تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار

چشم شیشه ای

 

بیش از اینها ، آه آری

بیش از اینها می توان خاموش ماند

.......

می توان بر جای باقی ماند

در کنار پرده ، اما کور ، اما  َکر

 

دو مطلب قلمی شده است از دو عزیز که در ردای مستوفیگری و از سر نصیحت پیامی رسانده اند به اینکه نکند در میان غائله موجود ، (واژه ها زیر قلم شکسته شود) و یا (کاغذ از درد به خود بپیچد) والخ ......

منطقاً حرف حرف مقبولی است و باور من این است که این دوستان از سر دلسوزی و مهر،دست به نگارش این مقالات زده اند..... اما سئوالی دارم که امیدوارم با دقت در آن و بدور از لفاظی های قلم و جمله پردازی های ادیبانه (از آن دست که افتد و دانی)، به جوابی مفتخرم فرمایند.

" فرض کنید دزدی شبانه به خانه شما وارد شده و با شنیع ترین تهدیدات قصد سرقت و تعرض دارد. در آن حالت شما را چه می شود؟ آیا به جای مقابله و یا حداقل بیدار کردن اهل خانه ، به پستو می خزید و کوشش مینمایید همانطوریکه نوشته اید ( از کنارش با لبخند عبور کنید) ؟ آیا در مقابل این صحنه حقیقی ، به رویا پناه می برید و دردتان را به الفاظ عاشقانه حوالت می دهید؟...... و برفرض که چنین کاری هم کردید و چشم بر هم نهادید آیا به همسایگانی که فردا منزلشان توسط همین سارق مورد دستبرد قرار خواهد گرفت عملاً خیانت نکرده اید؟ "

 

بحث محفل داراب زند و لزوم برخورد با آن از جنس چنین مقوله ای است..... اینجا نه حرف عشق و عاطفه است و نه حتی نفرت...... بلکه فریادی است بر آنانی که پشت دیوار این منزل خوابشان برده و غافلند از ماجرای درون.

بنده برای اینکه چشم و گوش رفقای عزیز را بر واقعیت های این محفل گشاده نمایم و برای اینکه تصور شان نشود که موضوع به همین سادگی است که می پندارند و شخصی مثل دکتر زرافشان را در قاعده ای نبینند که مثلاً می خواسته این خط و خطر را در اندازه یک برخورد قلمی کوتاه نماید ، اجباراً موضوع را اندکی عمیق تر به قلم می آورم تا بدانند بقول آن نویسنده محترم ( ....... در این روزگار غریب که بچه های ما بدنبال شکنجه با بدن خونین و آش و لاش از این سلول به آن سلول پرت می شوند) چه الزامی فراهم آمد که قفل مغفول این محفل رمزگشایی شود و چرا اساساً نمی شد عاشقانه و قلندر وار از کنار چنین مسئله ای عبور کرد و گذشت.

(بازخوانی پرونده یک محفل)

 

اصولاً نخستین دغدغه هر حکومتی با هر شکل محتوایی که داشته باشد این است که بتواند ضمن حفظ قدرت به یک تمرکز سیاسی دست یابد. تمرکز سیاسی لازمه حکومت کردن است و وسیله ای است که با کمک آن می توان نظم اجتماعی و مناسبات میان بازیگران اجتماعی را سامان داد.

شخمی که رژیم در دهه 60 به مزرعه چپ در ایران زد و کشتاری که به راه انداخت هم براساس همین (دغدغه) بود...... در آن سالها ، نیروی چپ در ایران قوی ترین سازمان انقلابی معارض رژیم محسوب می شد که همواره بر سر رسالت تاریخی خویش که همانا مقابله با استبداد بود پایمردی می کرد ...... این کشتار که در تاریخ رهایی خلق های جهان به نقطه عطفی بدل شد و طی آن هزاران هزار فدایی خلق بصورت جمعی و یا فردی به جوجه های اعدام و طناب های دار سپرده شدند برای رژیم فراغتی حاصل آورد تا تصورش رود به اینکه توانسته فلسفه مارکسیسم را برای قرنهای متمادی در این ملک منکوب و برای همیشه این مزرعه دایر را بایر نماید.

حوادث سالهای دهه 70 و سرگرمی دستگاه امنیتی رژیم در بازی با جناح های چپ و راست داخل نظام که گاهی عصای زیر بغل این شد و گاه چماق و باتوم آن ، هرگز امکان نداد تا حکومت تعمقی نماید و ببیند که چگونه ریشه های نیم سوخته مزرعه ، دوباره جانی گرفته و رفته رفته برگ و بری یافته اند.

اولین شکوفه های این باغستان ، در جریان تظاهرات روز دانشجو در سال 1384 به گل نشست و رژیم را متوجه کرد که در چه خواب غفلتی فرو افتاده است..... در واقع تو گویی هیچ چیز عوض نشده بود بلکه این بار تعداد بیشتری از جوانان در قامت طیف چپ پای در عرصه مبارزه گذاشته بودند.

شاید فکر کنید طبیعی آن بود که رژیم در آن شرایط باز هم به دستگیری و کشت و کشتار روی می آورد و یکبار دیگر حوادث دهه 60 را تکرار می کرد. اما در جواب باید گفت که شرایط آن روز ، این امکان را به دو علت میسور نمی ساخت. اول آنکه کارنامه حقوق بشری جمهوری اسلامی در طی 20 سالی که از حوادث دهه 60 میگذشت آنقدر سیاه و غیر قابل دفاع شده بود که دیگر امکان دست زدن به کشتار جدید را تفضیل نمی داد. دوم انکه حالا همین دستگاه امنیتی هم، تجاربی آموخته بود که با تأسی به آن می توانست بدون پرداخت هزینه های سنگین ، به همان نتیجه دلخواه (بخوان سرکوب) دست یابد.... در آن زمان تجربه برپایی قتلهای محفلی و قتلهای زنجیره ای و حوادثی چون (محفل سعید عسکر و .....) نشان میداد که این دستگاه بخوبی می تواند با پنبه هم سر ببرد.....

از نظر تحلیل گران دستگاه امنیت ، یکی از این روش ها که می توانست به فروپاشی طیف چپ در ایران کمک نماید ، روش محفل سازی و موازی کاری بود. چرا که با این ترتیب می شد این جریان را آنقدر شاخه شاخه نمود و آنقدر گرفتار بحث های مکتبی و فرادستی کرد تا در زمینه عمل و پراتیک زمین گیر شده و طی این روند هدف اصلی اش مفقود گردد. هم چنین می شد در این شرایط ضمن اعمال کنترل بر محافل مذکور ، سر رشته امور جریان چپ ایران را از دست آدمهای استخواندار و معتقد به اصول خارج نمود..... دو فرضی که انجامش نیاز به خشونت ظاهری و تیر و تفنگ نداشت.

