تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار

 

(خواب خرگوشی نمایندگان مجلس) !!

 

...همه عشق ما این است که در روزهای جمعه،یکی دو ساعتی بیشتر از روزهای دیگر هفته در رختخواب غلت بزنیم و تلافی خستگی هفته گذشته را از تن مان در بیاوریم.دیشب با چنین رویایی به رختخواب رفتیم اما نمی دانستیم که با وجود این تقی آذری – همسایه روبروئیمان- این عشق،سراب می شود.

ساعت 6 صبح امروز،درب خانه را می زدند،آنهم چه زدنی !! گامب. گامب....فکر کردیم که حضرات ریخته اند ما را بگیرند،آنهم با تجهیزات!!.

این بود که اول پریدیم ماهواره را جمع کردیم و بشقاب گیرنده اش را تپاندیم در توالت.بعد هم با احتیاط تمام، لای در را باز کردیم.دیدیم آقا تقی است که با دست و پا و سر به در می کوبد.

گفتیم: چه خبره آقا تقی.مگر سر آوردی داداش؟!!!

گفت:اینو بخوان تا حالیت شود.و روزنامه ای را بسمت من دراز کرد.نگاهی به سر و ریخت آقا تقی انداختیم.دیدیم کلۀ صبحی با یک زیرپوش و یک زیر شلواری آبی راه راه و یک کلاه کشی ،با آن سبیل های آویزان،سرخ و برافروخته و عصبانی،بِربِر نگاهم می کند و می گوید:دِ...بگیر.

دردسرتان ندهم،روزنامه را گرفتیم و دیدیم دور مطلب (انتقادات شدید فرمانده ناجا) با ماژیک قرمز یک خطی کشیده مثل دیوار چین.

گفتیم:خب، حالا چه شده.

گفت:هیچی،دیشب داشتیم همین مطلب را از زبان فرمانده نیروی انتظامی می خواندیم تا ببینیم(نمایندگان مجلس که به خواب خرگوشی رفته اند اصلاً چه کاره هستند)....(کجا عرق می فروشند و بعداً پولش را می گیرند)....(کدام قاضی  است که برای قاتلین،وثیقه 20 میلیونی صادر می کند و اصلاً فکر دختر خودش نیست)...(آن چیز مشکوک و محسوس که پشت صفحه بد حجابی رخ می دهد،چه رنگی است،و آیا به آن چیزی که پشت فاق کوتاه شلوار مردان قرار دارد مربوط می شود یا خیر)....که خوابمان برد.

گفتیم:خب.

گفت:هیچی،صبح که بیدار شدیم دیدیم ای دل غافل،همان موقع که ما با خودمان در باب علت ها و چرا های سخنان بالا سمینار دو نفره گذاشته بودیم،یک دزد نابکار آمده و زندگیمان را جمع کرده و برده....

گفتیم:خب.

با عصبانیت گفت:اِ اِ....زهرمار و خب...برده دیگه....

گفتیم:حالا منظورت چیه؟

تقی که از این بگو مگوی ما قاط زده بود با لهجه نیمه فارسی- نیمه آذری گفت:آخه نفهم...سئوالم این است که چرا پلیس بجای رفتن سراغ فاق شلوار و دنبال آن چیز مشکوک در پشت بدحجابی بانوان و بیدار کردن نمایندگان مجلس از خواب خرگوشی و اینطور عملیات ها !!! نمی رود این دزدان بی پدر را دستگیر کند که صبح و شب،چپ و راست،زندگی مردم را می برند روزگارشان را تباه می کنند...

 

با خونسردی گفتم:میگن در زمان شاه مرحوم دو نفر پاسبان داشتند در محله ای گشت می زدند که ناگهان چشمشان به جای پای یک دزد نتراشیده و نخراشیده افتاد.پاسبان اولی که (خیلی ترسیده بود) به دومی گفت:این جای پای یک دزده....بهتره تو رد پای اونو دنبال کنی و ببینی کجا رفته؟دومی گفت:تو چیکار می کنی؟....پاسبان اولی جواب داد:من هم در جهت مخالف حرکت می کنم تا ببینم این آقا دزده اصلاً از کجا اومده!!!

 

آقا تقی:پشت گردنش را خاراند و گفت:اِ....پس اینطور.یعنی بنظر تو این ها هم می خواهند از طریق فاق شلوار آقایان و سرخاب و سفید آب زدن بانوان دزد ما را دستگیر کنند.؟

من که خنده ام گرفته بود برای دفع شر این مزاحم گفتم:آره دیگه.

تقی گفت:بسیار خوب.پس من هم بروم فاق شلوار این اصغری – پسرش را می گفت- را خوب وارسی کنم و ببینم دزدی،مزدی،یک تریلر تریاکی،یک شهرام جزایریی.اونجا قایم نشده باشه.

گفتم:آره پدرم.به این می گویند یک شهروند پلیس مدار...برو،برو جانم....و تقی هم رفت.

 

توی رختخواب هستم.ساعت نزدیک 8 صبح است.بوی نان تازه همراه با (خواب خرگوشی)دور سرم می چرخد.نمی دانم آیا آقا تقی حالا به آن چیز مشکوک رسیده یا هنوز دنبال آن می گردد.ولی راستی در این قصه،جای آقا دزده کجا بود؟!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 12:1 |

 

(مثل گچ،اما سفید تر) !!

 

در این فضای تاریک و این دل دل زدن های ارتجاع،هر روز گروهی از مردم زیر ضرب دلدادگان قدرت قرار گرفته و به بهانه واهی (براندازی) راهی حبس و زندان می شوند تا نکند پوسته زجاجی قدرت ترک بردارد و توهم ماندگاری حکومت به سقوطی محتوم بَدَل گردد.....حالا دیگر کار حکومت به جایی رسیده است که پس از سرکوب دانشجو و کارگر،زنانی که (هوو نمی خواهند) و یا معلمانی که (نان می خواهند) را هم دشمن خود فرض نموده و به زبان وزیر اطلاعات مدعی می شود که این ها قصد دارند با پَرهای نرم و رنگین براندازی،گردن کلفت حکومت را ساطوری نمایند !!

