تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار

 

(خیابان فردوسی می خوره؟)!!

 

در تحریریۀ مطبوعات، همیشه آبشاری از اخبار و مطالب جاری است.کاغذهای کاهی با مطالب کوچک و بزرگ روی هم قرار می گیرند، نامه ها می رسند،تلفن ها صدا می کنند.مطالب تقسیم و تصحیح می شوند تا بالاخره بعد از چند ساعت یک (روزنامه) بدنیا آید.

بعضی از این مطالب نازک و ابترند و خواندن آن توفیری به حال کسی ندارد.مثل اینکه مثلاً بخوانیم در زیمباوه، سگ هاری یک شهروند را گاز گرفت و او را به بیمارستان بردند....اما بعضی از این نوشته ها را تنها یک متن ساده نباید انگاشت بلکه خطی در آن است که به امنیت جامعه و فرهنگ عمومی یک ملت تنه میزند...اینجاست که پای قانون مطبوعات پیش می آید،قانونی که بوسیلۀ آن و ظرف سالهای اخیر دهها روزنامه و مجله مورد توبیخ وتنبیه قرار گرفت و در نهایت به یک اشاره به محاق توقیف و بسته شدن پرتاب شدند....همه هم با یک کُد مشخص، اینکه گویا مخل امنیت جامعه بوده و خزندگانی بوده اند که رنگشان نارنجی بوده است!!!

 

اما روزنامه کیهان تافتۀ جدا بافته ای است.بولتنی است که از ورای آن اساس امنیت کشور بالا و پایئن شده و حتی گاهی کلمات آن به صورت قانونی تلقی شده که چون چماقی بر سر دولت و ملت فرود می آید.

حسین شریعتمداری مدیر مسئول کیهان، هر روز صیح وقتی به دفتر کارش در خیابان فردوسی می رسد،اولین کاری که می کند این است که بجای برداشتن قلم،کبریتی از جیب بغل اش بیرون آورده و زیر دیگ سیاست مملکت را روشن می نماید تا آشی بپزد که روی آن هفت وجب روغن باشد.حالا چه فرقی می کند که درون این دیگ سر فلان سیاستمدار (غیرخودی شده) باشد یا مثلاً سر آقای متکی!!....کما اینکه در هفتۀ گذشته با فرافکنی و ورود غیر ضرور به بحث (بحرین) و بازخواهی اش،رئیس سیاست خارجی را واداشت که با هزاران هزینه از جیب ملت به منامه رفته و به صد زبان تعذر از(بی توانی) دستگاهش در جلوگیری از تنش ایجاد شده،آبروی ملت ایران را ببرد.

چهره حسین شریعتمداری که در دروان سعیدامامی در وزارت اطلاعات، کارخانه تواب سازی راه انداخته بود برای تمامی اهالی سیاست چهره شناخته شده ای است و همه می دانند که اگر دم این حضرت به دستگاه کرام الکاتبین عالیترین مقامات کشور بسته نبود،سالها پیش باید که بعنوان آمر قتل های زنجیره ای به سلولی که اینک (رضا ملک) در ان زندانی است فرستاده می شد تا در سکوت آن،موی سپید کند و الفبا را از یاد ببرد.

حسین بازجو هنوز به آنچه در آن سالها انجام داد جوابی نداده است.یعنی کسی جرئت نکرده که در دستگاه عدل اسلامی پی جوی قتل کسانی شود که جای پوتین های زمخت فرهنگی این بازجوی کهنه کار بر دهان و دست آنان کبودی زد.کسانی مثل سعید سیرجانی،خسرو بشارتی، دکتر تفتی،حسین برازنده،ماموستا ربیعی،ماموستا فاروق فرساد، محمد ضیایی،دکتر احمد میرین،کاظمی(استاد دانشگاه)، احمد میر علایی،مولوی عبدالملک،جمشید زهی، کشیش دیباج و میکائیلیان،دکتر بجد،جواد صفار،زهرا افتخاری، مرتضی علیان،امیر غفوری،سید محمود میلانی، محمد رنجبر،دکتر تفضلی ، منوچهر صانعی، فروهر ها، دکتر غفار حسینی، ابراهیم زال زاده، عباس نوایی، حمید حاجی زاده، پیروز دوانی، دکتر مجید شریف و.....

هرچند که آقای نیازی در همان هنگامه و در لفافه کلمات سیاسی آدرسی را داد که ( عاملان این قتل ها به نام مبارزه با تهاجم فرهنگی و ضد انقلاب دست به این اعمال ننگین زده اند.....)، آدرسی که اگر به دست هر نابینایی هم داده می شد، وقتی به اولین تاکسی عبوری می رسید از راننده اش می پرسید: " خیابان فردوسی می خوره؟".

 

باری، کشور بحرین و چرایی جدایی و یا اتصال مجدد اش به ایران، امروزه مشغلۀ فکری مردم نیست.بلکه ملت هنوز می پرسند جواب این خون های بناحق ریخته شده و قتل های انجام گرفته را بالاخره چه کسی خواهد داد.سوالی که حالا ده ساله شده و همواره جای پاسخ اش در ستون اول روزنامۀ کیهان خالی مانده است.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 17:54 |

 

(معمای یانگوم)

 

دیشب یانگوم، بانوی اول اطاق سس های سابق و پزشک فعلی دربار امپراطور، معمایی را طرح کرد که مادر امپراطور از جواب آن عاجز ماند....او پرسید: آن چه کسی است که وقتی رانندگان شرکت واحد اعتصاب می کنند،اول او را دستگیر می نمایند و وقتی هم که رانندگان شرکت واحد اعتصاب نمی کنند باز هم او را دستگیر می نمایند.....وقتی سوار اتوبوس شرکت واحد است او را مضروب و وقتی در اطاق کارش در سندیکا نشسته او را منکوب می کنند، اول ماه مه و 10 جولای هم فرق نمی کند.

 

راهنمایی ادبی:                                       گهی بر دست و گه بر میز باشم

           به دیوار اوین آویز باشم

                        به روی صورتم جای دو مشت است

                      اگر گفتی که اکنون من کی هستم

 

گزینه یک-

گزینه دو-

گزینه سوم-

گزینه چهارم- همون یارو!!

