تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار

 دانشجویان بیاموزند-۲

(خلاصه شده از مصاحبه منوچهر محمدی با برنامه تفسیر خبر- صدای آمریکا- 2۸/3/1386)

 

آقای چارلنگی:آقای محمدی ممکن است بفرمایید اصلاً کار بازجو در زندان چیست؟

آقای منوچهر محمدی: (فی الواقع) بازجوها برای اینکه پست و مقام بگیرند از هم سبقت می گیرند و با بردن زندانی به سلول های انفرادی می خواهند آنها را وادار به اعتراف کنن و اگر از این راه نتیجه نگرفتن، آنها را مورد شکنجه و آزار قرار می دهند.(فی الواقع) من خودم (شاهد) بودم که خودم را 12 نفر بازجویی کردن !! آنهم در حالیکه چشم بند به چشمانم بود و آنها پشت من قرار داشتند.

چارلنگی: حالا از کجا فهمیدی که آنها 12 نفر بودند؟

منوچهر محمدی: چون اینها به هم سلام می کردند.یعنی این می گفت سلام،اون یکی میگفت علیکم السلام.بعد این میگفت حال شما چطوره،اون یکی میگفت خوبم حال شما چطوره، بعد این میگفت من خوب هستم حال شما چطوره،بعد اون جواب می داد: اوهوکی،حال خودت چطوره.....وخلاصه دوازده بار با هم سلام و علیک می کردند.بعد شما اول فکر می کردید که این ها همان دو نفر هستند ولی بعداً متوجه می شدی که 12 نفر هستند ومن خودم با اینکه چشمهایم بسته بود و پشت به اونها داده بودم این را فهمیدم.اونها خیلی سعی کردن بفهمند من چه می گویم.

چارلنگی: مگر شما چه می گفتید؟

منوچهر محمدی: فی الواقع خودم هم نفهمیدم چه می گفتم.

چارلنگی:یعنی خودتان هم نفهمیدید!!

منوچهر محمدی: نه !!

چارلنگی: عجب.

منوچهر محمدی:عمو رجب !!

 

توضیح: آقای چارلنگی، چار چرخ به هوا، میخ، مثل مرغی گرفتار آمده در قفسی تنگ، بال بال زنان، قروقاطی، فقط توانست بگوید:با ما باشید!!. وبعد آرم VOA آمد روی صفحه تلویزیون به چه گندگی.

 

در پشت صحنه....کارگردان، ناظر پخش، تصویر بردار، صدابردار، دستیار تهیه، تهیه کننده، یکباره نفس های حبس شده در سینه شان را بیرون دادند و در این میان یکی با لهجه غلیظ آمریکایی گفت: الحمدلله این بار هم بخیر گذشت.!!!

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 14:1 |

(شکر تلخ) !!

 

آفتاب داغ جنوب، انگار زنبور شده بود و پوست را نیش می زد.روبرویمان بیابان خشکی بود که تب داشت. تا چشم کار می کرد خاک بود و خاک....... و گاهی آلونکی گرفتار آمده در این بیابان، با آنتن تلویزیونی بر بام و یکی دو بزغاله مردنی که همان اطراف می لولیدند.

یکساعتی می شد که از اهواز زده بودم بیرون تا خود را به هفت تپه برسانم.

کارگران کارخانه داشتند جمع می شدند که رسیدم....صورت های آفتاب خورده کارگران حتی در آن ساعات اولیه صبح از عرق برق می زد و سایه ای از خشم پنهان،عبوس شان کرده بود....دور و بر کارخانه را مأمورانی می پائیدند که نمی دانستند برای چه آنجا هستند.یکی از آنها جلو آمد و سئوالمان کرد که چکاره اید؟

گفتیم (مثلاً) مأمور سازمان برق هستیم و برای انجام کاری به کارخانه می رویم....با لبان ترک خورده خندید و گفت: ای بابا.....توی این شلوغی؟......و گذشت و رفت.

لباس شخصی ها با سه پاترول و یک تویوتا رسیدند.اطو کشیده و شق و رق...یکی شان خواست بساط تزویر پهن کند و با لبخند از کارگران خواست جمع شوند تا برایشان سخنرانی کند.اما هیچ کارگری گوش نکرد و همگی هل خوردند داخل کارخانه.

