تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار

 

به سال های دور.... باید آن شاعر آسیمه سر خراسانی ،وقتی  میسرود (پادشاه فصل ها پائیز).... ردٌی از خزان امسال را نشان کرده باشد و یا به عوالمی دیده باشد که چگونه دوباره دست جوانان ما بر ماشه بوسه خواهد زد تا پادگان ها را ناچار نماید که به احترام خلق، کلاه از سر بر دارند و بگذارند تا لوله های یک چشم تانکها، از هیبت سایه پشت پنجره ، حسابی خجالت بکشند....آری او دیده بود این روزها را.

پائیز در راه است..... پائیزی که در آن قیمت یک بسته تیغ ژیلت مثل بهای یک بشکه نفت صادراتی همچنان بالا خواهد رفت و (بوقلمون های سیاسی) آماده حلیم شدن خواهند شد!.

پائیز امسال، فرصتی است برای کندن دندانهای تیر گرگهایی که در این سالهای سیاه، تن مبارزین را دریدند....برای ولو شدن کلاه های آهنی در کف خیابان. برای خاموش شدن (ریو) های جا خورده و آتش گرفته بی صاحب.

در پائیز امسال، آن مجسمه کریه شهر، چنان فرو خواهد ریخت که معماران سیاسی محافظه کار و بساز و بفروش های قرطی اصلاح طلب حتی با تزریق مخلوطی از سیمان روسی و چینی و چسب دوقلوی آمریکایی هم نخواهند توانست آنرا سرپا نگاهدارند. - و مگر آن فرمانده ترسیده نظامی ، همین چند روز پیش این را نگفت- ؟!. نشنیدی؟.

 امسال، دانش آموزان، دانشجویان، معلمان، کارگران ، همه و همه طلب شان را از پائیز خواهند گرفت چرا که پشم این گرگ دهان آلوده به غایت سپیدی رسیده است. آفتابی بر لب بام مانده به ساعتی از غروب....

سهم ما از طبیعت، گویا که همین باشد. یک فصل. و آنهم پائیز پیش رو.

.... و افسوس به حال آخرین سرباز این قبیلۀ فرومانده، که در وزش باد خزانی، راه خانه را گم کرده است.

باری، پادشاه فصل ها پائیز رو به شهر در راه است و بوی باروت همین نزدیکهاست.....

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 17:21 |

(صنفی – سندیکایی – حمایتی) !!

 

گفت : شما در نامه سرگشاده ای که چند روز پیش خطاب به دبیر کل حزب مشروطه نوشتید با ذکر خاطره ای از دوران زندان یادآور شدید که ( ابوالفضل آجرلو) که گویا !! این روزها بوسیله پلیس ترکیه دستگیر شده مبارز سیاسی نبوده بلکه مفعولی است که در زندان هم آن فعل از او سر زده است. در حالی که عباس فخرآور (ملقب به پریوش) در برنامه تلویزیونی حزب مشروطه از این جوان بعنوان یک مبارز !!! یاد کرد.شما این حمایت را چگونه ارزیابی می کنید.؟

گفتم: بنظر بنده و با توجه به سوابق این دو نفر، گویا حمایت پریوش از آجرلو بیشتر حمایت (صنفی) !!! بوده است.

گفت: کدام صنف ؟!

گفتم:لا الله الا الله.... آخه همین جوری که نمیشه اسمش رو گفت...

گفت: حمایت حزب مشروطه از این جریان را چگونه می بینید؟

گفتم: حزب مشروطه هم حمایت (سندیکائی) نموده است.

گفت: کدام سندیکا.

گفتم:بازم (لا الله الا الله) !!

گفت: آهان فهمیدم. پس حمایت آقای منوچهر محمدی چه مفهومی داشت؟

گفتم: این دیگر فرق می کند.... آقا منوچهر اصولاً اهل حمایت است. کما اینکه در سال 1382 نیز با روزنامه حمایت (ارگان سازمان زندانها) یک مصاحبه مفصلی کرد و در آن از خیلی ها حمایت کرد.مثلاً در مورد خاتمی گفت: ( ایشان رادمرد بزرگ تاریخ ایران است.) در مورد شاهرودی و رئیس سازمان زندان ها گفت: (این ها اصلاح طلب های خوبی هستند). در مورد خفقان و آزادی بیان گفت: (هر کس می گوید در ایران آزادی وجود ندارد دروغ می گوید) !!!!!... خلاصه آقا منوچهر اهل صفا و حمایت است.اهل مسامحه و بخیه است و این هم بیشتر بلحاظ خصلت عشایری اوست....بهرحال حمایت ایشان از مفعولیت آجرلو یک چنین وجهی دارد.....شما به دل نگیرید.

