تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار

 

(پاسخ به ایمیل رسیده)

 

" می گویند روزی منجمی را بردار می کردند.از میان جماعتی که شاهد بر دار کشیدن منجم بودند کسی از او پرسید: هیچ فکرش را می کردی که روزی تو را بالا بکشند.!! منجم لبخندی زد و با اشاره به طناب دار گفت:البته گاهاً رفعتی می دیدم اما نه به این بلندی.!! "

این را گفتم تا بدانید چرا وقتی دیروز ایمیلی از (شایان) نامی رسید و پرسش هایی را مطرح کرد تعجب کردم.آخر ما هنوز خود در وصف سئوال ایم،نه شارح جواب...

ولی بگذارید به اندازۀ ندانسته هایم به این سئوالات پاسخ گویم و نامه را بی پاسخ نگذارم.ایشان پرسیده اند:

 

س: مبارز واقعی از نظر شما چه کسی است؟

ج:مبارز واقعی از نظر من آن کسی است که بطور خستگی ناپذیر توده ها را برای حرکت به سمت یک مبارزه و اقدام پرولتری آماده می کند و در صحنه چنین جدالی حضور جدی دارد نه آن کسی که در برج عاج نشسته و عبارات انقلابی را طوطی وار تکرار می کند.

 

س: رسالت یک مبارز در شرایط حاضر کدام است؟

ج: چنین فردی باید دائماً کوشا به آن باشد که با کار توده ای،مبارزه توده ای، مقاومت توده ای و ایجاد جبهۀ متحد، شرایط را برای جنبش فراهم نماید و آنرا بعنوان الفبای تاکتیک کمونیستی مدنظر داشته باشد.

 

س: ضرورت های جنبش در شرایط امروز چیست؟

ج: جنبش در شرایط امروز به (وحدت در عمل) بسیار نیازمند است و باید طیفی از تمام گروه هایی که در کار سرنگونی نظام سرمایه هستند بوجود بیاید.البته این وحدت به معنای عقب نشینی از اصول عام و یا نفی استقلال این گروه ها نیست بلکه صرفاً به معنای پذیرش یک برنامه مشترک و معین ضد سرمایه داری است و وظیفه مبارزان این است که بهر ترتیب ممکن این سلاسل منفرد را به هم گره بزنند.

 

س:نقش طبقه کارگر در این شرایط کدام است؟

ج: من معتقدم که طبقه کارگر فراخوانده شده تا نقش تعیین کننده ای را در تشکیل این جبهه متحد ایفا می کند.این طبقه می تواند بنا به ماهیت خویش تمام نیروهای ضد ارتجاع و نیروهای دمکراسی خواه (البته منظورم از دمکراسی،دمکراسی خلقی است و نه آن دمکراسی ظاهری و مسخره ای که نظام سرمایه مدعی آن است) را گرد هم آورده و انان را بسیج نماید.

 

س: نقش جوانان در این مبارزه را چطور ارزیابی می کنید؟

ج: جوانان همراه ما هستند و ما هرگز این جوانان را به بورژوازی تسلیم نخواهیم کرد.آنها روز به روز متحد تر می شوند و از طریق شرکت در مبارزۀ عملی، آموزش های انقلابی کمونیستی را فرا می گیرد.بنده در شرایط حاضر مجموعۀ جوانان را  نمونه ای عالی از حمیت طبقۀ کارگر می بینم.آنها چه در دانشگاه و چه در جاهای دیگر نشان داده اند که شایستگی و احترام خلق های ایران را با خود دارند.امید ما به این مارکسیست های جوان است.آنها هستند که افتخار بر دوش گرفتن درفش انقلاب پرولتری و رساندنش را به سرانجام پیروزی دارند.

 

س: آیا قبول دارید که جریان چپ در چند سال گذشته دچار نوعی انفعال شده است؟

ج: من نمی دانم شما از کدام انفعال صحبت می کنید.پروسه ای که طی شد یک پروسه طبیعی بود.یک روند مبارزاتی بود.بعد از آن شخمی که ارتجاع و عوامل سرکوب، با آن کشتارهای فجیع در ایران انجام دادند ،این طبیعی بود که الباقی مبارزان چپ به قلب توده ها بازگردند و کار توده ای را انجام دهند .این یک تاکتیک بود نه انفعال، شرایط بیرونی این طور حکم می کرد.چرا که یک مبارز حقیقی در مکتب مارکسیسم حق ندارد به مرگ بیندیشد.او باید در آن شرایط زنده می ماند و شیوۀ مبارزه اش را تصحیح می کرد و هرگز هم به انفعال فکر نمی کرد.

ببینید،کمونیست ها به اندازۀ دشمنانشان کوته بین نیستند و حتی تحت سخت ترین شرایط ،عقل خود را از دست نمی دهند،برای همین هم هست که در جنگ با ارتجاع و امپریالیسم همیشه راه نجات را می یابند و به پیش می روند.....به هر حال چپ ایران انفعال پذیر نبوده و نیست و اگر شما فرد خاصی را مد نظر دارید باید بگویم حتماً او (چپ) نبوده است.

 

س: بنظر شما نویسندگان جوان مارکسیست چگونه می توانند با توده ها ارتباط بیشتری برقرار نمایند؟

ج: این عزیزان باید در هنگام نوشتن و یا سخن گفتن همواره کارگر کوچه و بازار را در ذهن خود مجسم کنند و در نظر داشته باشند که طوری بنویسند و یا سخن بگویند که آنها این سخنان را درک و باور کنند.من به شخصه دشمن فرمول های حاضر و اماده هستم و معتقدم که در حوزه ادبیات، ما با شرایط جدیدی روبرو هستیم،راه ارتباط ،راه همواری است و نباید به دست خودمان بر آن دست انداز درست کنیم.این طبعاً کار غلط و عبثی است.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:59 |

 

دانشجویان بیاموزند !!

 

(توضیح روشنگرانۀ منوچهر محمدی)

 

زمان- ساعت 23 روز 24/2/86

مکان-استودیو 48 صدای آمریکا – تفسیر خبر

(جمشید چالنگی) مجری برنامه : آقای محمدی ممکن است علت ترس رژیم ایران را از دانشجویان بیان کنید؟

 

منوچهر محمدی- (فی الواقع) وقتی آیت الله خمینی گفتمان خود را بر مبنای ایدئولوژی اسلام سنتی بر ایدئولوژی ماتریالسم و اصلاح طلبی علی افشاری و مسائل(اقتصاتی) طیف علامه و شاخه شیراز دفتر تحکیم که اول از اونا بود ولی بعداً از اونا نبود و (فی الواقع) اینا از اونا بودند که پس از عبور از خاتمی ، اونا از اینا گذشتند و علی افشاری از اونا شد.من در زندان با روزنامه حمایت ارگان سازمان زندان ها (فی الواقع) یک مصاحبه اساسی کردم و همان جا گفتم که رژیم جمهوری اسلامی یکی از دموکرات ترین رژیم های عالم است و ما زندانیان نه تنها هیچ مشکلی نداریم بلکه (فی الواقع) از صبح تا شام با نوشیدن آب هویج و دعا به جان رهبر که الهی جانم فداش بشه گفتمان ایدئولوژی اسلام ستنی را بر مبنای اصلاح طلبی عبور دادیم و در نتیجه علی افشاری و عطری و سازگارا با در نظر گرفتن این مسائل انشاء الله موفق باشید!!!!!!!

