تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار
 

فخرآور جایزۀ ( اگه جرأت داری .... اینو بگیر) را بُرد

 

دیشب وقتی مردم به بهانه پیروزی تیم پرسپولیس به خیابان ریخته بودند وبساط رقص وآواز برقرار بود .... خیرسرمان راه افتادیم ببینیم چه خبر است که ناگهان یک نفر از میان جماعت مثل اجل معلق پرید ویقه مان را گرفت وگفت : چرا اینقدر حق وناحق میکنی ؟ چرا افسارت را به افکار امپریالیستی (!!! ) شیلا گنجی بسته ای ؟ چرا همسو با صدای آمریکا ، دستآورد مبارزان را به هیچ میگیری ؟ هیچ با خودت فکر کرده ای فردا که مُردی چه جوابی باید به نکیرومنکربدهی ؟ هیچ فکر کرده ای با چه رویی باید از پل صراط عبور کنی ؟ ..... چرا به جای تشویق این قهرمانان ملی واین اسوه های مقاومت ، این زندان کشیده های عمیق (!!!) واین خارج رفتگان درد مند ، نشسته واز ( اوبامای ) ذغال اخته دفاع میکنی !؟مگر مک کین به تو چه کار کرده ؟ مگر فخرآور ( منظورش همان پریوش بود) چه هیزم تری به تو فروخته ؟ هان .... زود جواب بده . چرا لال مونی گرفتی ؟

هاج واج نگاهش کردم وگفتم : اولا" اون یقه بی صاحاب شده را ول کن ، بعد هم مثل آدم حرف بزن ببینم چه می گوئی !!!

گفت : خب دارم میگم دیگه .... ظرف یکسال گذشته این فخرآور بیچاره  طبَق طبَق جایزه برده ، آنوقت تو به جای تشویقش ، با دو جمله به همه آنها می شا..... که چه بشود ؟

گفتم : آخه اخوی ،  از کدام جایزه حرف می زنی ؟

گفت: همین دیگر ..... کوری ونمی بینی . حسودی ومیلیتاریسم سرخ کورت کرده . مگر ندیدی دیروز چه جایزه باحالی گرفت ؟

گفتم : نه ... چه جایزه ای ؟

گفت : همین جایزه ( اگه جرأت داری اینو بگیر !!) را می گویم.

گفتم : آهان .... از اون نظر.... خب مبارکش باشد . امیدوارم سفت وسخت آن را نگه دارد .

(به حالت تراژدیک)  گفت : آه .... نه .... نه

گفتم : چطور ؟.

گفت : آخه این جایزه را به همه سربازان عزیز آمریکایی که در افغانستان وعراق در حال مبارزه برای آزادی ما هستند تقدیم کرد.

گفتم : پس مبارکه اونا باشه . حالا یقه مارا ول میکنی یا نه ؟

گفت: ول میکنم اما به شرط اینکه همین ( اعتراف !!!) را در وبلاگت بزنی . والا....ٌ

گفتم : والاٌ چه می کنی ؟

گفت : والاٌ فردا یک عکس رضا پهلوی می چسبانم روی دیوار خانه ات تا آبرویت برود .

 

راستش ما که از این عمل تروریستی !! خیلی ترسیدیم . فلذا مصلحت در آن دیدیم که به دستورش عمل نمائیم .... ضمنا" به کنسولگری روسیه در رشت هم توصیه می نمائیم برای احتراز ودرامان ماندن از این نوع اقدامات تروریستی وبرای اینکه عکسی بردرشان نچسبانند فورا" مثل ما یک اطلاعیه ای ، یک تبریکی برای پریوش بفرستند.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:50 |
 

(چند بار و برای همیشه)

 

....امروز که جمعه باشد گزارش کوتاهی خواندم در روزنامۀ اعتماد ملی (26/2/87)  با عنوان " بازدید خبرنگاران از نگین اوین" ..... و گویا سازمان زندان ها تیارتی درآورده تا مثلاً تکریم و تجلیلی نماید از جماعت خبرنگار. آن هم در کجا؟ در همان محلی که چندین خبرنگار و خبر رسان در سیاهچال نا پیدایش به بند و صلابه کشیده شده و هنوز رَدٌ خون زهرا کاظمی بر سلولی از آن دخمه خشک مانده است..... و تعجبم آمد از بی خیالی جامعه خبر و خبرنگاری و اینکه چرا یکبار و برای همیشه تکلیف خودش را روشن نمی کند و الماس رسالتی که بر عهده گرفته را صیقل نمی دهد تا بدانیم که بالاخره چند مرده حلاج است؟

