غریبانه ای برای یک غربت نشین!!
عزیزا.
همان بوسه ای که روی کاغذهای یونیسف حواله کردی ما را بس .... پشت پاکت نامه ات نوشتم : ببین بازچه می کند دستهای گل آلود تو ؟.... وبعد آنقدردردهایم را شماره کردم تا شمارش معکوس (مرگ استبداد ) روی صفر ثابت ماند .
شاید امر غریبی باشد ولی باور کن همین چند روز پیش وقتی در جنوب دوباره چشمم به آن شیرهای نفت افتاد یادت کردم . گفته بودی: چقدر ملتمسانه به دست کارگران خیره مانده اند !!! ... وبعد به احسان که همراهم بود گفتم : بوئی جز بوی باروت به مشام نمی رسد ( این را تو گفته بودی ؟ ) یادم نیست .
باری ، دیگر قصد ندارم به آن احوال احمقانه ای که گویا سرنوشت ما بود رجعت کنم . شرح این درد را با همه نکته هایش بارها برایت توضیح داده ام . پس چرا قصه کهنه را دوباره نو میکنی؟ ....
جهان چرخید وما با مدادهای سفیدی که نوک نداشت خط های سیاه عمود را برلحظه های عمرمان خط خطی کردیم ویا حداکثر ، پاسبانها را بیدارنگه داشتیم تا امروز با کلتی برکمر سوار پژوهای 206 بی کارت سوخت شوند وبه طور ( ویژه ) مراقبمان باشند . راستی حیف از آن همه کلمه نبود که حرام کردیم ودرپایان ، کاریک پوکه خالی را هم نکرد؟!!
واما آن فصل پنجمی که منتظرش بودی هم رسید .... خب حالا چه میفرمائی رئیس ؟ !!!!یک نگاهی به آن اتاقک های بی معرفت اوین بینداز وببین در هیجان آن همه سین و جیم های مکرر درپشت درهای بسته چگونه دستبندهای پیر می شوند ..... گیرم که بهانه های حکومت هم سبز نشود . ولی آخرش چه ؟
...... از خودم هم فقط همین را بدان که این روزها قدری غربت وبهت (خاوران) را می پایم وگاهی هم با پرچانگی های جرج بوش که مثل چفیه احمدی نژاد بوی دیزی های پرازدنبه قهوه خانه ( دائی خان ) می دهد برای ذهن ام سفره می اندازم . شاید هم نگران آن گربه سیاه پوش تکیه داده بر آسیا هستم که هپولی نشود .... به همین مسخره گی ناسیونالیستی!!
واما از داخله ..... ( باری) جای حرف زیاد است . خشمی که امروز برچهره توده ها نشسته همراه با اشکی که از چشم این مردم جان به سرشده می چکد به زودی رودی خواهد شد که مسیری جز رسیدن به مصب حادثه نخواهد داشت . ( شاید تو گفته بودی همه جا بوی باروت می دهد ؟) .... هم امروز که این مختصر را می نویسم جماعتی دارند روی لوح قلب هاشان کلمه زیبای مبارزه را – با همه زیروبرش – حک می نمایند .... من وتو و ماودیگران ، عقب مانده ایم عزیزا !!!!
حالا بگذریم ... راستی حال خودت چطور است . سرفه هایت بهتر شده یا نه ؟ مواظب آن تن لش ات باش بلکه در آن دیار خاکستری گم نشود . هر وقت هم هوس کردی ، مرا صدا بزن . با هر واژه ای که فکر میکنی در راه مانده باشد . می شنوم .
از بین 48 پیام رسیده ، مال تورا اینطور جواب دادم که بدانی بی هدف تیرنینداخته ای . مثلا" خورد به هدف .
هدف ؟!!!.
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت
12:6 |