تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار

(حرف حساب) !!

جناب آقای قاضی مرتضوی

دادستان محترم تهران و حومه

 

فرمایش اخیر حضرتعالی در ملاقات با خانواده سه دانشجوی زندانی مبنی بر اینکه (ما هنوز شکنجه نکرده ایم که بفهمید شکنجه یعنی چه) در واقع نقطه عطفی در تاریخ حرف حساب تمام دادستانهای عالم است.لذا بدینوسیله از طرف خود و هفتاد و چند میلیون ایرانی و همه پناهجویان عراقی و افغانی مقیم ایران و ایضاً تمام ایرانیان مقیم خارج، مرده وزنده،اسیر و عبیر، جمیعاً اجمعین، ابراز اینگونه حرف حساب های بی پروا را به جنابعالی و سایر عوامل خودسر تبریک عرض نموده و امیدواریم تا اطلاع ثانوی در زدن این کلمات قصار موید و موفق و منصور و مظفر باشید.

ضمناً بنا به یک ضرب المثل مشهور ایرانی که میفرماید( به دریا رفته می داند مصیبت های طوفان را...) اینجانب حاضرم برای اثبات این حرف حسابی شما، روحاً (!!) در هر محکمه ای حاضر شوم.

 

با احترام:مرحومه زهرا کاظمی

 

رونوشت:خانواده محترم سه دانشجوی زندانی....چرا بیخودی شلوغ می کنید؟.در این دستگاه سلول انفرادی و شوک الکتریکی و قپانی و آپولو که شکنجه محسوب نمی شود بابام جان، شکنجه آن است که یک روز صبح خدای نکرده و ناغافل خبرتان کنند که فرزندتان را در زندان خودکشی کرده اند!!

رونوشت: ریاست محترم قوۀ قضائیه.....ما که قبلاً گفتیم کلاه بعضی ها پشم ندارد.

رونوشت:همسر محترم آقای متکی....اصلاً معلومه شما کجایی خواهر؟!!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 22:4 |

برگ زیتون و خنجرِ تیز

با نگاهی به سخنان تازه آقای شاهرودی

به روزگاری چنین بی حیا، که وزن یک کیلو حرف مفت سنگین تر از وزن یک کیلو پنبه شده است.به امروزی که فقر مطلق ، رایج ترین آبونمانی است که با دست سخاوت دولت به رایگان میان محرومین تقسیم می شود و سهام اش را با (مهر و رضا) در تالار بورس می فروشند.به زمانه ای که حاکمان پر گو و بی خاصیت آنقدر از خود و مردم فاصله گرفته اند که طول موج عربده هایشان را دیگر توان اندازه گیری نیست....در این ایام که (علی دایی) هم با آن موهای واکس زده و ژل خورده ، در بهت و بی بتگی جامعه سرود یاد مستان سر می دهد و باد سیاست به غبغب می اندازد و حیای گربه را به باز بودن در دیگ می فروشد، بلکه حرمت ستارخان ها و باقر خان ها و حیدر بمبی ها را از ذهن تاریخ این سرزمین پاک نماید!!.....در دوران رونق مساجد و منابر و پادگان های نظامی که مشاهده یک سانت از موی دخترکان این ملک لچک به سر، قیچی تعصب جاهلی را به دست حافظان بکارت و زنگیان مست می دهد تا آن کنند که دیدیم و هم گریستیم....در این سال مرگ و فاجعه که بهترین دوستان این مردم در سلول های 209 و 350 و 240 و هزار پستوی نانجیب و نمور دیگر حکومت، در ضیافت شام آخر زندگی شان چلو کباب (قاضی حداد) را با نان کپک زده ای که سعید امامی در آن سفره گذاشت-بی هیچ اشتها- تناول می نمایند .....در  بیغوله ای که نوشیدن پنج سیر عرق(مسیو) با دوپر خیارشور در پستوی الونکی،تاریخ آبپز کشوری را بی نمک می کند!!....خواندن فرمایشات اخیر آقای شاهرودی مثل طعم بادام هندی چقدر لوس و گزنده است.                                                                                    

باری،امروز چشمه های زلال و گوارای حق- حقوق-عدل-عدالت چون جوی پر لجن حاشیه خیابان شده که از سر اتفاق،از متن زندگی مردم میگذرد و همه را بیمار می کند.

