برای کلام عابد – 2

گاه برای بیان آنچه در گلوست و قرار است فریادی نشود ، جز ایهام و اشاره راهی نیست،که بغض هم خود اشاره ای است.
1- گوشی را بر میدارم و شماره ای را میگیرم.تلفن مخاطب بوق اشغال میزند... خوشحال میشوم!!
2- چند دقیقه بعد دوباره شماره را میگیرم.صدایی جواب میدهد(مشترک مورد نظر در زندان است.لطفاً مجدداً شماره گیری نفرمائید).
3- می نویسم : پس عابد ؟!!
4- بغضی می چسبد بیخ گلویم ، دستهایم شل میشود و گوشی را رها می کنم. شقیقه هایم شروع به زدن میکند. دوباره این سر درد لعنتی...
5- میخواهم چیزی بنویسم... میخواهم این بغض را تف کنم به ریش حکومت. قلم در دستم پرپر میزند. هیچ تمرکزی ندارم . مثل آدمی که ناگهان مشتی از قفا خورده باشد.
6- یاد آخرین جمله اش می افتم که دیروز گفته بود : خانه نشسته ام. منتظرم بیایند. فعلاً دارم قصه(عسس بیا منو بگیر) را مرور میکنم.
7- چشمهایم را روی هم میگذارم و لحظه ای را تصویر میکنم که ماموران ریخته اند ... خانه را زیر و رو کرده اند . کامپیوتر و کاغذ ها و... زده اند زیر بغل و با دستبندی که به دست عابد زده اند راهی ستادشان هستند. یکی از آنها پشت بی سیم زوزه می کشد :(گرفتیمش . دست ماست. داریم بر می گردیم).
8- حالا عابد ، با چشم بند، با دستان دستبند زده ...( چه میگویم؟).
9- تلفن زنگ میزند ،زررزرر ، پریز تلفن را می کشم ، دیگر منتظر هیچ خبری نیستم . حتی اگر خود عابد باشد و بگوید: صبح ریخته بودند اینجا... من نبودم...تهدید کرده اند که ... فردا خودم.....
10- در هوای مه آلود ذهن ، عجب حکایت غریبی می شود این فردا....