این رفتار و این طرز تلقی زمامداران و حافظان حکومت در بطن خود پیام دیگری هم دارد که باید شنید و به آن توجه کرد و آن هم این است که ترس از مردم ، کار رژیم را از دایره پند و  وعظ و گفتار توصیه آمیز – بخوان گفتمان- فراتر برده و بقول مرحوم آخوند زاده :{وعظ و نصیحت برای ترک ظلم در طبیعت آن موثر نمی افتد }.  بسا اینکه دیروز سخن کارگران به گوش فرو بسته حکومت نرفت. امروز زبان معلمان برایش مغفول ماند و لابد فردا هم زبان سه چرخه داران فلان شهر کردنشین را بر نمی تابد و الآخر...

و این همان واقعیتی است که جبر تاریخی و سرنوشت توده رنجبر از دل تاریخ آنرا رصد کرده و چشم بر آن دارد.همان واقعیتی که در این چند سال گذشته خیلی ها سعی نمودند با ایجاد جاده های فرعی (مثل جریان اصلاح طلب) از ان بگریزند و با بایسته هایی که از لیبرالیسم غربی فرا گرفته بودند برای فرار از آن مفری بیابند.آنانی که امروز بیش از هر کس دیگری به بی محتوایی معادله (فشار از پائین،چانه زنی در بالا) که خود شارح و واضع آن بوده اند پی برده ولی متاسفانه از روی بیچاره گی هنوز رجعت به ان دوران کذا را با گفتاری دیگر در پشت تریبون های فرنگی نشخوار می کنند.مردان مسلحی که به نیابت از توده ها می خواستند با تفنگ های چوبی،ادای قهرمانان را در آورند و اینک فهمیده اند که چطور در این چند سال سرنا را از سرگشادش زده اند و با فرصت سوزی های مکرر موجبات جلوگیری از زایش انقلاب مردمی را فراهم آوردند.

 

بهرحال چه بخواهیم و چه نخواهیم این حکومت خصلتاً حاضر به تفاهم و تقسیم و توزیع قدرت نیست.... و توده ها نیز راهی جز سرسپردگی به جبر تاریخی و ایستادگی و مقاومت در برابر ارتجاع و جدّ بزرگوارش – نظام سلطه- ندارند!! و این همۀ آن چیزی است که از گچ معلمان دستگیر شده سفید تر و واقعی تر است.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 16:31 |
 

(نکته ای برای تاًمل) !!

 

 

1- همه کسانی که مدتی را در زندان اوین گذرانده اند،خلیل شالچی را می شناسند.پیر مرد 67 ساله ای که حدود پانزده سال است در زندان بسر می برد و جرمش هم این است که گویا در آن سالهای دور،دخترانش را که عضو  سازمان مجاهدین خلق بوده اند به منزل خود راه داده است،کاری که معمولاً هر پدر با وجدانی در مواجه با فرزندانش انجام میدهد.

بهرحال این پیرمرد علیل و ناتوان سالهاست که در اثر مداومت حبس به انواع بیماریهای جسمی و روحی گرفتار شده بطوریکه در این یکی دو سال اخیر پزشکان قانونی قوۀ قضاییه نیز بارها و بارها بر عدم تحمل کیفر وی تایید و تاکید کرده اند.اما برغم تمام این موکدات ایشان هم چنان در زندان اوین بسر می برد و فریادش هم هرگز به گوش مسئولین نمی رسد.

 

2- روز چهارشنبۀ قبل،مادر شهرام و فرهنگ پور منصوری که برای ملاقات فرزندان خود به زندان رجایی شهر مراجعه کرده بود.توسط مسئولین سالن ملاقات این زندان چنان مورد هتک حرمت قرار گرفت که ترجیح داد بدون انجام ملاقات و با چشمانی گریان به منزل خود مراجعت کند.خلاصه اینکه معلوم نشد براساس دستور کدام مقام، این پیرزن دل شکسته و بینوا را با رذیلانه ترین وضع بازرسی کرده و به جستجوی لباس هایش پرداختند....فقط لحظه ای خود را به جای این مادر قرار بدهید تا بدانید مسئله چقدر دردناک است.

 

3- این ها گفتم تا بدانید چرا وقتی امروز سخنگوی وزارت امور خارجه در خصوص تاًلمات روحی و جسمی آن دیپلمات آزاد شده و بستری شدنش در بیمارستان و ملاقات سفیر عراق و نمایندۀ صلیب سرخ جهانی با وی سخن گفت،داغ کردم و دستم به این قلم رفت تا از کسی بپرسم:اگر آن دیپلمات،انسان است.خب خلیل شالچی و خانم پورمنصوری هم انسان هستند.اگر آن دیپلمات مسلمان است،خلیل شالچی و خانم پورمنصوری هم مسلمان هستند.اگر آن دیپلمات فقط چند روز در حبس و اسارت بود،خلیل شالچی و شهرام و فرهنگ پورمنصوری هم سالیان سال است که در پشت میله های  زندان بسر می برند.بنابراین چرا کسی برای رسیدگی به تاًلمات جسمی و روحی این ها نمایندۀ صلیب سرخ را خبر نمی کند و برای احیای حقوق انسانی این ها دست و دلش نمی لرزد.آیا واقعاً سیاهی میله های زندان در ایران،سفیدتر از زندان خارجی هاست.؟!!

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 15:34 |

 

(چراغ های  رابطه تاریکند) !!

 

بازی غریبی است...باز هم حکومت چراغ رابطه ای را تاریک کرد و بیرق (سلام دمکرات) را پائین کشید تا در این بی صدایی و سکوت،این ناله هم به گوش اهل دردی نرسد.اما ای عبث...