 

(جمشید چالنگی) مجری برنامه: با سپاس از شما و توضیح روشنگرانه ای که ارائه فرمودید!!!!

 

توضیح:

قابل توجه این که در پایان این مصاحبه، مجری برنامه یعنی آقای جمشید چالنگی (فی الواقع) آن قدر روشن شد، آن قدر روشن شد که بلا فاصله به علت سر درد عمیق !! و سرگیجه و تهوع شدید مستقیماً در بخش مغز و اعصاب یکی از بیمارستان های واشنگتن بطور اساسی بستری گردید.

گویا (فی الواقع) مخ طرف از این همه حرف های (پیچ در پیچ و هم هیچ) استاد منوچهر،به قول عرفا کمی تا قسمتی گوزیده شد و رفت پی کارش....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:50 |

( ضرورت  ایجاد سازمان انقلابی )

 

من براین باورم که در شرایط موجود ، تاثیر مبارزات مسالمت آمیز بر بنیان های نظام بورژوازی بی اثر وعمر چنین برداشتی سپری شده است . امروز در ایران تنش میان کالبد اجتماعی  از یک طرف ورژیم حاکم از طرف دیگر چنان عیان وعریان شده است که به گفته جناب دکتر زرافشان باید آن را به عنوان               ( ضروری ترین راه مبارزه با رژیمی که مشروعیت خود را از دست داده ) تلقی نمود .

از آن زمانی که طبقات اجتماعی وتوده های زحمتکش لیست مطالبات خود را در دو حوزه اقتصاد وسیاست در سینی طلائی ( مسالمت ) پیش روی رژیم قرار دادند دیری میگذرد . خواسته هائی که ابتدا" در ( کف) وبسیار نازل بود اما اینک به دنبال سرکوب رژیم وعدم تحمل همین حداقل ها ، به شکاف عمیق بین رژیم و خلق تبدیل شده است .

توده های زحمتکش در آن لیست ابتدائی ، مطالبات اقتصادی خود را موکول به افزایش دستمزدها ، کاهش مالیات ، مقابله با تورم وبیکاری ، برقراری عدالت اجتماعی ...... ومطالبات سیاسی خود را در آزادی وامنیت اجتماعی ، حذف قوانین ضد بشری و فساد اداری ..... مطرح کرده بودند که اصلا" برای رژیم بورژائی حاکم مورد اهمیت قرار نگرفت ومواجه با دستگیری ، ضرب وشتم درخواست کنندگان شد ولاجرم هر روزه بررادیکال شدن این مطالبات افزود .

در چنین روندی است که براساس آموزه های تاریخی باید انتظار بروز یک ( انقلاب اجتماعی ) را بیش از هر زمان دیگری قابل دسترس دانست . انقلابی که گویا جنبش دانشجوئی ، کارگری ، معلمان ، زنان ودیگر گروه های اجتماعی پالس هایش را دریافته وجسته وگریخته سردر پی آن ( آهوی رمیده ) نهاده اند.

اما از طرفی نباید فراموش کرد که تا پایه های نظام بورژازی همچنان دست نخورده باقی است نمیتوان اورا با اقدامات نیم بند از قدرت کنار زد وخوش خیال فردا بود . بنابراین ضرورت حکم میکند  که در کنار فعالیت برای گسترش هرچه بیشتر جنبش های اجتماعی ، به ساماندهی وفراهم آوردن سازوکار لازم به منظور برپائی ( سازمانهای انقلابی) برآییم وضرورت چنین نیازی را همواره به رخ جریان چپ بکشیم .

درواقع سازمانهای انقلابی نوعی وسیله استریلیزاسیون زخمهائی است که در امروز وفردای انقلاب توسط نظام بورژوا – سرمایه داری برآن وارد میشود . زخمهائی که در پاره ای از موارد حتی ممکن است به آسیب های جدی وانحراف وکجروی در بطن انقلاب منجر شود . زخمی از آن دست که آثارش را در کشورهای حوزه بالکان وزیر نام انقلابات مخملی و نارنجی وصدها کوفت کاری دیگر شاهد بوده ایم وملاحظه شد که چگونه از بطن یک انقلاب توده ای ، رفرمیسم فرمالیستی را بیرون کشید تا آن را به یک انقلاب لیبرال – بورژوائی بدل کند .

 به هر حال یادمان باشد که اگر انقلابی نخواهد ( پتک ) باشد ، لاجرم به ( سندان ) تبدیل خواهد شد !!!! و غیر از این هم ممکن نیست .....

 

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:16 |

                       

   لبخندی بر کارنامه یکساله یک قهرمان ملی!!!!

 

اسم مامانم اینا ( سکینه ) است ولی خودش دوست داره اونو به اسم دیگه ای صدا کنند . ضمنا" شماره موبایلش را هم که قبلا" خدمتتون دادم . دیگه خودتون میدونین ......

 

باری ، مامان جون اینا ، دلم برات یه ذره شده ، یه چیکه شده ، امیدوارم صدای چیک چیک قلبم که مثل صدای بارون توی ناودن نمیاد را بشنوی و حالشو ببری .

ایضا" این مهندس علی افشاری واین سازگارا کافر هستند ، کمونیست هستند ، اسم اصلی اونا ، یکی علی اف ودیگری محسن سازاکف است . از چشماشون همین طوری لنین و استالین می ریزه .... اصلا" اون زن ویولونیستی که در شرم الشیخ بود دختر عموی همسایه دیوار به دیوار پسر آقای سازگارا است . اینها از آمریکائیها پول میگیرن که راست برن ولی همیشه راهنمای سمت چپ می زنن . مخصوصا" اون علی افشاری اکبیری با اون سبیل های آویزانش که حتی بلد نیست وقتی می ره به تلویزیون یک برس ناقابل به اون موهای بی صاحبش بکشه ..... حیف از اون قهوه ای که با او در آن ( تریا ) خوردم وپولشو نداد .

از سونیا وژینوس ( نه اون ژینوسی که موهاش طلائیه ، بلکه ژینوسی که موهاش خرمائیه ) واز سارا وفی فی اینا  که در طول یک سال مبارزه برای آزادی ایران تلاش کرده ومرتبا" پرسیده اند ( رنگ چشات چه رنگیه ) سپاسگزارم .

ضمنا" عمده کارهائی که در طول یک سال گذشته وبه عنوان ( قهرمان ملی شما ) انجام داده ام را به شرح زیر اعلام میدارم .

