تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار
 

(شدت برخورد)!!

   

             با متخلف حادثۀ دانشگاه زنجان به شدت برخورد خواهد شد.

-         وزیر علوم  

    

             با متخلف حادثۀ دانشگاه زنجان به شدت برخورد خواهد شد.

 - نیروی انتظامی

   

             با متخلف حادثۀ دانشگاه زنجان به شدت برخورد خواهد شد.

 - قوۀ قضائیه

 

تنها کاری که می توان با یک سرنیزۀ شکسته کرد نشستن روی آن است.

- یک زخمی

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 11:10 |
 

(خشت بر دریا زدن بی حاصل است) 

باری.... در این چند روزه که دستم به کار گِل بود ولاجرم غافل از دنیای مجازی، چند اتفاق توامان حادث شد  که می شود دربارۀ آن ساعتها نوشت و حرف زد..... از داستان پالیزدار همین قدر بگویم که او نه شکافنده غموض بود و نه رمزگشای رموز، و هر آنچه گفت در واقع بخیه به آبدوغی بود که قبلاً بخشی از حکومت بساط اش را چیده بود.

عقبه داستان پالیزدار به ابتدای قصه شهرام جزایری بند است و هر دوی اینها سنگهایی که دو قبیله داخل جمهوری به سوی هم پرت کردند. نه بیشتر و نه کمتر.... بهر حال با آنکه از سوی دفتر رهبر جمهوری اسلامی و در خفا، کارت قرمزی به هر دو سوی ماجرا فرستاده شد اما از سفره ای که پهن شد احمدی نژاد نیز لقمه ای به نفع خویش برداشت و به دندانی فشرد که قبلاً از سوی اهل قبیله اش و در جریان انتخابات اخیر مجلس شکسته شده بود.

باری ، این دست به دست شدن اطلاعات در درون خانۀ خودی ها نفعی برای ملت ندارد. گو اینکه شنیدم به وسیلۀ بعضی از اهالی بوق و کرنا در لوس آنجلس، طرف را تا حد یک قهرمان ملی و یک آدم درستکار بزرگ کرده اند و او را تا جایگاه یک مبارز شرافتمند هم هورا کشیدند  اما حقیقت آن است که پالیزدار فقط یک شهرام جزایری است که به روز شده و نه بیشتر...

 

2- از طرفی، آن شنیدم که به غمزۀ یکی از کولیان {دوره گرد}، قلمی چرخید و الم شنگه ای به پا شد مبنی بر مذمت دانشجویان به زندان رفته آزادیخواه و برابری طلب، و کار تا آنجا پیش رفت که احدی از این لولیان غماز، حقد و حرص فروخفتۀ خویش را در لباس- نقد- بروز داد و مخاطبش نیز لنگی بست و در مقام دفاع از آنچه بر او و آن پنجاه دانشجوی دیگر رفته بود به میانه آمد و خطابه ای فرستاد که آنرا (تحفت العارفین) خواندم.

بنده قصد ندارم به اصل ماجرا داخل شوم که حرف، حرف می آورد و طبعاً موجد داستان جدیدی می شود. اما احساس می کنم اینک که قبیلۀ چپ به لب این رودخانه رسیده است، بهترین فرصت آن است که همه لخت شوند و پیکرهای سیاهشان را به رخ یکدیگر بکشند، گذشتۀ خود و دیگران را بازخوانند ، آنهم با صدای بلند.تا مرز حقیقت و رسوایی برملا شده و یکبار برای همیشه به این گفت و کفت ها پایان داده شود.

طرفه آنکه، تکرار می کنم این نهایت بی انصافی است که امروز کسانی بر این دانشجویان تیغ می کشند که بوقت دستگیری آنها دهها کمپین و کمیته پیگیری و شب شعر راه انداختند و در فراغ آنان چون زینب کبری اشک ماتم ریختند و صحرا صحرا گریستند. و امروز که آب به کرت دیگری افتاده چنان چوب تکفیر برسرشان می شکنند که گویی خولی های زمانه اند.

گفتم ، بنده به لحاظ فاصلۀ این یکی دو هفته هنوز عالم به آنچه رفته است نیستم، اما گیریم که این نقل و حدیث ها همان باشد که دو طرف می گویند، بنابراین چرا در آن شهر خراب شده جایی جمع نمی شویم و رودررو حرف و حدیث بازگو نمی کنیم که این به صلاح نزدیکتر است.... یادمان باشد عاشق فریاد نمی کشد،زمزمه می کند.