تشکیل محفل سلام دمکرات ، براساس چنین فرضی شکل گرفت. می پرسید چگونه؟ توضیح می دهم :

1-    اولاً سرمایه گذاری روی آدم ابن الوقت و معتادی مثل داراب زند برای دستگاه امنیتی هزینه چندانی نداشت و بنابه وقاحتی که در ایشان سراغ بود ، دستگاه می توانست از وجودش به هر شکلی که لازم میدید استفاده کند.

2-    از طرفی ایشان شرمنده دستگاه امنیتی بود!!.... علتش هم آن بود که در سال 1384 و در حالیکه ایشان سه سال حبس قطعی داشت و در زندان با فلاکتی که مشروح اش را نوشته ام زندگی می کرد، یک روز ناغافل از بند 350 به بند 209 اطلاعات احضار شد و بعد از چند ساعتی که بازگشت و در حالیکه از شادی در پوست خود نمی گنجید پیام آورد که به زودی آزاد خواهد شد!!....

هیچکس در آن لحظه نتوانست علت این لطف برادران وزارت اطلاعات نسبت به او را درک کند.

3-    درست از فردای چنین واقعه ای بود که ایشان خواب نما شد و اظهار نمود که منبعد دیگر سلطنت طلب نیست بلکه یک نیروی علاقمند به چپ شده است!!!

4-    وی بمحض خروج از زندان آنهم به مفهومی که توضیح دادم ابتداً سعی کرد در وبلاگی بنام سلام دمکرات (که معنای خود را همراه داشت) به کار خبررسانی حقوق بشری بپردازد، در این شرایط با نسخه برداری از فعالیت و نوشته های دیگران، چنین وانمود می کرد که زخمه ای به مسایل چپ داشته و می خواهد با خبررسانی موجد تکثر این قبیل افکار گردد. خب طبیعی بود که تا اینجا نمی شد حدس و گمان خلافی را مطرح کرد و اکثر رفقا با اغماض گذشتۀ ایشان و گاهی حتی در کمال بی پروایی به کمک ایشان رخ نمودند.

5-    هنوز چند ماهی از تولد این نوزاد سر راهی نگذشته بود که یکباره امکانات فنی سایت سلام دمکرات گسترده شد و به ابزاری آراسته گردید که تأمین آن برای هر فعال اینترنتی به سادگی امکان پذیر نبود.

این زمان درست مواجه با شرایط ویژه ای بود...... تعدادی از آدمهای بیکاره و بدون شناسنامه در زیر چتر حمایت وزارت اطلاعات به خارج از کشور کوچیده و در نمایش مسخره ای بنام ( چپ ستیزی) پایشان به رسانه های گروهی خارج از کشور باز شده بود و کار به آنجا رسید که این افراد باصطلاح ضد رژیم ، جز فحاشی به چپ ، هیچ وظیفه دیگری را برخود فرض نمی دیدند.

6-    طبیعی بود که بعلت فقدان امکانات فنی و علاقه ای که داراب زند در نشر نظرات جماعت چپ از خود نشان می داد. تعدادی از فعالان و دانشجویان طیف چپ در این خیمه رسوب کردند و خیالشان – و خیالمان- رفت که هر سرابی چشمه است. واقع اینکه ما در آن غائله، نگاهمان به دشمن بیرونی بود و از موشی که در انبانمان افتاده بود غافل مانده بودیم.

7-    از شما می خواهم یکبار دیگر شرایط آن روز را در ذهن خود مرور نمائید..... حکومت با اعزام تعدادی از عروسک های خود به خارج از کشور بی محابا دست به کار نشر اکاذیب نسبت به مردان حادثه ( از قبیل دکتر زرافشان ) و سرکوب و بی آبرو کردن جماعت چپ زده  بود و از طرف دیگر با گسترش امکانات سایت سلام دمکرات سعی می نمود جوانان مخالف را در یک محفل دسته بندی و کنترل نماید. نکته ای که واجب است در اینجا بعرض برسانم این است که شاید تنها کسی که موضوع وابستگی سایت سلام دمکرات به حکومت را از همان ابتدا ادراک کرد شخص دکتر زرافشان بود که هرگز به این بازی نیامد. اما متاسفانه هرگز هم کلامی به زبان نیاورد که دیگران از این دام بر حذر شوند...... دکتر همیشه به صیقل دادن کلمات و تراش جملاتی که بر زبان می آورد عادت دارد.....بهرحال ، نیامدن دکتر زرافشان به این دام که وزارت اطلاعات زیر نام سلام دمکرات گسترده بود موجد تیز شدن لبه چاقوی دنائت شد...... حالا دیگر کسانی که سعی می کردند کلامی از ایشان بنویسند تا دلیل راه گم نشود ، بنوعی غیر محسوس دچار سانسور می شدند.

8-    ببینید، سایت سلام دمکرات علیرغم فعالیتی که میکرد هنوز از جنبه نظری در پایه و جایگاهی نبود که بتواند با مطالبش با شخصی مانند دکتر زرافشان درافتد. شاید برای همین هم بود که دستگاه امنیت مجبور شد دست به اقدامات دیگری بزند..... اول آنکه زمینه برخوردهای نظری و ابتر را در این سایت گسترش داد تا شاید با این ترفند ، پوست موزی را زیر پای دکتر زرافشان برای ورود به این مقولات دراندازد. از طرفی سعی نمود در برابر تاکتیک مبارزاتی دکتر زرافشان که مبتنی بر گسترده کردن جنبش اجتماعی و تبدیل آن به یک جنبش توده ای فراگیر بود، بحث طبقاتی کردن مبارزه در درون جنبش که نه شرایط اش فراهم بود و نه از نظر منطق مبارزاتی جای بحث اش فراهم آمده بود را علم کند.

باری..... داراب زند مأمور شد زیر تابلوی سلام دمکرات ، تابلو تفرقه انگیزی را بنام (جنبش جعلی کارگری) بکوبد تا خط فاصله ای در میان قبیله چپ افتد.....

این خط نفاق وقتی علنی شد ، تعداد زیادی از فعالان چپ متوجه غفلت خود شدند و از بازی ای که خورده بودند نالیدند، اما وقاحت داراب زند و بازی گردانی که او را چون عروسکی مصلوب به صحنه آورده بود به همین جا ختم نشد.

