تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار

تا همیشه...

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 12:43 |

 

پایان ماه عسل!!!!

 

 

 

 

قدر مسلم این است که وقتی گردش اطلاعات در جامعه به درستی صورت نگیرد ومقامات مسئول در ارائه اطلاعات موثق به مردم دچار امساک شوند، ذهن جامعه به سوی انواع شایعات واخبار غیر واقعی سوق می یابد ، کما اینکه عدم اطلاع رسانی شفاف این یکی دو روزه در مورد چگونگی دستگیری آقای جزایری ، نه تنها ذهن آشفته جامعه را آرام نکرد بلکه گره دیگری هم به گره های مغفول این پرونده افزود...... بنابراین طبیعی است که در چنین فضائی ، هر شهروندی حق داشته باشد بر اساس آنچه می شنود وبااستفاده ازپیش   داده های ذهنی خود تعریفی از ماجرا را تصور کند.

در  این میان بعضی ها سعی می کنند که با سیاسی خواندن وتابلو کردن این پرونده در جراید حزبی وتشکیلاتی خود ، جناح حاکم را که روزی ازهمین چماق ( شهرام جزایری – 1380 ) برای خروج از صحنه قدرت وبی اعتبار کردنشان سود برده بود ، استفاده کرده وجناح حاکم را به چالش بکشاند. عوام تر ها هم که جزو باند ودسته سیاسی خاصی نیستند امروزه سعی  می نمایند ماجرای آقای جزایری را به گوجه فرنگی ونرخ تورم ربط داده ومثل هر بهانه ساده دیگری آن را به سروصورت حکومت بکوبند!!!!! ودر این میان بعضی ها هم مثل بنده می خواهند فارغ از ( سیاست ) ، آنچه را که در این مورد می شنوند به قصه ای بدل نمایندکه گاهی آن را در خواب پاکنویس می نمایند !!!!. کما اینکه در چند پست قبل تر در همین وبلاگ با عنوان ( آیا هنوز هم میشود خواب دید ) در مورد شهرام جزایری وماجرای فرارش قلمی زدم .

فارغ از همه این دیدگاهها ، موضوع این است که در قصه دستگیری مجدد شهرام جزایری که دیروز در اطلاعیه وزارت اطلاعات قطعیت آن اعلام شد همچنان ( ان قلت ) هائی باقی است که البته باز هم برمیگردد به عدم اطلاع رسانی شفاف .....

 

بگذارید ماجرای فرار شهرام جزایری در یک ماه گذشته را یک بار دیگر به طور اجمال با هم مرور کنیم تا مقصودم از این قلم اندازی مفهوم شود .

....... بعد از فرار متهم ، پرونده به اداره آگاهی ارجاع شد . همزمان  دو قاضی ودو مقام مسئول در زندان اوین از کار برکنار شدند وآقای شاهرودی طی حکمی آقای آوائی رئیس دادگستری تهران را ماموریت داد که از تمام ظرفیت های لازم برای دستگیری شهرام جزایری استفاده نماید . در این فاصله چندین بار متهم در کشورهای خلیج فارس دیده وندیده شد !! وقصه تا آنجا پیش رفت که رئیس سابق مجتمع قضائی مبارزه با مفاسد اقتصادی برای دادن پاسخ قطعی دستگیری جزایری آن هم در یکی از کشورهای همسایه دو سه ساعتی مهلت خواست .

سخنگویان بعدی دستگاه قضائی ودولت ، در این فرجه سعی نمودند با بازی ( هم آری ، هم نه) ذهن جامعه را در برابر یک شایعه نسبتا" قوی تنها بگذراند تا مردم خود نتیجه بگیرند که ( باید ) جزایری از کشور خارج شده باشد . این بازی واین تایید غیر رسمی به چنان  نقطه ای رسید که در آخرین سخنرانی آقای سخنگو ، خبرنگاری پرسید : چرا جزایری قبل از فرار ممنوع الخروج نشده بود . پرسشی که البته وطبق معمول با جواب باسمه ای آقای سخنگو روبرو شد .

حدود یک هفته قبل ودر حالی که فرمانده نیروی انتظامی از اقدامات بی نتیجه دستگاه پلیس در دستگیری شهرام جزایری با لبخند سخن می گفت ، به دستور آوائی ، پرونده از اداره آگاهی تهران به حفاظت قوه قضائیه ارجاع شد . چرا ؟

آیا این عمل در راستای آن نبود که بعد از آماده سازی جامعه برای تصور فرار جزایری به خارج از کشور ، حالا باید محدوده فعالان در این عرصه را آنقدر تنگ میکردند که به          ( خودی تر ها) ختم میشد تا اصل ماجرا فاش نشود؟!.

خلاصه در احوالی که تصور عام براساس ( القاء خروج جزایری از کشور )، در سنگاپور وپاکستان وهتل شرایتون واخذ ویزای اسرائیل وآلمان دور میزد ، وحتی بخش خبری ساعت 30/8 تلویزیون هم در هدایت این ( شایعه موثق ؟؟؟؟) فعال شده بود ، هنوز یک سوال ذهن را آزار می داد، آخر ماجرا چه خواهد شد ؟.

 

من نمیدانم چرا قرائت این داستان ، من را به یاد ماجرای فرج سرکوهی می اندازد . همان نویسنده وسردبیر ماهنامه آدینه که در تاریخ 13/8/1375 توسط محفل اطلاعاتی ربوده وبه نقطه نامعلومی برده شد .

در آن ماجرا نیز پس از دستگیری سرکوهی ، محفل اطلاعاتی کس دیگری را با پاسپورت او وعکس جعلی به خارج از کشور ( آلمان ) فرستاد تا وانمود نماید که سرکوهی از کشور خارج شده است وتازه از دولت آلمان هم در مورد سرنوشت این شهروند مواخذه کردتا مثلا" نشان دهد که نگران وضعیت این شهروند ایرانی است ، آن هم در حالی آن مسافر نا رفته را در نقطه امنی در تهران در چنگال خود داشت .

خلاصه ، پیگیری های خانواده ، دوستان ومجامع بین المللی بلاخره ( محفل ) را وا داشت تا از فرج سرکوهی ( رونمائی ) نماید . کیهان در این باره با وقاحت تمام نوشت : فرج سرکوهی در فرودگاه تهران دستگیر شد ..... واین یعنی اینکه حضرات می خواستند چنین وانمود نمایند که در تمام این مدت فرج سرکوهی در آلمان بوده ودر حال بازگشت به ایران در فرودگاه مهرآباد دستگیر شده است .

علت تقارن پرونده شهرا م جزایری وفرج سرکوهی به نظر من شاید آن باشد که در همخوانی این دو پرونده چند وجه مشترک وجود دارد .

1.     در هر دو پرونده سعی شده چنین القاء کنند که متهم به خارج گریخته است .

2.     در هر دو پرونده چگونگی خروج از کشور ، محل اختفاء ، متهم فاش نشد .

3.     هر دو متهم در فرودگاه مهرآباد تهران ( رونمائی) شدند .

4.     هردو پرونده به وسیله عوامل امنیتی به نتیجه رسید ( فارغ از اینکه نوع اتهام آنها با هم فرق میکرد ) .

که اگر چنین انطباقی را تصادفی ندانیم ، پس میتوان تصور کرد که این دو پرونده در نقطه دیگری هم باید با یکدیگر شباهتی داشته باشند ، اینکه هر دو متهم اصلا" از ایران خارج نشده بودند . !!!

به هر حال ، کسی باید جواب سوالات جامعه را بدهد ومثلا" بگوید : شهرام جزایری در این مدت کجا بود . در کدام کشور زندگی میکرد . اگر دستیگری او با کمک پلیس اینترپل صورت گرفته چرا آن سازمان اطلاعیه ای صادر نکرد. چرا نام کشور میزبان جزایری ( به عمد) مطرح نمیشود. چرا صورت جزایری ( که چهار روز قبل از دستگیری محل اختفایش معلوم شده بود وبنابراین دستگیرش نباید چندان مشکل بوده  باشد ) مضروب شده بود . چرا سعی شده بود شهرام جزایری را در حالتی جلوی دوربین بیاورند که یک تی شرت بی آستین پوشیده بود . آیا برای آن بود که بیننده یقین حاصل نماید که جزایری را در یک نقطه گرمسیری دستگیر کرده اند .؟ .... وسوال آخر اینکه آیا در همین ایران خودمان نقطه گرمسیری دیگری که فاصله اش با تهران کمتر از هزار کلیومتر است وجود ندارد ( مثلا" اهواز) ؟ . محلی که بتوان برای انتقال متهم از آنجا به تهران از هواپیمای کوتاه پرواز وسبک ( مثل هواپیمائی که در فیلم دستگیری جزایری دیده شد ) استفاده نمود.