 

3- برای مطلب سوم می خواهم بازگردم به بیست سال قبل و آن سالی که آقای سید علی آوایی (رئیس کل دادگستری استان تهران) ساکن دزفول بود و به عنوان دادیار در دادگستری آن شهرستان مشغول..... در ان سال ها، پرونده ای در دادسرای شهرستان مفتوح شد مبنی بر اینکه ماموران کمیتۀ سابق پسر و دختر جوانی را به اتهام زنا دستگیر و پس از ضرب و شتم و آبروریزی بسیار، پروندۀ آنان را به دادگستری فرستاده بودند.... تعدادی از دوستان دزفولی ما که ایمان داشتند این پرونده صرفاً براساس درگیری دو طایفۀ محلی شکل گرفته، به دیدار آقای آوایی رفتند بلکه با ارائۀ دانسته های خود از بروز یک اتفاق ناگوار جلوگیری نمایند. گفتند که آوایی آنها را با خوشرویی پذیرفته و دستور داده بود پرونده را به رویت اش برسانند. وی پس از مطالعۀ پرونده رو به این دوستان کرده و با لهجۀ شیرین دزفولی جوابشان داده بود که: کاری نمی شود کرد.لباس زیر (زانیه) ضمیمه پرونده است.... و سپس از آنها پرسید بود: خوش انصاف ها ، آیا مدرکی از این روشن تر هم می خواهید؟

این خاطره را بازنوشتم تا برسم به امروز و توجهتان دهم به مصاحبۀ همین آقای آوایی دربارۀ اتهام آن فرماندۀ سابق نیروی انتظامی که داستان اش را می دانید. ایشان نقل به مضمون گفته است: (مدارک و اسناد ارائه شده برای محکومیت متهم کفایت نمی کرد. لذا اورا با قرار 50 میلیونی آزاد کردیم).

سوالی دارم: می پرسم آیا منظور ایشان از فقد دلایل و اسناد همان تکه پارچه و یا سرسوزن لباس زیری است که وجودش در پروندۀ آن پسر و دختر برهان قاطع مجرمیت و عدم وجودش در این پرونده دلیل برائت است؟ و آیا برابر فتاوی قضایی راه های دیگری برای تحقیق و احتمالاً اثبات جرم وجود نداشته است؟.

می پرسم:مگر این دو پرونده چه فرقی با هم دارند. آیا آلت و ابزار جرم متهمین تغییر کرده است(!!)-که بیشتر هم شده است-. و آیا جرمی که در یک روستا و اطراف دزفول اتفاق افتاده با جرمی که در تهران و به همان کیفیت اتفاق افتاده توفیری دارد؟.

از طرفی،  اگر به قول آقای آوایی مدارک و مستندات برای توجه اتهام به متهم کافی نیست پس چگونه است که دستگاه متبوع، این فرد را تنزل درجه داده و به بازنشستگی پیش از موعد رسانده است. آیا این خود دلیل روشنی مبنی بر وجود مدارک و اسناد نیست؟

بنابراین فکر می کنم دستگاه قضایی حتی اگر بتواند برای عدم اجرای قانون راه گریزی از دل آنهمه لابیرنت های قضایی دریافت کند اما تنها و به صرف عدم وجود یک تکه لباس زیر نخواهد توانست بر این دریای سوال خشت بزند.

 

4- مسائل دانشگاه زنجان در واقع استفراغ مسئولینی است که فکر می کردند با دفن شهدا در محیط دانشگاه موجب اسلامی شدن آن خواهند شد، حال آنکه یادشان رفته بود عامل بی توجهی به شاکله های دینی در واقع همان کسانی هستند که به تزویر و ریا شانه به زیر تابوت شهدا داده و درخوابزدگی مسئولین فرهنگی پله های ترقی را دوتا یکی پیمودند.... به هر حال این درد، تنها نه به زنجان و دانشگاه زنجان محدود می شود و نه به شهرکرد و دانشکدۀ پزشکی آنجا، بلکه داستان این بی شرافتی ها سر بسوی جامعه ای دارد که اصولاً بوسیلۀ امثال (مددی)ها اداره می شود ، باری..... وقتی مروج فرهنگی ما این و حافظ امنیت اخلاقی ما آن باشد بیش از این هم  انتظاری نمی توان داشت که گفته اند:

به نا پاک زاده مدارید امید

سیاهی به شستن نگردد سپید.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 20:16 |
 

(آقای میبدی،یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد)!!