 

·        رفتم روی عاج اون فیل هندی نشستم وعکس انداختم ....تیز بود!!!

·        خواستم به ایران حمله نظامی کنم نازنین نگذاشت وگفت : نرو جونی ، بازم پاره ات می کنند.

·    رفتم کنار رضا پهلوی عکس ( اون جوری ) انداختم بلکه ملت بداند که پوشیدن لباس رزم وجنگیدن در راه وطن چه طوریه ، نازنین پرید وسط وکار را خراب کرد .

·    برای نجات ایران دهها طرح ونقشه وپلان تهیه وارائه کردم ولی همه در جوابم گفتند : بشین بچه ، این دری وری ها چیه ، مگه کرم داری ؟

·    از همین آمریکا ، یک کشیده آبدار توی گوش رهبر ایران زدم که در جوابم با خنده گفت : تویکی بزن . اشکالی نداره . اصلا" منو بکش جیگر.....

·    با این ( ریچارد پرل) قصد براندازی داشتیم ولی مثل اینکه این بابا هم ما  را فقط برای همان  یکی دوشب اول که در دوبی بودیم میخواست . چون حالا اصلا" حاضر نیست ریخت ما را هم ببینه !!!.... این روزها تا به منشی او زنگ میزنم ووقت ملاقات میخواهم میگه : آقای پرل به زبان رشتی گفته : ( بشوبشومن ترونخام ) !!! ..... فکر می کنم این یارو هم کمونیست شده  .

·        در این مدت سعی کردم بعضی از مبارزان واقعی را به خودم بچسبانم ولی همگی گفتند : بیلاخ .

·    در این مدت سعی کردم گره کورتاریخ پنجاه ساله گذشته ایران را بشکافم وثابت کنم که چرا مصدق آب هویج اش را با بستنی نمی خورد !!! ولی مگر این ملی مذهبی و جبهه ملی ها گذاشتند ..... ( می بینی تراخدا خواهر ) .

·    من هنوز معتقدم که رژیم جمهوری اسلامی باید ساقط شود . حالاچه به کمک ( بیکنی ومایو دوتیکه ) وچه اینکه یک نفر برود بالای یک بلندی در لوس آنجلس وبا خشم فریاد کند : خاک برسرت . خاک برسرت آی دولت کمونیست احمدی نژاد اصولگرا.....

 

توضیح دبیر سیاسی وبلاگ : این اراجیف را که پریوش نگفته !!! .... اینها را یک قهرمان ملی دیگه به نام ( سارکوزی ) گفته . بنابراین بهتر است به مامان اینای هیچ کسی برنخورد که حوصله اش را نداریم .

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:17 |

 

(ماموت خمار)!!!

 

...آن روزها که صف طولانی (فراگ) ها با بوسه های نود درجه، کمر ایران را می شکست.آن روزها که اشرف مونث کشاورزی می کرد تا مردم پرتغال اسرائیلی بخورند.روزهایی که کارت بازرگانی مواد مخدر بنام دختر سردار سپه صادر شده بود و همیشه آفتاب از کاخ نیاوران طلوع می کرد تا ارکیده ها برای هر گرسنه ایرانی آرزوی یک پیکان کنند!! روزهایی که چراغ خانه مردم را (مراد برقی) روشن می کرد تا کالای اندیشه گزیده تر برده شود....آری در چنین روزگاری بود که آقای داریوش همایون به اشاره پادشاه،دختر اردشیر زاهدی را به زنی گرفت تا رابطه اش با اشرف که از مدت ها قبل بر سر زبان ها افتاده بود مغفول،و از طرفی حلقه و باند جمشید آموزگار،نوکر دست آموزش نیز تکمیل گردد.

البته داریوش همایون از همان آوان جوانی و با راه اندازی حزب (سومکا)مراتب ارادت خود را به ارباب نشان داده بود و هیچ بدش نمی آمد که اینک با راه اندازی روزنامه (آیندگان )که هزینه اش از جیب دربار بیرون می آمد دوباره در راسته خیالات آن پادشاهی قرار گیرد که می خواست با نمایشات دو و یا چند صدایی به آمریکا و غربیها نشان دهد که چندان هم مستبد نیست و آنچه باسمه جات غربی درباره او و رژیمش می گویند واقعیت ندارد.

 

باری،به روزگاری چنین که مختصر ترین کلمه -یعنی ساواک- مفصل ترین جنایات را می کرد و پرویز ثابتی پاشنۀ بلند کفش اشرف را به دهان و دندان زندانیان سیاسی می زد و نصیری و منوچهری و ازغندی و حسینی و آرش و تهرانی و رسولی و....سگان شکاری دربار بودند،داریوش همایون تئوری پرداز حکومتی شد که شخصیت های آن یا در دنیای بولینگ و قصر یخ قِل می خوردند و یا در کنار دریا و پیست های سفید شمشک برنزه می شدند.روزهایی که تمام ثروت مملکت به شمال تهران ختم می شد و شیشه های قدی (چاتانگا) در میان ازدحامی از پاپیون ها و گارسون ها (ویترای) مقابل پارک شاهنشاهی بود.

پس در میانه چنین میدانی عفن،چندان هم بعید نبود که اشخاص مثل آقای همایون، ملیجک دربار شده و برای خوش آمد آمریکاییها که (دفتر کاپیتولاسیون)،حتی سگ هایشان را هم در ایران بیمه کرده بود.یکباره تئوری جدایی (بحرین) از خاک ایران را برای اولین بار در گوش آن شاه عنن زمزمه کند و به طرفهای غربی نشان دهد که چقدر آماده جانفشانی است....همین آقایی که امروز چنان از (تجزیه) ایران ابراز نگرانی می کند که اگر کسی عقبه اش را نداند تصور می نماید که نباید در دل زدنش برای مام وطن تشکیک کرد!!

 

اما راستی آن چه کسی بود که آن رفرم مسخره آمریکایی - بخوان انقلاب سفید- را {عملی ناگزیر برای گذار از یک مرحله پیشرفت به مرحله بعد....} خواند و با اینگونه اظهار نظرهای چاپلوسانه،بادی به پوست آن شیر بی یال و دم و اشکم انداخت که تا آب خردمند از سرش نگذشت ندانست که بر او چه رفته است.

آن چه کسی بود که برای قبضه کردن فضای سیاسی و برای نخستین بار طرح(حزب رستاخیز) را تئوریزه کرد و پایه های استبداد شاهنشاهی را آنقدر قوام بخشید که ار بابش رودر روی مردم گفت:( یا همین،یا هیچ) !!...آیا تئوریسین این شاهکار کسی غیر از آقای داریوش همایون بود.همین حضرتی که حالا چون قافیه اش تنگ افتاده خود را عاشق سینه چاک (تکثر) و ملزم به احترام عقاید مخالف می داند و یادش هم رفته که در آن زمان با چه تفخری طوق دبیری آن حزب مسخره را بر گردن نهاد و به پاس مرحمتی که ارباب کرده بود بر دستش بوسه زد!....