گفت: آیا پیام دیگری ندارید؟

گفتم: بنده امید دارم که هر چه زودتر این آجرلو (رونمایی) شود تا پرچم این صنف در جایی که فرو رفته مستحکم تر گردد.

گفت: مگر کجا فرو رفته؟

گفتم: گوش ات را بیار جلو....(پچ پچ پچ)

گفت: وای ، وای ، چه حرفا !!!

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت 14:16 |

 

سالروز ملی سینما

(هنوز، سینما سینماست)!!

 

....پدر جلو می افتاد وما پشت سرش ریسه می شدیم . چنان گام میزد که گوئی داشت به جهنم می رفت . چنان اخم می کرد که گوئی دست زوری اورا می کشید ومی برد . وقتی بلیط     می خرید آنقدر سر به تأسف می جنباند که گوئی همه دار وندارش را از او چاپیده اند .... قیمت بلیط بیست ریال بود که آن هم برای ما بچه ها نیم بهاء می شد .

با سینما اینطور بود که آشنا شدم . با اخم پدر ، با دل لرزه های مادر که خود را لای آن چادر مشکی پنهان میکرد تا نکند چشم غریبه ای اورا گاز بگیرد !!! با خواهری که هنوز که هنوزاست عاشق فیلمهای هندی است وبرادری که ادعای بزرگیش روی تعیین صندلی ای که باید روی آن می نشستم اثر می گذاشت .

آنوقتها .... پرده سینما را از حد فاصل هیکل تنومند آدمهای جلوئی می دیدم ، آدمهائی که غالبا" یکی از آنها تاس بود وکله اش برق می زد .... وتا فاصله شروع فیلم ، آهنگهائی پخش می شد که نه دالبی بود ونه استریو ، حداکثر( رفتی سفر) سوسن ویا ( هرگز، هرگز ) عهدیه وگاهی هم داوود مقامی و ( سنگ صبور ) علی نظری .... که پدر دست می کرد در آن پاکت کاغذی ومقداری تخمه بد طعم ومانده را می ریخت توی مشتم ... وگاهی هم کرم میکرد ونصفه ساندویج تخم مرغی پر از بوی پیاز وجعفری ونصفه شیشه نوشابه ای را با غرولند به دستم می داد که همیشه موقع بلعیدن حرص انگیز آن ، مقداری از نوشابه از لو له های دماغم می زد بیرون وبه سرفه ام می انداخت .

بعد ها سینما پر از چاقو ودشنه وتیزی شد . ناصر ملک مطیعی وبهروز وقیصر وفرمان . وآن بزن بزن های ناموسی وجنباندن رگ غیرت جماعت .... و ( گاو ) ، نمایی از زندگیم شد وعجب تأثیری گذاشت روی فهم ( نداری ) من و – ما - ..... حالا تلویزیون هم آمده بود که به روزهای دوشنبه ، خانه مان را با ( مراد برقی ) روشن میکرد وهر شب در محله ( پیتون پلیس ) آنقدر پرسه ام می داد تا ( روزهای زندگی ) ام را به رویائی کودکانه همسازی نماید . روزهائی که فکر هندسه وجبر ومعادلات دو مجهولی ، قصه عاشقانه سریالهای تلویزیونی شده بود انگار....

بزرگتر که شدم سینما فراموشخانه ای شد که لژها ی آن همیشه با پوست تخمه آفتابگردان فرش شده بود . ومن وعیسی وآن بقیه که می خواستیم فراموش شویم را به تاریکترین زاویه شهر می برد تا فراموش کنیم وفراموش شویم . روزهائی که اصالت زندگی زیر گوشتکوب    ( سناریو ) له می شد و شبها ستاره های نیمه عریان فیلم فارسی می رفتند در خوابهایمان که بوی هماغوشی می داد ....