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیست و سوم تیر 1386 و ساعت 11:59 |

 

(برای دانشجوی در بند- آقا مرتضی)

 

عصر دلگیری است....روبروی تنهایت نشسته ای و با خود حرف می زنی....باز هم هول مرگ بر دل شهر افتاده. شاید در انزوای متروک این بعدازظهر گرم تابستانی، کسی را دزدیده باشند.شاید باز هم دانشجویی را پشت دیوار غروب برده باشند.

عصر دلگیری است....صدایت می زنم با هجای گنگ کلمات،کجایی مرتضی؟....بین خودمان باشد این دلگیری غروب، ذهن این ورق های پاره و این سوگواری حروف....کاش می توانستم تا هرچه خیابان است قدم بزنم.کاش زیر چتر خاکستری هر چه دور است ترا می دیدم.کاش در چاک درختی می یافتمت تا باز بپرسم:چرا بما سری نمی زنی پسر؟

عصر دلگیری است....در آن اطاق کوچک در طبقه دوم ساختمان 209 اوین، بازجو می پرسد:نام؟....و تو دلخور می شوی که نامت را نمی داند ولی برای حنجره ات دشنه ساخته است....رد کفشهای تکراری روی ساق هایت،رد مشت های تکراری روی دنده هایت.رد آن دمپایی قهوه ای بد ترکیب روی موزایئک های سرد و صیقل خورده سالن 4.....کجایی مرتضی؟

راستی بعد از تو منصور را هم دزدیدند.!! چارلویی پرسیده بود چه شده باز یاد ما افتادید.مگر شغالهای پاکستانی دیر کرده اند؟ مگر ندیدید که در فیلم(اخراجی ها) ها به مسعود خندیده بودیم.قاه،قاه....

گفته بود: من موتور 1000 را بیشتر از پژوی سفید دوست دارم.گفته بود قیمت کار اسلامی بالا رفته،نمی بینید تورم  بیداد می کند.

عصر دلگیری است....باز هم هول مرگ بر دل شهر افتاده و صدای آخ و خلط خون های دلمه بسته در سوپری (دریانی) کنسرو می شود.

مرتضی،مرتضی....کسی دارد مرا می شکند و خوشبختی من تنهاست وکسی دارد خواب بهشت زهرا را می بیند.مردمکهای چشم من تکرار تو را نگاه می کند.می روی.می روند......آن جنازه کیست که روی دست غریبه ها تابوت شده است؟

این تابلو لعنتی عذابم می دهد: (در معامله دیگران دخالت نکنید).....تابستان گرمی است و پنکه ای خستگی ام را می چرخاند.....عصر دلگیری است.

تو شاهد باش که برای انگشت اشاره ام فاتحه می خوانم.شاید کسی را دزدیده باشند.راستی نفس منصور چرا گیر کرده است.نکند خنده استاد معارف مصنوعی بود وقتی که گفت: استغفرالله....از شهرری تا بهشت زهرا چند قدم است؟تو می دانی؟.....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 10:57 |

18 تیر گرامی باد

باری ،( هیچ دروغی تکرارشدنی نیست )!!!

 

در مثنوی مولوی ، قصه آن شغالی که در خم رنگرزی رفت وچون برآمد دعوی طاووس علیین نمود ، تمثیلی است از زندگی پوچ وتهی خود فریفتگانی مانند فخرآور... کسانی که به علت عدم کمال ذاتی ، تنها به فکر حیله ونادرستی هستند تا شاید در این تلون ورنگ به رنگ شدن ها ، منزلتی زجاجی یافته وچند صباحی در خواب ورویا بتوانند خویشتن از خویش بازگیرند ودر هستی دیگری جلوه نمایند. اما ای عبث که این خواب رنگین واین کاخ زجاجی به اندک اشاره ای فرو می ریزد ودیری نمی پاید که مردم به این دعاوی میان تهی آگاهی یافته وچنین دغلکارانی را رسوا می نمایند .

طرفه آنکه دانش وخرد وذات والا را هرگز نمیتوان به دعوی برخود بست ومدعی چنین نداشته ای شد ، چرا که اصولا" صدق وراستی را نشان دیگری است .

اما حضرت مولانا در مورد این قبیل خوابزدگان وبافندگان گلیم تزویرورویا ، پیام روشن وبایسته دیگری نیز به ما می رساند که از ظرافت بسیاری بهره مند است . حضرتش می فرماید علیرغم سرخوشی ظاهری چنین افرادی ، باید دانست که ایشان دائما" از ( درون خویش ناخوشند) ودر مقابل درون نکوهشگرخویش به هراس وتلخی عمر می گذرانند. چنانکه حتی اگر به فرض ، مردم با باور کردن دعاوی بی پایه این فریبکاران سبب نشاط ظاهری ایشان شوند ، اما عذاب اینکه خود میدانند که دروغ وتزویربافته اند باعث میشود که در رنجی ابدی دست وپا زنند .

زندگی فخر آور را دنبال کنید تا به ظرافت های اخلاقی این حکایت آشنا شوید وببینید که چگونه حضرت مولانا در شناخت این گونه دغل کاران ، حاذق بوده است ..... انسان وقتی سرکشتگی وتنوع مزاج وواله گی این جوانک را می بیند که چه طور هر روز با پریدن از این شاخه به آن شاخه ودرپس تلون ورنگ به رنگ شدن ها ، به دنبال ( طاووس ) نشان دادن ذات بی مایه خویش است ، به روح بلند حضرت مولانا درود     می فرستد وبه شناخت وی آفرین می گوید .

باری ، رنگ ها زاییده رویا هستند . چنانکه خم رنگرزی سیاست ، فخرآور را به خواب ورویای ( یک رهبر جعلی ) می برد واورا چنان به خیال باطل می کشاند که تصور می کند ( علیین ) شده است . گاهی چنان سرخوش از بی خویشتنی خود می شود که نمیتواند جز در دایره رنگین رویا ، در حقیقت زندگی تنفس کند . حال آنکه علیرغم این همه دغل کاری ، همواره از درونی خوفناک ولرزنده در رنج است .... حضرت مولانا در حکایتی دیگر وبازگوئی داستان ( مارگیرواژدها ) آینده چنین موجوداتی را هم پیش بینی می کند ومی فرماید عاقبت وسرنوشت این دغل کاران ، مانند مارگیری خواهد شد که اژدهای یخ زده ای را از درون کوه های برف گیر به بغداد می آورد بلکه بتواند با این تنوع وبا زتولید هیجان کاذب در مردم ، تنوری برای خود گرم ومعرکه ای برای امرارمعاش فراهم آورد ، بی آنکه متوجه باشد این اژدها به زودی بیدار واورا خواهد بلعید . درواقع این افراد آنقدر دور خود می چرخند ورنگ به رنگ میشوند تا عاقبت طعمه فریبکاری خود شده واز بین می روند . همانطوری که امروز فخر آور گام در چنین مسیری دارد وهر روز به عاقبت شوم خویش نزدیکتر می شود .