 

طرفه آنکه شاکله افکار آقای داریوش همایون در رسیدن به قدرت در واقع تکرار همان تئوری است که دست راستی های امریکایی از دیر باز گفته و نوشته اند.اینکه سیاست پدر و مادر ندارد.اینکه به تعبیر آن وزیر قجری اگر سیاست ایجاب کند ریش ام را در ماتحت خر فرو می کنم و چون کار از کار گذشت بیرون می آورم و گلاب می زنم و نماز می خوانم....اینکه اگر سیاست ایجاب کند با همین حکومت هم کنار می آیم تا نکند مردم برای احیای امیال خود به طروق دیگری و از جمله انقلاب متوسل شوند و سر من بی کلاه بماند.

ترس از انقلاب،ترس از پتانسیل مردمی ،ترسی است که نه تنها آقای داریوش همایون و امثالهم،بلکه پدران تاجدار او همیشه داشته اند.....تاریخ را بخوانید.

 

باری،ایشان احتمالاً هنوز به یاد دارند که در زمان صدارتشان در وزارت اطلاعات-و البته جهانگردی- آن خبط بزرگ و درج  مقاله ای در روزنامه اطلاعات  که زیر نظر دستگاه ایشان اداره می شد چطور قاعده بازی را  بهم زد و انقلاب طبقات مردم را به چاله ای انداخت که حاصلش طوفانی دیرپا را باعث آمد،طوفانی که اگر 28 سال عمر این ملت را به باد داد،ایشان را هم چون خاشاکی به دل آن غار سردو تاریک در آنطرف دنیا پرت کرد....ایشان احتمالاً هنوز هم به یادشان  مانده که در آن روزهای پرشور و هیجان و در آن هنگام که به دستور شاه آریامهری و توسط ازهاری به زندان برده شد تا شاید گندی که به رژیم زده بود جبران شود،چند باره و چند باره به ابعاد آن لیبرالیسم آبکی که در مغزش کرده بودند نفرین کرد و بر گور پدر تئوری پرداز چنین نظریه ای صلوات فرستاد!!....و بگذریم.

 

بهرحال،این چهره پنهان ماموت خماری است که این روزها توسط اربابش دوباره رونمایی شده و سعی دارد.یخ های زمخت سالهای خماری را در زیر آفتاب لیبرالیسم غربی آب کرده و بر همان طبلی بکوبد که نتیجه اش را نسل من تجربه کرده است...همان بساط مشروطه خواهی و شاه بازی سابق...که اگر مردم انرا می خواستند  آنطور سرنگونش نمی کردند و طومارش را در هم نمی پیچیدند تا امثال او مجبور شوند در این سی سال و در آن غار یخ زده به بازی با ورق های کهنه سرشان را گرم کنند....که مردم اگر انرا می خواستند ظرف این همه سال،خون نمی دادند تا بگویند:نه ان و نه این.....که اگر مردم آنرا می خواستند ، امروز دانشجویان و معلمان و کارگران و زنان در این سرزمین و درست همانند پدرانشان که آنها هم در روزگار صدارت اقای همایون،دانشجو، معلم و کارگر و....بودند به حبس و زنجیر نمی رفتند و بقول ایشان افکار کهنه شان را نو نمی کردند.

باری،امروز مردم ایران جز تکیه بر آرمان های انقلابی، و  مسیری جز احیای برابری و برادری نمی جویند.این را کارگران گفتند.این را زنان گفتند.معلمان گفتند.دانشجویان گفتند و اقشار دیگر هم می گویند.آن عرب خوزستان هم همین گفت.آن بلوچ و آن کرد و آن آذری و ....همین گفت.چونان که پدرانشان گفته بودند و البته شما آنرا نشنیده بودید!!...

 

باری، چه بهتر که شما این اصوات بکر و خروش های انقلابی را نشنوید....نشنوید و آسوده بخوابید.در همان غار سرد و یخ زده،چرا که خلق های ایران بیدارند.....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:9 |
 

(بیانیه،اطلاعیه....و چیزهای دیگر) !!

 

با توجه به اتفاق شرم آوری که در شرم الشیخ روی داد.جناحها و گروه های سیاسی با صدور بیانیه و اطلاعیه های مختلف نسبت به این عمل شوم واکنش و توطئه اخیر امریکا در کم رنگ کردن ارزش ها را مورد نکوهش قرار دادند.

در زیر به قسمتی از این اطلاعیه ها اشاره می شود.ضمناً این وبلاگ از اینکه بعلل مشهود و غیر مشهود قادر به درج تمامی انها نیست قبلاً پوزش می طلبد.

 

1- اطلاعیه تعدادی از برادران ساکن کالیفرنیا:

...همیشه تا بوده و بوده،همه چیز از همین نقظه شروع شده است.اول یک سونات آرام،بعد یک لبخند آنچنانی،سپس یک لیوان آب شنگوله و رقص من تو من(؟!) و آخر کار هم بلند شدن پرچم کفر و .....

لذا ما امت همیشه در صحنه،به آمریکای جهانخوار اعلام میداریم:داداش اگر ویلون زن هستی برو روی پشت بام خودت ویلون بزن.چیکار داری به متکی!!

هم چنین از ابتکار عمل وزیر امور خارجه که عفت امت ما را فدای ژاکلین امت آنها نکرد "جداً " سپاسگذاریم...

 

2- بیانیه جمعی از اصلاح طلبان مقیم پاریس:

...اساس روابط دیپلماتیک حکم می کرد اگر حتی قرار هم بود بر سر میز شام ابزار تساهل و تسامخ فراهم گردد تا موجب احتجاج مزاج و مفرح ذات مهمانان گردد.لااقل از (جمیله) و یا بلانسبت (محمد خردادیان) باید استفاده می شد تا در کامپوزیسیون محیط موثرتر باشد و اساس دیپلماسی آقای متکی مثل برج میلاد به لرزه نیفتد!!

 

3- اطلاعیه برادران اصولگرا در شوروی سابق:

...به همین مناسبت و برای ابراز انزجار از امپریالیسم امریکا،امروز یک راهپیمایی از بغل مغازه سادجیکف به طرف میدان سرخ مسکو برقرار می گردد.ضمن دعوت از رفقای سابق و برادران لاحق و بمنظور مبارزه با روند جهانی سازی از همگان دعوت می نماید که ضمن حضور در این راهپیمایی،شعارهای زیر را از ته حلق و با حرارت تمام سر دهند.

