تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار
 

( گاهِ رسیدن رسید)

 

در خبر آمده بود که باز حکومت هجمه کرد و تعداد دیگری از دانشجویان طیف چپ را بازداشت و به زندان برد. و تتمه خبر نیز حاکی از آن بود که تعداد دانشجویان دربند به حدود پنجاه نفر رسیده است.

خب ، چشم و دل ما روشن که اینقدر ( شرطی ) شده ایم !!. هر روز چشم باز می کنیم و گوش می خوابانیم تا بشنویم امروز چند نفر را گرفته اند ؟.... تو گویی رگ غیرتمان تا همین حوالی می جنبد.

سئوالی دارم..... در این اوضاع چه باید کرد ؟ آیا تنها نوشتن چند کلمه و بازپخش خبری از این دست کفایت می کند و کارستان ماست؟ وظیفه دیگری نداریم؟ هنر دیگری نداریم؟ چرا تصورمان است که انتشار اینگونه خبرها و احیاناً عروتیز چند بوق حقوق بشری که آنهم معلوم نیست سرشان در کدام آخور است همۀ توش و توان ماست؟

باری ، به نظر من بیخودی دلمان خوش است به این بازیهای خنک و مسخره ای که اسمش را مبارزه گذاشته ایم. مخصوصاً که حکومت هم بر بی محتوایی چنین شیوه هایی کاملاً آگاهی یافته و لذا کک اش هم نمی گزد. برای همین هم هست که می بینم حضرات سنگ را بسته و سگها را رها کرده اند تا عده ای مفنگی که نه اهل مبارزه اند و نه غمی از این گرفت و گیر جوانان در دلشان است ، دُمی بجنبانند و از تنور چنین مظلمه ای ، نان خون آلوده ای را برای شکم کارد خوردشان در آورند ، حزب بسازند. بقال نشده ترازوزنی نمایند. مصادره به خویش کنند و خلاصه اراده مبارزان را با انشاء های پر از آخ و اوخ رمانتیک در دنیای مجازی دائماً بلرزانند تا مبادا کسی به رسالت واقعی اش در این شرایط واقف گردد.

القصه اینکه ، بنظر بنده ، قبیله چپ در این وانفسا درست به کنار رودخانه رسیده ، و الزام می آورد کسانیکه قلباً به آرمانهای خلقی اعتقادی دارند لخت شده و تن سیاه شده خود را به رخ این جماعت دو کاره و دغل باز بکشند تا حد و مرز واقعیت و توهم روشن شده و معلوم شود در این صحنه مرد و نامرد کیست.

 

از طرفی خیلی وقت است که حکومت هم ضرب شست محکمی از جریان چپ نخورده و لذا باورش آمده که با دواندن این سگهای لوس خانگی در میانه میدان توانسته مردان حادثه را به خواب ببرد و ایشان را از هر عمل متقابلی باز دارد. اما یاد آوری اش می نمایم که هرگاه به چنین احوالی راه نَفس چپ بسته ماند ، این قوم به سامانی روی آورد که از گذشتگان نهضت به یادش مانده ،.....  پس یا راه جنگل در پیش گرفت و یا در بیابان کمین زد و و یا در شهر فدایی شد ...... والآخر.

بهرحال ، گویا زمانی فرارسیده که باید آنرا ( وقت رسیدن ) نامید و بفکر تنها ره رهایی بود.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 19:2 |

ققنوس خاکستر نشین- 2

و یادداشت این سردبیر!!!

طرفه حکایتی است حکایت این ققنوس خمار و مفنگی که باز هم از آن دخمۀ تاریک و دود زده حرفی در آورد تا بهانه ای شود چون چشم غزال که رغبت صیادی آورد و قلم را وادارد تا نشانه های مفروضی که قبلاً در مقالۀ (ققنوس خاکستر نشین) به کنایه و اشارت آورده بود را فاش تر و بدیهی تر نماید.

اگر خاطرتان باشد ، در همان وجیزه ، صادقانه عرض کردم که سعی ام در نانوشتن است و صبوری ها کرده ام بر آنچه می بایدم نوشت. راستش نمی خواستم و نیز نمی خواهم افشای بعضی از ناگفته ها سند و مدرکی شود برای جماعت لیبرال و سلطنت طلب تا بگویند ببینید اهل قبیله چپ کارش به کجا رسیده که افرادی مثل این حضرت ققنوس توانسته در عین پلشتی و دودوزه بازی ، یک شبه ادعای تکتازی کند و تا آنجا یکه براند که حتی ققنوس شود، خاکستر بتکاند ، و به اوج توهم برسد و الا آخر....

اما حالا که یادداشت جناب ققنوس زیر عنوان ( لومپنیسم و انتقاد از خود ) بیرون آمد ، این پروا هم از سر قلم افتاد و لازم دید با مروری عمیق تر بر شخصیت این قاف نشین متوهم مطالب پیش گفته و ناگفته را مستدل تر و کامل تر مطرح نماید تا شاید از قِبَل آن معنای لومپنیسم که مورد ادعای حضرت ققنوس است در ( غیر وضع له) قرار نگرفته و جایگاه واقعی خویش را بیابد.

البته این داستان ، داستان مطوٌلی است و شامل چند بخش می شود که بنده سعی خواهم کرد برای عدم تصدیع اوقات خوانندگان محترم ، در این فرصت تنها به مؤخرات آن اشارتی بنمایم و مابقی را چنان که متعهد شده ام در فرصت های آتی انتشار دهم.

 

1- گذشته مقدمه حال است.

در پائیز سال 1384 و در آن هنگام که در بند 350  زندان اوین به سر می بردم خبر رسید که چهار تن از زندانیان زندان رجائی شهر را به این بند منتقل کرده اند. آقایان خالد حردانی ، شهرام و فرهنگ پورمنصوری ، و همین جناب ققنوس.