روزی قبای ( رهبری ) به تن می کند وتخیل آن شغال فرو افتاده در خم رنگرزی را در ذهن کوچک وحقیر خویش می پروراند ، روزی از احمد باطبی پلی می سازد تا معرکه اش گرم بماند . روزی به دکتر زرافشان این عالم گنجیده در جام کوچک دنیا هتاکی می کند تا مورد توجه قرار گیرد . روزی در قامت یک سرباز ، در صحنه اعتراضات دانشجوئی ظاهر شده ومدعی مداوای 44 دانشجوی زخمی می شود . روزی منوچهر محمدی ، متهم ردیف اول کوی دانشگاه را ( معترضی کوچک ) می شمارد وروز دیگری به آقای باطبی لقب ( احمد تکذیبی ) می دهد تا پرده بر پرده بیاویزد ومجبور نشود با ذات فریبکار خویش مواجه شود .... حال آنکه تا کسی به سراغ سوابق وگذشته ایشان می رود ومی خواهد از روی سخنان یاوه ای که  اززبان وقلم او بیرون آمده ، چهره واقعی اش را به مردم باز شناساند ، بلافاصله نوشته های گذشته خویش را پاک        می نماید وراه به بیراه می برد تا نکند آنچه نهان است هویدا شود..... اما به هر حال وبا تمام این     فریبندگی ها یی  که مصروف می نماید ، من باورم هست که او فرد تنهائی است ودائم العذاب ، چرا که مانند هر بشر دیگری با درونی نکوهشگر روبه رو است که آنی رهایش نمی سازد ومرتب چون خوره روحش را می جود وفرو می ریزد که البته این خود عذابی است الیم .....

من نشانه هائی که حضرت مولانا در مورد فرود وسقوط چنین اشخاصی فرموده را دقیقا" در وجنات این شغال رنگ شده دیده ومی بینم . باور کنید حالا کار به جائی رسیده که رفتار این جوان اسباب تفریح ومزاح محافل دانشجوئی داخل کشور را فراهم آورده ، وراستی هم خنده دار است که یک ( پاسبانی ) که در 18 تیر سال 1378 تفنگ در سینه دانشجویان کشید ، حالا مدعی شود که با دستکش استریل همراه با عرق !!! جان 44 دانشجوی زخمی را نجات داده است .... آن هم در حالی که هیچ دانشجوئی در هیچ دانشگاهی ودر هیچ زمانی این شغال رنگ شده را به یاد نمی آورد وباور نمی کند .

باری ، باید پذیرفت که این دست وپا زدن ها وبه قول آقای منوچهر محمدی حتی سرقت خاطرات زندان این وآن ، انبانی نیست که بتوان با آن در بین نیروهای مخالف رژیم جایی برای خود دست وپا کرد . همگان همه چیز را می دانند.

به هر حال دروغ و شارلاتانیسم مثل مردابی شده که هر روز آرزوهای این جوانک را در خود غرق می کند ومن دوست ندارم که بر ناکامی های یک جوان ولو جوانکی دغل کار لبخند بزنم اما چه میشود کرد  که اژدها ، آن مارگیر تنوع پسند را خورده ودیگر هیچ کاری از ( کلام های رنگین )بر نمی آید .... باز هم خدایش رحمت کند .

به شما توصیه می کنم یک بار دیگر آخرین نوشته او که در باره وقایع 18 تیر سال 1378 دانشگاه رقم خورده را مطالعه کنید تا از سرقت خاطرات دیگران ومصادره آن به خود ، از تعجیلی که در جای جای پاراگرافهای متنوع وبه سرقت رفته این وآن دارد واز عذابی که در انتشار دروغ پردازی های نوشته شده براو رفته آگاه شوید ومرگ دردآور ونهانی یک آدم تهی را به عیان ببینید .

 

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 13:18 |

 

(تلگراف فوری) !!

 

به: امیر عباس فخرآور ملقب به (پریوش)

از: سرپرست اداره سجل احوال ناحیۀ 6 قزوین

موضوع: اصل و نسب

از آنجائیکه در وبلاگ خود اعلام داشته اید که تاریخ تولدتان مصادف با تولد جورج بوش بوده و از این جهت اظهار خوشحالی نموده اید.لذا جهت مزید اطلاعتان اعلام میدارد که طبق مدارک موجود در این اداره، شخصیت های معروفه دیگری نیز در همین تاریخ (15 تیر ماه) متولد شده اند که جهت خوشحالی بیشتر شما و نصب در تابلو افتخارتان اسامی آنها را به شرح زیر اعلام می دارد.

1- پری بلنده (چهره ماندگار دوران پهلوی) - متولد 15 تیر ماه 1326 هجری شمسی.

2- پری دست قشنگه (چهره ماندگار دوران قاحار) - متولد 15 تیر ماهه 1298 هجری قمری.

3- فخرالزمان، پریوش خانوم ثانی (چهره ماندگار دوران نادری که نادر شاه را مبتلا به سفلیس کرد) - متولد 15 تیر ماه 1148 هجری قمری.

4- خاتون دوم، پریوش اول( چهره ماندگار دوران ساسانی که در حمله اعراب به ایران جٌر واجٌر شد.) - متولد 15 تیر ماه 652 میلادی.

 

تولدهمگی شما مبارک....

                                                                                                                امامعلی رحمانف      

سرپرست اداره سجل احوال ناحیۀ 6 قزوین

 

رونوشت: (با شرمندگی) جهت ثبت در سوابق به سجل احوال واشنگتن دی سی ارسال می گردد.