چکناواریان اعدام باید گردد/ نی همبون و کمانچه،حق مسلم ماست/متکی،متکی، از ما درود،از تو سرود/نیروی انتظامی،خجالت،خجالت/بیل و کلنگ و تیشه،مذاکره نمی شه/

 

4- در قسمتی از بیانیه(جمعی از خواهران هوادار رئیس جمهور) که خطاب به خانم رایس صادر شده هم آمده است:

....هر روز یک توطئه و کودتا بر سر راه دولتِ داداش احمدی نژاد قرار می دهید و می خواهید این دولت مهرورز را کن فیکون نمائید....یک روز 180 نماینده را به ملاقات هاشمی می فرستید.یک روز ساعت را جلو می کشید و یک روز مقنعه زنان را عقب...خجالت هم خوب چیزیه،نه والله،نه بالله....

بهرحال ما جمعی از طرفداران دولت با چشمانی بیدار به شما می گوییم:اگر نازنین افشین جم با آن همه جمال و خوشگلی را مامانش زاییده،پس حتماً شما را با این قیافیه زشت،مامانتان ریده!!!...اکبیری خاک بر سر.

بنابراین شما را نصیحت می کنیم که دست از این همه توطئه بردارید و به حبل المتین چنگ بزنید و الا خواهر و مادر شما را....و میله پرچم کفر را.....و...و......

 

5- (وبلاگ........دات کام) : ای وَل......بابا ای وَل

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:51 |

زنان اپورتونیست هستند!!!

 

امروز درست ساعت یازده وپانزده دقیقه و بیست وچهار ثانیه ، قرار شد طبق دستور عیال فرستاده شوم به دکه میوه فروشی آن طرف خیابان تا یک هندوانه پیش رس که هم شیرین باشد وهم سرخ باشد وهم آبدار ، بخرم تا بعد از نهار به رگ بزنیم ..... که دیدم دوست عزیزم فرشید خان در حالی که با خودش بگو مگو میکرد وسط خیابان راست راست راه میرفت واصلا" هم به صدای بوق آن همه اتومبیلی که پشت سرش ریسه شده بودند توجه نمیکرد ..... شست ام خبردار شد که باز هم حالش خوش نیست ، این بود که پریدم وسط خیابان ، دستش را گرفتم وکشاندم به گوشه پیاده رووپرسیدم : چه کار میکنی پدر ، چرا وسط خیابان راه میروی ؟

فرشید که خیلی عصبی به نظر میرسید بلا مقدمه گفت : بابام جان خسته شدم . دیوانه شدم .

گفتم : خدا نکند . تعریف کن ببینم چه شده ، چه بلائی سرت آمده ؟

با حالتی مظلوم گفت : دیشب بعد از اندی وبوقی قرار شد با عیال برویم عروسی یکی از دوستان ، اما وقتی که رفتم گل وشیرینی خریدم وآمدم تا او را سوار کنم دیدم یک مانتوئی پوشیده که از شدت بلندی ، دو متری روی زمین کشیده میشود وباید شش تا دختر بچه قد ونیم قد ، مثل دامن ( کاترین دوم ) دنباله لباس اش را جمع کنند تا بتواند راه برود . یک مقنعه مشکی پر کلاغی هم سرش کرده مثل کلاهخود ژولیوس سزار..... یک شیشه عطر مشهدی هم روی لباس خالی کرده که حتی پشه ها هم جرئت نزدیک شدن به اورا نمیکردند چه برسد به بنده .

فرشید خان ادامه داد وگفت : خانم رفته هرچه جوک دست اول از احمدی نژاد  روی موبایلش بوده را پاک کرده ، عکس بیچاره جنیفرلوپز را خط خطی کرده وبه جای موزیک ویدئوی هومن جون ، یک برنامه 30 دقیقه ای ( راز بقاء ) را ضبط کرده ، وبه جای اینکه در صندلی جلوی اتومبیل بنشیند ، رفته توی صندوق عقب قایم شده است .

گفتم : چرا ؟

گفت : من هم همین سوال را کردم . در جوابم گفت : مگه کوری نمی بینی که حکومت به صغیر وکبیر رحم نمیکند وگروه گروه زن وبچه مردم را می گیرد وبا خودش می برد . مگه صدای جیغ آن دختر بیچاره را نشنیدی که چه زاری میزد .....

فرشید خان گفت به عیال گفتم : خب اونا جوان هستند ، ولی با زن پا به سن گذاشته ای مثل تو کاری ندارند ..... که ناگهان عیال چنان با کیف اش از توی همان صندوق عقب به سرم زد که افلاطون را جلوی چشمم دیدم وگفت : پیرزن جد وآبادات است وپیاده شد وگفت : من اصلا" با تو توی گور هم نمیروم .

گفتم : فرشید خان ، شما هم عجب آدمی هستید ، خب خانمت حق دارد نگران باشد . تازه مگرحفظ حجاب وعفاف اشکال دارد ؟

فرشید ترکید ، وباعصبانیت بیشتر کنار همان پیاده رو فریاد کرد : ( برو بی نیم با..) کجای کاری ، کدام حجاب ، کدام کشک ، ( وادامه داد ) : همین خانم را می بینی  ؟ وقتی به عروسی برسد وچشمش به فخری خانم وشمسی جون بیفتد ، عبا به در ، مانتو به میخ ، مقنعه راروی هوا ول می دهد وبا آن لباس برق برقی شب نما ، چنان همراهشان بشکن میزند که صدایش هفت خانه آنطرف تر را می لرزاند . آن هم با چی ؟ با آهنگ (چی صدا کنم تورا )   لیلا فروهر !!!

  

گفتم : خب ، حالا داشتی کجا میرفتی ؟

گفت : می رفتم کلانتری تا به این آقایان بگویم آهای پاسبان ، آسپیران ، آهای حافظ امنیت ، آهای پاسدار ارزشها و نگهبان پایه های کلفت وجاهت ، آهای با وفا ...... آهای مسئول بد حجابی ، کم حجابی ، بی حجابی ، پیش حجابی ، پس حجابی ..... باباول معطلید . !!!

این زنهائی که من می بینم آنقدر اپورتونیست (!!!) هستند که سر من وشما وحکومت را با هم کلاه میگذارند وهیچ غلطی هم از ما بر نمی آید . جمع کنید این بگیر وببند ها را .....

 

برای اینکه بحث را عوض کرده باشم گفتم : راستی شنیدم که مادر خانمت هم از بیمارستان مرخص شده .

گفت: ازاون ( ننه اسکندر ) دیگر چیزی نگو .

گفتم : چرا ؟

گفت : چرا وزهرمار ، چرا وکوفت کاری ، ( وادامه داد ) : خانم برای دهمین بار رفته پیش جراح زیبائی  تا چین وچروک پوستش را از بین ببرد .

گفتم : به سلامتی انشاالله .

گفت : لا اله الا الله ..... ( وادامه داد ) : دیروز که باندهای صورتش را باز کردند ودکتر آینه را بدستش داد تا نتیجه عمل را نشانش بدهد ، روبه دکترش کرد وگفت : دستت درد نکند . ولی این چال چیه که روی چانه من گذاشتی ؟ من که چال نمیخواستم ..... دکتر بیچاره جواب داد : چه عرض کنم خانم . من هم چنین قصدی نداشتم . اما چه کار میتوانستم بکنم چون آنقدر پوست شما را کشیدم که ناف شما رسیده به اینجا واین چال درواقع ناف سرکار است !

