تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار

 

(جامانده ای زیردرخت ولنگار)

 

 روزها ، سالها وقرنهائی است که با تو همقدم شده ام . شاید از آن هنگام که هنوز نه تو بودی ونه من ، ونه آن دیگران هم ..... شاید از آن زمان که ( رز، گل من ) مادرم بود وشاخه گندم را از الیاس گرفت وبو کشید تا سرش به دوران افتاد !!! والخ .... قصه ای که کاتبان پشمینه پوش آن را از زبان خدائی که دیده نمی شد ومی گفتند نزدیکتر از رگ گردن ماست ، به هزار زبان رونویسی کردند تا هی به درخت بخوریم ، هی بمیریم ، هی زنده بشویم وبه ( بیخودی ) امروزمان برسیم .

 

گفتم درخت ؟ چطور است برویم زیرآن درخت ولنگارولاشه شویم برآن نمیکت چوبی . ببین پاییز چقدر نزدیک شده است . حالا دیگر می شود رنگ ارغوانی آن همه برگ را بو کشید وبه گورپدرهرچه کلروفیل درجهان است عق زد!!

 

راستی تو از کجا در من بودی ویا من در تو ؟ .... از آن شوره زار جنوبی ؟ پای آن تپه داغ وسیاه در نزدیکی خط استوا ؟ یا از آن وقتی که در گریز از دردناکی یک هماغوشی ، سرخوردی در کودکیم ؟

می گویم : میخواهی برایت فروغ بخوانم / وحوض های کاشی / بی آنکه خود بخواهند / انبارهای مخفی باروتند / ....

 

می گویم : نه ، پشیمان که نه ، فقط گاهی مثل امروز کفش هایم درد میگیرد !! این همه راه ، نزدیک نبود ؟!

 

دفترچه یادداشتم را بیرون می آورم تا تازه تری بخوانم ولی احساس میکنم طاقت بوی اورانیوم را نداری ....

می گویم : میخواهی نامه ای به جناب پاپ بنویسیم وبپرسیم : آقای عزیز ، چرا ساعت شما دوهزار سال است که خواب کهنگی می بیند ؟.... اصلا" میخواهی برویم ازآن دورترین تپه ، از آن خیلی دور ، بازهم دسته ای پونه بیاوریم ؟ یا که دلت میخواهد ترجمه تازه ای ازآمریکای لاتین را با هم بخوانیم ، به تلخی نگاه ( مارکز) ویا در رخوت رویای نازک ( چه ) ؟ .... میخواهی قدری رژه برویم وبرای دمکراسی در عراق دست تکان بدهیم ؟

می پرسم : تو چند تا سانتریفیوژ در کیف ات داری ؟ .... همین را امروز صبح از شیرفروش محله تان وقتی که داشت نفت تازه پرچرب را از پستانهای پلاسیده گاوی که زباله میخورد میدوشید ودندانهای زردش را به پاییز تف میکرد پرسیدم . جوابم داد    می شود 90 دلار.

 

می گویم : نه ، راه زیادی نیست ، همین که به آن کپرستان برسیم وبیدارشان کنیم تا گندمها را درو کنند باران خواهد بارید . مگر قرارمان همین نبود ؟ .

 

غزال که می رسد . تو رفته ای . طبق معمول .

نفس زنان می گوید : بلند شو برویم ومیخواهد دستم را بگیرد که پس میزنم .... مهربانانه می پرسد : هنوز کفشهایت درد می کند ؟

 

ببین ، شاید آنها راست می گویند. شاید باید ما هم گذشته را یک جائی فراموش کنیم . گذشته بوی کهنگی وخواب میدهد . مثل بوی معجزه ای هزاران ساله . مثل بوی پس سوز قطاری که همین یک ساعت پیش از ما گذشت ودرغبار آینده گم شد ، آنچنان که گوئی هرگز نیامده بود . مثل خیلی از اسامی که به یادمان نماند ( مثل سرهنگ مبشری، سرهنگ سیامک ، سرهنگ نمینی ، سرگرد عطارد ، سرگردواعظ قاسمی ، سرگردوزیریان ، سروان مدنی ، سروان شفا، ستوان افروخته ، مثل مرتضی کیوان و....) که امروز ، سالروز مرگشان است وما به یادمان نماند .....شاید باید باورمان شود که اگر معجره بی خاصیت شد ، پس این اسامی هم بی خاصیت شده اند . شاید من هم باید معتقد شوم که گذشته را باید جائی فراموش کرد وبه ذهن آینه ای پناه برد که تصویر امروز ما را بنمایاند. من از تکرار خسته نیستم بلکه از آنچه هرگز نمی شویم گریزانم . آن هم به روزگاری که ( چپ ) بی تخمه مانده ودل خوش به مغازله قلم های پرجوهرومتورم ..... وراست هم ، ساز چپ می زند تا به خیالمان بدواند که نظام جهان را با همین دو کلام جوهرین یک رویه کرده ایم !!!

باری ، باید بپذیریم که اگر حتی راه را عوضی نرفته ایم اما عوضی را ه رفته ایم . مثل پسران ناخلف پدرانی که قلبهایشان را در این سرزمین کاشتند وما آنها را گم کردیم .لیاقت ما در پندار کوچک توانائی هایمان چون لیاقت معجزه در خوابزدگان ، خمارآلود است ..... ما با کشیده تاریخ به خواب رفته ایم ( !!!) واین درد بزرگی است ، جانا.....اصلا" ولش کن .

 

ببین ، دفترچه یادداشتهایم را همین جا ، زیر همین درخت ولنگارجا می گذارم تا باز گله نکنی که چرا جواب نامه هایم را نمیدهی .

...... راه می افتم ، آن هم به حالتی که گویا دوریت در من خلاصه شده است .

 

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 14:39 |

(کیف سیاه، بادام تلخ)

با نگاهی به پیشنهادات آقای پوتین

 

چند روز پیش ،وقتی هواپیمای (ایلیوشین) مدل 96 روسی در میان شدیدترین تدابیر امنیتی در فرودگاه مهرآباد به زمین نشست، کمتر کسی از اهالی سیاست می توانست باور کند که مسافر مو بلوند آن هواپیما صرفاً برای حضور در یک اجلاس آبکی و بی نتیجه ،رنج سفر بر خود هموار کرده و یا آن طوری که دولت ایران سعی در ابرازش داشت فقط بمنظور (تحکیم روابط مودت آمیز دو دولت دوست... والخ) عازم چنین سفری شده است. گمانه زنی ها در باره علت واقعی حضور آقای ولادیمیر پوتین در ایران تا جایی بالا گرفت که خبرنگاری آلمانی نوشت: در مراسم بدرقه رسمی پوتین در آلمان، این سیاستمدار 55 ساله ،سر در گوش خانم مرکل گفته بود: من حامل بادام تلخی هستم که به لطف شما به شکر مسموم آلوده شد!!! جمله ای که شکوفه لبخند را بر لبان (آنجلا) نشانده بود.

 

باری.... وقتی کاروان اتومبیل های لیموزین خیابانهای تهران را به سمت شمال شهر و کاخ سعدآباد می پیمود، هیچکس متوجه نشد چرا به راننده یکی از اتومبیل ها دستور رسید که فرمان بپیچاند و از قافله جدا شده و به سمت خیابان پاستور برود.!

طبق قرار قبلی، باید آن (بادام تلخ) بعنوان تحفه در همان ساعت به دفتر رهبر ایران برده می شد تا در اولین ساعات روز بعد، کنار بشقاب پنیر لیقوان و نان خشخاشی و لیوان چای ترکی او قرار گیرد و لبخندی از سر رضایت را در آن دقایق صبح به لبان رهبر ایران بیاورد.

همانطوریکه از قبل هم قابل پیش بینی بود، از مذاکرات دور اول اجلاس سعدآباد نتیجه ای حاصل نیامد. چرا که اصلاً هم قرار بر حصول نتیجه نبود.... طرفه آنکه مذاکرات اصلی باید در وقت و مکان دیگری انجام میشد و برای همین هم آقای پوتین در غروب اولین روز اقامت خود در تهران، به میعادگاهی رفت و بر مبلی تکیه زد که روبروی آقای خامنه ای قرار داده شده بود.... موضوع این ملاقات در واقع مزمزه کردن همان بادام تلخی بود که از صبح علی الطلوع زیر دندان نزدیکترین مشاوران آقای خامنه ای انداخته شده بود.

اینکه چرا طبق عرف دیپلماتیک، بستۀ پیشنهادی آقای پوتین به احمدی نژاد داده نشد ، شاید به آن علت بود که اروپائیان می دانستند جناح تندرو حکومت که احمدی نژاد را در بغل خود دارد اساساً اهل معامله و مذاکره نیست ، و تجربه به آنان آموخته بود که نباید پیش از این به بازیهای قدرت درمیان جناح های حکومت ایران دلخوش باشند.... اشتباهی که ظرف سالیان گذشته موجب اتلاف وقت بسیار و فرصت سوزی بیشمار شده بود. بنابراین چه بهتر که این بار و در پرتو این نمایش، رهبر ایران را مستقیماً در برابر خود بنشانند و او را مسئول عواقب خیر و شر مسایل ایران معرفی نمایند. از طرفی این انتخاب باعث می شد که فاصله بین رهبری و دولت ایران را یکبار دیگر و مخصوصاً بعد از سخنرانی های اخیر آقای خامنه ای اندازه کنند و به او فرصتی بدهند تا در سراشیبی سقوط دولت احمدی نژاد ترد افکار عمومی داخل و خارج، بتواند دامن عبای خود برگیرد و در این مراسم قربانی ، آبروی خود را بخرد!!

از طرفی آقای پوتین با این عمل بدنبال دستاورد های دیگری هم بود و آن اینکه در مقام یک دوستدار ایران، پیام روشن جنگ و یا حداقل، تحریم های احتمالی آتی را به زبانی نرم و لَین به گوش خفته حضرتش فرو کند و از آنطرف نیز به همتایان غربی بفهماند که در عمل، پوتین را همچنان در کنار خود ببینید، چنان که قبل از سفر و در کرملین ،همین باور را برای مسئولان آمریکایی و فرانسوی تکرار کرده بود.

 

بهرحال آنطور که مطرح است، پیشنهادات آقای پوتین که از نظر آقای خامنه ای قابل (بررسی و تامل) است موکول به موارد زیر است:

1-  قبول تایم اوت همزمان و کوتاه مدت بمنظور توقف در صدور قطعنامه جدید علیه ایران.

2-  ایجاد یک فدراسیون هسته ای مرکب از آلمان- روسیه و ایران و تعهد تامین 5 ساله سوخت برای تاسیسات هسته ای ایران، در عین جریان داشتن تحقیقات در مقیاس آزمایشگاهی و نیمه صنعتی با نظارت آژانس.

3-  اخذ تضمین های بین المللی از آمریکا  و اسرائیل در عدم حمله به ایران.

4-  خروج تدریجی نظامیان آمریکایی از عراق براساس برنامه زمانی مشخص و جایگزین  کردن نیروهای سازمان ملل متحد بجای آن.

5-  اجازه بازرسی تمام عیار به آژانس برای نظارت دائمی و بلا شرط بر فعالیت های هسته ای ایران تا حصول اطمینان جهانی.

6-  پشتیبانی همه جانبه روسیه از ایران در صورت قبول شرایط فوق.

