هستم ولی اگر کسی همت آن را داشته باشد ، با کمال میل تقدیمش خواهم کرد .

 

دیگر این که معترفم در این سه سال ، گاهی از سر الزام کلماتی به کار برده ام که شاید اگر از سر اختیار بود چنان  نمی نوشتم . کسانی که مرا می شناسند می دانند که چقدر مأخوذه به حیا هستم . اما الزام برای اندازه کردن کلمات با قواره سوژه ، اختیار انتخاب واژه را از من دریغ داشته است . نمی شود که وقتی می خواهی وقاحت وپلشتی کسی ویا چیزی را بارز کنی ، انشاء اش را به کلمات ( مؤدب ) بسپاری ، این باعث باسمه ای شدن می شود . باعث مسخره کردن حقیقت می شود ودروغگوئی به جماعت . برای همین هم هست که در مطالب  این وبلاگ گاهی طنز و هجو را فاصله نگذاشته ام . واین هم دست من نبود . اختیارم  نبود . اجبارم بود .

از طرفی من در این وبلاگ واصولا" در دنیای اطلاعات وحوادث اسیر( سرعت ) بوده ام . اکثرا" حتی فرصتی برای تهیه پیش نویس وویرایش نداشته ام . نشسته ام پشت صفحه کلید وآنچه به ذهنم آمده را بلا واسطه درج کرده ام . چرا که باید حرفی را در لحظه میزدم . نباید می گذاشتم گرته برآن بنشیند وزنگار شود . برای همین هم گاهی سرعت برمتانت مؤثرافتاد وکلام فکر شده را به حروف دم دستی تبدیل کرد . خودم این را نمی پسندیدم اما عرض کردم که اجبار ، چنین حکم میکرد ..... بگذارید از نامه آقای محمد صادقی به کانون نویسندگان که هفته پیش منتشر شد کمک بگیرم وبه نوعی از فحوای آن سوء استفاده نمایم !!! .... بین کلام فرهنگی وآرایه های مؤدب آن با کلام سیاسی تفاوتی است که در این ، کلام برهنه تر وبی پروا تر میشود ودرآن یکی مستورتروپوشیده تر . کسی که در فضای سیاسی فریاد می کشد عاشق است وکسی هم که در بستر فرهنگی از عشق می نویسد عاشق . منتهای مطلب ، این دوعاشق برای بروز احساس خود قایل به استفاده از یکسری کلمات ویژه هستند . محدوده ویژه . صراحت ومستوری ویژه . نمیشود سیاست را در کسوت ادبیات فاخر برد که اگر بردی نوشته ات دیگر سیاسی نیست ، یک متن ادیبانه است . حرف سیاسی اثباتی است نه توصیفی ، شمشیر است وآماده بریدن ونه پَری که رقصان در خیال باد باشد . این است که من سیاست را لخت وعور دیده و قلمی کرده ام . حتی گاهی به طنزش برده ام تا بیشتر بگزد . این هم اجبارم بود .

 

از طرفی ، هجمه به این قوم وقبیله هم بسیارآسان شده است . کافی است باباشملی همین امروز هوس کند به پوستینی رود وسقلمه ای بزند . کسی جلودارش نیست . کسی پرسش نمی کند تو که هستی ؟ از کجا آمده ای ؟ گذشته ات چه بوده که امروز مدعی شده ای .... کافی است چنین موجودی روی کلمه ای در اینترنت کلیک کند وهزاران حرف را به نام خود از آن چنته بیرون بیاورد وبه عنوان سرمقاله وبه نام خود در سایت ووبلاگش بزند یا مثلا" ( ققنوس ) شود وادای ملا را تکرار کند که مرکز زمین  همین جائی است که من ایستاده ام . شاید به نظر بعضی ها این فقط یک ادعای بی بخار تلقی شود وچندان محلی از اعراب نداشته باشد . اما فکرش را بکنید که روبروی ما چه قشری قرار دارد ...جوانی که با گذشته پیوندی ندارد وطلبه است آن را بیابد ، پس وقتی چنین شیادی تصمیم بگیرد عکس خودرابرگذشته دیگران سنجاق کند وآنرا مصادره به خویش نماید، فاجعه میشود . میشود همان کبکی که این بار به جای سرخود ، سراین جوانان را میخواهد به زیر برف ببرد .... طرف برمیدارد وبا وقاحت تمام مینویسد : من سی سال است برای چپ مبارزه کرده ام . ووقیحانه تر ، کاتولیک تر از پاپ میشود ومارکس تر از مارکس .... مدعی میشود که همه آن اسطوره های چپ راه را عوضی رفته اند . به جوانان میگوید دستهایتان را به طرف من دراز کنید .... محفلی دروغین میسازد . مثل نقل ونبات ، بنگ وافیون درمیان جوانان پخش میکند تا وابسته شان نماید . بساط اش را هم فراهم کرده .... خب آنوقت تکلیف تو چه میشود ؟ چه طور میخواهی با ادبیات فاخر ، حقیقت این جرثومه را بارزکنی ؟. چطور میخواهی ضمن بازی با کلمات ادیبانه وفروشدن درخلسه ( ادبیات فاخر) خفه خون بگیری ویا با استعاره وگوشه وکنایه های بی مایه ، مثلا" خلندی درحدود هشدار به چنین قواره متوهمی بزنی ؟ اوباتیشه ، خانه از پای بست ویران میکند وتو طالب مشاطه گری نقش ایوان باشی ؟ واین همان بلیه ای است که لااقل  ظرف سی سال گذشته در مزرعه چپ افتاد وریشه ها را آزرد ...ادبیات رومانتیک مال کسانی است که میدان نبرد را از کنار گود می بیند نه آنانی که رخ به رخ دشمن سانیده ، تیغ میخوردند وتیغ میزنند .... وبگذریم .

