تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار

                        روش جدید حذف !!

 

باز هم از زندان اوین خبرهای ناگواری به گوش می رسد و گویی فاجعه ای دیگری در شرف تکوین است و عده ای بی پروا از دنائت و پستی دارند چانه جوان دیگری را می بندند- که خدا نکند- ....

امروز به قاعده (مهرورزی)حضرات،مرگ در زندان اوین آنقدر عادی و تکراری شده است که از وقوع آن کک به تنبان حکومت نمی افتد و آب از آب تکان نمی خورد.... و این یعنی که حکومت آنقدر دریده شده تا خود را برابر هیچکس پاسخگو نداند.

....و ببینم مگر وقتی در همین اوین،صد نفر صد نفر را جلوی جوخه های اعدام می گذاشتند این ملت غفلت زده چه کرد جز آنکه سر به تو برد و زبان به کام کشید؟...و یا وقتی زهرا کاظمی،اکبر محمدی،فیض مهدوی و دهها مبارز بی نام دیگر را در همین اوین کشتند به تریج قبای کدام ملت برخورد و سینه سپر کرد؟

....و حالا هم احمد باطبی،...که می گویند در سه روز گذشته دو بار دچار سکته مغزی شده است و عنقریب است که اگر شانس نیاورد بوی الرحمان و نالۀ (فاتحه مع الصلوات) اش را خواهیم شنید.و وای بر ما که هنوز از ترس این حکومت فزرتی جرئت نمی کنیم حتی خبرش را در رسانه هایمان،با قلم هایمان به گوش مردم برسانیم و باری،درحاشیه نشینی مطلق،در قبال چنین احوالی فقط ادای دغدغه می کنیم،همین و بس...

و چرا کسی نمی پرسد این چه حکومتی است که نمی تواند بجای میلیارد میلیارد پولی که برای آتش افروزی در عراق و لبنان و پاکستان به فلان شیخ و بهمان شیخک می دهد،یک امکانی در همان خراب آباد اوین فراهم کند تا دم به ساعت شاهد از دست رفتن فرزندانمان نباشیم و ایشان هم مجبور نشوند برای بخیه زدن به معرکه ،فکاهیات بسرایند و وانمود کنند که احمد باطبی را هم سلولی هایش چیز خور کرده اند !!!.

و اصلاً این احمد باطبی مگر چه کرده است که ما تحت این حضرات را اینطور سوزانده است جز بلند کردن پیراهن خونی رفیقی که به گلوله این حضرات به خون در غلتید و نمادی شد برای نشان دادن واقعیت درنده خویی کسانی که گلوله مهرورزی آنها در لوله تفنگ شان اماده شکافتن سینه ملت است ؟

دعا کنیم که آقای باطبی به عافیت و سلامتی برسد و آرزو کنیم که عمرش در زندان کوتاه نپاید...که مرگ در زندان،یادگار سیاهی این دورانی است که ما می گذرانیم....مایی که در عین عافیت سالهاست مرده ایم و خبر دارش نیستیم !!!

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 15:13 |

                                   29 اسفند،یک انقلاب دیگر !!

 

….ما هم سفره هفت سین را برداشتیم و رفتیم میدان انقلاب،مردم گله به گله پای هفت سین شان نشسته بودند و به رقص ماهی های کوچولو در تنگ بلور وسط سفره خیره شده بودند.لیلی و لیلا دختران خانم مهتابی که کنار ما نشسته بودند بر سر رنگ روسری هایی که مامان بعنوان عیدی برایشان خریده بود دعوا می کردند.خانم مهتابی با حالت عصبانیت به آنها گفت:جز جیگر زده ها،اگه گذاشتین بعد از 28 سال امشب یک انقلابی بکنیم….