 

پاسخ ایران به این پیشنهادات هرچه که باشد، آقای پوتین به نتایج دلخواه خود رسیده است. (و لو که در فردای این ملاقات، آقای بوش مثلاً دنبه ای در هوا جنباند و با بکار بردن زبان تهدید، پیاز داغ اش را هم زیاد کرد که از این کوتاه تر نخواهم امد!!)... آری، آقای پوتین با این ابتکار عمل توانست اولاً وزن و اندازه روسیه را در جغرافیای سیاسی منطقه و جهان بارز تر نماید و ثانیاً ایران را در موقعیتی قرار دهد که ناچاراً خود را در بغل روس بیندازد. و این همان اوضاع ترکمانچای است و روسیه طبعاً در تابستان آینده و در مذاکرات آتی خزر خواهد توانست با تحکم بیشتری ، ایران را بر سر قبول سهم ده درصدی زیر فشار بگذارد و سیطره خود را بر آن دریای نفتی استوار تر کند.... روس ها نشان داده اند که در چنین وضعی، ادامه بازی را خوب بلد هستند.... تاریخ را مرور کنید!.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 12:44 |
 

آگهی پزشکی

(دوا و درمان ملت در میزگردی با شما) !!

1386/7/2۵

 

1- علت اصلی عدم مشارکت سیاسی مردم، گرانی و تورم است که کمر ملت را شکسته.

(مهندس طبرزدی)

2- علت اصلی گرانی و تورم، عدم مشارک سیاسی مردم است که کمر ملت را شکسته.

(علی افشاری)

3- علت اصلی گرانی و عدم مشارکت سیاسی مردم ، بایکوت کردن خبری من است که کمر ملت را شکسته.!!

( فخرآور/ آفتابه قرمزه)

 

 

ما با دکتر (مورتن مظاهری) و یک متخصص شکسته بند سنتی تماس گرفتتیم . گفتند: اگر (حرف) و (شعار) را قاطی و به دسته آن آفتابه قرمزه بمالند، و بعد چند بار آنرا فوت کنند. شکستگی کمر ملت خوب خواهد شد!!!.... آره داداش.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 11:54 |

(تاواریش)!!

 

گوشی تلفن دستش بود و یک نفس هوار می کشید که :

" مگر این جماعت روس ، همانهایی نبودند که در جریان جنگ ، موشک های 12 متری را به صدام میدادند تا به کوچه های 6 متری دزفول شلیک کند؟.... مگر همان جماعتی نبودند که میلیاردها پول بی زبان این مملکت را چاپیدند تا سوخت نیروگاه اتمی بوشهر را بدهند و ندادند؟.... مگر اینها نبودند که سربند بی کفایتی دولتمردان ما، آب و نفت دریای خزر را مثل (بُرش) روسی هورت کشیدند و حق ما را (هاپولی) کردند؟..... مگر همین چند ماه پیش پای قطعنامه علیه ایران را انگشت نزدند؟.... مگر 28 سال نفت ما را نبردند و بجای آن چند تا سلاح زمان میرفندرسکی و مرحوم خلدآشیان استالین علیه الرحمه را بما نینداختند؟!!! حالا چه شده که دولت اینطور برایشان غش و ریسه می رود و جلویشان فرش قرمز پهن می کند ؟ "

 

گفتم: اولاً این مطالبی که شما بلغور می کنی مربوط به سیاست خارجی و مقاولات کاملة الوداد بین دولت های دوست و برادر است و به بنده مربوط نمی شود..... وظیفه امثال بنده و شما همان چهار تا شعاری بود که تا چند سال پیش علیه کشور دوست و برادر، شوروی سابق ، دادیم و جد و آباد هرچه (تاواریش) بود را توی قبر لرزاندیم.... ثانیاً مگر شما سیاست مَدَن نخوانده ای و نمیدانی که تا بوده و بوده ما به این روس های اخمو نیازمند بوده ایم .

گفت: مثلاً چه نیازی داریم ؟

گفتم: مگر برای ما اتم از نان شب واجب تر نیست. مگر نمی خواهیم 20 نیروگاه اتمی جدید احداث کنیم.... مگر یک تانکر آب شور دریای خزر نمی خواهیم تا بتوانیم خیارشور بکاریم و صادر کنیم.... مگر چند پالایشگاه نمی خواهیم تا بتوانیم پول نفت را به سفره مردم بیاوریم .... مگر چند تا موشک زنگ زده نمی خواهیم تا سبیل (یانکی) ها را دود بدهیم.... رئیس جمهور ما هم که حساب و کتاب ندارد، بلکه همین فردا خواست صهیونیست های آواره و بیچاره را مثلاً ببرد یک گوشه سیبری و آنها را اسکان بدهد ، خب در این صورت تکلیف چیست و باید به چه کسی رو بیندازیم؟ به آمریکا؟ به انگلیس؟ به اسرائیل؟..... فویتنا، عمراً.... لذا این روسیه است که باید نیازهای (اساسی) ما را بر آورده کند!!! بنابراین، این دولت بیچاره/ هیچ چاره ای نداره/ جز تاواریش بیاره/ چون اگه تاواریش نیاره/ پس ننه قمر بیاره؟ /بالام جان. بابام جان/ .

  گفت: حالا مطمئن هستی که اینها به قولشان عمل می کنند؟

از همان پشت تلفن یک نگاهی بهش کردم، یک نگاهی بهش کردم که چهار ستون بدنش مثل بیدمجنون در باد خزان لرزید .

گفتم: شما بهتر میدونی یا رئیس جمهور؟ شما بهتر میدونی یا متکی ؟ شما بهتر میدونی یا پیشه وری؟ شما بهتر میدونی یا لیاخوف ؟ اصلاً شما بهتر میدونی یا آن سیاستمدار قجری که سالها پیش در همین ارتباط گفته: ما خاطر شیرین دوست را بخاطر یک قاشق آب شور (یعنی دریای خزر) هرگز تلخ نخواهیم کرد .

گفت: یعنی با این حساب، باز هم روسیه سر دولت ما را کلاه خواهد گذاشت ؟

خندیدم و گفتم: اشتباه نکن ،این روس ها هستند که سرشان کلاه رفته !.

گفت: چطور؟

گفتم: میگویند " در زمان گذشته وقتی امین السلطان برای مخارج سفر از روس ها وام میگرفت و بخشی از ایران را گرو می گذاشت ، بعضی از رجل سیاسی به او گفتند: شما هر ایرانی را به یک پول سیاه فروختی و این در تاریخ معاملات جهان بی سابقه است..... امین السلطان در جواب با خنده گفته بود: ساکت.... اگر روس ها شما را می شناختند اظهار غبن کرده و معامله را فسخ می نمودند .!! "

گفت: آهان، از اون لحاظ .

گفتم: آره بابام جان. از همون لحاظ .

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 19:51 |

(رویا بافی یک جوانک خوابزده)!!

علمای علم روانشناسی در تعریف (هذیان) می گویند: هذیان عقیده نادرستی است که با منطق و استدلال اصلاح پذیر نبوده و با شرایط محیطی فرد قابل توجیه نمی باشد..... این علما معتقدند که هذیان ممکن است ابتدایی بوده و بدون هیچ مقدمه ای و بطور ناگهانی بروز نماید که در این صورت باید آنرا یکی از علائم بیماری (اسکیزوفرنی) دانست. شکل دیگری از هذیان، هذیان ثانویه است که در تعقیب توهمات و بروز استدلالهای هیجانی متعصبانه ظاهر می شود. از دیگر انواع هذیان ها می توان به هذیان (بزرگ منشی) یا مگالونی اشاره کرد که بیمار احساس عظمت و توانایی کاذب نموده و در بیماران اسکیزوفرنی ، مانی ، و فالج مترقی ، تظاهر می یابد. نوع دیگر هذیان، هذیان انتساب به خود است که بیمار اعمال و گفتار دیگران که هیچگونه ارتباطی با او ندارد را به خود نسبت میدهد و اغلب آنها را با نشانه های تحقیر و اتهام خویش تعبیر می کند.

از طرفی کسانی که به این بیماری مبتلا می شوند عموماً بطور ناخودآگاه به سمت عارضه دیگری نیز سوق می یابند و به کابوس و رویا کشیده می شوند. این افراد عموماً اوهام را جایگزین واقعیت می نمایند و در چنین حالتی است که شخصیتی غیر واقعی از خود به جهان پیرامون عرضه می دارند.

اینگونه افراد رویا زده به لحظه ها دل خوشند و شنگول..... سقف رویا های آنها اندازه ندارد. عکس العمل های روانی آنها عموماً روشن و قابل پیش بینی است. آنها ایمان یافته اند که با رویا می توانند به هر جایی که آرزو می کنند برسند. مثلاً روی آب خانه بسازنند، به پنجره های این خانه خیالی پرده های توری سفید نصب کنند، کنارآن خانه ، با درخت های کاج و توسکا جنگل بیافرینند. می توانند حتی دروغهای بزرگی بگویند تا خیال کنند باورش برای مردم آسان تر است و هکذا......

 

پریوش (فخرآور) یکی از این نوع بیماران است. جوانکی سی و چند ساله که برای اثبات رویاها و عینیت بخشیدن به آنها مجبور به دروغگویی های مکرر است.... او مجبور است هر روز ، پس ِ ذهن باورهایش را رنگ بزند تا کبودی واقعی آنرا پنهان سازد.... او گاهی به عکسی که در بغل جرج بوش گرفته آنقدر عاشق می شود که آنرا به عنوان سند (قهرمانی) اش جار می زند. او گاهی در توهم و خیال (رابین هود) می شود تا دتیا را لخت ببیند.!! روزی در خیال و رویا و در یک حالت هذیانی به گوش خامنه ای کشید ه می نوازد تا آن (من ِ) خیالی و کاذب اش را عینیت واقعی دهد..... روزی از 222 روز اسارت در زندان انفرادی رویا می بافد تا همگان باور کنند که قصۀ رونویسی شده اش واقعی است. او برای انتقال باورهای توهمی خود به مردم، حتی شماره موبایل مامانش را افشاء و در اختیار (بیداران) می گذارد تا بلکه با تایید مادرش، همگان باور کنند که پریوش خواب نیست..... او دست برنامه سازان و صاحبان تلویزیون و رسانه های ایرانی در خارج از کشور را می بوسد تا در گوشه ای از برنامه هایشان در گوش مردم ایران جار بزنند که پریوش خواب نیست. به رویا نرفته ، و این توهمات عین بیداری است!!

او برای اثبات هذیانی که می گوید، از آقای علی افشاری نام می برد و قهوه ای که با او خورده، از آقای گنجی نام می برد و نوشابه ای که در یک کافه با او نوشیده، از اقای سازگارا نام می برد و لبویی که با نوش جان کرده !!.... او از آقای احمد باطبی که روزی با هم ماشین پدرش را (هل) داده اند یاد می کند.از رابطه اش با منوچهر محمدی سخن می گوید و اینکه در زندان بوسیله او به راه راست و به عرصه انقلاب و دگر اندیشی هدایت شده....

او برای اثبات بیداری خود گاهی رویاهایش را حتی می دهد به زبان لاتین انشاء و انشاد کنند تا جامعه ایرانی نتواند بر پرت و پلاهایش انگشت تعجب بگذارد و نا غافل او را از رویا بیرون بیاورد..... او حتی به مسئولین (V.O.A) می پیچید که هان!! چرا شما هنوز بیدارید و به ژرفای رویای من وارد نمی شوید.