قابل ذکر اینکه بند 350 که به بند سیاسی معروف است دارای شش اطاق جمعی بود و شرایط طوری بود که مسئول هر اطاق می توانست به دلخواه و براساس نوع معاشرت تازه واردین ، کس یا کسانی از ایشان را به اطاق دعوت نماید...... انتخاب سه نفر اول با توجه به سابقه محکومیت ایشان که قبلاً از بند سیاسی به زندان رجائی شهر برده شده بودند چندان مشکل نبود، به طوری که شهرام پورمنصوری به اطاق سه که بنده ساکن آن بودم آمد و فرهنگ به اطاق پنج رفت و خالد حردانی نیز به اطاق چهار برده شد. اما هیچ کدام از زندانیان حاضر به پذیرش حضرت ققنوس نبودند. در استفساری که از رفقای هم بند در این باره کردم گفتند که ایشان (آلودگی شدید ) دارند و در زندان سیاسی همین ( علامت) کافی بود که فرد آلوده در بین زندانیان جایی نداشته باشد.

به هر حال و از آنجایی که شرط مهمان نوازی اجازه نمی داد تا تازه واردی ولو علامت دار و آلوده در همان شب اول آواره بماند ، پس شوری گرفته شد و قرار بر این مدار شد که او را به اطاق آقای دکتر زرافشان بفرستیم. علت اش هم این بود که رفقا معتقد بودند وجود دکتر زرافشان و انضباط خاص ایشان هرگز فرصتی برای ادامه آلودگی این ققنوس مفنگی فراهم نخواهد آورد. اما دکتر زیر بار نرفت و با تعذر و عذر بیماری کلیوی خود و نیز کوچکی محل مذکور با این امر مخالفت کرد.... گویی چشم آینده بین دکتر همه چیز را دیده بود و ما نمی دانستیم.!!

پس از این مرحله ، باز دوستان غوری کردند و با ریش گرو گذاردن نزد چند زندانی قدیمی تر بلاخره حضرت ققنوس را با سلام و صلوات به اطاق شش که محل زندگی چند زندانی محترم و صبور بود فرستادند.

جای ذکر این نکته ضروری است که ساختمان بند 350 مشتمل بر یک ساختمان دو طبقه بود که در طبقه فوقانی آن تعدادی از زندانیان شاغل زندگی می کردند. این افراد از جمله کسانی بودند که در قسمت های مختلف با عنوان (رأی کار) اشتغال داشته و عموماً در پایان هفته به مرخصی می رفتند و تعطیلات را در بیرون زندان می گذراندند. حیاط مورد استفاده زندانیان سیاسی و این زندانیان عادی هم یکی بود و هیچگونه مانع و رادعی برای جدا کردن این دو قشر زندانی وجود نداشت.

اما بشنوید که در چنین فضایی ، متاسفانه فقط یک هفته طول کشید تا این جناب ققنوس ماهیت واقعی خود را نشان دهد و اطاق شش را به بنگاه (مخدرات و معاجین سکر آور) تبدیل نماید. به طوری که راهروی بند سیاسی که همواره خلوت و دارای قداست خاصی بود به محل تردد زندانیان آلوده به مواد مخدر بدل شد که همگی هم سراغ یک نفر را می گرفتند و نشانی یک آدرس را می پرسیدند: لانه ققنوس کجاست؟!.

 

بی شک تحمل زندانیان سیاسی را حدی بود اما نه آنقدر که بتوانند این رفتار نا شایست را بیش از این تحمل نمایند ، پس اولین معترضین که همان ساکنین اطاق شش بودند پس از بی توجه ماندن اشارات خود توسط ققنوس ، بلاخره ناچار شدند بعدازظهر یکی از آن روزهای پائیزی ، وسایل او را از اطاق بیرون ریخته و از ورود اش برای همیشه جلوگیری نمایند.

 

آن شب ، شب دیجوری بود. ققنوس در همان حالت کف و نشئه گی در راهرو دراز کشید و بی توجه به زمین و زمان ، با همان مستی و لایعقلی به خواب رفت و با نهیب زندانیان سیاسی ، تردد معتادین به بند نیز قدغن گردید.

اجازه دهید در اینجا ظریفه ای را یادآوری نمایم. حضرت ققنوس مفنگی ما که شبی چنین بی حیثیت را در راهرو به سر کرده بود فردا صبح سلانه سلانه و به قصد استرحام و چاره جویی به دفتر اندرزگاه مراجعه کرد…. درست روی اولین پله ای که طبقه پایین را به دفتر اندرزگاه وصل می کرد با اوسینه به سینه شدم ، چشمان قی کرده و قیافۀ ژولیدۀ او واقعاً دلم را لرزاند و به من جرات داد تا از سر نصیحت خطابش نمایم و بپرسم : شما که این طور هستی چرا در همان رجائی شهر نماندی ؟ آیا آنجا برای اوضاع شما بهتر نبود؟.... که پوز خندی زد و بی پروا تر گفت : آنجا دست زیاد شده بود. کاسبی نمی چرخید.... و قاه قاه خندید !!!

این تصویر تا ماهها در ذهن من ماند.

 

باری..... در اطاق رئیس اندرزگاه چه می توانست بگذرد جز آنکه آن مسئول رند که خود شاید یکی از سر شاخه های ورود مواد مخدر به زندان بود شرطی در میان آورد و از ققنوس خواست در قبال کاسبی ای که راه انداخته بود درصدی به او برساند تا در مقابل از حمایت های وی برخوردار گردد. شرطی که به فوریت مقبول ققنوس واقع و موجب عقد اخوت میان آن دو شد....

راستی ایا شما کاری کثیف تر از این سراغ دارید؟ و می توانید وقاحت چنین رفتاری را از یک زندانی باور کنید؟.... آیا می توانید درک کنید این ادم های پینکی و مفنگی در هر لحظه و آنی که به مشکلی بر می خورند چطور حیثیت و شرف خود را به داو می گذارند تا از پس آن ، لحظات را خریداری نمایند؟.....بگذریم.

