(آقای میبدی،یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد)!!

دیشب آقای علیرضا میبدی در برنامه یاران (17/3/87) کاسبی به راه انداخته بود. قرص تخدیر و تجاهل می فروخت و سعی می کرد باز هم از دکان سیاست به بازارچه تجارت راهی بگشاید.
دیشب آقای میبدی بساط می فروشی خود را به مغبچه ای واگذاشته بود که از شب نشینی مِی گساران عربده جوی آمریکایی باز می گشت و حتی فرصت نکرده بود زنار باز شده خویش بربندد .
وای بر سیاست و بر این دغل کاران سیاسی که کلام آلوده می فروشند و خاک بر چشم خلق می پاشند.... گیرم که فخرآور (پریوش) حسب قولی که به میبدی داده است بتواند دست او را به مراجع قدرت در آمریکا برساند تا به بازی اش گیرند، قولی که در این چند ساله به انواع میبدی ها داد و سرانجام معلوم شد که اینان بازی خوردگانند و از تنور فخرآور آبی برایشان گرم نمی شود. مگر آقای شهرام همایون به همین بازی گرفتار نشد؟ مگر آن دیگران در صدای آمریکا چنین نشدند. خب چه حاصل آمد و آن جماعت به کجا رسید جز آنکه بعد از لکه دار شدن صداقتشان پای از دام کشیدند و برای همیشه بر نام فخرآور خط قرمزی نهادند .اصلاً چرا راه دور می روید مگر آقای رضا پهلوی چندی به همین وادی نغلتید؟ مگر دست در کمر فخرآور نینداخت که دست در آستین آن سناتور آمریکایی داشت؟ چه نصیبش شد.؟ جز آنکه لبۀ انتقاد ها را به خود تیزتر کرد.....
از آقای میبدی چنین نا پختگی بعید بود...... اصلاً مگر چه وزانتی دارد این جوانک متوهم و خیالباف که بزرگترین هنرش دروغگویی است.
بگذارید بازخوانی اش نمایم:
علمای علم روانشناسی در تعریف (هذیان) می گویند: هذیان عقیده نادرستی است که با منطق و استدلال اصلاح پذیر نبوده و با شرایط محیطی فرد قابل توجیه نباشد..... این علما معتقدند که هذیان ممکن است ابتدایی و بدون هیچ مقدمه ای و بطور ناگهانی بروز نماید که در این صورت باید آنرا یکی از علائم بیماری (اسکیزوفرنی) دانست. شکل دیگری از هذیان، هذیان ثانویه است که در تعقیب توهمات و بروز استدلالهای هیجانی متعصبانه ظاهر می شود. از دیگر انواع هذیان ها می توان به هذیان (بزرگ منشی) یا مگالونی اشاره کرد که بیمار احساس عظمت و توانایی کاذب نموده و در بیماران اسکیزوفرنی ، مانی ، و فالج مترقی ، تظاهر می یابد. نوع دیگر هذیان، هذیان انتساب به خود است که بیمار اعمال و گفتار دیگران که هیچگونه ارتباطی با او ندارد را به خود نسبت میدهد و اغلب آنها را با نشانه های تحقیر و اتهام خویش تعبیر می کند.
از طرفی کسانی که به این بیماری مبتلا می شوند عموماً بطور ناخودآگاه به سمت عارضه دیگری نیز سوق می یابند و به کابوس و رویا کشیده می شوند. این افراد عموماً اوهام را جایگزین واقعیت می نمایند و در چنین حالتی است که شخصیتی غیر واقعی از خود به جهان پیرامون عرضه می دارند.
اینگونه افراد رویا زده به لحظه ها دل خوشند و شنگول..... سقف رویا های آنها اندازه ندارد. عکس العمل های روانی آنها عموماً روشن و قابل پیش بینی است. آنها ایمان دارند که با رویا می توانند به هر جایی که آرزو می کنند برسند. مثلاً روی آب خانه بسازنند، به پنجره های این خانه خیالی پرده های توری سفید نصب کنند، کنارآن خانه ، با درخت های کاج و توسکا جنگل بیافرینند. می توانند حتی دروغهای بزرگی بگویند تا خیال کنند باورش برای مردم آسان تر است و هکذا......
فخرآور یکی از این نوع بیماران است. جوانکی سی و چند ساله که برای اثبات رویاها و عینیت بخشیدن به آنها مجبور به دروغگویی های مکرر است.... او مجبور است هر روز ، پس ِ ذهن باورهایش را رنگ بزند تا کبودی واقعی آنرا پنهان سازد.... او گاهی به عکسی که در بغل جرج بوش گرفته آنقدر عاشق می شود که آنرا به عنوان سند (قهرمانی) اش جار می زند. او گاهی در توهم و خیال (رابین هود) می شود تا دتیا را لخت ببیند.!! روزی در خیال و رویا و در یک حالت هذیانی به گوش خامنه ای کشید ه می نوازد تا آن (من ِ) خیالی و کاذب اش را عینیت واقعی دهد..... روزی از 222 روز اسارت در زندان انفرادی رویا می بافد تا همگان باور کنند که قصۀ رونویسی شده اش واقعی است. او برای انتقال باورهای توهمی خود به مردم، دست برنامه سازان و صاحبان تلویزیون و رسانه های ایرانی در خارج از کشور را می بوسد تا در گوشه ای از برنامه هایشان در گوش مردم ایران جار بزنند که فخرآور خواب نیست. به رویا نرفته ، و این توهمات عین بیداری است!!