بهر حال، و بنا به آنچه تاکنون نوشته ام باید پذیرفت که پریوش (فخرآور) در اوج اوهام و در غرقابه ای گرفتار شده که هر دست و پا زدنی باعث فرو رفتگی بیشترش می شود...... او متاسفانه بیماری روانی است که مثل هر روانی دیگری نمی خواهد واقعیت ناراحتی اش را بپذیرد.

 

اما به راستی این رویابافی و رنگ به رنگ شدن ها ( که قبلاً در مثال هایی از مثنوی مولوی و قصه آن روباه که در خم رنگرزی افتاد و یا داستان آن مارگیر..... به آنها اشاره کرده ام) تا کجا ادامه خواهد داشت و او تا کجا خواهد توانست همچنان چشمان خود را بسته نگاه دارد..... گیرم که چند ماه دیگر اوضاعش بر همین روال باشد. اصلاً فرض کنیم که این رژیم حاضر همین فردا سرنگون شود. خب آنوقت آیا باز پرده ای رنگین خواهد ماند تا پریوش بتواند خود را پشت آن پنهان نماید..... آنوقت آیا مجبور نخواهد شد در مقابل یک پرونده سئوال روشن، از این اوهام به درآید..... راستی آنوقت چه جوابی خواهد داشت به پرسشگرانی بدهد که می پرسند: کدام سال؟ کدام دانشگاه؟ با کدام کد دانشجویی؟ در کدام ترم؟ کدام رشته پزشکی؟.......

آیا وقتی از او بپرسند آن سربازی که در 18 تیر، تفنگ خود را روبروی دانشجویان گرفته بود چه نام داشت. جوابی واقعی ( و نه رویایی) خواهد داشت. و آیا از خواب بیدار خواهد شد، وقتی از داستان آن 222 روز  و آن کتاب رونویسی شده سئوالش نمایند...... آیا آنوقت خواهد گفت که چه کسی حکم تیرش را صادر کرده بود.....که داستان آن موبایل چه بود....... که در زندان قصر چه گذشته بود...... که داستان آن دختر بیچاره که با شکمی برآمده به رویاهای کاذب او در غلطید ه بود به کجا انجامید..... آیا در عالم بیداری از آن حقوق ماهی چهار صد هزار تومان حرف خواهد زد..... آیا خواهد گفت که جریان او با (حبیب) چه بود...... آیا خواهد گفت نوع اتهام و علت زندان شدنش که اینک رونوشتی از آن دست بنده است چه ربطی به مسایل سیاسی داشت..... آیا خواهد گفت یک آدم تحت تعقیب که بقول خودش حکم تیرش صادر شده چگونه می تواند به راحتی و با پاسپورت حقیقی (فتوکپی اش موجود است) از خط سبز فرودگاه به دوبی پرواز کند و هیچ مامور امنیتی هم خم به ابرو نیاورد بلکه در آخرین لحظه پرواز، سه هزار و دویست دلار از بودجه دولت جمهوری اسلامی را در جیب اش بگذارند. و آیا خواهد گفت......

 

باری، برای مردم هوشیار و پرسنده ایرانی، اینکه پریوش (فخرآور) در بغل جورج بوش عکس بگیرد. سند برائت نیست..... حتی سخنرانی برای چهار دانشجوی بی خبر آمریکایی و پاشیدن رویا به ذهن انها نیز سند مبارزه نیست. رفتن به پراگ وپر کردن لحظات خالی یک کنفرانس هم همینطور.....چونان که سخنرانی آقای احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا هم نتوانست آبرویی برای رژیم بخرد.

مردم ایران، بیدارتراز این رویاها هستند. آنها یاد گرفته اند که در برابر هیجان آفرینی های کاذب آنقدر بیدار بمانند تا روز موعود فرا برسد و آنوقت بپرسید: آقا..... لطفاً بیدار شوید. اینجا ایران است.

باری، آن شخصیت هذیانی و کاذبی که مثال پریوش (فخرآور) ها از خود بروز می دهند با واقعیت معنوی آنان فاصله ای فاحش دارد. فاصله ای به نهایت یک خواب تا بیداری...... یک قهرمان تا یک شیاد...... یک دانشجو تا یک سرباز و.....

قبلاً تذکر داده بودم که هر هیجان کاذب و بی پایه ای رو به زوال خواهد رفت. این رسم تاریخ است. و برای همین هم قبلاًً خواسته بودم که  " بر او چو مرده، به  فتوای من نماز کنید" ....او روز به روز بیشتر خواهد مرد. ذره ذره، قطره قطره،..... چنان که آن جوان ساده اندیش ایرانی در وبلاگش و خطاب به پریوش نوشته است: ( یادش بخیر پارسال..... چقدر آرزو داشتیم که بر باد رفت و امسال چقدر.....)

طرفه آنکه، من قصد نداشتم باز هم به بازی (مردگان) بپردازیم، لاکن دلم برای دانشجویان دانشگاه جورج واشنگتن سوخت. کاش کسی آن قرص خواب را از دستشان می گرفت......

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت 12:49 |

(عید رمضان) !!

 

سهم هر یک از ما یک کفِ دست نان بود و چند کله خرما..... نه نان بوی گندم می داد و نه خرما بوی نخلستان های بوشهر.

بیرون، باران نَم می زد به  دل آن عصر پائیزی و نوعی حس مردن در برگهای زرد بوته خشک شده درون گلدان دل دل می زد...... آخرین روز ماه مبارک بود، رمضانی که ما نمی دانستیم کی آمده بود و چرا به این زودی می رفت. دیری بود که روزها را چون سکه های طلا در خواب گم کرده بودیم.

با خود گفتم : یعنی می آید؟

سمیر گفت: فعلاً که خبری نیست ، و از پشت پنجره کنار رفت. (باز هم مرا شنیده بود انگار)!!

 

دو ساعت گذشت تا آمد..... خیس ِخیس. چون پرنده ای بی آشیان و در باران مانده. چادر را که از سرش برداشت آب چکه کرد و بوی باران را دواند در فضای اطاق ...... با دلواپسی گفتم: سرما می خوری، بده خشک اش کنم. گفت: نه عجله دارم. نباید زمان از دستمان برود. بعد هم دست برد به کیفی که از گردنش آویزان بود. - انگشتر حسن بوستانی هنوز در انگشت اش برق می زد- .

 پیش خود گفتم: یادش بخیر......(این را سمیر نشنید).

..... کاغذها را از کیف بیرون آورد و طبق معمول سفارش کرد: بعد از خواندن بسوزان ،-نگاهش به سمیر بود- .

" نوشته شده بود: آفتاب آزادی بزودی طلوع خواهد کرد.... نوشته شده بود: دیو استبداد به آخرین روزهای حیاتش نزدیک می شود.... نوشته شده بود: ما پیروزیم و دشمن خلق به زودی نابود خواهد شد..... نوشته شده بود: تا می توانید از خودتان مواظبت کنید..... باز کُدها عوض شده بود..... باز قرار ها بهم خورده بود..... باز تاکید کرده بودند : شما مردان عمل هستید..... باز یک تحلیل مارکسیستی از اوضاع و تعادل نیروها...... باز تکرار اینکه ما در حال غرق کردن دشمنان طبقه زحمتکش و حامیان آنها هستیم...... و یک کروکی از نقطه ای در شهر....."

رفتن پروین را از پشت بارانی که مورب می بارید دیدم. اول سرکشید و خلوتی کوچه را پائید و بعد برگشت و به من که پشت پنجره ایستاده بودم نگاه کرد و با دست چپ در را بست. ( انگاری لبخند زد ).

 

فردایش عید رمضان بود و ما آنقدر پشت این پنجره و آن پنجره به امید دمیدن آفتاب آزادی ماندیم تا پیر شدیم.

 

راستی چند سال از مرگ پروین گذشت؟ کسی می داند؟ چند رمضان آمد و رفت. چند باران بارید و ما خیس شدیم. با تو هستم سمیر.... تو که در آخرین نامه ات باز نوشته ای : دیو استبداد به آخرین روزهایش .....

 

فردا..... عید رمضان دیگری است. تو فکر میکنی باران خواهد بارید؟

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 18:51 |
 

(مادری که رفت...... آرزویی که مرد)!!

 

 

در هفتۀ گذشته و در میان خبرهای داغ سیاسی ، سکوتی هم بود که دل را لرزاند..... و آن اینکه والده خالد و رسول حردانی، زندانیانی که سالیان سال است سر به زیر تیغ اعدام دارند دار فانی را ترک کرد.

 

پیر زن را من دیده بودم. در همان عبا و شیله عربی ...... این اواخر دیگر نمی توانست جابجا شود. هر وقت به او می رسیدم فقط اشک می ریخت و میگفت: دیدی کمرم را شکستند. و به لهجه غلیظ عربی به کسی و یا چیزی نفرین می کرد.

 

در بین عشایر عرب، داشتن اولاد پسر یعنی برکت، یعنی افتخار ..... اما ای عبث که این مادر دردمند هرگز نتوانست لذت این (برکات) را ببرد. و دریغ که سالی هم میشد بعلت همان پا درد مزمن، قادر به رفتن به تهران و دیدار فرزندان زندانی اش نبود.

 

کسی برایم میگفت: در آن لحظات آخر، چشمش دائماً به (در) بود و به ناله ای نامفهوم، زیر لب چیزی میگفت. شاید هم دعایی می خواند، اما هر چه بود نام خالد و رسول را می توانستی از میان آن کلمات نامفهوم بشنوی.

من نمی دانم ، وقتی جنازه نحیف این مادر را در آن گور سرد می گذاشتند هنوز لای پلک هایش بازمانده بود؟ و آیا هنوز منتظر آمدن خالد و رسولش بود؟

باری،...... مادری رفت...... مثل همه آن مادرانی که آرزوی وداع با فرزندان بندی خود را به گور سرد بردند. ولی بگذارید حرف دلم را هم بزنم و صلواتی نثار جد و آباد مسئولین نمایم که در پای روضه همسایه چه خوش نشسته اند و چه مهروزانه برای مادران فلسطینی و لبنانی و..... اشک می ریزند، بی آنکه بخواهند و بفهمند که این پیرزن زجر کشیده نیز عرب و مسلمان بود. با همان عبا و شیله عربی ..... و تنها گناهش اینکه او یک ایرانی هم بود و فرزندانش برای آزادی همین میهن به اوین برده شده بودند.

 

عزیزانم- خاندان حردانی و پور منصوری ، این غم بر شما تسلیت باد و روزگارتان در زندان کوتاه.....

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 18:31 |
 

( ساختن دنیا ، از نوع تخریب ایران )!!

.... گویا جهان ، ظلوم وتاریک بود آن روزی که عده ای پیچیده در شولای دیانت ، تصورشان برآن رفت که تکلیف رهائی دنیا با سرنوشت آنان رقم خورده است . خیالی پر از فکرهای منجمد ، پر از خلسه های هرز وپندارهای مالیخولیائی .