 

پس چه شد؟ گشتند و گشتند و یقۀ منوچهر محمدی که عازم مرخصی بود را گرفتند که الاٌوبلٌا حالا که اطاقتان خالی است باید این ققنوس را در آن جا بدهی. ققنوس هم که در زبان بازی ید طولایی داشت و رگ خواب منوچهر محمدی را از بیرون زندان می شناخت از سادگی او استفاده کرد و با یادآوری اینکه تا کنون عضو جبهه دمکراتیک آقای مهندس طبرزدی و محمدی بوده (سال 1384) و حالا هم حاضر است همچنان در خدمت ایشان باشد لقمه چرب تری را جلوی دهان منوچهر گرفت. او به محمدی قول داد که از طریق تلفن به دوستانش در خارج از کشور کاری خواهد کرد تا  نام منوچهر محمدی مرتباً در سایت ها و بنگاههای خبری تکرار شود. لقمه ای که برای دهان گشاد شهرت طلبی محمدی قابل اغماض نبود.

 

باز هم نکته ای قابل ذکر است . این خبر به مهندس طبرزدی که رسید ورق برگشت و بر ساده دلی منوچهر دل سوزاند وپیامی به او رساند که ( آدم عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شود).

محتوای پیام طبرزدی روشن بود. او به یاد منوچهر محمدی آورد که این حضرت ققنوس همان فرد دو کاره ای است که توانست 20 میلیون تومان کمک حزب دمکراتیک کردستان را بنام جبهه دمکراتیک بگیرد و بالا بکشد و در این میان نام فرد دیگری را بد نام کند. بنابراین نباید مجدداً خام این موجود شد. اما مگر عارضه شهرت طلبی چشم و گوشی برای آقای محمدی باز گذاشته بود تا به این پیام تعمق کند؟

باری ، فردای آن روز منوچهر محمدی با گرفتن آدرس منزل ققنوس در کرج به مرخصی رفت. !! مهندس طبرزدی روی گرداند و سر در کتاب فلسفه ای که روی میزش بازمانده بود فروبرد و حضرت ققنوس وارد اطاق دو گردید..... ضمن اینکه وقتی صدای اعتراض زندانیان سیاسی به گوش مسئول زندان اوین رسید جلسه ای ترتیب داده شد و مسئولین قول دادند که به شدت اعمال این فروشنده دوره گرد مواد مخدر که گذرش از راسته رجائی شهر به اوین افتاده بود را کنترل خواهند کرد و اجازه نخواهند داد که خریداران مواد مخدر به بند سیاسی نزدیک شوند.

یکماه بعد از این حوادث ، آن عقد اخوت که بین رئیس اندرزگاه و ققنوس بسته مانده بود هم گشوده شد و اختلافی که حضرات بر سر منافع فروش مواد مخدر داشتند طوری بالا زد که موجب انتقام جویی طرف مقابل گردید. پس در یک صبح پنجشنبه که زندانیان به سالن ملاقات برده شده بودند. چنان فضاحتی بر پاشد که داستانش را به اختصار در مقاله (ققنوس خاکستر نشین) آوردم و از تکرار آن بعلت وقاحتی که در آن مستتر است معذورم .

 

خب ، چه می گفتم. عرض می کردم که گذشته افراد مقدمه حالشان است و نمی شود از مدعیان سیاسی شناسنامه نخواست و به صرف سر دادن یکی دو شعار آنها را باور کرد. نمی شود باور کرد کسی که تا دیروز آفتابه بیار و لگن ببر منوچهر محمدی بوده و در زیر علم او بلند گوی احیای دمکراسی آمریکایی شده بود یک شبه خواب نما شده و بقول خودش ققنوس آسمان چپ شود.!!! یک جای کار می لنگد. یک جای موضوع موهوم و گنگ است. آدمی که در محیط کوچک زندان و با مسئول اندرزگاه چنان معامله ای می کند که حتی گند آن دامان ناموس اش را هم میگیرد و آبرویش را می ریزد را چگونه می توان به سادگی پذیرفت و باور کرد که به طیف چپ تعلق دارد. شما بمن بگویید شناسنامه این ققنوس کجاست. اثر انگشت هویت چه کسی زیر آن است. بگویید از کدام جریان بیرون آمده و اصلاً چه شده که آمده است.؟ چرا در زندان سعی کرد بهر قیمتی که شده خود را به دکتر زرافشان بچسباند و برای یکبار هم که شده  امضاء اش را در کنار امضاء دکتر زرافشان و در یک اعلامیه بگذارد. امری که دکتر به شدت از آن اجتناب کرد (*). آیا غیر از این است که بعد از ورود به زندان و طرد شدنش توسط مهندس طبرزدی و در  (بی هر کجایی) کامل ، مهربانی و عطوفت بچه های چپ زندان را چون راه ساده و بی خطری فرض کرد که می تواند بی شناسنامه و بی آدرس در آن گام بزند و این بار از این مسیر خودنمایی کند ، چرا که تصور می کرد نجابت اهالی چپ آنقدر والاست که هرگز گذشته او را به رخ اش نخواهند کشید. و همین بس که ققنوس شود و خاکستر تکاند و مدعی انقلابیگری در طیف چپ گردد؟

 

اجازه دهید مطلب دیگری را هم اضافه نمایم. ..... درست دو ماه پس از اینکه بعلت عمل قلب باز در زندان و نیز بعلت اعتراض به حکم سه سال زندان خود موقتاً بیرون آمدم و توانستم قلم به دست گیرم وبلاگی راه انداختم و سعی کردم به حد مقدور مطالبی را در آن بنویسم.موضوع هم رفت تا جائیکه دیدم فخرآور که تازه به خارج از کشور رفته بود شروع به فحاشی و اهانت به جریان چپ و اشخاص محترمی مثل دکتر زرافشان کرد. در آن هنگام هنوز دکتر در زندان بود. پس با واسطه ای پیامش دادم که گام به قاعده بردارد و به این بازی نیاید. که متاسفانه باد تفاخر به سر انداخت و مطلب را نگرفت. این بود که نام فخرآور وارد نوشته هایم شد..... درست در اوان چنین اوضاعی بود که شبی حضرت ققنوس تلفن زد و اشاره کرد که خانواده بنده و ایشان در یکی از این برنامه های تلویزیونی لوس آنجلس و از طرف فخرآور مورد اهانت مستقیم قرار گرفته و گفت که چون ما همه چپ هستیم !! خواست که جواب او را بدهم. در پاسخ بنده هم که پرسیدم آخر شما از کی اهل چپ شده ای جواب مشخصی نداد و من حمل بر این کردم که شاید در گذر روزگار چیزی را تجربه می کند. بنابراین بدون اینکه تمایلی به یله کردن این ققنوس به خود داشته باشم و درست بعد از این گفتگو بود که دیدم تمام مطالب وبلاگم (چه طنز، چه تحلیل، و چه مطالب دیگر) را بلافاصله در سایت خود می آورد. از شما می خواهم سری به سایت ایشان و وبلاگ بنده بزنید و ببینید در طول دو سال گذشته کدام مطلب بنده بود که در سایت ایشان نیامد. در واقع ایشان تا همین یکی دو ماه قبل یا اصلاً چیزی نمی نوشت و یا اگر هم می نوشت آدرس مشخصی از کپی برداری از نوشتۀ کسان دیگری بود که به قاعدۀ دنیای مجازی چهار کلمه از اینجا و چهار کلمه از آنجا را به هم می چسباند و مدعی نگارش مطلب جدید می شد.