دیری است که رفقا به این رفتن و امدن عادت کرده اند و اگر حکومت دری را به رویشان بست از پنجره آمدند و اگر پنجره ای بسته ماند،از پس یقه حکومت چیزی را در آوردند که خوابشان را آشفته کرد !!.

 اصولاً این رسم رفقایی است که با قلم برای رهایی خلق های ایران مبارزه می کنند و از این رفتن و باز آمدن ها نیز خسته نمی شوند.و هیهات بر این حکومت پیزوری که تصور می کند با زدن و بستن و دوختن می تواند خود را خلاص کند و دو روزی بیشتر بر استر چموش (قدرت) نشسته و قلیان خماری بکشد.حکومتی که هنوز نمی داند شمع معرفت حالا چنان در جان ایرانی جماعت افروخته شده که با کشتن یک شمع،هیچ زاویه ای تاریک نمی ماند و هزاران شمع بکر و تازه،در انتظار شعله کبریتی له له می زند.

بهرحال،در آخرین نفس زدن این شب پرستان،حلقه دستان رفقا تنگ تر و استواری و اتحاد قلب هایشان مانا ترباد،که صبح پیروزی نزدیک است.

و سلامی هم بر جنازه مرحوم(سلام دمکرات) و سر سلامتی برای صاحب عزا(بینای عزیز)که در این چند ماه زندگی جنینی،خون حکمت  نوشید و به برکت قلم صادق اش برای آگاهی بخشیدن به خلق های ایران چراغ رابطه آورد و مرحبا بکم که به راستی زحمت بسیار کشید.

خلاصه  بدانید که این رخت عزا هرگز به قاعده هیبت (بینای عزیز) نیست و به هفته نکشیده،تخم دیگری را پس خواهد انداخت....که این هم رسم اوست....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 16:30 |

 

 

(سیاه منزل)

 

سه روزی می شد که باران چون نخی باریک زمین و آسمان را کوک می زد. یک نفس و ریز . طوری که خزه ها هم عق شان گرفته بود و جنگل در شولای خیس خود، بدهیبت شده بود، شاید هم ترسناک. مخصوصاً که در میان وهم آن مهِ و باران،  گاهی صدای تک تیرهایی می پیچد، چون تک سرفه های یک مسلول.

گفته بود: نرو. خیس می شوی. نمی بینی باران چه می کند؟

گفته بودم: سه روز گذشته است. می فهمی سه روز، دیگر کسی دَرِ این کلبه را نخواهد زد.

گفته بود: هیچ مسافری تا ابد در جنگل نمی ماند.

گفته بودم : ولی قرارمان این انتظار طولانی نبود؟

گفته بود: تکرار نکن. در این سه روز هزار بار این شرح را با درد گریسته ایم.

گفته بودم: ما در این سیاه منزل/ به هزار وعده ماندیم/ و به یک فریب خفتیم !!

گفته بود: نرو. خیس می شوی. نمی بینی باران چه می کند؟

و رفته بود سراغ هیمه های کنار بخاری و خیره مانده بود به آتش که سرخ بود و به سیاهی کلبه رنگ می باخت.

          گفته بودم: اگر بمانیم و نیایند.

           گفته بود: اگر برویم و بیایند. 

          گفته بودم: ولی من مرد انتظار نیستم. آنطور که پدرانم قرن های تهی را به انتظار نیامده ای گذراندند.

          گفته بود: ناجیان همیشه با تاخیر می آیند. این را فراموش نکن.

          گفته بودم : آن ناجی ای که به وقت خود نیاید دیگر ناجی نیست.

          گفته بود: هنوز هیمه باقی است.

          گفته بودم: ولی قرار ما یک جنگل آتش بود، نه تک شعله ای خرد.

          گفته بود: من آنقدر می مانم تاکسی بیاید.

کوله ام را برداشتم و او ماند. آنقدر ماند تاکسی نیامد و دستگیر شد... سالها بعد، روزی نامه ای بدستم رسید که آدرس فرستنده نداشت. روی تکه کاغذی نوشته بود: ماندم. مثل پدرانت ماندم. آن کلبه هم ماند و آن آتش هم خاموش شد ولی هیچ کس نیامد. کاش همان روز من هم آمده بودم.

... و دیروز، پس از سالها، نامه دیگری بدستم رسید. نوشته بود: می آیی برویم آن کلبۀ جنگلی را که دیگر پذیرای هیچ کس نبود آتش بزنیم؟... کمک کن تا دیگر کسی پشت در بستۀ آن، این همه انتظار را حرام نکند؟.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 و ساعت 13:20 |

(نامه وارده)!!!

 

دوست عزیزتر از جانم.....

ملنگ شده ایم ، آنچنان که گوئی حاجی فیروزپارسالی هنوز روی شاخ سبیل مان نقاره میزند و اصلا" هم فراموش کرده که بیست روز پیش عید بود ..... خب چه شده ، چه نشده ؟ .... انرژی هسته ای حق مسلم ما شده است آن هم تا بیخ!!!

حالا دیگر آنقدر سانتریفیوژ داریم که می توانیم با وصل کردنش به کمر (ننه اسکندر) اورا واداریم تا صبح مثل جنیفرلوپژقر بدهد . می توانیم رئیس جمهور همیشه خندان وبی خیال مان را با آن به گریه بیندازیم واز آن دو چشم ریز وبغور، دلو دلو آب بیرون بکشیم . می توانیم آنقدر لامپ پر مصرف روشن کنیم که شبهایمان مثل پروژکتورهای آویزان به دیوار زندان اوین نورانی شود . می توانیم بگذاریم کنتوربرق منزلمان آنقدر بچرخد بچرخد تا سرگیجه بگیرد واز حال برود. می توانیم به هر کس که میرسیم ملتمسانه بگوئیم : آقا تورا به خدا برق اضافی نمی خوای ؟..... می توانیم بر سر حقوق اساسی خود آنقدر چراغ خطر نصب نمائیم تا اتاقک فکرمان مثل عقب اتوبوسهای ایران پیما رنگی شود . می توانیم به جای شکستن تخمه ژاپنی ، لامپ صد وات وارداتی بشکنیم . می توانیم .....