 

.... گویا ساده اندیش بودند کودکان گرسنه ای که چون برسرخوان گسترده انقلاب نشستند، باورشان شد که با به راه انداختن نهضت های رهائی بخش بی پشتوانه خواهند توانست ازشلمچه خطی به کربلا بکشند.... که کمر آمریکارا با نجوای چند کلام عربی بشکنند ..... که اسرائیل را با لیوان آبی ( که هر مسلمان مکلف به پاشیدن آن شد) ، در دریای ذلت غرقه   نمایند ..... که حضرت مهدی را با آن اسب سفید وآن عمامه سبز نورانی آنقدر در جبهه ها بدوانند که شمشیرمبارکش تا دسته در شکم صدام فرو رود ....... که زندانها را تبدیل به دانشگاه نمایند ...... که پولهای باد آورده را حتی اگر به کابین زنان رفته باشد به بیت المال باز گردانند و .... الخ

 

وامروز چه ساده اندیش است آقای احمدی نژاد که علیرغم این همه واضحات وروشنی ها ،  باز در تاریکخانه عقل خویش به اوهامی دل خوش داشته ومی گوید : ( برای ساختن ایران ، اول باید دنیا را ساخت ) .

او می گوید : ( ما باید توجه داشته باشیم که بدون توجه به جهان ، نمی توانیم به آن نقطه آرمانی  برسیم ) .... ولی نمی گوید که راه رسیدن به آن نقطه آرمانی از کدام گدارعبور     می کند وباید با چه ابزاری به آن دست یافت .... آیا این ابزار، در آن سه پایگاه موشکی که در زیر خاک سوریه استوار است تعبیه شده . آیا آن ابزار همان 15 پایگاه موشکی ای است که سوار بر تریلرهای متحرک در جنگلهای ارمنستان ، سختی سرما ویخبندان کوه آرارات را تجربه    می کند و مزه تلخ اسمیرنوف می دهد . آیا آن 28 پایگاه چریکی وعملیاتی است که در سراسر عراق چفیه به سرکرده ؟ آیا آن 9 هسته عملیاتی است که در لندن وهاروارد انگلستان بسته های باروت را در کارتن های خامه پاستوریزه پنهان نموده ؟ آیا آن سه هسته عملیاتی است که افراد الجزایری در فرانسه عهده دارش شده اندیا آن 6 پایگاه موشکی ای است که هوگوچاوز وآن لاتینی های گرسنه اجازه داده اند قطعاتش را سوار بر هواپیمای مسافری بدون صندلی به آنجا حمل نمایند .

اما راستی صدور انقلاب وشروع ساختن دنیا از راههای دیگر نیز ممکن است . مثلا" به وسیله گروههای تحت امر ( باقرمحمود ) درپاکستان ویا به وسیله نیروهای ریش بلند طالبان در افغانستان- هم آنانی که عیال واولادشان در محله ای پشت لویزان واز سربند ( مهمانی ) به گروگان گرفته شده اند-  . شاید هم قرار است این ساختن دنیا را آقای ( اشتاین ) در فرانکفورت با آن چهارهسته عملیاتی اش صورت دهد وکار (صدور انقلاب اسلامی )را در قلب اروپا به سامان برساند .

شاید هم این ( صدور ) را بتوان با پرتاب موشک از پایگاههای بوشهر ، تنب کوچک ، قلاویزان مهران ، هویزه خوزستان ، کیلومتر 12 آبادان ، تنگه کش کرمانشاه ، وحتی بلندیهای نیاوران به انجام رساند .

اصلا" چطور است کار را به دست کاردان بسپارند ... به عواملی در یونان ، در کانادا، ویا آن 2 نفری که در ایتالیا حالا 16 نفر شده اند . یا به ناخدائی در بندر هنگ کنگ که عادت دارد صدف دریایی اش را با کره بلغاری وتربچه های نقلی میل کند و از آن خمپاره های نقره ای رنگ در ( خن) کشتی چشم برندارد .

چرا فکر میکنند برای ساختن دنیا به دستهای ( جابرعدنانی ) نیاز دارند . کسی که گویا میتواند حتی از حیاط یکی از خانه هایش در نزدیکی پالایشگاه کویت ، آن را به آتش بکشد وبند ناف پایگاه دریائی آمریکا در منطقه خلیج را ببرد . وچرا اینقدر مطمئن هستند با پولهائی که به حساب ( حاج کاظم الدواری ) ریخته اند می توانند در هر لحظه ، وبه هر گروه وهسته تروریستی در اکناف عالم ، پول برسانند تا کار ساختن دنیا معطل نماند!!

راستی آیا ایمان دارند نوک آن موشکهائی که برفراز بلندیهای یا سوج وبه وسیله کره ای هامستقرشد ،  خواهد توانست عربستان سعودی را چنان ویران کند که به ساخت مجددش نیاز نباشد ؟ وآیا بوی باروت برسر( شهرکرد ) چنان آنها را مست کرده که نمی بینند ادرار آن برادر نظامی تا به زمین برسد یخ می زند و .....

 

باری ، آقای احمدی نژاد اگر- برادرانه – از ساختن دنیا سخن می گوید چشم به چنین ابراز وآلاتی دارد . ابزاری که می شود با آن ، اول ، دنیا را خراب کرد وبعد جهانی اسلامی ، وبه قرائت آقای رئیس جمهور ( آبادو آزاد و پر از صلح ودوستی ) برویرانه هایش بنا کرد . همان آرزوئی که کمی دیرتر ، طالبان نیز از دریچه تنگ آن مرد ( یک چشم ) آن را دید ودر میانه راه ، به کابوس رسید .

 

اگر دیروز ودر دانشگاه تهران ، آقای احمدی نژاد فریاد دانشجویان مبارز را که   می گفتند : ( احمدی نژاد پینوشه / ایران شیلی نمیشه ) شنیده باشد .... باید از ماموران محافظ اش  پرسیده باشد که برای خارج شدن از این شهر علم در قلب ام القراء اسلام ، کدام راه مطمئن تر است؟!!! .وباید باورش شده باشد  که برای ساختن دنیا ، باید ، اول ، ایران را خراب نکرد . دانشگاه را ، وهمه ایران را ، وبعد بفکر ساختن دنیا بود.

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 21:15 |

 

( رفته بودیم زیارت ) !!

اطلاعیه

 

به : حزب مشروطه ایران

 

با درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی و جناب آقای پاشائی دبیرکل حزب مشروطه ( حفظکم الله تعالی ، اینا ) به استحضار می رساند :

یکبار دیگردست غفلت از آستین روزگار نامرد به در آمد ، و مستقیم خود پس کله ما ... تا در عالم حواس پرتی ومدهوشی به تماشای ویدئوکلیپ ( رفته بودیم زیارت ) عباس قادری مشغول واصلا" فراموش کنیم که در همان ساعت ، برنامه جذاب ، پر ببینده ، وارشادی حزب مشروطه از کانال  یک پخش می شود .

ای آه .... ای وای ..... ای آخ .... ای اوخ ....

 

لذا ضمن عذر تقصیر از این غفلت جاهلانه که از شگردهای خاص کمونیست ها است ، از شما خواهشمندیم در اولین فرصت نسبت به تکرار آن برنامه اقدام ومارابه زیارت پریوش اینا ( فخر آور) مسرورومشعوف وسرافراز فرمائید .... توضیحا" عرض می نماید از     مدت ها قبل که کسی دیگر برای این قهرمان ملی سابق تره هم خرد نمی کند ، ما از کرکرخنده محروم ودلمان حسابی پوسید ورفت پی کارش .

 

ضمنا" به مجری برنامه هم برادرانه توصیه میکنیم که از رنگ موی( N2 ) استفاده نکند.! برای آن چارتا ( شوید ) ، همان رنگ پرکلاغی گلابتونی مناسب تر است ... آره داداش .

                                                   

                                              جمعی از اراذل واوباش حزب – شاخه فرعی

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 16:4 |

 

بایدپرسید: آقایان ( به کجا چنین شتابان...)

 

ایا کسی میداند چرا آقای احمدی نژاد از حل مناقشه هسته ای ایران تا بدین حد نگران است وچرا دائما" به بخشی از حکومت که خواهان حل وفصل موضوع از طریق ( مذاکره ) هستند نق میزند ومعتقد است که ( .... اینها بی خودی دخالت می کنند ) ؟ چنانکه دیروز هم در نماز جمعه تهران تکرار کرد .

آیا هنوز ایشان علاقه مند به سیر در فضائی است که با شرایط عینی جامعه فاصله ای بعید دارد ؟ آیا هنوز علاقه مند دل باختن به شعاری است که دیری است رنگ باخته ؟ شعاری که 28 سال از صدورش میگذرد ودر این مدت هیچ مرگی بر آمریکا نازل نشده است !!

شاید موضوع همین باشد .... اما به باور من ، آقای احمدی نژاد که ذوب در ولایت است وبدون اذن واجازه ولی امرش لب از لب باز نمی کند وهمواره در چهارچوبی گام میزند که از قبل برایش اندازه شده ، باید که چنین باوری را از فضای بالای سرش دریافت کرده  باشد . فضائی که بر سرش هاله ای نورانی کشید واو را به اوهامی برد که دیگر نتوانست خود از خویش باز گیرد . وبه جائی رفت که امروز مست ومی زده میخواند :

یاران چرا این همه خون در دلم کنید

دیوانه ام ، من عقل ندارم، ولم کنید

با چنین باوری است که باید نگران آینده بود و به مردم توصیه کرد سنگری در باغچه    خانه شان تعبیه نمایند .

باری ، امروز کشور ایران در شرایطی است که خود خواسته به سوی جنگ می رود . جنگی که گویا سفارش های آبکی آقای احمدی نژاد هم که می گوید ( جنگی در کار نیست ) در روند آن تأثیری ندارد .

مروری بر عملکرد مسؤلان نظام در یک سال گذشته نشانگر آن است که قطعیت بروز چنین جنگی در دستور کار رژیم ایران قرار گرفته است واین مقامات سعی کرده اند با تحرکاتی در صحنه داخلی وخارجی ، خود را آماده چنین شرایطی نمایند . در این یک سال ، سعی شد که با تغییر مقامات نظامی ، کسانی را برسرکار بیاورند که روحیه انطباق باشرایط جدید در آنان بیشتر باشد. کنار زدن صفوی وانتقال قدرت بسیج به سپاه پاسداران برای آن بود که در صورت بروز هر گونه اتفاق ، پاکسازی عناصر منتقد دولت راحتر شود . از طرفی برای بالا بردن روحیه مردمی ، سعی شد جنگ ایران وآمریکا به یک دعوای ناموسی وحیثیتی بدل شود تا رگ غیرت ایرانی جماعت بجنبد . سفرهای استانی وپوپولیستی رئیس جمهور شتاب گرفت تا شعار مرگ بر آمریکا مکررا" تکرار شود وریخت وپاشهای ثروت ملی باعث همگرائی عمومی گردد !! .

در عرصه خارجی نیز ایران کوشید تا با دست گزاردن بر دمل چرکین جهان اسلام !! ملل اسلامی را به چنبره سیاسی – اسلامی خود بکشد . وبا دادن وامهای بی حساب وکتاب به کشورهای عقب مانده آفریقائی وآمریکای لاتین صحنه نبرد احتمالی را بیش از پیش گسترده نماید . کشور مصر که روزگاری به عنوان نماد خیانت در فرهنگ  به اصطلاح انقلاب ایران بود  چنان به کشوری برادر تغییر نام یافت که آقای احمدی نژاد برای برقراری ارتباط  با آن ، فرصت 24 ساعته را نیز فرصتی بعید ودیر خواند .... به دامان حزب الله پول ریخت .       ناز وغمزه روسیه وچین را به بهای سنگین خرید . سه  پایگاه موشکی خودرا در سوریه به گازهای سمی آلود. تا رویای نشاندن اسرائیل روی ویلچر حقیقی تر شود . پشت سپر دفاع موشکی آمریکا در کشورهای تازه استقلال یافته ، پایگاههای سیار ومتحرک موشکی احداث کرد . در عراق ولبنان وافغانستان پیش پای آمریکا چاله کند . با دادن باج سبیل های دوره ای سعی انشقاق در اتفاق اروپائیان کرد . با سفر آقای احمدی نژاد به اکناف دنیا ، سعی نمود اما واگرهائی را در ذهن مردم غرب بکارد وبا خرید زمان وبالا وپائین پریدن از شاخه دیپلماسی ، آژانس را در مقابل آمریکا قرار دهد . ردای پیامبروائمه را بر دوش ملوک عربی انداخت تا گازی کوچولو از لپ چاق اسلام بگیرد وبه یادشان بیاورد که ایرانیان اولین قومی بوده اند که با عربهای بدوی همسازی کرده اند . و .....