 

ازطرفی مایلم سویه دیگری رادرباره مطالب این وبلاگ توضیح دهم. اگر دقت کرده باشید اخیرا" سطح مسایل فلسفی و مطنطن نویسی دردنیای مجازی گسترش یافته وسعی بسیاری میشود که فلسفه را چون یک بازی کودکانه ، به ذهن جوانان حقنه کنند .البته پایند کردن جوانان به اصول مدرسی فلسفه وعادت دادن آنان به مسائل فلسفی چندان هم اتفاقی نیست . چرا که فلسفه ای که امروز دنبال میشود چیزی جز قله های سرد مابعد الطبیعه ومعماهای کودکانه درباره کیفیت معرفت ومناقشات مغلق درعلم اخلاق نیست که آنهانیز تأثیری برسرنوشت انسان ندارند . امروز آن هوش وفهمی که بایستی فلاسفه را فرمانروای عالم سازد بیشتردر این راه به کار میرود که آیا ستارگان ودریاها فقط وقتی هستند که ما آنها را درک میکنیم یا هستی شان با درک وشناخت ما ارتباطی ندارد ؟ این نزاع که بیشتر به جنگ موشان وغوکان ماننده است دویست سال است که برجاست بی آنکه نتیجه مقبولی برای فلسفه وزندگی داشته باشد یا کسی جز حرافان ودرازگویان ازآن فایده ای ببرند . میخواهم بگویم حتی از این باب نیز جوانان مورد تهدید هستند . یعنی درست همان بساطی که چند قرن پیش ودربرابر حمله اجانب به کشوربرسرجوانان این مملکت رفت وبا خرقه وکشکول ، از صحنه مبارزه اورابه پستو وچنبره نشینی کشید .

امروز هم همان بازی دارد تکرار میشود وعده ای به تأکید – موظف – شدند که با اعمال این روش ، تیغ از دست جوان مبارز برگیرند ودرقاعده صفحه مجازی ، آنان را به بازی شک نظری وشک طریقی بکشاند . باری ، وقتی فلسفه را ازروح خطرجوئی اش خالی کنیم ، چی می ماند از آن ، جز داستان پیرزن وآن هفت دخترکور.....وقس علیهذا.

بنابراین وبراین سیاق است که این وبلاگ به این صحنه علاقه ای نداشته وندارد . ومعتقد است نباید جوانان مبارز را وارد این معرکه فکری بی حاصل نمود .

 

نکته آخر اینکه من نه مدعی فرد خاصی هستم ونه عینکی برای کوچک وبزرگ دیدن کسی برچشم دارم . من فقط فهم خودرا از دنیای پیرامون بروز می دهم . می گویم من فلان مسئله را بدین دلیل ، چنین می بینم . وباید که این هم حق من باشد .