 

هم خنده ام گرفته بود وهم می ترسیدم  خنده ام باعث عصبانیت بیشتر فرشید خان شود . این بود که آهسته خودم را کنار کشیدم تا او به راهش ادامه دهد ..... وقتی به خانه برگشتم عیال پرسید : پس هندوانه چی شد ؟ ..... دوبامبی توی سرم زدم وگفتم : الان .... الان ..... وقبل از اینکه گیجی ام را به رخ بکشد پریدم بیرون .

 

نتیجه اخلاقی : پس برما دانش آموزان عزیز روشن ومبرهن است که زنها اصولا" اپورتونیست هستند . حالا چرا این را نیروی انتظامی نمی فهمد ، دیگر خدا عالم است .

 

نتیجه ادبی:

                       زن واژدها هردو در خاک به

                                                         وزین هر دو روی زمین پاک به

این شعر را ( اسدی طوسی ) ، شاعر ضد فمینیسم کورشده وذلیل مرده سروده است ..... به من چه مربوط ؟ !!!!

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:7 |

 

دیروز!!

 

...آقای لاریجانی چسبیده به ضریح مقبره،زیر لب چیزهایی را زمزمه می کند،بوش از متکی می خواهد که در شرم الشیخ با رایس حرف بزند.انصاری فرد میگوید شاید هم برگشتم...

محمود صالحی هم چنان در زندان است.جانشین فرمانده نیروی انتظامی می گوید:این طرح مرحله دوم ندارد،دائمی است.....آقای خامنه ای از(کرامت کارگران) می گوید.صدای جیغ دختری که به زور او را سوار اتومبیل پلیس می کنند در کاسه سرم می پیچد و قلبم تیر می کشد.در حوالی میدان هفت تیر،مردم هم چنان به صحنه درگیری پلیس و کارگران می نگرند.دوربین ام (اف) کرده است.موبایلم زنگ می خورد.محمود صالحی در اعتصاب غذاست.یگان ویژۀ نیروی انتظامی در کوچه های اطراف میدان انتظار می کشند.در یک مینی بوس،کارگری از دردهایش می نالد"بخدا نان نداریم.چقدر قرض.چقدر بدبختی...."

یک افسر نیروی انتظامی در بیسیمی که دردست دارد کدها را می شمارد.خانه کارگری ها به خانه هایشان رسیده اند.منشی یک کارخانه پفک نمکی با لیوانی آب هویج درِ اطاق رئیس را می زند...تق...تق...

زد و خورد شروع می شود.کارگران به اینطرف و آنطرف رانده می شوند.مردم حوالی میدان هفت تیر،قدم هایشان را تندتر می کنند،مجلس عوام انگلیس به آقای گنجی جایزه ای معتبر می دهد!! یک باطوم بر فرق سر کارگری می خورد و صدای (آخ) زنی که او را به زور می برند در آن هیاهو گم می شود....احمدی نژاد بر دست معلمۀ کلاس اول خود بوسه می زند.مادری در بیمارستان دست مجروح فرزند کارگرش را می بوسد و زار می زند.در دانشگاه باز تصویر یک کاریکاتور،رگ های گردنی را کلفت می کند....سنندج.آه از سنندج چرا نمی نویسم.؟

 

گفته بود: نان نداریم.گفته بود: استعفاء،استعفاء.گفته بود:خجالت،خجالت. گفته بود:مجلس بی کفایت....

مینی بوس به سوی(مقر) در حرکت است.آقای قاضی و بازجو منتظر نشسته اند تا زودتر کارها را روبراه کنند و کارگران را زیاد معطل نگذارند!!

شب،در تلویزیون،یکنفر درس (اخلاق سیاسی) می دهد.مثل ماموت هایی یخ زده دائم خمیازه می کشد و چرت می زند.صدایش با آن خماری اصلاً شبیه صدای کارگری که امروز باتوم به سرش خورد نیست.سعی می کند با کلمات مثل مهره های دومینو بازی کند.می گوید شاهزاده پهلوی 27 سال است که مبارزه می کند.!! و دلش خوش است که این را فقط  او می فهمد.مبارزه؟...صدای (آخ) آن کارگر زخمی دل آشوبم می کند و مفهوم این (گنده گویی) از این ماموت ها حالم را بهم می زند.مثل خواندن قصه ای کهنه که آدم بی سوادی بخواهد آنرا (بازنویسی) نماید.

می گوید:گذشته ها،گذشته است.می گویم آینده هم هنوز نیامده.می گوید:آرمانگرایی مرده است.می گویم:آیا صدای فریاد کارگران را نشنیدی؟می گوید:خب البته کمی سس سوسیالیسم هم بدک نیست.می گویم:اما نه روی آن مرغ گندیده کنتاکی شما...

 

آه....راستی سنندج.چرا از سنندج نمی نویسم....؟

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:19 |

زنگ تاریخ

بیانیه اتحادیه مرکزی کارگران ایران

بمناسبت روز اول ماه مه،روز جهانی کارگر

1310/2/10

 

اول ماه مه روز مبارزه زحمتکشان دنیا محسوب می شود و با خون هزاران کارگر آمریکا و اروپا رسمیت پیدا کرده است.در این روز کارگران به تهدیدات پلیس اهمیت نداده و با بیرقهای سرخ و با شعارهای انقلابی فوج فوج در خیابانها نمایش می دهند.کارگران ایران نیز به نوبۀ خود این روز را روز مبارزه شمرده و با زحمتکشان دنیا همقدم می شوند.امروزه که در سرتاسر مملکت ایران بحران اقتصادی حکمفرما بوده،قیمت پول ایران تنزل پیدا کرده، مزد کارگران روز به روز کمتر شده،و اهالی از گرسنگی با مرگ هم آغوش می شوند.علت اصلی آن عبارت از این است که امورات مملکت در دست یک عده مالک و غارتگر است و در رأس آن ها پهلوی واقع شده و با غارت دستمزد بی رحمانۀ صنف زحمت کش ایران یکصدوهشتاد میلیون دلار در بانک ملی نیویورک شعبه لندن برای تأمین آتیه خود ذخیره نموده است و امروز سردستۀ غارتگران (پادشاهی) بودن خود را افتخار دانسته با مخارج گزاف اعیاد مخصوص به خودش را جشن گرفته است.برعکس تمام فِرَق سیاسی و اجتماعات کارگری را غارت و خفه نموده و فشار ملی را نسبت به ملل فعالیت بدتر از حکومت تزار اجرا می نماید.جراید فعلی که مداح و کاسه لیس حکومت پهلوی هستند این همه آه و ناله گرسنگی و بیکاری ایرانیان را در نظر عالمیان و زحمتکشان ایران پرده پوشی نموده اسم منحوس پهلوی را با خطهای درشت درج نموده و یگانه ناجی ایران می نامند.رفقا فشار اقتصادی ملی مملکت حیات ما را هر آن تهدید می نماید.حکومت ملاکی و مجلس شورای ملی ذره ای به حال ما اعتنا نکرده و با وضع مالیاتهای سنگین ما کارگران را مجبور می نماید که اطفال 7 ساله و مادر 70 ساله خود را به کار واداریم.بنابراین برای ما زحمتکشان نه از مجلس و نه از شاه راه نجات نبود و فقط یگانه راه نجات ما کارگران،دخول به تشکیلات اتحادیه های صنفی و مبارزه با جلادان ضد صنف کارگر می باشد.

