پس از یکی دو هفته مسافرت و دور بودن از دنیای مجازی..... اینک هم هیزم نیاورده ام تا آتشی برپا کنم، بلکه برعکس قصد آن دارم که معادله ای را برایتان ساده نمایم.... به قرار اطلاع در آن طرف دنیا و به نام جماعت ایرانی مظلمه ای برپا شده و رسانه های فارسی زبان به تقابل با یکدیگر برخاسته اند.
اخبار چنین می گوید که در یک سوی این مجادله تشکیلات صدای آمریکا قرار دارد و در طرف دیگرش جمعی بر آن شده اند که از دل این مظلمه، صاحب قدرت (فائقه) ای شوند.!
ابتدا لازم می دانم نظرم را راجع به صدای آمریکا عرض کنم: بنده معتقدم که این سازمان با همۀ اعوان و انصارش یک رسانه کاملاً امپریالیستی است که در مسیر اهداف جهانخوارگی آمریکا سامان یافته است. اساس این سازمان بگونه ای طراحی شده تا همواره بر جنبش اجتماعی ایران تاثیر گذار بوده و مذاق ایرانی جماعت را به خواست های ضد بشری دولت آمریکا ملین و مزٌور گرداند. محتوای برنامه های این رسانه ملغمه ای است از مفاهیم دمکراسی و حقوق بشر غربی با همان تعاریف معهود که البته با یک دمکراسی خلقی و آزاد منشانه توفیر بسیار دارد و تمام تلاش سیاست ورزان این سازمان معطوف به آن است که بتواند طرح براندازی رژیم جمهوری اسلامی را در مسیری پیش ببرد که در نهایت به سازوکار یک انقلاب مخملی و همسوی با غرب منجر شود.
این ها را گفتم تا تکلیف خود با این رسانه را روشن کرده باشم.
اما موضوعی که میل دارم به آن بپردازم سوای مطلب گفته شده است. می خواهم از شیطنتی با شما سخن بگویم که این روزها در فضای رسانه ای خارج از کشور بارز شده و در حال گسترش است.... اجازه دهید برای مفهوم شدن مطلب نقبی به گذشته های نزدیک بزنم.
سال های (1380-82) در ایران به بهار اصلاح طلبان شهرت یافته است. سال هایی که جنبش اجتماعی ایران در سایه سار اصلاح طلبان قصد داشت تکانی به پیکرۀ خود بدهد و پس از دو دهه سرکوب و فشار، اندکی کمر راست کند. نماد این برافرازی ابتداً در جنبش دانشجویی تجلی یافت و به طبع آن دفتر تحکیم وحدت که در آن روزگار علمداری می کرد مطالبات تازه ای را به نام جامعه دانشجویی مقابل حکومت گذاشت و کار را تا آنجا پیش برد که قیام های توده ای مختصر و محدودی را باعث آمد.
طبیعی بود که بروز این شرایط چنان که اتفاق افتاد هرگز مطلوب اصلاح طلبان نبود و عمدۀ آنان که حالا دستی هم در حکومت داشتند نمی توانستند سرعت حرکت توده های مردمی را پذیرا باشند.آنها مردم را فقط برای (فشار از پائین) می خواستند و نه چیزی بیشتر از آن..... از طرفی سردمداران رژیم توتالیتر جمهوری اسلامی نیز حاضر نبودند بر باد رفتن آمالشان را به همین سادگی باور کنند، پس در ورای وحشت اصلاح طلبان ، رژیم به پوست شیر در آمد و دست به تهاجم و سرکوب زد و به زعم خود (غائله!! ) را خواباند .
مطلب بنده هم درست از همین نقطه آغاز می شود..... می خواهم بگویم در چنین جو و فضایی که دانشجویان مبارز به بند رژیم گرفتار آمده بودند و صحنه مبارزه خالی مانده بود. عده ای جوان بیکاره و آواره که نه دانشجو بودند و نه فعال سیاسی یکباره ظاهر و از این میدان خالی خود را به صحنه رسانه های خارجی کشاندند و به نام دانشجوی سیاسی میداندار (هیچ) شدند!!
