تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار
 

(دنیای دیوانه)!!

 

احمدی نژاد : ما برای اداره امور دنیا برنامه داریم و در آینده باید جهان را مدیریت کنیم.!!

فخرآور: ما برای اداره صدای آمریکا برنامه داریم و در آینده باید آنرا مدیریت کنیم.!!

 

 

 

 

                                         ((حکم اداری))

 

اخوی گرامی، جناب آقای فخرآور

سلام علیکم.... در تعقیب تلاش های بی دریغمان در راه اداره امور دنیا ، عجالتاً شما را به مدیریت صدای امریکا منصوب می نماییم. امید است کماکان در انجام وظایف محوله موفق باشید.

 

محمود احمدی نژاد- رئیس جمهور دنیا

 

رونوشت: خواهر شیلا گنجی جهت اطلاع و اخراج!

رونوشت: ملت شریف استکبار جهانی جهت اطلاع.

                  رونوشت: وزارت اطلاعات/ جهت ثبت در پرونده خدمتی نامبرده.

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 23:51 |
 

معادله – 2

 

( قسمت دوم):

.... اما ظاهرا" مسائل دیگری باعث آمد تا پای آقای شهرام همایون به چنین مجادله ای گشوده شود. خود ایشان می گوید : ناراحتی وی از آنجاست که گویا آقای مصطفی عرب برای انجام یک مصاحبه درباره تیم ملی فوتبال به صدای آمریکا دعوت می شود ، آنهم با این قول وقرارکه در هنگام ضبط مصاحبه ، پرچم شیروخورشیددرکنارش قرارداده شوداما مسئولین صدای آمریکا درآخرین لحظه از این امر استنکاف ولاجرم مصاحبه مذکوربدون اجابت خواسته جناب دکتر عرب صورت می پذیرد ولذا ایشان نیز پس از( پخش) مصاحبه طی نامه ای مراتب گله مندی خودرا از رفتاروبدعهدی مسئولین صدای آمریکا ابراز میدارد....این همان نامه ای است که آقای شهرام همایون قسمتهائی از آن را مطرح  و به نام ( سند جنایت وخیانت صدای آمریکا ) از آن نام برد وبرآن جگرسوزاند و یقه درانی کرد ....

البته بنده لازم نمیدانم مسئله را از باب قول وبدقولی که امری عرفی است بشکافم ودرمذمت بدعهدی، وقت عزیزانم را بگیرم . خاصه اینکه پیشترهم نظرم را راجع به اساس صدای آمریکا مشروح کرده ام . اما سوالی دارم .... می پرسم برفرض اینکه تمام مدعیات جناب دکتر عرب مقرون به صحت باشد- هرچند صدای آمریکا خلاف این نظر را دارد – اما به راستی چگونه است که ایشان علیرغم خلف وعده صورت گرفته باز هم حاضر شدند پشت میز مصاحبه بنشیند و علیرغم اجابت قولی که گذاشته شده به این مصاحبه تن دهند ؟ وچرا وقتی اقدام به انتشار نامه اعتراضی کردند که مصاحبه مذکور ( پخش )شده بود ؟

 

ازطرفی حالا چرا آقای همایون اینچنین رگِ گردن سفت میکند وجریده می کشد ؟ آیا واقعا" تنها نگرانی ایشان عدم اجابت خواسته یک مصاحبه شونده در یک تلویزیون دیگر است ؟ .... نه ، مسلما" این طور نیست !!

بگذارید تصورنمائیم که حساسیت جناب همایون – چنانکه به صراحت نمی گوید – مثلا" توهینی است که به پرچم شیروخورشید شده است . در این حالت این سوال مطرح می شود که پس چرا وقتی شخص ایشان در دو برنامه ( میزگردی با شما ) ودر همین تلویزیون شرکت کرده بود چنین حساسیتی از خود بروز نداد ونخواست که آن پرچم در کنارش   باشد ؟ ..... بگذارید بی پرواتربپرسم : چرا اصلاً جناب رضا پهلوی که اصل اصیل وبیضه مطهرسلطنت ونگاهبان رسمی پرچم شیروخورشید هستند !!! در مصاحبه های مکرر خود با همین تلویزیون چنین عهد وپیمانی نبست وخواستارحضور پرچم نشد ؟ ..... وچرا در همان اوقات جناب همایون جریده نکشید ومشت برفرق نزد وفریاد ( واپرچما ) سرنداد !!!