خلاصه این که خیلی ملنگ شده ایم ، یعنی ملنگ مان پنداشته اند . فقط نمی دانم حالا که ما این قدر خوشحالیم چرا این مسئول برق منطقه حالگیری می کند وبه علت بدهی معوقه اهالی روستای ( مسیری ) برق وبار این بیچاره ها را قطع کرده است . آن هم کی ؟ درست در روزی که ملت به انرژی هسته ای وحق مسلم خود دست یافته است ..... فکر میکنم یا طرف حالی اش نیست ویا ما بی خودی اینقدر شنگولیم ، چرا که در پاسخ سوالم با لهجه داش مشتی اش گفت : بشین ، بینیم با .......مگر برق هم انرژی هسته ای است که حق مسلم شما باشه !!!!

چه می دانم ، شاید ایشان درست تر می گوید .

ضمنا" هنگام خروج از بخش مدیریت برق منطقه ، دیدم که ظریفی با خط جلی روی در دستشوئی نوشته بود:

                                            همی میردت عیسی از لاغری

                                                                   تو در فکر آنی که خر پروری؟

                                

خطاب اش با چه کسی بود . نفهمیدم ...... لطفا" ماراراهنمائی فرمائید .

                                                                                                                  امضاء:چراغعلی

 

جواب: فعلا" خود ما آنقدر خاموشیم که دوتا نطنز هم چاره کارمان را نمی کند .بگذارکمی بگذرد ، روشن تان خواهیم کرد تا بدانی که آن مسئول برق منطقه کاملا" درست گفته ، حسابی گفته ، به جا گفته ، ای ضد انقلاب امریکائی !!!

                                                                                            امضاء : خودمان

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 18:53 |

 

(من يك گوزن شده ام) !!

 

1ـ در اتوبوس واحد نشسته اي كه يك پيرمرد 70 ساله با مسافر بغل دستي اش دعوا مي‌كند. بگو و مگو بالا مي‌گيرد تا اينكه پيرمرد، عصبي و لرزان مي گويد : برو مردك اپورتونيست !!

(همانجا، ناگهان دو شاخ پيچ و تاب دار روي سرت سبز مي شود. مثل شاخهاي گوزن).

2ـ از خيابان بلوار در حال عبور هستي، پيرزني نشسته به گدايي و با صداي بلند رهگذران را خطاب مي‌كند كه : الهي گرفتار بند 209 نشي. كمك كن آي خانم. آي آقا.

(دو شاخ ديگر هم كنار شاخهاي قبلي روي سرت مي زند بيرون).

3ـ بعدازظهركشداري است. در يك كتابفروشي روبروي دانشگاه دنبال كتاب مي گردي، يك مشتري از همان جلوي در خطاب به فروشنده مي گويد : وجدان داريد ؟!. و فروشنده با خونسردي جواب مي دهد: آخرين جلدش را چند دقيقه قبل فروختم.

(باز هم دو شاخ پيچ دار روي سرت ....).

4ـ سوار تاكسي هستي، در صندلي عقب دو جوان دانشجو با هم صحبت مي كنند، اولي مي‌گويد : مي‌دونستي احسان اين روزها زاقارط شده، راست ميره كه چپ بزنه، مثل بوقلمون. هر پرش رنگي از يه تشكل داره، خفن، تازه اين واكنش پنجم اشه ...

(دو شاخ ديگه جفت شاخهاي قبلي روي سرت زق مي زند).

5ـ روزنامه را باز مي كني نوشته : دستگاه قضايي مجوز 4 بازداشتگاه (خصوصي) را براي چهار سازمان صادر كرد ...

ياد قانون اساسي مي افتي و باز هم روئيدن دو شاخ ديگر روي سرت حس مي‌كني.

 

بلند مي شوي، لباس مي پوشي و مي خواهي بزني بيرون، عيال مي پرسد : كجا اين وقت شب، مي‌گويي ميروم باغ وحش. مگه اين همه شاخ را روي سر من نمي‌بيني !!

دهان عيال هنوز باز مانده كه در را پشت سرت مي بندي و دكمه آسانسور را فشار مي دهي ... آني با خودت فكر مي كني : نكند شاخ هايم لاي در آسانسور بماند.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 18:32 |

 

(یاداشت یک سفر)

 

دیگر چه امیدی ست بر این وسعت آبی،

وقتی که دلت،

تنگ ترین محبس دنیاست...

 

ویر سفر افتاده بود به جان علی...میگفت بیا و این چند روزه عید را حرام نکن.از من انکار بود و از او اصرار تا راضی شدم.پرسیدم:خب کجا؟.گفت:بریم شمال.دیدم بدهم نمی گوید،تازه می توانستم آقای فلانی را هم ببینم.و این شد که فردای عید آنجا بودیم.     

 

....دیگر از جایش تکان نمی خورد.پلاسیده افتاده بود توی رختخواب و از آن هیکل بلند و زمخت،فقط یک جفت چشم چروکیده باقی مانده بود که در کاسه سرش می چرخید و به اندک بهانه ای خیس می شد.کنار تخت خوابش هنوز چند جلد کتاب – بقول خودش – دندان گیر پراکنده بود،کنار آن شیشه های شربت و آن پلاستیک پر از قرص و کپسول.

مرا که دید،دانه های اشک درشت تر شد انگاری...او روزگاری بَلد راه بود.وقتی که به جنگل کمون شده بودیم و هوس دائم انداختن تیری،هفته ها ما را در بوی گس و نازک جنگل خیسانده بود.... و او تنها کسی بود که چون  کفتر جَلدی،بی هراس،می رفت و می آمد و خبری می آورد،با بقچه ای از نان ساجی که انیس خانم – همسرش – می پخت و دایم می فرستاد.