بعد سی چهل کامیون پر از سرباز و تیمسار آمدند کنار میدان و توقف کردند.فرمانده آنها در حالی که کلی گل و شیرینی در دستش بود به مردمی که می خواستند آنشب انقلاب کنند نزدیک شد و در حالیکه لبخند باحالی به لب داشت گفت:به به،مردم عزیز….چرا روی زمین نشسته اید،حیف شما انقلابی های محترم نیست….بعد دستور داد سربازان فرش های قرمز را از کامیون ها پایین آوردند و زیر پای مردمی که می خواستند آنشب انقلاب کنند پهن کردند.سپس همگی آنها تفنگ هایشان را دو دستی تقدیم مردم کرده و با یک حالت خجالت زده ای گفتند:لطفاً ما را بکشد چون ما تا حالا جلوی انقلاب شما را گرفته بودیم…بعد حسن آقا،بقال سرگذر،که محاسنی  سفید داشت از میان جمعیت بلند شد و روی تک تک آنها را بوسید و گفت:خدا مرگم بده.چه حرفها…کاری است که شده،چرا خودتون را ناراحت می کنید.ما شما را می بخشیم ولی فراموش نمی کنیم،و بعد هم تعارف کرد و همگی را بر سر سفره هفت سین نشاند.بعد هلی کوپترهایی بالای سر جماعت ظاهر شد و هزاران تراکت را بر سر ملت ریخت.روی تراکت ها نوشته شده بود :شما پیروز شدید و انقلاب شما به ثمر رسید. – گویا باز هم یکنفر صدای انقلاب مردم را شنیده بود - .

سال که تحویل شد…مردم شروع کردند به زدن و رقصیدن.آنهم چه رقصی ….لیلی و لیلا هم که تا چند دقیقه قبل بر سر رنگ روسری دعوا می کردند.روسری ها را انداختند بالا و همان وسط سفره شروع به قر دادن کردند.فرمانده نیروی انتظامی هم برای اینکه نشان بدهد چقدر مردمی است ،با جعفرآقای قصاب که قدی کوتاه و شکمی بزرگ داشت و وقتی می خندید دندانهای طلایش برق می زد داشتند بابای کرم می رقصیدند.جوان تر ها هم که دیگه نگو،دستشان به هر کی بند می شد او را می بوسیدند.بساطی شده بود.

اواخر شب….یکی از انقلابیون گفت:خب دیگه انقلاب بسه،بریم کپه مرگمون را بذاریم.یکی دیگه گفت:ولی ما که هنوز رژیم بعدی  و رهبرمون را مشخص نکردیم.یکی دیگه گفت:حال داری بابا،خب فردا پس فردا یکی را انتخاب می کنیم.حالا چه عجله ای داری…این بود که همگی به طرف خونه هامون راه افتادیم.فقط جعفر آقای قصاب و آن فرمانده نیروی انتظامی ول کن معامله نبودند.صدای بشکن آنها تا حوالی منزل به گوش می رسید….ما انقلاب کرده بودیم !!

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 15:25 |

وقتی ( باران ) را دزدیدند!!!

 

بنیاد باران که بوسیله خاتمی مدیریت میشد در یوم الله 22 بهمن مورد سرقت قرار گرفت.

 

 

  • وقتی باران را دزدیدند – خاتمی گفت : فکر میکردم باد باچراغ خاموش کاری ندارد!!!!
  • وقتی باران را دزدیدند – خاتمی گفت: هنوز آنقدرابردارم که ببارم !!!!
  • وقتی باران را دزدیدند – خاتمی گفت: اگر لطافت قطرات باران را بیشتر از غلظت (مرداب)درک کرده بودم به راه پیمائی نمیرفتم .
  • وقتی باران را دزدیدند – خاتمی گفت: خوب شد من آنجا نبودم ، والا مرا هم .....
  • وقتی باران را دزدیدند – دبیر امنیت ملی دستور داد منبعد به تمام قطرات باران دزدگیر نصب نمایند!!!
  • وقتی باران را دزدیدند – پلیس تهران گفت : سارقان همگی بارانی به تن داشتند !!!!!
  • وقتی باران را دزدیدند – مردم برای همیشه چترهایشان را به رخت آویز افکارشان آویزان کردند!!!!
  • وقتی باران را دزدیدند – آفتاب ، از رفتن به کافه تریای ( رنگین کمان ) منصرف شد.
وقتی باران را دزدیدند – درقهوه خانه گفتگوی تمدنها هم تخته شد !!!!
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت 19:8 |

                                   (بیوگرافی یک قهرمان ملی)

 

 