 

به هر حال پیشنهاد میکنم یک بار دیگر ماجرای شهرام جزایری با عنوان ( آیا هنوز هم    می شود خواب دید ) را در همین وبلاگ بخوانید تا پیچیدگی های این دستگیری واضح تر گردد.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 16:0 |

سئوال بی ربط

 

 

 

- خبرنگار:از علت دستگیری معلمان چه خبری دارید؟

-  فرشیدی (وزیر آموزش و پرورش) : من از دستگیری معلمان بی اطلاعم.!!

 

جوابیه: ولی ما از دستگیری معلمان با اطلاعیم....خوب هم با اطلاعیم....اسامی آنها هم عبارتست از آقایان محمود لنگرودی- علی اکبر باغاتی- کریم قشقاوی- محمد رضا رضایی- رسول بداقی- محسن کمالی- نوراله اکبری- سجاد خاکساری- سورج جعفری و ....فقط از آقای وزیر محترم یک سئوال دیگر داریم و آن هم این است که ممکن است بفرمایند چرا شرکت آب و برق سولقان،نسبت به تعویض لامپ سوخته سر خیابان بنفشه(نزدیک دکان بقالی حسن آقا اینا ) تاکنون اقدام نکرده ؟.... یا باید مثل سئوال قبلی،برای گرفتن جواب کفش و کلاه کنیم و به (بورکینا فاسو) برویم و از وزیر آموزش و پرورش آنجا بپرسیم.؟

 

جمله معترضه:بابا یکی به من بگه توی این مملکت کی به کیه.؟!!!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 21:43 |

 

بهارما هم آمد

 

 

....... دیوارهای بلند قلعه اوین هنوز کوتاه تر از اراده مردی است که پنج سال قبل بر حکومت شورید واسرارهویدا کرد . مردی که همواره برای دفاع از خلق اش در میان این حصار وآن حصار تنگ ، ودر آغوش این سلول وآن سلول نمور عمر گذراند اما هرگز در برابر استبداد حاکم سر تسلیم فرود نیاورد .

ازدکتر زرافشان میگویم ، همانی که دیروز وپس از تحمل پنج سال حبس ، از اوین بیرونش کردند !!!!!!! چرا که اوین دیگر تحمل اراده مردانه اش را نداشت .

از دکتر زرافشان می گویم ، از مردی که نه دیروز وامروز ، بلکه از آنگاه که رهائی خلق را در پیکاری مدام با استبداد دید – از آن زمانهای دور – استوار وقائم برسر عهد باقی ماند .

 

باری ، دیروز دکتر زرافشان از اوین بیرون آمد ، اما سراسیمه تر از روزی که اورابرده بودند. اندیشناک تر، و توفنده تر.... – ومگر مردان حادثه را جز این هم انتظاری است - ؟.

 

..... از دیروز سلول شماره یک بند سیاسی 350 اوین در سکوت مطلق فرو رفت آن هم در حالی که جمله ی معروف دکتر زرافشان را بر سینه سیاه ونمور خود داشت ، جمله ای که زرافشان در پایان هر حبس خود ، به رسم یادگار بر سلولش مینویسد . آن سان که بر دیوار سلولی در کمیته مشترک ، زندان شهربانی ، زندان قصر، زندان سپاه و ....... پیش تر نوشته بود :

((بالاخره من رفتم وتو ماندی ...... وای بر تنهائی تو ))

اینک گنجشکان دربالای دیوارزمخت زندان اوین وروی سیم های خاردار در حسرت دیدار دکتر زرافشانی هستند که دیگر از سلولش بیرون نمی اید تا دستی برایشان تکان دهد وسهم آنان را از بهار طبیعت بین شان قسمت کند .

 

امسال بهار قسمت ماست ...... بخاری ها را به زیرزمین ببرید وبا هم سرودی بخوانیم : پرستو به بازگشت زد نغمه امید....... به آنان که با قلم رهائی خلق را به چشم جهانیان پدیدار میکنند بهاران خجسته باد ..... بهاران خجسته باد ......

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 18:21 |
 

(منوچهردوستت داریم)

                                     

من منوچهر محمدی را دوست دارم . البته نه برای آنکه آداب سخن نمیداند. نه برای آنکه هنوز هم کلمه اقتصاد را ( اقتصات ) وکلمه آپارتاید را ( آپارتایت ) تلفظ میکند..... حتی نه برای آنکه در همین برنامه ( تفسیر خبر)صدای آمریکا که پریشب پخش شد ، آنقدر اصول 23 و 26 و27 و107 و110و122 قانون اساسی را قروقاطی کرد که واضع آن قانون یعنی ( دکتر حبیبی ) آن شب تا صبح خوابش نبرد . !!!!

من منوچهر محمدی را دوست دارم چرا که علیرغم همه خوش اشتهائیش برای پر حرفی ، قیافه اش هنوز به همان منوچهری می ماند که یک روز ظهر در زندان اوین ، بی کله گی کرد ودرب بند 350 را شکست تا حصر را بر دیگر زندانیان سیاسی آسان نماید . آری اورا دوست دارم چون هنوز همان شهروند آملی است که صفات روستائی از سر وکول اش      می بارد ، ولو که کراواتی بزند وبدبختانه بخواهد برای فرار از آن حالت دوست داشتنی از کلماتی استفاده کند که در نابجاترین جملات آن را به کار می برد ودر نتیجه همه چیز را مضحک تر از آنچه که هست می نمایاند.

 

اگر یادتان باشد در همان گفتاری که قبلا" در مورد محمدی نوشتم ونامش را ( انحراف یا بالندگی) گذاشتم ، به نکته ای اشاره کردم که هنوز هم بر سر آن هستم ، این که منوچهر را با بقیه آدمهای این قماش فرقی است وتفاوتی ...... بگذار راحت تر بگویم ، او ساده تر ، درستکارتر، وقابل هضم تر است .

فقط خدا کند در آن ینگه دنیا، کسانی پیدا شوند که وقتی منوچهر برنامه مصاحبه ویا سخنرانی دارد این طرف وآن طرف اش را بگیرند وباهزار ایما واشاره حالیش نمایند که موقع حرف زدن وسخن گفتن زیاد به خارج شوت نشود ، چون در آن صورت مردم وشنوندگانش مجبورند برای درک یک عقیده ساده از او، گوش خود را به سریالی ده قسمتی از حرفهای بی ربط اختصاص دهند که آخرش هم معلوم نمیشود مقصود گوینده اش از اصل 110 قانون اساسی ، همان ماده 20 قطعنامه حقوق بشر است یا تبصره 3 ذیل ماده 12 قانون مالک ومستاجر  !!!!!!

 

آن شب که قرار بود جناب منوچهر عزیزاز زندانیان سیاسی سخن بگوید آنقدر خود را  ( ملتزم ) به قانون اساسی دید که یادش رفت ، واشینگتن ، شهرک دریا ، ومجری برنامه (تفسیر خبر) نیز خبرنگار روزنامه ( حمایت) نیست .....

 

به هر حال ، من منوچهر محمدی را با همه شرایطش هنوز دوست دارم وبرایش احترامی وافر قائلم ...... نوروز بر او مبارک باشد.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 10:57 |

آداب سفر !!

 

- آقای احمدی نژاد برای سخنرانی پیرامون پرونده هسته ای ایران به شورای امنیت می رود....(جراید)

 

- آهای آقا....آقای محترم...با شما هستم....گلاب به روتون،اگه برای سخنرانی تشریف می برین، یکی از این ها را هم با خودت ببر...بعد از سخنرانی لازمت می شه...آره داداش !!

-          (تلخیص از سفرنامه ناصر خسرو قبادیانی)

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 9:54 |

 

یک خبر گمشده….

 

در سایت ها و وبلاگ ها همیشه آبشاری از خبرها جاری است،خبرهایی که بمحض رسیدن به هر سایت خبری،تقسیم می شوند،تصحیح می شوند،فرمان می خورند و چند دقیقه بعد روی صفحه مانیتور به دنیا می آیند.

بعضی از این خبرها کوتاهند،ولی نه ! بزرگند، خیلی بزرگ،شاید بزرگتر از صفحه مانیتور،شاید بزرگتر از وسعت یک سایت…. و بزرگتر از چیزهایی که ما برایش زندگی  قائل ایم.