ببینید..... بنده با عوالم سایت و سایت بازی بیگانه ام. شما باور نمی کنید که حتی در طول هفته فرصت نمی کنم به سایر سایت ها سرکشی کنم ولی مطمئن هستم که حدود نود درصد از مطالبم در سایت ایشان امده است. با این ترتیب آیا بنده و امثالهم لومپن هستیم و یا ( حاجی بخشی**) هایی نظیر این ققنوس که با زدن مطالب این و ان در سایت خود باد به پوست انداخته و خیال ققنوس شدن به سر مخموراش افتاده است.....

به هر حال این داستان ادامه داشت تا یکی دو ماه قبل که دیدم در سایت ایشان اسائه ادبی شد نسبت به موضوعی که آقای دکتر زرافشان بدرستی طرح کرده بود. از ایشان توضیح خواستم که چرا اینطور به میخ و تخته می زند و اگر قرار است به مظان نقد بیاید چرا حرفش را شفاف نمی زند..... که عذری خواست و تصدیقی کرد و مساله تمام شد.

 

تا اینجا فکر می کردم که این حضرت بلحاظ همان (بی هر کجایی) همیشگی و این که اهل قیل و قال است چنین رفتاری را پیشه کرده غافل از اینکه تحت تاثیر گروهی خارج نشین به جریانی وصل شده بود که داعیۀ دیگری در سر داشتند ، که مطلب را در مقاله (وسمه به چشم کور دختر همسایه) آوردم و ایشان را توجه دادم که دست از این مغالطه و ریب و ریا بردارد. اما جواب خود را در دو یادداشتی دیدم که از سر حرص و کینه جویی نسبت به دکتر زرافشان نوشته بود. پس سه بار سیفون رفاقت با چنین موجودی را کشیدم و در نتیجه آمد آنچه که در (ققنوس خاکستر نشین) آوردم.

در واقع می خواهم بگویم که تمام جارو جنجال ایشان این است که کسی او را به بازی بگیرد و بقول خودش، او را عددی فرض کند. برای همین هم چقدر تلاش کرد تا دو سه نفر از دانشجویان جوان چپ را به خود وصل نماید و با دادن نقل خارجی و چای و نبات بغل منقل ایرانی ، دود و دمی و دار و دسته ای براه بیندازد که با افشاگری هایی که شد آن چند جوان هم پر از این دام گشودند و حاصل کار ، بیانیه ای شد که بیرون دادند و آبروی ریخته شدۀ این حضرت ققنوس را باز هم ریختند.

 

ایشان در یادداشت اخیر خود همگان را برای تصدیق صداقتش به خانه دعوت کرده تا چند روزی نزد او بمانند و بدانند که وی اهل هیچ بخیه ای نیست. البته بنده به منزل ایشان نرفته و نمی روم اما و به جای آن در خواست دیگری دارم و ان هم اینکه یک تک پا زحمت بکشند و در هر روزی که اراده فرمودند همراه بنده به ازمایشگاه مواد مخدر بیایند تا سیه روی شود هر که در او غش باشد و معلوم شود حرف آن مامور کار کشته زندان که گفت ( اگر کمرش را فشار بدهی دو کیلو مرفین از فلان جایش می ریزد) و نقل بنده چقدر مقرون به صحت است.... بیاید تا بعد از اعلام نتیجه آزمایش ،اسامی کسانی که هر روز از او مواد مخدر می خرند را نفر به نفر و گرم به کیلو بر ملا نمایم. تا آدرس کسانی که از خارج از کشور به اسم ( حزب فراگیر رستاخیز!!) برایش ده هزار دلار ، ده هزار دلار ، پول حواله می کنند تا هم کمکی به معامله روزانه او باشد و هم خرج (حزب رستاخیز) او ، را بر کاغذ بیاورم. و بنویسم که چطور از طریق همین حزب بازی مسخره و یارگیری های توهمی او ، توزیع مواد مخدر تا دانشگاه هم رفت !!

حتماً آنوقت فرصت مناسبی است که بنشینیم و راجع به کلمۀ لومپن بحثی اساسی تر ، اصولی تر، و واقعی تر بکنیم. چطور است؟.

 

ضمناً لازم است یادآوری نمایم که اگر نوشتۀ قبلی بنده موجب شد تا ماهیت این ققنوس تازه سر از تخم در آورده روشن شود، حرجی بر این قلم نبوده و نیست. شما می بینید که این قلم هنوز که هنوز است کج می رود و کجدار و مریض می نویسد تا این خیک بیش از این دریده نشود والا حالا کو تا که به اصل مسائل این حضرت بپردازم و دل قبیله چپ را بیش از این که هست خون ننمایم.

در پایان از اینکه این مثنوی را با تاخیر می نویسم عذر خواهم زیرا در مسافرت بودم و تازه دو ساعتی است که برگشته ام و وقتم را حرام این پاسخ کرده ام. حتماً سر فرصت دنباله را تا ( قاف) پی خواهم گرفت.