(یکی از این جوانان سال ها قبل برایم تعریف کرد و گفت: شبی در خانه نشسته و از سر اتفاق نگاهم به یک برنامه سیاسی در یک کانال خارجی بود که دیدم دوستی که او هم مثل من نه دانشجو بود و نه سابقۀ فعالیتی داشت به عنوان دانشجوی مبارز گزارش غرایی از حوادث کوی دانشگاه داد ، آن هم در حالی که تمام آن روز را من در کنارش بودم و اصلاً اتفاقی حادث نشده بود. لذا من هم شایق شدم که از روز بعد همان نقش را بازی کنم. پس با یکی از برنامه سازان خارجی تماس گرفتم و با آه و ناله از تظاهرات و آتش و خون و حضورم در دانشگاه داستان سرایی ها کردم. این کار باعث شد تا به من نیز فرصت داده شود هر روز ضمن تماس با آن تلویزیون گزارشات لحظه به لحظه اما غیر واقعی را به اطلاع مردم برسانم و کمک مالی دریافت نمایم....)
باری..... اگر یادتان باشد در آن مقطع یکباره این تلویزیون ها پر شدند از تعداد کثیری آرش و سیاوش و آریا و شهرام و بهرام های دیگر.... که هر کدام هم سعی می کرد در هیجانی کردن گزارشات کذب خود از دیگری پیشی گیرد و دروغ های بزرگتری را انتشار دهد. البته نا گفته نماند که این رفتار هرگز از چشم دستگاه امنیتی رژیم دور نماند ولی اقدامی هم برای جلوگیری از انتشار این خبرهای جعلی انجام نمی داد. چرا که معتقد بود ادامه این روند باعث خواهد شد تا در دراز مدت اعتماد عمومی مردم به این رسانه ها کلاً از بین برود . و در واقع آنها این دروغپردازی ها را چون مرابحه ای می دانستند که برای رژیم با هیچ معادله ای برابری نمی کرد.
متاسفانه از جمله کسانی که به دام این عده جاعل گرفتار آمد باید از برنامه سازانی چون آقایان( ضیاء اتابای- شهرام همایون- عباسی- حسین مهری و.....) نام برد که گرچه در انتشار این گزارشات نیت خیر داشتند اما از فعالیت آنها به شرحی که گفته شد بهره ای حاصل نشد.
بهرحال..... در چند سال گذشته تعدادی از این افراد توانستند به پشتوانه اسم و رسمی که از همین طریق نصیب برده بودند خود را به آمریکا برسانند. علت این سفر هم کاملاً واضح بود چرا که دیگر گند کار بالا آمده بود و برنامه سازان این رسانه ها به کذب بودن چنین اخباری واقف شده و دیگر امکاناتی در اختیار این گروه نمی گذاشتند.از طرفی چهرۀ آنان سیاه تر از آن بود که بتوانند در میان مبارزان داخل کشور جای پایی برای خود خالی ببینند.
.....اما بدکرداری روزگار برای این جماعت در آنجا بود که آنان چشم دیدن یکدیگر را در همان ولایت غربت هم نداشتند و لذا به محض رسیدن به آمریکا و دستیابی به یک تریبون، تمام فعالیت خود را معطوف به نفی سایر همپالگی هایشان می کردند و با بیرون کشیدن نقطه ضعف های یکدیگر در مغاکی فرو افتادند که حاصل اش طرد یکدیگر بود.
سال های 1385-86 برای این عده سال های مبارزه تن به تن و زدو خوردهای شخصی بود ......فخرآور(معروف به پریوش) اولین کسی بود که از آن دایره بیرون افتاد و پرونده اش بر ملا شد. پاک شدن صدا و تصویر فخرآور از صفحۀ رسانه های ایرانی خارج کشور نشانگر آن بود که وی در مبارزه با انواع خویش دچار اضمحلال شده است..... از طرفی، همین افراد هم توانستند در فاصلۀ سوختن فخرآور و ضمن سود بردن از لابی های خود در صحنۀ سیاست آمریکا به مراکز تاثیر گزاری چون صدای آمریکا نزدیک شده و در اندک فرصتی بعد تر ، درب این رسانه را به روی فخرآور قفل نمایند.
فخرآور سعی بسیاری کرد تا شاید مسئولان این رسانه را قانع نماید که سر و ته این کرباس یکی است، و رهیافتگان به آن رسانه چیزی بیشتر از او برای عرضه ندارند ولی ای عبث، چنان که ادعا می کرد سنبه اش پر زور نبود و از این سعایت نصیبی حاصل نیاورد.
او در مرحلۀ بعدی سعی کرد پای خود را بر پلۀ بالاتری بگذارد و تمام امکان خود را برای رویارویی با مسئولین صدای آمریکا که حرف او را نمی شنیدند تجهیز نمود. وی شروع به بدگویی از سازمانی کرد که تا دیروز و در هنگام حضور در آن، آنرا تاثیر گذارترین و مدیریت اش را کارا ترین امکان برای نجات ایران می دانست.....