بلافاصله یکی دو محفل باسمه ای که از سالها قبل در خارج از کشور و در آب نمک حوصله جمهوری اسلامی خیسانده شده بودند به میدان کشانده شدند تا با اعوجاج و اباطیلی که در سایت سلام دمکرات انتشار می دادند موجب تحکیم این خط نفاق گردند. از طرفی وجوهی از آنطرف آبها و از طریق سرویس خارجی دستگاه امنیت و زیر پوشش کمکهای فلان حزب و گروه به داراب زند رسید تا ضمن تصویر سازی یک کار سازمانی و مثلاً حزبی ، ادامه نقشه آن میسور و صرف مقدرات این انشعاب سازی شود. جالب تر اینکه داراب زند که ذاتاً فرد لاشخوری بود که مکه و مدینه و زلیخا و سکینه نمی شناخت، از این مبالغ هم نگذشت و خیالش رفت که حساب و کتابی در کار نخواهد بود. اشکال او و امثال او این است که همیشه در حال تجارت اند، حالا چه تفاوتی می کرد که زمینه این تجارت مثلاً سیاست شده بود...... بهرحال، بعد از اینکه دستگاه از او صورت هزینه خواست. داراب زند و همسرش با مقداری از این وجوه به سوی دو مقصد روانه شدند. داراب زند سراغ سندیکای شرکت واحد رفت تا با اهدای مبلغی پیشکش ، مورد مصرفی بیابد و همسرش نیز به سراغ خانواده تعدادی از زندانیان رجایی شهر رفت تا شاید بتواند دهان این اسیران را نسبت به گذشته داراب زند مغفول نماید...... طرفه آنکه، اعضای سندیکا به اشاره اسانلو که از همان زندان اخمی نشان داد ، داراب زند را راندند و خانواده زندانیان رجائی شهر نیز به نوع دیگری ابراز انزجار نمودند که (شرحش بماند برای بعد)......

 

9-وقتی خبر این مسایل در بین دانشجویان چپ کارگری تابلو شد و ایشان متوجه مسایل پشت پرده محفل سلام دمکرات شدند، چنان که انتظار می رفت طی اعلامیه ای برائت خود را صریحاً و شدیداً از این دخمه اعلام نمودند که در سایت های مختلف انتشار یافت.

 

10- این ها مواردی است که درباره سر شاخه این محفل (داراب زند) قبلاً گفته و مجدداً تکرار کردم. اما ببینید در درون این محفل چه گذشت....از پی پشتیبانی مالی و اطلاعاتی که به وسیلۀ دستگاه امنیتی به محفل داراب زند داده شد، ایشان توانست یکی  دو پامنقلی نیز برای پر کردن صفحات سایت خود در اختیار بگیرد. برای اینکه با گذشتۀ این عوامل آشنا شوید بنده به اختصار مطالبی را به عرض می رسانم:

11- یکی از این دو جوان، هنوز که هنوز است خود را عضو جبهه مشارکت می دانند و گاهی از طریق همین جبهه به مصاحبه دعوت می شود تا بلکه از قلم روزگار نیفتد. شما بدیختی جریان چپ را در همین جا ببینید. ببینید که علفهای هرز جریان چپ از زیر چه تخمه هایی سر بر آورده اند و ریشه شان به کجا وصل است. این شخص نه هنوز انتقاد از گذشته کرده است و نه حاضر است موقعیت موجود را بپذیرد. گویی آونگی شده است بین افکار لیبرال و نوعی چپ نمایی باسمه ای که دائماً در نوسان است و نمی داند که از دل اینگونه آمد و شدهای وامانده، نخواهد توانست به واقعیت وجودی اش برسد.

12- اما داستان نفر دوم شیرینی بیشتری دارد. وی که عضو سابق شورای مرکزی انجمن اسلامی شریف بود ، در زمانی که غائله دفن شهدا در صحن دانشگاه مذکور مطرح شد. ایشان که این روزها ، کاتولیک تر از پاپ و مارکسیست تر از مارکس شده اند در یک (کنش انقلابی)!!! نه تنها با این اقدام تحمیلی بسیج دانشگاه موافقت کرد بلکه در مقابل اعتراض نیروی چپ دانشگاه فریاد کرد و گفت : ( اگر لازم باشد خودم توی قبر می خوابم تا اول مرا خاک نمایند)!!!!..... بله رفقای عزیز ، خوب دقت کنید و ببینید که ما با چه موجوداتی مواجه هستیم و اگر برخوردی هم می شود سر در پی افشای ماهیت چه عناصری دارد. جالب تر اینکه پس از اعتراض حدود 1200 نفر از دانشجویان همان دانشگاه که در پی این بی پرنسیبی نماینده شان حادث شد (22 اسفند 1384) و دانشجویان مجبور شدند برای رساندن صدای اعتراض خود به گوش مسئولین دانشگاه ، شیشه های دفتر دکتر سهراب پور را بشکنند، همین شخصی که امروز سینه چاک کارگران و قافلۀ چپ شده است، در آن روز نه تنها از کنار این دانشجویان فرار کرد بلکه در یک اقدام بسیار نا پسند تر ، به نزد مسئولین دانشگاه رفت و با تضرع از چند نفر از رفقایی که پیشقراول این اعتراض بودند شکایت کرد و آنها را (گردن کلفت هایی) خواند که نمی گذارند او دانشجویان را ساکت کند.....درست بعد از این اتفاق بود که آن داستان احضار دانشجویان به کمیتۀ انضباطی پیش آمد و طی آن چهار دانشجوی چپ را اخراج کردند. ( قلی زاده- میترا یوسفی- شروین- آرمان امیری) که قصه ای خواندنی تر دارد.....

 

آری ، این شخص با چنین ماهیتی به محفل سلام دمکرات پذیرفته شد و رسالت رهایی طبقۀ کارگر و خیال پر گشودن حضرت ققنوس را به باور داراب زند حقنه کرد. کسی که دانشجویان امروزه به لحنی مسخره و افتضاح آمیز او را (رفیق !! ) می خوانند تا متوجه شود که کجای کارش می لنگد.

 

خب، اجازه بدهید برگردم بر سر مقال و از ان دو دوست نصیحت کننده سئوالی کنم و بپرسم: عزیزانم، حالا شما می گویید با سارقانی از این دست که در جلوی چشمانم به شب روی پرداخته اند چه باید بکنم؟ آیا باید بنشینم و از صفا و صمیمیت چنان سخن بگویم که به قول شما (کاغذ به هم نپیچد) ؟...... که ( واژه ها زیر قلم نشکند)؟ .....

آیا خود شما توان چنین کاری را دارید و می توانید با کسی که برای زخمه زدن به حریمت پای گذاشته عاشقانه !!!! دلبرانه!!! بحث و فحص نمایی؟

پس می بینید تکلیف همین است که انجام می شود. صحبت دل بنده و شما که نیست ، صحبت قداست و پاسداری از خون ان همه جوانی است که یا به دشنه حکومت خونشان بر زمین این ملک ریخته شد و یا با پنبۀ این دو کاره ها سرشان بریده شد......