بنده هرگز با گفته جناب آقای ولی نصر استاد سیاسی و کارشناس برجسته ایرانی که در مصاحبه خود با اشپیگل مدعی شده است {فخرآور در ایران فرد شناخته شده ای نیست } نمی توانم موافق باشم...در واقع باید گفت که این نوع اظهار نظرها مربوط به کسانی است که یا معاند هستند و یا بی سواد.این سخنان کسانی است که یا برادر کارل مارکس هستند یا پسر خاله لنین.این سخن کسانی است که اصلاً مامور وزارت اطلاعات ایران هستند و می خواهند موتور محرکه اپوزیسیون نجات بخش ایران را از کار بیندازند.آری من معتقدم آنچه درباره فخرآور می گویند جز افتراء و تهمت به یک جوان انقلابی و یک متفکر سیاسی و یک نویسندۀ پنجه طلایی چیز دیگری نیست.این به اصطلاح کارشناسان به علت اینکه از سوابق انقلابی این جوان اطلاعی ندارند و از حجم بارز و فعالیت جامع او ناآگاهند بنابراین متوسل به حربۀ دروغ پردازی می شوند و قلب واقعیت می نمایند...بنده برای اینکه آقای ولی نصر و بقیه قلم به دستان مزدور و جیره خوار را به واقعیت نزدیک نمایم ناچارم داستان پریوش را یک بار دیگر مثل قصه هزار و یک شبی موجزاً در اینجا بیاورم.

 

درست در پائیز آن سالی که فخرآور هنوز 9 ساله بود ودر صف یک نانوائی در شهر شیراز در انتظار خرید نان بربری به سر می برد ، یکباره متوجه هجوم لشکر هوابرد شیراز به نانوائی شد که به دستور رئیس اطلاعات شهر ، برای دستگیری او مردم را نشانه رفته بودند !!!! فخر آور که به لحاظ مردم دوستی وعشق یه مردم زبانزد خاص وعام بود ، برای اینکه سایر نان خران ونان خوران از آسیب در امان باشند ، فورا" خود را تسلیم نمود . ( برو توی مرام ) ....... ودر اندک فرصتی که دست داد از رئیس اطلاعات که در کنار اتومبیل منتظرش بود پرسید : آیا شما میدونید بازی هفت سنگ چیه ؟ ! .

رئیس اداره اطلاعات شیراز بعدها در کتاب خاطراتش نوشت : ما شش ماه روی رمزی که فخرآور گفته بود مطالعه کردیم ولی چیزی نفهمیدیم ..... خلاصه بعد از شش ماه اورا آزاد کردند ولی مگر این جوان انقلابی ول کن معامله بود ؟ فردای روز آزادی ، باز فخرآور به همان صف نانوائی رفت ..... دوباره لشکر هوابرد شیراز آن نانوائی را قبضه واورا دستگیر نمود . آن هم در حالی که مجددا" از همان رئیس اطلاعات پرسید آیا شما میدونید بازی هفت سنگ چیه ؟ .... این بار ، یک هویج گنده روی کله مدیر کل اطلاعات شیراز سبز شد ومجبور گردید خودش را به تهران منتقل وپروژه قتلهای زنجیره ای را از زور عصبانیت اجراء کند .... شش ماه بعد باز هم فخرآور را آزاد کردند . اما چه آزاد کردنی ؟ او باز هم همان روز به صف نانوائی رفت ..... و خلاصه این اتفاق هفده بار تکرار شد تا اینکه وزیر اطلاعات که از دست پریوش ( فخرآور ) جان به سر شده بود دستور داد اورا دستگیر وبه تهران وزندان قصر ببرند .

اما ..... اما پریوش که از ماجرای هفت سنگ دست بردار نبود به مدت چهار ماه در میان قاتلان و ..... زندان قصر میگشت وبه هرکس میرسید همین سوال را از او میکرد.جواب سوال او را زندانیان نمیدانستند حتی ( علی ) نامی که سابقه شرارت وبلانسبت جسارت داشت . ( به بقیه این قسمت کاری نداشته باشید ) .

 

خلاصه در پایان این چهار ماه وبعد از دوا ودرمان های فراوان بلاخره پریوش را به یک سلول انفرادی بردند وایشان هم در حالی که لت وپار شده بود در سکوت آن سلول به خلق آثار ادبی پرداخت وصدها برگ دست نوشته را در یک جائی از بدنش پنهان کرد وبا خود به بیرون آورد !!!! .