.... به هرحال من قاصدکی هستم که فعلا" در این نقطه نشسته ام . با همین قلم وبا همین فهم نازک .... من هنوز نمیتوانم مرگ آن تاک کهنسال را باور کنم . به نظرمن هنوز دارد نفس میکشد . برگ می دهد . خون دررگهایش جاری است . سایه دارد . مهربان است . عشق به خلق از آن می تراود . من هنوز باورم براین است که در این شب دیجور، حس سبزی جاری است . حس سبزی که ریشه اش درخاک خاوران است وشاخه هایش در سراسرایران ، در تبریز ، در جنوب ، غرب ، در شرق ، هرجا ، همه جا .... ومن مؤظفم که پاسداریش کنم وبرهردشنه ای که قصدآن کند معترض شوم آنقدر که صبح شود وآفتاب ببارد وآیینه ها رستگارشوند . مثل همه کسانی که تعهدی دارند به آرمان سرخ . برستاره های روشن . وراهی برای گریز هم نمی بینم .

 

درخاتمه امیدوارم که این خدمت مأجور رفقا بوده باشد .

 

درهیچ موقفم ، سرگفت وشنید نیست

الا درآن مقام که ذکر شما رود

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه نهم مرداد 1387 و ساعت 19:39 |

( در نزدیکی خاوران)!

 

من نه معبرم و نه خوابگزار ، فقط پیامی آورده ام از احمد که باز دیشب به خوابم آمد و خواست که واگویه هایش را برای شما قلمی نمایم. (احمد از جمله رفقایی بود که در کشتار تابستان 67 جسدش را با ماشین حمل گوشت از اوین به خاوران بردند و در سحرگاهی مه آلود و دمکرده مدفون کردند).

 

باری... می گفتم که دیشب احمد به خوابم آمد و گفت بنویس :

" عذاب غریبی است وقتی می بینی امپراتوری مردان بی عرضه ، با آویختن کراوات های مشکی ، خیس خورده در بوی بنگ و ادکلن ، در رژه ای هنرمندانه به خاوران می آیند تا عکس یادگاریشان را زینت سایت های آبرنگی نمایند و قفسه های خالی ذهن جوانان را با این دوغاب ِ نیرنگ تزئین نمایند.... سخت است وقتی می بینی شکم های انباشته از ویتامین آنان بر پاره های استخوان هایت قدم می گذارد و در همان حال به صرف نهار در (نایب) برای نشمه جات خود (sms) می فرستند.

گفت : کلیک دوربین های دیجیتال، موهای ژل زده، پیراهن های آهار خورده، دست های چاق و بی مصرف و شنیدن صدای تق و تق جویدن آدامس های اوربیت و پی کی که هضم رابع شان را فعال می کند، یک سیبری بی معرفتی را به ذهن ما می آورد و روحمان را آزار می دهد.

 

گفت: به رفقایی که حواس پنجگانه شان شبانه روزی است بگو مبادا بگذارید آمال هشت هزار فدایی در کنگرۀ این کارتونک های بی عار و در کارناوال  این فرصت طلبان از راه نرسیده و پر مدعا، مضحک قلمی شود و جای پنجول قلم های هرزۀ آنان بر گذشتۀ ما سایه افکند.

گفت: امسال بر دیوار خاوران بنویسید ورود این گلۀ متجاوز ممنوع است.

بنویسید: راه خاوران فقط برای مبارزی گشوده مانده که دستش بی تاب حادثه است و مدال ایمان به راه فدایی بر سینه اش می درخشد. "

****

 

و من که نه معبرم و نه خوابگزار، این پیام آوردم....  

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 22:38 |

 

*(بورژوازی افغانی)!!

 

در این گرفت و گیر تابستان، در این دل پُری مرداد ماه ، و واویلای بی برقی ..... اما حوادث مضحکی هم اتفاق می افتد که اندک توجهی به آن موجب انبساط خاطر و تعٌیش باطن میگردد. از جمله آنکه اخیراً یکی از بورژواهای تیپاخورده وطنی ( داراب زند را می گویم) دست به قلم برده و ضمن نقاشی کلمات دیگران و کاریکاتور سازی از آن ، چنان اوضاع بورژوازی را رونویسی کرده که انگاری این بخیه بر قبای خودش و طبقه ای که از آن برآمده هویدا نیست!! و خیالش رسیده که ما هنوز در همان روستایی زندگی می کنیم که آن شیاد عکس مار می کشید و.....

 

حضرتش که تا همین چند ماه پیش ، مفتخراً مدعی بود که جٌد اندر جٌدش از ملاکین بزرگ بوده و از نوجوانی زندگی عیاشانه و بی دردسری را سپری کرده (**) و امروز هم بوی افیونش هفت فرسخ در هفت فرسخ هوای اطراف دخمه اش را آلوده ساخته، اینک چنان از بورژوازی و سیر تطور تاریخی آن دُر افشانی می کند که جناب مارکس (رحمه الله علیه!! ) چون بید مجنون در آرامگاه ابدی اش به لرزه افتاده و انگشت به دهان مانده که این ترهٌات را چرا زیر سبیل و تصویر او نگارش می نمایند!!.