از طرفی امریکا نیز برای چنین روز مبادائی پیش بینی های خود را داشته است . آمریکا در این سالها سعی کرده که از سران رژیم چهره ای به غایت زشت وکریه- چنان که هست – در منظر جهانیان بنشاند . بحث نقض مکرر حقوق بشر در ایران ، ترویج تروریسم ، قتل زندانیان و .... حلقه هائی بوده اند که در زیر فشار رسانه ای دولت آمریکا به سلسله تبدیل شده اند.

در این سالها دولت آمریکا سعی کرده که با تحرک بخشی به سیاست خارجی خود ودر پی مسافرت مداوم مقامات آمریکائی به منطقه ، از همسایگان نزدیک ایران شرکای تجاری با اهداف استراتژیک بسازد .توانست ناوگانش را در خلیج فارس متمرکز نماید . توانست دستمال کاغذی ( سکوت ) را بعد از پرخوری چین وروسیه ، روی لب آنها بگذارد . توانست با علم داری تحریم های اقتصادی ، منابع مالی ایران را تهی نماید . با اعزام نیروی بیشتر به عراق ، سعی نمود تا نیروهایش را به کنار مرز های ایران بکشد . خط پرواز موشکهایش به سمت زیرساخت های اقتصادی ونظامی ایران راتصحیح کند . با تخصیص بودجه به اپوزیسیون ایران خواست که خلاء قدرت در ایران آینده را پر نماید . با جدا دانستن مردم از مسئولان سعی نمود به مردم ایران پیام دهد که تنها با یک چشم مسائل را نمی بیند . با فشار بر بانک جهانی وآژانس انرژی اتمی به آنها یادآوری نمود که در مسئله ایران کوتاه نمی اید وچون پای مطامع اش در میان آید باید آنها فکر قرطی دموکراسی را از سرخود بیرون کنند. با کش وقوسی که با اروپائیان کرد یادآورپروژه ( خاور میانه بزرگ ) ونقشی که اروپا برعهده گرفته شد وریش فرانسه را جنباند و ...

 

آری ، با این شرایط که باید آن را شرایط پیش از یک در گیری نظامی تمام عیار دانست     می توان آینده پیش رو را تا حدودی حدس زد ، وچون چنین است باید از آقای احمدی نژاد پرسید : به کجا چنین شتابان ؟ ... واینکه آیا مطمئن هستید که نفع مردم ایران در چنین عرصه ای فراهم خواهد شد یا اینکه شما نیز همانند برخی از نظامیان مغرور وبیهوش ، دلتان به آن چند دکمه قرمزی که به فلان پایگاه وصل شده خوش است . یادتان باشد که خیلی از کشورهای روبرویتان واز جمله همین آمریکا ، بیش از چند هزار از این موشکها را سالی است که به سمت شرق نشانه رفته اند .

 

به هر حال ، فردای تاریکی در نظرم مجسم است .

شه مست وجهان خراب ودشمن پس وپیش

پیداست کزین میان چه خواهد برخاست

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 19:49 |

 

(یک خبر و در همین رابطه)!!

 

خبر- ..... دبیر عالی شورای امنیت ملی سپس گفت: اگر آمریکا قصد دارد رژیم صهیونیستی را روی (ویلچر) ببیند، می تواند دست به ماجرا جویی بزند.

 

دیدگاه اول- .... در همین رابطه مسئول امور جانبازان کشور نیز گفت: به حول قوه الهی، در نظر داریم بزودی یک مرکز دست و پا سازی مصنوعی در تل آویو احداث کنیم.

دیدگاه دوم- .... در همین رابطه وزیر جنگ اسرائیل هم گفت: مثل اینکه از اون بالا کفتر می آیه......آهای شمعون بپر تو سنگر. آره بابام بشی !!

دیدگاه سوم- یک برادر بسجی نیز گفت: چه آمریکا ماجراجویی کند و چه نکند، مطمئن باشید که ما خواهر و مادر اسرائیل را ...... و او را روی ویلچر خواهیم نشاند.

دیدگاه چهارم- یک ناظر بیطرف نیز گفت : آمریکا هر ماجراجویی که بکند شعار نمی دهد، ولی ایرانی جماعت هر شعاری که بدهد عمل نمی کند.!!

دیدگاه پنجم- یک فعال اجتماعی نیز گفت: ..... خدایا خدایا تا انقلاب مهدی، حقوق کارگرلن هفت تپه را پرداخت بفرما!!

دیدگاه ششم- در همین رابطه جواد لاریجانی هم گفت: ما ترقه اتمی نمی خواهیم...... خودمان داریم.مرسی.!!

 

توضیحات: ویلچر- وسیله ای است که بعدا از هر جنگ پیروزمندانه ای ، عده ای از برادران ایرانی غالباً روی آن می نشینند و برای سالها سوت بلبلی می زنند.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 10:26 |

 

)سیمای  نسل ما)

 

(1)

می َخواند....... به سوزی که باید جنوبی ترین باشی تا احساسش کنی..... آنقدر کلمات را در دهان میجَوید و ریز می کرد تا بخار دارچین و زنجبیل به هوای نفس ات نَم بزند و خرابت کند. ما را گِل ز محبت زهرا سرشته اند / مهرش دگر جدا از دل ما نمی شود.

می َخواند..... و قداست کلمات زمخت را آنقدر تراش می داد تا اهل بندر می شدی و بوی ماهی نمک سود و شرجی دریا می دوید زیر پوستت....

می خواند و لِخ لِخ چون گوسفندی ذبح شده ترا می کشید تا جایی دور در تاریخ..... تا کنار یک دیوار گلی.

 

(شب احیاء)، میکدۀ سیاه چردگان پرگناه است. شب بی خودشدگان هشیار، به گاهی که صدای سنج و دمام آن چار پاره استخوانت را می لرزاند..... گامب.... گامب.

 

کسی بگوید ببینم، گناه عشق در سوز است یا سوختن؟ در تنهایی است یا به دری بسته رسیدن؟ جایی پشت نبودن است، یا هیچ بودن؟

می َخواند و چنین می َخواند...... مست و مستانه.  بی دل و بی دستار.  واداده و رها.....ترا میبرد در قایقی بی پارو که (فایز) می راند.

(2)

دیشب و در آن مجلس ، وقتی کودکی خردسال نم اشک را در چشمان پدر دید از او پرسید: آیا نمی شد امشب دکتر پژوهان آنقدر کشیک می ماند تا این مجروح فرق شکافته به اطاق عمل برسد؟!!!

و گفت امشب (میوه ممنوعه) از دستمان رفت و نفهمیدیم حاج آقای فتوحی آنقدر عاشق می ماند تا رستگار شود؟!!!

(3)

باری، فکری ام که در ذهن این (یک وجب خاک) چقدر شیطان وول می زند. و افغان ها چرا به (شکرانه) تولد دوبارشان حدیث مولانا می خوانند؟

می َخواند..... به سوزی که دل مرا هم سوزاند امشب.

القصه، ما از جایی شکسته ایم و از جای دیگری رویانده ایم خود را....باور کنید.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 18:14 |
 

آن قوم به حج رفته.....

(با یاد بهرام مشهدی)

 

 .... و گویا در چند روز اخیر، (اهل بهاءالله) جزوه دیگری را انتشار داده از ظلمی که بر هم کیشانشان در ایران می رود.آنهم به فاصله یکی دو روز بعد از سخنرانی آن مرد کوچک و حٌراف..... مردی که به نمایندگی از طرف حکومت و با تبسمی از سر استهزاء جهانیان را به برادری و صلح و مدارا خواند و خواست که همگی به (حبل متین) چنگ بزنند.....مردی که گفت: در ایران همه آزادند و ملت ایران آزادترین ملل جهان است.

باری، دردنامه ای که انتشار یافته، سخن از ظلمی است به قاعدۀ یک درد.... یک درد تاریخی که بدبختانه مجال بازگشایی آن نیست و همین بس که بدانی این طایفه داستانی دارد که به زمان محمد شاه قاجار بازمی گردد و اینکه سر کرده این ها ، فردي بوده به نام (باب) كه حضرتش مي‌خواندند و اول بار در شيراز مدعي قائميت شده و طرفداراني را دور خود جمع كرده و نويدشان داده كه جانشين وي به زودي ظهور خواهد كرد، و اين جانشين كسي نبوده جز (بهاء الله)...

حكام قاجار كه نان حكومت را در خورشت (شريعت ) تريد كرده و از اين راه برگرده ناس و رعيت مظلوم تسمه مي‌كشيدند حتماً نمي‌توانستند بر سر سفره، شريكي، آن هم با آن ادعا را ببينند، پس در پي قتل و كشتار بهائيان برآمده و تا حد مهدور الدم بودن اين فرقه پيش رفتند، به طوريكه حتي اميركبير تجددخواه نيز نتوانست از خرقه خرافه پرستي و آدم‌كشي به دور بماند و دست وي نيز به اين خون آلوده شد.

طرفه آنكه باب الله را به عثماني تبعيد كردند و او با كتابي زير بغل (ايقان) به استانبول رفت و از آنجا به همه سلاطين دنيا از جمله ملكه انگليس نامه‌ها نوشت و آنان را به شريعت خود خواند... گويا زمان به عقب برگشته بود و رسولی ديگر پيام آور شده بود!! هر چند كه هيچ چيز مثل زمان حضرت اش نبود..... و نمي‌شد ملكه انگليس را با مثلاً (نجاشي) مقايسه كرد.

 به هر حال، اين دعوت‌ها كار دست بهاءالله داد و علت تبعيدش به ادرنه شد، 4 سال در آن نقطه به كشف راز پرداخت و سپس به عكا در اسرائيل رفت كه انگليسها هنوز در آن برو بيايي داشتند و كتاب (اقدس) را به گوسفندان خدا!!! عرضه كرد كه حاوي مبادي و احكام شريعتش بود و اين معجزه ثاني، كتاب الله ديگري شد كه برخی از ایرانیان منتظر الدوام، چون (حبل متين) به آن (اعتصام) نمودند. و اين شد كه تعداد ايرانيان بهايي افزايش يافت به طوريكه هر چه از آنها مي‌کشتند گویا چيزي از ايشان ، كم نمي‌شد... بالاخره حضرت بهاء الله در همان عكا ،عطای دار فاني را به بقاي باقي بخشید، اما طبق معمول، وعده كس ديگري را داد كه (عبدالبهاء) نام گرفت. وي نيز به عكا شد و از بغل گوش مسجد قدس به نشر فرقه خود كه حالا در ايران به لقب (فرقه ضاله) مزين شده بود!! پرداخت، حتي خود، به اروپا و آمريكا سفر كرد و طرفداراني نيز در آن سوي اقيانوسها براي فرقه خود دست و پا كرد. و اين در حالي بود كه تا آن زمان،حدود 20000 نفر از بهائيان را در ايران كشته بودند. وقتي عبدالبهاء فوت مي‌كند و از آنجائیکه قرار نبود اين جماعت بي‌سرپرست بمانند حضرتی به نام (شوقي افندي) كه او را حضرت (ولي امرالله) لقب داده بودند به خلافت بهائيان رسيد و سعي كرد دستورات كتاب اقدس را در بين فرقه خود عملي نمايد و در همان عكا، آنقدر كوشيد تا مرد!! و بعد از او ، مجمعي در عكا و كنار قبور مطهر و منور اين حضرات!! تشكيل شد كه (بيت العدل اعظم) اش مي‌گويند و عهده‌دار اجراي احكام فرقه بهاييت و حفظ حدود الهي اين فرقه است!