در سال 1383 که باز اورا به همان کیفیت سابق دستگیر وبه زندان اوین وبند عمومی بردند . فخرآور ( پریوش ) به چشم خود میبیند که وزارت اطلاعات روی سر تمام زندانیان سیاسی ، یک آنتن مخابراتی نصب کرده تا اورا زیر نظر بگیرند وموضوع آن هفت سنگ را کشف نمایند. ولی پریوش بیچاره که نه موبایل داشت ونه اصلا" به کسی گزارش میداد ، از بسکه انقلابی بود شب ها به توالت عمومی بند می رفت وسرش را در چاه میکرد واز آنجا پیامش را به مردم می رساند ، آن هم در حالی که فکر میکرد ( آنجا چاه نیست ) ..... وزارت اطلاعات که دید چاره این جوان برومند را نمیکند ، بلاخره دست از پا درازترمجبور شد وی را آزاد نماید ولی باز هم فخرآور به اولین نانوائی که رسید پرید توی صف ..... اما ای دل غافل از این وزرات اطلاعات که باز هم هجمه کرد واورا مجددا" دستبندزد . آن هم کجا ؟ . در همان صف نانوائی .... بعد هم اورا به دست یکی از ماموران چست وچالاک خود سپرد تا به دادگاه ببرد .

در خیابان معلم ودر حالی که دست پریوش به دست آن مامور چست وچالاک دستبند شده بود ، ودرست در هنگامی که آنها از مقابل یک مغازه لباس فروشی زنانه میگذشتند ، پریوش به آن آقای مامور گفت : آخ ، چه تی شرت قشنگی ..... واز مامور خواست که دستبندش را بازکند تا برود وآن را بخرد . مامور باهوش وچست وچالاک وزارت اطلاعات هم قبول کرد ودستبندش را بازنمود ولی پریوش به جای رفتن به مغازه فرار کرد ورفت .....

رفت ولی کجا ؟ بازهم در صف نانوائی ..... خلاصه تمام نیروهای مسلح جمهوری اسلامی بسیج شدند وبعد از صدور حکم تیراو توانستند پریوش را دستگیرنمایند ودرحالی که دستش را با دویست دستبند به دست دویست نفر مامور چست وچالاک دیگر قفل کرده بودند اورا راهی دادگاه انقلاب نمایند.اما .

اما ، وقتی پریوش باز هم به همان بوتیک  لباس فروشی قبلی رسید با شور انقلابی ماموران را ندا داد  که : آخ ، چه تی شرت قشنگی . واز آنان پرسید آیا اجازه میدهید که بروم وآن را بخرم ..... ماموران که دست پریوش را خوانده بودند ، همگی یک صدا وبلند گفتند : زکی ( بد طوری هم گفتند!!! ) خیلی زرنگ تشریف داری . ودرادامه افزودند : این بار تو همین جا بمان ، ما میرویم وآن را برایت می خریم ودستبندهارایکی یکی از دستش باز کردند وبه حالت قدم رو همگی وارد مغازه شدند ..... باز هم پریوش تنها مانده بود بنابراین فرصت را غنیمت شمرد وفرار را بر قرار ترجیح داد ، ولی این بار دیگر به مغازه نانوائی نرفت بلکه فورا" یک تاکسی نارنجی ( یعنی سرخ کمرنگ ) گرفت ویک راست به فرودگاه مهرآباد رفت ودر صف مسافران خروجی خودراجازد وباآنها سوار هواپیمائی شد که به دبی میرفت ..... به محض اینکه این هواپیما در فرودگاه دبی به زمین نشست ، پریوش فورا" وبا اولین وسیله خودرابه شهر ودکان نانوائی رساند . پریوش به عادت معهود از نفر پشت سری اش پرسید : آیا شما میدونید هفت سنگ چیه ؟ .....

البته او نمیدانست که شخص مورد پرسش اش یک آمریکائی هفت سنگ باز معروف است . پس آن مرد گفت : آره جیگر میدونم . وبعد دست در جیب بغلش کرد ویک بلیط هواپیما ویک پاسپورت ومقداری دلار به او داد وگفت : توبرو آمریکا تا من هم بیام . نام این هفت سنگ باز قهار( ریچاردپرل) بود .