او برای اثبات هذیانی که می گوید، از آقای علی افشاری نام می برد و قهوه ای که با او خورده، از آقای گنجی نام می برد و نوشابه ای که در خیال و با او نوشیده، از اقای سازگارا نام می برد و لبویی که مثلاً با او نوش جان کرده !!.... او از آقای احمد باطبی که روزی با هم ماشین پدرش را (هل) داده اند یاد می کند.از رابطه اش با منوچهر محمدی سخن می گوید و اینکه در زندان بوسیله او به راه راست و به عرصه انقلاب و دگر اندیشی هدایت شده....
او برای اثبات بیداری خود گاهی رویاهایش را حتی می دهد به زبان لاتین انشاء و انشاد کنند تا جامعه ایرانی نتواند بر پرت و پلاهایش انگشت تعجب بگذارد و نا غافل او را از رویا بیرون بیاورد..... او حتی به مسئولین (V.O.A) می پیچید که هان!! چرا شما هنوز بیدارید و به ژرفای رویای من وارد نمی شوید.
بهر حال، و بنا به آنچه تاکنون نوشته ام باید پذیرفت که فخرآور در اوج اوهام و در غرقابه ای گرفتار شده که هر دست و پا زدنی باعث فرو رفتگی بیشترش می شود...... او متاسفانه بیماری روانی است که مثل هر روانی دیگری نمی خواهد واقعیت ناراحتی اش را بپذیرد.
اما به راستی این رویابافی و رنگ به رنگ شدن ها ( که قبلاً در مثال هایی از مثنوی مولوی و قصه آن روباه که در خم رنگرزی افتاد و یا داستان آن مارگیر..... به آنها اشاره کرده ام) تا کجا ادامه خواهد داشت و او تا کجا خواهد توانست همچنان چشمان خود را بسته نگاه دارد..... گیرم که چند ماه دیگر اوضاعش بر همین روال باشد. اصلاً فرض کنیم که این رژیم حاضر همین فردا سرنگون شود. خب آنوقت آیا باز پرده ای رنگین خواهد ماند تا فخرآور بتواند خود را پشت آن پنهان نماید..... آنوقت آیا مجبور نخواهد شد در مقابل یک پرونده سئوال روشن، از این اوهام به درآید..... راستی آنوقت چه جوابی خواهد داشت به پرسشگرانی بدهد که می پرسند: کدام سال؟ کدام دانشگاه؟ با کدام کد دانشجویی؟ در کدام ترم؟ کدام رشته پزشکی؟.......
آیا وقتی از او بپرسند آن سربازی که در 18 تیر، تفنگ خود را روبروی دانشجویان گرفته بود چه نام داشت. جوابی واقعی ( و نه رویایی) خواهد داشت. و آیا از خواب بیدار خواهد شد، وقتی از داستان آن 222 روز و آن کتاب رونویسی شده سئوالش نمایند...... آیا آنوقت خواهد گفت که چه کسی حکم تیرش را صادر کرده بود.....که داستان آن موبایل چه بود....... که در زندان قصر چه گذشته بود...... که داستان آن دختر بیچاره که با شکمی برآمده به رویاهای کاذب او در غلطیده بود به کجا انجامید..... آیا در عالم بیداری از آن حقوق ماهی چهار صد هزار تومان حرف خواهد زد..... آیا خواهد گفت که جریان او با (حبیب سیا) چه بود...... آیا خواهد گفت نوع اتهام و علت زندان شدنش که اینک رونوشتی از آن سر هر کوی و بازاری می چرخد چه ربطی به مسایل سیاسی داشت..... آیا خواهد گفت یک آدم تحت تعقیب که بقول خودش حکم تیرش صادر شده چگونه می تواند به راحتی و با پاسپورت حقیقی (فتوکپی اش موجود است) از خط سبز فرودگاه به دوبی پرواز کند و هیچ مامور امنیتی هم خم به ابرو نیاورد بلکه در آخرین لحظه پرواز، سه هزار و دویست دلار از بودجه دولت جمهوری اسلامی را در جیب اش بگذارند. و آیا خواهد گفت......
باری، برای مردم هوشیار و پرسنده ایرانی، اینکه فخرآور در بغل جورج بوش عکس بگیرد. سند برائت نیست..... حتی اینکه بوسیلۀ امثال میبدی از گور خاموشی هم بیرون کشیده شود تا مگر دوباره به شخصیتی کاذبتر بازنویسی اش نماید، سند برائت نیست......مردم ایران یاد گرفته اند که در برابر هیجان آفرینی های کاذب آنقدر بیدار بمانند تا روز موعود فرا برسد و آنوقت بپرسید: آقا..... لطفاً بیدار شوید. اینجا ایران است.
باری، آن شخصیت هذیانی و کاذبی که مثال فخرآورها از خود بروز می دهند با واقعیت معنوی آنان فاصله ای فاحش دارد. فاصله ای به نهایت یک خواب تا بیداری...... یک قهرمان تا یک شیاد...... یک دانشجو تا یک سرباز و.....
قبلاً تذکر داده بودم که هر هیجان کاذب و بی پایه ای رو به زوال خواهد رفت. این رسم تاریخ است. و برای همین هم قبلاًً خواسته بودم که " بر او چو مرده، به فتوای من نماز کنید" ....او روز به روز بیشتر خواهد مرد. ذره ذره، قطره قطره،..... چنان که آن جوان ساده اندیش ایرانی در وبلاگش و خطاب به او نوشته بود: ( یادش بخیر آن سال اول..... چقدر آرزو داشتیم که بر باد رفت و امسال چقدر.....)
طرفه آنکه، من قصد نداشتم باز هم به بازی (مردگان) بپردازیم، لاکن دلم برای بازی خورده ای مثل آقای میبدی سوخت. کاش کسی پروندۀ این جوانک را یکبار برایش بازخوانی می کرد و به او می رساند که:
زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت ناچار کاروان شما نیز بگذرد
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت
19:26 |