نیم ساعت بعد، اوج درگیری بود.مدیر و معاون کارخانه با رنگ پریده و صدای زنانه بین کارگران دست به دست می شدند.صدا به صدا نمی رسید.هر کسی چیزی می گفت که ناگهان مأموران حمله کردند.....هیچ چیز طعم نیشکر نمی داد.

 

ظهر رفتیم شوش.....که دیدم گنبد دانیال نبی چقدر کوچک شده در بلندی های بیقواره.شهر....و شهر در قورق کامل مأموران بود.مثل حکومت نظامی....یکی از همراهان گفت:پس اینجا را چرا قورق کرده اند؛ گفتم: می ترسن آقا....می ترسن.

مأموران خسته از آن آفتاب جنوبی، هر کدام بدنبال سایه ای می گشتند تا شاید در پناه آن، گرما، مهربانی کند که نمی کرد.

تا غروب منزل منصور ماندیم....لودگی ها کرد.با آنکه زیر چشمش کبود شده بود،باز با همان لهجه غلیظ دزفولی می خندید و می گفت: مثل سگ می ترسید پدر نامرد.(منظورش مدیر کارخانه بود.)

 

اوایل شب راه افتادیم.....در راه به خودم گفتم:حالا کو فرصت تا همۀ داستان را بنویسم؟

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 20:51 |

 

(هویجی در پراگ) !!

دیروز و در ستون لبخند سیاست روزنامه هم میهن، آقای مسعود بهنود نویسنده و روزنامه نگار مطلبی نوشته بود با عنوان (در خواب با کژدم) و در آن مقاله، تبسم و تفکری کرده بود در موضوع ملاقات آقای بوش و شاهزاده رضا پهلوی و عباس فخرآور در حاشیۀ یک کنفرانس در پراگ.

آقای بهنود، دربارۀ این ملاقات که به تأکید آنرا (یک ملاقات سرپایی) خوانده است، معتقدند که (دستگاه اطلاعاتی تهران چنان در کور کردن چشم های برادر بزرگتر موفق بوده که توانسته، تنها ابر قدرت موجود را با همۀ امکاناتی که دارد از شناخت روانشناسی مردم ایران و درک آنان محروم نماید...).

بعبارتی آقای بهنود با همان حجابی که همیشه مقالاتش در آن مستور است چنین می گوید، که امثال پریوش (فخرآور) در نظر مردم ایران هرگز در آن جایگاهی نیستند که بشود آنها را به عنوان سخنگوی جنبش مردمی ایران مورد مباحثه آمریکاییان دانست،بلکه حداکثر، آنها غباری هستند که با باد دولت ایران، به چشم(برادر بزرگتر) پاشیده شده تا همچنان گول و منگ دور خود بچرخد و خمیازه بکشد!!

این برداشت به نظر بنده، یک برداشت منطقی و بجاست.چرا که اگر وضع این شخص را در همین یکی دو سال اخیر بررسی نماییم مشاهده خواهد شد که چگونه با شارژ و اعزام چنین موجوداتی توسط دستگاه اطلاعاتی ایران، بلاهت و گیجی و کج فهمی تا فرق دستگاه دیپلماسی آمریکا نفوذ پیدا کرده است......برای ابراز حجت و دلیل این نظر، اجازه می خواهم کمی به عقب برگردم.

1-    درست چند ماهی قبل از خروج پریوش از کشور، نامبرده در هر بوق و کرنایی که به دستش رسید دمید که حکم اعدام و تیر بارانش توسط دستگاه صادر شده و مأموران امنیتی و انتظامی ایران دربدر به دنبال یافتن و کشتن او هستند...اما به یک ماه نکشیده، همین جوانک بدون کوچکترین مشکلی، مثل یک پسر خوب و سر به راه که خدمت سربازی خود را انجام داده و هیچ پیرایه امنیتی هم بر دامان او نیست،با پاسپورت رسمی جمهوری اسلامی ( سندش موجود است) از یک فرودگاه بین المللی و از گیت های مکرر امنیتی و انتظامی فرودگاه عبور کرد و بر هواپیمایی نشست که وی را ابتدا به دوبی و سپس به واشنگتن برد.