گاهی این خبرها ی به ظاهر کوچک،در میان آن همه اخبار گم می شوند – مثل یک طفل در ازدحام خیابان -  چرا که خبر حتماً باید از یک سیاستمدار باشد،باید از یک اقتصاددان باشد،از کسانی باشد که حداقل صد بار عکس و خبرشان در سایت ها تکرار شده...باید چهرۀ خبر آشنا باشد… و در پاره ای از مواقع هم خبر باید از (ما) باشد تا آنرا روی سایت و وبلاگ بیاوریم.

 

امروز من یک خبر گم شده دارم !! خبری که اگر خوب بنگری (اندازه ای) بر آن متصور نیست.خبری از شرایط مرگ سه زندانی که مدتی است در اعتصاب غذا بسر می برند.به این خبر که عیناً از سایت (آسمان دیلی نیوز) گرفته شده توجه فرمائید.آیا در شرایط مبارزه امروز ،این خبر مهم تر است یا مثلاً موسی شدن آقای احمدی نژاد و بیرون آمدنش از دل فرعون !!

پس بی راه نیست اگر از دوستان عزیز بخواهم که در پردازش این گونه اخبار توجه بیشتری مبذول فرمایند.مرگ در زندان و در اعتراض به شرایط زندان،خبری کوتاه اما بزرگ است.

 

ادامه اعتصاب غذای سه زندانی

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر : خالدحردانی، شهرام و فرهنگ پورمنصوری که در اعتراض به انتقالشان به زندان رجایی‌شهر و عدم روشن بودن وضعیت پرونده خود، دست به اعتصاب غذا زده بودند، ظهر امروز درپی وخامت حالشان به بهداری زندان منتقل شدند، اما از دریافت سرم خودداری کردند. گفتنی است وضعیت جسمانی خالد حردانی که از ناراحتی قلبی نیز رنج میبرد، مساعد نمی‌باشد.

این سه زندانی، پنجشنبه شب در اقدامی ناگهانی از بند 350 زندان اوین به زندان رجایی شهر کرج انتقال یافتند.

اخباررسیده حاکی از این است، که شب گذشته مسئولین زندان رجایی شهر، آنها را به اندرزگاه 6 این زندان که محل نگهداری مجرمین با جرایم عادی است منتقل کردند

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 10:50 |

                              (بیانیه) !!

 

درست ساعت 9 صبح امروز بود که نامه آن جوانک (فخرآور) را زدم زیر بغل،بلندگوی دستی و چهار پایه گوشه حیاط را برداشتم و راه افتادم تا از خانه بیرون بروم که طبق معمول عیال همان جا یقه ام را چسبید و پرسید:کجا با این عجله؟....آنقدر عصبی بودم که گفتم:دارم میرم قبرستون....عیال با خونسردی گفت:می مانی یا برمی گردی؟!!! ....خودم که عصبی بودم از این شوخی سر صبحی عیال هم عصبی تر هم شدم !!

خلاصه با این حال و روز بود که رسیدم به پارک محله،دیدم طبق معمول عده ای در حال قدم زدن ،عده ای در حال روزنامه خواندن و عده ای هم روی نیمکت ها دراز کشیده و چرت می زنند....پیش خودم گفتم حالا چنان هواری بزنم که گوش فلک کر شود.این بود که چهار پایه را همانجا گذاشتم و رفتم بالای آن ،بلندگو را روشن کردم و در آن فریاد کردم:

 

آهای ایهاالناس....آهای مردم کشورهای امپریالیستی،سوسیالیستی، لیبرالیستی،میلیتاریستی...آهای آهالی آمریکا و اروپا،افریقا ،آسیا و اقیانوسیه....آهای مردم لبنان و فلسطین،آهای افغانها،آهای چین کمونیست ورپریده ....آهای شمایی که در پارک نشسته اید.آهای بلبلی که روی شاخه اون درختی.....همه جمع شوید و به این اطلاعیه توجه کنید.

از خدا پنهان نبود از شما هم پنهان نباشد که از صدای رعدآسای بنده.هرچه آدمیزاد و چرنده و پرنده در آن پارک بود دورم حلقه زده و منتظر شدند ببیند چه اتفاقی افتاده که ما اینقدر هوار می کشیم....

محفل گرم،مستمعین بگوش،چهار پایه زیر پا،میکروفن هم در دست....دیگر مرگ می خواستیم؟نه والله،نه بالله....این بود که اطلاعیه پریوش(فخرآور) که در وبلاگش نوشته را با اندکی تسامح و تساهل به سمع تجمع کننندگان رساندیم:

 

                                                 (عفو عمومی)

 

با کمال مسرت به اطلاع عموم می رسانیم که پریوش طی بیانیه ای که صادر کرده ،از دکتر زرافشان مارکسیست تا حجت بختیاری ساده دل و روستایی !!! از مهندس سازگارا،عبدالله مومنی ،رضا دلبری گرفته تا علی افشاری که با پریوش در یک کافه نسکافه خورده،از احمد باطبی که قبلاً ( احمد جون بود) و ماشین پدر پریوش را هل داده بود تا بینا داراب زند که بخاطر لارا روزان بخشیده شد!! از پیمان پیران و فرزاد حمیدی و پدر فرزاد گرفته تا زارع زاده اردشیر که 5 سال آزگار بر علیه پریوش اقدام کرده !!،.... مورد عفو و بخشش قرار گرفتند ....(صدای کف زدن حضار و ایضاً سوت بلبلی پرندگان فضای پارک را کن فیکون کرد).

ضمناً پریوش از عفو شدگان نامبرده در بالا خواست که با او دوش به دوش شده تا این(قهرمان ملی) بتوانید رژیم جمهوری اسلامی را براندازی نماید !!!

 

بعد هم بلندگو را خاموش و چهارپایه را بر دوش گذاشته و خواستیم آن جماعت را ترک کنیم که یکنفر بی تربیت،از دل آن همه مستمع خاموش،بی هوا،بی عرض معذرت،نا غافل،و در کمال وقاحت یک شیشکی بست که بند دلمان پاره شد !!!البته اوضاع طوری نبود که بشود پیله کرد والا خیلی دلمان می خواست از صادر کننده آن عمل شنیع بپرسیم جهت و سویه آن شیشکی به لحن و الحان بنده بود یا به کسی که این عفو عمومی را داده!! هرچند که تشخیص اش چندان مشکل هم نبود.

 

ضمناً نزدیکی های در خروجی پارک یکنفر زده بود زیر آواز و بلند بلند می خواند که:

                      طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی

                                                       صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 12:56 |

                                    

                                                     (کارت تبریک) !!

                                یادداشتی برای آن سه زندانی

 

اهالی این حکومت که همیشه در آرزوی آنند از میله های زندان سیخ کبابی بسازند تا زندانی سیاسی را روی آن (کوبیده) نمایند.هم آنانی که برای احساس بوی گل یاس مروت همیشه زکام تشریف دارند !!... آن عاشقان سکوتی که برای زنده ماندن خود بدنبال جامعه ای بی نبض می گردند، و بالاخره همان طایفه ای که دیروز شهرام جزایری را قرار دادند تا با بالا رفتن از دیوار فرصت،میوه کال و نا رسیده (افتضاح) را بچینند....در این ایام نو شدن سال قصد کرده اند کارت تبریکی را برای خانواده خالد حردانی،شهرام و فرهنگ پورمنصوری ارسال کنند که روی آن نشانی سنگ قبر فرزندانشان حک شده است.!!

حکایت،حکایت آن سه جوانی است که دو روز قبل با چشم بند از زندان سیاسی اوین به قرنطینه رجایی شهر برده شدند تا اجرای حکم اعدامشان در شب عید،وسیله سرور و شادمانی سردمداران قبیله خون ریز شود !!!

 

باری،امروز باید جمعه سختی باشد برای همه دلشدگانی که به آزادی،برابری و عدالت اندک امیدی دارند. هرچند که در هجوم این خیال خزانی و در چنین اوضاعی دیگر بر استواریش چندان دوامی نیست و دیری است که دستهای  وجدان تابلوهای (قتال) را در سرزمین مهرورزی این حکومت می کارد....

.... رخت های عزا را از صندوقچه ها بیرون بیاوریم که دوباره دغدغه کشتار در ذهن بیمار این قوم جولان گرفته است.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت 11:51 |

(تکلیف شب هفدهم) !!