چه دور شده بودیم از آن سالها و چه دیر به یادم افتاد که دور شده ایم.

حالا بَلد راه،پا نداشت و من چه بی رحمی کردم آن بعد از ظهر و آن شب که هرچه گفتم از آن (دورها) بود و آن (دیرها) و او هم گریست.می خواستم همه را قانع کنم که نه راه اشتباه بود و نه بلد راه نا آشنا.می خواستم بگویم که اشتباه در ما و از ما نبود....که هرچه گفتم گویی هیچ کس آنرا نشنیند.

 

خروس خوان فردا بیدار شدم و پتو را کنار زدم و آرام آن پای خشکیده را بوسیدم....او هم بیدار بود و بغلم کرد و باز هم گریست...آهسته در گوشش گفتم:هنوز هم آنرا داری؟! سری جنباند و با گوشه چشم اشاره به دیوار روبرو کرد،یعنی با همان جلد برزنتی لای دیوار است....یادم افتاد آن وقت ها مرتب میگفت:با این ژ-3 می توانم از همین جا چشم اسفندیار را بزنم و ما می خندیدیم.

ساعت 8 صبح بود که راه افتادیم ولی تا میانه راه،هر وقت به پشت سرم نگاه می کردم،آن دو پای خشکیده را می دیدم که دنبالم می آیند...

برای همین بود شاید که به کسی در خودم گفتم:

 

مرا به سرپناه نگاهت ببر.

مگر نمی بینی که سقف چشمانم.

چکه می کند.

 

باری،لحظه لحظۀ این چند روز شمالی،خاطره بود و آن خطه سبز و آبی دریا....و از رفقا هم اگر چیزی باقی مانده بود به یادگار،لای دیواری یا ته جنگلی پر خزه،هنوز زیر خاک نفس می کشید و دل دل می زد.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 16:12 |

 

(از رودخانه تیمز تا اروند رود،چهل متر) !!

اگر آن مسلسل های حمایل شده بر کت و کول ناویان بریتانیایی،قلاب ماهیگیری بود و اگر آن قایق های نظامی،کرجی هایی با بادبان های سفید و براق مثلاً....آنوقت میشد فرض کرد که اروند رود نیز همان رودخانه تیمز لندن است که در بی رمقی آفتاب بعد از ظهر یکشنبه روزی مه آلود،چشم کافه نشنیان همیشه مست کنار رودخانه را محسور خود نموده است.و حرص سواری روی عرشه آن و سق زدن هات داگ برشته ای را به جانشان ریخته است.

اما مطلب از این قرار نبود....

اینک دو هفته ای می شود که 15 ملوان انگلیسی به اسارت در آمده اند و چلوکباب کوبیده شان را با پلوی زعفرانی (نگرانی) قورت می دهند.ملوانانی که در میان آنها یک ناوی زن هم وجود دارد که از تلویزیون دیدمش و چقدر اضطراب از پس لچکی که بر سرش انداخته بودند هویدا بود.

البته نفس عمل گروگانگیری این جماعت بوسیله حکومت مذموم و محکوم است و در آن نباید شک کرد و مطلبی هم که می خواهم بنویسم هرگز از وقاحت عمل انجام شده نمی کاهد.دستگیری تعدادی آدم کوتوله که قایق شان در این ولنگاری دنیا چهل متری اینطرف و آنطرف شده و اشتلم گویی های دیپلماتیک،با هیچ عقل سلیمی سر سازگاری ندارد....اما در میان این قیل و قال من حرف دیگری دارم و آن این است که چرا کسی مسئله را اندکی درشت تر از این مختصر نمی بیند و نمی پرسد که اصلاً حضور این حضرات در این منطقه چه معنایی دارد و چه لزومی است که بهانه بدست حکومتی داده شود که بند ناف اش را با چاقوی(بحران آفرینی) بریده اند !!!؟

توجیهی که غرب – بخوان نظام سرمایه – تاکنون برای این حضور ارائه کرده است این است که گویا ایشان بدنبال پروژه جهانی سازی و ایجاد نظم نوین هستند.توجیهی که اندکی پیش تر از دل افکار پدران معنوی لیبرالیسم (پوپر،فوکویاما،برژنسکی) بیرون زد و تخم لقی شد در دهان امپریالیسم.منظورم همان نظمی است که پوپر نشانی اش را در کتاب (جامعه باز و دشمنان آن) داد و با درازگویی گفت که چون درک بشر اساساً عاجز و ناقص است و حقیقت مطلق و الگویی از یک جامعه ایده ال غیر قابل دسترس،و تاریخ هم حاوی هیچ معنایی نیست.بنابراین باید طرحی نو در انداخت. طرحی که در آن می بایست ارزش های معنوی جوامع بشری (مثل فرهنگ،سنت،دین و ....) را بر داشت و برد در زیر پای نو آوری های فن آورانه قربانی نمود تا به جامعه یکدستی رسید که در آن انسانها فارغ از این ابزار همبستگی، به فردیت های استاندارد شده ای برسند و جهان روستایی شود با یک کدخدای قداره بند !!!.. و همین مزخرفات بود که شد (توجیه اخلاقی) خلاف های بعدی نظام سرمایه و درست تر اگر بگویم ماسک انساندوستانه بر چهره کریه امپریالیسم،تا با کمک آن بتواند به هر گوشه و کناری از دنیا قدم بگذارد و برای دهان گشادش نواله های بزرگتری را آماده نماید.

باری، حضور نظامی علمدار سرمایه داری و آن کدخدای قلدر (بخوان آمریکا) و اذناب بی بته اش مثل بریتانیا در خلیج فارس حاصل چنین رویکردی است، تا به قول برژنسکی هم سیادت و هیمنه آخرین ابر قدرت جهان محفوظ و محظوظ بماند و هم یک ساختار ژئوپلتیک برای خنثی کردن ملت هایی که ممکن است در جریان باز تقسیم جهان مقاومتی از خود نشان دهند فراهم گردد.و دیدیم که با این ترفند،چگونه ملا محمد جان افغانی که همیشه به گشت صحرا و گُل بود ،به کار گِل شد و کارگر فلان دستگاه افیون ساز...و چگونه آن عراقی کربلایی مجبور شد از کنار ضریح حضرت عباس (بخوان سنت) ببُرد و به غربت نشینی در بلاد همسایه برود و به کار رمالی و فروش نوار بهداشتی و خرید کوپن روغن در قم و مشهد بپردازد.