به باور من، اگر آقای شاهرودی خوبتر از این هم حرف می زد و یا حتی اگر رویاهای یک آدم (با معرفت) را در پس ذهن می داشت باز هم هرگز نمی توانست فاصله رویاهایش را با محتوای دستگاهی که در راس آن قرار گرفته توازن بخشد و مثلاً بگوید: این کدام (قدرت) است که بین قول و فعل او فاصله می اندازد؟.

فضول نیستم اما....شاید بهتر که آقای شاهرودی بجای این همه انذار و تذکر بی خاصیت،نگاهی به قواره دستگاه عدالت پرورش می انداخت و بمردم پاسخ می داد که چشمه عدالت از کجا گل آلود شده است و چرا در این مدت نتوانسته دغدغه از جامعه برگیرد و بر داغ جگر این مردم، مرحم عدالت برساند....سرانجام بی انجام قتل های زنجیره ای،حدیث گزارش آقای علیزاده در بازدید از زندان ها، پرونده توقیف فله ای مطبوعات،فصل راکد مانده حق مردم بر حکومت،چراهای وجود این همه نهاد های مداخله گر در حوزه حقوق خصوصی و هزاران سئوال بی جواب دیگر، پاسخ می خواهد.....انذار و نصیحت کافی نیست.

عکس روتوش نشده و کریه المنظری از دستگاه آقای شاهرودی در کوچه پس کوچه های ذهن مردم بر قاب است که امروز جاده ایمان و باور نصایح مصلحانه شیخ القضا را ناهموار می نماید،گویا حکایت آقای شاهرودی حکایت آن مردی است که شاخه زیتونی در دست و خنجری تیز بر کمر دارد.همان که شاعرش فرمود:

مصحفی در کف چو زین العابدین

خنجری پر زهر اندر آستین

من که بر این باورم.شما را نمی دانم......

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 13:39 |

 

(فخرآور- صدای آمریکا و آگهی ترحیم) !!

                                                

بعد از ظهر داشتم چرت قیلوله (!!) می زدم که تلفن زنگ زد و جوانی پشت خط گفت: الو

گفتم:نه جانم اینجا تاکسی پرستو نیست!!

با تعجب گفت: تاکسی پرستو کدام است.با خود جنابعالی کار داشتم.

گفتم: بفرما بابام جان.

گفت: پریوش (البته فهمیدم منظورش فخرآور است) در وبلاگش شیون راه انداخته و زده زیر گریه که چرا 6 ماه آزگار است صدای آمریکا با او مصاحبه نکرده.

گفتم:خب.

گفت: نوشته که خانم درخشش و آقای چارلنگی و کامبیز محمودی عوامل (جمهوری کوچک اسلامی) هستند.

گفتم:خب.

گفت: نوشته میز آقای بهارلو را از او گرفته اند و او در راهروی صدای آمریکا علاف است!!

گفتم:وای، وای....خب.

گفت:نوشته دلش برای آن 700 میلیون دلاری که مردم آمریکا خرج این رسانه می کنند می سوزد.

گفتم:خب.

گفت:نوشته آقای دکتر زرافشان (پاسدار) است!!

گفتم:خب.

گفت:هیچی...کلی دری وری دیگه هم نوشته.

گفتم:ببینم بابام جان .شما که قصد جو سازی نداری؟

گفت:خیر.

گفتم:شایعه پراکنی هم که نمی کنی؟

گفت:خیر.

گفتم:استالینیست هم که نیستی؟

گفت:ابداً.

گفتم:تصفیه حساب خصوصی که نمی کنی؟

گفت:خیر.

گفتم:ریگی هم که به کفش ات نیست؟

گفت: خیر.

گفتم:عیب و علت دیگه ای هم نداری؟

گفت:نه.

گفتم:بیکار هم که نیستی؟

گفت:خیر.

گفتم:فیلم هری پاتر را هم که ندیده ای؟

گفت:نه.

گفتم:پس چه مرگت است که بجای خواندن این همه مطالب مهم و بدرد خور رفته ای و (آگهی ترحیم) این جوانک را خوانده ای؟

گفت:آخه....