 

بنابراین بیراه نیست اگر بنده این تلقی را داشته باشم که موضوع نمی تواند تنها به عدم رعایت عهد وپیمان با دکتر عرب ویا به داغ نبودیک پرچم مختصرباشد .

آقای همایون اما ، در یکی دوشب گذشته واز خلال جگرسوزیهای احساسی خود دو نکته ظریف دیگر هم به زبان آورد که بررسی آن به اصل ماجرا کمک خواهد کرد.... اول آنکه سراغ 75 میلیون دلاری را گرفت که قرار بود به رسانه های فارسی زبان داده شود وگله مندی کرد که چرا وزارت امورخارجه آمریکا ( مثلا" ) تمام این تحفه را به خانه همسایه( بخوان صدای آمریکا ) برده است ولذا خواست با ( چماق نامه ) آقای عرب پیامی برساند به مدیریت رسانه های خارجی آمریکا که اگر پایش بیفتد او نیز خواهد توانست شاخه ای را بلرزاند وخلندی به فرزند مشروع آن تشکیلات ( صدای آمریکا ) وارد آورد .... ومطلب دیگر اینکه فرمود : حدود یک ماه قبل ( دقت کنید – یک ماه قبل ) نشستی با آقای پاشائی وفخرآورداشته وبرخورد با صدای آمریکا را با آنها مرورکرده است .... از این سخن این نتیجه را می توان گرفت که پروژه برخورد با صدای آمریکا یک موضوع امروزی نیست وخیلی پیشتراز مطرح شدن گله مندی آقای عرب ، پروسه آن طی شده واحتمالا" – تردید از بنده است – آقای همایون باز هم تصور کرده سوژه مناسبی به دستش افتاده است تا از آن ( نمد) کلاهی برای خود تهیه نماید ، یعنی درست همان کاری که بارها وازطروق دیگر انجامش داده واز دل تحریک احساسات وطن دوستی مردم درآمدی را حاصل آورده است .... یادمان باشد که از نظر برخی فعالان سیاسی ، شهرام همایون همان برنامه سازی است که ظرف سالیان گذشته با ملعبه قراردادن پرچم شیر و خورشید ، از آن چون یک کالای بازرگانی سود برده وبرآن سودا کرده است ولذا برای همین هم در افواه وبه طنز ( به شهرام پرچم  فروش) لقب گرفته است .

 

میخواهم از این همه دراز گوئی نتیجه ای بگیرم وبگویم تمام اجزای معادله ای به نام  ( برخوردبا صدای آمریکا ) فقط یک سودا در سر دارند که آن هم سود ونفع شخصی است ودر این مظلمه اگر اسمی از ایران ویا پرچم شیروخورشید آورده می شود تنها به عنوان زینت الکلام باید تصورش کرد وحکایت همان حکایت بایزید است که میگویند :

(یک وقت بچه ها راه را بربایزید بگرفتند وپسرکی به شوخی گفت : ای پیرمرد ، ریش تو محترم تر است یا دم خر؟ ..... با یزید ریشی جنباند وبا خنده گفت : فرزندم – اگر از پل صراط بگذرد ، ریش با یزید واگر نگذرد البته دم خر ....)

 

همه اینها را گفتم اما دریغ ام آمد این نکته را در پایان نیاورم که این معادله را مجهولات دیگری هم هست که در شماره های آینده بدان خواهم پرداخت ..... قدر مسلم اینکه اهل این مظلمه باید بدانند که چشم وگوش خلق ایران براین بازیها ناظر است وفرق میان دوغ ودوشاب را به خوبی می فهمد .....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 19:44 |
                   

                          (معادله) !!

 

پس از یکی دو هفته مسافرت و دور بودن از دنیای مجازی..... اینک هم هیزم نیاورده ام تا آتشی برپا کنم، بلکه برعکس قصد آن دارم که معادله ای را برایتان ساده نمایم.... به قرار اطلاع در آن طرف دنیا و به نام جماعت ایرانی مظلمه ای برپا شده و رسانه های فارسی زبان به تقابل با یکدیگر برخاسته اند.

اخبار چنین می گوید که در یک سوی این مجادله تشکیلات صدای آمریکا قرار دارد و در طرف دیگرش جمعی بر آن شده اند که از دل این مظلمه، صاحب قدرت (فائقه) ای شوند.!