آمریکا ،انگلیس و اصولاً غرب معتقد است به هر ترتیب که شده باید ورق های بازی اش یک دست شود حالا چه به وسیلۀ حکومت های محلی که جیره خوار همین بساط اند و یا  حداکثر به وسیله تفنگ آن سرباز آمریکایی و انگلیسی که به عنوان (پاسدار سرمایه) او را با خود آورده است.

پس،اگر چنین است و این نظام و آن سرباز سرگرم اجرای چنین سناریویی ،دیگر این چه غریب کشانی است که راه انداخته ایم و هم آواز عر و تیز رسانه های غربی مظلوماً مظلوما می خوانیم و یادمان رفته که در این خیگ ،آلویی هم وجود دارد....و عجبا که بدبختی ما تنها این هم نیست ،بلکه عارضه بزرگتر آن است که نظام حاکم هم (خودی) نیست و خود ضایعه دیگری است.والا حرف های به قاعده تری باید گفته می شد.

 

به هر حال، گویا در وسط معرکه حاضر این تنها کلاه ماست که بی صاحب بر آبهای خلیج غلطان شده است، نه آن کلاه خُود سرباز بریتانیایی که با تفنگی بر دوش به میهمانی آمد و یادش هم نبود که فاصله رودخانه تیمز تا اروند رود همان چهل متر است....!!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 13:25 |

( رابطه سیزده بدر، داروین وروژلب)!!

 

 

1-   اول اینکه  گویا قرار است فردا مرا مثل گاو مشتی حسن به صحرا ببرند تا به بهانه سیزده بدر ، طعم علف تر وتازه را به جای بستنی پاستوریزه ( دایتی ) لیس بزنم!! وبه قول عیال ، در این بهار دل انگیز ، ساعتی را در خیال اجداد بزرگوارم  که حضرت داروین اعتقاد دارد تخم وترکه ام را بالای همین دارودرخت انداخته بگذرانم ..... اجداد بزرگواری که در دوران پارینه سنگی نه اعتقادی به خدا داشت ونه سعد ونحس ایام حالی اش می شد ، ونه هنوز آنقدر قاط زده بود که خود را مثلا" اشرف مخلوقات بخواند وقصه آدم وهوا بسراید .

 

....... وبه گمانم هر ریده مانی که این اجداد محترم ما زد وهر گندی که بالا آورد از دوران نوسنگی شروع شد . از همان وقتی که نفهمید چرا دانه در زمین سبز میشود . چرا باران از آسمان می بارد . وچرا یک دانه گندم صد دانه می شود ..... این بود که در پی ( اختراع ) جوابی برای سوال اش برآمد ، جوابی که نه تنها به سوال آن روزش پاسخ دهد بلکه جواب سوالات نسل های بدی را هم به کمک آن پیدا کند . وآن جواب هم چیز خاصی نبود به جز ساختن دنیائی ورای دنیای خاکی ما ، دنیائی پر از خدایان گوناگون ..... واین شد که از  این دوران به بعد ، به جای چسبیدن به همان یک لقمه علف نرم ونازک وآن دار ودرخت ، رفت وپای آن دکان دو نبش وآن ترازوی زنگ خورده ولو شد وبه وزنه های گناه وثواب ، سرش را گرم کرد تا دریابد که مثلا" امروز کفه کدام طرف سنگین تر شده است .... وخلاصه این طور شد که از دل کشاورزی ، هر روز  برای خود خدائی آفرید وسجده اش کرد ...... وبگذار بگویم که اگر قبای این نحسی سیزده بدر وپیوند انسان وعلف ( بخوان طبیعت ) را بخواهی در آفتاب عقل پهن کنی باز می رسی به همان دکان وترازوی زنگ خورده وخداوند بیکاری که آن بالا نشسته وبه ایام وروزگار میمون های حضرت داروین انگ نحسی می زند ..... وبگذریم .

به هر حال امت شریف اسلام بداند که فردا مرا مثل گاو مشتی حسن به صحرا خواهند برد تا نحسی سیزده بدر از یک جایم بزند بیرون !!!.

 

امروز عیال با دل خوش پرسید: خب ، برای نهار فردا چی درست کنم ؟ با غیض گفتم : من یکی که علف میخورم ..... طرف اخم کرد ورفت به آشپزخانه . ( این هم از حرف حساب ما که الحق جواب نداشت والا عیال ما که ماشاالله هیچ وقت کم نمی آورد . دو تا بارمان می کرد حسابی تر ) .

 

2-   دیگر اینکه ..... پروین خانم همسر علی آقا دوست شفیق وبرادر عزیزم همان سر صبحی آمده بود تا طبق معمول برای سیزده بدر فردا برنامه ریزی نماید ، که لجم گرفت .... آخه مثل اینکه این زن وشوهر هیچ کاری ندارند جز ولگردی . وحالا چه بهانه ای بهتر از سیزده بدر .

دیدم پروین خانم – که مثل خواهرم دوستش دارم – لبانش را حسابی قرمز کرده است . پرسیدم : چرا این قدرلب هاتو سرخ کردی جانم . خندید وگفت : آخه میخوام خوشگل بشم داداش. گفتم : پس چرا نمیشی !!

او هم اخم کرد وبه بهانه خرید رفت وچنان در را به هم کوفت که قاب عکسم روی دیوار کج شد ..... (نمیدانم چرا این روزها او هم مثل عیال زودرنج شده است . حرف حساب که می زنی فورا" بهش   برمی خورد !!!) .