 

                                             - رونویسی -
 

 

آن مرد نان ندارد .

آن مرد خانه ندارد.

آن مرد غصه دارد .

آن مرد معلم من است .

 

آن زن آزادی ندارد .

آن زن تو سری را دوست ندارد .

آن زن تبعیض را دوست ندارد .

آن زن مادر من است .

 

 

آن مرد یک کارگر است .

دست آن کارگر در زنجیر است .

دست آن کارگر زخمی است .

آن کارگر پدر من است .

 

آن پسر یک دانشجو است .

آن پسر در زندان است .

آن پسر را شلاق می زنند .

آن پسر برادر من است .

 

 

آن مرد تفنگ دارد .

آن مرد زندان دارد .

آن مرد بمب دارد .

من آن مرد را دوست ندارم .

 

 

 

از روی هر کدام از کلمات زیر ده بار بنویسید:

معلم،غصه – زن ،توسری – کارگر،زنجیر – دانشجو،زندان – تفنگ،بمب

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 12:7 |

 

                              

اعتراض!!!!!!

 

 

امروزه درایران فقروتبعیض تنها آبونمانی است که به رایگان بین محرومان تقسیم میشود تا فریاد اعتراض شان را به خیابان بکشاند وآنرا چون سنگی به شیشه های الوان حکومت بزند ، آن هم به ایامی که غصه خرج کردن دلارهای نفتی در تعطیلات نوروز ، بغرنج ترین مسئله خانواده هزار فامیل است ..... اینکه برای دیدن فلان رقاصه وخواننده ایرانی به دوبی بروند یا به هوس غلطیدن با بدکاره های چشم بادامی به مالزی وسنگاپور .

آری ، به چنین روزگارانی است که چشم حکومتگران کور میشود وگوششان کر ، چندان که دیگر صدای هیچ فریادی را نمی شنوند. نه اعتراض دانشجویان در پلی تکنیک تهران ، نه ناله پیچیده در تجمعات کارگری در نقاط دور دست ، نه صدای فریاد رانندگان شرکت واحد، ونه حتی آوای زنگ دارآن هزاران معلمی که تا پشت در مجلس آمدند مگر خفته ای را از آن جمع خواب آلود بیدار کنند .

هم اینک که کارگران گرسنه ایرانی در خلوت سفره های خالی شان آهنگ ( یه کارد سلاخ به دلم ) را برای کودکان خود میخوانند ، بره های کباب شده از فلان رستوران شهر به مهمانی ( حاج آقا ) برده میشود تا در هنگام تماشای سریال ( زیر تیغ) نوش جان کنند وبرای           ( محمود آقا )  که اهل اعتراض وفریاد نیست هورا بکشند .

 

باری ، فقر وتبعیض تنها ودیعه این حکومت است ..... ودیعه ای که میگویند از آسمان هم نازل شده !!!!!

 

دیروز وقتی  چشم فاطمه خانم به سفره خالی زندگیش افتاد ، سبد خریدش را برداشت تا به فروشگاه اتکا در سر خیابان معلم برود ومقداری کلم پلاسیده ویا چند دانه سیب زمینی چروکیده بخرد ، اما همین که چشمش به جماعتی افتاد که غم نانشان ، غم آزادی بود به آنان پیوست تا بگوید که او هم محتاج همین است ....

اما ای عبث ، که سفره بی نان او در آن ظهر اسفند ماه نه قدر نان دید ونه برکت آزادی . بلکه به او یاد دادند که اصلا" دندانهایش هم زیادی است ..... دیشب فاطمه خانم در زندان اوین نتوانست لب به غذا بزند چرا که حالا چون پرنده ای شده بود که به هوای آزادای پر میزد .....

 

آقایان !!!! ...... باور کنید که دیگر با این باطوم ها نمیتوان برخانه اندیشه چنین زنانی سقف زد ومجبورشان نمودتا ارتفاع افکارشان را کوتاه نمایند ، این را من نمیگویم بلکه این درسی است که تاریخ، قصه اش را به گوش جباران پیش از این هم خوانده است ......

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 18:41 |
 

( آیا هنوز هم می شود خواب دید) ؟!!   

 

 

 

 

حدود دو هفته ای است که ذهن جامعه به شدت درگیر فرار شهرام جزایری است . این روزها به هر کس که می رسی بالاخره دامنه حرفش به این موضوع ختم می شود. در تاکسی، در خیابان، در احوالپرسی تلفنی با فلان دوست، در مهمانی های خانوادگی و خلاصه بهر نحو و بهر شکل...

شاید آنقدری که ذهن جامعه بدنبال چگونگی فرار شهرام جزایری است به دنبال چراهای دیگر نیست. مثلاً کسی نمی پرسد جرم واقعی او چه بود. کدام سیستم او را پرورش داد. چطور یک جوان 25 ساله در عرض چند سال توانست راهی صد ساله را یک شبه بپیماید و قس علیهذا ...

اما فعلاً همه به دنبال پاسخ یک سئوال می گردند. شهرام جزایری کجاست. آیا در ایران است. آیا در خارج از کشور است . چه عاملی باعث فرار او شد. آیا فرارش بر اثر اشتباه یک مامور و تصمیمی خلق الساعه بود و یا با طراحی قبلی صورت گرفت؟

 

 بنده هم به بعنوان احدی از احاد این جامعه که درگیر اخبار و حوادث است، در این دو هفته مسئله آقای جزایری را مرتب تعقیب کرده ام، اما، مرا با بقیه شاید فرقی باشد، اگر خنده تان نگیرد باید بگویم که من فکرهایم را در خواب می بینم و خوابهایم را در بیداری می نویسم !!! درست مثل همین مطلب امروز که حاصل خوابی است که دیشب دیدم . توجه کنید...

 

" شهرام جزایری عرب، حدود 20 روز قبل از فرارش از زندان اوین، ملاقاتی داشت با وکلایش. در این ملاقات شهرام به شدت عصبی بود و از آنها می خواست که واقعیت را به او بگویند و او را بی خود دلخوش ننمایند... بالاخره یکی از وکلای او که راهی به قلعه شعبه 1192 دادگاه داشت و جسته و گریخته خبرهای (غیر رسمی)را از آنجا دریافت می کرد ، این بار پرده ها را کنار زد و برای اولین بار شهرام را از واقعیتی که در شرف اتفاق بود آگاه نمود. او به شهرام گفت که طبق آخرین شنیده هایش قاضی تصمیم گرفته علاوه بر مصادره اموالش او را به ده سال حبس ( که البته بعداً به 14 سال تبدیل شد) محکوم نماید. البته آقای وکیل بعد از گفتن این حرف ، سعی نمود که باز هم با استناد به راهکارهای قانونی به شهرام حالی کند که هنوز هم می توان بوسیله همین قانون هزار پاره ( جزای اسلامی)، کاری صورت داد و از چند ماده قانونی و تبصره و... سخن گفت، حرفهایی که دیگر برای شهرام جزایری مسموع نبود و اصلاً آنها رانمی شنید ... پس شهرام با سردی با آنها خداحافظی کرد و خود را به بند 6 سالن 7 رساند و یک سر به تخت خواب رفت.

            آن شب، شب دردناکی بر شهرام گذشت. زیرا تمام ساخته های فکری او در این یکسال که در تموج امیدها و آرزوها پرداخته شده بود خراب شد و این واقعیتی بود که تصورش برای شهرام تند خو و عصبی غیر ممکن می نمود... در اواخر همان شب یارغار و حمام شهرام جرئت کرد تا بالای سرش برود و پرده تخت اش را کنار بزند و چگونگی را سئوال کند... شهرام همه چیز را در چند جمله کوتاه گفت و دوستش را متوجه کرد که راه دیگری برای او باقی نمانده است. شهرام گفت که این کمال نامردی است زیرا به او قول داده بودند که در این مرحله کارش را پایان و او را آزاد خواهند کرد. او گفت که پنجسال گذشته را در حالی سپری کرده که به تمام سازهایی که حضرات زده اند رقصیده و حالا انتظارش این بود که دیگر دست از سرش بردارند.

حرف های آن شب شهرام جزایری که همیشه مردی متحرک و سریع الانتقال بود ، بوی ناامیدی مطلق می داد و به نظر می رسید که به آخر خط رسیده است. او به یاد می آورد که این اطمینان به آزادی را آنقدر در باور خود پرورانده است که حتی در آخرین ملاقات با همسرش که بصورت خصوصی و در یکی از اطاقهای بالای سالن ملاقات صورت گرفته بود، به او اطمینان داده بود که همین روزها آزاد خواهد شد و این شاید که آخرین ملاقات آنها در زندان باشد.