 

پریوش در آمریکا ، اول دبیرکل جنبش مستقل دانشجوئی ایران شد . بعد دبیر جنبش مستقل دانشجوئی شد . بعد دبیرکل کنفدراسیون دانشجویان ایران شد . بعد عضو کنفدراسیون دانشجویان ایران شد . بعد مشروطه خواه شد . بعد جمهوری خواه شد . بعد رفیق احمد باطبی شد وگفت هرروزبا او در تماس است . بعد یکباره رفیق احمدباطبی نشد !! . بعد ضد کمونیسم شد . بعد خرگوشی شد که دلش میخواست حاکمان را لخت ببیند . بعد وقتی شنید کیانوش سنجری به زندان افتاده وهمه از او می گویند ، رفیق سنجری شد ، بعد که کیانوش از زندان آزاد شد دیگر رفیق او نشد . بعد رفیق شادروان اکبرمحمدی شد . ولی بعدا" که شنید اکبرقسم خورده که فخرآور را افشاء خواهد کرد دیگر رفیق او نشد . بعدآنقدر رفیق کسی نشد که یکی گفت ( فخرآوربازیگری بیش نیست ) ، یکی گفت ( من با او هیچ سنخیت فکری ندارم ) ، یکی گفت ( من رابطه ام را با او تکذیب  میکنم ) ، یکی گفت ( در مورد این جوانک اسرارمگوی بسیاری موجود است ) ، یکی گفت ( در نامه بعدی مسائل اورا مطرح خواهم کرد) ، وحالا هم یکی به نام آقای ولی نصر پیدا شده که میگوید ( او  دروغگوئی  بیش نیست ، هیچ کس در ایران اورا نمیشناسد ) .

 

البته تمام این آقایان که در مورد قهرمان ملی ما این حرفها را زده اند ، هنوز نفهمیده اند که بازی ( هفت سنگ ) چه نوع بازی ای است . اگر میفهمیدند این اظهارات را نمیکردند.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 18:15 |

                                                 راه پیمائی 

 هنوز امضاء قرار داد استخدامی آقای حسن بهرامی خشک نشده ، بنابراین امروز شال وکلاه کرد وخود را به صف راهپیمایان رساند تا شاید مسئول حراست اداره او را ببیند وبرای رسمی شدنش ایرادو اشکال دیگری نگیرد .

آقای انتظامی ، همین طور که به میدان آزادی میرسید با علی آقا همکار قدیمیش دردودل میکرد ومیگفت : آره علی جون ، گفتم بیام وشرکت کنم تااین آخر کاری ، بهانه ای به دست کسی ندم وبتونم حکم بازنشستگی ام را بگیرم .

جاوید ، پسرک 18 ساله، چشمانش را به صف مردم دوخته بود تا بلکه زری ، دوست دخترش را ببیند . قراربود  او هم به بهانه راه پیمائی از خانه بیرون بیاید وچند ساعتی را با او بگذراند. جاوید در حالی که به شاخه گلی که در دستش بود نگاه میکرد با خود گفت : یعنی دیرنکرده ؟ .

زری ، که با هزار زحمت توانسته بود بلاخره اجازه آمدن به راه پیمائی را از مادر بگیرد ، صبح زودتر از بقیه از خواب بیدار شد ، چادر مشکی اش را برداشت وپاورچین به حیاط رفت . او قبل از خروج از منزل به آینه دستشوئی کنار در نزدیک شد تا با ریملی که از کیف مادر برداشته بود خطی به زیر چشمانش بکشد . زری با خود گفت : کاش جاوید خوشش بیاد .

نسرین ، دختری که تازه شوهر معتادش را ترک کرده بود ، کیفش را روی شانه انداخت ویک تکه آدامس (اولیپ) را به زیر دندان گرفت واز پشت عینک پهن آفتابی اش به اتومبیل هائی که تا سر آن فرعی می آمدند نگاه کرد . قراربود محمود سربرسد واو را سوار کند ...... محمود به عیالش گفته بود : میروم راه پیمائی .

حسن آقا ، کارگری که سه ماه حقوقش را نداده بودند کفش هایش را ورکشید وبه صف راه پیمایان رفت . او با رفقایش قرار گذاشته بودند تا در میدان آزادی یقه مسئولی را بگیرند واز اینکه کارفرما حقوقشان را نمی دهد به او شکایت کنند . حسن آقا مطمئن بود که آن مسئول حتما" کاری برایشان انجام خواهد داد .