 

خلاصه که امیدوارم فردا بارون بیاد شروشر ، ومرا به صحرا نبرند والا چه عروسی ای خواهم داشت با این نسوان عصبانی ..... پوست ام کنده است . حسابی !!
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 و ساعت 12:26 |

(عروسی حشمت)

 

دیشب عروسی حشمت بود وهمه کارگران آمده بودند . گویا اکثرشان از همان محل کار خود را به مجلس رسانده بودند وفرصتی برای تعویض لباس دست نداده بود . با همان لباس کار آبی وآن پوتین های زمخت وسنگین که به پایشان بود . اما پاکیزه وتمیز ...... از فکل کراواتی های مرسوم هم کسی میانمان نبود ولی حتی اگر هم می بود هرگز جرات نمیکرد در آن جمع کارگری ، با کت وشلوار وکراوات مثلا" ( عربی ) برقصد و رج دندانهای طلائی اش را تابلو نماید !!.

....... و حشمت ، همان کارگر جوانی است که چند سالی می شود پیازش کونه کرده وچپ می زند . مطلع از شرایط وکاونده ، وبرای همین هم طوق رهبری اعتصابات کارگری را به گردنش انداخته بودند . خودش   می گفت مارا چه به این غلط ها ...... به هر حال همه قبولش داشتند وگفته بودند : هر چه تو بگوئی . واو خدنگ ایستاده بود که نه ، اول شورا .

مرا که دید چشمان برقی زد وگفت : چه خوب که آمدی ، ترسیدم بمانی ونیایی ( منظورش سفر این چند روزه بود که با طناب پوسیده آقای وجدانی به چاه اباطیل رفته وحرامش کرده بودم ) .

پدر حشمت هم از دوستان قدیم است ، هم محله ای ورفیق دوران جوانی ، از آن توده ای های زگیل . عاقل مردی که یکبار هم پایش به اخیه بند شد ودو سالی ماندگارش شد ومجبورش کردند روی کاغذ توبه کند ، خودش میگفت – ونه از قلب - ..... به هر حال اگر گیروگفتی هم تا همین اواخر با حضرتش داشتم برسر این جور مقولات بود والا می دانستم که توبه گرگ توده ای مرگ است ولاغیر!! .

..... وحالا بیا وببین که این نطربوق پیر در عروسی پسرش چه دمی می جنباند ، به آن یکی بشقاب میوه   می رساند ، وبه این یکی که اهل بخیه است لیوانی ...... وحتما" هم پشت بندش چشمکی – که عادتش    بود – .

عروس خانم هم دختر آقای کبیری است . فهمیده وزیبا وحراف ، درست مثل خود حشمت واهل بحث وگپ وگفت ..... ودیده بودم که در همین اعتصاب قبل از نوروز ، چه طور حشمت را پائید ودر سخنرانی برای زنان کارخانه ( که خودش هم جزو آنها ست ) چه طور بحث را استادانه از اتحاد ومبارزه وفاصله طبقاتی کشاند تا شرایط سیاسی روز .

از همه دلچسب تر وزیبا تربرای من ، رفتار این جوانان با امثال بنده بود واینکه نفهمیدم محبت شان از سر دلسوزی است یا مثلا" احترام ؟ .... ولی هرچه که بود دلچسب بود . آن هم به روزگاری که داشتم احساس میکردم نسل سوخته ای شده ام که بوی الرحمن اش بلند است . ویا حد اکثر مجسمه بلاهتی وغوره ای مویز شده وآویزان به طنابی درانبار حرفهای تکراری .

خلاصه دیشب همه دور یک سفره نشسته بودیم که حرف از شوخی های مرسوم کشیده شد به اعتصاب بعدی و الاخر ...... واین به من فهماند نسل جوان ودرراه ، اهل بطالت ونشستن نیست ومیرود تا ناکرده ی مارا به سرانجام مطلوب برساند.

دیشب توده گفت که دوستان صمیمی خود را در هر شرایطی فراموش نمی کند ورفتار ارتجاعی این حکومت ریشو دیگر نمیتواند بین زحمتکشان پا در میانی کند وتفرق بیافریند . حالا دیگر کسی برای دشمن کارت دعوت به عروسی نمی فرستد وآنان را به خود راه نمی دهد. خط کشی ها اندازه شده است ..... پس بگذار که حاملین جهالت پشت لحظات انتظار ، زوزه شان را بکشند واز روشنای چراغ قریه چشمانشان بی خواب شود . این کارگران را تاب مستوری وایستادن نیست ......

باید رفت وتقویم تازه ای خرید .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه دهم فروردین 1386 و ساعت 17:47 |

 حرف اول

 

 وقتی جان به سر می شوی، وقتی حرص نوشتن به دست ودلت میریزد وکلمات مثل تکه سنگی زمخت دایم به ملاجت میخورد تا مگر راه ابراز بیابد ...... وقتی هفت قفل آهنین را برذهن ات می زنند تا نخوانی وتورا نخوانند ، آنوقت به چنین احوالی ، این ( صفحه مجازی ) می شود همان استکان عرق دو آتشه ای که لاجرم برای فروبردن بغضی که راه گلویت را بسته سرمی کشی تا مگر آن آب آتشین به فریادت برسد وسایه ساری شود برآن همه افکار سوزنده وآفتاب زده ات .

...... وچنین بود که در این چند ماه گذشته ، با این پرت وپلاهائی که نوشتم واز طریق تند نویسی های این قلم الکن ، سرت را به درد آوردم تا اگر خیری هم به تو نمی رسانند لا اقل خود را از این شرایط محتوم ودر گیر رها نمایم .