 

پینوشت:

*-  (برای استناد این مطلب توجه فرمایید که ایشان شبی در زندان به دکتر زرافشان مراجعه و اعلام نمود که نیروهای چپ و دمکراتیک در لندن اجلاسی برپا کرده اند تا از مبارزات دکتر زرافشان قدردانی نمایند و خواست که پیامی توسط دکتر به این اجلاس فرستاده شود. و بلافاصله نیز متن آماده شده ای را آورد که در زیر آن نام خود و دکتر را درج کرده بود. اما دکتر زرافشان پس زد و آنرا امضاء نکرد. با تحقیقی که صورت گرفت بر آقای زرافشان معلوم شد که این اجلاس مربوط به سلطنت طلبان و لیبرال ها بوده که می خواستند به وسیلۀ این زائدۀ خود در زندان چنین دامی را با نام دکتر زرافشان بگسترانند.....

به هر حال چند روز بعد ، همین متن بدون اطلاع دکتر در رسانه ها منتشر گردید که موجب عصبانیت زرافشان را فراهم آورد و ایشان مجبور شد طی یادداشت دیگری ضمن محکوم کردن این عمل زشت ، از محتوای متن نوشته شده تبری جوید و امضاء آنرا انکار نماید.... لطفاً به مفهوم لومپنیزم توجه فرمایید.!!)

 

** - ( اصطلاح حاجی بخشی را از آنرو به کار آوردم که در دوران جنگ و بعد از آن ، حاجی بخشی نامی بود با محاسن سفید که بلندگویی بر وانتی می بست و به نام حزب الله به تجمعات حمله می کرد و با خواندن شعارهای دیگران مثلاً خودی نشان می داد.... حاج بخشی اگر امروز زنده بود حتماً آن وانت و بلند گو را وا می نهاد و مثل حضرت ققنوس سایتی راه می انداخت تا باز شعارهای داده شده توسط دیگران را مبنای حضور و پرواز ققنوس وار خویش نماید.!!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 12:44 |
 

( دانشجویان زندانی فردا ملاقات دارند)!!

لحظه  دیدار نزدیکست

 

ازپشت دَر سلول فریاد کرد: چشم بندت را بزن وروبه دیوار به ایست. بعد صدای قفل وکلیدآمد وزبانه در کشیده شد . دقت که کردم صدای مأمور102 بود. گفت : زودباش بیا بروحمام کارداریم ..... وبعد آستین دستم را کشیدوآورد توی راهرو ودر را بست . بعد همراه خودش کشیدم تا چند قدم ، که باز صدای قفل وکلید آمد ودَر دیگری باز شد وهل ام داد داخل حمام ودررا پشت سرم بست وگفت چشم بند را بردار.... برداشتم .

فضائی بود مثل همان سلولی که 3 ماه آزگاردرآن گذران کرده بودم فقط یک علمک دوش از دیوارش آویزان بود ویک قالب صابون ویک حوله ویک لیف حمام روی تاقچه ای قرار داشت . از پشت در گفت : تمام که کردی آرام صدا کن تا لباس بیاورم .... ( چه شده بود؟) نمی دانستم .

آب گرم که روی پوستم ریخت مورمورم شد . بوی عرق وخونابه ای که برتنم چسبیده بود پخش شد درآن فضای ابری وگرم . ده دقیقه ای با آب بازی کردم . حسی زنده وشاد در ذهنم دوید که بعد از ماهها مثل تازگی وطراوت بود !! ریش های زبری که ظرف این ماهها بر صورتم روئیده بود درکف صابون ، نرم ونرم تر می شد ودیگر دردناکی اش را احساس   نمی کردم . چند دقیقه بعد چشمی روی دَر حمام کنار رفت وبی آنکه صورتی پشت آن دیده شود صدائی گفت : خب ، بس است دیگر . خودت را خشک کن واین لباسها را بپوش ومتعاقب آن تقه ای به در زد ولای آن را باز کرد ویک دست لباس زندان که نو وتمیز بود را به داخل حمام هل داد . با دست خیس آن را گرفتم واز اینکه بلاخره سایه ترازوهای عدالت تا دقیقه ای دیگر برتنم می نشست احساس ( بودن ) کردم .

شما نمیدانید چه می گویم . ماهها بود که فقط هویت ام به یک شماره مشخص میشد شماره  ( 41) .... ولی درآن لحظه احساس می کردم سایه ی این ترازو مرا به هویت اصلی ام که یک زندانی است بشارت می دهد ، واین شاد ترین لحظه عمر سوخته ام در آن 3 ماه انفرادی بود .... لباس که پوشیدم دوباره چشم بند رازدم وبا زدن تقه ای به در ، پیام دادم که کسی بیاید ودستم را بگیرد ومثل خر همراه خودش بکشد تا جائی که دلش می خواهد .....

مأمور102 بود که آمد وگوشه آستینم را گرفت وکشید . به خودم گفتم : یعنی از نظراو هنوز نجس هستم ؟ من که تازه از حمام آمده ام پس چراحاضر نیست دستم را بگیرد .دوباره به سلول برگشتم ودَرپشت سرم بسته شد . حوله را از سرخیسم جداکردم وهوارا به ریه های چسبیده ام فرو دادم . بخار گرم از دهانم بیرون زد وسبک شدم . مثل پَرکاه ..... تن ام رخوت داشت وجلوی چشمانم ستاره ها می پریدند .

نیم ساعت گذشت . باز دریچه بالای در باز شد وصدائی – ونه چشمی یا صورتی – ندا داد : چشم بند را بزن وبیا بیرون .... همین کارراکردم ووارد راهرو شدم وبرده شدم تا اتاق بازجوئی ، که به مسیرش عادت کرده بودم . دراتاق بازجوئی دستم را دراز کردم تا صندلی را پیدا کنم وطبق معمول روی آن بنشینم که یکباره بازجو نهیب زد : کجا ؟ .... وبعد گفت : لازم نیست بشینی . وادامه داد : الان تورا می برند ملاقات . عیالت آمده . مثل آدم میروی ومیائی . فقط سلام وعلیک میکنی . حرف زیادی موقوف . اطلاعات موقوف . خبر موقوف . می فهمی که چی می گویم ؟ ....