 

 

دیشب آقای علیرضا میبدی در برنامه یاران (17/3/87) کاسبی به راه انداخته بود. قرص تخدیر و تجاهل می فروخت و سعی می کرد باز هم از دکان سیاست به بازارچه تجارت راهی بگشاید.

دیشب آقای میبدی بساط می فروشی خود را به مغبچه ای واگذاشته بود که از شب نشینی مِی گساران عربده جوی آمریکایی باز می گشت و حتی فرصت نکرده بود زنار باز شده خویش بربندد .

وای بر سیاست و بر این دغل کاران سیاسی که کلام آلوده می فروشند و خاک بر چشم خلق می پاشند.... گیرم که فخرآور (پریوش) حسب قولی که به میبدی داده است بتواند دست او را به مراجع قدرت در آمریکا برساند تا به بازی اش گیرند، قولی که در این چند ساله به انواع میبدی ها داد و سرانجام معلوم شد که اینان بازی خوردگانند و از تنور فخرآور آبی برایشان گرم نمی شود. مگر آقای شهرام همایون به همین بازی گرفتار نشد؟ مگر آن دیگران در صدای آمریکا چنین نشدند. خب چه حاصل آمد و آن جماعت به کجا رسید جز آنکه بعد از لکه دار شدن صداقتشان پای از دام کشیدند و برای همیشه بر نام فخرآور خط قرمزی نهادند .اصلاً چرا راه دور می روید مگر آقای رضا پهلوی چندی به همین وادی نغلتید؟ مگر دست در کمر فخرآور نینداخت که دست در آستین آن سناتور آمریکایی داشت؟ چه نصیبش شد.؟ جز آنکه لبۀ انتقاد ها را به خود تیزتر کرد.....

 

از آقای میبدی چنین نا پختگی بعید بود...... اصلاً مگر چه وزانتی دارد این جوانک متوهم و خیالباف که بزرگترین هنرش دروغگویی است.

بگذارید بازخوانی اش نمایم:

علمای علم روانشناسی در تعریف (هذیان) می گویند: هذیان عقیده نادرستی است که با منطق و استدلال اصلاح پذیر نبوده و با شرایط محیطی فرد قابل توجیه نباشد..... این علما معتقدند که هذیان ممکن است ابتدایی و بدون هیچ مقدمه ای و بطور ناگهانی بروز نماید که در این صورت باید آنرا یکی از علائم بیماری (اسکیزوفرنی) دانست. شکل دیگری از هذیان، هذیان ثانویه است که در تعقیب توهمات و بروز استدلالهای هیجانی متعصبانه ظاهر می شود. از دیگر انواع هذیان ها می توان به هذیان (بزرگ منشی) یا مگالونی اشاره کرد که بیمار احساس عظمت و توانایی کاذب نموده و در بیماران اسکیزوفرنی ، مانی ، و فالج مترقی ، تظاهر می یابد. نوع دیگر هذیان، هذیان انتساب به خود است که بیمار اعمال و گفتار دیگران که هیچگونه ارتباطی با او ندارد را به خود نسبت میدهد و اغلب آنها را با نشانه های تحقیر و اتهام خویش تعبیر می کند.

از طرفی کسانی که به این بیماری مبتلا می شوند عموماً بطور ناخودآگاه به سمت عارضه دیگری نیز سوق می یابند و به کابوس و رویا کشیده می شوند. این افراد عموماً اوهام را جایگزین واقعیت می نمایند و در چنین حالتی است که شخصیتی غیر واقعی از خود به جهان پیرامون عرضه می دارند.

اینگونه افراد رویا زده به لحظه ها دل خوشند و شنگول..... سقف رویا های آنها اندازه ندارد. عکس العمل های روانی آنها عموماً روشن و قابل پیش بینی است. آنها ایمان دارند که با رویا می توانند به هر جایی که آرزو می کنند برسند. مثلاً روی آب خانه بسازنند، به پنجره های این خانه خیالی پرده های توری سفید نصب کنند، کنارآن خانه ، با درخت های کاج و توسکا جنگل بیافرینند. می توانند حتی دروغهای بزرگی بگویند تا خیال کنند باورش برای مردم آسان تر است و هکذا......

