(جامانده ای زیردرخت ولنگار)
روزها ، سالها وقرنهائی است که با تو همقدم شده ام . شاید از آن هنگام که هنوز نه تو بودی ونه من ، ونه آن دیگران هم ..... شاید از آن زمان که ( رز، گل من ) مادرم بود وشاخه گندم را از الیاس گرفت وبو کشید تا سرش به دوران افتاد !!! والخ .... قصه ای که کاتبان پشمینه پوش آن را از زبان خدائی که دیده نمی شد ومی گفتند نزدیکتر از رگ گردن ماست ، به هزار زبان رونویسی کردند تا هی به درخت بخوریم ، هی بمیریم ، هی زنده بشویم وبه ( بیخودی ) امروزمان برسیم .
گفتم درخت ؟ چطور است برویم زیرآن درخت ولنگارولاشه شویم برآن نمیکت چوبی . ببین پاییز چقدر نزدیک شده است . حالا دیگر می شود رنگ ارغوانی آن همه برگ را بو کشید وبه گورپدرهرچه کلروفیل درجهان است عق زد!!
راستی تو از کجا در من بودی ویا من در تو ؟ .... از آن شوره زار جنوبی ؟ پای آن تپه داغ وسیاه در نزدیکی خط استوا ؟ یا از آن وقتی که در گریز از دردناکی یک هماغوشی ، سرخوردی در کودکیم ؟
می گویم : میخواهی برایت فروغ بخوانم / وحوض های کاشی / بی آنکه خود بخواهند / انبارهای مخفی باروتند / ....
می گویم : نه ، پشیمان که نه ، فقط گاهی مثل امروز کفش هایم درد میگیرد !! این همه راه ، نزدیک نبود ؟!
دفترچه یادداشتم را بیرون می آورم تا تازه تری بخوانم ولی احساس میکنم طاقت بوی اورانیوم را نداری ....
می گویم : میخواهی نامه ای به جناب پاپ بنویسیم وبپرسیم : آقای عزیز ، چرا ساعت شما دوهزار سال است که خواب کهنگی می بیند ؟.... اصلا" میخواهی برویم ازآن دورترین تپه ، از آن خیلی دور ، بازهم دسته ای پونه بیاوریم ؟ یا که دلت میخواهد ترجمه تازه ای ازآمریکای لاتین را با هم بخوانیم ، به تلخی نگاه ( مارکز) ویا در رخوت رویای نازک ( چه ) ؟ .... میخواهی قدری رژه برویم وبرای دمکراسی در عراق دست تکان بدهیم ؟
می پرسم : تو چند تا سانتریفیوژ در کیف ات داری ؟ .... همین را امروز صبح از شیرفروش محله تان وقتی که داشت نفت تازه پرچرب را از پستانهای پلاسیده گاوی که زباله میخورد میدوشید ودندانهای زردش را به پاییز تف میکرد پرسیدم . جوابم داد می شود 90 دلار.
می گویم : نه ، راه زیادی نیست ، همین که به آن کپرستان برسیم وبیدارشان کنیم تا گندمها را درو کنند باران خواهد بارید . مگر قرارمان همین نبود ؟ .
غزال که می رسد . تو رفته ای . طبق معمول .
نفس زنان می گوید : بلند شو برویم ومیخواهد دستم را بگیرد که پس میزنم .... مهربانانه می پرسد : هنوز کفشهایت درد می کند ؟
ببین ، شاید آنها راست می گویند. شاید باید ما هم گذشته را یک جائی فراموش کنیم . گذشته بوی کهنگی وخواب میدهد . مثل بوی معجزه ای هزاران ساله . مثل بوی پس سوز قطاری که همین یک ساعت پیش از ما گذشت ودرغبار آینده گم شد ، آنچنان که گوئی هرگز نیامده بود . مثل خیلی از اسامی که به یادمان نماند ( مثل سرهنگ مبشری، سرهنگ سیامک ، سرهنگ نمینی ، سرگرد عطارد ، سرگردواعظ قاسمی ، سرگردوزیریان ، سروان مدنی ، سروان شفا، ستوان افروخته ، مثل مرتضی کیوان و....) که امروز ، سالروز مرگشان است وما به یادمان نماند .....شاید باید باورمان شود که اگر معجره بی خاصیت شد ، پس این اسامی هم بی خاصیت شده اند . شاید من هم باید معتقد شوم که گذشته را باید جائی فراموش کرد وبه ذهن آینه ای پناه برد که تصویر امروز ما را بنمایاند. من از تکرار خسته نیستم بلکه از آنچه هرگز نمی شویم گریزانم . آن هم به روزگاری که ( چپ ) بی تخمه مانده ودل خوش به مغازله قلم های پرجوهرومتورم ..... وراست هم ، ساز چپ می زند تا به خیالمان بدواند که نظام جهان را با همین دو کلام جوهرین یک رویه کرده ایم !!!
باری ، باید بپذیریم که اگر حتی راه را عوضی نرفته ایم اما عوضی را ه رفته ایم . مثل پسران ناخلف پدرانی که قلبهایشان را در این سرزمین کاشتند وما آنها را گم کردیم .لیاقت ما در پندار کوچک توانائی هایمان چون لیاقت معجزه در خوابزدگان ، خمارآلود است ..... ما با کشیده تاریخ به خواب رفته ایم ( !!!) واین درد بزرگی است ، جانا.....اصلا" ولش کن .
ببین ، دفترچه یادداشتهایم را همین جا ، زیر همین درخت ولنگارجا می گذارم تا باز گله نکنی که چرا جواب نامه هایم را نمیدهی .
...... راه می افتم ، آن هم به حالتی که گویا دوریت در من خلاصه شده است .