وچقدر احترام داشت آن گیشه های بزک کرده در کنار ورودی سینما ، که به احترامش خم   می شدیم تا از پشت میله های نفس گیرش ، بلیطی را از دست خانمی لاک زده بگیریم ..... روزهائی که کلاه مخملی های سینمای ایران ، کلاه بر سر ارزشهایمان می گذاشتند . روزهائی که باید بهای دیدن هر فیلمی را در بلند شدن اجباری از روی صندلی به هنگام پخش ( سرود شاهنشاهی ) می پرداختیم و شق  می ایستادیم تا شاه یک روبان قرمز را با قیچی ببرد وهمراه فرح از بالای سد امیرکبیر ودر پرتو فواره های آب به ما لبخند بزند . روزهائی که سینما کم کم بوی ادکلن ( جیکا) و( بامبوس موزن ) گرفت .... روزهای واله گی شهبانو برای آن هنرپیشه ایتالیائی که غش می رفت تا روشنفکران برایش بمیرند .....روزهائی که فلسفه هنر در جشن هنر شیراز بافته می شد ودر بنیاد پهلوی ( میک آپ ) !!!!.... روزهائی که فرح دیبا پول تو جیبی روشنفکران بود وعکس این الهه های درباری ، شروع کتابهای درسی مان .... حتی زبانم لال کتاب ( تعلیمات دینی ) !.

 

امروز از آن ایام بسیار گذشته است . عمری تلف شده . نسلی عوض شده . فردین وفروزان رفته اند . کیمیائی دیگر فیلم نمی شود بلکه فیلم می سازد . اسدالله یکتا درهمان قد وقواره کودکی پیر شده است . چیپس وبادام هندی مزه تخمه زاپنی نمی دهد . حاج حسین وحاج حسن وزهرا ، به جای فرمان ورضا موتوری وکتایون هنر می ریزند !!!. حالا لذت دیدن ( طوقی ) ولذت طنز ( روشن کردن لامپ گوگوش ) جای خود را به فیلم ( آژانس شیشه ای ) حاتمی کیا و طنز ( اخراجی ها ) داده است تا در سالروز ملی سینما حالیت شود که جهان تغییر کرده است . تغییری تا به این وسعت که آقای احمدی نژاد نیز برای بازی در فیلم آن کارگردان آمریکائی ناز وغمزه بفروشد و .....

اما ، ای عبث که باورم نمی شود . چرا که هنوز برای من سینما ، سینماست . با همان طعم ماندگی تخمه های آفتابگردان . تنها فرق اش این که دیگر پدر سینما نمی رود ، مادر نیست که به سینما برود ، برادر خودش فیلم شده است وخواهر.... هنوز مثل بچگی ها چشمش برای دیدن یک فیلم هندی دودو می زند ، شاید هم ( سنگام ) ..... چه عرض کنم .

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 14:31 |

( حزب مشروطه)!!

 

 

به : دبیر کل حزب مشروطه ایران

    احتراما" فرصت را برای ادای تعارفات سیاسی مغتنم شمرده واز باب توضیح واضحات وتکمیل اطلاعات شما عرض می نمایم : اینجانب نیز به عنوان یک ایرانی معتقدم که اگر در هر گوشه جهان برای یک هم وطن مشکلی پیش آمد کرد ، همگی ما موظفیم بنا به احساسات ملی ، در خلاصی آن فرد کوشش نموده وهرگز هم در این فقره کوتاه نیائیم ... واز آن جمله است مسئله این 5 پناهجوئی که گویا در کشور ترکیه توسط پلیس گرفتار شده اند .