رونوشت: (با شرمندگی) چهت ثبت در سوابق اسناد ملی ایران ارسال می گردد.- ضمناً 15 تیر ماه روزی است که می توان هر الاغی را رنگ و بجای سی دی (سیلین دیون) به دست مشتری داد!!

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه هفدهم تیر 1386 و ساعت 12:37 |

 

(مدرن تاکینگ) !!

مصاحبه فخرآور با برنامه نسل من- کانال یک

۱۳۸۶/۴/۱۵

مصاحبه کننده: ممکن است در رابطه با انتقاداتی که از شما شده جواب بدهید؟

فخرآور: حکایت من مثل فیلم مستندی است که چند روز پیش تلویزیون نشان داد.

مصاحبه کننده: منظورتان کدام فیلم است؟

فخرآور: همان فیلم که نشان داد چطور چهار تا شیر به یک (گوساله) حمله کردن!!

مصاحبه کننده: خب، این چه ربطی به شما داره؟

فخرآور: داره دیگه....حالا هم چهار تا شیر کمونیست به من که (گوساله) هستم حمله کرده اند!!

 

مصاحبه کننده: راست میگن که شما اصلاً دانشجو نبوده اید؟

فخرآور: فردا تولدمه ها...

مصاحبه کننده: تولد شما یا اون گوساله هه.؟

فخرآور: (خنده) هر هرهر....

 

مصاحبه کننده: سئوال بعدی این است که آیا شما هنوز هم مبارزان را لو می دهید؟

فخرآور: این حرف ها را ارژنگ داوودی و احمد باطبی که آنها را لو داده بودم برایم درست کرده اند.

 

مصاحبه کننده: آیا برای منتقدین خود پیامی دارید؟

فخرآور: آنها باید فکر کنن که (من ) آمده ام تا صدای مبارزان را به مردم جهان برسانم.(من) 222 روز در انفرادی بوده ام.(من) از زمانی که در صف نانوایی بودم مبارزه کرده ام.(من) از بالکن خانه مان در شیراز به بچه هایی که (هفت سنگ ) بازی می کردند نگاه کردم.(من) توی وزارت اطلاعات شترق خواباندم توی گوش آقای خامنه ای و او به من گفت: بزن جونی.اصلاً تو یکی منو بکش....(من) با احمد باطبی عکس انداختم تا اون معروف بشه، اگر (من) نبودم اصلاً کسی احمد باطبی را می شناخت؟ نه والله.نه بالله....(من) با شاهزاده رضا پهلوی عکس گرفته ام تا مردم ایشان را بشناسند والا کسی او را نمی شناخت.(من) کسی بودم که وقتی برای اولین بار ریچارد پرل را دیدم گفتم:( آه.او یک شاهزادۀ رویایی است). (من) کسی بودم که با آنکه حکم تیر داشتم ولی با یک پرواز عادی از کشور خارج شدم.(من) کسی بودم که اردشیر زارع زاده درباره ام گفت: (با اینکه از سال 1999چندین بار طعم زندان را چشیده ام ولی چنین چیزی ندیده ام که کسی بتواند مثل فخرآور در زندان موبایل داشته باشد). (من) کسی بودم که خانم نسرین محمدی درباره ام گفت:فخرآور جوانی است که به دنبال شهرت می گردد.(من) کسی بودم که سازگارا درباره ام گفت: (در بهترین حالتش فخرآور بازیگری بیش نیست).(من) کسی بودم که با علی افشاری قهوه خوردم.(من) کسی هستم که می توانم 24 ساعت حرف بزنم بدون اینکه کسی بداند چه گفته ام.(من) گوساله ای هستم که شیرهای کمونیست می خواهند مرا پاره کنند.(من) کسی هستم که وقتی ریچارد پرل از من می پرسد ساعت چنده؟ می گویم هر چه میل جنابعالی باشه قربان....بنابراین میبینید که من برای رساندن صدای دیگران در آمریکا فعالیت می کنم!!!

مصاحبه کننده: (خنده) هرهرهر.مرسی گوساله جون!!!

 

توضیح: 15 تیر ماه روزی است که گوساله ها طاعون گاوی نمی گیرند!!!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 19:2 |

 

آسیب شناسی 18 تیر

دیروز آقای احمد باطبی، این نماد مظلومیت جنبش دانشجویی طی اطلاعیه ای که انتشار داد، مجدداً تبٌری خود را از عباس فخراور (پریوش) مورد تاکید قرار داد و ازآنکه (این شخص) سعی می نماید با سالوسی و پشت هم اندازی، خود را به آقای باطبی وصل نماید اظهار انزجار نمود.                                                     

یادم می آید در سال گذشته نیز که فخرآور چنین اهانت و جسارتی را متوجۀ آقای باطبی نموده بود، این جوان مبارز در همین باره تکذیبیه ای صادر و چنین روابطی را منکر شد.هرچند که فخرآور از موقعیت زندانی بودن آقای باطبی سوء استفاده نمود و اظهار داشت که: (احمد جان زیر فشار و شکنجۀ وزارت اطلاعات مجبور شده رابطۀ ویژه اش را با من انکار کند....) و آن قدر بر این سیاهکاری خود پای فشرد تا پدر پیر و دلشکسته  آقای باطبی نیز فغان اش بلند شد و در دو، سه مرحله بر این همه پلشتی فخرآور خروشید....کاری که هر پدر با وجدان و سلیم النفسی در غیاب فرزند زندانی اش انجام می دهد.                                                                                 

البته در طول یک سال گذشته، این تنها خانوادۀ باطبی نبود که سعی نمود خود را از چنگال دروغپردازی های  (این شخص) برهاند،منوچهر محمدی متهم ردیف اول کوی دانشگاه تهران نیز بر رابطۀ نداشته اش با پریوش مهر تائید زد و از ناگفته هایی که از او در دل داشت نالید....و کار صدور این تکذیب ها به جایی رسید که بر همگان معلوم شد در هنگامۀ حوادث کوی دانشگاه نه تنها فخرآور دانشجو نبوده بلکه دوران سربازی خود را طی می کرده است که برای سرکوب دانشجویان به جلوی دانشگاه تهران آورده می شود.آیا فضاحتی بیش از این می توانست در مورد دروغپردازی یک انسان بروز کند؟                                                                                            