2-    ایشان به محض خروج از کشور (بنا به اظهار خودش)، و برخلاف تمام رویه های معمول توانست در کمتر از چهار ساعت ویزای اقامت در آمریکا را دریافت کند.

3-    وی در ابتدای ورود در آمریکا، (قهرمان ملی) شد !! اما چون صدای مخالفی بالا آمد ناگزیر به (دبیر کلی جنبش مستقل دانشجویی ایران) رضایت داد که البته تنها عضو آن خودش بود....و چون اصوات مخالف فزونی یافت پس قدری کوتاه آمد و خود را (دبیر آن جنبش) نامید.اما به کمتر از یک ماه و در پرتو گشوده شدن قفل از زبانها و در پی بروز اما و اگرها ، ترجیح داد که او را (عضو جنبش دانشجویی ایران) بخوانند....و آنگاه که آفتاب حقیقت کم کم رخ نمود و ناگفته ها شروع به گفتن ها شد ،یکباره به پوستین یک (دانشجوی مبارز) و نه دبیر کل و یا دبیر جنبش مستقل رفت.....و بعد هم که بحث شمارۀ دانشجویی او در محافل و مجالس سیاسی مورد پرسش قرار گرفت ،او خواست تنها یک (فعال سیاسی) خوانده شود اما.......اما موضوع به اینجا هم ختم نشد بلکه در پی فشار کسانی که هویت او را پی جویی می کردند بهتر آن دید که این بار به عنوان یک (فعال حقوق بشری) خود را مطرح نماید.بعد سلطنت طلب شد.بعد جمهوری خواه شد و خلاصه آنقدر تجزیه و تبدیل پذیرفت تا بلاخره کسی مثل دکتر سازگارا او را (بازیگری) بیش ندانست.....و عرصه چنان بر او تنگ آمد که از هر مبارزی به عنوان شاهد دوران مبارزاتی اش – (کدام مبارزه ؟!)- نام میبرد بلافاصه تکذیبی صادر و از وی تبری می جست....

 

سئوال این است که هدف از این سُم به زمین کشیدن ها،تلٌون و رنگ به رنگ شدن ها ،این غبار به هوا کردن ها توسط چنین شخصی چیست و آیا به تعبیر آقای بهنود  برای این نیست که (دستگاه اطلاعاتی تهران چنان در کور کردن برادر بزرگتر) موفق شود که از (شناخت روانشناسی مردم ایران و درک آنها محروم بماند)؟

 

اینک هم آقای ریچارد پرل، دوباره بر آن شده که علیرغم  بدیهیات موجود و براساس مّثّلی ایرانی که می گوید: دست بالای دست بسیار است، از این عروسک کوکی و دست مالی شده دستگاه اطلاعاتی ایران  لعبتی دگر گونه بسازد- که این رسم دستگاهای امنیتی متخاصم است- و از این هویج کاشته شده در باغچه همسایه، سروی سهی و چناری قوی برای منافع دولت خویش فراهم آورد. اما باید بداند به لحاظ گندی که پریوش (فخرآور) زده و ریشه هایی که در اطلاعات ایران دارد اقای پرل هرگز آن نجاری نخواهد بود که بتواند از این (صندلی شکسته) درختی بیافریند.طرفه آنکه اساساً پریوش هم آن شربتی نیست که با ریختن اش در جام زرین سیاست و شرکت دادنش در این کنفرانس و آن کنفرانس باسمه ای و عکس انداختن کنار این باجی و آن خانباجی بشود آن را به حلق مردم ایران فرو کرد.