ابتدا لازم می دانم نظرم را راجع به صدای آمریکا عرض کنم: بنده معتقدم که این سازمان با همۀ اعوان و انصارش یک رسانه کاملاً امپریالیستی است که در مسیر اهداف جهانخوارگی آمریکا سامان یافته است. اساس این سازمان بگونه ای طراحی شده تا همواره بر جنبش اجتماعی ایران تاثیر گذار بوده و مذاق ایرانی جماعت را به خواست های ضد بشری دولت آمریکا ملین و مزٌور گرداند. محتوای برنامه های این رسانه ملغمه ای است از مفاهیم دمکراسی و حقوق بشر غربی با همان تعاریف معهود که البته با یک دمکراسی خلقی و آزاد منشانه توفیر بسیار دارد و تمام تلاش سیاست ورزان این سازمان معطوف به آن است که بتواند طرح براندازی رژیم جمهوری اسلامی را در مسیری پیش ببرد که در نهایت به سازوکار یک انقلاب مخملی و همسوی با غرب منجر شود.

این ها را گفتم تا تکلیف خود با این رسانه را روشن کرده باشم.

 

اما موضوعی که میل دارم به آن بپردازم سوای مطلب گفته شده است. می خواهم از شیطنتی با شما سخن بگویم که این روزها در فضای رسانه ای خارج از کشور بارز شده و در حال گسترش است.... اجازه دهید برای مفهوم شدن مطلب نقبی به گذشته های نزدیک بزنم.

سال های (1380-82) در ایران به بهار اصلاح طلبان شهرت یافته است. سال هایی که جنبش اجتماعی ایران در سایه سار اصلاح طلبان قصد داشت تکانی به پیکرۀ خود بدهد و پس از دو دهه سرکوب و فشار، اندکی کمر راست کند. نماد این برافرازی ابتداً در جنبش دانشجویی تجلی یافت و به طبع آن دفتر تحکیم وحدت که در آن روزگار علمداری می کرد مطالبات تازه ای را به نام جامعه دانشجویی مقابل حکومت گذاشت و کار را تا آنجا پیش برد که قیام های توده ای مختصر و محدودی را باعث آمد.

طبیعی بود که بروز این شرایط چنان که اتفاق افتاد هرگز مطلوب اصلاح طلبان نبود و عمدۀ آنان که حالا دستی هم در حکومت داشتند نمی توانستند سرعت حرکت توده های مردمی را پذیرا باشند.آنها مردم را فقط برای (فشار از پائین) می خواستند و نه چیزی بیشتر از آن..... از طرفی سردمداران رژیم توتالیتر جمهوری اسلامی نیز حاضر نبودند بر باد رفتن آمالشان را به همین سادگی باور کنند، پس در ورای وحشت اصلاح طلبان ، رژیم به پوست شیر در آمد و دست به تهاجم و سرکوب زد و به زعم خود (غائله!! ) را خواباند .

 

مطلب بنده هم درست از همین نقطه آغاز می شود..... می خواهم بگویم در چنین جو و فضایی که دانشجویان مبارز به بند رژیم گرفتار آمده بودند و صحنه مبارزه خالی مانده بود. عده ای جوان بیکاره و آواره که نه دانشجو بودند و نه فعال سیاسی یکباره ظاهر و از این میدان خالی خود را به صحنه رسانه های خارجی کشاندند و به نام دانشجوی سیاسی میداندار (هیچ) شدند!!

 

(یکی از این جوانان سال ها قبل برایم تعریف کرد و گفت: شبی در خانه نشسته و از سر اتفاق نگاهم به یک برنامه سیاسی در یک کانال خارجی بود که دیدم دوستی که او هم مثل من نه دانشجو بود و نه سابقۀ فعالیتی داشت به عنوان دانشجوی مبارز گزارش غرایی از حوادث کوی دانشگاه داد ، آن هم در حالی که تمام آن روز را من در کنارش بودم و اصلاً اتفاقی حادث نشده بود. لذا من هم شایق شدم که از روز بعد همان نقش را بازی کنم. پس با یکی از برنامه سازان خارجی تماس گرفتم و با آه و ناله از تظاهرات و آتش و خون و حضورم در دانشگاه داستان سرایی ها کردم. این کار باعث شد تا به من نیز فرصت داده شود هر روز ضمن تماس با آن تلویزیون گزارشات لحظه به لحظه اما غیر واقعی را به اطلاع مردم برسانم و کمک مالی دریافت نمایم....)