 

گیج بودم . انتظار این یکی را نداشتم . ملاقات ؟ عیال ؟ کجا ؟ چطور ؟...... نمیتوانستم فکرهایم را جمع کنم ، یعنی سعی میکردم ولی نمیشد ...... گفت : حالا راه بیفت و 102 را صدا کرد . مأمور 102 باز آستینم را کشید واز اتاق بیرون برد . صدای گامهای بازجو پشت سرم بود . کفش هایش جیر وجیر می کرد . مستقیم رفتیم تا بهداری . پزشکیار بند 209 یک قرص نیتروگلیسیرین ویک آسپرین داد که آسپرین را خوردم وآن یکی را زیر زبانم نگه داشتم تا خورد شود !!! . بعد گفت : ببرش .... دوباره 102 آستینم را گرفت وکشید . چند قدم جلوتر ، پله بود که مأمور 102 یادآوری کرد . آستین دست راستم در دست او بود وبادست چپ لبه پله هاراگرفتم وآرام آرام پائین آمدم . به پاگرد پله ها که می رسیدم قدری تأمل میکردم تا نفسم برگردد . پائین پله ها که رسیدم گفت : بس است همینجا بمان . وصدا کرد : دکتر بیا ببرش .... وکس دیگری آمد ودستم ( !!) را گرفت وگفت آرام بیا . رفتم . کسانی از کنارم عبور میکردند که آنها را نمی دیدم ولی با دکتر که همراهم بود سلام وعلیک میکردند . بعد به یک در رسیدیم که الکتریکی بود وازجائی دورترباز می شد . هنگام خروج ، بازجو که پشت سرم بود به دکتر گفت : ضبط ات روشن است ؟ دکتر گفت بلی . وبعد آخرین تکلیف ها را بازجو تکرار کرد : حرف مفت نزنی ها والا پدرت را در می آورم . وبعد صدای بسته شدن در را پشت سرم شنیدم . دکتر گفت : خب حالا چشم بندت را بردار.... برداشتم . ندیدم . فقط نوارهای نورانی خورشید بود که از لای پلک هایم تو می زدودر چشمم ستاره می زائید . چند باری چشمها را بستم وگشودم . اشک آمد وفضای چشم را پرکرد. بعد صدای ترمز اتومبیلی آمد که سوارم کرد . هنوز درست نمی دیدم . راننده راه افتاد . دکتر پرسید: خوبی . گفتم : هستم .

تا چشمم بعد از ماهها به نورخورشید عادت کند دو سه خیابان را در دل اوین گذرانده بودیم . به یک در کشوئی بزرگ رسیدیم وبرای لحظه ای توقف کردیم تا دَرباز شد ومااز آن عبورکردیم . حالا همه جارا می دیدم . آدمها ، خیابان ، درخت های یخ زده .....

کنار دَر اصلی اوین اتومبیل پیچید سمت چپ وروبروی یک اتاقک توقف کرد . دکتر دستبندم را باز کرد وخودش پیاده شد ودر رابازگذاشت وگفت : بیا بیرون . رفتم . سوز سرما پشتم را  لرزاند . دستم را گرفت وبه آن اتاقک برد .

 درآن اتاق یک میز تحریر بود وچند عدد مبل رنگ رو رفته ویک چیز دیگر که اصلا" انتظارش را نداشتم ..... عیال بود که بادیدن من از جا بلند شد وسلام کرد .

 

شک داشتم . منگ بودم . آیا درست می دیدم ؟ آیا خواب بود ؟ نه .... این آدمها ، آن اتومبیل ، آن درختها .... نه ، خواب نبود .

عیال خواست بیاید کنارم بنشیند که دکتر نهیب زد وگفت : همان جا بنشین .... وتکرار کرد فقط احوالپرسی ....

سکوت بود ونگاه ..... کلمات از ذهنم پریده بود . چه باید می پرسیدم . از که باید می پرسیدم . صحبت کردن یادم رفته بود .... پس فقط نگاه کردم . گوئی می خواستم حالش را بپرسم . که نپرسیدم . بلکه دیدم ..... حالش خوب نبود . زرد بود . از نگاهش شنیدم که از روزگارم   می پرسید .!! می خواستم بخندم که بداند خوبم . ولی او چیز دیگری شنید . نه نشنید . دید .... واشک ریخت . با نگاه حال بچه هاراپرسیدم . دانه های اشکش درشت تر شد . دکتر گفت : چرا حرف نمیزنید ؟ بغض نگذاشت تا جوابش بدهم . بغض در گلویم بالا وپائین می شد ولی بیرون نمی آمد . عیال با نگاهش پرسید: چه کار باید کرد ؟ جوابش دادم : آرام باش . کاری از دست هیچ کس بر نمی آید . آه کشید . سوختم .

دکتر گفت : خب تمام شد . برویم ؟..... چندباری سرم را تکان دادم که یعنی زودتر. عیال بلند شد که باز دکتر نهیب اش زد که شما بمانید تامأمور بیاید دنبالتان وبه من گفت راه بیفت ... ودر را باز کرد . برگشتم وبا نگاه خداحافظی کردم . عیال هم سرش را پائین آورد ولبخند تلخی زد .... تا به سلول برگشتم ، هنوز با نگاه عیال حرف میزدم ومیدانستم که او از پشت دیواربلند اوین صدایم را می شنود و جواب میدهد .

 

ظهر.... نهار جوجه آورده بودند . بغض گلویم را سخت گرفته بود ونمی گذاشت لقمه ای که جویده بودم فرو برود . رفتم کنار دستشوئی ، لقمه وبغض را در دستشوئی خالی کردم .  نفس ام باز شد .... اشک آمد .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 17:14 |

 

(ققنوس خاکسترنشین)

 

پاسخی به دو مقاله

 

وامابعد....