در واقع فخراور در این سال ها، به مثابۀ شاخه ضعیف پیچکی بود که مرتباً برای بالا کشیدن خود به دنبال ساقۀ درختی تنومند و یا دیوار راست و محکمی می گشت تا با وصل به آن خود را بالا بکشد و در این راه به تنها چیزی هم که فکر نمی کرد( آبرو) بود. او فقط و فقط به دنبال دور شدن از (بی هویتی) خویش بود.او چون سربازی شده بود که در پادگانی، سعی می کرد با دزدیدن و پوشیدن لباس افسران، خود را به شکل و شمایل (آن کسی که نبود)  در بیاورد و آنقدر هم در این تغییر ماهیت وقیح شده بود که خودش هم یادش رفت به قول سازگارا (بازیگری بیش نیست).                                                                                      

 

من در قسمت دوم (پریوش و دبیر کلی...) مستندات بسیاری آماده کرده ام که گاهاً هوس انتشار آن به جانم آتش می زند. از این که اساساً پریوش از کجا آمد. چطور زندگی کرد.نوجوانی اش که مدعی است در مکاتیب تیزهوشان سپری شده را در کجا و در چه محیطی گذراند. در نوجوانی دچار چه مخمصه ای شد. چطور خود را یک دانشجو خواند و توانست به سالوسی با نام (سیاوش) به حلقوم رسانه های خارج از کشور فرو رود.چطور توانست با جعل نام یک مبارز سرِ آدمهای شرافتمندی که در خارج از کشور درد وطن داشتند را شیره بمالد و با مشوش کردن ذهن مسئولان این تلویزیون ها (از قبیل آقای همایون- آقای اتابای- آقای اوستا- آقای مهری) که جز عشق به وطن سودایی نداشتند جریان دانشجویی را به سویه دیگری سوق دهد و به جای واقعیات، نمایشات دروغین را از آنتن این تلویزیون ها به چشم مردم پرخروش ایران تصویر سازی نماید.توانست با پول های کلانی که به اسم مبارزان دانشجویی دریافت کرد کسانی را به صحنۀ نمایش بیاورد که حتی تا کلاس پنجم ابتدایی هم درس نخوانده بودند.(نمایشی که هنوز که هنوز است موجب مضحکه و مزاح دانشجویان ایرانی است).....چطور توانست در این سال ها از گاو شیردۀ حزب مشروطه، دلار بدوشد و در همان حال با ماموران وزارت اطلاعات لاس بزند.چطور دُم اش را به هر حزب و دستۀ سیاسی ای وصل کرد و در مقابل هر حزبی چنان بوقلمون وار پر گشود که همگی فکر کردند این همان (طاووس علیین) شده ماست!!....حال آنکه فخرآور فقط شاخۀ نازک یک پیچک بود که به بوی پول از هر درختی بالا می رفت.                                                

 

نمی خواهم داستان دراز کنم و از طریقۀ خروج او از کشور بنویسم و یا از خیلی بدیهیات دیگر....اما اینک و در آستانۀ بزرگداشت 18 تیر ماه و به حرمت شخصیت و پایمردی دانشجویان عزیزی که در آن سال غوغا، و در میدان (تیان آن یامن) دانشگاه تهران زخمی بر آنان رفت، و دانشجویانی که امروزه مزۀ تلخ زندان انفرادی بند 209 وزارت اطلاعات، طعم تنهایشان شده است.آنانی که در 16 آذر پارسال (نماد پوپولیسم) را هو کردند و ستاره ای به رسم جایزه بر دوش استوارشان زده شد.دانشجویانی که با صلابت بر تابلوهای کلاس درس خویش نوشتند: فقط آزادی...و به پاس روح بلند اکبر محمدی ها که پایان نامۀ عشق را در کلاس شهادت نوشتند...احساس می کنم دیگر زمانی رسیده که باید خطوط بین شعبده بازان و اکروباتیست ها و قهرمانان واقعی را پر رنگ کرد و بدین وسیله آسیب های چند ساله را از جسم و جان جنبش دانشجویی ایران سترد و پاک نمود.                                                                                                                                                                               

چهرۀ اشخاصی مثل فخراور برای دانشجویان داخل کشور دیگر اظهرمن الشمس شده است.این را به ضرس قطع و برهان قاطع عرض می کنم.همانطوری که ظرف یکسال گذشته و با روشن شدن بسیاری از مطالب، شناسنامۀ او در خارج از کشور نیز ممهور به مهر بطالت شد....                                                       

از مردگان سیاسی، جز خاطره و یادی باقی نمی ماند.بدا به حال کسانی که در سیاهی میمیرند....الفاتحه مع الصلوات.                                                                                                                       

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 12:13 |

تكذيبيه احمد باطبي درخصوص دروغ پراكني روزنامه ايران و ادعاهاي فخرآور

خبرنامه امیرکبیر

چهار شنبه 4 ژوئيه 2007, بوسيله ى دیاکو


طي چند روز گذشته روزنامه دولتي “ايران” اقدام به انتشار اخباري كذب در خصوص فعاليت هاي تني چند از فعالان سابق جنبش دانشجويي كرده است. اين اخبار كه ابتدا توسط فردي به نام عباس فخرآور منتشر شده مجددا در روزنامه دولتي ايران منتشر شده است. نكته جالب در اين ميان آنكه حتي در مطلب خلاف واقع اميرعباس فخرآور هم نامي از علي افشاري و حسين باستاني برده نشده و اصولا علي افشاري در مقطع مورد اشاره در زندان اوين در حال سپري كردن دوره حبس خود بود اما روزنامه دولتي ايران نام اين دو را هم به متن فخرآور افزوده تا در اين فرصت سياست دروغ پراكني عليه فعالين خوش نام مدني براي تخريب شخصيت آنها در جامعه و اذهان عمومي را فرو نگذارد.

احمد باطبي از زندانيان فاجعه كوي دانشگاه تهران كه همچنان در دوره ۱۵ ساله محكوميت حبس خود به سر مي برد تكذيبيه اي در خصوص خبر کذب روزنامه ايران و ادعاهاي فخرآور به اين روزنامه ارسال كرده استكه متن آن به شرح زير مي باشد:

روزنامه محترم ايران سلام عليكم شما در تاريخ سه شنبه دوازدهم تيرماه در بخش ديگه چه خبر مطلبي را با عنوان (گفتگو با رضا پهلوي در باره مسايل جوانان ايران!) درج نموده ايد كه بخشي از اين خبر مربوط به من مي شود. لذا اين توضيح براي روشن شدن موضوع و درج در همان صفحه و همان ستون (بدون سانسور و حذف و اضافه) به حضورتان ارسال مي گردد.