 

طرف به اسم خبرنگار پا شده و رفته زندان اوین تا از فرش های خوش رنگ مفروش در بند شش و یا زیبایی های بصری در بند هشت قصه ببافد. از خنده رویی شهرام جزایری و شوخی های بامزۀ او دُر فشانی کند. از اینکه هر اتاق این (هتل) مجهز به تلفن است ذوق زده شود و از اینکه صورت زندانیان جرایم اقتصادی گل انداخته به وجد آید.... و این یعنی همۀ رسالت یک خبرنگار که قرار بود از درد مردم بنویسد و انگشت به سوراخ حکومت کند.

چه خوب بود اگر جناب خبرنگار، وقتی از آن خیابان مارپیچ در دل تپه ماهورهای اوین به ضیافت اشراف برده می شد اندکی سر خود را به سمت چپ می چرخاند و از مسئولی که او را بغل کرده بود می پرسید:اسم این ساختمان قرمز رنگ چیست و چه کسانی در آن محبوسند؟ و یا وقتی از کنار بهداری اوین می گذشت و آبنبات طعم دار تعارفی را لیس می زد چشمی برآن ساختمان بلند و بی روزن می انداخت و می پرسید: پشت این دیوار، این همه سکوت چه می کند؟

 

باری..... ربطی که بین زندانیان سیاسی و اوین وجود دارد نه گذارش به آن (هتل چهار ستاره) می افتد و نه به بوی کباب زعفرانی که آقای خبرنگار ذوقش را کرده ، آلوده است..... زندان اوین جای دیگری است. در آن راهروی تاریک و نمور. در آنجا که خدا هم به آن راه ندارد و اگر راهی هم داشته باشد حتماً چشم بندی بر چشمانش بسته شده است.

بشکنی ای قلم، ای دست اگر

پیچی از خدمت محرومان سر

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:2 |
 

(بمب گذاری سلطنتی؟!!)

 

خبر چنین بود....

" آقای محسنی اژه ای وزیر اطلاعات در سفری که به شیراز داشت حادثۀ بمب گذاری در حسینیه سید الشهدای شیراز و کشته شدن 12 نفر را ناشی از خرابکاری و مرتبط با کشور های غربی بویژه انگلیس و آمریکا دانست و از دستگیری و شناسایی عوامل این حادثه خبر داد.

آقای پور محمدی وزیر کشور هم اعلام کرد که انفجار شیراز توطئۀ نفرین شده های سلطنت طلب بوده است. وی گفت: همانطوریکه وزیر اطلاعات هم اعلام کرد علیرغم اینکه چند نفر دستگیر شده اند اما این عملیات ادامه دارد. پورمحمدی همچنین گفت: قبل از اینکه به شیراز برویم گزارش هایی به من و وزیر اطلاعات رسید که عوامل حادثه دستگیر شده اند و برای ما قطعی شد که حادثه خرابکاری بوده است. بعد از آنکه به شیراز رفتیم همانجا خدمت مقام معظم رهبری سر نماز مغرب و عشاء قضیه را مطرح کردیم و ایشان نیز به ما گفتند: بروید و به مردم بگویید....."

 

اما....... گذشته از این سخنان باید دید اولاً چه شده است که دستگاه، بعد از گشت سی سال دوباره به یاد سلطنت و سلطنت طلبان افتاده و با سرهمبندی این اباطیل می خواهد چنین وانمود کند که سلطنت طلبان وارد فاز نظامی و عملیاتی شده اند.آنهم سلطنت طلبانی که در این سی سال حداکثر فعالیتشان موکول به برگزاری کمپین های صلواتی و یا کنسرت های بزن و برقص در دیار فرنگ بوده است..... یادمان نرود که سردمداران این جریان هر یکی دو سال دور هم جمع می شوند و بعد از سخنرانی های رمانتیک، بیانیه ای می دهند که مثلاً فلان جای شلوار فلان مسئول جمهوری اسلامی سوراخ است (!!) و یا بهمان خوانندۀ لوس آنجلسی یک آهنگی خوانده که دل اینها برایش غنج می رود(!!) .