 

باری..... اگر یادتان باشد در آن مقطع یکباره این تلویزیون ها پر شدند از تعداد کثیری آرش و سیاوش و آریا و شهرام و بهرام های دیگر.... که هر کدام هم سعی می کرد در هیجانی کردن گزارشات کذب خود از دیگری پیشی گیرد و دروغ های بزرگتری را انتشار دهد. البته نا گفته نماند که این رفتار هرگز از چشم دستگاه امنیتی رژیم دور نماند ولی اقدامی هم برای جلوگیری از انتشار این خبرهای جعلی انجام نمی داد. چرا که معتقد بود ادامه این روند باعث خواهد شد تا در دراز مدت اعتماد عمومی مردم به این رسانه ها کلاً از بین برود . و در واقع آنها این دروغپردازی ها را چون مرابحه ای می دانستند که برای رژیم با هیچ معادله ای برابری نمی کرد.

متاسفانه از جمله کسانی که به دام این عده جاعل گرفتار آمد باید از برنامه سازانی چون آقایان( ضیاء اتابای- شهرام همایون- عباسی- حسین مهری و.....) نام برد که گرچه در انتشار این گزارشات نیت خیر داشتند اما از فعالیت آنها به شرحی که گفته شد بهره ای حاصل نشد.

 

بهرحال..... در چند سال گذشته تعدادی از این افراد توانستند به پشتوانه اسم و رسمی که از همین طریق نصیب برده بودند خود را به آمریکا برسانند. علت این سفر هم کاملاً واضح بود چرا که دیگر گند کار بالا آمده بود و برنامه سازان این رسانه ها به کذب بودن چنین اخباری واقف شده و دیگر امکاناتی در اختیار این گروه نمی گذاشتند.از طرفی چهرۀ آنان سیاه تر از آن بود که بتوانند در میان مبارزان داخل کشور جای پایی برای خود خالی ببینند.

.....اما بدکرداری روزگار برای این جماعت در آنجا بود که آنان چشم دیدن یکدیگر را در همان ولایت غربت هم نداشتند و لذا به محض رسیدن به آمریکا و دستیابی به یک تریبون، تمام فعالیت خود را معطوف به نفی سایر همپالگی هایشان می کردند و با بیرون کشیدن نقطه ضعف های یکدیگر در مغاکی فرو افتادند که حاصل اش طرد یکدیگر بود.

 

سال های 1385-86 برای این عده سال های مبارزه تن به تن و زدو خوردهای شخصی بود ......فخرآور(معروف به پریوش) اولین کسی بود که از آن دایره بیرون افتاد و پرونده اش بر ملا شد. پاک شدن صدا و تصویر فخرآور از صفحۀ رسانه های ایرانی خارج کشور نشانگر آن بود که وی در مبارزه با انواع خویش دچار اضمحلال شده است..... از طرفی، همین افراد هم توانستند در فاصلۀ سوختن فخرآور و ضمن سود بردن از لابی های خود در صحنۀ سیاست آمریکا به مراکز تاثیر گزاری چون صدای آمریکا نزدیک شده و در اندک فرصتی بعد تر ، درب این رسانه را به روی فخرآور قفل نمایند.

فخرآور سعی بسیاری کرد تا شاید مسئولان این رسانه را قانع نماید که سر و ته این کرباس یکی است، و رهیافتگان به آن رسانه چیزی بیشتر از او برای عرضه ندارند ولی ای عبث، چنان که ادعا می کرد سنبه اش پر زور نبود و از این سعایت نصیبی حاصل نیاورد.

او در مرحلۀ بعدی سعی کرد پای خود را بر پلۀ بالاتری بگذارد و تمام امکان خود را برای رویارویی با مسئولین صدای آمریکا که حرف او را نمی شنیدند تجهیز نمود. وی شروع به بدگویی از سازمانی کرد که تا دیروز و در هنگام حضور در آن، آنرا تاثیر گذارترین و مدیریت اش را کارا ترین امکان برای نجات ایران می دانست.....