 

شهرام فردای آن شب و در کمال استیصال و در حالیکه پلک هایش تا صبح بر هم نرفته بود به پای تلفن رفت و شماره پدر را گرفت و تمامی ماجرا را برای پدر پیرش تعریف کرد، اما پدری که ظرف این مدت 5 سال همیشه شهرام را به متانت و تحمل و امیدواری دعوت می کرد این بار چیزی برای گفتن نداشت و با تمام فشاری که به خود آورد تنها از او خواست که باز هم امیدش به خدا باشد...

سه روز دیگر گذشت، آنهم در حالیکه قاضی شعبه 1192 جمله ( بسم الله الرحمن الرحیم ) را بالای دادنامه شهرام جزایری انشاء کرده و بدنبال جملات دیگری میگشت که باید با شیوایی و زیبایی ، کلمات سخت و زخم داری، مثل حبس، مثل جریمه را با آن بنویسد!! آنهم در حالیکه شهرام در زندان هنوز منتظر بود بلکه پرنده( امید) از پشت دیوارهای بلند اوین پرواز کرده و خود را به پشت پنجره اطاق اش در بند 6 برساند و خبردارش نماید که ( هان!! اینجا همه چیز خوب است. نگران نباش)... پرنده ای که به روز چهارم هم پیدایش نشد.

 

در شب پنجمین روز که برای شهرام همه با غم سپری می شد... با صدای همان یار غار و حمامی به خود آمد که روبرویش نشسته بود و برایش صغری و کبرا می چید و دلداریش می داد که : بابا دنیا که به آخر نرسیده... و در ادامه حرفی زد که شهرام در این 5 سال هرگز نیازی به فکر کردن درباره آن نیافته بود. او به شهرام گفت: خب فرار کن!!

 

... و این جرقه ای بود که تا صبح فردا در ذهن شهرام روشن ماند. او با خود فکر می کرد که آیا این امکان پذیر خواهد بود و آیا خواهد توانست که بدینوسیله خود را از مهلکه برهاند؟...

فردای آن روز تا به شب برسد و آن شب تا صبح شود، هزار راه و نقشه در ذهن هنوز فعال شهرام تصویر شد. راههایی که هر کدام را در ذهن آنقدر امتداد می داد تا به آزادی می رسید، اما ناگهان چون اتومبیلی که با سرعت به مانعی بخورد در نقطه ای می ایستاد و همه چیز در هم می رفت...

شهرام به این نتیجه رسید که بالاخره اگر قرار بر فراری هم باشد و مثلاً یکی از این راهها به نتیجه برسد، باید قبل از هر چیز چند مشکل را حل نماید. به نظر او ، اولین مشکل این بود که بتواند خانواده اش را به خارج از کشور راهی کند تا از دسترس پلیس که مسلماً بعد از فرارش به سراغ آنها خواهند رفت خیالش آسوده باشد. دومین مشکل او تهیه امکانات فرار و خروج از کشور بود که باید ابزار آنها را قبل از خروج از زندان مهیا     می کرد. ... پس، صبح روز بعد گوشه دنجی را پیدا کرد و با موبایلی که همیشه همراهش بود شماره پدر را گرفت و بعد از حدود یکساعت کلنجار رفتن با او ، بالاخره قانع اش کرد که همین است و جز این نیست. او  برای اینکه میخ حرفهای باور نکردنی خود را در ذهن پیرمرد استوار کند به همان حربه ای دست زد که معمولاً در بین زندانیان رواج دارد. او پدرش را تهدید کرد که اگر به خواسته های او توجهی نکند حتماً در زندان خودکشی خواهد کرد و حالا این کدام پدر بود که بتواند در مقابل چنین مسئله ای مقاومت کند؟!!

او از پدرش خواست که ظرف یکهفته آینده، تمامی کارهایش را تعطیل و هر چه دارایی از او مانده است به خارج انتقال دهد و برخی دیگر که در دسترسش نیست را هم به صورت سهام در جایی سرمایه گذاری نماید    ( سرمایه گذاری در شرکت شهاب مبین که در تاریخ 27/10/85 و شرکت دهکده طلایی ایلیا که در تاریخ 1/11/85 به ثبت شرکتها رسیده مولود همین تصمیم است).

 

او هم چنین از پدرش خواست که تمام خانواده را بهر ترتیب ممکن از کشور خارج و در زیر پوشش یک سفر تفریحی به یکی از جزایر جنوبی خلیج انتقال دهد... شهرام در فاصله آماده شدن پدرش برای خروج از کشور و در تماس هایی که روزهای بعد صورت گرفت از او دو خواسته دیگر نیز داشت، اول آنکه مبلغ یک میلیارد تومان را بصورت تراول تهیه و در گوشه ای از منزل جاسازی نماید و دوم اینکه دو قطعه عکس او را از مدارک اش برداشته و در اختیار ( سهراب) که از دوستان سابق و پادار شهرام بود قرار دهد. او قبلاً و از طریق تماس دستورات لازم را به سهراب داده بود و از او خواسته بود که پس از دریافت عکس ها و از طریق بازار سیاه، یک شناسنامه جعلی و یک پاسپورت تهیه و به پدرش برگرداند تا آنها را در کنار بسته های تراول قرار دهد... همه این کارها چنان انجام شد که گویی قرار نیست مشکلی بوجود بیاید... خانواده جزایری پرواز کرد و تراول ها و شناسنامه و گذرنامه همراه با کلی خاطره در منزل جزایری باقی ماند... شهرام از خروج خانواده اش به کسی چیزی نگفت.

اما... اما قسمت اصلی کار هنوز باقی بود، اینکه چطور خود را از زندان خلاص کند. توضیحی که در اینجا لازم است عنوان نمایم این است که آقای جزایری در مدت 5 سال گذشته که در حبس بود بعلت کثرت تردد به بیرون زندان که بارها و بارها تحت عنوان مرخصی و یا هزار بهانه دیگر صورت می گرفت، با اکثر ماموران بدرقه آشنا شده بود و حتی بعضی از آنان را ( نواخته) بود، بطوریکه حتی گاهی با آنها به مسافرت های تفریحی    می رفت و یا وقتی که مرخصی اش را در منزل طی می کرد برای رفاه این ماموران اطاق کامل و مجهزی را در اختیارشان قرار می داد و آنقدر با آنها به مهربانی و عطوفت و البته بزرگواری رفتار می کرد که حتی تصور فرار آقای جزایری به مخیله شان خطور نمی کرد. در واقع برای خود شهرام هم که به آینده بسیار امیدوار بود مسئله ای بنام فرار واقعیت خارجی نداشت.

روز واقعه هم شهرام جزایری از همین احترام و اطمینان سود برد. او پس از خروج از زندان، به روش همیشگی چند تراول در جیب ماموران همراهش گذاشت و از آنها خواست تا قبل از رفتن به محل دادگاه ( بخوانید محل استقرار کارشناسان) او را به منزلش ببرند تا دیداری تازه کند... پس مامورین هم همین کار را کردند و او را جلوی منزلش پیاده و دستبندش را باز نمودند و فارغ البال در جلوی آن ساختمان در اتومبیل نشستند و به این رویای شیرین غلطیدند که آن تراول ها را به کدام زخم زندگیشان بزنند.

 

( بگذارید در اینجا به نکته دیگری هم اشاره کنم . ماموران بدرقه زندان اوین را عموماً جوانانی تشکیل می دهند که از نظر حقوقی در پائین ترین سطح ممکن نگه داشته شده اند آنهم در مقابل مسئولیتی سنگین. آنها موظفند که هر روز صبح یک یا چند زندانی را همراه خود به دادگاههای مختلف برده و بعد از اتمام کارشان، آنها را به زندان برگردانند. آنها موظفند که گاهی به مدت 24 ساعت یک زندانی بستری شده در فلان بیمارستان را نگهداری نمایند که کار شاق و طاقت فرسایی است . خود من در مدتی که بعلت سکته قلبی در بیمارستان های مختلف بستری بودم شاهد روحیه  این جوانان بوده ام. گاهی که گرفتار احساسات می شوند ، با زندانی خود آنقدر نرم و انسانی رفتار می نمایند که پیش خودت فکر می کنی کاش این جوان به این پوستین نمی آمد. و گاهی نیز بعضی از آنها آنقدر خشن و بی قانون عمل می نمایند که برای زندانی می شوند شمر ذی الجوشن... این رفتارهای دوگانه بیشتر نشانگر آن است که آنها نیز همانند اربابانشان گرفتار سیستم در هم پیچیده ای هستند که در آن معلوم نیست چه به کجاست... پس در چنین شرایطی است که یک زندانی متمول و پولدار می تواند بر روی این جوانان تاثیر گذار شود و با نواختن آنها خود را رها و گرفتاری ای برای این نگهبانان فراهم آورد. چنان که حالا برای دو نفر مامور بدرقه آقای جزایری این مصائب پیش آمده است.)