بس صبوری ها کردم تا ننویسم . آن سان که از خویش انتظارم نبود. قلم را پائیدم تا جان به سر نشود .... سربه سرش گذاشتم ، بازی اش دادم ، حواسش را پرت کردم ، به مسافرتش بردم !. گم وگورش کردم ، تنها به این امید که بگذارم ( تردید) در جانش بریزد تا شاید دست از غائله بردارد ...

در این یکی دوماهه بارها تمارض کردم وبه خود گفتم : من واین قلم حال نداریم . سرماخورده ایم !!. کار داریم . بلکه بهانه ای برای ننوشتن بیابم .... خلجانی داشتم در خود وبا خود ....

احساسم این بود که این حضرت ققنوس !! ، خودش هوشیار خواهد شد . فکر میکردم بخارآن ماده مسموم وآن بنگ وافیون که از سرش افتاد ، عاقله سرخواهد شد .... اما نشد .

گفتم که صبوری ها کردم ... باور کنید بعد از آن اراجیفی که ده پانزده روز قبل ( جنگ ، صلح وانتخابات ) بیرون داد ، همین دست وقلم رفت تا پرده را کنار زند وفاش وشفاف آئینه ای به قاعده آن قامت مفنگی روبرویش بگیرد . ولی باز دل یاری نکرد .... پس هر آنچه توهین کرده بود را برسبیل تحمل کشیدم .... چشم بستم . گوش بستم وهمه وهمه را به لبخندی وانهادم . فقط برای اینکه ننویسم .

 

تا که امروز دوستی دوباره تلفن کرد ومرا اشارت داد به افاضات دیگری از این حضرت       ( انشعاب در چپ ) که بوی تبختروتوهم می داد وهمین بهانه مرا بس تا اجازه دهم تحمل از کف برود. حوصله پر بکشد وآن بغض در ذهن قلم به کلام مبدل شود ودر چنین اوضاعی پرت شوم به ایام آن سال بد..... سال حادثه وزندان وآن تیارتی که از این مفنگی دیده بودم در آنجا . با همان عروتیز مکش مرگ مای یک آدم پینکی وپاره خوابی .... چنان که به ایامی چنان ، دیدم وفهمیدم که ( لومپنیزم ) وخال توریزم تا کجایش را دریده است . ودریافتم که این ققنوس !!! چگونه در همان باریکه زندان ، ساقی تجارت نشئه جات شد در جلد یک آدم گیس بلند سیاسی ، وچندان هم مشتاق وحریص که حتی اجازه داد مأموری با دستکش بدن عیالش را به دنبال ( جاساز ) بگردد واین ققنوس را کک هم نگزد .

باری ، اگر( لومپن ) را معنایی است طبعا" ترجمان هیبت ناراست چنین موجودی است که زندگیش داستانها دارد که کم کم همه را خواهم نوشت.

وای بر من .... چه می نویسم ؟ اجازه دهید از این داستان درگذرم . بگذارید خاطرات بد را دوربریزم . بگذارید با خجالت تمام ، ننویسم که این ققنوس را چرا اساسا" به زندان آوردند . چرا به رجائی شهر بردند وچرا روزی اخموترین مأمور زندان فریادش کرد وگفت : اگر کمرت را فشار بدهم دو کیلو مرفین از فلان جایت می ریزد ... بگذارید با خجالت تمام ، حرفهای درشت تر آن مأموررا فراموش کنم . همان که گفت : خودت که اینکاره ای ، دیگر چرا ( آن بیچاره) را به این کثافت می کشانی ؟ !!

آری ، از این قرار بود داستان آن سال بد .... سالی که این ققنوس پس از بالا زدن گند پولهای سرقتی از فلان سازمان ، خودخواسته جلوی دفتر سازمان ملل در تهران رفت وبا فریاد ( عسس مرا بگیر) خواست که به زندانش برند تا هم از زیربارآن قصه فرارکند ( که مفصلش را خواهم نوشت ) وهم دم خود را در خم رنگرزی زندانی سیاسی بچرخاند وصاحب کلاهی برای آن سرگشاد شود که این طور هم نشد .... او عارضه بدتری را با خود حمل وبه زندان آورده بود . پخش مواد مخدرومعتاد کردن زندانیان عادی !!!.

طرفه آنکه در حالی که او از طریق ملاقات با همسر ، هر هفته مواد مخدر به زندان می آورد اما شاخه دیگر بخش مواد مخدرطاقت شریک تازه نیاورد . پس چه بهانه ای بهتر از اینکه دریکی ازاین ملاقاتها ودر جلو چشم خانواده زندانیان با عیال بیچاره ققنوس !!آن کردند که عرق شرم برپیشانی همه ما نشست . ولی اگر دیوار زندان ( آخ ) گفت ، ققنوس خاکسترنشین هم گفت .

 

وحالا شما خواننده این سطوربی رمق وزردشاید بتوانی تصور کنی که شنیدن کلمه ( لومپن) آن هم از دهان چنین موجودی که به دیگران نسبت می دهد چه قدر دردناک است . شنیدن این کلام اززبان کسی که به هرجریانی خود را وصل کرد بوئی جز بوی گندیدگی وتنافراز خود بروز نداد چه قدر سخت است ... طبرزدی کجاست که درد ودل کند وبگوید در چسبندگی این ناچسب واین لیبرال دو آتشه چه کشید وچرا این اواخرمثل جن وبسم الله ازاو می گریخت . بگوید اصلا" چه شد که به این ققنوس لقب با مسمای ( حضرت عمل !! ) داده شد وچرا هیچ کس اورا به پشیزی نخرید ..... شاید باید اشاره نمایم به صحبت آن دوست زندانی که روزی به من گفت : آخراین علامتها که قابل لاپوشانی نیست . سیاست که تریاک نیست تا بتوان با آن سوداکرد.

 

امروزکه با وقاحت تمام می نویسد ( ققنوس این جنبش که در دو سه سال گذشته از خاکستر به پرواز برخاست ، اینک باید خاکستری را که برتن دارد بتکاند تا جلوه آذرین خود را با تمام غروربه نمایش گذارد. البته این بدان معنا نیست که در همین مدت کوتاهی که از رستاخیزش می گذرد دستاوردی برای اثبات هستی اش ندارد. برعکس چون نتیجۀ عملکردش « !!» بیش از انتظار بوده ، از هر طرف تبدیل به هدف بورژوازی گشته وبرای حفظ شتاب پروازش ناچاربه گرته زدائی است)....