فخرآور نمی توانست باور کند که از همین ابتدای راه بازنده شده است و ابزاری مثل صدای آمریکا آنهم با هفده میلیون مخاطب را به همین راحتی از دست داده است.... از آن زمان به بعد ، بازی طور دیگری رقم خورد. فخرآور که قرار بود به عنوان پسر گستاخ و قهرمان ملی!! در خارج از کشور کاری نماید کارستان و از همان جا به گوش خامنه ای کشیده ای بزند (!!) ، ویلان راهرو های سنای آمریکا شد تا بلکه با عجز و لابه بتواند دوباره خود را به صحنۀ رسانه ای صدای آمریکا برساند. نقطۀ سقوط نزدیک بود و او هیچ کاری نمی توانست انجام دهد..... در مطالبی که فخرآور از این لحظه به بعد انتشار داد دیگر نامی از ایران و درد مردم دیده نمی شد بلکه او تا آنجا پیش رفت که به جای ایران ، غصۀ مالیات دهندگان آمریکایی را به جان خرید و به عنوان مبرم ترین وظیفۀ انقلابی خود، داد و فریادی برای آنانی که پولشان را به صدای آمریکا می دادند فرض نمود.... اما این ترفند هم راه بجایی نبرد و کسی به دلسوزی های دروغین او وقعی نگذاشت.

باری.....فخرآور به پلشت دیگری روی آورد. او کار را تا جایی پیش برد تا شیلا گنجی را پیرزن دیوانه خواند.ستاره درخشش را یک کمونیست نامید.! چارلنگی را عامل (جمهوری کوچک اسلامی) در صدای امریکا صفت داد و از درگیری رامش راسخ و خانم گنجی داستان ها ساخت. از نامۀ گلایه آمیز سناتور کوبرن به پریزیدنت بوش و اعتراض اش به صدای آمریکا دست افشانی کرد. سیامک دهقان پور را به حمایت یک جانبه از حزب دمکرات متهم ساخت. از سیاوش سعادتیان مطالب بدتری نوشت و بلاخره آنقدر این سرنا را به قصد وصل مجدد به تریبون صدای آمریکا از سر گشادش زد تا در نتیجه، مدیریت آن رسانه، پرونده ای از عملکرد سابق ولاحق این عنصر تهیه کرد و نزد مقامات آمریکا فرستاد. پرونده ای که مطالعه یک خط آن برای رسوایی دائمی فخرآور کافی بود.

آخرین تیر ترکش فخرآور آن بود که سعی نمود از در دیگری وارد شده و باز هم ضمن تماس با مسئولین صدای آمریکا چنین وانمود کند که گناه نداشته هایش را به گردن ایرانیهایی می داند که به زعم او درب صدای امریکا را به رویش بسته بودند. اردشیر زارع زاده- کورش صحتی- علی افشاری- مهندس سازگازرا و...... هدف تازۀ فخرآورشده بودند.

سئوالی که در اینجا مطرح است این است که بلاخره منظور فخرآور از این شلاق ِکشی واقعاً چیست؟ اگر اوصدای آمریکا را یک جمهوری کوچک اسلامی می داند پس این چه خودزنی است که سعی دارد به هر قیمتی که شده راهی به درون آن بیابد؟ آیا مسیر فعالیت سیاسی آن هم در دنیای رسانه ای غرب تنها از این نقطه می گذرد.؟ وآیا یک فعال سیاسی که قصد خدمت به مردم کشورش را دارد تنها باید از طریق صدای آمریکا فعالیت کند؟  یا اینکه باید باور کنیم که هدف امثال فخرآور نه مبارزۀ سیاسی است و نه خدمت به مردم ایران، بلکه او بنا به سنت گذشته تنها به دنبال تریبونی می گردد تا از پس آن ماهیت قلب شدۀ خود را به خورد جامعه بدهد و با نمایشات تلویزیونی همچنان در صحنه باقی بماند.

 

دربارۀ سایر اجزاء این معادله و از جمله آقای شهرام همایون و خلندی که ایشان براین مظلمه دارند هم گفتنی هایی مطرح است که به علت محدودیت وقت آن را در شمارۀ آینده مفصلاً به عرض خواهم رساند.فعلاً خستگی سفر و حوصلۀ شما اجازۀ نوشتن بیشتر را نمی دهد..... پس شب بخیر.....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 13:43 |

( به به..... به به..... چه سیزده بدری)!!

 

• زمان :13/1/1387

• مقصد: یکی از باغات اطراف شهر

• وسیله: یک دستگاه پیکان

• مدت سفر: یک ساعت

• تاخیر: 5 ساعت

• حوادث :2 فقره تصادف وجریمۀ دویست هزار ریالی،واژگون شدن دیگ غذا در صندوق عقب

• آفتاب لگن : هفت دست

• شام و ناهار : هیچی..... (یعنی فعلاً نداریم)

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 و ساعت 14:53 |

(بهاریه)!!