مکرر گفته و باز می گویم..... گرگ هایی به گله زده اند. به پوست میش در آمده و در قبای چوپان خلیده. و سند اثبات این ادعا هم توجه به همین خط و خطوط و آدرس های عوضی ای است که این جماعت می دهند تا جای پایی که از گذشته تاریک خود بر خط این جاده نهاده اند را پاک کنند.

 

 می پرسم: مگر این کولیانی که هر شب به بزمی پا افشانی می کنند و فردا همخوابه دیگری می شوند، امروز اهل این حزب می شوند و فردا سر در آخور آن حزب دیگر ، چه سودایی در سر دارند جز آنکه می خواهند به هر طریق ممکن در جنبش خلقی حاضر نفوذ نموده و با طرح اما و اگرهایی که در گذشته از سر گذرانده ایم باز چراغی را خاموش، راهی را گم و عده ای را به بیراهه بکشند؟ (یعنی همان خواسته ای که برای آن به بازیشان آورده اند).

 

باری، اینک که این جاعلان در تلاشند قرآنشان را به این نمط خوانند، از بزرگان می پرسم آیا هنوز معتقدید که ما عجول شده ایم؟ معتقدید که این جماعت چون کف روی آب و در گذر زمان حل خواهند شد؟ آیا هنوز معتقدید که وقت آن نرسیده تا از حیاط خلوت تبختر و بزرگ منشی اندکی فرو گذارده و از آن اسب های فاخر به زیر آیید؟ و به عنوان بلد راه علامتی بر مسیر بگذارید تا دوغ و دوشاب را فاصله افتد؟

اصلاً چرا نمی نویسید که کمونیست ها مردان عمل هستند نه طوطیان شکرشکنی که فقط عبارات انقلابی را رونویسی می کنند. چرا فریاد نمی زنید و نمی گویید که صحنۀ حاضر ، صحنۀ نبرد نظریه های انقلابی است نه تکرار حروف بی روح و در گنجه مانده..... چرا نمی گویید که تحلیل مارکسیستی از اوضاع، آنگاه به کار خواهد آمد که با قطب نمای لنینیستی همراه شود. چرا نمی گویید تنها زیر پرچم کبیر و شکست ناپذیر لنینیسم است که بشریت زحمت کش خواهد توانست خود را از قید بردگی سرمایه داری و حاکمیت بورژوازی رهایی بخشد.... چرا نمی گویید امروزه اصالت بورژوازی در بلاهت همین هیاکل بی عار و سودجو نماد و نمود یافته و با این اوصاف ، چنین قلم اندازی ها فقط بخیه به آبدوغ و خاک پاشی به چشم کسانی است که این جماعت را نمی شناسند و نمی گذارند که بشناسند.

باری، آیا ما عجول شده ایم یا شما بی خیال؟...

 

 

نشانی ها:

* -بورژوازی 1- 2- 3- ..... و الا آخر / داراب زند/ سایت کارگر امروز.

** - فرافکنی های پشمینه پوش/ داراب زند/ بهمن 1386

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 12:0 |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 طرف ما شب نیست

 چخماق ها کنار قبیله بی طاقتند...

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 18:44 |

 

( تله در خاک نهادند که عنقا گیرند)!!

رفیق عابد توانچه را به زندان بردند.... همین.

ساعت 8:30 امروز (سه شنبه) رفیق عابد توانچه را به زندان اراک منتقل کردند تا دوران 8 ماهه محکومیت خود را تحت عنوان ( اقدام علیه امنیت کشور) سپری نماید.

این حکم که توسط بیدادگاه رژیم و بدون رعایت تشریفات قانونی (از جمله حضور هیئت منصفه) صادر شده است در واقع برگ سیاه دیگری است از کتاب جنایات رژیم که تاب هیچ نظر مخالفی را ندارد و می کوشد تا با اعمال اینگونه روش های غیر انسانی صدای آزادی خواهی و برابری طلبی جامعه ایرانی را به سکوت کشاند.

باری..... به بند کشاندن فرزندان راستین خلق از جمله رفیق عابد توانچه هرگز عزم مبارزان را مورد خدشه قرار نخواهد داد که اینان، شاخه ای از جنگل خلقند و این جنگل بر پهنه امید ما تا ابد سبز می زند و سبزی می زاید....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 12:18 |


Powered By
BLOGFA.COM