باری ، گفتنی ها زیاد است. فقط نگران حوصلۀ شما هستم.

 

پینوشت: شعر از فروغ است یا نام عروسک کوکی.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 18:15 |

تراژدی بزرگ و کمدی فلاکت بار داراب زند

 

استبعادی نیست که شما باورتان شود ، یعنی اصراری هم ندارم ، اما همین قدر بدانید که هرگز راضی نبودم که این نطر بوق (داراب زند را می گویم) به چنین فضاحتی که امروز گریبانش را گرفته بیفتد.

از طرفی چاره دیگری هم کارساز نبود. این کرگدن هروئینی و ققنوس خمار ، شاخ روی پوزه اش را خیلی از قفس اش بیرون آورده بود (تا کی باید گفت پای از گلیم فراتر والخ....) ، لذا واجب آمد که آدم یک لاقبایی مثل صاحب این قلم ، آئینه ای به قاعده هیبت ناراست این حضرت و جلوی چشمان قی زده اش بگیرد تا گمانش نبرد که این بیشه خالی مانده است.

باری ، ساعتی پیش دوباره دیدم که این بیچاره ، زوری زده ، هن و هنی کرده ، خود را شکفته و شکافته تا بلکه پس از سه روز تلاش (آنطور که خودش نوشته) مثلاً اباطیلی درآورد زیر عنوان (فرافکنی پوستینه پوش) و با هزاران زحمت و طرح آدرس های عوضی ، باز خلطی نماید در این مبحث ، تا شاید آن حفره گشادی که در مورد شخصیت پینکی اش بارز شده را با خاک مذمت و دورغپردازی پر کند..... اما ای عبث ، که تمت مطلبش تفسیر ساده ای شده است از مضمون این ابیات:

هنگام سخن همی کند فکر

شاید سخنی بیاورد بکر

اما به دو چیز مبتلاء است

اسهال سخن ، بیوست فکر

 

البته بنده هنوز در نیافته ام که قصد ایشان از این همه فرافکنی و چاله به چاه شدن ها چیست و چرا حرف و کلام را اینقدر می پیچاند و به اصطلاح به نعل و به طاق می کوبد ،......

همۀ داستان این بود که از ایشان چند پرسش صریح و روشن دربارۀ گذشته اش شد که باید به همین صراحت و روشنی آنرا پاسخ میگفت ، این که دیگر به قیقاج رفتن و از این شاخه به آن شاخه پریدن نیاز نداشت. به تاریخ 150 ساله و دنیای ماوراء و دیالتیک تاریخی نیاز و رجوعش نبود.

رفقا می خواهند بدانند آن مدعی که یک شبه ، هوس ققنوس شدن به سرش زد و خود را عالم و واضع آسمان تفکرات چپ معرفی کرد سر در چه آخوری دارد؟ اوراق شناسایی اش کجاست؟ که بوده ؟ چه فعالیتی داشته؟ چه نداشته..... آیا جواب دادن به این ها نیاز به خواندن تاریخ 150 ساله دارد؟ نیاز به صغری و کبری چیدن دارد؟ بالاخره رفقا حق دارند که بدانند ماهیت این ( ققنوس رژمنده!! ) به کجاست یا نه؟ و چرا وقتی چنین پرسش روشن و معلومی را از وی کردند یکباره با فریاد ( والومپنا) !! مواجه شدند؟

بهر حال ، از آنجائیکه ممکن است آقای داراب زند بر اثر استعمال مکیفات و معاجین و تراکیب روان گردان اصلاً یادشان رفته باشد که سئوالی هم بی جواب مانده و برای اینکه یکبار دیگر محل دعوا را بارز نموده باشم لزوماً همان سئوالات را به ایجاز و اختصار تکرار می نمایم. (البته خوانندگان گرامی می توانند مطول و مفصل همین سئوالات را در همین وبلاگ و زیر عناوین ققنوس خاکستر نشین 1و2 مطالعه فرمایند).

 

1-   از ایشان پرسیده بودم: آیا این آقای داراب زند همان شخصی نیست که در زندان به (ساقی) معروف بود؟

2-    پرسیده بودم: آیا زندانیانی چون زیدان ، عباس جهانی ، محمد سایق ، فتح الله حسن خواه ، محسن پایمردی ، رضا دوست طالب ، و دهها زندانی دیگر بوسیله ایشان در دام اعتیاد افتادند یا خیر ؟

3-    آیا ایشان همان کسی نیست که وی را بعلت اعتیاد و فروش مواد مخدر و آبروریزی در بند سیاسی ، از اطاق 6 بند 350 زندان اوین بیرون انداختند و او مجبور شد شب را در راهرو زندان در عین مستی و لایعقلی به صبح برساند یا خیر ؟

4-   آیا ایشان همان کسی نیست که همسرش را در یکی از روز های ملاقات ، بعلت جاسازی مواد مخدر در بدنش به اطاق بازرسی کشاندند تا آن مامور نانجیب زندان ، با دستکش مبادرت به کندو کاو و کشف و ضبط (!!) مواد مخدر که همراه او بود کند و یا اینکه اصلاً عیالش آن مواد را برای او نیاورده بود بلکه برای کس دیگری بود؟..... فکر می کنم سئوال روشنی است؟!

5-   آیا ایشان همان فرد معلوم الحال معتادی نیست که روزی مامور زندان در باره اش گفت : اگر کمر داراب زند را فشار بدهی دو کیلو مرفین از فلان جایش بیرون می زند یا خیر؟

6-   آیا ایشان همان موجودی نیست که تا سال 1383 خود را به ریش جبهه دمکراتیک آقای مهندس طبرزدی بست که از آن جمع هم بعلت همین آلودگی و نیز سرقت 20 میلیون تومان اخراج شد ؟

و دهها سئوال دیگر که مطرح شد.

 

بنابراین ملاحظه می فرمایند که آقای داراب زند بجای شفاف سازی و چهره گشایی خود ، مزورانه مغلطه میکند. از این چاله به آن چاه می خزند تا از جواب دادن طفره برود. و اگر کسی هم خواست به تغار ماست این ققنوس انگشتی بزند و برای این سئوالات در خواست جوابی کند فوراً متهم به (لومپنیسم) شده و دورش گرد و غباری به راه می اندازد تا حقیقت هم چنان مستور و منکوب بماند. حال آنکه اهالی قبیله چپ آنقدر از این شامورتی بازی ها و چادر به سر کردن های  امثال داراب زند در این سالها دیده و شنیده اند که دیری است فاصله حقیقت و دروغ بر ایشان روشن شده و معنی این قبیل قایم باشک ها را بخوبی درک می کنند.