 

زمین یکبار دیگر به دور خورشید چرخید چنانکه ما نیز به گرد خویش..... اما ای عبث که فتحنامه ای نیافتم تا تقریرش کنم و یا دستی بر شانه تا به امید افروختن خرده شرری در این قریۀ شب زده آنرا برافرازم.

امسال ، خبر نو شدن سال را رفیق عابد توانچه برایم پست کرد!!. به قامت جمله ای که چخماقی را می مانست در کنار فتیلۀ بی طاقت..... نوشته بود : (سال نو تسلیت باد، امیدوارم تا رسیدن به برابری و آزادی نوروز دیگری بر سر راه نباشد)..... و بعد هم ناله ای رسید از رفیق مجید و از آن طرف دنیا که در خلوت ناخواسته اش و از روی آن صندلی چرخدار لکنتی زمزمه کرد : بهار ِ منتظر بی رونق افتاد.. شما چکاره اید؟

 

امروز در دهمین روز از این سال جدید هم از (غزال) دختر خالد حردانی بهاریۀ دیگری را خواندم با جمله ای که هنوز در سادگی اش لنگ می زنم: (وقتی عید می شود آیا سبزه ها در خانۀ شما هم زرد می شوند؟)

اگر مخاطبش بودم، شاید جملۀ عابد و یا نالۀ مجید را برایش رونویسی می کردم و یا پیامش می دادم که دخترم : ( شبانه ، شعری چنین،  چگونه توان نوشت؟)

 

بهرحال ، نامۀ این عزیز را به عنوان بهاریۀ امسال می آورم تا بخوانید، همراه با عکس خالد حردانی که چنان حبس کشید تا زندان رجائی شهر پیر شد!!

.....

 

عنوان نامه : آقای شاهرودی شما از خداوند هم بزرگتر هستید.

 

سلام، من غزال دختر زندانی سیاسی خالد حردانی هستم. از هفت سال پیش و از وقتی خودم را شناخته ام همیشه دلم می خواست برایتان نامه ای بنویسم و از شما بپرسم پدرم را چه وقت آزاد خواهید کرد؟ در خانۀ ما هرکس یک چیزی می گوید، مثلاً مادرم اصرار دارد که هنوز به من بگوید پدرم به مسافرت رفته و به زودی برمیگردد. مادرم از وقتی من خیلی کوچک بودم همیشه همین را گفته است و نمی داند که من دیگر بزرگ شده ام و می فهمم مسافرت پدرم دروغی بیشتر نیست. من از پارسال که باز پدرم شب عید پیش ما نبود دیگر دعای تحویل سال نخواندم چون می دانم که حال ما به بهترین حال تغییر نخواهد کرد. مثل همۀ این سال هایی که ما دعا خواندیم و تاثیری نکرد.

آقای شاهرودی ، برای من شما از خداوند بزرگتر هستید چون فقط شما می توانید پدرم را آزاد کنید و به او اجازه بدهید که شب عید را پیش دخترش بگذراند.

آقای شاهرودی ، در این هفت سال هیچ سبزه ای در خانۀ ما سبز نشده است و من عادت کرده ام که در بهار هر سال درختان را خزانی و زرد ببینم.

نمی دانم شما دختر دارید یا نه؟ نمی دانم وقتی به مسافرت می روید دخترتان بهانۀ شما را می گیرد یا نه. ولی من دیگر حتی بهانۀ پدرم را هم نمی گیرم چون می دانم فایده ای ندارد. مادرم اصرار دارد که امسال هم از اهواز به تهران بیاییم و به ملاقات پدرم برویم. حتی دیروز خیلی تلاش کرد تا بلیط اتوبوسی تهیه کند اما من دوست ندارم که باز برای دیدن پدر به آن سرباز جلوی زندان رجائی شهر التماس کنم و برای چند لحظه بیشتر بودن در کنار او به صورت عبوس آن سرباز بی خودی لبخند بزنم.

آقای شاهرودی، خسته شده ام. از خودم. از اتوبوس های مسیر اهواز- تهران. ازآن همه تابلوهایی که در هنگام سفر از کنارشان می گذرم و فاصلۀ خود تا پدرم را از روی آن می خوانم. از آن قهوه خانه ای که بین راه قرار دارد و نمی گذارد ما برای خوردن کوکویی که مادر درست می کند و با خود می آورد روی صندلی هایش بنشینیم. خسته شده ام از مسیر میدان شوش تا زندان رجائی شهر کرج.... آخر هفت سال رفت و آمد، هفت سال دیدن پدر از پشت میله های زندان و آرزوی نوازش دست او بر موهای سرم که شوخی نیست؟!