کارگران ایران، با همراهی زحمتکشان عالم در تحت رهبریت اتحادیه کارگران {….} می توانیم به اجرای شعارهای ذیل موفق شویم.

1- وضع قانون زحمت با اشتراک نمایندگان حقیقی صنف زحمت کش،علنی شدن اتحادیه های کارگری،8 ساعت وقت کار با مزد کارگران،لغو و وصول سر خط در کارخانه های فرشبافی و غیره،مراعات حفظ الصحه کارگران در کارخانجات،جلوگیری از کار کردن اطفال خردسال،بیمه کارگران،تأمین معاش بیکاران شهر و دهات.

2- آزادی جراید و ادبیات و اجتماعات کارگری.

زنده باد اول ماه مه،عید کبیر بین المللی زحمتکشان،زنده باد اتحادیه های صنفی کارگران ایران.زنده باد اتحادیه کارگران روی زمین.{…} محو باد اصول و قوانین استبدادی حکومت پهلوی و مجلس او.محو باد فشار ملی که تمام اکثریت را در زیر پای یک مشت آقایان مفت خور {…} اسیر کرده….

اردیبهشت 1310-اتحادیه کارگران ایران 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:26 |

- جمعه های تعطیل -

 

(پریوش ثانی)!!

 

قبلاً عرض کرده بودم که ما جمعه و شنبه نداریم....نگفته بودم؟نه،جون داداش نگفته بودم؟

امروز صبح،باز هم زنگ خانه ما به صدا در آمد و مثل ناقوس کلیسای واتیکان دنگ دنگ جیغ کشید!! با خلق تنگ و صد تا فحش و جفنگ فتح الباب کردم.دیدم حضرت پستچی است که نامه آورده.روی پاکت آدرس ما بود.اما آدرس فرستنده غریب بود.نوشته شده بود:فرستنده- بوفضل بیهقی-تهران زندان اوین….گفتم عجب،سروکله این بابا از کجا پیدا شد؟بنابراین درب خانه را بسته،روی یک صندلی نشسته،پس کله را خارانده،مگس ها را تارانده،پاکت نامه را مفتوح و نامه را مشروح کردم.اینطور نوشته بود:

 

قربانت شوم…این نامه را من که بوفضل بیهقی باشم از اندرون زندان اوین به مرارت بسیار و چشمانی اشک بار و مشتاق زیارت آن وجود بی مقدار (!!) می نویسم تا بخوانی و اگر دستت رسید یک جایی آنرا بچاپانی (!!) بلکه اهل دنیا و ناس متوجه این مصیبت عظما گردند.

(و در ادامه نوشته بود):داستان فخرآور (پریوش) و آن موبایل کذا که یادت هست؟همان موبایل که وزارت جمیله و جلیله اطلاعات به حیلت و ناز در زنار (یعنی شورت!!!)آن جوانک نهاد تا بلکه با این ترفند از احوالات داخله بند سیاسی آگاه و بداند که این عوامل زندانی در آن حبس طولانی و در پس پشت لحطات پنهانی چه غلطی میکنند،همان موبایلی که در اثر یک عمل غافلگیرانه (!!) توسط احدی از زندانیان مکشوف و دارنده آن به لقب شریفه (پریوش) معروف و کاشف بیچاره هم در بند 209 محبوس گردید.

بدانید که اخیراً نیز جوانک دیگری با همان موبایل،به کسب و کار ادم فروشی مشغول و مرتباً از سرو ریخت زندانیان عکس و فیلم مضبوط و به طرفه العینی آنرا به اربابانش مرسول می نماید.

جالب تر اینکه،فی الحال،هر کدام از زندانیان به این عکاس باشی وزارتی که می رسند فوراً یک فیگور هندی گرفته بطوریکه انگشت اشاره دست راست خود را حواله کنج لب نموده و با طنازی تمام و خنده ای ملیح و مدام به او می گویند:"جون دایی،یک عکس هم از ما بگیر.مثل دی کاپریو."

خلاصه دردسرت ندهم که حالیه تمام زندانیان هنرپیشه شده و آنقدر عکس های فتوژنیک و باحال،در ژست های مختلف انداخته اند که آدم بی خودی یاد ناصرملک مطیعی و فرید زمان مرحوم فردین خلد آشیان می افتد که همین فقره مستندات برای هفتاد تا پرونده منکراتی و اطلاعاتی ایشان کافی است.

بهرحال من این دانم که نوشتم و بر آن گواهی خواهم داد در روز قیامت.آره داداش...دیگر خود دانی- امضاء،بوفضل بیهقی.

 

ما نیز که هنوز روی همان صندلی کذا نشسته،مگس ها را پرانده،پس کله را خارانده بودیم با یک خط خوشی مبادرت به پاسخ کردیم و در جواب نوشتیم:

ای حضرت بیهقی – ژورنالیست مزدور سابق !!

علیکم السلام و فدات....دیر آمدی و زود هم می خواهی تشریف ببری.اولاً بفرما ببینم بالام جانم،شما به کجا وصلی و سر مبارکت در کدام آخور است.آمریکایی هستی.انگلیسی هستی.چشات چه رنگیه؟.از کدام کنفرانس یا کارگاه آموزشی بر می گشتی که ترا گرفتند.ثانیاً شما چکار احمدی نژاد داشتی.چکار قیافه ملوس اش داشتی.چکار دمب خروس اش داشتی.چرا به دولت انتقاد کردی.فکر کردی هنوز 800 سال پیش است که بنشینی و کتره ای احوالات بنویسی.مگر نمی دانی که این روزها دولت،همۀ جماعت اعم از معلمین و کارگران و دانشجویان و زنان....را (مزدور) می داند و دستگاه اش ترا که هیچ،جدّ پدریت را به سیخ می کشد.اصلاً بگو ببینم چشات چه رنگیه.هان؟.....

ثانیاً در فقره آن عکاس باشی هم زیاد نگران نباش. چنان پنبه ای از او بزنم که ریچارد پرل دو تا لحاف دیگر از ان درست کند.عجالتاً به آن جوانک بفرما اندرونی را جارو،الباقی برفهای حیاط 350 را پارو،قلیان را چاق و لنز دوربین اش را پاک نماید ، بلکه ما هم هوس انداختن عکس داشته باشیم.