خلاصه این که آقای پرل بداند که با چنین ریش مفتضحی، هرگز نمی شود به تجریش رفت!! و این خاشاک فقط در بستر همان غباری که به چشم نئوکانها کرده اند ارزش دارد و بس.... اقشار و مبارزان راه آزادی چه در ایران و چه در اپوزیسیون خارج از کشور ، دیر زمانی است که راه از چاه می شناسند و دیگر(بّلد های جعلی ) را باور ندارند،حتی اگر هویجی در بهار پراگ کونه کند و با باغبان علیل اش هم عکس یادگاری بگیرد!!!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 8:6 |
 

(ارتفاع پست)

یادداشتی برای خالد حردانی

دیروز بود که به عشیره پیام دادم آن بیرق سبز را دوباره بزنند وسط آبادی....نوشتم تا به جوانان بگویند رخت عزا بر تن کنند و دور آن بیرق (یزله) نمایند.گفتم بروند کنار کارون و شانه های لرزانشان را به آب تکیه دهند و کارون را مواج نمایند."آخر مرد عرب که جلوی کسی اشک نمی ریزد."

گفتم : زنان عشیره هلهله سر دهند و زیر بال مادر (خالد ) را بگیرند تا قدمهایش نشکند.

 

دیروز بود که به دختر خالد نوشتم، دیگر لازم نیست به آن درِ بزرگ و کریه اوین چشم بدوزی و بغض کنی.گفتم بنشین و بر زخم دلت نمک بپاش تا در این هشیاری خوابت نبرد.!! و مثل تمام دختران عشیره که در این سالهای دور،بی پدر بزرگ شده اند،بزرگ شو و طعم تلخ خشم را زیر دندانهایت بگیر تا ببینم چه می شود....

باری،در این ارتفع پست، دیر زمانی است که ما قهرمانانمان را با ذره بین از لابلای حوادث بیرون می کشیم و یادشان را روی سینه هامان حک می کنیم.

حالا فردوسی را می خواست تا اوج حماسه این جوانان را بر قله نظم بنشاند،سعدی را می خواست تا گلستان و بوستان خود را ضمیمه حکایت این عزیزان کند و حافظ را که قرعۀ فال بنام این شوریدگان مدهوش زند.....

 

دیروز، یک نامه هم به خودم نوشتم و گفتم: "حیا کن،مرد که گریه نمی کند"،اما گویا هرگز این نامه به دستم نرسید و هنوز خیس اشک مانده ام.

 

و تو ای کارون،ای شط جاری عشیره،افسوس که نمی دانی آزادی،چه بهای سنگینی شده است در این ایام دربدر.....جلاد دوباره تیغ کشیده و خون می طلبد.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 20:19 |
 

(وظیفۀ ما)

 

قدر مسلم اینکه در شرایط موجود، قریب به اتفاق مردم ایران از نظام حاکم دل پر خونی دارند و از هر فرصت ممکنه ای برای فریاد کردن صدای اعتراض خود استفاده می نمایند.اما در گستردگی فضای هفتادو چند میلیونی کشور،تنها وجود چند جنبش مشخص مثل جنبش دانشجویان، زنان،معلمان و کارگران است که به میزان الحراره و تب سنج اعتراضات عمومی تبدیل شده است.

واقعیت این است که در این میان ،صدای اعتراضاتی که از دل طبقات متوسط جامعه (مثل دانشجویان،زنان) بیرون می آید نسبت به فریاد درد و رنج میلیون ها کارگری که مسائلشان جنبه اقتصادی دارد انعکاس بیشتری یافته است و چنین به نظر میرسد که خواسته های کارگران در ما بعد مطالبات اجتماعی قرار گرفته است.در علت و چرایی مسئله باید توجه داشت که این دوگانگی ناشی از دو انگیزه متفاوت سیاسی – اقتصادی است و انگیزه زنان و دانشجویان و جوانان با کارگران و معلمان یکی نیست.از نظر عینی کارگران همواره مدافع تغییرات اقتصادی هستند چرا که آنها برخلاف جماعت روستایی، تضاد فقر و سرمایه را روزانه تجربه و لمس می کنند.در شهر زندگی می کنند،امکانات را می بینند ولی به آن دسترسی ندارند.اما همین کارگران از نظر ذهنی هنوز دارای آمادگی لازم برای بروز یک تغییر اساسی نیستند.بعبارت ساده تر عامل فقر گرچه موجب بهم پیوستگی کارگران می شود اما آگاهی از ضایع شدن حقوقی است که کارگران را به تکاپو و جنبش وا می دارد.