من می دانم که شما هرگز پدرم را آزاد نخواهید کرد. می دانم که شما اصلاً بیادتان نمانده که یک زندانی بنام خالد حردانی در زندان دارید ولی نمی دانم وقتی عید می شود در خانۀ شما سبزه ها هم زرد می شود یا نه؟

آقای شاهرودی، من یتیم نیستم ولی هفت سال است که مثل یک یتیم زندگی کرده ام. من کاری به مشکل پدرم ندارم. یعنی حق هم ندارم که بدانم که او چه کرده است و چرا زندانی شده ولی این را حق خود می دانم که (پدر) داشته باشم، که بتوانم لااقل برای یکبار هم که شده شبی را در آغوشش را بگذرانم و طعم پدر دار بودن را احساس کنم.

پارسال، وقتی برای آخرین بار پدرم را دیدم آرزو می کرد که کاش لااقل او را به اهواز منتقل می کردید حتی به مادر بزرگم که آن سال زنده بود قول داد که برایتان نامه ای خواهد نوشت تا شاید با انتقال او موافقت کنید. این تنها آرزوی مادر بزرگم بود که بعد از هر بار آمدن به کرج و دیدار با پسرش هفته ها بستری می شد و ازدرد پا ناله می کرد...... امسال مادر بزرگم فوت شده و دیگر پاهایش درد نمی کند. ولی هنوز آرزویش در من تکرار می شود انقدر که وقتی یادش می افتم پاهای من هم درد می گیرد و دلم برای او و پدرم تنگ تر می شود.

آقای شاهرودی ، شما از خدا هم بزرگتر هستی و می توانید پدرم را به زندان اهواز منتقل کنید تا در اینجا بیشتر او را ببینم و بین دوستانم تا این حد احساس یتیمی ننمایم.

 

با تشکر: غزال حردانی- اهواز

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 13:8 |
 

(داراب زند و شرایط دشوار)!!

... من حداقل مدت سی سال است که خود را در( شرایط دشواری ) قرار داده ام.

داراب زند/ دیالکتیک تحزب/ سایت سلام دمکرات

 

جواب: بر منکرش لعنت..... ما هم از اول همین را گفتیم.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه ششم فروردین 1387 و ساعت 23:26 |
 

(به یاد چهارم فروردین 1354 )!!

 

......اعلامیه ترورش را احمد نوشته بود.روی همان کاغذهای پلی کپی با جوهر آبی....(سرتیپ زندی پور) رئیس کمیتۀ به اصطلاح خرابکاری را زده بودند.به بیمارستان هم نرسید.

ساواک بهم ریخته بود،فکرش را هم نمی کرد که به همین سادگی گلوله های خشم،از دیوار آهنین تشکیلات ضد خرابکاری گذشته و سینه فرمانده شان را بشکافد.....دستور آمد که بگیر و ببند ها را بیشتر کنید.ماموران ساواک به سگ های هاری تبدیل شده بودند که قلاده شان باز شده باشد.به همه جا سرک می کشیدند.روی هر اسم و آدرسی که مشکوک می زد، یک تیم مستقر می کردند.نفر به نفر،آدرس به آدرس.آماده باش کامل....

نهم دیماه 1353 بود که (نیک طبع) سربازجوی کمیته مشترک هم در انفجار اتومبیلش در میدان توپخانه به هوا رفت.بامب.....غوغایی شد.ساواک زانو زد.افسرانC i A و اینتلیجنت سرویس ریختند تهران و به پازل چینی جریانات پرداختند.الگوی آنها همانی بود که در برخورد با مبارزان آمریکای لاتین طراحی کرده بودند.شبکه سازی های امنیتی و اعتراف گیری بی رحمانه از دستگیر شدگان در همان یکی دو ساعت اول....

دستورالعمل شد که سفارتخانه ها از تردد عواملشان در شهر خودداری نمایند.جایگاه های ویژه در کاباره ها و بارهای ریز و درشت تهران که هر شب پذیرای افسران مست و لایعقل آمریکایی و یا وابستگان سفارت انگلیس بود خلوت شد.بازار دلالان محبت از سکه افتاد.