خلاصه كه الباقي اين جماعت بهايي، در دوره پهلوي، آنقدر راحت و بي‌خيال بودند كه يادشان رفت كه چه بودند و از كجا آمده بودند، گاهي كه به ليست امراي ارتش و يا صاحب منصبان سياسي دوره پهلوي نگاهي مي‌اندازم، مي‌بينم كه تا كجاها نفوذ نكرده بودند، به طوريكه شايع متقن بود كه اميرعباس هويدا، نخست وزير سيزده ساله شاه نيز بهايي است، هر چند كه او، اين را به لفظ هرگز نگفت.

با بروز حكومت جمهوري اسلامي گويا اولين اقدام مذهبيون ، تلافي گذشته و كشتن دسته جمعي اين جماعت بود، به طوريكه هزاران بهايي را در گوشه و كنار كشور و صرفاً به همين جرم سر بريدند. و يا در زندانهايي مثل اوين، دار زدند. اين رويكرد باعث شد كه در عرض همين 28 سال گذشته حدود 10000 نفر از افراد اين فرقه، خايه به مشت و توبره به پشت، شب گريزنمود و به كشورهاي ديگر، درجغرافياي جهان، مهاجرت نمايند. تا بذر و تخم دينشان را در كشتزار عالم بپراكنند. آنهايي هم كه به هر علت در ايران ماندند كمون شدند و سربه تو بردند كه چرايش معلوم است و یحتمل كه اين خط ازعكا به ايشان ابلاغ شده كه بمانيد و نناليد. آمار غیر رسمي نشان مي‌دهد كه بر اساس همين تجویز، رژيم به راحتي 230 نفر از آنان را –فقط- در اوين اعدام كرده و در مواردي مثل روستاي سيسان (ciyasan) جماعتي از اين فرقه را جميعاً، به كوچ اجباري، واداشته، و اموالشان را مباح نمود... مظلوميتي كه تاريخ شد و ماند..... و اینکه فعلاً استخدام اعضاء اين فرقه در ادارات دولتي جمهوري اسلامي ممنوع است و اين ها نمي‌توانند از مواهب حكومت اسلامي،!! مثل تحصيلات عاليه بهره‌مند شوند، هر چند كه طبق مصرعات قانون اساسي (ابراز عقيده در ايران آزاد است) و نيز به همين دولت (ماليات) مي‌پردازند تا دولت اسلامي از محل آن دار و درفش بخرد و به گردن شان بياويزد!! كه اين خود عجيب است... و يا عجيب‌تر اينكه مثلاً اين حضرات اخيراً دست به كار نوشتن نامه‌هايي تحت عنوان (ظلم‌نامه) شده‌اند كه در آن از محروميت فرقه خود سخن‌ها گفته و آن را حضوراً به مسئولين مي‌دهند، مثلاً يكي‌شان، در اين هيرو بير و بگير و ببند، چنين نامه‌اي را برداشته و به دادگاه انقلاب در تهران برده و آنقدر پافشاري كرده تا رئيس قلدر آنجا اجازه داده داخل شود و نامه‌اش را كه خوانده، شاخ روي كله‌اش سبز شده كه اين ديگر چه صيغه‌اي است كه كسي چنين نامه (اهانت‌آميزي) را با پاي خود به قاضي اسلامي بدهد و لذا نامردي نكرده و يكسال برايش حبس به جرم (تبليغ فرقه ضاله) مي‌نويسد و به زندان امنيتي‌اش مي‌فرستد..... که مدتی پیش ما بود، در همان قفس تنگ اوین و در سلولی که مثلاً ما جماعت مسلمان آب کشیده و مطهر، قرآن ها را بسته بودیم و اخمی به صورت حکومت آورده بودیم... و اینکه از عجایب روزگار نامش بهرام (مشهدی) بود!! که به شوخی (مش بهرام) صدایش می زدیم...... و بهرام جوانی بود عاطفی و بسیار کریم، چنان که به زودی زبانزده شد و صفای باطن اش یقۀ همه ما را گرفت..... تا شبی که شعری از مولانا برایش خواندم و گفتم :ای قوم به حج رفته کجائید ، کجائید/ معشوق همین جاست بیائید ،بیائید..... و او خندید.

 

باری، چند ماه بعد، مهربانی این جوان مصمم و با صفا با ما آن کرد که نفهمیدیم او کی مسلمان شد و یا کی ما بهایی!!؟.... طرفه آنکه پرده های تعصب کنار رفته بود و در اوین، این ذات ما بود که میجوئید و طلب می کرد. و دانستیم که بی هیچ تربیتی و آدابی..... می شود آن شد که باید بود.

بهرحال، دردنامه این جماعت باعث رو سیاهی همه کسانی است که هنوز هم برای دیدن واقعیت ها، عینک سیاه تعصب و جهالت را بر چشم دارند و نمی بینند آنچه را که آفتابی است..... مثل روز روشن.

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 14:32 |

( وقتی رئیس جمهور بازمیگردد)

 

ازاون بالا بقراط می آیه

یک دانه (سقراط) می آیه

..... و اما دیشب برای برخی از مقامات کشور که به امر (آقا) مکلف شده بودند به استقبال رئیس جمهور بروند حتماً شب کسل کننده ای بود. بعضی از آنها از همان صبح جمعه، تلاش بسیاری کرده بودند تا بلکه خود را از قید این مراسم اجباری برهانند.... هاشمی خود را به بیماری زده بود، حوزویان به بهانه ایام روزه داری و احتیاط ، ردا برکشیده بودند، اما بر بقیه به پیامی که آقای محمدی گلپایگانی آورد واجب شد که الٌا و بلٌا باید حاضر شوند.

طرفه آنکه، وقتی در ساعات پایانی دیشب ، آن هواپیمای پهن پیکری که حامل رئیس جمهور بود آسمان تهران را دور زد تا در فرودگاه مهرآباد بنشیند، بسیاری از این مقامات در خود شوقی برای بغل کردن و بوسیدن (سقراط زمان) نمی دیدند...... بلکه لبخند سردی هم زدند وقتی که رندی شوخ طبع از آن جمع ، به مزاح و به ِرنگ آن آهنگ افغانی زمزمه کرد:

از آن بالا بقراط می آیه

یک دانه سقراط می آیه

 

......و این همۀ نمایشی بود که دیشب از تلویزیون جمهوری اسلامی پخش شد تا نشان دهد اگر قدر و قیمت رئیس جمهور ایران بلحاظ آن سفر در مجامع بین المللی تحلیل رفت، اما در داخله کشور هنوز در به روی همان پاشنه می گردد و هیچ چیز عوض نشده و رژیم هیچ درسی نیاموخته است.!!

باری، آنچه دیشب و به عنوان رهآورد این سفر توسط آقای دکتر احمدی نژاد خطاب به مردم ایران گزارش شد هم در نوع خود بدیع بود..... آقای رئیس جمهور طبق معمول از اشتیاق یک میلیون ایرانی مقیم آمریکا گفت که (تشنه و مشتاق) زیارت او شده بودند.!! از ایرانیانی گفت که صف اندر صف و به خیال وصال اواز ایالات مختلف ، با هزاران زحمت خود را به نیویورک رسانده بودند تا ببینند سقراط زمانه چگونه رئیس جمهوری است؟.... از ایرانیانی گفت که در این چهار روز آنقدر گل و شیرینی و پیام و نامه و تلفن در رسای اقدامات او فرستادند که چند باری اشک شوق به چشمانش آورده بود. او حتی از(دیوید) –آن شهروند آمریکایی- سخن گفت که با ارسال سبد گلی به او و از طرف جامعه آمریکا سفارش کرده بود که: (ترا به شیر مادرت قسم میدیم که ما را هرچه زودتر از دست بوش نجات بده). او از خیل جوانانی گفت که برایش پیام فرستاده بودند که (سر موضع بمان، ما با شما هستیم) !!......

او حتی برای آن هزاران نفری که (متاسفانه) در پشت درهای بسته دانشگاه کلمبیا معطل مانده بودند دلسوزاند وعذر خواهی کرد....

آقای احمدی نژاد خیلی تواضع بخرج داد والٌا باز هم از آن هاله نورانی و بازماندن دهان روسای جمهوری دنیا به وقت سخنرانی اش در سازمان ملل حرفهای تازه ای می زد. هاله ای آنقدر روشن و نورانی که فقط افرادی مثل او قادر به درک و دیدنش هستند، نه مردم خوابزده جهان.

 

البته دو میلیارد هزینه و رنج سفری با این مصائب، حقایق دیگری هم داشت که آقای احمدی نژاد آنرا قابل گفتن ندانست..... مثلاً اینکه او را یک دیکتاتور کوچک و سنگدل نامیدند. یا هزاران هزار نفر در جهان با نفرت انگیز ترین کلمات از او یاد کردند..... یا وقتی گفت ما در ایران همجنس باز نداریم، عده ای در همان سالنی که پر از طرفداران افکار ایشان بود فریاد ( حوزه،حوزه) سردادند..... یا وقتی از آزادی زن ایرانی سخن گفت، عده ای مغرض، پای زنان دستگیر شده کمپین یک میلیون امضاء را پیش کشیدند و یا وقتی گفت مردم ایران آزادترین مردم جهان هستند ، نام منصور اسانلو و دانشجویان زندانی و آن چهار هزار نفری که در زندانهای ایران و بجرم ابراز یک عقیده اعدام شدند در سالن پیچید.

 

دیشب وقتی آقای رئیس جمهور و همراهانش از آن هواپیمای پهن پیکر دور شدند تا گارد مخصوص، مارش (جمهوری) بنوازد. و درست در همان لحظه ای که آقای احمدی نژاد به رسمی بیست و چند ساله در آن سکوی مخصوص قرار گرفت، کس و کسانی در ان سیاهی شب، در قلب تهران، از خود پرسیدند: این اقا از کدام ایران حرف می زند. از کدام ملت ایران؟

و بالاخره اینکه دیشب وقتی اقای احمدی نژاد به تهران رسید. از قاب کوچک تلویزیون می توانستی خستگی و شکستگی را در چهره او بخوبی ببینی. حالاتی که با حرفهای آبکی آقای رئیس جمهور خیلی فاصله داشت..... حالاتی که نیازش به زبان ریزی نبود.... رنگ رخسار خبر مبداد از سر درون.... سقراط خسته بود و هم شکسته..... ندیدید؟

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 12:15 |
 

(آبادان- ۱۳۵۹)

 

.... مادر غصه می خورد که زندگی اش را عراقیها خواهند برد...... و مگر زندگی او چه بود؟ یک یخچال و تکه ای زیلو ، چند دست رختخواب و خرت و پرت های دیگر..... بارها دلالت کرده بود که (مثلاً) آدم شوم وبروم مثل سایر مردم اینها را بیاورم. و من این دست و آن دست کرده بودم.... آن روزها سرم حسابی شلوغ بود و گرفتار تشکیلات شیراز. تا بلاخره عصر یک روز پائیزی ، خواهرم زنگ زد و گفت امشب زودتر بیا مادر کارت دارد .... و رفتم.