حالا چطور می شود باور کرد که چنین موجوداتی با این هویت باسمه ای از ناف لوس آنجلس هشت کیلو مواد منفجره با خود بیاورند در شیراز و مثلاً آنرا در یک حسینیه منفجر نمایند؟

 

خیر عزیز من، این خبرها نیست..... موضوع از این قرار است که در سفر اخیر آیت الله خامنه ای به شیراز تعدادی از اهل صلاح حکومتی درد دل خانواده های قربانیان این حادثه را به گوش ایشان رساندند و گفتند که هیچکس در این شهر از حادثه بودن این انفجار قانع نیست و باور نمی کند  که این انفجار فقط یک حادثه بوده است......آنها از درگیری ریشه دار دو گروه متنفذ مذهبی خبرآوردند که برای تصاحب قدرت در شیراز کارشان به درگیری های فیزیکی و حذفی رسیده است..... پس باید فکری اساسی کرد تا از این مقاتله ، معادله ای دلخواه و عامه پسند حاصل آید.

حکم که چنین رفت، پس قربانی ای هم لازم بود....

 

حدود یکسال قبل شش جوان شیرازی تحت تاثیر القائات یک شبکه تلویزیونی در خارج از کشور دور هم جمع شده اند و محفلی را به نام (جوانان ناسیونالیست شیراز) فراهم آوردند. این جوانان که عمدتاً دارای احساسات ملی بوده و هیچگونه سابقه مبارزاتی نداشتند در استمرار تماس های خود با آن رسانه به یک سازمان سلطنت طلب در آمریکا متصل شدند. با پیوستن شخصی به نام علی عباسیان به این محفل و پیگیری های بعدی او ، بالاخره از طرف سازمان مذکور مبلغ ده میلیون تومان در اختیار این محفل شش نفره قرار گرفت تا محلی را برای انجام مراتب تبلیغی مهیا نمایند.... وزارت اطلاعات از همین زمان بر اقدامات این محفل سیطره یافت و آنها را رصد کرد.

این محفل در طول یکسال گذشته توانست دو شبنامه در باب رفتار حکومت و سرکوب اقشار اجتماعی انتشار دهد که هر دو نیز در رسانه های سلطنت طلب خارج از کشور منتشر شد. و لذا وقتی قرار بر مدار فراهم آوردن قربانی توسط دستگاه امنیت قرار گرفت ، این طعمه به قلاب آمد و اعضای آن در عرض کمتر از دو ساعت دستگیر شدند. اما یکی از این جوانان به نام گودرزی پای از مهلکه بیرون نهاد و به سرعت خود را به سیستان رساند بلکه بتواند از طریق جندالله به خارج از کشور بگریزد اما در همان محل دستگیر و به تهران اعزام گردید.

اینکه دستگاه اطلاعاتی می گوید گودرزی را در شمال کشور دستگیر کرده و مدعی است وی می خواسته از طریق شمال به خارج برود !!! مهمل است. زیرا هر عقل سلیمی می داند که لااقل از شمال کشور و مازندران نمی توان به جایی گریخت. بلکه بیشتر برای آن است که پای جندالله سیستان به جریان کشیده نشود و ابعاد مختصر گردد.

از طرفی باید توجه کرد که اظهارات آقای وزیر کشور آنجا که مدعی است (این عملیات ادامه دارد) نیز نظر به این سویه دارد که دستگاه امنیت می خواهد با طرح چنین شبهه ای ، دست خود را برای برخورد با جنبش دانشجویی در شیراز باز بگذارد و با این ترفند برای دستگیری های آتی خود دست مایه ای فراهم آورد.

 

طرفه آنکه نه سلطنت طلبان را خیال و جربزۀ قتال و بمب گذاری و حمل سلاح در سر است و نه آن شش جوان هفت تیر به کمرشان بسته  و قصد براندازی حکومت تهران ، در شیراز را داشته اند!!! بلکه این را می توان تنها یک معادله فرض کرد که مرابحه اش از هردو سو به کام حکومت افتاده است.