اما...... از طرفی چون عادت ندارم مطالبی از آن دست که داراب زند در همین افاضات اخیر خود نوشته را بی جواب بگذارم ، بقدر حوصله خوانندگان عزیز به بعضی از آنها اشارتی می نمایم که عاقلان را اشارتی کافی است.

1- در مورد اینکه مرقوم فرموده اید (زندگی پنجاه ساله بنده کوچکترین نقطه تاریک و مبهمی ندارد)....

باید بگویم: بنده از کودکی های شما و بلاهایی که احیاناً برسرتان آورده اند بی اطلاعم. این را باید از همبازی هایتان پرسید . ولی درمورد سنوات اخیر شما مدعی ام که کاملاً درست می گویید. همه چیز روشن است. نمونۀ آن همین سئوالاتی است که در برابرتان مطرح شده و نشانگر شخصیت امروزی شماست!! سئوالاتی که از جواب دادن به آن مرتباً طفره می روید.

2- قصۀ مربوط به تائیدتان توسط بنده که انرا با افتخار و حروف درشت سند حقانیت خود فرض کرده اید هم گفتنی هایی دارد که می توانید آنرا در همین وبلاگ و با عنوان (همان دم خروس کافیست) مطالعه فرمایید. متاسفانه شما آنقدر متوهم و گیج زده هستید که به قول معروف هویج را خورده اید ، اما متوجه چماق سرسوخته ای که مصرف اش کرده اید نیستید!!! پیشنهاد می کنم یکبار دیگر آن مطلب را بخوانید تا مفهوم ( لومپن) کاملاً برایتان روشن شود.

3- در مورد اینکه با یاد آوری قصه (شاه و گدا) و اینکه خود را بچه پول داری خوانده اید که از کودکی در رفاه زندگی می کرده است ، باید گفت این قصه ها به حل مشکل کمکی که نمی کند هیچ ، بلکه خود موجد سئوالات جدیدتری هم می شود. مثلاً اینکه باید پرسید : اولاً حالا چه اتفاقی افتاده که با این مکنت و جدا از طبقه موروثی خود به پوستین چپ آمدی؟ غرض و مرض شما چه بود؟ کدام انگیزه باعث شد که بعد از عمری عیاشی و سلطنت طلبی ، در همین یکی دو سال اخیر به مسائل چپ علاقمند شدی؟ اصلاً می خواهی چند فاکت و کد بیاورم تا به شما ثابت نمایم عوامی مثل سرکار که هم بچه پولدار بوده و هم معتاد ، نمی تواند مدافع کارگر جماعت شود.

چند مدرک و سند می خواهی نشان دهم که شما را عارضۀ دیگری است؟

از طرفی مرا سئوالی است..... آیا شما به لحاظ همین مکنت نبود که در زندان رجایی شهر و اوین (ساقی) شدید و به فکر ایجاد شبکۀ مواد مخدر در زندان و یا به قول خودتان تجارت آزاد!! افتادید تا پولدارتر شوید؟

 

نه اخوی اینطور ها هم که عر و تیز می کنی و سم بر زمین می کوبی نیست. در واقع این مکنت شما از خطی سرچشمه می گیرد که یک سرآن به خارج از ایران وصل است. می خواهید واضح تر توضیح دهم؟ پس با اجازه:

این خط دلاری از کانادا و انگلیس و آمریکا دراز شده و به صرافی در تهران (آقای فرزادی) وصل می شد و از آنجا امتداد می یافت تا حسابی که به نام مادر شما در یکی از بانک های شمال کشور مفتوح بود.

 همین قدر بگویم که جنابعالی حدود یک ماه قبل وقتی دیدید بنده در مقالاتم اشاره ای کردم به افشای این خط ، زحمت کشیده و در یک عمل انفعالی به شمال رفته و آن حساب را مسدود و فکر کردید که با این ترتیب مسئله کور خواهد شد..... اما غافل اید که مشخصات واریز کنندگان و مبالغ آنرا احدی از عوامل محفل شما که گویا ارث و میراثی طلب کرده بود برای من ارسال کرد که در همان زمان موضوع اش را با شما در میان گذاشتم و برای همین هم یکباره (لومپن) شده و پرده ها را کنار زدم!!.حالا هم زیاد نگران وزارت اطلاعات و اینکه ( می خواهند برای من پاپوش درست کنند) نباشید. اولاً وزارت اطلاعات برای شما خودی است و کاری با شما ندارد. دوماً این حضرات مسلماً از این جریانات خبر دارند ولی از انجائیکه به پوستین چپ خزیده و در کار نفاق و تفرقه هستید بسیار هم راضی اند. مگر شناسایی و دستگیری دانشجویان چپ که شما را قبول نداشتند و بقول خودتان اجازه پرواز به این ققنوس منگی را نمی دادند کار شما نبود تا بلکه با این ترفند هم قیصریه را به آتش بکشید و هم بال های خود را بگشایید.

بهرحال بنده ترجیح می دهم تمامت این بخش را به طور مفصل و با اسم و آدرس کامل و اسناد پیوست آن برای خودتان بفرستم تا آنقدر آن سر بی صاحب را در دود و دم نکرده و بدانید که در وجود امثال بنده هنوز آنقدر حوصله باقی مانده تا بنشیند و به بازی کودکانه و مسخره شما بخندد.

 

4- در تلویحی نزدیک به تصریح نوشته اید : (یکی از اتهاماتی که در آخرین بازداشت هایم به من وارد آوردند....)

بنده همین جا حرف دارم...... از کدام بازداشت ها سخن می گویید. کدام سال. در کدام مکان. همراه با چه کسی بودید. چه کسی را از این دوران زندان به خاطر دارید.

پس می بینید لومپن چه کسی است؟

غرض اینکه تنها و تنها بازداشت شما به سال 83 باز می گردد که سربند سرقت از جبهه دمکراتیک ، خود را به جلوی دفتر سازمان ملل در تهران رساندید و عروتیزی کردی تا شاید با فریاد ( عسس مرا بگیر) به زندان درآیی و از آن مخمصه بگریزی. اگر اسم این کار مبارزه و آن یک و نیم سالی که با فضاحت طی شد (بازداشت های مکرر) است که فبها . ولی اگر نیست بالا غیرتاً فکر نکنید که دینای سیاست بازار مسگری است.

5- شاهکار مطلب شما در واقع چادری است که به سر کرده و مدعی شده اید که تاکنون نه اسم تریاک و کراک و آن (کوفت و زهرماری!! ) را شنیده اید و نه اصلاً معتاد بوده اید!!.