اما نکته ای که لازم است اضافه نمایم این است که از این 5 نفر، دونفرشان را بنده در سالهای 1384-1383 در زندان اوین دیده ام ومدتی با آنها هم بند بوده ام . یکی به نام ( ابوالفضل آجرلو) که داستان مفعولیت وی نه تنها بر بنده بلکه بر 64 نفر زندانیانی که در سالن 1 بند 7 محبوس بودند مشهود شد وهمگی شاهد بودیم که در یکی از شبهای زمستان 1383 ودر ساعات نیمه شب ، او را لخت وعور ازبغل یک درجه دار نظامی بیرون کشیدند ( توجه دارید که در آن سالها ، تعدادی از مجرمین نظامی در بند سیاسی توامان نگه داری می شدند ) ورسوائی بزرگی پیش آمد ... دیگری نیز به نام مجتبی وطن پور سرباز بیسوادی بود که دوران خدمت سربازیش را میگذراند وبه علت سرقت یک فانسقه نظامی وفرار از پادگان توسط دادگاه نظام به یک سال حبس محکوم واز اتفاق در همان اتاقی به سر میبرد که این آجرلو و فخرآور( پریوش) در آن زندگی میکردند .... توضیحا" عرض مینمایم که بعد از این حادثه ، زندانیان سیاسی با انجام یک اعتصاب غذا ، خواستار تفکیک زندانیان نظامی وسیاسی شدند که بلاخره براثرپایفشاری ، رژیم در خرداد 1384 مجبور به انجام آن شد ونظامیان مذکور را از بند سیاسی به سالن 5 اوین انتقال داد .

 

خب ، برادر گرامی ، حال وبا این توضیحات ، جنابعالی بفرمائید ببینم نصب عناوینی مثل   ( مبارز سیاسی ) ویا دانشجو، به کجای  قیف این دونفر که اتفاقا" دیپلم هم نداشتند – وگویا هنوز هم ندارند – می خورد که شما در بیانه های حزبی خود وفراخوان داده شده ، این القاب را به دم شان می بندید وهورا می کشید .... چرا شأنیت خود وحزب مشروطه ایران که مکلف به راستگوئی در برابر ملت است را تا این حد پایین می آورید و مخدوش می نمائید . چطور به خود اجازه  می دهید فضائی فراهم شود که هر مفعول وننه قمری ، آن تکه چرم باستانی ( درفش کاویانی ) را برسرعلم بی شرافتی خود زده وبا نامیدن اطواری خود به نام ( کاوه وآریا وسیاوش و... ) با حیثیت گذشته گان بازی کند وتاریخ بزرگ این مملکت را ملعبه کوچکی خود نماید . آخر کسی که نمیتواند حتی ما تحت خود را درزندان نگه دارد را چه معنا به مبارز سیاسی ؟ چه به آریا وکاوه .... آخر کسی که وزارت اطلاعات در روز روشن از حماقت او استفاده میکند ویک موبایل را در شورتش میکارد تا گزارش فعالیت مبارزان سیاسی را در داخل زندان به مقامات رژیم برساند چه به ( سیاوش ) و قهرمان ملی !! .... آیا آب ریختن به کرت چنین بچه مزلف های بی ریشه وجلودار مبارزه دانستن آنها توهین به آن همه مبازر واقعی نیست که برسرپیمان ماندند و مردانه در زیر تیغ و تیر رژیم جان دادند ؟   یا شما نمیفهمید واز روی ناآگاهی نسبت به این افراد ، بادکنک هوا می کنید که راه رسیدن به صحت مدعای بنده آسان است ، ویا دانسته با خلط دوغ ودوشاب قصد توهین به خلق ایران را دارید که در آن صورت باید پرسید : از حزبی که مبارزش یک مفعول ، قهرمان ملی اش یک پریوش ، هنرمندش یک جملیه ، ورهبرش یک شاهزاده بی بخار است چه حاصلی به خلق ایران رسیده ومی رسد که شما از آنها انتظار همراهی در این فقره را دارید ... البته ناگفته نماند که قصد من هرگز آن نیست که به سایر هم حزبی های شما توهین نمایم ، چرا که در آن حزب آدمهای متین ومیهن دوست وبا شرفی را سراغ دارم که دردشان باید که درد آزادی   باشد . اما در این مورد ذکر شده کار درستی انجام نداده اید واز این هوار کشیدن جز خنده وانزجارخلق چیزی به همیان شما نمی ماسد .

باری ، شاید بهتر است کمی به حرفهای تئوریسین حزب تان که معتقد است : ( به جای کمیت ، منبعد باید به کیفیت نیروهای حزب پرداخت ) توجه بیشتری بفرمائید که راه ثواب همین است .

 

در خاتمه بقیه تعارفات سیاسی را ادا ، مسئولین حزب مشروطه را به صداقت دربرابر خلق صلا ، ودورغگوئی به ملت را جفا می دانم ...

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 13:28 |

 

(ذوق زدگی)!!