مادر بقچه پیچیده بود وخد نگ شده بود که الاّ و بلّا خودم بر می گردم آبادان و غرولند میکرد که : مگر سر راه پیدایشان کرده ام. حاصل چهل سال زندگیمه .....،و طعنه می زد که : مثلاً پسر بزرگ کرده ام. از آن دو نفر که سال به سال خبر ندارم. تو هم که رفته ای پی عشق خودت.... و این عشق چه بود؟ اینکه با بقیۀ رفقا بچپیم در آن اطاقک خشتی در دروازه کازرون و بکار نوشتن اعلامیه بر علیه رژیم و طرح مسئله جنگ و امپریالیسم و این حرفها بپردازیم.

اگر رگ غیرتی در من باقی مانده بود باید قاعدتاً همان شب و بر اثر حرفهای مادر بجنبد.... و جنبید..... و فردا بجای مادر، این من بودم که در آن اتوبوس لکنتی به سمت ماهشهر می رفتم.... و تا خودم را به آبادان برسانم سه روزی در راه ماندم . حالا به چه وضعی ، بماند.

طرفهای غروب روز چهارم بود که رسیدم خانه ، خانه که چه عرض کنم. ساختمان نیمه مخروبه ای با درهای چهار طاق ، مثل در مسجد.... و شوق پیدا کردن کلید دِر ورودی اش که مادر با هزار سفارش ته ساک گذاشته بود بر دلم ماند.

تاریکی زود رسی که بر سر شهر چنبره زد نگذاشت بدانم بر آن خانه چه رفته است. فقط  در پرتو کبریتی که گاهی برای گیراندن سیگار روشن می کردم فهمیدم که کسی قبل از من خانه را کاویده است . همانجا و روی پتویی که سابق بر این، مادر در آن می خوابید و گلهای زمخت و سبزی داشت خوابیدم. تا که خنکای صبح بیدارم کرد. فردا.... آفتاب که آمد ، خاطره ها هم سرازیر شد و کودکی و جوانیم را به ساعتی دوره کرد. کت پدر هنوز به گل دیوار اویزان بود. کتی که پدر در چند روز گذشته وقتی از سوز سرما می لرزید یادش میکرد.

هنوز ساعت هشت نشده بود که صدای خش خش کشیده شدن پایی روی آسفالت به گوش رسید. پریدم بیرون. اما در کوچه هیچ کس دیده نمی شد. گویا بر اثر خلوتی شهر، صدا از کوچه بغلی بود که می آمد.... رفتم و قامت کوچک عیسی را دیدم که از دور کوچکتر بنظر می رسید. مرا که دید دستی تکان داد و بر سرعت گامهایش افزود. در بغلم فرو رفت و احوال مادر را پرسید و بعد هم اینکه: پس کجایی ولک. همه تون رفتین. بی خیال ما شدین. ( و بعد هم پرسش های دیگر) : اینجا چه میکنی. برادرات کجا هستن. شنیدم شیرازی شدین..... و بعد نوبت خبر ها شد. گفت: اینجا حسابی بگیر بگیره.... دنبال تک تک بچه ها هستند. احمد گله داری و خواهرش فرارین. هوشنگ را همین جا گرفتن و اعدامش کردند. محمد فرار کرد و رفت عراق...... و گفت: اینجا دیگه جای موندن نیست....

عیسی پر از خبر های بد بود.خبر هایی که هر کدامش برای تازه شدن یک دنیا غم کافی بود.... او از همه گفت. از اینکه همسایه ها هر کدام کجا هستنند و چه می کنند و توضیح داد که بخاطر اینکه کارگر تازه استخدام پیمانی شرکت نفت شده نمی تواند از شهر خارج شود. میگفت اگر یکروز (ابسنت) کنم فوراً اخراجم می کنند.

عیسی سیاسی نبود. ولی با همه می پلکید و این اواخر هم راه افتاده بود. به همه کمک می کرد و برایش فرق نمی کرد که تو دنباله روی کدام مسلک هستی. از آن بچه های خون گرم آبادانی. همه اورا دوست داشتند.... به زمان های دورتر و دوران انقلاب ، گاهی خانه شان پاتوق می شد. هر کس فرار می کرد سر از خانه عیسی در می آورد.مادرش مهربان بود. ساده و روستایی و مثل آب ،زلال...... سفره شان همیشه پهن بود و هیچ کس در آن خانه گرسنه نمی ماند، حتی اگر نیمه شب هم به خانه شان می رفتی، مادرش دست دستی می کرد و لقمه ای جلوت می گذاشت.

عیسی سفارش کرد که به خانه برگردم و همانجا بمانم تا بمن ملحق شود.... رفتن و آمدنش دو ساعتی طول کشید. با بسته ای نان و مقداری خرما برگشت.... گفت همین که هر روز خودم را نشان بدهم کافی است. گفت: کاری که نیست. فقط می گویند باید بیایی و حاضری بدهی. همین....

آن روز عیسی تا شب در کنارم ماند.او تعریف کرد که (حاج علی) سخت بدنبالتان می گردد.حالا این حاج علی که بود؟ همین (علی فلاحیان) موجود. همان که بعد ها و در سایه روحیه جلادیش وزیر اطلاعات شد و آن کشتار را کرد.... حاج علی قبل از جنگ رئیس کمیته انقلاب آبادان بود و زیر دست دادستان انقلاب (تیز مغز) کار می کرد.با شروع جنگ افتاده بودند به جان گروههای سیاسی، و دستشان به هرکه می رسید به اسم خلق عرب و کمونیست همانجا اعدامشان می کردند. حسابی در کار نبود...... عیسی می گفت فقط کافی است بداند یکی از شما برگشته است. خلاص. شب،صدای خمپاره بود که بین جملات عیسی فاصله می انداخت. تا اینکه بالاخره پرسید: خب، چکار می خواهی بکنی..... موضوع سفارش مادر و غرولندش را گفتم. گفت: ای بابا، مادرت هم دلش خوش است ها..... گفتم: چکار می شود کرد. مادر است دیگر....

صبح روز بعد هنوز در خواب بودم که عیسی رفت. نپرسیدم کجا..... دور خودم پلکیدم تا حدود ظهر که برگشت. با یک گاری دستی بزرگ و مقداری طناب، گفت: پس شروع کنیم.... و شروع کردیم.... قرارمان این شد که من صبح زودتر پیاده راه بیفتم و به سمت (چویبده) که محل بارگیری لنج های مسافری در مسقط الراس رودخانه بهمنشیر بود بروم. یعنی حدود 20 کیلومتر پیاده روی با دو ایستگاه بازرسی، سفارش کرد که از نخلستانها بروم تا گرفتار نشوم. خودش هم قرار شد با اثاثیه به کمیته برود و به بهانه اینکه می خواهد اثاث منزل خودشان را ببرد مجوز خروج بگیرد....آنوقتها همه این کار را میکردند...... خلاصه بر همین روال، صبح راه افتادم و خودم را به نخلستانهای کنار شهر رساندم و آنقدر رفتم تا پاهایم ورم کرد. حدود 4 بعد از ظهر بود که به چویبده رسیدم ولی از عیسی خبری نبود. مجبور شدم شب را کنار ساحل و در کنار همشهریانی که در آن ظلمات همدیگر را نمی دیدیم سپری کنم. کلاه کشی را پائین کشیده بودم تا احیاناً کسی مرا نشناسد. دلم شور عیسی را می زد. چرا نیامده بود. نکند اتفاقی افتاده باشد. از طرفی به خودم دلداری می دادم که دیر کردن او بعلت دوری راه است. ماشینی که در کار نبود. همه راه را باید پیاده می آمد طفلک....

هوا که روشن شد، اولین جایی را که دیدم خط جاده بود که در افق برق می زد و می رفت و می رفت تا جایی که دیگر نبود..... دلشوره ام بیشتر شده بود.

 کارگران لنج به جنب و جوش افتاده بودند و کلمات عربی در هوا پخش بود. زمخت و سریع. ساعت 9 نشده بود که عیسی با آن گاری دستی رسید. بوسیدمش ، گفت شب از ترس سارقان مجبور شده کنار آخرین پاسگاه بماند.بعد هم تند و تند با یکی از جاشو ها حرف زد و اثاثیه را هل داد داخل لنج. کنار اسبابهای دیگران، و هنوز ظهر نشده بود که لب تا لب لنج پر شد از یخچال و تلویزیون و بقچه های رختخواب و کمد بچه و.....

ناخدا گفت : غروب راه می افتیم. چون در روز ممکن است ما را بزنند. میگفت اینجا امن تر است چون چند ضد هوایی در همین اطراف کاشته اند. با عیسی چپیدیم در چادر کوچکی که هلال احمر برای این مهمانان نا خوانده علم کرده بود...... عیسی دو ساعتی خوابید و بعد هم که بیدار شد رفت و لقمه ای نان پیدا کرد که به زور پائین دادم.....

 

غروب راه افتادیم...... روی لنجی که آرام آرام سینه می کشید و سفره رودخانه را پاره می کرد. عیسی آنقدر کنار ساحل ماند تا در شب گم شد.

دو روز بعد، وقتی در ماهشهر اسبابها را از لنج بالا کشیدم و روی اسکله گذاشتم و مشغول چانه زدن با مردی شدم که با آن وانت فکسنی اش پول خون پدرش را طلب می کرد کم مانده بود که همه چیز را همانجا رها کنم و بگریزم.... ولی طاقت آوردم.

ساعت 6 صبح روز بعد به شیراز رسیدم و یک راست به خانه ای که مادر اجاره کرده بود رفتم.مادر در را که باز کرد همان جا افتاد. غش کرده بود. حالا حاصل زندگیش  جلوی چشمانش بود. اثاث خانه را می گویم.......

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت 16:44 |
 

(ارزش ها)

 

باور من این است که در سخنرانی آقای محمود احمدی نژاد و سئوالاتی که از وی در دانشگاه کلمبیا پرسیده شد چند نکته مغفول ماند...... نخست آنکه ذهن جستجوگر جامعه غرب، خسته از بی ارزشی ارزش های خود، تشنۀ شناخت و درک ارزش های جدید است و سعی دارد با چنگ اندازی به هر منطقی که مطرح می شود راه نجات و فلاح خویش را بازیابد...... و ثانیاً آنکه در این بده بستان کلامی با آقای احمدی نژاد بخوبی درک کرد که ارزش های مطرح شده توسط ایشان آن مدینه فاضله ای نیست که عده ای از کج اندیشان سیاسی به ضرب و زور دلارهای رژیم تهران می خواهند مبشرش در غرب باشند.

دیروز و در دانشگاه کلمبیا، جامعه جهانی سعی نمود در لابلای ارزش های مطرح شده توسط آقای احمدی نژاد دریابد که جای حقوق بشر انسانی کجاست. حق زن چگونه است. حق بیان چطور رعایت می شود و آلاخر....