فروردین سال 1354(سروان نوروزی) رئیس گارد دانشگاه صنعتی شریف (آریامهر) که در سرکوب دانشجویان ید طولایی داشت را محمد(معصوم خانی) ترور کرد.دانشجویان در جمع های کوچک خود نفسی کشیدند.چند روز بعد سیستم امنیتی ساواک در اوج ناتوانی، خواست خودی نشان دهد. پس در چهارم فروردین همان سال 9 نفر از فرزندان خلق که در ماه های پایانی محکومیتشان بودند را به تپه های پشت اوین کشاند و به گلوله بست.از فدائیان خلق(بیژن جزنی-مشعوف کلانتری- محمد چوپان زاده – احمد جلیل افشار – عزیز سرمدی – حسن ضیاء ظریفی) و از مجاهدین (کاظم ذوالنور – مصطفی خوشدل)......روزنامه ها به دستور ساواک نوشتند که این 9 نفر قصد فرار از زندان داشته اند اما هیچ کس باور نکرد.

تقریباً بیست روز بعد از این ترور،کاترین (دختر پرفسور عدل از نزدیکان شاه)سرهنگ رضایی ،دژخیم ساواک و فرمانده جلاد ژاندارمری قزوین را به یک غار در حوالی (خرم دره) کشاند و گلوله ای در مغزش چکاند.رگه های خون کثیف او همراه با تکه ای از مغزش بر دیوار غار تا مدت ها باقی بود......ساواک بلافاصله شوهر کاترین(بهمن کاشانی فرزند سپهبد حجت کاشانی) را در تهران تعقیب و ترور کرد.خبر به شاه که رسید دستور داد نظامیان دوروبرش را بیشتر بکاوند تا نکند ناغافل جانش را بگیرند.ظرف اعتماد بین شاه و ارتش ترک برداشت و دیگر هیچ کس به هیچکس اعتمادی نداشت.

سازمان مجاهدین فردای همان روز دو افسر آمریکایی که در نیروی هوایی به کار امنیتی مشغول بودند را شناسایی و ترور کرد و در مرداد ماه نیز 3 آمریکایی دیگر بنام های( جک تروبل، بل شفر، جونز) که در سیستم iBox فعال بودند را زد.....اوضاعی بود.....رکن دوم ارتش توبیخ خورد.

 

سازمان فدائیان در ادامه جنگ شهری (عباس شهریاری) که معروف به اسلامی و به مرد هزار چهره ساواک شهرت داشت را ترور کرد.شهریاری از سال های پیش از 1349 عضو ساواک و توانسته بود سازمانی به نام تشکیلات تهران حزب توده را بوجود بیاورد.وظیفه این تشکیلات شناسایی افراد مخالف و معرفی شان به ساواک بود.ساواک با این ترفند توانست به اطلاعات جامعی از مبارزین دست یابد.....در پایان سال 1354 بود که انشعاب در سازمان مجاهدین وارد فاز جدی شد.تقی شهرام جزوه ای بنام (سبز) را پیش روی رهبران خود گذاشت که راه به مارکسیزم می برد.اختلاف آنقدر بالا گرفت که حتی به داخل زندان هم کشیده شد.گل از گل ساواک شکفت و به این اختلاف دامن زد.....اما اوضاع سازمان فدائیان خلق آرام بود و برای همین هم در سال 1355 ترور دیگری را در دستور کارش قرار داد و سرهنگ (فرداد) رئیس کلانتری قلهک را به درک واصل کرد.ساواک در 26 اردیبهشت از سوراخی که در این سازمان به وجود آمده بود 11 نفر و در 29 آبان 10 نفر از اعضاء را در درگیری کشت.حمید اشرف رهبر سازمان که از سال 1349 با رژیم در جنگ و گریز بود از جمله این کشته شدگان بود.

 

باری ، یادآوری خاطرات ان سال ها بهانه ای بود که در همین ابتدای سال یاد کرده باشم از فرزندان خلق ایران. آنانی که شیشۀ عمر رژیم پهلوی را به سنگ زدند و ابهت پوشالی آن را شکستند. سربدارانی چون بیژن جزنی و یارانش که هنوز تپه های اوین از خونشان رنگین است و نسیم هر بهار ، بوی عطرآگین یادشان را در شهر می پراکند.

نفسی بکشید و مست جانان شوید .....تا باد چنین باد.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه سوم فروردین 1387 و ساعت 13:13 |


Powered By
BLOGFA.COM