 

فخرآور (پریوش) در وبلاگش مدعی شده که گویا یک آدم احمقی پیدا شده و نام این مردۀ بلاتکیف را مثل یک (آگهی گمشده) در گوشه ای از واشنگتن پست درج کرده،بطوریکه موجب ذوق زدگی این قهرمان ملی سابق!! فراهم و گل از گلش شکفته است!!....حالا دیدید که این چُس نفس ها و فضله های سیاسی چطور خود را وا می دهند و دلشان به چه چیزهای بچه گانه ای خوش است !.

جالب اینجاست که عنوان این مطلب: (فخرآور و بوش، سرنوشت های بهم تافته!!) حتی از متن نوشته شده هم خنده دار تر است.

 

   بیت:

            پلنگ صورتی با (هاج) شد جفت                                           قضا هم خنده ای کرد،قاه قاه گفت

 

توضیح کلمات:

هاج- زنبور عسلی است که هنوز دنبال (مامانش اینا) می گرده.

پلنگ صورتی- همین رئیس جمهور فعلی آمریکا ست که عده ای معتقدند احمق ترین و کودن ترین رئیس جمهوری است که تاکنون آمریکا  بخود دیده و ایضاَ با آن به خود و جهان ریده است.

تافته- همان کلمۀ (بافته) است که از بیسوادی اینطور نوشته شده!!.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 9:58 |

 

(یک توجه لازم)!!

 

گاهی چون امروز سیاست پدر در می آورد!...گاهی سیاست مثال پوست شیری می شود که در آنی، لحظه ای و به علتی، قبای تن روباهی پیر شده تا از او، (دیگری) را جلوه دهد.وگاهی هم چون پوست موز نازکی می شود که زیر پای همان روباه به پوست شیر درآورده می افتد تا بلغزد و به ناکجا آبادش برد.

انتخاب آقای هاشمی رفسنجانی به ریاست مجلس خبرگان، قیاسی است از این دست مقولات......قیاسی که هر دو سوی ماجرا (اصلاح طلبان/ اصولگرایان) از وقوع آن دلشادند.

اصولگرایان به این سبب که معتقدند زمان رویارویی سهامداران قدرت فرا رسیده و زمان شکستن شیشه در حکایت (شیشه و سنگ) فراهم آمده است(همان داستانی که سید احمد خمینی در اوج جنگ قدرت ابوی و آقای منتظری،به کنایه ابرازش کرده بود).....اصلاح طلبان هم در پوست خود نمی گنجند چرا که تصور می نمایند از دل چانه زنی های باسمه ای خود با حکومت، خاتمی دیگری را زاییده اند تا جبران مافات کند.!!

اما واقعیت چیز دیگری است....به باور من آقای هاشمی هنوز همان سیاستمداری است که (مرد دوم) بودن را بسیار تمرین کرده و دوست تر می دارد.اگر سراسر زندگی آقای هاشمی را بکاویم ملاحظه خواهیم کرد که ایشان از همان شروع مبارزات سیاسی خود تاکنون هرگز نخواسته که میاندار واقعه باشد و ترجیح داده که سایه (دیگری) و یا (دیگرانی) را بر سر خود داشته باشد.شاید برای همین هم بود که توانسته در طول این سالها در صحنه باقی بماند و از تیرهای ملامت، جان سالم به در برد و پدر سالاریش را حفظ کند. بعبارت دیگر باید گفت که حد هاشمی در همین حوالی است.....او در بزنگاههای مختلف رژیم، و با کرامت های مصلحت گرایانه!! سعی کرد از سهم خود بکاهد و در بشقاب دیگری بگذارد تا او برآید و هاشمی را پشت سر خود نگاه دارد. در چرایی این مسئله هم همین بس که اولاً هاشمی بهتر از هر کس دیگری دریافته که کشتی بی لنگر جمهوری اسلامی در هر تکانی ممکن است به صخره ای سهمگین برخورده و شکسته شود و چه بهتر که در چنین اتفاقی،لااقل او پشت سکان نباشد تا که مجبور شود ریش مصلحانه خود را بتراشد.دوم اینکه هاشمی بر حسب عادت، نشستن در سایه(قدرت) و پائیدن آفتاب ابر زده و مخمور رو به غروب را بهتر می پسندد.