بنده در این باره حرف دیگری ندارم. اصلاً می گویم شما درست می گویید. آنقدر معصوم و چشم و دل پاک هستید که نه می دانید تریاک چیست و نه هروئین. نه معتاد هستید و نه فروشنده مواد مخدر..... ولی پیشنهادی را که قبلاً مطرح کرده بودم دوباره مطرح می نمایم ، که پس چرا زحمت نمی کشید و همراه بنده به آزمایشگاه مواد مخدر نمی آیید تا هم خیال خود ، هم ما و هم بقیه را راحت کنیم؟ اینکه دیگر شاخ و آخ نمی خواهد. می خواهد؟

 

بنابراین ، بنده از داراب زندی که مکانش (یک دخمه) ، پهلوان اساطیری اش (ققنوس خاکسترنشین) ، هنرش ( رونویسی حرف های دیگران) ، سوغاتش ( مواد مخدر) ، حرف حسابش (نفاق) ، شعار ایدئولوژیک اش (کوچۀ بن بست) ، است انتظار هر خیانتی را کمال عقل می دانم و غیر از آنرا نهایت بی عقلی......

 

از اینکه مطلب امروز مطول شد پوزش می طلبم.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 16:39 |
 

(شگرد تازه ای از بیتا داراب زند) !!

 

راه درازی در پیش نبود ، غمض و رمزی هم نمی خواست تا بشود حدس زد سرنوشت بینا داراب زند به همین والزاریاتی می رسد که امروز رسیده است.

سربند همان روزی که از سر جهالت و خیره سری کوس هل من مزید زد و در آن خرگاه دوده زده (شلام دمکرات !! ) گمانش رفت که این بیشه خالی و بی سرو صاحب مانده ، چندانکه کسی چون او نیز خواهد توانست ضمن حرکت بر روی شکاف ها ، وهمی در اندازد و پَسَله دودوزه بازیهای فرقه گرایانه ، نفوذی در صداقت جوانان نماید . آری ، از همان روز هم می شد امروزش را رصد کرد و بر فضاحتی که خود آفرید گارش بود افسوس خورد.

خب، بینا داراب زند امروز چه شد؟ آن ققنوس کجا رفت ؟ در کدام نقطه؟.... جز آنکه مشروح اش را می توان در این بیت خلاصه کرد که :

نه پایی که با آن تواند گریخت

نه دستی به شانه که بر سر زند

به هر حال ، این روزگار امروز اوست، که ای کاش از وقوع اش عبرت می گرفت و دیگر چنان که دیدیم – لخت و عور-  پای در این عرصات و میدان شمشیر بازی (!!) نمی گذاشت. و کلام بوفضل بیهقی را آویز گوش می نمود که قرن ها پیش من باب اینگونه آدم های دو کاره فرمود: آن را خانه نئین است ، بازی نه این است.

 

متاسفانه آن دود و دم لا مذهب  (!!) و آن توهم غلیظ ، داراب زند را فرصت نداد تا لیوان خالی و زنگار گرفتۀ سابقه و گذشته اش را با ( بادیۀ شیر و عسل) یک آدم مبارز اشتباه فرض نکند و در چنین هپروتی ، جغد وجود اش را به خیال پرواز یک ققنوس به باور نیاورد ، تا قلم الکنی چون این قلم هم ناچار نشود به چند جملۀ مختصر، سکۀ مطلای وجودش را از اعتبار بیندازد و به قاعدۀ اینکه گفته اند (مرغ بی هنگام را سر می برند) از همین قلم ، خنجری برای بسمل کردن اش بسازد.

 

اما بشنوید که ایشان گویا هنوز به صرافت آنچه همگان به عنوان واقعیت دانسته اند نیفتاده و موال توهمات اش را به تاسی از (خشت اول گر نهد معمار کج......) باز هم روی همان خشت کج ، چینش می نماید بلکه به ثریای خیالی اش برساند...... غافل از اینکه نتیجۀ این عمل نیاز به رمل و اصطرلاب ندارد و آوار شدنش قطعی است.

برای نمونه،  به یکی از این تشبثات و شگرد های مسخره توجه فرمایید.

 

پس از فروافتادن طشت رسوایی های داراب زند که بر زمین صداقت فرود آمد وگوشه هایی از شخصیت آن مخمور را بارز کرد.ایشان در یک عمل منفعلانه همسرش را واداشت تا کفش و کلاه کرده و با مقداری از وجوهی که ظرف این یکی دو سال به نام کمک به خانواده زندانیان سیاسی و کارگران شرکت واحد  و...... از طرف خارجی دریافت نمود ، به منزل تعدادی از زندانیان رجائی شهرفرستاد تا شاید با این ریخت و پاش ها بتواند جلوی زبان کسانی که از سابقۀ اعتیاد طولانی و زشت کاری های وی در زندان مطلع هستند را بگیرد....... از جملۀ این خانواده ها ، باید اشاره کنم به خانواده ای که در کرج ساکن است و متاسفانه یکی از فرزندانش در رجائی شهر به وسیله همین ققنوس مفنگی آلوده به مواد مخدر گردید.

یکی از نزدیکان این خانواده برایم تعریف کرد و گفت: همسر بینا داراب زند ، این روزها درب خانۀ مذکور را رها نمی کند و سعی دارد به هر طریق ممکن از انتشار درد دل های این خانواده و رو نمایی پلشتی های داراب زند جلوگیری نماید...... همین فرد اضافه کرد: با آنکه همسر داراب زند به خوبی می داند که آن حفرۀ بزرگ را نمی توان با این ریخت و پاش ها پوشاند اما در عین حال سعی در (ستر حقیقت) داشته و طوری وانمود می نماید که گویی از رودررویی با این همه زشتی و پلیدی ، خود ، دچار وحشت شده است.!!

جای ذکر این نکته نیز ضروری است که مادر این زندانی یاد شده از سال ها قبل دچار بیماری و رنج است و نیاز به عمل جراحی دارد که متاسفانه ظرف سالیان گذشته نه تنها کمکی به وی نشد بلکه حتی در طول دو سال گذشته هر چه از داراب زند خواست که درد نامه اش را در سایت (شلام دمکرات !!) درج کند تا شاید صاحب کرمی شمعی در این راه روشن نماید ، اما این ققنوس مفنگی که پول های زیادی را بابت همین خانواده ها دریافت کرده بود از این کار طفره رفت. چرا که نمی خواست با طرح اسامی این گونه زندانیان که به دست او آلوده شده بودند خط و ربطی از گذشتۀ کثیف اش برملا شود...... از این باب مطالب، گفتنی های زیادی دارم که عرض خواهم کرد....

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 15:26 |
 

( داراب زند و عینک دودی)!!

 

 

می گویند در جریان آمار گیری نفوس ، مامور آمارگیر به خانه ای مراجعه و از صاحب خانه پرسید : آقا ، اسم شماچیست ؟... صاحب خانه جواب داد : عبدالقاسم علیقلی کربلایی حجت الله شیخ ......