 

فخرآور یکی از این نوع بیماران است. جوانکی سی و چند ساله که برای اثبات رویاها و عینیت بخشیدن به آنها مجبور به دروغگویی های مکرر است.... او مجبور است هر روز ، پس ِ ذهن باورهایش را رنگ بزند تا کبودی واقعی آنرا پنهان سازد.... او گاهی به عکسی که در بغل جرج بوش گرفته آنقدر عاشق می شود که آنرا به عنوان سند (قهرمانی) اش جار می زند. او گاهی در توهم و خیال (رابین هود) می شود تا دتیا را لخت ببیند.!! روزی در خیال و رویا و در یک حالت هذیانی به گوش خامنه ای کشید ه می نوازد تا آن (من ِ) خیالی و کاذب اش را عینیت واقعی دهد..... روزی از 222 روز اسارت در زندان انفرادی رویا می بافد تا همگان باور کنند که قصۀ رونویسی شده اش واقعی است. او برای انتقال باورهای توهمی خود به مردم، دست برنامه سازان و صاحبان تلویزیون و رسانه های ایرانی در خارج از کشور را می بوسد تا در گوشه ای از برنامه هایشان در گوش مردم ایران جار بزنند که فخرآور خواب نیست. به رویا نرفته ، و این توهمات عین بیداری است!!

او برای اثبات هذیانی که می گوید، از آقای علی افشاری نام می برد و قهوه ای که با او خورده، از آقای گنجی نام می برد و نوشابه ای که در خیال و با او نوشیده، از اقای سازگارا نام می برد و لبویی که مثلاً با او نوش جان کرده !!.... او از آقای احمد باطبی که روزی با هم ماشین پدرش را (هل) داده اند یاد می کند.از رابطه اش با منوچهر محمدی سخن می گوید و اینکه در زندان بوسیله او به راه راست و به عرصه انقلاب و دگر اندیشی هدایت شده....

او برای اثبات بیداری خود گاهی رویاهایش را حتی می دهد به زبان لاتین انشاء و انشاد کنند تا جامعه ایرانی نتواند بر پرت و پلاهایش انگشت تعجب بگذارد و نا غافل او را از رویا بیرون بیاورد..... او حتی به مسئولین (V.O.A) می پیچید که هان!! چرا شما هنوز بیدارید و به ژرفای رویای من وارد نمی شوید.

بهر حال، و بنا به آنچه تاکنون نوشته ام باید پذیرفت که فخرآور در اوج اوهام و در غرقابه ای گرفتار شده که هر دست و پا زدنی باعث فرو رفتگی بیشترش می شود...... او متاسفانه بیماری روانی است که مثل هر روانی دیگری نمی خواهد واقعیت ناراحتی اش را بپذیرد.

 

اما به راستی این رویابافی و رنگ به رنگ شدن ها ( که قبلاً در مثال هایی از مثنوی مولوی و قصه آن روباه که در خم رنگرزی افتاد و یا داستان آن مارگیر..... به آنها اشاره کرده ام) تا کجا ادامه خواهد داشت و او تا کجا خواهد توانست همچنان چشمان خود را بسته نگاه دارد..... گیرم که چند ماه دیگر اوضاعش بر همین روال باشد. اصلاً فرض کنیم که این رژیم حاضر همین فردا سرنگون شود. خب آنوقت آیا باز پرده ای رنگین خواهد ماند تا فخرآور بتواند خود را پشت آن پنهان نماید..... آنوقت آیا مجبور نخواهد شد در مقابل یک پرونده سئوال روشن، از این اوهام به درآید..... راستی آنوقت چه جوابی خواهد داشت به پرسشگرانی بدهد که می پرسند: کدام سال؟ کدام دانشگاه؟ با کدام کد دانشجویی؟ در کدام ترم؟ کدام رشته پزشکی؟.......

