(خواب خرگوشی نمایندگان مجلس) !!
...همه عشق ما این است که در روزهای جمعه،یکی دو ساعتی بیشتر از روزهای دیگر هفته در رختخواب غلت بزنیم و تلافی خستگی هفته گذشته را از تن مان در بیاوریم.دیشب با چنین رویایی به رختخواب رفتیم اما نمی دانستیم که با وجود این تقی آذری – همسایه روبروئیمان- این عشق،سراب می شود.
ساعت 6 صبح امروز،درب خانه را می زدند،آنهم چه زدنی !! گامب. گامب....فکر کردیم که حضرات ریخته اند ما را بگیرند،آنهم با تجهیزات!!.
این بود که اول پریدیم ماهواره را جمع کردیم و بشقاب گیرنده اش را تپاندیم در توالت.بعد هم با احتیاط تمام، لای در را باز کردیم.دیدیم آقا تقی است که با دست و پا و سر به در می کوبد.
گفتیم: چه خبره آقا تقی.مگر سر آوردی داداش؟!!!
گفت:اینو بخوان تا حالیت شود.و روزنامه ای را بسمت من دراز کرد.نگاهی به سر و ریخت آقا تقی انداختیم.دیدیم کلۀ صبحی با یک زیرپوش و یک زیر شلواری آبی راه راه و یک کلاه کشی ،با آن سبیل های آویزان،سرخ و برافروخته و عصبانی،بِربِر نگاهم می کند و می گوید:دِ...بگیر.
دردسرتان ندهم،روزنامه را گرفتیم و دیدیم دور مطلب (انتقادات شدید فرمانده ناجا) با ماژیک قرمز یک خطی کشیده مثل دیوار چین.
گفتیم:خب، حالا چه شده.
گفت:هیچی،دیشب داشتیم همین مطلب را از زبان فرمانده نیروی انتظامی می خواندیم تا ببینیم(نمایندگان مجلس که به خواب خرگوشی رفته اند اصلاً چه کاره هستند)....(کجا عرق می فروشند و بعداً پولش را می گیرند)....(کدام قاضی است که برای قاتلین،وثیقه 20 میلیونی صادر می کند و اصلاً فکر دختر خودش نیست)...(آن چیز مشکوک و محسوس که پشت صفحه بد حجابی رخ می دهد،چه رنگی است،و آیا به آن چیزی که پشت فاق کوتاه شلوار مردان قرار دارد مربوط می شود یا خیر)....که خوابمان برد.
گفتیم:خب.
گفت:هیچی،صبح که بیدار شدیم دیدیم ای دل غافل،همان موقع که ما با خودمان در باب علت ها و چرا های سخنان بالا سمینار دو نفره گذاشته بودیم،یک دزد نابکار آمده و زندگیمان را جمع کرده و برده....
گفتیم:خب.
با عصبانیت گفت:اِ اِ....زهرمار و خب...برده دیگه....
گفتیم:حالا منظورت چیه؟
تقی که از این بگو مگوی ما قاط زده بود با لهجه نیمه فارسی- نیمه آذری گفت:آخه نفهم...سئوالم این است که چرا پلیس بجای رفتن سراغ فاق شلوار و دنبال آن چیز مشکوک در پشت بدحجابی بانوان و بیدار کردن نمایندگان مجلس از خواب خرگوشی و اینطور عملیات ها !!! نمی رود این دزدان بی پدر را دستگیر کند که صبح و شب،چپ و راست،زندگی مردم را می برند روزگارشان را تباه می کنند...
با خونسردی گفتم:میگن در زمان شاه مرحوم دو نفر پاسبان داشتند در محله ای گشت می زدند که ناگهان چشمشان به جای پای یک دزد نتراشیده و نخراشیده افتاد.پاسبان اولی که (خیلی ترسیده بود) به دومی گفت:این جای پای یک دزده....بهتره تو رد پای اونو دنبال کنی و ببینی کجا رفته؟دومی گفت:تو چیکار می کنی؟....پاسبان اولی جواب داد:من هم در جهت مخالف حرکت می کنم تا ببینم این آقا دزده اصلاً از کجا اومده!!!
آقا تقی:پشت گردنش را خاراند و گفت:اِ....پس اینطور.یعنی بنظر تو این ها هم می خواهند از طریق فاق شلوار آقایان و سرخاب و سفید آب زدن بانوان دزد ما را دستگیر کنند.؟
من که خنده ام گرفته بود برای دفع شر این مزاحم گفتم:آره دیگه.
تقی گفت:بسیار خوب.پس من هم بروم فاق شلوار این اصغری – پسرش را می گفت- را خوب وارسی کنم و ببینم دزدی،مزدی،یک تریلر تریاکی،یک شهرام جزایریی.اونجا قایم نشده باشه.
گفتم:آره پدرم.به این می گویند یک شهروند پلیس مدار...برو،برو جانم....و تقی هم رفت.
توی رختخواب هستم.ساعت نزدیک 8 صبح است.بوی نان تازه همراه با (خواب خرگوشی)دور سرم می چرخد.نمی دانم آیا آقا تقی حالا به آن چیز مشکوک رسیده یا هنوز دنبال آن می گردد.ولی راستی در این قصه،جای آقا دزده کجا بود؟!