حاج آقا مسلم زاده ، پیشنماز مسجد محله ، جوانان را به صف کرد وپوسترهارا بین آنها تقسیم نمود وخودش را به جلوی صف رساند تا آنهارا به راه پیمائی ببرد . او چشم چشم می کرد تا بلکه حاج آقا روحانی ، مسئول امور مساجد منطقه را ببیند وبه او بفهماند که در مسجدش چه قدر فعالیت فوق برنامه دارد وطبق وعده قبلی ، آن صد هزار تومان کمک به مسجد را از او بگیرد . حاج آقا مسلم زاده به دخترش لیلا قول داده بود به محض دریافت این پول حتما" برایش آن مانتوی عنابی رنگی که پشت ویترین یکی از مغازه های چهارراه پهلوی دیده ا ست را بخرد .

حسین ، سرباز وظیفه پادگان حشمتیه ، داشت طبق دستور سرگروهبان لباسهای شخصی اش را می پوشید که صدای سرگروهبان را از حیاط شنید . سرگروهبان همه سربازان را به خط کرده بود تا آنان را به راه پیمائی ببرد .

 

باری ، وقتی حسن بهرامی وآقای انتظامی وعلی آقا وجاوید وزری ونسرین ومحمود وحسن آقا وحاج آقا مسلم زاده وسرکار حسین و .....   به نزدیکیهای میدان آزادای رسیدند ، به شعار بلندگوئی که بر یک وانت سوار بود بیخودی جواب دادند .....

همهمه صوت آنان در آن دور دستی که ایستاده بودم پژواک می شد وکلماتی قطعه قطعه شده به گوشم می رسید ...... حق حق حق مسلم مسلم مسلم ماست ت ت .

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 20:14 |

                 

                        (صندلی لژ و هاشمی)                                            

 

 

چنان در آن مبل استیل فرو رفته بود و سمت چپ بدنش را یله داده بود که گویی خانی به میهمانی خان دیگری رفته باشد.مطمئن و از خود راضی                                        

 

و گفت…از انقلاب،بازسازی و تمام عرض اندامی که ظرف این 28 سال نکرده بود و می پنداشت کرده است.از اینکه سردار و فرمانده جنگی 8 ساله شده بود آنهم در حالیکه فقط (دو ماه) سربازی کرده بود.دو ماهی که بجای مشق نظام،به روضه خوانی گذشته بود!!                              

 

کجایی رفیق؟…از هاشمی می گویم.از آقای رفسنجانی.                                                                                  

 

او،آنقدر در این گفتگوی بی مزه تبحر داشت و آنقدر به خود متکی بود که گویی جواب همه سئوالات نپرسیده را از قبل میداند.پس چه جای دلهره و به چالش افتادن؟ آنهم در مقابل جوانکی لوس و لوده که با پشت چشم نازک کردن های گاه و بیگاه و لرزشی که بیخودی به صدایش می داد.ملیجکی را می ماند.                                                                                                                      

….و قصه همان حکایت کهنه بود و استفاده مکرر از کلمه(ما)که از روی تفرعن بجای (من)مصرفش می کرد…و مگر اصلاً چه کرده بود این (ما)در این سال های خون و مصیبت،جز انباشتن ثروتی که هیچکس از او نپرسید از کجا آورده است.                               

 

هاشمی،نمونه بارزی است از دودوزه بازی قومش،آنان که زبان و رگ خواب مردم می دانند.آنان که عقبه شان  را اگر بگیری و در تاریخ جستجو کنی میرسی به داستان مولا علی و به دست کردن انگشتر خلافت بوسیله معاویه،با همان تیارت و زرنگی…                                           

هاشمی اگر در این گفتگو از جنگ گفت و از مسئولیتی که (تا روز آخر بعهده اش بود)،اما از آنانی که جلوی توپ روسی و زیر بمباران هواپیماهای فرانسوی گوشت قربانی شان کرده بود حرفی نزد.از آنانی که پیکرشان در میدان های پر از مین هرگزیافت نشد.از جوانانی که حتی هنوز هم در گوشه آسایشگاهها آنقدر (مرگ مناجات) را تجربه می کنند که نگو.        

هاشمی از جنگ گفت،ولی هرگز نگفت که بهای خون این جوانان ،چطور مبدل به مبل های سفید و طلایی کاخ مصلحت نظام شد تا او با تفخر روی آن لم بدهد و داستان روزگار بی مصرفی اش را بنگارد.                                                                                                                                                  

هاشمی نگفت این همه دختر سیاه بخت و فاحشه ای که از زور نداری و ادبار،تن می فروشند تا لقمه نانی به کف آرند را مثل دختران خودش که در مزون های پاریس و لندن بدنبال جدیدترین مدل لباس میگردند می شناسد یا خیر....دخترانی که نه از کره مریخ آمده اند و نه از نقطه ای دور،بلکه آنان در دامان جامعه ای رشد یافته اند که رهبری اش بعهده امثال او بوده است.       