مامور آمار گیر لبخندی زد و گفت: احسنت ، عربی هم که بلد هستی ، حالا لطفاً بگو ببینم اسم شما چیست؟

این حکایت ، درست  حکایت ققنوس مفنگی ( داراب زند) است... ما می پرسیم بابام جان آیا این شما نبودید که در زندان رجائی شهر و اوین به ( ساقی) مواد مخدر شهرت داشتید؟ این شما نبودید که تا همین دو سال پیش چنان سنگ سلطنت طلبان را به سینه می زدید که آقای رضا پهلوی برایتان ( سکه پهلوی) حواله کرد؟ آیا این شما نبودید که بیست میلیون تومان امانتی حزب دمکرات را گرفته و بنام جبهه دمکراتیک سگ خور کردید؟ آیا شما نبودید که همسرتان را واداشتید تا با جاسازی مواد مخدر و انتقاش به زندان ، موجبات آن رسوایی بزرگ را فراهم آوردید؟ و آیا این شما نبودید که...... الاآخر.

 

آنوقت ، این ققنوس وقیح ، به جای ارائه پاسخ به این همه بدیهیات ، لیت و لعل می نماید و در عین خال توریزم سعی می نماید با زدن سم خویش بر زمین ، گرد و غباری به راه انداخته و از زیر این همه سوال طفره رود و در یک فرار رو به جلو ، خزعبلاتی بنویسد که فقط می تواند دلخوشکنک خودش باشد. او در یادداشت سردبیر سایت به اصطلاح (شلام دمکرات) !! می نویسد: ( .....آنچه  فراموش کردم به ایشان بگویم و از نکتۀ اول مهم تر بود. این است که من در بیش از سه دهد فعالیت و چندین بار بازداشت موقت (!!) و محکومیت چند ساله به این نکته پی بردم ....).

آری ، به این می گویند عربی حرف زدن. به این می گویند شناسنامه جعلی ارائه کردن.... ایشان از کدام ( سه دهه فعالیت) سخن می گویند ؟ این فعالیت را چرا هیچکس به یاد ندارد؟ شاید منظور ایشان فعالیت در فروش مواد مخدر است؟ شاید ایشان آنقدر خراب هستند که هنوز نمی دانند فروش مواد مخدر به معنای فعالیت سیاسی نیست. !!

این تکلم عربی آنوقت جالب تر می شود که ایشان مدعی چندین بار بازداشت موقت شده ولی معلوم نمی کند که این بازداشت ها کی و کجا انجام شده است؟ آیا دستگیری در کرج به جرم فروش مواد مخدر آنهم به وسیله ماموران مبارزه با مواد مخدر نیروی انتظامی و انتقال وی به ( جزیره) برای ترک اعتیاد ، جزو فعالیت سیاسی است؟

ایشان آنقدر متوهم است و آنقدر در قبال سوالات مذکور گیج می زند که در قسمت دیگری از این (جعل نامه ) ، دروغ بزرگ تر و بارزتری را عنوان و می نویسد (..... بار آخری که در سال 83 مرا همرا با 26 نفر دیگر بازداشت کردند . از بند عمومی که همجوار با سلول انفرادی من بود شنیدم که.....) .

بنده از تمام زندانیان سیاسی که تا به حال پایشان به بازداشتگاه های اطلاعات رسیده سوال می کنم ، چه کسی به یاد دارد که مثلاً در بند 209 اطلاعات و۲۴۰ و یا 32۵، سلول انفرادی در جوار بند عمومی قرار داشته باشد؟ مگر جز این است که اطاق های عمومی معمولاً در طبقه اول و بقیۀ سلول های انفرادی در طبقات بالاتر قرار دارد....... بنابراین متوجه می شوید که ایشان در این باصطلاح (فرار رو به جلو) که صرفاً برای مغلطه و گم کردن اصل سوالات مطرح شده صورت می دهد چگونه با دروغ پردازی، نعل وارونه زده و سعی می کند بلکه با انشاء چنین موهوماتی ، جعل دیگری را بیافریند.

 

باری ، دربارۀ عملکرد این ققنوس دوکاره (بینا داراب زند) آنقدر مدرک و سند روی دستم مانده که فکر می کنم انتشار همۀ آن در یک مقالۀ مطول شما را دچار سردرد خواهد نمود و لذا ناچارم چنین تند و با عجله فقط گوشه هایی از آنرا افشا نمایم ، تا حداقل رفقای عزیز، از طرح همین مسائل مختصر، به وجود خطی که سعی در تفرق میان قبیلۀ چپ داشت پی برده و با دنبال کردن سوالات مطرح شده دریابند که اصولاً علت برپایی آن دخمه ( شلام دمکرات) !! و ربط آن با مواد مخدر و آلوده کردن جوانان و سازمانی که در پشت آن دخمۀ تاریک حکم تدارکات را داشت چه گذشته است.

 

متاسفانه گویا لازم است باز هم توجه شما را به دنباله این مطالب که در آینده درج خواهد شد جلب نمایم، بلکه معلوم شود که آن قورباغه ،از بالا رفتن کدام آب به هوس خوانده ابوعطا افتاده بود.

 

پینوشت: یادداشت سردبیر با نام (رفقا خوش آمدید) سایت شلام دمکرات !!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 12:30 |

 

همان دم خروس کافی است

 

وقتی شارلاتانیسم یقه آدم را جٌر می دهد ، حالتی پیدا میکند درست مثل همین حالتی که ققنوس خاکستر نشین (بینا داراب زند) امروز دچار آن شده است ..... وقتی در مورد گذشته وحال او سوالاتی مطرح می شود که هم شفاف است و هم متقن ، به جای پاسخگویی به آنچه مطرح شده ، به سراغ غدۀ سابق و درد لا علاج گذشتۀ خود که همان لومپنیزم و شالاتانیسم است می رود و مثلاً برای فرار از واقعیت ، نوشته ای را در می آورد که بنده در آبان ماه 1385 و (به سببی)  دربارۀ او نوشته ام و می خواهد با این ترفند بچه گانه از حدوث واقعیت فرار کند. اما فراموش می کند که بنده درست یک هفتۀ بعد ( شش مرداد 1385 ) و بعد از نوشتن مطلب مذکور و در چرایی آن ، مطلب دیگری را در همان وبلاگ و به شرح زیر آوردم . و در آن به صراحت و صداقت به خوانندگان خود توضیح دادم که چه علتی موجب آن نوشته شد. هرچند مراجعه به اصل مطلب نوشته شده خود گویای همه چیز است اما بنده هنوز متوجه نشده ام که کجای مسائلی که در ( ققنوس خاکستر نشین 1و2 ) آورده ام دروغ بوده است. آیا موضوع مواد مخدر جاسازی شده از همسر ایشان که در سالن ملاقات عمومی زندان اوین کشف شد دروغ است ؟  آیا کشف آن 120 خشاب قرص روانگردان که از او بدست آمد دروغ است؟ آیا خلندی که ایشان بنا به سرقت بر جبهه دمکراتیک آقای طبرزدی وارد آورد دروغ است؟ آیا رانده شدنش از جبهه مذکور دروغ است؟ آیا بیرون کردن او از اطاق شش زندان سیاسی و به علت آلودگی های مکرر و مطالبی که پیرامون آن در دو مقالۀ فوق الذکر نوشته ام دروغ است؟ آیا مسائلی که در باب ساقی بودن آقای داراب زند در زندان رجائی شهر نوشته ام دروغ است؟ آیا سخن آن ماموری که گفت ( اگر کمرش را فشار بدهی..........) دروغ است ؟ آخر این دم خروس که از کفر ابلیس هم بارز تر است را باید دروغ خواند؟