یادمان نرود که نظیر چنین پروژه ای در دستگاه امنیت مسبوق به سابقه است.... آنهم به زمانی که همین آقای پور محمدی معاون وزارت اطلاعات بود و در حاشیۀ انفجار حرم در مشهد (سال 73) که توسط عوامل خودسر وزارت اطلاعات صورت گرفت، پای مجاهدین خلق را در میان آورد و.... مسئله رفت تا انجا که امروز تکرارش به سلطنت طلبان نسبت یافت....

 و بیچاره سلطنت طلبان نفرین شده !!

 

همیشه مالک این ملک، ملت است که داد

سند به دست فریدون، قباله دست قباد

تو نیز فاتحۀ سلطنت بخوان عارف

خداش با همه بد طینتی بیامرزاد.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:48 |

 

(تاکیدی بر آن اشارتِ ابرو)

 

از آن روزی که آقای دکتر زرافشان حرف تلخ جنگ را در میان انداخت تا هشداری باشد برای توجه به آتش بازی دوسوی ماجرا (آمریکا- ایران) ، و خواب آشفته ای که هر دو طرف برای ستم آوری بیشتر بر خلق ایران دیده اند ، دیری نمی گذرد.

در آن ایام کسانی که از این دوربینی و ژرف نگری آقای دکتر زرافشان غافل مانده بودند باز هم از روی عناد بچه گانه ای که سالهاست بدان گرفتارند چنین ساز کردند که گویا این ترس آوری از مقوله جنگ ، همان خواسته ای است که جمهوری اسلامی سر در پی آن دارد.... و حتی کار را تا آنجا بردند که عده ای غافل تر و هوچی تر، چنین پنداشتند که دکتر زرافشان بر بال چپ جمهوری اسلامی و کنار دست خانم عبادی نشسته است !!!، مخصوصاً که دکتر زرافشان تازه از آلمان بازگشته بود و احتمالش دادند که طرح این مسئله از جانب وی سویه ای به اخذ  جوایز بین المللی دارد!!!

هر چند دکتر زرافشان با مقالاتی که منتشر کرد و به اجمالش گفت ، جواب این ناآگاهان را داد و دستمالی برای پاک کردن شیشه کدر عینک این جماعت ارائه کرد، اما آنرا که انصافی نباشد و کوته بینی اش در حد طرح چند شعار باسمه ای مغفول مانده باشد را مگر می شود به همین سادگی متوجه مسایل نمود؟

 

امروز وقتی سردار رحیم صفوی فرمانده استراتژیست رژیم با صراحت، زمان وقوع چنین حمله ای را در محدودۀ (اردیبهشت تا آبان ماه) مشخص می کند و جورج بوش به تلویحی نزدیک به تصریح از ایران می خواهد تا آماده رویارویی شود..... وقتی می شنویم که سه زیر دریایی اتمی اسرائیلی (لویاتان، دلفین ، تکوما) با موشک های (کروز و هاریون و پاپای توریوی اتمی شده) و خارج از دید رادارها و ماهواره ها به سوی نقطه نامعلومی در حرکتند..... وقتی خبر می آید که دستگاه نظامی آمریکا ، ضمن اعزام ناو دیگری به خلیج فارس ، همه فرماندهان ارشد دریایی خود را برای بازبینی (طرح جدید) بطور محرمانه در یکی از پایگاههای نزدیک مرز ایران گرد آورده است...... و باز می شنویم که حدود 3500 تفنگدار ویژه هم اینک در ایالت آریزونا مشغول فراگیری آموزش های ویژه با تجهیزات غیر متعارفند...... وقتی خبر می رسد که یکی از دول همسایه طی دستورالعملی محرمانه خطاب به شهروندان عرب نژاد ساکن جزیره ابوموسی از آنان می خواهد که دست و پایشان را جمع کنند و گوش بزنگ اخبار بعدی باشند..... وقتی می شنویم که اردوغان به بهانه میانجیگری بین اعراب و اسرائیل به سوریه می رود تا وزیر خارجه آن کشور بطور ناگهانی ، خبری را به تهران بیاورد...... می شنویم که سربازان آمریکایی در مرز شلمچه و بصره جایگزین سربازان انگلیسی شده و همزمان با این تحرک، صدها موشک تهاجمی و ضد موشک را در سواحل اروند مستقر نموده اند...... در اسرائیل تمرین دفاع شهری انجام می شود و فرمانده نیروی هوایی اسرائیل به صراحت از تصویب طرح حمله به نقاطی در ایران سخن می گوید و دهها تغییر و تحول با ضرباهنگ سریع در پیرامون ایران اتفاق می افتد..... باید یکبار دیگر به بازخوانی شعار (جنگ نه) دکتر زرافشان توجه ویژه کرد و با ترویج و همهمه کردن آن در میان خلق، تیغ از کمر غداره بندان حکومت گشود و به یادشان آورد که خلق ایران در چنین معرکه ای حساب اش را از دو سوی ماجرا جدا کرده است.