درخصوص مطلب منتشره در روزنامه دولتي ايران مورخ دوازدهم تيرماه هزاروسيصد هشتاد وشش - صفحه سوم ‏ - ستون ديگه چه خبر. لازم به توضيح است كه اينجانب احمد باطبي ادعاي روزنامه ايران را در خصوص هم فكري با (عباس فخرآور) ‏ قوياَ رد مي كنم و با تاكيد بر مواضع ام اعلام مي دارم كه به عنوان يك نيروي ملي وبا اعتقاد به اصول دمكراسي و حقوق بشر و آرمان ها و خط مشي (مصدق كبير)، هميشه تلاش بر حفظ و حراست منافع ملي، استقلال و پاسداري از فرهنگ و تارخ كشورعزيزمان داشتم و تا به امروز ذره اي از اين اعتقادات عدول نكرده ام. حفظ منافع ملت وتماميت ارضي هميشه براي من اولويت اول زندگي تلقي شده است. در طول سال ها فعاليت سياسي اجتماعي ام هيچ هدفي به غير از سربلندي كشور و سعادت ملت در ذهن نداشتم و اگر غير از اين مي بود مانند بسياري ديگر كه گزينه مهاجرت انتخاب نموده اند از بيشمار فرصت خروج از ايران استفاده مي نمودم تا دست كم آزادي و رشد وترقي فردي ام در جايي ديگر تضمين كنم. تحقيقات نهادهاي امنيتي و هم شكل زندگي كنوني ام گواه اين موضوع است كه پول هاي كلان هيچ جريان فكري و سياسي نتوانسته كه من را به اجاره خودش در بياورد.

هرگز شرف نداده ايم به سفره رنگين دست تهي و بي خانماني گواه ماست

در خصوص ادعا هاي بي پايه اين شخص (عباس فخرآور) در گذشته (۲۱ تير ۱۳۸۵) نيز توضيحي به صورت رسمي از جانب من منتشر گرديد كه هم اكنون در وبسايت شخصي ام قابل مشاهده است.

(http://www.ahmadbatebi.net/index.php?option=com_content&task=view&id=۶۰&Itemid=۹) اين توضيع بدون هيچ تغييري و براي رفع شبهات و تكذيب ادعا هاي ايشان مجددا منتشر مي گردد:

تکذیب و توضیح احمد باطبی در خصوص ادعاهای امیرعباس فخرآور

اخیرا آقای امیرعباس فخرآور که به تازگی از ایران خارج شده و در رسانه های مختلف خود را به عنوان یکی از رهبران جنبش دانشجویی خوانده و در کنار ادعاهای نادرست، خود را دارای رابطه سیاسی ویژه با اینجانب و سایر فعالان سیاسی و کوشندگان دموکراسی و حقوق بشر معرفی می کند. لذا جهت روشنگری پیرامون مطالب مطرح شده، ذکر برخی نکات را ضروری می دانم.

اینجانب در طول مدت فعالیت سیاسی و سالهای زندان با بسیاری از زندانیان و فعالان سیاسی دارای مناسبات سیاسی و روابط انسانی و دوستانه بوده ام. این افراد متعلق به گروههای فکری و سیاسی مختلف بوده اند. آقای امیرعباس فخرآور نیز جزئی از این گروه وسیع بوده و شبهه های ایجاد شده مبنی بر داشتن رابطه ویژه سیاسی با اینجانب و هم سو بودن مواضع سیاسی من با ایشان کذب و غیر واقع است و رابطه من با ایشان در آن زمان صرفا رابطه ای انسانی بوده و لاغیر. در عین حال ذکر نکته ای دوستانه را خطاب به ایشان ضروری می بینم و آن اینکه فرایند کسب وجهه سیاسی اجتماعی در یک جامعه روندی مشخص و زمان بر است و تنها کسانی می توانند مدعی داشتن مرجعیت اجتماعی و تاثیرگذاری در تلاش شهروندان یک جامعه برای دستیابی به سعادت جمعی باشند که اولا دارای چارچوب فکری مشخص و روشن وسابقه سیاسی شفاف باشند. ثانیاَ پایگاه مشخص اجتماعی داشته باشند. تلاش برای رشد بادکنکی و دوپینگ سیاسی از طریق طرح ادعاهای خلاف واقع و تراشیدن سابقه آنچنانی برای خود با ادعای رهبری جنبش دانشجویی ممکن است در کوتاه مدت سودی برای فرد مدعی به همراه بیاورد اما نگاه تیزبین جریانات سیاسی اجتماعی و شهروندان در نهایت قضاوت درست و بیرحمانه ای نسبت به این ادعاها خواهند داشت. و کلام آخر آنکه رفتارهای نسنجیده هیچ فردی برای کسب اعتبار شخصی از کنار تلاش های صادقانه فعالان مدنی ایران از دیگاه مردم پنهان نخواهد ماند.

احمد باطبي

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 17:36 |

 

( قصۀ آن قورباغۀ گستاخ) !!

 

 

 