آیا وقتی از او بپرسند آن سربازی که در 18 تیر، تفنگ خود را روبروی دانشجویان گرفته بود چه نام داشت. جوابی واقعی ( و نه رویایی) خواهد داشت. و آیا از خواب بیدار خواهد شد، وقتی از داستان آن 222 روز  و آن کتاب رونویسی شده سئوالش نمایند...... آیا آنوقت خواهد گفت که چه کسی حکم تیرش را صادر کرده بود.....که داستان آن موبایل چه بود....... که در زندان قصر چه گذشته بود...... که داستان آن دختر بیچاره که با شکمی برآمده به رویاهای کاذب او در غلطیده بود به کجا انجامید..... آیا در عالم بیداری از آن حقوق ماهی چهار صد هزار تومان حرف خواهد زد..... آیا خواهد گفت که جریان او با (حبیب سیا) چه بود...... آیا خواهد گفت نوع اتهام و علت زندان شدنش که اینک رونوشتی از آن سر هر کوی و بازاری می چرخد چه ربطی به مسایل سیاسی داشت..... آیا خواهد گفت یک آدم تحت تعقیب که بقول خودش حکم تیرش صادر شده چگونه می تواند به راحتی و با پاسپورت حقیقی (فتوکپی اش موجود است) از خط سبز فرودگاه به دوبی پرواز کند و هیچ مامور امنیتی هم خم به ابرو نیاورد بلکه در آخرین لحظه پرواز، سه هزار و دویست دلار از بودجه دولت جمهوری اسلامی را در جیب اش بگذارند. و آیا خواهد گفت......

 

باری، برای مردم هوشیار و پرسنده ایرانی، اینکه فخرآور در بغل جورج بوش عکس بگیرد. سند برائت نیست..... حتی اینکه بوسیلۀ امثال میبدی از گور خاموشی هم بیرون کشیده شود تا مگر دوباره به شخصیتی کاذبتر بازنویسی اش نماید، سند برائت نیست......مردم ایران یاد گرفته اند که در برابر هیجان آفرینی های کاذب آنقدر بیدار بمانند تا روز موعود فرا برسد و آنوقت بپرسید: آقا..... لطفاً بیدار شوید. اینجا ایران است.

باری، آن شخصیت هذیانی و کاذبی که مثال فخرآورها از خود بروز می دهند با واقعیت معنوی آنان فاصله ای فاحش دارد. فاصله ای به نهایت یک خواب تا بیداری...... یک قهرمان تا یک شیاد...... یک دانشجو تا یک سرباز و.....

قبلاً تذکر داده بودم که هر هیجان کاذب و بی پایه ای رو به زوال خواهد رفت. این رسم تاریخ است. و برای همین هم قبلاًً خواسته بودم که  " بر او چو مرده، به  فتوای من نماز کنید" ....او روز به روز بیشتر خواهد مرد. ذره ذره، قطره قطره،..... چنان که آن جوان ساده اندیش ایرانی در وبلاگش و خطاب به او نوشته بود: ( یادش بخیر آن سال اول..... چقدر آرزو داشتیم که بر باد رفت و امسال چقدر.....)

طرفه آنکه، من قصد نداشتم باز هم به بازی (مردگان) بپردازیم، لاکن دلم برای بازی خورده ای مثل آقای میبدی سوخت. کاش کسی پروندۀ این جوانک را یکبار برایش بازخوانی می کرد و به او می رساند که:

             زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت          ناچار کاروان شما نیز بگذرد

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت 19:26 |

 

(پست دو قبضه) !!

ما را بگو که مشعل به دست میان کوچه های روز، خیال تاریکت را تا کجا نبافیدیم و سراغت را به صد زبان از چه بی خبرانی که نپرسیدیم. دیروز وقتی نامه ات پس از دو ماه دربدری و دست به دست شدن واصل شد، دانستم که پاگشا شده ای به این نزدیکی ها و لفاف چروکیدۀ نامه که بوی بلوط سوخته جنگل بلوران داشت گواهی می داد که در آن جغرافیا تنها هم نبودی.

 

از دلواپسی هایت هم ممنون. فعلاً همان است که می دانی : غض العین ، مدٌ الرجلین، قول الشهادتین، رضیابقضاء الله و نصیر علی بلاء الله..... دراز به دراز.