 

اما بشنوید از بقیه ماجرا... شهرام بمحض ورود به منزل، به سراغ محل اختفای مدارک و پول رفت و آنها را برداشت و از راه پله های پشت ساختمان گریخت و به خیابان بعدی زد. آنهم در حالیکه هنوز چند دقیقه ای بیشتر از یکساعت وقتی که ماموران به او فرصت داده بودند نگذشته بود ...

در ساعت 10/10 دقیقه، وقتی ماموران دیدند که از شهرام خبری نشد . از نشئه گی رویای خرج کردن آن تراولها به در آمده و تازه به فکر زندانی خود افتادند، پس با کمال ادب، زنگ آپارتمان جزایری را فشردند آنهم در حالیکه شهرام در آن طرف شهر و در بوتیک یکی از دوستانش در حال تعویض لباس هایش بود و سعی داشت هر چه زودتر با پنهان شدن در اتومبیل دوستش خود را از محدوده تهران برهاند، کاری که در کمتر از دو ساعت انجام شد و شهرام از دروازه شهر قم عبور کرد... ساعت به حدود 30/11 رسیده بود که ماموران جرئت کردند موضوع فرار جزایری را به مقامات حفاظت زندان اوین اطلاع دهند و تا مسئول حفاظت خود را به محل برساند و بوسیله تلفن از دادستان اجازه ورود به منزل شهرام جزایری را بگیرد، شهرام دومین ساندویچش را در کنار دکه ای نزدیک ایستگاه قطار در شهر قم قورت داده بود.

شهرام در ساعت 20/15 دقیقه سوار قطاری شد که در ساعت 30/13 دقیقه از تهران به سمت جنوب راه افتاده بود. پس بی هیچ مزاحمتی و با کسب اجازه از بقیه مسافران کوپه 4 سالن 8 به روی یکی ازتخت های بالایی رفت و خود را به خواب زد و از مسافری خواست که در صورت آمدن مامورین قطار برای چک کردن بلیط ، او را از خواب بیدار نکند و بجای او بلیط اش را ارائه دهد.

پلیس تهران کم کم تورش را در حالی در تهران و راههای منتهی به آن پهن می کرد و با کنترل نامحسوس بدنبال جزایری می گشت که حالا او اراک را هم پشت سر گذاشته بود و از تکانهای گاه و بیگاه قطار به خلسه خواب و اضطراب !! فرو می رفت.

جزایری، فردا صبح در ایستگاه اندیمشک از قطار پیاده شد. چرا اندیمشک؟ برای آنکه نگران بود نکند پلیس اهواز را حساس کرده باشند. پس در آن تاریک و روشن صبح، سوار یکی از تاکسی های منتظر در جلوی ایستگاه شد و از او خواست که از راه دزفول او را به شوشتر برساند. وقتی راننده این تاکسی می خواست بر سر قیمت چانه بزند با یک تراول 50 هزار تومانی که شهرام به طرف او گرفته بود روبرو شد ، پس استارت زد و دیگر هیچ نگفت!!

جزایری از شوشتر نیز خود را به روستای زرگان در سی و پنج کیلومتری اهواز رساند و از آنجا با علی، یکی از شرکای سابق و دوستان دوران جوانی اش تماس گرفت و از وی خواست که بدون سروصدا، خود را به زرگان برساند. علی که همه داشته هایش را مرهون کمک های شهرام می دانست مگر کاری مهم تر از این ماموریت هم داشت ؟! پس دنده اتومبیل اش را چاق کرد و روبروی یکی از مراکز مخابرات شهری، شهرام را سوار کرد... شهرام تا به اهواز برسد، تمام ماجرا را برای علی تعریف کرد و از او خواست که او را فعلاً در محلی پنهان نماید . علی نیز که صاحب کارخانه تعطیل شده ای در روبروی سیلوی شکسته اهواز بود ، شهرام را یک راست به کارخانه برد و در اطاقی که روزگاری آنرا برای عیش و عشرت خود آماده کرده بود قرار داد... کارخانه تعطیل بود و مدتها بود که بجز یک نگهبان بنام ( خزعل) که ساکن روستایی در اطراف اهواز بود کسی در آن زندگی نمی کرد.

 

خزعل پیرمرد نگهبان که در این چند سال خدمت در کارخانه بارها دیده بود که علی از این مکان متروک چه استفاده­ای می کند و با خیال اینکه شاید علی باز هم برنامه سور و ساطی دارد راضی شد که با گرفتن سی هزار تومان که علی به او داد تا هفته آینده به روستایش بعنوان مرخصی برود... خزعل با رویای خرج کردن این پول باد آورده دو چرخه اش را رکاب زد و از محل کارخانه دور شد.

تا اینکه شب برسد، تمام امید جزایری به آن بود که هر چه زودتر خود را به آبادان و یا سربندر برساند و بوسیله یک لنج باری و یا یک قایق موتوری تند رو به یکی از جزایر جنوبی خلیج فارس برود، ولی اخبار ساعت 8 شب سیما که از تلویزیون سیاه و سفید و کوچک محل اختفایش پخش شد رویای جزایری را بهم ریخت. پلیس بیدار شده بود و همه جا چشمها و چراغ ها گردان بدنبالش می گشتند . پس رفتن در این موقعیت جایز نیامد.

 

اما بشنوید از حالات روحی جزایری در این احوال... او بگفته یکی از دوستانش فرزند ثانیه ها بود اما در این اواخر دیگر آن عصبیت ها و تند خویی اش اجازه نمی داد که مثل سابق باشد . کسانی که با معاملات و معادلات شهرام جزایری آشنایی داشته باشند بخوبی می دانند که تمام موفقیت های آقای جزایری ظرف سالهای فعالیت موکول به دو امر مسلم بود، اول سرعت در تصمیم گیری و دوم قبول ریسک بالا که به پشتوانه ثروت اندوخته شده اش صورت می پذیرفت ... اما در این ساعت که جزایری به آن ثروت دسترسی نداشت و از طرفی هیچ حاشیه امنیتی را برخود فرض نمی دید لاجرم این مجهولات از او موجودی افسرده و ترسو ساخته بود که فرصت فرار را بر او تنگ می کرد... پس ان شب با هزار خیال به رختخوابی رفت که بوی عطر تند زنانه ای هنوزاز لابلای آن به مشام می رسید. عطری که باعث شد در آن دقایقی که چشم های شهرام گرم خواب می شد، لبخندی بزند و فحشی را نثار علی نماید!!!

صبح روز بعد جزایری با توده ای از اخبار گوناگون مواجه شد. همه جا خبر او بود و علی خبرهای بدتری را هم برای او آورد... و به او قبولاند که فعلاً جای هیچ ریسکی وجود ندارد و پلیس چهار چشمی مواظب روزنه ها و مخصوصاً زوایای خلیج است.

 

دو روز دیگر هم به امید بهتر شدن اوضاع بر شهرام سپری شد. حالا مقامات آگاه و ناآگاه با تفسیر و تحلیل های متفرق ذهن پریشان ( نابغه ) راپریشان تر می کردند. رئیس قوه قضائیه زیر فشار افکار عمومی دستور العمل شدیدی را صادر و خواستار تجمیع همه فعالیت ها در راستای دستگیری شهرام شد . حسین شریعتمداری  نیز در سر مقاله کیهان، همه چیز را زیر سئوال برده و اعتماد ملی، کاریکاتوری را گراور کرد که جزایری را لمیده بر یک تشک، در زیر چتری آفتابگیر و با عینکی بر چشم، بر اسکله ای نشان می داد که یک کشتی برای سوار کردنش بی تابی می کرد!!

اما خیال شهرام چندان هم آسوده نبود، او در آن اطاقک چسبیده به دیوارهای شهر اهواز، متوحش از شرایط ، هیچ خیال خوشی را نمی توانست متصور شود بجز قول های پر رنگ و بی رنگ علی که مثل قولهای وکیل­اش چندان چنگی به دل نمی زد.