یکی بود یکی نبود.غیر از خدا هیچکس نبود.....در یک جنگل خیلی دور قورباغه ای زندگی میکرد که مامانش اینا به او میگفتند قهرمان ملی !! و برای خانواده اش حکم (دردانه حسن کبابی) را داشت....تا اینکه بالاخره با کمک وزارت اطلاعات از آن جنگل به جایی دور فرستاده شد و در کنار رودخانه ای منزل گرفت....این قورباغه که کراوات قرمزش حوصلۀ همه را سر برده بود،هرروز می آمد کنار ساحل و خدا خدا می کرد که یک کشتی پیدا بشه و اونو به پاریس ببره تا سخنرانی کنه، ولی از بخت بدش هر چی کشتی کنار ساحل لنگر می انداخت یا سوراخ بود و یا اصلاً مسیرش به پاریس نمی خورد !!.. تا اینکه از قضا روزی به قورباغه خبر دادن که چه نشسته ای؟ یک کشتی بزرگ (مثل تایتانیک) به ساحل آمده و می خواهد همه را مجانی به پاریس ببرد....قورباغه هم طبق معمول کراوات قرمزش را زد و به طرف کشتی راه افتاد تا سوار بشه.اما از شانس بدش، یک آقا دارکوبی که اتفاقاً از سابق  قورباغه را می شناخت و می دونست که این یارو اصلاً قهرمان ملی  و یا دبیر کل و.... این حرفا نیست جلوش سبز شد و پرسید: اُ قر بخیر، ای قورباغه پریوش کجا میری؟....قورباغه که مثل همیشه می خواست ایز به گربه گم کند گفت: هیچی والله، هیچی بالله، دارم میرم به همدان، شوهر کنم به رمضان....ولی آقا دارکوبه که دست نرم و نازک قورباغه را خوانده بود.در حالیکه پنجه اش را به طرف او دراز می کرد، گفت: بیلاخ....، ما دیگه خر نمی شیم.تو جاسوسی هستی که وزارت اطلاعات ترا فرستاده تا بیایی پاریس و از جیک و پیک اپوزیسیون سر در بیاوری.بنابراین ما تو را همراه خود نمی بریم....و بعد با هو و جنجال اونو برگردوند.

 

قورباغۀ بدبخت و بیچاره هم که دید ماهیت اش دیگه برای همه رو شده ، عصبانی و غمگین برگشت و پرید توی وبلاگش و شروع به خوندن (ابوعطا) کرد.....چه طوری؟ اینطوری......قور....قورقور....قور.

 

نتیجه: 1- قورباغه ای که دستش رو شده، همه کشتی ها را سوراخ می بینه.

         2- وقتی یک جای قورباغه آتش می گیره، بهتره به آتش نشانی لوس آنجلس زنگ بزنه، نه اینکه به               زارع زاده و سازگارا و افشاری و طبرزدی فحش بده.

         3- هر قورباغه ای ممکنه پریوش بشه، ولی هیچ فخرآوری قهرمان ملی نمیشه!!

         4- از یک قورباغه پرسیدن: چکاره ای، گفت حمال افتخاری، گفتند حمال افتخاری دیگه کدومه؟ گفت:             آخه روزی چند بار دوستان سابق ام بمن میگن:برو گمشو حمال.

         5- از یک قورباغه سئوال می کنن وقتی خداوند نسبت به قورباغه ها غضبناک شد، چه چیزی را                       آفرید؟......جواب میده: جناب آقای جوکار را!!!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 12:36 |

 

(خوشه های خشم)!!

 

 

به سالیان گذشته ، شهرداری تهران در میدان مخبر الدوله دوساعت بزرگ نصب کرده بود ، یکی رو به شمال ، ویکی رو به جنوب ، ولی جالب اینجا بود که این دو ساعت هرگز با هم انطباق نداشتند وهمیشه یکی دو ساعتی بین شان اختلاف بود ...... مرحوم محمد مسعود روزگاری در روزنامه ( مرد امروز ) ودرباره این دو ساعت نوشت (هر وقت این دو ساعت با هم میزان شدند کار این مملکت هم اصلاح خواهد شد ) ..... بلاخره هم چون شهر داری تهران نتوانست این نقض را برطرف نماید ،  برای رهائی از شماتت مردم ، اول آن ساعتها را برداشت وبعد هم ستونی که ساعتها روی آن نصب شده بود را از ریشه برکند ودور انداخت .

 

حالا قصه ، قصه بنزین وسهمیه بندی وآتشی است که مردم دیشب در خیابانها افروختند تا بلکه ریشه بسوزانند . چنان که گویی از عدم انطباق قول وفعل مسئولین به نهایت انزجاررسیده اند .

 

طرفه آنکه ، چشم بصیرتی در مسئولین نمانده ، والا باید خیلی پیش تر از این می دیدند که دانه های کبریت در جیب این مردم جان به سر شده ، لحظه های آتش افروزی را خمیازه میکشد .... شاید از آن هنگامی که مردم سعی کردند در لا بلای سکوت چند ساله خود ، راه خروج از ( قدرت ) را به تشنگان بنمایند اما .....

 

من بر این باورم که امروزه معنای برخی شعارها تغییر یافته ، اگر روزی شعار ( هر ایرانی یک پیکان ) آن هم با بنزین هفت تومانی ورد  زبانها بود حالا شعار ( هر ایرانی ، یک کبریت ) جایگزین آن شده است ..... واین حاصل غلط اندازی واقدامات سخیف کسانی است که در این چند ساله سوار بر اسب مراددر میدان خالی وبرزمین سوخته سیاست ترکتازی کردند وهمه پل های پشت سر را خراب .....کسانی که آن نویسنده آفریقائی  در کتاب خود این طور توصیف شان کرده بود : ( هنگامی که مبلغان مذهبی به آفریقا پا گذاشتند ، ما آفریقائی ها صاحب زمین بودیم وآنها فقط یک کتاب مذهبی در بغل داشتند ، آنها به ما یاد دادند که با چشمهای بسته دعا بخوانیم وبه ما گفتند هر کس دعایش طولانی تر باشد به خدا نزدیک تر خواهد شد . وقتی چشمان خود را باز کردیم ، زمین ما ل آنها شده بود وما فقط آن کتاب را در بغل داشتیم !! ) .

 

باری ، اینک وپس از 28 سال مردم چشم گشوده اند وبه دنبال ( از دست رفته های خویش ) می گردند . گیرم که بنزین بهانه شان باشد .

وراستی یک تذکر ..... دوران ( کبریت های بی خطر ) گذشت . بر مسیر حرکت این مردم ، بشکه های باروت خود نمائی می کند ! .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 14:51 |

 

(هویت)

یادداشتی برای یک رفیق دانشجو

 

 یادگار رفقای رفته هنوز بر دیوار چپ باقی است.کافی است که دوباره بخوانیش و صدباره آنرا بشنوی تا به اصل ات وصل شوی و مجبور نباشی برای صد سال دیگر دور خودت بچرخی و تازه بفهمی تخم طلا نگذاشته ای.