با چنین استدلالی باید بدنبال این دلیل بود که پس چگونه است که هاشمی به میدان انتخاب ریاست خبرگان آمده است. به باور من آمدن هاشمی  به این علت است که در چند سال اخیر و بعلل بسیار، شأن و جایگاه او مغلوب عده ای نا مطلوبتر شد. عده ای که سایه نشینی او را نیز بر نمی تافتند و همواره وجودش را تهدیدی بالقوه تصور می کردند.(کمااینکه اندکی دیرتر تحمل سایه نشینی سید احمد خمینی را نیز برنتافته بودند).....آنها به انحنای مختلف و در گفتار و نوشتجات خویش این می گفتند که بهتر است پرونده هاشمی برای همیشه بسته شود تا خیالها راحت گردد. اوج این تهاجم را در جریان مبارزات انتخاب رئیس جمهور نهم دیدیم که هاشمی از آن (به خدا پناه برد)!!

لذا،آمدن هاشمی به عرصه انتخاب مجلس خبرگان صرفاً برای این بود که (قسمتی) از خود را به رخ بکشید و نه همۀ خود را !!.

بهرحال،امروز هاشمی برآیند جنگ قدرت در طبقه بالای حکومت است و بی آنکه خود بخواهد گام در مسیری گذاشته که یا شیشه اش خواهد شکست و مجبور خواهد شد در کنار سفره رفقای جان فشان رهبر، مزه لقمه(هر که با علی در افتاد.......) را زیر دندان برد و یا به همان بازی دوست داشتنی و همیشگی خود که نشستن در سایۀ انتظار و خواندن کتاب حوصله است بپردازد. چیزی که از او بیشتر انتظار می رود. و این هیچ ربطی به (شرایط اجتماعی) که بعضی ها می خواهند با حقنه آن به کام طبقات جامعه، هاشمی را به آن بچسبانند ندارد.مسئله کاملاًشخصی است ...این را گفته باشم .  

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت 14:26 |

 

در آن گفتۀ دیروزی رئیس جمهور...

 

اگر امروز کشورم ایران: به یک آخور استدلال بودار، به یک کارناوال سیاستمدار دستمالی شده دولتی، یک مجلس کارتون ، یک کوه سلاح ، یک کاه پیشرفت، یک جمعه دین ، یک صحرا همدردی با پلوتونیوم ، یک کمپانی انسانیت سیاسی ، یک وانت روزنامه توقیف شده ، یک دادگاه پر از تهدید و قل و زنجیر ، یک خرمن ایدئولوژی فروریخته در چاه ، یک وزارت پاپوش، یک توده مظلوم ، یک کوه کوخ و زاغه نشین(!!) ، یک باک خالی ، یک تکه نان فصاحت بار ، یک کازینو رانت و یک (بار) آستان مقدس تبدیل شده....و اگر امروز ایرانم به یک جمهوری قفس ، یک تریبون نطق ، یک سر سوزن ناسیونالیسم وطنی ، یک بهار عزا ، یک تابستان گناه ، یک پائیز زندان و یک زمستان ایدز و بنگ و مرفین تبدیل شده برای آن است که رئیس جمهورش معتقد است:" مهندس است، اهل حساب و کتاب است. جدول می کشد ، ساعت ها فرض ها را می نویسد ، رد می کند، استدلال می کند و با استدلال برنامه ریزی می کند و به پیش می رود...."

 

 

....باری، این قصه را اَلم باید که از قلم هیچ ناید.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 10:33 |

 

(سالگرد بیقراری ها)

 

مملکت ویران

خلق غمگین است

سینه ها پر درد

این غمی سنگین است

تیغ جلادن،

سد آزادی است

ذهن زندانبان

مرگ زندانی است

 

سالها طی شد و هنوز

رد کوچ کبوتران باقی است

نام خلق و سرود آزادی

یادگار نسل آفتابی است

 

قهرمان،تو ای ستاره خلق

حرم ات جای آسمانی هاست

در سکوت این سیاهی شب

خاوران، جای آفتابی هاست.

 

۱۳۸۶/۶/۸

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت 17:57 |

(سالهای دور....سالهای نزدیک)!!

 

......اعلامیه ترورش را احمد نوشته بود.روی همان کاغذهای پلی کپی با جوهر آبی....(سرتیپ زندی پور) رئیس کمیتۀ به اصطلاح خرابکاری را زده بودند.به بیمارستان هم نرسید.