مفهوم کلام به کلام این جملات را می فهمم .می فهمم که این ققنوس خاکسترنشین چه بوف کوری است . می فهمم تکاندن خاکستر ذغال ، کار چه موجود مخموری است . می فهمم منظورش از جلوه آذرین ، شعله های آبی سوز ذغال لیموست که کنار منقلش تلنبارشده ونه مثلا" آتش انقلابی سرخ . می فهمم که حفظ شتاب پروازش تا کدام هره وپشت بام سیاست است . پشت بام مطرود وآوار شده ای که حتی اربابان خارج نشینش هم دیگر حاضر نیستنداستوارش نمایند چرا که به خوبی دریافته اند که این ققنوس خمارفقط جغد بی بال وپر ویرانه های پردود ودم افیون است .

باری ، آدمهای مفنگی ومعتاد را عادت وعلاقه ای است به خواندن شاهنامه ، به پناهیدن در عالم وهم وخیال . چونان که تصورشان بر این است که شاهنامه خوانی نوعی ( پهلوانی ) است .... ذهن که خلید . بخار توهم که بالا زد البته که جغد هم ققنوس میشودوپهلوان .... در خیال ، ودر آنچه که از عالم واقع دور است .

 

گفتم که صبوری ها کردم تا ننویسم . ننویسم که دیگر هیچ نجاری نخواهد توانست از این تخته پاره داغان درخت بسازد !!! وهیچ لومپنی مثل آن حجم دریده نمیتواند با وقاحت تمام دیگران را چنین خطاب کند .

.... وبیچاره بنده وشما که مثلا" خلندی داریم به جریان چپ . چپی که امثال این خمار مفنگی درآن مدعی انقلابیگری شده است . وبیچاره تر ازما ، حضرت لنین ، که چنین رجاله ای جرأت می کند ومی نویسد : {اما به نظر می رسد که در آنجا لنین ادعای بورژوازی را که الگوی لیبرالیسم نوعی (دمکراسی) است ، پذیرفته است. اما ما چنین تعریفی را نمی پذیریم} !!

 

ای دریغ که دردنیای ادباراین جوجه چند ماهه ، لنین هم عامل بورژوازی قلمداد می شود . دکتر زرافشان هم با آن سابقه مبارزاتی ، لیبرال چسبیده به حکومت نامیده میشود . خاورانی ها مزدورخوانده میشوند . وفقط او ودوجوان تازه جوشیده از تفاله تریاک و سینه چاک حزب مشارکت ، مفسروققنوس آسمان چپ .... ای دریغ .

چرا می خندید؟ چرا می خندید و از سادگی این آدمهای دو کاره و بی شناسنامه در می گذارید ، آیا این اهالی دخمه و منقل همان دهان آلودگانی نیستند که تا چند روز پیش ، آن هتاکی ها را به دانشجویان چپ می کردند و اصیل ترین فرزندان این مملکت را به بازی لیبرالیسم و انحراف در عقیده دعوت می کردند. آیا اینها همان عناصر مشکوک و دغلبازی نیستند که با پول سلطنت طلبان و در پوستین ( چپ نمایی) آمده بودند تا خنجر از پشت زنند و با تشکیل باند و محفل سعی کردند همین دانشجویان پاک زاد و سلیم النفس را ( مشتی جوان غافل ) بنامند. چرا که قبل از دستگیریشان پته این جریان واخورده و مشکوک را با صدای بلند فریاد کردند و از این ققنوس دو کاره شناسنامه خواستند تا بدانند دعوت کننده شان چه عنصری است ؟ از کجا آمده ؟ این بذل و بخشش های مالی سر در جیب کدام حزب دارد؟ و چون مسایل را دریافتند تبری جستند و از این دام پا پس کشیدند. ( مقاله دانشجویان منشعب).

 

من گله ام بیشتر از خودم است واز همه آنانی که مثل من به مثبت اندیشی عادت کرده اند ودرترکتازی بزمجگان خاکسترنشین متوهم باز هم حرمت نگاه میدارند وپرده را کنار   نمیزنند . من عاصی نوشتنم  وهمه داستان را خواهم نوشت تا معنای کلمه لومپن را از ریشه زندگی این جریان مشکوک بازشناسانم .....

وگله مندیم از استاد زرافشان بیشتر از بقیه رفقا ، که در جوابم با خنده گفت : موضوع این است که اول باید دید بند ناف این حاشیه نشینان به کجا وصل است.  و به این جنبش تعلق دارند یا خیر؟.... من هنوز آنقدر بیکار نشده ام که با هرکس چهار کلمه کلیشه ای غرغره کرد نشناخته وارد بحث شوم..... و بعد هم فکر کن که اساسا" جواب دادن به این لاطائلات چه مشکلی را از شرایط امروز جامعه حل می کند . نمی شود که در این وانفسای هجمه استبداد داخلی وخارجی ، برای حرفهای رونویسی شده دو سه نفرآدم یک لا قبا نشست  وفرصت سوزی کرد . باید به اساس موضوعات پیش رو پرداخت... اینها مثل کف روی آب می آیند وبعد محو می شوند. زیاد دیده شده اند چنین جریاناتی که در پی شکاف وتنافر درجریان متشکل خلقند ...... ونهایتاً گفت : شناسنامه ها را که روبروی هم بگذاریم مسئله روشن خواهد شد .

 

اما.... من از این کلام دکتر زرافشان قانع نمی شوم . این توهین ،جوابی در خور میخواهد ومن با همین قلم برآنم که جوابی به قاعده آن بنویسم ....فرصتم دهید تا قلم به راه کنم.....

 

* برای اطلاع از سابقه این نوشتار به مقاله (وسمه بر چشم کور دختر همسایه) در همین وبلاگ مراجعه فرمایید.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه نهم دی 1386 و ساعت 7:39 |


Powered By
BLOGFA.COM