اما جواب سوال هایی که پرسیده بودی:

- آن بابایی که حرفش را پیش کشیدی لکه ای ست غیر قابل احتفاظ (!!). یک چند سالی به عقب برگرد و آن مموشی را بیاد آور که خرقه درید و گفت: (سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد) و بعد دیدیم و دیدید که چه ریدمانی زد به آن جماعت.... خلاصه همین قدر بگویم که (جاشی ) است در میان قافله و ریشه اش آنقدر فاسد که در هر زمین فرو کنی سایه اش می شود وزارت خفیه و یا حداکثر از آن دست اراذلی که کاک رحیم در عملیات (هیزشوان) از گوششان تسبیح بافت. خنده دارتر اینکه این حضرت ادعای ماموستایی هم دارد و یکسره تا (قاف) هم به هپروت رفته. کافی است (ناسی) را جلوی دماغش بگیری تا در فالوده خوران کردستانات برایت عربی هم برقصد..... چون پرسیده بودی جوابت را دادم والا خود می دانی- میدانید؟- .

 

- میعاد هم سربند همان ماجرا نایاب شد. یعنی اول گرخید (پرید؟) و بعد هم خبرش از جا بلقا آمد. فعلاً هم فاصله اش را در همان قابی معطل گذاشته ام که عکس مرده ای را در خود جای داده و پشت عکس به نسخی جلی نوشته شده (بالاتر از سیاهی رنگی نیست). شما هم بیخود زحمت کشیده ای و پا از دایره بیرون گذاشته ای ، بهتر است فعلاً شعر (زمستان)  تلاوت کنی و با خاطره اش خوش باشی (چو مرده ای که بخندد درون قاب) .

 

- دیگر اینکه هنوز همان واگویه ها جاری است و نیکوترین تفنن تاریخ، همین تکراری است که میکنیم و می شویم.

 

- چرا دست برنمیداری؟ باز می خواهی صدای مرا درآوری؟  (صلح است میان کفر و اسلام- با ما تو هنوز در نوردی؟ ). ول کن. نگاهی به آن پوتین های زخمی ات بینداز و آن برهان قاطع را بالای سر طایفه ات ببین.... بیست و چند ساله شده ایم؟ آنهم به روزگاری که همه درد بود مرحم درد. آیا فرصتی نیست تا بجای ورانداز ارتفاع قله بفکر فتح آن باشیم؟

 

- باری شایع است که گویا پارلمان اروپا به خیالی است که دستمال بدست ، شما را به تخم چپ اش بگیرد. مرحبا به شما..... چطور است از رضا پهلوی هم درخواست مدال (رستاخیز ) کنید..... پس کجاست آن کاک هژیر جوانمرگ شده که لاف می زد و می گفت: یک قدم از قله فاصله بگیریم، ته دره هستیم.... آیا او هم راضی به همین معناست و حاصل آن کمین زدن ها وگل افشانی ها عاقبتی چنین یافته؟

اصلاً چرا از شهرام همایون نمی خواهید شما را ببرد استادیوم آزادی تا مثل او پیروز شوید!! بهرحال یاد آن کرد قوچانی بخیر که می خندید و می گفت (عقل کرمانجان ژ بره). ما که به همین هم راضی هستیم.

 

- آنها را که خوانده ای غمزه جات قلم است و نی ناش ناش های اکابری . شاید هم نوعی ساده کردن رموز و غموض تا پشت سری ها به چاله ای که ما افتاده ایم فرو نروند.

 

- نوشته بودی جواب را اینجا بنویسم که مرا می خوانی. ای بچشم. بخوان..... و علیکم (با عین مشدد) به آن سلامی که در آغاز نامه ات بود. غلیظ عین زهرمار....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 17:47 |

 

(ققنوس سخنگو) !!

 

گویا که باز تغاری شکسته شده و عده ای به خیال کاسه لیسی ، دوره افتاده اند تا به نام (حمایت از کارگران هفت تپه) انبانی بدوزند و کیسه ای بیارایند.