ساواک بهم ریخته بود،فکرش را هم نمی کرد که به همین سادگی گلوله های خلق،از دیوار آهنین تشکیلات ضد خرابکاری گذشته و سینه فرمانده شان را بشکافد.....دستور آمد که بگیر و ببند ها را بیشتر کنید.ماموران ساواک به سگ های هاری تبدیل شده بودند که قلاده شان باز شده باشد.به همه جا سرک می کشیدند.روی هر اسم و آدرسی که مشکوک می زد، یک تیم مستقر می کردند.نفر به نفر،آدرس به آدرس.آماده باش کامل....

نهم دیماه 1353 بود که (نیک طبع) سربازجوی کمیته هم در انفجار اتومبیلش در میدان توپخانه به هوا رفت.بامب.....غوغایی شد.ساواک زانو زد.افسرانC i A و اینتلیجنت سرویس ریختند تهران و به پازل چینی جریانات پرداختند.الگوی آنها همانی بود که در برخورد با مبارزان آمریکای لاتین طراحی کرده بودند.شبکه سازی های امنیتی و اعتراف گیری بی رحمانه از دستگیر شدگان در همان یکی دو ساعت اول....

دستورالعمل شد که سفارتخانه ها از تردد عواملشان در شهر خودداری نمایند.جایگاه های ویژه در کاباره ها و بارهای ریز و درشت تهران که هر شب پذیرای افسران مست و لایعقل آمریکایی و یا وابستگان سفارت انگلیس بود خلوت شد.بازار دلالان محبت از سکه افتاد.

فروردین سال 1354(سروان نوروزی) رئیس گارد دانشگاه صنعتی شریف (آریامهر) که در سرکوب دانشجویان ید طولایی داشت را محمد(معصوم خانی) ترور کرد.دانشجویان در جمع های کوچک خود نفسی کشیدند.چهار روز بعد سیستم امنیتی ساواک در اوج ناتوانی، خواست خودی نشان دهد.پس در چهارم فروردین همان سال 9 نفر از فرزندان خلق که در ماه های پایانی محکومیتشان بودند را به تپه های پشت اوین کشاند و به گلوله بست.از فدائیان خلق(بیژن جزنی-مشعوف کلانتری- محمد چوپان زاده – احمد جلیل افشار – عزیز سرمدی – حسن ضیاء ظریفی) و از مجاهدین (کاظم ذوالنور – مصطفی خوشدل)......روزنامه ها به دستور ساواک نوشتند که این 9 نفر قصد فرار از زندان داشته اند اما هیچ کس باور نکرد.

تقریباً بیست روز بعد از این ترور،کاترین (دختر پرفسور عدل از نزدیکان شاه)سرهنگ رضایی ،دژخیم ساواک و فرمانده جلاد ژاندارمری قزوین را به یک غار در حوالی (خرم دره) کشاند و گلوله ای را در مغزش چکاند.رگه های خون کثیف او همراه با تکه ای از مغزش بر دیوار غار تا مدت ها باقی بود......ساواک بلافاصله شوهر کاترین(بهمن کاشانی فرزند سپهبد حجت کاشانی) را در تهران تعقیب و ترور کرد.خبر به شاه که رسید دستور داد نظامیان دوروبرش را بیشتر بکاوند تا نکند ناغافل جانش را بگیرند.ظرف اعتماد بین شاه و ارتش ترک برداشت و دیگر هیچ کس به هیچکس اعتمادی نداشت.

سازمان مجاهدین فردای همان روز دو افسر آمریکایی که در نیروی هوایی به کار امنیتی مشغول بودند را شناسایی و ترور کرد و در مرداد ماه نیز 3 آمریکایی دیگر بنام های( جک تروبل، بل شفر، جونز) که در سیستم iBox فعال بودند را زد.....اوضاعی بود.....رکن دوم ارتش توبیخ خورد.