امروزه آنچه که در جامعه ایرانی اولویت یافته را باید نوعی تکثیر پروسه توسعه سیاسی نامید.یعنی بر خلاف گذشته که همه شعارها حول مسایل اقتصادی دور می زد و حتی سیاست هم در خدمت همین خواست بود،مسئله دموکراسی و باز شدن فضای آزادی های فردی و اجتماعی عمده شده است. وهمین تغلیظ و پررنگی است که در کنار آن مسائل اقتصادی کمرنگ دیده می شود.

جنبش کارگری خود به خود یک جنبش اقتصادی است.سندیکاهای نیم بند موجود هم نقش رهبری و کسب منافع اقتصادی کارگران را بعهده دارند.....اما به مرور و در بطن این جنبش قشر آگاهتر کارگر با جنبش های سیاسی که خواست های سیاسی دارند پیوند می خورند و از این طریق جنبش های کارگری هم سمت و سوی سیاسی می یابند،یعنی همین اتفاقی که امروزه در ایران در حال حادث شدن است.

امادر  تسریع این پیوستگی چند نکته اساسی دیگر نیز دخیل است، اول اینکه فشار نظام حاکم بر اقشار متوسط شهری موجب ناپایداری وضعیت اقتصادی آنان شده و لذا پیوند جنبش کارگری و جنبش های سیاسی طبقه متوسط را تسهیل بخشیده است.از طرفی برخورد خشونت آمیز دولت با خواست های جامعه کارگری بجای مذاکره و رفع مشکلات اقتصادی آنان ( از قبیل افزایش دستمزدها ،بهبود قوانین،تأمین امنیت شغلی) موجب شده که عملاً جنبش کارگری در کشور به سوی سیاسی شدن پیشرفت نماید.واین همان اشتباه استراتژیکی است که تقریباً تمام نظام های وابسته به سرمایه انجام میدهند و بدست خود ابزار فروپاشی شان را فراهم می نمایند.یادمان باشد که هیچ حکومتی بی آنکه بخش هایی از آن به مخالفین به پیوندند سقوط نمی کند....بنابراین اولی ترین وظیفه ای که در شرایط حاضر برای فعالان سیاسی باقی است این است که بتوانند در جوشش و پیوستگی این جنبش ها فعالانه شرکت نمایند و آنان را یاری رسانند.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 و ساعت 17:28 |

 

وزیر کشور گفت:ازدواج موقت باید با جسارت ترویج شود.

 

( آگهی جسارت) !!

اینجانب قربونعلی فرزند نظر علی جوانی هستم 85 ساله، متوسط القامه، با هرپیس و یک سری دندان مصنوعی فرداعلاء ، لب شتری و دماغ عقابی ، اندکی لوچ ،دارای یک دستگاه پیکان جوانان مدل 1356 ، حاضرم ضمن رعایت شرایط شرعیه و قواعد ملٌیه ،ضعیفه ای عاقله و بالغه و باکره، ماه پیکر،سیم اندام، لاله عذار،بادام چشم،شکر لب،طناز پر ناز،بلورین غبغب،مشکین موی و ماه روی که حداکثر 16 ساله بوده و تا به حال حریم خصوصی اش به حریم عمومی تبدیل نشده و از اون نظر ها آک بند کامل با مهر هلوگرام شرکت ایرانسل (اپراتور دوم) باشد را با صداق معلوم (5 سکه بهار آزادی طرح قدیم) یک دست آینه و شمعدان و چهل شاخه گل رز صورتی،برای مدت یک هفته به عقد موقت خود در آورم.سایر شرایط ضمن عقد بشرح زیر است:

1-    دانشجو ،مانشجو نباشد چون ما حوصله اعتصاب و انقلاب نداریم.

2-    مامانم اینو گفت، اونو گفت هم نداریم.

3-    انرژی هسته حق مسلم ماست.

                                                                 الاحقر: قربونعلی

 

رونوشت: وزارت کشور- جهت توجه بیشتر در خصوص ترویج اینگونه احکام باحال.

رونوشت: مسئول محترم سابق خانه عفاف در کرج جهت اطلاع.