فی الفور بدهید این شعر را نیز بالای تخت آن عکاس باشی منکوب فرمایند که شعر مرغوبی است:

از دست بوس میل به پا بوس کرده ای

خاکت به سر،ترقی معکوس کرده ای

در پایان دعا می کنیم که تا ما به رکاب شده و بر شما فرود می آییم.سرو کله یک علی تیلیت خور دیگر پیدا نشود و اصل مال را لوطی خور ننماید.که جان من و جان او....پدر سوخته باشم اگر از این یکی بگذرم....

امضاء ، همان خودمان.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:27 |
 

(آبودان)!!

...هنوز تا شهر باید ده کیلومتری باقی باشد تا در ورانداز نگاهت و از میان آن خط سبز نخلستان،لوله های سیاه پالایشگاه زق بزند و به خیالت بیاورد که حرارت آتش ،باید که تن زخمی شهر را کباب کرده باشد.

و آبادان یعنی همین سوختن مدام شهر و مردمش.شهری که زنده یاد شاملو میگفت:"هیچ چیزش به آدمیزاد نرفته"....توده درهمی از شمشاد و دود و عرق.

تا به ترمیناال برسم و از اتوبوس پیاده شوم،دوباری شماره تلفن اسماعیل را میگیرم و خبرش میدهم که رسیدم.نیم ساعت بعد در منزلش هستم.عیالش(خدیجه خانم) مهربانی میکند و با لبخندی میگوید:چه عجب.

.....و اهل جنوب همین است.همین لبخند و همین(خودی)دانستن غریبه ای که چون گذرش به آبادان افتاد،می شود.کا...بفوریت و بی حجابی در میان.

اسماعیل بلند بلند به خدیجه خانم که در آشپزخانه بود گفت:نگفتم همین روزا سروکله کاکام پیدا می شه؟و خدیجه جوابش داد:هاوالله. خو گفتی نه.

می پرسم:چه خبر.سیگاری آتش می زند و می گوید:شروع کردیم- و تاکید می کند- تلفنی که گفتم...(و در ادامه می گوید)،اول حرف زدیم و قول و قسم،و بعد هم تشکیلات و برنامه ریزی.می پرسم از قدیمی ها هم کسی هست. می گوید:نه،دیگه کسی نمونده،همه رفته اند،؛ولی با هم ارتباط داریم.مشورت می کنیم.می پرسم:امیدواری؟می گوید:پس چی خیال کردی.درسته که مثل دوره شماها نیست ولی بچه ها خیلی جدی اند.می پرسم:قرارتون تا کجاست.با لهجه غلیظ آبادانی می گوید:تا دین اش. کا....

شب،خدیجه سفره پلو میگویش را پهن کرد و باز بوی آبادان آمد، و آبی را بر سر سفره آورد که به بشکه ای 300 تومان آنرا خریده بود و از بازار تا خانه بر روی سرش نهاده بود تا مهمانش را از طعم تلخ آب شهر محروم کند!!...و حرف رفت تا وضعیت اجتماعی آبادان و اینکه فقر و نکبت از سرو روی آن بالا می رود و اعتیاد عق زده است به زندگی مردم.و اینکه بیکارند و گرفتار.و دزدی و فحشاء به برکت نظام،پخش شده در همه جا.حتی در روستاهایی که همه یکدیگر را می شناسند....و گفت که آبادان حتی در زمانی که بویش زیر دماغ بعثیان بود هم هرگز به این فلاکت نیفتاده بود...و آنقدر گفت که بغض کردم و خوابیدم.

فردا صبح اسماعیل ساعت 6 رفته بود شهرداری و من تا 8 خوابیدم و بعد زدم بیرون،خواستم گشتی در شهر بزنم که هرچه دیدم بدبختی بود و سیاهی مکرر،وقیافه های زرد و خسته مردمی که بی امید چون ارواحی بی حوصله رها شده بودند در دالان و کوچه های غم زده شهر،زیر لب خواندم:

آبادان را دیدم

ویران شده بود

آبادان را دیدم

و "عدالت" را

که خیابان شده بود.

آبادان را دیدم

در گدار نمک و دود سیاه

لجن،

مردمی آواره ،

خسته از رنج تحمل،

خسته از بغض سکوت...........والاخر.

حوالی ساعت 11 رفتم جلوی فرمانداری در میان کارگران معترض شهرداری که با همان لباس های کار پشت درب فرمانداری جمع شده بودند و حرص شکستن آن در دستهایشان زق می زد.اسماعیل هم بین شان بود که جلو آمد و رفقا را معرفی کرد.گفت:این پسر فلان کس است و این یکی برادر (جمهور) رفیق سابقت.و جوانکی را نشانم داد که گویا نوۀ "علی امید" بود که دیدم عجب شباهتی در آن قیافه استخوانی اش جا خوش کرده،(علی امید رهبر اولین اعتصاب کارگری در ابادان بود که در همان ایام دستگیر شد و به زندان رضاخانی برده شد و تا پایان حکومت وی همچنان در زندان ماند-فوت سال 1352)....و یاد بود که مرا از آن جمع کارگری بازگرفت و با خود برد،برد به آن سالهای قبل از جنگ و انقلاب.به روزهای داغ برپایی سندیکای کارگران پروژه ای پالایشگاه آبادان....و یاد خوبانی چون:کریم ساعی،ابراهیم غریب زاده که از بنیان گذاران سندیکا بودند و حسنوند و رمضان فریدنی فر و فرج الله دشتیانی و رضا مرادی که همه از بچه های چپ بودند و عرق ریخته بودند پای آن علم.

به اشارتی متوجه شدم که اهل خفیه دور و برم می پلکند و مرتب عکس می گیرند که به پیشنهاد رفقا از جمع جدا شدم و برگشتم منزل اسماعیل....تا عصر که آمد با چند تایی از رفقا و حرف ها زده شد.دیدم که این جوانها چقدر مستعد اند و کله شان گرم است و حض کردم.و در همان جلسه که تا پاسی از شب طول کشید طرح ها ریخته شد و شعارهایی تنظیم گردید (چاره رنجبران وحدت و تشکیلات است / کارگران متحد همه چیز،کارگران متفرق هیچ چیز / کارگر،کارگر زنده به کار توایم /  برخیز ای داغ لعنت خورده / دولت سر کوبگر این آخرین پیام است / جامعه کارگری آماده قیام است / اعتصاب،اعتصاب،حق ماست حق ماست) و الاخر...

حدود ساعت 2 بعد از نیمه شب بود که به رختخواب رفتم.اسماعیل لیوانی آب آورد و بالای سرم گذاشت و پرسید:ها،کا،خسته ات کردیم...گفتم:نه.من خسته نیستم.هرگز هم خسته نبوده ام.و ملحفه را روی سرم کشیدم....

(و حرفها بماند برای بعد).

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:39 |


Powered By
BLOGFA.COM