برای مردمی که معتقدند تنها در سایه آزادی های بی قید و شرط ، شادمانه ترین و حقیقی ترین ارزش های رخ می نماید و در غیر اینصورت هر ارزشی تبدیل به بحرانی می شود که ملت ها را به انحطاط و سیاه روزی خواهد کشاند، ارزش تراشی های حکام ایران ابلهانه و گاهی حتی خنده آور و مسخره جلوه کرد و بخوبی نشان داد که (ارزش تراشان ایرانی ) در واقع پایمال کنندگان ارزش های واقعی در جهان هستند.

بهر حال بنظر می رسد که دفاع آقای احمدی نژاد از ارزش های مورد نظرش که بابت آن حدود دو میلیارد هزینه و رنج سفر را بر خود هموار کرد هم نتوانست موجب اقناع جامعه غرب شود و ایشان نتوانست جهان را قانع کند که اگر این ارزش ها واقعی است،  پس چرا اسلحه را از بالای سر مردم ایران بر نمی دارد. چرا برای انتقال و صدور آن به خارج بدنبال ساختن بمب اتم می گردد و می خواهد از طریق انفجار بمب های کنار جاده ای و یا با شلیک موشک از پشت سر آن مرد چفیه به سر فلسطینی در جهان منتشرش کند. ایشان نتوانست توضیح دهد که زهرناکی این ارزش ها که نسلهای بسیاری را در ایران مسموم و معدوم کرده چه زمانی به شربت شیرینی تبدیل خواهد شد.او نتوانست بگوید که چرا گاهی ( توهم ) یک ارزش چنان می کند که 28 سال از عمر ملتی را به باد می دهد و ......

اما ذوق زدگی آقای احمدی نژاد در این سخنرانی، مرا به یاد یکی از وزیران اسبق بهداری انداخت که روزی در مجلس و برای نشان دادن تصویری از تاثیر یکی از این ارزش ها در جامعه پزشکی داد سخن داده بود و از ( پزشکی) حزب اللهی و ارزشی می گفت که توانسته است بدون اتکاء به ابزار ضد ارزشی غربی !!!، از شکم یک بیمار نگون بخت یک غده ای  به قاعده یک هندوانه بیرون بیاورد. و در این باره شعارها داده بود تا اینکه یکی از نمایندگان ذوق زده مجلس از وزیر می پرسد : حالا وضع آن بیمار چگونه است ........ و وزیر هم با همان تفخر جوابش را داه بود که : البته مرض در همان دقایق اول مرد !!.

باری، عقده (ارزش های متوهم) و باد دادن به آن- چنان که آقای احمدی نژاد دیروز بادش داد- گاهی چنان بلایی را بر سر مریض می آورد که نوع اجتماعی تر آن را امروز بر سر مردم ایران آورده است .....

ما همه از همان اول مرده ایم و خود نمی دانیم گویا ....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 21:29 |

 

 ( دیدن یا ندیدن ،مسئله این است) !!

بازدید احمدی نژاد از برجهای دو قلو مسخره است- کاندو لیزا رایس

 

به : دولت امپریالیست آمریکای جهانخوار

         با اهداء احترامات دیپلماتیک....... مجدداً و برای آخرین بار خواهشمند است موافقت فرمایند سقراط زمان، مسیح دوران ، افتخار و یگانه ایران ، فصیح البیان و نظیف اللسان ، عماد دین و محورکون و مکان ، پرزیدنت ایران ، جناب آقای دکتر احمدی نژاد (اینا ) ، از محل برجهای دو قلوی نیو یورک بازدید فرمایند.

                                                                              

                                                                                         مرگ بر آمریکا  

برادر شما – مسئول میز ایران در سازمان ملل

 

 

به : نماینده دولت ایران

ضمن پس فرستادن همان احترامات دیپلماتیک باستحضار میرساند : ...... عمراً اگه موافقت کنیم. چه چیزا ، چه حرفا .... فقط ایشان می توانند در صورت تمایل و بجای بازدید از آن برجهای دوقلوی ، از این برج ( یه قلو) !! دیدن فرمایند.

 

قربون داداش – مسئول برجهای چند قلو در آمریکا

 

 

توضیح: .... اینکه دولت جهانخوار آمریکا در جوابیه ابرازی خود هیچ اشاره ای نکرده که کجا، چگونه ، چه وقت و به چه وسیله می شود آن برج ( یه قلو) را دید جزو مسایل استراتژیک و سیاست خارجی دولت آمریکا است و ارتباطی به من و شما ندارد. اما من باب اصلاح بین الذات به جناب وزیر امور خارجه پیشنهاد می نمائیم که بمنظور جلو گیری از هجمه تصورات خبیثه به ذهن خلق الله ، اگر صلاح دانستند ، اگر صلاح دانستند و اگر صلاح دانستند ، یک تحلیلی از این ( برج ) ارائه فرمایند تا ملت کامیاب تر شود.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 19:37 |
 

(فراموشکار)

به احترام زخمهای افشین بایمانی و بهروز جاوید طهرانی در زندان

 

..... راستی از آن راهرو باریک چه خبر، همان راهرویی که همیشه بوی عفونت می داد و آنقدر باریک بود که هیچ دو نفری نمی توانستند همزمان از آن عبور کنند. با آن نور مرده و زنگ زده ای که مثل ماست به در و دیوار می پاشید و تنگی حوصله ات را بیشتر می کرد.!! راهرویی که اسامی همه ما را در کنار در ورودی اطاق هایش به ردیف زده بودند. دکتر زرافشان – پیمان پیران- منوچهر محمدی – حجت بختیاری- مصطفی سنگتراش- حسن ناهید- منصوری- خالد حردانی- غلام کلبی و ....

..... از مصطفی سنگتراش چه خبر؟ آیا هنوز هم سر ساعت 8 قرص هایش را میخورد؟ آیا هنوز هم در وصف قرص هایی که پزشک زندان برایش نوشته سرتان را بدرد می آورد؟ از حسن ناهید با آن ( آخ) های سینه سوزی که دلمان را ریش می کرد چه خبر ..... شنیده ام پیر شده است. قرارمان این بود که با هم زندان را پیر کنیم.!! ای امان از دست روزگار....

از غلام کلبی چه خبر..... آیا هنوز هم به ساعت 9 شب ، بند را قرق می کند یا نه؟ چقدر هوایمان را داشت که مریض نشویم و ادبار به جانمان نریزد.

آیا هنوز هم در نیمه شب ، کسی با کسانی در آن تاریکی محض پچ پچ می کند. آیا هنوز هم صدای پای نگهبان را از زیر پتو اندازه می کنید تا گورش را گم کند و دوباره سفره بحث را پهن کنید. آیا کسی پیدا می شود که در آن سکوت هول انگیز از شیشه ای که با دستان زخمی و به قیمت یک هفته انفرادی ایجاد کرده بود ، داخل شود و در غفلت خواب قیلوله نگهبانان به کسی بگوید : الو . اینجا اوین است . آیا صدای مرا می شنوی؟.

آیا آن ( کاکوی) شیرازی با آن چشمان درشت و همیشه نمدارش برایتان از فردا ها حرف می زند. آیا منوچهری دارید که اعتصاب غذا کند و بگوید : هندوانه که غذا نیست!! آیا زرافشانی دارید که با همان لهجه غلیظ اصفهانی فریادتان بزند که : کم کنید صدای آن (زنبورک ) را - تلویزیون را میگفت -  .... آیا مهربانی دستهای سعید ، باز از آن تکه چوب بدرد نخور سیمرغ می سازد. آیا هنوز خالد حردانی در نیمه شب ، روزنامه های (صبح) چند روز قبل را ورق می زند؟!..... آیا اسب خمیری شطرنجمان شیهه می کشد. آیا رنگ دمپایی ها هنوز سفید است. آیا بالای چشم کوثری هنوز ورم دارد. راستی آیا نمازهای نافله شالچی تمام شد. آیا آنطرف ها هنوز کسی پیدا می شود که شبها شبنامه بنویسد..... هنوز کسی پیدا می شود که بگوید : اعتصاب کنیم.... هنوز کسی پیدا می شود که وقتی از انفرادی و یا اطاق بازجویی برگشتی به پیشوازت بیاید و بگوید : آرام باش. آرام باش.... آیا هنوز کسی هست که روزی چون امروز که تولدت است ترا ببوسد و نگذارد که در آن خلوت بی کسی ، حس تلخ تنهایی به جانت بریزد و خدایت را درآورد؟

راستی از آن راهرو تاریک ..... از آن راهرو باریک چه خبر؟ آیا طبرزدی هنوز مو هایش را در فلسفه می بافد.... آیا هنوز در اطاقهای آن راهرو باریک، قیمت یک (نه) ، ده سال حبس است ؟! آیا هنوز آنجا معرفت را کیلویی میفروشند و مثقالی می خرند......

جانم برایت بگوید که ما اینجا دنیای مسخره ای داریم. هیچ چیز بوی مهربانی نمی دهد. حتی به روزی چون امروز که مثلاً روز تولد توست.

مواظب زخم های شکم افشین بایمانی هم باشید. عفونت نکند.... هوا اینجا که بسیار عفونی است. کرمها در هوا لول می خورند و جلوی چشمانمان رژه می روند مثل آن روزی که بازجو گفت : مثل کرم له ات می کنم و من هزار هزار کرم سفید و کوچک را دور سرم احساس کردم.

 

باری ، از آن راهروی باریک ، از آن راهرو تاریک چه خبر؟

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 18:5 |

(هشدار به اندرونی) !!

 

بگذارید ساده و بی پرده عرض کنم....در شرایط امروز که جنبش اجتماعی ایران پروسه (قهر اجتماعی) را در طلب (قهر انقلابی) طی میکند، طرح برخی مطالب تئوریک توسط رفقا براستی انسان را دچار حیرت می کند.... گویی کثرتی از این عزیزان چنان غرق در تسلسل و تکرار مکررات و باز تولید مباحث کلامی شده اند که اصلاً یادشان رفته در چند قدمی آنها جامعه ای ملتهب و پویا قرار دارد. جامعه ای تشنۀ حرکت و پویش.

متاسفانه این حالت خلسه و ( به کنجی خزیدن و خروار خروار حرف زدن) موجب به خیال و رویا غلتیدن آن دسته از رفقایی شده که قدر فرصت حاضر را نمی دانند و نادانسته همان شرایطی را بوجود می آورند که در غفلت جریان چپ و در پایان حکومت پهلوی از دست رفت و باد هوا شد.

باری، باید این پوسته را شکافت و از این حالت کُما خارج شد. باید از مرحله شعبده بازیهای سوپر مدرنیستی به عرصه پراتیک بازگشت و بجای این بحث های  مطول و پیچ در پیچ که نه امروز جای طرح آن است و نه نیاز زمانه، به جامعه یاد داد که در امروز ایران، خلق ها چه باید بکنند. دشمنانشان را به آنها بشناسانیم. راه را از چاه برایشان منفک نمائیم و اجازه ندهیم گرگهای به پوست میش در آمده به جانشان بیفتند..... نگاهی به احوال دور و بر خود بیندازید و هجمه نا نجیب دراز دستان سیاسی را مشاهده نمائید و بهوش باشید که جامعه امروز ما ، ( آکادمی رویا بافی) نیست، مرد عمل باید بود..... این مختصر را محض توجه رفقا عرض کرده باشم تا بعد....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 17:42 |


Powered By
BLOGFA.COM