باری، باورتان شود که در این مدت ، هر وقت به ساعتی ، پشت این کامپیوتر نشستم وکلیدی را فشار دادم تا از آن حرفی در آورم ، از لابدی وفشاری بود که در پس ذهنم ولوله میکرد والا معتقدم که در این شب دیجور، نباید به جای سینه به سینه شدن با این همه اشباح مسخره وکاسبان بازار سیاست که دکان دو نبش بنجل فروشی بازکرده اند وبه جای کشیدن تیغ وتیری برسینه پرواراین مطربان خوش رقص ، نشست وبا کلمه وکلام بازی کرد ووقت را به بطالت و مغالطه گذراند.

من معتقدم دنیا ی امروز ما دنیای بی ریختی شده است . دنیایی که خودمان هم نمی فهمیم در آن چه غلطی داریم میکنیم ویادمان رفته که در مقابل تیغ واسلحه ای که دشمن روبرویمان گرفته ، نشستن ونصیحت کردن  عین حماقت است . چرا که تعهد به آرمانهای خلقی ، خشم خود را می طلبد وزبان سرخ خود را دارد نه زبانی که آلوده به کلام پردازی است ، نه زبانی که به جای خروش وفریاد از بیداد زمان ، دنبال بی بته ترین کلمات میگردد تا بر اثر انتشارش نه سیخ بسوزد ونه کباب !!!

من عاصی ام که می بینم این جامعه هنوز منتظر دستی است تا برای روشنای راه ، شعله ای برافروزد وآن وقت ما آدمهائی شده ایم که می خواهیم با هجی کلمه ( آتش ) سر ملتی را گرم نمائیم وپس کوچه خلوتی را به جای راه هموار نشانش بدهیم .

طرفه آن که اگر امروز در میدان جنگی قرار گرفته ایم – که گرفته ایم – واگر امروز معتقد به رهائی خود ومردم از شر استبداد حکومت هستیم – که باید باشیم – پس هزار افسوس براین دل امیدوار ما که فکر میکند راه مبارزه از همان مسیری می گذرد که این دون کیشوت وآن رجاله ی نشسته در مکان مکین غرب به ملت می آموزد تا بلکه کادوی ( آزادی ) را به قیمت اتلاف آرمان خواهی خلق ایرانی اهدایش نماید وبا بازیهای مسخره ای مثل چهارشنبه سوری ودوشنبه سوری وآش نذری پزون !!! هنوز برهمان طبلی  میکوبد که صدایش را از 28 سال پیش در آورد وکک به تنبان هیچ کس هم نیفتاد ......

ومگر این حضرات ترسیده از  بوی انقلاب وباروت وگریزان از خشم خلق چه کرده است در این      مدت ...... آن از شاهزاده ای که به بوی تاجی وافسری چنان معطل مانده که به دکمه پیراهنش بیشتر از ادبار امروز مردم فکر می کند ، ودل خوش به دربارشاهانه و در غربت نشسته ای است که صبح شان رابا بله قربان گوئی آغاز می کنند وجز این دغدغه دیگری ندارند ...... آن از جوجه هائی که سر از تخم در نیاورده چنان ( راست چپیده ) شده اند که درباور زر وزیور خررنگ کن غرب می خواهند از دل لیبرال غربی ، مثلا" تمدن داریوش وکوروش کبیر را درآورند، - که دیدیم همان بساط لیبرالیزم چه بیلاخی را با اشاعه فیلم ( 300) به آنها داد وهیچ غلطی هم نتوانستند بکنند - ....... وآن هم از عده ای دیگر که هنوز در وصف ویاد باغ ها وکاخ های برباد رفته شان در نیاوران و زعفرانیه  که آن را هم به قیمت استثمار خلق های ایران به دست آورده بودند هنوز هق هق ووطن وطن می کنند ورویاهایشان را در( بایدها وباشد ها) شعار می نمایند .

 

باری ، خشم انقلابی هرگز به سرخی رنگ کراوات این دمده ها نیست بلکه فراتر از این حرفها و شکلک ها است  .

 

خلاصه که تمام حرف این قلم ، جهیدن از این جهنم واین احوال احمقانه ای است که این قبیل حضرات سر در پی آن دارند ..... کالا وتحفه ای که این شعبده بازان برای مردم ایران پیشنهاد می کنند همین است که در خوش رقصی برای ارباب ، از یکدیگرسبقت بگیرند ونه برافروختن شعله خردی ویا راه مبارزه ای در خور لیاقت ایرانی جماعت ........

پس بگذار در این اولین حرف که نشانه ای است از آن راه رفته وطلیعه ای است بر این راه پیش رو ، به این دلدادگان وسمه غرب واین گونه عروسکانی که در ولای به دست آوردن ( ویزای سبز ) دائم غش وریسه میروند یاد آوری نمایم دیر زمانی است اساس این بساط واین خوش رقصی ها برمردم ایران بارز وواضح شده است .

باری من بر این گفته خویش ایمان دارم که افتضاح ناجور غربزدگی وخودباختگی این دغل بازان آن هم به بهانه ( آزادی خواهی برای ایران ) ، چیزی جز تلاش برای چرخاندن عقربه زمان به دوران گذشته نیست والا این ها را چه ربطی است با آن خلق ومردمی که سالها است به بوی تعفن این عفریته ها مشام جانشان آزرده شده است . بوی تعفنی که آن کمدین آمریکائی در یک برنامه تلویزیونی ابرازش کرد وگفت : ( من صبح ها ادوکلن میزنم تا مبادا از خودم بدم بیاید . آخر من یک آمریکائی هستم ).

 

به هر حال ...... بر سالی که از دستمان رفت باید افسوس بخوریم ، وبر جانهائی که در این سال در لابلای چرخ دنده های زنگ زده استبداد از میانمان پر کشیدند درود بفرستیم ویادشان را گرامی بداریم وبه امید امسالی باشیم که در اثر کوشائی وجانفشانی خلق های ایران باید در آن اثری از ظلم وبیداد نباشد ...... من که برای این امید زنده ام وبرایش هم جان میدهم.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت 18:16 |

الهی خواب به خواب بری مادر...

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه سوم فروردین 1386 و ساعت 19:47 |

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 0:31 |


Powered By
BLOGFA.COM