فخرآور نمی توانست باور کند که از همین ابتدای راه بازنده شده است و ابزاری مثل صدای آمریکا آنهم با هفده میلیون مخاطب را به همین راحتی از دست داده است.... از آن زمان به بعد ، بازی طور دیگری رقم خورد. فخرآور که قرار بود به عنوان پسر گستاخ و قهرمان ملی!! در خارج از کشور کاری نماید کارستان و از همان جا به گوش خامنه ای کشیده ای بزند (!!) ، ویلان راهرو های سنای آمریکا شد تا بلکه با عجز و لابه بتواند دوباره خود را به صحنۀ رسانه ای صدای آمریکا برساند. نقطۀ سقوط نزدیک بود و او هیچ کاری نمی توانست انجام دهد..... در مطالبی که فخرآور از این لحظه به بعد انتشار داد دیگر نامی از ایران و درد مردم دیده نمی شد بلکه او تا آنجا پیش رفت که به جای ایران ، غصۀ مالیات دهندگان آمریکایی را به جان خرید و به عنوان مبرم ترین وظیفۀ انقلابی خود، داد و فریادی برای آنانی که پولشان را به صدای آمریکا می دادند فرض نمود.... اما این ترفند هم راه بجایی نبرد و کسی به دلسوزی های دروغین او وقعی نگذاشت.
باری.....فخرآور به پلشت دیگری روی آورد. او کار را تا جایی پیش برد تا شیلا گنجی را پیرزن دیوانه خواند.ستاره درخشش را یک کمونیست نامید.! چارلنگی را عامل (جمهوری کوچک اسلامی) در صدای امریکا صفت داد و از درگیری رامش راسخ و خانم گنجی داستان ها ساخت. از نامۀ گلایه آمیز سناتور کوبرن به پریزیدنت بوش و اعتراض اش به صدای آمریکا دست افشانی کرد. سیامک دهقان پور را به حمایت یک جانبه از حزب دمکرات متهم ساخت. از سیاوش سعادتیان مطالب بدتری نوشت و بلاخره آنقدر این سرنا را به قصد وصل مجدد به تریبون صدای آمریکا از سر گشادش زد تا در نتیجه، مدیریت آن رسانه، پرونده ای از عملکرد سابق ولاحق این عنصر تهیه کرد و نزد مقامات آمریکا فرستاد. پرونده ای که مطالعه یک خط آن برای رسوایی دائمی فخرآور کافی بود.
آخرین تیر ترکش فخرآور آن بود که سعی نمود از در دیگری وارد شده و باز هم ضمن تماس با مسئولین صدای آمریکا چنین وانمود کند که گناه نداشته هایش را به گردن ایرانیهایی می داند که به زعم او درب صدای امریکا را به رویش بسته بودند. اردشیر زارع زاده- کورش صحتی- علی افشاری- مهندس سازگازرا و...... هدف تازۀ فخرآورشده بودند.
سئوالی که در اینجا مطرح است این است که بلاخره منظور فخرآور از این شلاق ِکشی واقعاً چیست؟ اگر اوصدای آمریکا را یک جمهوری کوچک اسلامی می داند پس این چه خودزنی است که سعی دارد به هر قیمتی که شده راهی به درون آن بیابد؟ آیا مسیر فعالیت سیاسی آن هم در دنیای رسانه ای غرب تنها از این نقطه می گذرد.؟ وآیا یک فعال سیاسی که قصد خدمت به مردم کشورش را دارد تنها باید از طریق صدای آمریکا فعالیت کند؟ یا اینکه باید باور کنیم که هدف امثال فخرآور نه مبارزۀ سیاسی است و نه خدمت به مردم ایران، بلکه او بنا به سنت گذشته تنها به دنبال تریبونی می گردد تا از پس آن ماهیت قلب شدۀ خود را به خورد جامعه بدهد و با نمایشات تلویزیونی همچنان در صحنه باقی بماند.
دربارۀ سایر اجزاء این معادله و از جمله آقای شهرام همایون و خلندی که ایشان براین مظلمه دارند هم گفتنی هایی مطرح است که به علت محدودیت وقت آن را در شمارۀ آینده مفصلاً به عرض خواهم رساند.فعلاً خستگی سفر و حوصلۀ شما اجازۀ نوشتن بیشتر را نمی دهد..... پس شب بخیر.....