 

بهرحال سوالاتی که بنده مطرح کرده ام هنوز بی پاسخ مانده است چه بهتر که این ققنوس مفنگی گذشتۀ خود را یک بار دیگر مرور کند که صحت و حقیقت آن نه به دم خروس احتیاج دارد و نه و قسم حضرت عباس....

 

ضمناً در خصوص مطلب عنوان شدۀ ایشان هم توجۀ شما را جلب می نمایم به نوشته ای که در وبلاگ قبلی خود با آدرس (http://www.siyasi.blogfa.com/8509.aspx) آورده ام و آنرا عیناً در زیر درج می نمایم.

 

( پیامک)

در چند پست قبلی مطلبی آوردم در مورد یکی از دوستان با عنوان (بینای دانا ) و بقول رفقا پیزوری لای پالان او گذاشتم تا بلکه سببی شود برای گل اندود کردن برج و بارویی که آن قهرمان ملی (پریوش) !! قصد داشت از آن سوراخ رخنه ای نماید و با مصداق قرار دادن شخصیت این فرد ( که این روزها چپ می زند) به اساس ولایت چپ هجمه ای نماید..... از طرفی این نوشته خود باعث شد که ظرف هفتۀ گذشته چند ایمیل دربارۀ گذشتۀ آقای داراب زند به دستم برسد. آن هم از طرف رفقایی که به صداقتشان ایمان دارم. بهرحال گویا این قلم اندازی ما موجبات تنافر برخی از رفقا را فراهم آورده بطوری که حتی متهم به فراموشکاری شده ام.

همین قدر به این عزیزان عرض می نمایم آنچه که نوشته هم در گذار از آسیب بزرگتری است که آن جوانک قصد اقدام اش را داشت و اگر بر بعضی از حقایق موجود سرپوشی نهاده ام مرا نگرانی بزرگتری بود و به هر حال این (شر جزئی) را برای (خیر عام) بر خود هموار کرده ام. بدانید که متوجه حقایق ابرازی شما هستم. نگران نباشید.

 

ضمناً به تعدادی از نامه ها و ایمیل هایی که در همان زمان توسط برخی از رفقا و من باب شخصیت ایشان به دستم رسیده توجه فرمایید :

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 15:39 |
 

( پشت خرابۀ سلام دمکرات) !!!

 

بطوریکه در سایت ( سلام دمکرات) آمده است ، گویا پس از رو نمایی هویت واقعی سردبیر سایت مذکور که به ایجاز و به اختصار در دو مقاله ( ققنوس خاکسترنشین 1و2 ) آورد شد ، این محفل دچار لینیت مزاج گردید و از هم پاشید..... در واقع اصل هم بر همین است و هر جریان بی ریشه ای که لایه هایش به تیغ نقد شکافته و اسرارش هویدا گردد لاجرم سرنوشتی چنین محتوم خواهد یافت.

بهر حال از اینکه دو مقاله مذکور موجب گردید تا جوانان گول خورده که نادانسته پای در دام چنین محفلی نهاده بودند خود را رها و از بستگی به این دمل چرکین و عفونت زا تبری جویند راضی ام و بر اصرار خویش مبنی بر شفاف سازی هر چه بیشتر چنین محافلی ابرام دارم.

از طرفی شرط معرفت حکم میکند اینک که سر دسته مفنگی این جریان واخورده در تکاپوی گستردن دام و دارو دسته دیگری برآمده ، به دوستان و رفقای جوانم توجه دهم که بهوش باشند و نقداً پرس و جو نمایند از علت جدا سری گروه قبلی تا دریابند که پا در چه دامی می گذارند و کارشان به کجا خواهد کشید.

 

باری ، باز هم تکرار می کنم که هنوز طشت بسیاری از رسوایی های این باصطلاح سردبیر بر پشت بام باقی است که به مرور به پائین خواهم انداخت و مثلاً توضیح جامع و کاملی خواهم داد از چگونگی شکل گیری این خط مشکوک و اینکه از کجا آمد، چگونه آمد ، چطور از جبهه دمکرات منوچهر محمدی و آقای مهندس طبرزدی رانده شد. چطور در زندان عامل پخش مواد مخدر گردید ، بطوریکه تنها در یک بازرسی حدود 120 خشاب قرص روانگردان از او کشف و ضبط شد. چه شد که در شب فوت اکبر محمدی ، آن مرحوم بر این ققنوس آنقدر خروشید و از کثافتکاری های او فریاد کرد تا از نفس افتاد و صد ها نکته ناگفته دیگر که در این مختصر امکان بیانش نیست.....

اندکی پیش تو گفتم غم دل ترسیدم

که دل آزرده شوی ، ورنه سخن بسیار است.

 

همین قدر بدانید آنچه تاکنون نوشته شده انگشت کوچکی است به تغار ماست این حضرت سردبیر !! که هم خود را تئوریسین و ققنوس آسمان چپ می داند و هم فیلسوف مارکس اندیش و هم هنوز در نوشته هایش کلمه (منعبد) را (ممبعد) و کلمۀ (اعظم) را ( اعزم) می نویسد !! جل الخالق .....

 

ضمناً به برخی رفقای گرامی که نگران طرح اینگونه مباحث و تأثیرش در شرایط موجود هستند نیز پیام میدهم : ( گله هاتون به سرم ، انشاء الله عروسی پسرم ) ..... نگران نباشید. اصل بر این است که راه را از بیراه مشخص نمایم ، آنهم با این استر چموش ( قلم ) که تا جوهر و معرفت دارد خواهد نوشت. پس بنشینید و گوش فرا دهید.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 17:9 |


Powered By
BLOGFA.COM