در چنین شرایطی بود که بوق ممنوع الخروج شدن شهرام جزایری به صدا در آمد و شهرام را واداشت که سری به تاسف بجنباند... او با خود فکر می کرد که چه راه ساده تری را نپیموده است!!

روز چهار شنبه ، اخبار دیگری هم آمد، گویا شهرام جزایری در قطر دستگیر شده بود!!. پور محمدی وزیر کشور خواست تا شیرینی این پیروزی بکام کسانی بنشیند که این ( شاهکار) را کرده بودند، بنابراین در جواب خبر نگارانی که­از او در مورد (هویت دستگیر کنندگان)سئوال کرده بودند با طنزی سیاه گفت : همان­ها دیگه!!

اما هنوز به ظهر نرسیده، اصل خبر تکذیب شد و گفته رئیس مجتمع قضایی مبارزه با مفاسد در این هیاهو گم شد. او که گفته بود : تا چند ساعت دیگر...

شاید صحیح ترین حرف را در این میان مردی زد که تاکنون نخواسته نامش فارغ از شغلش بر سر زبانها بیفتد و خبر ساز شود. آوایی گفت: ما هنوز به هیچ نتیجه مشخصی نرسیده ایم اما ناامید هم نیستیم.

 

شهرام جزایری اگر تا این لحظه هنوز در آن اطاقک باشد، حتماً به حرف آقای سید علی آوایی که خودش اهل دزفول است ایمان بیشتری دارد تا حرف آگاهان و نا آگاهان دیگر... اما اگر بلحاظ امنیت، جای خود را عوض کرده باشد باید حتماً به جایی برود که فصاحت زبان عربی اش را در محاوره با ساکنان آن به رخ بکشد. کسی چه می داند شاید اگر (اهواز) جای خوبی برای پناه دادن به شهرام نباشد.او سوار بر یک قایق تند رو که روی آن نوشته شده (بوشهر 3) شده و خود را به جزیرۀ رویاهایش رسانده باشد،جایی که عرب و عجم او را به نام کوچک صدا می زنند و برای ورودش حجله می بندند.... باری،در دبی هنوز کسانی هستند تا مثل زندان اوین از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را برای شهرام جزایری فراهم نمایند و هنوز در خلیج فارس قایق رانانی یافت می شوند که حاضرند در مقابل پنج قطعه تراول یک میلیون تومانی خطر کرده،و فیلی را سوار و از پیش چشم ماموران عبور دهند چه برسد به کسی که از لای میله های باریک زندان اوین و از جلوی چشم آن همه مامور توانسته است بگریزد.

 

بهرحال، اینک دو نفر درجه دار و هفت نفر از بستگان و دوستان شهرام جزایری در بازداشتگاه حفاظت قوه قضائیه اسیرند، کسانی که تقصیر را نه در خود، بلکه در سیستمی می جویند که شهرام را شهرام کرد. او را گرفت و او را رها کرد... کسانی که اگر به حرف دلشان گوش بدهی هنوز هم در دل دعا می کنند که ایکاش شهرام جزایری گیر...

 

خب ، دیدید که شبها در خواب من چه ها می گذرد؟ !! خوابهایی که نمی دانم چرا سرو کله شان فقط در رختخواب من پیدا می شود... فقط خدا کند که این خواب های گاه و بیگاه ما را بعنوان ( اقدام علیه کشور) و جرم سیاسی ندانند و دوباره ما را با این قلب پاره پاره به زیر اخیه نکشند... و باور کنند که این روزها همه می توانند خواب ببیند ... حتی آنانی که ینج سال گذشته را در خواب خوش و رویا گونه گذراندند... تا نظر شما چه باشد؟!!.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 10:4 |
 

                         چرا باید حیوانات را دوست داشت؟!!

 

 

 

 

 

 

1-طرفداران نظام سرمایه داری معمولاً حیوانات را دوست دارند و با آنها عکس می گیرند.!!

2-طرفداران نظام سوسیالیستی هم معمولاً حیوانات را دوست دارند و با آنها عکس می گیرند.!!

3-حیوان،حیوان است و معمولاً دوست دارد در بغل کسی باشد تا از او عکس بگیرند.

4-حیوان،حیوان است و دوست دارد عکسی را که با صاحبش گرفته در ویترین افتخاراتش نصب کند.

5-حیوان،حیوان است و نمی تواند شعر فارسی بخواند.والا معنی این شعر را درک می کرد که:

        

              هرگز به مال و جاه نگردد بزرگ نام

                                                      بد گوهری که خبث طبیعت اش در رگ است

               قارون گرفتمت که شدی در توانگری

                                                       سگ نیز با قلاده زرین همان سگ است

 

**....و با تشکر از (انجمن حمایت از حیوانات آمریکا) که عکس آقای بوش را در اختیار ما گذاشت.!!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه نهم اسفند 1385 و ساعت 14:7 |
 

                                قطار بي ترمز!!

 

اگر ناصر الدين شاه قاجار ( ماشين دودي ) را به تهران آورد تا چشم رعيت فلک زده ايران رابه عجايب و غرايب دنياي جديد روشن کند... اما رضا خان مير پنج چادر از سر زنان و تسمه از گرده همان رعيت بر کشيد تا به زور سر نيزه سوار آن قطارشان نمايد... محمد رضا شاه نيز که تصور مي کرد با چنين قطاري خواهد توانست خود را به دروازه­هاي طلايي آرمانشهر ( تمدن بزرگ) برساند، در ايستگاه قم با قطاري که پر از جهالت بود و از روبرو مي آمد چنان تصادفي کرد که پيرانه سر مجبور به فرار از کشور گردید.

پس از انقلاب نيز هاشمي رفسنجاني که با یک پژوي 404 لکنتی ، خود را به ايستگاه رسانده بود پا بر سر جهل امت شهيد پرور گذاشت و به قطاري سوار شد که قول داده بود مردم را با آن به درخت و آب و آينه، به پول و رفاه وخوشبختي برساند، اما چه عبث ، که کليد درهاي قفل شده اين قطار در جيب کس ديگري بود... پس تنها به بردن چند جنازه که گفت:( آدم نشده بودند)!!! اکتفا کرد و تابوت آنها را در واگني که پرده اش کشيده شده بود قرار داد. مقصد اين قطار درياچه نمک بود و راننده اش ياد گرفته بود که طول مسير را در تاريکي و با چراغ خاموش بپيمايد.!!!

 

... آفتاب که بر آمد، لکوموتيوران عوض شده بود و بجاي هاشمي، لکوموتيوران خنداني نشسته بود که با قطارش ( سياست مي­برد) و چه خالي مي رفت... خاتمي نيز مجبور شد درهمان ايستگاه اول پياده شده و مستقيماً به بيمارستان رود تا قلب و دست و زبانش را شکسته بندي نمايند... باري، او چند سال بقيه را در ميان يک کمپرسي گچ و در (اطاق کابينه) بستري شد تا قصه او نیز سر آمد.

 

اما... اما، امروز روز ديگري است و راننده اي که تصديق دوچرخه هم ندارد، لکوموتيوران اين قطار لعنتي شده است. احمدي نژاد  را مي گويم. او که با قطار ترمز بريده و بدون استفاده از دنده عقب قصد کرده به ايستگاه آخر برسد... پس چه بهتر که نه از جوراب هاي او جوک بسازيم، نه از هاله نوراني دور سرش ايراد بگيريم، نه از نان و نفت و سفره سئوالش کنيم و نه به کفش هاي پشت خوابيده اش فکر... بلکه تنها و تنها بايد براي او هورا بکشيم و تشويق اش نمائيم تا دست از پدال گاز بر ندارد و هر آن بر سرعت اين قطار بيفزايد . حتي لازم نيست به او يادآوري نمائيم که مواظب قطار روبرو باشد. قطاري که از غرب راه افتاده و همين نزديکي ها است.

 

تنها کاري که مي ماند اين است که به خانه برگرديم، بيل برداريم و باغچه را از نفس گلهايي که در تمام اين زمستان پاسداريش کرديم تهي نمائيم و بجاي آن، سوراخي، حفره اي، جان پناهي براي خود در زمين تعبيه نمائيم...

باري اگر گلها پرپر شدند دريغي نيست . بايد فکري بحال بهار غم انگيز پيش رو بکنيم.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 16:6 |

"عوامل حمله (اون جوری)به ایران"

 

 

گفت:دیدی در وبلاگ پسر گستاخ چه عکسی گذاشته اند ؟

گفتم:چه عکسی؟

گفت:عکس شاهزاده رضا پهلوی در حالیکه یک طرفش نازنین و طرف دیگرش پریوش نشسته.