 

هویت تو در همین یادگارهاست، شاید آویزی بر دیوار فرو ریختۀ برلن، شاید جای گلوله ای بر تنه درختی که در بهار پراگ شاخه اش به اشتباه خشکید.شاید در ادعا نامۀ دادستان علیۀ ارانی، شاید لکه خونی به جا مانده از زخمی کهنه بر کف اطاق تمشیت کمیتۀ مشترک ضد خرابکاری....و حتی نزدیک تر، در پشت تپه ماهورهای زندان اوین، بر دستان بیژن جزنی و بقیۀ رفقا که ایستاده و مقاوم، بر دژخیم خروشیدند و جان دادند. شاید کنار سفرۀ نان کماجی که آن چریک در جنگل های شمالی پهن کرد و هرگر فرصت فرو دادن لقمه ای از آن را نیافت....شاید در حیاط خانه سلیمان میرزا اسکندری، لای کتاب های آقا احسان، شاید بر سطری از کتاب (جهانبینی و جنبشها ) ، شاید زیر پوتین های مندرس چه گوارا، شاید در آخرین فریاد روزالوکزامبورگ و یا کارل لیبکنشت آلمانی که با قتل آنان اروپا به دل فاشیسم فرو رفت و سنت مارکسیسم اروپایی را سه شقه کرد، شاید در لباس عزا پوشیدن مارکوزه، آدرنو و حتی وسمه ای که یورگن هابرماس بر ابروی مارکسیسم کشید و روژه لبی را به نام گرایش نو مارکسیستی بر لب آن زد و....

باری، چنتۀ هویت تو پر است از این مقولات، از هر رنگی که بخواهی..... یکبار دیگر به اروپا نگاه کن.!!

 

پس اگر من حرفی نوشته ام از سر درد، هرگز این نبود که زرۀ جوشنی پوشیده باشم و سپری در دست تا در پشت آن خود و آنچه رفته است را پنهان کنم. بلکه مقصودم آن است که در این هویت یابی چنان خود را بپایی که از چاله به چاه نیفتی.یعنی نباید که بیفتی.چرا که یادگارها بر دیوار چپ باقی است.مهم این است که( مبانی نظری) را میزان نگاه ات داشته باشی و به هر واقعه و علتی که رسیدی، نسبت اش را با آن مصحف و میزان دوباره بسنجی، و در گذر از این بیابان برهوتی که لیبرالیزم، رستنی ها یش را پاک سوزی کرده، میل راهنمایت همین باشد....که چون چنین شد آن وقت متوجه خواهی شد که در کجای جهان ایستاده ای. آن وقت متوجه خواهی شد که چرا سر دمداران مادر به خطای امروزی روسیه را دیگر دایه نمی دانم چه برسد به مادر.که آن خرس زرد را هیولای جهانخواری می پندارم که سرش روی سینه ام سنگینی می کند....به هر حال برای من سگ زرد همیشه برادر شغال است و همان (مبانی نظری) به من آموخته که هرگز لباسم را به رخت آویز این و آن نیاویزم.عورت ما که دیدنی نیست!!....هست؟

پس بگذار در این دعوای حیدری و نعمتی، و به جای این سینه به تنور چسباندن حضرات، تنها یک کلام بگویم و ختم کلام....و آن اینکه مواظب فاصلۀ گام هایت با سراشیب لیبرالیسم باش و آن اصول و مبانی را به هیچ بهانه و احساس بچه گانه ای مفروش.خودت و دیگران را فقط و فقط به نسبت دوری و نزدیکی با آن (اصول) اندازه کن و بعد گام بردار....آن وقت خواهی دید که چقدر مسائل ساده می شود و چرایی ها آسان.

باری ، حجابی نیست.خود از میان برگیر.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 11:17 |

(شیر یا خط)!!

 

قول مشهوری است که به سالهای ابتدایی انقلاب اسلامی، و در جریان یک محاکمۀ چند دقیقه ای، از آن نوع محاکمات که آیت الله خلخالی در برپایی اش شهره بود، اشتباهاً جوان بی گناهی به نام (شهرام) را به جای برادرش که (بهرام) بود اعدام کردند...وقتی خبر این اتفاق نادر به آیت الله خلخالی که قاضی پرونده بود رسید، با خونسردی حکم داده بود که :ابایی نیست، این یکی را هم اعدام کنید چون ما در قضای اسلامی، (شهرام و بهرام) نداریم!!

البته مواردی از این دست، در طول استقرار حکومت اسلامی تنها به این یکی ختم نشد بلکه هرگاه تیغ خونریز بلاهت به دست زنگی مستی داده شد، نتیجه اش مرگ شهرام و یا بهرامی بود که به اشتباه سرشان زیر تیغ رفت و هیچ کس هم خبر نشد.

شاید همین رفتار بود که باعث آمد از همان ابتدای شروع به کار دستگاه قضای اسلامی، نگاه جامعه به این رکن رکین نظام و مجری عدالت، نگاهی به شدت منفی و توام با اما و اگر گردد، به طوری که وقتی آقای شاهرودی هم آمد و بر اریکۀ قضا تکیه زد، در اولین کلام خود گفت: من ویرانه ای تحویل گرفته ام....

طرفه آنکه ، این رفت ستم بر ما، ستمی که تا امروز کسی را یارای اصلاحش نبود و گویا هم نیست.

 

بهرحال دیروز و پس از قریب به 28 سال که از عمر این سیستم می گذرد، باز هم خبری در جراید آمد مبنی بر ابنکه یک قاضی در قرن بیست و یکم، برای تعیین مجازات دو متهم به قتل، دست به قرعه برد و با انداختن سکه ای در هوا، مجازاتشان را رقم زد.و این یعنی که ارثیۀ خرس به کفتار رسیده و جان و عِرض مردم در محاکم ایران هنوز چنان بی حرمت است که حیات و ممات آدمیان را علیرغم وجود آن همه دستگاه عریض و طویل پلیسی و امنیتی،پشت و روی یک سکه تعیین می کند....

 

باری، باید باورمان شود که پس از سالها هنوز در دستگاه قضایی، حکم همان است که روزی خلخالی فتوایش را داد و گفت: این دستگاه شهرام و بهرام سرش نمی شود....وبیچاره آن متهمی که در این محکمه، شیرش، خط شده باشد.!!!

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه یکم تیر 1386 و ساعت 10:17 |


Powered By
BLOGFA.COM