 

لطفاً بجای کوته بینی های محفلی و بلع قرص های (خوش باش تا روزگار به کام آید) ، اندکی وسیعتر به اطرافتان بنگرید و شرایط را برای فردا مهیا نمایید.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:17 |

 

(به مناسبت اول ماه مه)

به : رفقای کارگر

راهی نیست. جز این راهی نیست....

یا باید چون (سندان) بنشینی تا هر حکومت کله خری که از راه رسید میخ جنایت اش را بر گرده تو راست کند و یا باید دست به زانوی خویش گیری و چون پتک بر سرش فرود آیی و داغ این همه ظلم رفته بر قبیله ات را یک بار و –برای همیشه – بر جگرش بگذاری.

باری، پیشانی نوشت تو و طبقه ای که از آن بر آمدی جز این نبوده و نیست..... این را من نمی گویم، تاریخ می گوید.

.... بیاد آر این تو نبودی که کمونیسم را انتخاب کردی، بلکه این کمونیسم بود که تو را از دل تاریخ بیرون کشید و وظیفه داد تا خونی که این بی سروپاها مکیده اند را از رگهایشان بیرون بکشی..... این کاری است که فقط به دست تو کارستان می شود نه آن ُفکُل کراواتی خوش نشین که امروز (اول ماه مه) باز به نام تو و به کام خود شعر و ترانه ساز کرد و با یک سیبری عاطفۀ بی مصرف، برای خودش کارت هزار آفرین فرستاد!!... این کار فقط به دست تو کارستان می شود نه آن لیبرال متوهمی که از روی نشئه گی ، یک بانک عقیدۀ موذی را به اسم رهایی تو در دهان گشادش جوید و یک صحرا همدردی با تو را در آن (هیئت رئیسه) محفل افیونی کاریکاتورکرد.

..... به تیغ و تبر، به خشم و فریاد ایمان بیاور و به خود تکیه کن . که جز این راهی نیست.... مبادا دلت را به این شعبده بازان هفت خطی که امروز (اول ماه مه) لباس بالماسکه شان را به شکل و رنگ لباس تو و در مزون های (انریکو مارینلی و پیر کاردون) دوخته اند خوش کنی.

نگذار نشانۀ راهی که مارکس و لنین در کتاب تاریخ برایت به ودیعه گذاشته اند توسط این جماعت به لالایی تبدیل و در گوش ات نجوا شود..... دست های خونین و زخمی انقلاب هرگز به نرمی دست اینها نیست..... دست انقلاب همیشه تاول دارد. زخم دارد. و تو برای گرفتن چنین دستی است که بر تارک تاریخ ایستاده ای.

 

باری، راهی نیست. جز این راهی نیست.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:55 |
 

( گرحفظ مراتب نکنی زندیقی)!!

از جنوب آمده بود. کارگر نفت بود. گفت آمده ام تا نفسی تازه کنم. راست می گفت..... اگر شامه می کشیدی می توانستی بوی نفت و آمونیاک را حتی از زیر ادوکلن تندی که به لباس اش زده بود حس کنی. سال ها می شد خبری از او نداشتم..... سر بند همان بگیر و ببند های دهه شصت شنیدم که به تاکید و حکایتی خود و خانواده را کشیده بود به خارک. به کسی گفته بود: می گویند فصل تو گذشته است..... و او بی هیچ پرس و جوابی رفت و غیب شد.... بعد ها ، و به دهه هفتاد گفتند که برگشته پالایشگاه آبادان و آنجا می پلکد..... در طول این سال های اخته، یکی دو باری گذرمان به هم آمده بود...... هر بار یا از گذشته می گفت و یا سراغ کسی را می گرفت و دنبال اش می گشت.... تا اینکه دیشب تلفن زد و گفت: آمده ام نفسی تازه کنم. بیا دنبالم..... و رفتم.