گفتم:آخه نداره....چرا وقتی توی همین صدای آمریکا گفت 2222 سال در سلول انفرادی بوده ازش ایرادی نگرفتی!! چرا وقتی گفت از سن 17 تا 22 سالگی دویست بار به زندان اوین برده شده اعتراض نکردی!! چرا وقتی گفت من رهبر دانشجویان ایران هستم برایش شیشکی نبستی؟!!

گفت:آخه...

گفتم:آخه و زهرمار....حالا چرا خواب ما را حرام کردی؟

گفت:ترسیدم فردا، پس فردا بگه که مثلاً آقای همایون ور دست محسنی اژه ای است و یا خدای نکرده آقای نوری زاده پسر خاله سعید امامی بوده و یا زبانم لال آقای هشیارنژاد برای آهنگران شعر می فرسته.....آنوقت چکار کنیم؟!!

گفتم:ای بابا....تا آنوقت چهلم این غضنفر هم گذشته.....شما هم بهتره این همه تمثیل و مثل ردیف نکنی و بگذاری کپۀ مرگمان را بگذاریم.

گفت: خب بذار.اینکه ناراحتی نداره(!!!)

 

راستی که عجب گرفتاری شدیم....یکی دیگه را به ده راه نمی دهند،آنوقت سراغ خونه کدخدا را از ما می گیرند.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 23:39 |

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 11:6 |

غریبانه ای برای یک غربت نشین!!

 

عزیزا.

همان بوسه ای که روی کاغذهای یونیسف حواله کردی ما را بس .... پشت پاکت نامه ات   نوشتم : ببین بازچه می کند دستهای گل آلود تو ؟.... وبعد آنقدردردهایم را شماره کردم تا شمارش معکوس (مرگ استبداد ) روی صفر ثابت ماند .

شاید امر غریبی باشد ولی باور کن همین چند روز پیش وقتی در جنوب دوباره چشمم به آن شیرهای نفت افتاد یادت کردم . گفته بودی: چقدر ملتمسانه به دست کارگران خیره مانده اند !!! ... وبعد به احسان که همراهم بود گفتم : بوئی جز بوی باروت به مشام نمی رسد ( این را تو گفته بودی ؟ ) یادم نیست .

 

باری ، دیگر قصد ندارم به آن احوال احمقانه ای که گویا سرنوشت ما بود رجعت کنم . شرح این درد را با همه نکته هایش بارها برایت توضیح داده ام . پس چرا قصه کهنه را دوباره نو میکنی؟ ....

جهان چرخید وما با مدادهای سفیدی که نوک نداشت خط های سیاه عمود را برلحظه های عمرمان خط خطی کردیم ویا حداکثر ، پاسبانها را بیدارنگه داشتیم تا امروز با کلتی برکمر سوار پژوهای 206 بی کارت سوخت شوند وبه طور ( ویژه ) مراقبمان باشند . راستی حیف از آن همه کلمه نبود که حرام کردیم ودرپایان ، کاریک پوکه خالی را هم نکرد؟!!

واما آن فصل پنجمی که منتظرش بودی هم رسید .... خب حالا چه میفرمائی رئیس ؟ !!!!یک نگاهی به آن اتاقک های بی معرفت اوین بینداز وببین در هیجان آن همه سین و جیم های مکرر درپشت درهای بسته چگونه دستبندهای پیر می شوند ..... گیرم که بهانه های حکومت هم سبز نشود . ولی آخرش چه ؟

 

...... از خودم هم فقط همین را بدان که این روزها قدری غربت وبهت (خاوران) را می پایم وگاهی هم با پرچانگی های جرج بوش که مثل چفیه احمدی نژاد بوی دیزی های پرازدنبه قهوه خانه ( دائی خان ) می دهد برای ذهن ام سفره می اندازم . شاید هم نگران آن گربه سیاه پوش تکیه داده بر آسیا هستم که هپولی نشود .... به همین مسخره گی ناسیونالیستی!!

 

واما از داخله ..... ( باری) جای حرف زیاد است . خشمی که امروز برچهره توده ها نشسته همراه با اشکی که از چشم این مردم جان به سرشده می چکد به زودی رودی خواهد شد که مسیری جز رسیدن به مصب حادثه نخواهد داشت . ( شاید تو گفته بودی همه جا بوی باروت می دهد ؟) .... هم امروز که این مختصر را می نویسم جماعتی دارند روی لوح قلب هاشان کلمه زیبای مبارزه را – با همه زیروبرش – حک می نمایند .... من وتو و ماودیگران ، عقب مانده ایم عزیزا !!!!