هاشمی نگفت جواب این همه مردان بیکار که شب با دست خالی به خانه باز می گردند و دیری است دیگر جرئت نگاه کردن به چشمان کودکان گرسنه خود را ندارند  آیا میداند یا نه؟         

 

آری،هاشمی نگفت که در این سالیان دور،در مقابل آنچه از مردم گرفت،چه به آنان داد.         

 

 

 

القصه،هاشمی هرگز آن آقای محترمی که پنجشنبه شب بر پرده تلویزیون ظاهر شد و به سئوالات آن جوان لوس و ننر جواب داد نیست…..بلکه هاشمی از نظر ملت هنوز همان عالیجناب سرخپوشی است که پرونده قتلهای زنجیره ای را زیر بغل دارد.هاشمی هنوز همانی است که به هوس زر اندوزی خانواده هزار فامیلش،چون بختکی بر جان این ملت مظلوم چنگ انداخته و ول کن معامله هم نیست….و خلاصه هاشمی هنوز استاد اعظم همان لژی است که (اسماعیل رائین) دیگری می طلبد تا قصه اش باز گوید.                                                                                                

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 16:10 |

راه بندان

 

تهران – 19 بهمن 1385 – اتوبان صدر

 

...... آرام ترمز میکنم . پسرک از پشت شیشه شکلک در می آورد . با چشمانش گوئی میخندد . با خود میگویم : چه ترافیک سنگینی !!! .

قرمزی چراغ خطر اتومبیل جلوئی نگاهم را میدزدد . چه نوری دارد این چراغ ..... رادیو را روشن   میکنم ، گوینده از انقلاب وآنچه گذشته عرمیزند . پسرک خم میشود وبا هفت تیری به سویم شلیک میکند . میتوانم حرکات لبهایش را ببینم ، حتما" می گوید : تق . تق ..... ماشین جلوئی راه می افتد . نور قرمز محو    میشود . روی پدال گاز فشار میدهم ، ولی باز چند متری آنطرفترهمه چیز قرمز میشود . پسرک هنوز دارد من را نشانه میگیرد . گوینده رادیو از روزهای 57 میگوید واین که مردم چگونه شاه را فراری دادند ..... سیگاری روشن میکنم وبیخودی دستی به شیشه اتومبیل میکشم . چهره پسرک روشن تر میشود وهفت تیرش را پایین می آورد .... آنطرف خیابان دختری اتومیبلها را می پاید . بوی پودروماتیک مثل زهرمار، ته حلقم را میجود . کسی بوق میزند واز سمت راستم سبقت میگیرد وچند قدم جلوتر می ایستد . گوینده رادیو از جوانهای 57 میگوید که در بحبوحه انقلاب ، تهران را به آتش کشیده بودند وهمه یک چیز را  می خواستند ، سقوط رژیم .... با خود میگویم کاش از این راه نمی آمدم . بعد فکری میشوم که مگر چه فرق می کند . همه جا راه بندان است ...... همه جا .

 

پلیسی با دسته ای قبض جریمه ، سلانه سلانه از کنارم میگذرد . در آینه تعقیبش میکنم . چه قدر دود زده است ، مثل یک عروسک خاک وخلی . چشمم باز به پسرک می افتد ، دستها را زیر چانه گذاشته ومستقیم من را می پاید . دستی تکان میدهم ، لبخندی میزند واتومبیل راه  می افتد وچند متری جلوتر میرود ..... تا کاوه هنوز خیلی مانده است .

شیشه را پائین میکشم تا دود سیگار در هوای سرد ولزج بیرون گم شود . گوینده رادیو از ویرانه ای که شاه برجای گذاشته داد سخن میدهد . ومن فکر میکنم کاش از این راه نمی آمدم ..... کسی به شیشه بغل میزند . سرم را برمیگردانم وشیشه را پائین میکشم . عاقله مردی با چهره ای پر از خنده می پرسد : مستقیم   میری ؟ ...... چه سوال مسخره ای ، مگر میشود دور زد ....... باز می پرسد : آقا مستقیم میری – فکر کرده جمله اولش را نشیدم - . با عصبیت فریاد میزنم : نه ، دلم میخواهد دور بزنم ، دلم میخواهد برگردم ، دلم میخواهد همین جا بمیرم ولی جلوتر نروم ..... مرد با تعجب از اتومبیل دور میشود . چراغ خطر ماشین جلوئی خاموش میشود . روی پدال گاز فشار میدهم . رادیو از پیروزی مردم 57 حرف میزند ومن با خودم میگویم : کاش ، کاش ازاین راه نمی آمدم ..... پسرک هنوز با همان چشمان نافذ مرا می پاید .