رونوشت: آقای هاشمی رفسنجانی (علمدار واقعه) جهت تشکر وافر.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه دوازدهم خرداد 1386 و ساعت 23:11 |
 

(هاله اسفندیاری،زنی در آتش)

 

بازجو گفت: نکند خیال برت داشته،فکر کردی که این مملکت اینقدر بی صاحب شده تا امثال شما ها بتونین هر غلطی که دلتون خواست بکنین؟

گفت: صد تا مثل شما را می زاریم دَم توپ.

گفت:از شما گنده ترها اینجا زائیدن،ِزه زده اند، آنوقت شما....

گفت:کاری می کنم که جد و آبادت را فراموش کنی.

گفت:جاسوس عوضی.

بعد قدم زد،قدم زد.قدم زد.

بعد باز هم گفت،گفت،گفت....

 

صدای اذان صبح از جایی دورتر از بند 209 گوش می رسید.اذانی که گاهی در (خش خش) بلندگو،نفس اش می گرفت و گم می شد ولی در عین حال،تو اگر دلت می خواست می توانستی  ِرِنگ ادامه اش را در ذهن و در آن سکوت دنبال کنی {-باید گفته باشد حی علی الصلاۀ }....  و یا مثلاً از خودت بپرسی: این صدای موذن اردبیلی است یا موذن دیگری....

بازجو قدم که می زد صدای (قیژ) کفش های نویی که پوشیده بود بر آن سرامیک های سفید و فرش شده بر کف اطاق بازجویی چنان پژواک و در هم می رفت که انگاری کسی در حال دویدن بود.قیژ،قیژ،قیژ.

گفته بود:جاسوس عوضی!!

 

هفته ای نیست که این صحنه ها  در خوابم تکرار نشود.اصلاً بگذار راحتت کنم و بگویم که تکرار این صحنه ها،پیش درآمد اغلب خواب های بعد از دوران زندانم شده است. تا دیشب....

و دیشب باز هم تکرار شد.همان بازجویی بود که صدای ریز و زنانه ای داشت و از ادوکلن (ژووپ) استفاده می کرد.همان که در حین بازجویی و از زیر چشم بند، گاهی دزدانه رد گام هایش را رَصد کرده بودم و (قیژ) کفش های نویی که بپا داشت برایم چون صدای سازی گمشده در یک سمفونی آرام بود...اما دیشب و در آن خواب ، دیگر این من نبودم که روی صندلی دسته دار چوبی نشسته بودم.بلکه گویا یک زن بود.با چشمانی پف کرده و اشک بار....داشت روی اوراق بازجویی چیزهایی می نوشت و گاهی هق هق می کرد.بازجو باز هم قدم می زد و دور آن صندلی وسط اطاق می چرخید.....

جز صدای ناله ای شکسته و صدای قیژ کفش آن بازجو صدای دیگری نبود که نبود.حتی مآمور شمارۀ 102 هم که بیرون اطاق بازجویی چرت می زد ساکت بود....هاله اسفندیاری خودکار آبی (بیک) را کنار گذاشت و با صدای لرزانش گفت: ببینید این اعتراف نامه کافی است حاج آقا؟.....خطابش به بازجو بود.

صدای گامهای بازجو قطع شد. حتماً بالای سر خانم اسفندیاری ایستاده بود و نوشته ها را می خواند و لبخند یک قهرمان را بر لب داشت....اما صورتش ، صورتش را نمی شد دید!!

 

تکانم دادند....دور شدم.دور...