 

سازمان فدائیان در ادامه جنگ شهری (عباس شهریاری) که معروف به اسلامی و به مرد هزار چهره ساواک شهرت داشت را ترور کرد.شهریاری از سال های پیش از 1349 عضو ساواک و توانسته بود سازمانی به نام تشکیلات تهران حزب توده را بوجود بیاورد.وظیفه این تشکیلات شناسایی افراد مخالف و معرفی شان به ساواک بود.ساواک با این ترفند توانست به اطلاعات جامعی از مبارزین دست یابد.....در پایان سال 1354 بود که انشعاب در سازمان مجاهدین وارد فاز جدی شد.تقی شهرام جزوه ای بنام (سبز) را پیش روی رهبران خود گذاشت که راه به مارکسیزم می برد.اختلاف آنقدر بالا گرفت که حتی به داخل زندان هم کشیده شد.گل از گل ساواک شکفت و به این اختلاف دامن زد.....اما اوضاع سازمان فدائیان خلق آرام بود و برای همین هم در سال 1355 ترور دیگری را در دستور کارش قرار داد و سرهنگ (فرداد) رئیس کلانتری قلهک را به درک واصل کرد.ساواک در 26 اردیبهشت از سوراخی که در این سازمان به وجود آمده بود 11 نفر و در 29 آبان 10 نفر از اعضاء را در درگیری کشت.حمید اشرف رهبر سازمان که از سال 1349 با رژیم در جنگ و گریز بود از جمله این کشته شدگان بود.

خلاصه بعد از این ترور ها بود که ابهت رژیم متخلخل شد و اقتدار فرعونی شاه و دستگاه امنیتی اش فرو ریخت.از آن پس روزهای خودباوری مردم آفتابی و خوش رنگ تر شد و خلق ایران دریافت که زندانبان آزادی به آخرین لحظات حیاتش نزدیک شده است.دیری نپائید که شیشه عمر رژیم با سنگ انقلاب شکست و شد آنچه که در بهمن 57 دیدیم و شنیدیم.انقلابی که افسران پر زرق و برق آمریکایی را چون عناصر نامطلوب در کیسه های زباله به کشور متبوعشان عودت داد.اما.....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 14:26 |

(هفته دولت و نقد مشفقانه)!!

 

همزمان با آغاز هفتۀ پر شکوه دولت، در نظر افتاد که مثل یک متدین وسواسی،هفت مرتبه دست را آب کشیده، قلم بر گرفته، و بر عملکرد دولت اصولگرا و دین پرور و مردمی آقای دکتر احمدی نژاد نقدی مشفقانه بنگارم. اما بنا به این بیت مکرم که میفرماید: ( از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود....) از خیر مطلب گذشتم....چون اگر می خواستم در باب دیدگاههای اقتصادی این دولت محترم بنویسم فوراً به اتهام دست زدن به بیضه گرامی اسلام دستگیر و پدرم را در می آوردند.اگر می خواستم از باب دستاوردهای سیاسی دولت تقریری نمایم بنده را به اتهام اغتشاش در حواس عامه و هوچیگری سیاسی محکوم، بلکه مهدور الدم می نمودند.اگر می خواستم در مسائل اجتماعی و فرهنگی عریضه نویسی نمایم می گفتند نعوذبالله شما شریعت را تعذیب و تعزیر نموده اید، ( حالا خر بیار و باقلا بار کن).....این بود که تصمیم گرفتم با طرح چند سئوال تستی که در راستای خدمات این دولت با کرامت تنظیم شده، از خوانندگان گرامی بخواهم با تعمق و تدبر و غور و مکاشفه در آن،خودشان به حجم خدمات دولت پی برده و از ته دل برایش (هورا) بکشند.

در ضمن امیدوارم این نقد مشفقانه و مصلحانه موجب عبرت سایر منتقدان معاند و مخالف و کور شده و ذلیل مرده شده و دست از دامان استکبار جهانی بردارند.....(صلوات).

و اما سئوالات:

1-چند چیز بر حائض حرام است؟

الف-3      ب-5      ج- 5   

2- نماز میت چند تکبیر دارد؟

الف-2    ب-7       ج- 5 

3-چند چیز در غذا خوردن مستحب است؟

الف-15    ب-18     ج- 5 

4- خضاب کردن با حنا بر جُنب....است؟

الف-مکروه   ب-حرام     ج- هیچکدام

5-انرژی هسته ای حق مسلم ماست؟

الف-تکبیر    ب-دو تکبیر   ج- سه تکبیر

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت 17:14 |


Powered By
BLOGFA.COM