.... و شور بختی ولایت ما در همین ادباری است که گرفتارش آمده و متاسفانه علیرغم این همه بدیهیات ، صاحب سری نیز به این محشر ابتذال دامن نمی آلاید تا یکبار و برای همیشه پنبۀ این حضرات زده شود و رسوایشان برملا گردد..... و لذاست که تا شوری در سر کارگران می افتد و مایه ای نضج می گیرد، این جماعت خولی صفت که مُجمل زندگی و افتخارشان در (خانی )و (خان زادگی ) سپری شده ، در هر بزنگاهی سر از قبر بیرون می آوردند و بسان دایه گان دلسوزتر از مادر و به نام این کارگر و آن رنجبر یقه درانی می کنند ، کمپین و کمیتۀ پیگیری راه می اندازند بلکه از این نمد کلاهی برای سر خویش ببافند و با این بهانه صاحب کرمی را در پسکوچه ای خلوت سرکیسه نمایند.

 

باری، رفقای کارگر در هفت تپه و در آن گرمای جگرسوز سینه به تنور حکومت چسبانده، داغ می خورند و داغ می بینند، خون می دهند و با آه ناله سودا می کنند بلکه بتوانند داد از حکومت سرمایه بگیرند و آنوقت این عیاشان اینترنتی و این موج سواران بیعار ، در این نقار و درگیری ، حساب می گشایند و از مردم جهان طالب پول و حمایت مالی می شوند. بی آنکه معلوم کنند این رسالت (!!) از طرف کدام کارگر زجرکشیدۀ جنوبی برعهدۀ این مفسدان واگذار شده است.

اجازه دهید کلام را بیش از این نیازارم و فقط مختصر بگویم: مگر همین کرگدن هروئینی که امروز مدعی سخنگویی کارگران هفت تپه شده، تا همین یکی دو ماه قبل (ققنوس) نشد و در زیر تابلوی (تشکیل حزب نوین طبقه کارگر) حواله های ده میلیونی نگرفت و صرف دود و دم و خرج عطینا نکرد؟ از آن همه ، کدام ریال به جماعت کارگر رسید؟ کدام سفره رنگین شد؟ که حالا دوباره از آن فضاحت به این وقاحت سویه کرده و در پی برپایی الم شنگه دیگری بنام کارگر هفت تپه برآمده است؟

قدر مسلم اینکه کارگر هفت تپه سخنگوی متوهم نمی خواهد. و اگر فریادرسی هم خواست به رفقایی تکیه خواهد نمود که در حرم داغ نفس های او زندگی کرده باشند، نه آن مست لایعقلی که پای منقل وول می خورد و در خوش نشینی برایش ابوعطا می خواند و شماره حساب می دهد!!

 

گفته باشم: کمیتۀ پیگیری و کمپینی که به دست اشخاصی مثل (ققنوس ) شکل پذیرد نه سویۀ کارگری دارد و نه سودای رهایی کارگر..... این بساط ، بساط شامورتی بازی است. فقط همین.

پس بهتر است جدی اش نگیریم که فرمود: شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد. و الآخر.....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه نهم خرداد 1387 و ساعت 9:29 |
 

پیامی به جناب بهنود

 

یکی از عارضه های جامعۀ به اصطلاح روشنفکری ایران همین است که نمی دانی چه می گوید!!. گویی بین آنچه تو زندگیش می کنی و انچه او می بیند و تصویر می نماید پرده ای فرو افتاده، پرده ای به ضخامت خیال تا واقعیت. پس بی راه نیست اگر خیره سری نمایم و بگویم روشنفکر ایرانی دیری است از قافله توده ها جامانده است.

 

دیشب و در برنامۀ میزگردی با شما ، آقای بهنود را در چنین خلجانی یافتم. با جراحتی از جنس بی خبری بر شانه ها.....نشسته بر لب جویی و سرگرم تورق دفتر طرد و نفی واقعیات. آنهم به اسم میانه روی و اعتدال که بوی گند میداد.... و این یعنی همان ادباری که همیشه اینگونه باصطلاح روشنفکران در برخورد با سنگ (قدرت) بدان گرفتار می آیند و ناچار می شوند قساوت و آدمکشی حکومت را در نظر نیاورند.

متاسفانه جناب بهنود به روزگار جوانی هم دل بر دل مردم نسایید. آینه ای نچرخاند. شعله ای نیفروخت.... در آن روزگار که دربار، پول تو جیبی این قبیل روشنفکران بود آقای بهنود بر اندیشه اش سقفی زده بود تا ارتفاع افکارش به دامان خلق نرسد و آنگاه که قیچی سانسور کتاب ها را زخمی می کرد و ساواک مختصرترین کلمه بود، چنان می نوشت تا کک به تنبان کسی نیفتد. آقای بهنود امروز هم بر مکان مکینی فروافتاده که از واقعیات جامعه ایران فرسنگ ها فاصله دارد و لذا استبعادی ندارد اگر بعد از گذشت سی سال و وقوع آن همه حادثات به صراحت می گوید: (من هنوز نمی دانم این حکومت مستبد است یا دمکراتیک)!!