گفتم:لخت لخت؟

گفت:نه بابا چه خبره!!...مثل اینکه جلسه داشتند.

گفتم:راجع به چی؟

گفت:پریوش می گه راجع به حقوق بشر در ایران.

گفتم:نتیجۀ این جلسه چه بوده؟

گفت:نمی دونم...ولی اینطور که گفته،بعد از سه ساعت تلاش و مذاکره و مباحثه بالاخره به این نتیجه رسیدند که حقوق بشر با آفتابه فرق می کنه!!!

گفتم:حالا چرا آفتابه؟!

گفت:چون آفتابه بالاخره به یک دردی می خوره ولی گویا حقوق بشری که اینها می گویند به هیچ دردی نمی خوره.

گفتم:پس بحث اونا(خودمونی) بوده و ربطی به ملت ایران نداشته.

گفت:تقریبا.

گفتم:حالا حقوق بشر را ول کن...بگوببینم نازنین چی پوشیده بود؟

گفت:لباس حمله!!!!

گفتم:پس اجازه می دهی به همین مناسبت من هم یک شعر بگویم؟

گفت:نه.....نه.....و فوری گوشی را قطع کرد!!

 

 

....وشعر بر لب و لوچه ما همینطور ماسید...و نطق مان کور شد...و ما هیچ نگفتیم... و ما صم بکم شدیم...وما لال مونی گرفتیم...وما خفه خون گرفتیم...وما سوسک شدیم...و ما نتوانستیم این شعر را بخوانیم که:

                

                      مست بودند اگر گهُی خوردند         

                                                                 گهُ فراوان خورند مستانا

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه پنجم اسفند 1385 و ساعت 21:21 |

(شهرام جزایری در زندان)!!!

 

اگر آقای الیاس محمودی سرپرست مجمتع قضائی مفاسد اقتصادی در مصاحبه دیشب خود با اخبار 30/8 تلویزیون ، آقای جزایری را ( شهرام ) خطاب نمیکرد ویا اگر آقای آل محمد وکیل محترم ایشان در   مصاحبه اش نمیگفت که ( جزایری درطول این 5 سال ، دربند عمومی زندان اوین به سر میبرد ) ..... هرگز شما را به خواندن این مختصر زحمت نمیدادم .

 

...... درزندان اوین ودرفاصله پنجاه متری از درب اصلی ، ساختمانی قرار دارد که به قرنطینه معروف    است .  قرنطینه جائی است که معمولا" هر زندانی تازه واردی را یک شب در آن نگاه میدارند تا کارهای مقدماتی انتقالش به سایر بندهای عمومی زندان که در لابه لای تپه ماهورها ی دره اوین وبا حداکثر پوشش حفاظتی قرار دارد انجام شود .

درست در پشت قرنطینه ساختمان دیگری است که حالت یک سوئیت کامل را دارد واین درست همان محلی است که آقای جزایری 4 سال از حبس خودرا در آن سپری نمود . این سوئیت که اساسا" هیچ شباهتی به سلولهای زندان اوین ندارد پس از انتقال آقای جزایری به آن ، به یک کاخ تبدیل شد وبه انواع واقسام وسایل از جمله یخچال دو درب ، فریزر ، قالی کاشان ، اجاق گاز وماکروفر خارجی ، کولر ، مبلمان استیل وتختخواب فرانسوی  ، دو خط تلفن وموبایل و ....... مجهز گردید تا بدین وسیله تلخی ومرارت زندان را از کام آقای جزایری برگیرد .

در این چهار سال ، آقای جزایری توانست با دادن هدایای مختلف به مسئولین – در این کار تخصص داشت – چنان فضائی برای خود فراهم آورد که زندانبان نیز قبول نماید جنس این ( پدیده ) با سایر زندانیان توفیر دارد !!!!!! .

آری ، آقای جزایری آنقدر طعم زجر زندان را چشید که هرگاه اراده میکرد سوار اتومبیل بنز ویا بی ام و خود میشد وایام آخر هفته را در سفر وحضر میگذراند . او درزندان آنقدر لله وخانباجی پیدا کرد که به طرفه العینی در تهیه آنچه که اراده میکرد ، سرودستها شکسته میشد ..... من باور ندارم که جناب جزایری در تمام مدت این چهارسال طعم غذای بدبوی زندان را چشیده باشد ، چرا که غذای روزانه اش رااز فلان رستوران شهر می آوردند تا خدای نکرده ( شهرام جان ) دچار سوء هاضمه نشود .

 

آنوقت حالا که می شنوم وکیل محترم ایشان مدعی شده آقای جزایری در تمام این 5 سال در بند عمومی بوده یک هویج روی سرم سبز می شود واز خود میپرسم : فلانی ، نکند اصلا" بند عمومی همان جائی بود که جزایری در آن زندگی میکرد نه آن قفسی که اکبر محمدی با لب تشنه در آنجا مرد ؟ یا جائی که زندانیان برای دو ساعت خوابیدن در روی یک تخت آهنی ، زمان را با یکدیگرتقسیم میکردند ؟

به هرحال اگر ( شهرامی ) که آقای الیاس محمودی میگوید همان شهرام جزایری ای باشد که گاهی از روی هوس وتفنن دستور میداد 6 هزار پرس غذا از عالی ترین رستوران شهر را برای ساکنین تمام زندان تحفه ببرند واگر بند عمومی همانجائی است که  وکیل محترم آقای جزایری مدعی است که او تمام 5 سال گذشته را در آن گذرانده است  ، پس یکی به من بگوید که اسم آن راهرو تنگ وتاریکی که از بوی تعفن فاضلاب ، زندانیان سیاسی بند 350 را وا میداشت تا برای احتراز از بوی مشمئز کننده اش همیشه دستمالی جلوی دهان وبینی خود بگیرند ، کجا بود وچه نام داشت.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 17:43 |

( اکبرگنجی، کشتی بی لنگر)!!!

 

باید گفت التقاط در افکار واندیشه های آقای اکبر گنجی که امروز چون کشتی بی لنگر دائما" کج ومج میشود امر غریبی نیست وکسانی که با فلسفه سروکارشان فتاده باشد ، این شرایط را برای گنجی محتوم وقطعی دانسته ومیدانند .

آقای گنجی که روزگاری به نیت تاباندن نور به تاریکخانه اشباح سعی نمود از یک بغض تاریخی گرته برداری نموده ونشان دهد که درزیر پوست هر دین رحمانی میتوان زالوهای آلوده را مشاهده کرد ، در همه سالهای بعد به دنبال قلم موئی گشت که بتواند به وسیله آن تصویر دیگری از یک حکومت مذهبی هنجار وبه قاعده را نقاشی کند ولی متاسفانه هر چه در این راه کوشید به ایده ال و مدینه فاضله ای که در ذهن داشت دسترسی نیافت وتصاویر نقاشی شده با اصل موجود توفیرچندانی پیدا نکرد .

گنجی در مسیری که پیمود گاهی چنان اخلاق ودین را در هم خلط نمود واز آنها به طور نابجا استفاده کرد که افرادی به طنز اورا ( گاندی ایرانی ) خواندند وگاهی چنان از دین سخن گفت که گوئی هنوز نمیداند دین چیزی بیشتر از اخلاق است ، خاصه آنکه وسیله وابزار حکومت هم بشود ........ واین درد امروزین آقای گنجی است که از عوارض آن به خود می پیچد .

گنجی نه یک فرزانه دینی است ونه یک عالم اخلاقی ،او گمشده ای در سراب های متوالی صحرائی          بی نهایت است ، صحرائی که جز سایه های موهوم ودر هم شونده چیز دیگری در آن قابل دیدن نیست .

 

....... وحالا چرا این هارا گفتم ؟ ، برای اینکه سخن جناب گنجی که امروز مدعی شده است : ( اگر سلاح هسته ای برای همه کشورها حق مسلمی است پس چرا ما نداشته باشیم ) را چندان جدی نگیریم ومطلب را به جمله ای از کنفوسیوس که پانصد سال پیش تر از حضرت مسیح گفته بود ختم نمائیم ، آنجا که می گوید : ( آنچه نمیخواهی دیگران درباره تو بکنند در باره دیگران روا مدار) . ......

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه دوم اسفند 1385 و ساعت 15:55 |


Powered By
BLOGFA.COM