لای پلک هایم را که باز کردم.پسرم بود که گفت: بابا بیدار شو.بازم کابوس دیدی؟...ولیوان آب را به طرفم دراز کرد.....ساعت حوالی 4 بعد از نیمه شب بود و موذن اردبیلی حتماً خوابش برده بود...!! فقط شب بود و سکوت و چشمان پُر خواب پسرم و یک آه بلند که در گلویم شکسته ماند ،ماند تا خوابم برد.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه یازدهم خرداد 1386 و ساعت 14:19 |

 

(گزارش فعالیت یکماهه پایگاه مقداد 2 )

 

به : شورای امنیت ملی – بخش جواد جوجه اینا

از: حاج داوود معروف به داوود خطر

موضوع: پروژه انقلاب فرهنگی 2

سلام علیکم،احتراماً به استحضار می رساند این ستاد به حول قوۀ الهی و در راستای امر به معروف و حفظ ارزش ها و همچنین تکریم دانشجویان عزیز که چشم و چراغ این امت هستند ضمن برخورد با برادران دانشجوی مزدور که یادشان رفته بود دکمه تقوای پیراهنشان را ببندند و در نماز های یومیه شان دستی دستی حرف (ضاد) را (ز) لفظ می کردند به شدت برخورد و با تلاش فراوان توانستیم از دانشگاه پلی تکنیک تهران یک حسینیۀ صلواتی درست کنیم عین دستۀ گل، و موجبات بازگشت برادران مزدور و گمراه و بازی خورده دانشجو را به آغوش گرم و نرم اسلام فراهم آوریم.مهمترین دستاورد این عملیات به شرح زیر گزارش می شود.

دانشجوی بازداشت شده      7 نفر

دانشجوی ممنوع الورود     15 نفر

دانشجوی کتک خورده       100 نفر

دانشجوی اعزام به دادگاه         6 نفر  

دانشجوی معلق از تحصیل      12 نفر

دانشجوی معترض             ۰ 700 نفر

دانشجوی سر براه شده             هچ نفر

ضمناً یادآور می گردد که انرژی هسته ای حق مسلم ماست و به منظور استمرار عملیات تکریم دانشجویان مزدور عزیز به مقدار بیشتری کلاغ کیش کن (از قبیل چاقو ضامن دار زنجانی، قمه، ساطور ، زنجیر) برای حلوا خورون شدیداً نیاز است.ما را از دعای خیر خود محروم نفرمایید...... دستت درست.

با احترام- مسئول پایگاه مقداد 2 – حاج داوود خطر

 

رونوشت: محض ریا جهت اطلاع – گروه محمود خلاف اینا ، جهت ادامه اجرای پروژۀ انقلاب فرهنگی 2 دانشگاه پلی تکنیک وفق توجیه المسائل ارسالی .

رونوشت: چلو کبابی شمشیری – مخلفات چلو کباب امروز بروبچ یادتان نرود .با پیاز، ریحان ، ماست و موسیر تمیس.

رونوشت: پروندۀ محرمانه.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 19:53 |
 

(مسافر) !!

 

تندی رفتم و برگشتم،به ده روز هم نکشید.....اول جنوب و خیس خوردن در هرم آن آفتاب لَش و داغ و بعد هم گریزی به یکی دو جای دیگر و دیدار از رفقایی که باری،دل هوایشان را کرده بود.

 

.... و در این سفر چه دل خوش شدم وقتی که دیدم زنان هم ولایتی،بی هراس از عسس و گزمه در آن زنبیل های بافته شده از برگهای نخل، آتش انقلاب می بردند و عربده حکومت را در هاون (مقاومت) می کوبیدند تا ستاره های کمرنگ بر سردوشی سرداران یک شبه آسیاب شود.

..... و چه دل خوش شدم در این سفر  وقتی آن کارگر جنوبی چکه های عرق را از پیشانی سوخته اش گرفت و زل به چشمانم نگاه کرد و گفت: مثل پفک بی نمک شده اند این حضرات،فشاری بیاوریم آب می شوند!!

..... و چه دل خوش شدم در این سفر که دیدم اهل قلم در ولایت من،به حروف نا نجیب روزنامه های حکومتی چطور آگاهانه پوزخند می زنند و به روشنفکران غرب زده ای که در این روزهای پر آژیر، برای دیدن برنامه دکتر (مورتون مظاهری) و طریقه اپیلاسیون پوست نشیمن گاهشان ثانیه ها را می شمارند قاه قاه می خندند.

 

خلاصه تندی رفتم و برگشتم.انتظارم نبود....اما راستی تا یادم نرفته بگذارید اول بپرسم : حال شما چطور است؟. تازه چه خبر؟!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 0:9 |


Powered By
BLOGFA.COM