می خواهم آدرسی بدهم و بگویم روشنفکرانی از سنخ جناب بهنود ، چنان بسته به خویش و گرفتار اوهامند و چندان میانه رویی و اعتدال در برخورد با اهل قدرت پیشه کرده اند که جهان پیش چشمشان خاکستری مانده است و لذا هرگونه کبودی تیره و تار حکومت را نمی توانند ببینند.

جناب بهنود در افاضات دیشب خود با نوعی افتخار مدعی شد که هرگز اهل (صد در صدی ها) نیست و به تلویحی سفارش کرد که بر کار این حکومت باید مسامحه و مصالحه روا داشت تا بلکه به راه آید. اما می دانیم که حکومت این را نمی گوید. این را نمی خواهد. معتقد است که ( قدرت) در او صد در صدی شده است. بارزه اش هم تیغ و تیری است که روبروی خلق نشانده و هرروز تیز ترش می کند. بنابراین سوال این است که در برابر چنین نا اهلی چرا مردم نباید (صد در صدی) شوند و به همان ظریفه ای روی آورند که آن یهودی آلمانی طریقه اش را در گوش تاریخ خواند و خلق را برای احقاق اش شوراند.

 

باری..... تردیدی نیست که آقای بهنود می تواند همچون گذشته ، بوقلمون را برای حلیم شدن دوست داشته باشد و یا از( تحملی ) بنویسد که مدیدی است به سر شده، حتی می تواند به بهای اخذ مجوز زندگی در ایران و مماشات با حکومت همچنان جزو ما نباشد. ملالی نیست. اما لطفاً اجازه دهد ما همین (صد در صدی) که هستیم باقی بمانیم.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 19:21 |
 

(شفاف سازی درباقر آباد علیا )!!!

 

صورتجلسه

- رئیس : جلسه رسمی است . لطفا" آقایان نتیجه تحقیقات خود را بیان فرمایند:

·        داداستان کل کشور: فرماندهی حادثه شیراز با اسرائیل بود وعوامل آن اعتراف کردند با اسرائیل وکانادا مرتبط بوده اند .

·        وزیر سابق کشور: این انفجار کار سلطنت طلبان و تحت تأثیر تلویزیون ( یور تی وی ) بود.

·        سخنگوی دولت : کار بهائیان بود ودر ارتباط با صهیونیستها بود.

·        وزیر اطلاعات : این  یک بسته آمریکائی بود ومسئولیت آن با انگلیس وآمریکا است .

·        سید احمدخاتمی : کار آمریکائیها بود ومیخواستند کابوس عراق را در ایران پیاده کنند.

·    شورای امینت کشور: این حادثه نه تنها یک عمل تروریستی نبود بلکه ناشی از انفجار برخی اقلام باقی مانده از جنگ تحمیلی بود وهیچ عامل داخلی وخارجی درآن دخیل نبود .

 

- رئیس خطاب به دبیر جلسه: ....از باب ختم مقال و کفایت مذاکرات بنویسید:  پس از تحقیق وتفحص بسیار وانجام انواع بازپرسی وبازجوئی ، کمین وتعقیب ، عملیات چک وخنثی ، نتیجه تحقیقات نشان می دهد که یک گروه تروریست (سلطنت طلب آمریکائی انگلیسی کانادائی اسرائیلی بهائی صهیونیست )  جائی را منفجر کردند که قبلاً خودش توسط برخی اقلام باقی مانده از جنگ تحمیلی منفجر شده بود وهیچ کس هم در آن دخیل نبود ( !!!) .... ضمناً یادآورمی شود تا این لحظه هیچ سندی مبنی بر شرکت داشتن دولت ( بورکینا فاسو) در این انفجار به دست نیامد وهر گونه شایعه ای در این باره خیلی به شدت تکذیب می شود.... آره بابام جان.

             

(ختم جلسه ).....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 22:42 |


Powered By
BLOGFA.COM