 

گذاشتم تمام دیروز را نفس بکشد!! یعنی رهایش کردم تا به خود باشد. از هرچه دید تعجب کرد. از بزرگ شدن بچه ها. از ترافیکی که پدر در می آورد. از جای پنجه هایش بر آن برج بلند. از عرقی که زیر کلاه براق ایمنی و در دل گرمای جنوب ریخته بود و حالا روی تابلوی بزرگ ( نوکیا) و در آن بزرگراه به بوی دلار آغشته اش می دید..... دلش می خواست ( خسرو) را ببیند که سردبیر فلان جریده شده بود و هنوز قلمی خوش داشت. بردمش.... اولین کلامش این بود که به خسرو گفت : عوض شده ای حضرت!.. ژرفای کلامش وسیع تر از دک و پزی بود که دوروبر خسرو می دید. جواب شنید: دنیا عوض شده.....و همین کافی بود تا با یک خداحافظی سردستی بزند بیرون.... و هنوز به مجسمۀ فردوسی نرسیده بودیم که ترکید و از بیقدری دنیا نالید.

 

آخر شب  گفت: خلوتی سراغ نداری؟..... می دانستم غضب کرده است. بردمش به همان جادۀ کنار شهر که پر بود از سکوت و لالایی مهتاب. نگاهش در آن تیرگی به نگاه (باشه) می ماند که ظلام را می پایید. رنگ گونه های تکیده اش از زور خشمی که در دهان می جوید به مس گداخته سایه می زد. سیگاری پیچید و لف کرد و دودش را داد تا دور، تا دل شب، و دود قاطی شد با نسیمی که افتان و خیزان ول می گشت و می گذشت.

 

گفت: بد زمانه ای شده است. این طرف مائیم وامانده در اباطیل زندگی و درگیر معیشت یومیه، و آنطرف ، جوجه های هفت رنگی که تازه سر از تخم درآورده اند و با پستانکی در دهان ، مکتب ندیده ادعای ملایی می کنند!! نه چیزی از دیروزشان دارند و نه از ملاک تازه ای که با هفتاد واسطه به دستشان رسیده سر در می آورند. مثل واگن شابدالعظیم فقط می روند و دود می کنند.

میگفت: اینها همیشه پشت یک تریبون نطق بی سروته پرسه میزنند و کارشان شده رونویسی انشاء های پرغلط  از روی دست تنبل ترین شاگرد کلاس و عجبا که اسمش را هم گذاشته اند مبارزه!!...... فکر می کنند برای سوسیالیست بودن تنها یک استانبولی شعار کافی است. تصور می کنند بجای حرکت در درون جنبش تنها باید بنشینند و از دیالکتیک بافتنی ببافند و یا از دل یک باغ ایدئولوژی ، یک آخور استدلال بی بو و خاصیت بزایند.!!

می گفت: من نمی فهمم این به کجای زندگی من کارگر افاقه دارد که مثلاً بدانم متدلوژی دیالکتیک در دهان این طفلان به چه مزخرفاتی تبدیل شده. (و بعد با خنده ادامه داد) : می دانی فلانی ، من به پاندول ساعت بیشتر از آن مجسمۀ آزادی که قرار است به دست این جماعت برپا شود اعتقاد دارم.

می گفت: کارگر امروز از سر خشم بدنبال نزدیکترین دیوار می گردد تا بر سر صاحب سرمایه خرابش کند و به جای بافیدن فلسفه به سنگی اعتقاد دارد که در مشت گرفته و روبروی دیوار شیشه ای حکومت ایستاده است.

میگفت: بستر حرکت ما در درون جنبش توده ای حاضر، از دل درد مشترکی فراهم آمده که چون ریسمانی همه طبقات زحمتکش را به هم بافته است. در شرایط حاضر کارگران همان را می خواهند که دانشجویان فریاد می کنند. همان را که زنان می گویند. همان را که معلمان می گویند. بنابراین اگر بین کارگر و سایر اقشار تحت ستم خط کشی و جدایی ایجاد شود ،رژیم حتی اگر از نظر سیاسی و ایدئولوژی ورشکسته هم شده باشد باز می تواند دیکتاتوری خود را بر جامعه تحمیل کند.