 

حالا بگذریم ... راستی حال خودت چطور است . سرفه هایت بهتر شده یا نه ؟ مواظب آن تن لش ات باش بلکه در آن دیار خاکستری گم نشود . هر وقت هم هوس کردی ، مرا صدا بزن . با هر واژه ای که فکر میکنی در راه مانده باشد . می شنوم .

از بین 48 پیام رسیده ، مال تورا اینطور جواب دادم که بدانی بی هدف تیرنینداخته ای . مثلا" خورد به هدف .

هدف ؟!!!.

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 12:6 |
 

وقتی یکساله می شوی

 

 

یکساله شدم ... خودم و این  وبلاگ را می گویم .

 

 

پارسال و در چنین ایامی بود که به کله ام زد و در این صفحه مجازی چند کلامی را سیاه کردم . راستش را بخواهید ( ویر ) ش را آن ( جوانک ) به تن این قلم انداخت ... ابتدای اشتلم گویی های او بود که خیال برش داشته بود صحنه خالی است ، و  می تواند طامات ببافد و هم چنان با دروغ و ریا – که همه زندگیش شده بود – قیقاج برود ... از رهبری جنبش دانشجویی و قهرمان ملی شدن تا انداختن عکس در بغل این نطر بوق و آن فاحشه ........... و آخر دست هم جسارت به ساحت همه آنانی که شرح و قصه اش را می دانستند. یکی را به اسم داشتن افکار کمونیستی مورد توهین قرار می داد و دیگری را به جرم اینکه چرا برای آن بچه سوسول هورا نمی کشد ... که طاقت نیاوردم و تذکرش دادم  ( هیبت خان !! ) آرامتر ... ولی افاقه نکرد .

خلاصه این شد که آن اتفاق افتاد و کار نوشتن یکساله شد . گاهی به ادا ، گاهی به اصول ، گاهی به خدا و گاهی هم به رسول !!!

و قبول دارم که در بعضی از این یادداشتها و مقالات ، زبان ادب را بی ادب کرده ام . چرا که اصرار داشتم کلمات بکار رفته در قد و اندازه آنی باشد که به نقدش پرداخته ام ، نه کم و نه زیاد ... دوست هم نداشتم که برای حفظ مثلاً ( مقدسات ادبی ) ، درشتی کلمه ( بتمرگ ) را به زیور و فصاحت کلمه ( بفرما ) که صفتی به قاعده مفعول داستان نبود بیالایم .

حتماً می پرسی : خب ، این همه چریدی پس دنبه ات کو ؟ ... و جوابت خواهم داد که کفن ما از همان اول جیب نداشت . داستان بنده حکایت آن گنجشک کوچکی است که با منقار نازک خود آبی می آورد و بر آتش نمرود می ریخت ، در واقع ( سعی خود بجا می آوردم ) و الا از آدم بی سواد آنهم با قلمی شکسته ، انتظار چه شق القمری می توانی داشته باشی ؟

 

در نهایت ، دو آرزو بر دلم باقی است . اول اینکه این قلب جرخورده و این تن بیمار ، زه نزند تا فرصتی برای ادامه بیابم و دوم اینکه امسال مجبور نشوم باز هم از بی شرمی این سگان رها شده درعرصه سیاست چیزی بنویسم ... وقت را باید صرف شکستن و دور انداختن قفل ها ، ذره بین ها ، کابل ها و خلاصه حذف ( سین و جیم ) از الفبای قدرت کرد ،  نه اینکه به مردگان سیاسی لگد زد .  

ضمناً آرزومند معالی و فضایل شما رفقا هستم و اینکه در نبرد با استبداد و تا پیروزی خلق ایران هم چنان استوار بمانید .... اگر هم فرصتی داشتید ، شمعی زیر ریش  صاحب این وبلاگ روشن نمائید و از کارهای نکرده اش  ایراد بگیرید و تذکرش بدهید که موجب تشکر و امتنان خواهد بود .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه سوم مرداد 1386 و ساعت 16:31 |


Powered By
BLOGFA.COM