می گفت: بنابراین چرا عده ای می خواهند با تلقیح مصنوعی حزب ،این همبستگی و شور انقلابی توده ها را از تک و تا بیندازند. چرا عده ای در چنگ این توتولوژی گمراه کننده چنان فرو افتاده اند که تصورشان رفته همۀ آنچه در این تاریخ پرحرمان از آن محروم مانده ایم را باید- در همین زمان – و از امامزاده ای بنام ( حزب ) بخواهیم. چرا باورشان نمی شود که هاضمه جنبش توده ای حاضر ، ظرفیت گواردن این لقمه (حزب) را به هزار و یک دلیل ندارد.

میگفت: وقتی به قول خود اینها در سرتاسر این مملکت هنوز نمی توان چهار نفر کارگر پیدا کرد که علم مبارزه طبقاتی را فرا گرفته باشد و عدم بلوغ فرهنگ سیاسی در بیخ و بن طبقۀ کارگر بیداد میکند ، پیش کشیدن حرف حزب و تحزب چه چیزی جز اختلال در جنبش و کنار کشیدن سایر طبقات عایدمان می کند. و آیا نباید این سرایندگان غزل تفرق را فرصت طلبانی دانست که صرفاً به قصد کسب قدرت شخصی به مرید پروری و دسته بندی رو آورده اند؟

 میگفت اینها کجایشان داغ کارگری دارد؟ کدام کلام را از اینها شنیده ای که بوی شعار و جملات باسمه ای اینترنتی ندهد و برای کارگر دور دست فلان کارخانه دستاورد و ابزار مبارزه ای مهیا کرده باشد.؟ مگر بر اساس آنچه آموخته ایم یک مارکسیست نباید در وهلۀ اول جایش را در میان توده ها مشخص کند. پس جای اینها کجاست؟.... مگر نیاموخته ایم که یک مارکسیست باید برای آنها و به زبان آنها سخن بگوید و همیشه خود را روبروی توده ای بداند که در کوچه و خیابان از کنارشان عبور می کند و داعیه رهایی شان را دارد ؟ مگر نیاموخته ایم که قدرت و سندیت مارکسیسم تنها در این حقیقت نهفته است که باید مسیر زندگی بخشی را برای توده ها ترسیم کند نه تخیلات و آرزومندی های شعاری و بی بن و بته خود را ؟

می گفت: ببین در همین فرصتی که اینها به نام من کارگر، فریاد (حزبنا) سرداده اند کدام طبقۀ اجتماعی ، کدام گروه و دستۀ مبارزه سیاسی و اصلاً کدام کارگر معطوف به نظرشان شده است؟ و پرسید: می دانی چرا ؟ چون آنها را از جنس خود نمی داند . کلام آنها را نمی فهمد. شناسنامۀ آنها را مخدوش می بیند و احساس می کند این حضرات چون توان مبارزۀ راستین را ندارند در پشت رویا و افیون، می خواهند او را از وظیفۀ انقلابی اش به حصار حزبی بکشانند و در آن به جای مبارزه و خشم انقلابی ، از او عروسکی بسازند که دلش با کمپین و اعتصاب های اینترنتی خوش باشد و در میان دعواهای حیدری و نعمتی به هیچستانش ببرند.

میگفت: اینها از خشم کارگر، پر نرمی می خواهند تا از آن حزبی برای رویا بافی های فیلسوفانه تهیه کنند. اینها بدور هستند از آنچه در درون جنبش می گذرد. و نمی دانند که سفره کارگران آنقدر خالی است که در آن نانی برای پرخوری ریزه خواران چرب دست و دغلبازان حرٌاف باقی نمانده است.

 

شب ، رنگ می باخت و مه خاکسترگونه سحرگاهی پهن می شد....... اما او هنوز بدنبال جملاتی می گشت که با آن بتواند فاصله اش را از دنیایی که ما به نام او و به کام خود ساخته ایم شفافتر نماید....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:34 |


Powered By
BLOGFA.COM