 

 

تهران – 19 بهمن 1357 – حوالی میدان انقلاب

..... فرید پشت فرمان اتومبیل بود وپرسید : مستقیم بروم یا بپیچم . گفتم : بپیچ . گفت : چپ یا راست .   گفتم : معلومه ، چپ . ..... برگشت ونگاهم کرد وخندید . چند قدم آنطرفتر خوردیم به راه بندان . گفت : کاش مستقیم رفته بودیم . گفتم : چه میگوئی پسر ، راه ما همین است .....

شیشه را پائین می دهم ودود میریزد به حلقم ونفسم را بند می آورد ..... هنوز یک خشاب ژ- 3 روی داشبورد است وهوس شلیک را به جان آدم میریزد ..... هیچ پاسبانی در خیابان دیده نمیشود ورنگ قرمز چراغ راهنمائی چهارراه بعدی ، از همان دور سوسو میزند .

نگاهم به فرید می آفتد که شعری را آرام آرام زیر لب زمزمه میکند . شعری که بوی خشم انقلاب ومهربانی خلق ام را میداد .....

 

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه بیستم بهمن 1385 و ساعت 20:8 |

                                   چپ از چپ 

 

دیروز سرگئی لاوروف وزیر خارجی روسیه گفت:آمریکا سعی در منزوی کردن ایران،روسیه و حزب الله را دارد در حالیکه آنها عاملین اصلی در حل مسئله خاورمیانه هستند.

این هندوانه در حالی زیر بغل ایران گذاشته می شود که گویی این روزها بالای سبیل روسها نقاره می زنند و عیش این خرس سفید از هر زمان دیگری فراهم تر است...روسها که در طی دو قرن گذشته نتوانسته بودند حضوری چنین پر رنگ و بی مزاحم در ایران داشته باشند و هرگز خود را تا بدین حد به امال دست نیافتنی قرین و نزدیک احساس نکرده بودند،امروز و در فرقت دشمن سابق،این امکان را یافته اند تا ضمن سوءاستفاده از غلط خوانی مردان سیاسی ما ،بی مصرف ترین کالا و تکنولوژی را در ایران به قیمت خون اجدادشان بفروشند و از قبل ان به ثروتی برسند که خوابش را هم نمی دیدند،حجم مبادلات اقتصادی ایران و روسیه امروزه در جایگاهی است که قابل مقایسه با هیچ کشور دیگری نیست.

 

این وادادگی سیاسی و پناه بردن از مار غاشیه (آمریکا)به دامان اژدهای هفت سر روسی درست از زمانی شکل گرفت که حضرات تخم لق (مرگ بر آمریکا)را همراه با نبات روسی در دهان ملت شکستند و بر اساس یک متل قدیمی که می گوید(مرغ یک پا دارد)تا آنجا پیش رفتند که حالا بند تنبانمان هم در دست روسها است و لاجرم باید به هر غمزه آنان غش کنیم....

 

طرفه آنکه حکومتگران باید بدانند که این بازی،بازی توازن قوا نبوده و نیست،بلکه استعمار است....نگاهی به ریخت و قیافۀ صنعت ورشکسته کشور بیندازید و ببینید چگونه با ورود این بنجل های صنعتی و تکنولوژی

فرسودۀ روسی،ثروت ملی را به باد فنا داده اند و برای گرفتن یک تایید شکننده در عرصات بین المللی،خاک ذلت و خود فروشی را بر فرق ملت پاشیده اند....ومگر اصلا کارکرد (استعمار)جز این است که امروزه نوع

روسی اش را بر خود می بینیم؟

 

و چه بگویم از این خرس پیر که جای پایش در تاریخ کشور ما مشهودتر و مشهورتر از کفر ابلیس است.آن از بلایی که بر سر دمکراتها آذربایجان و سوسیالیست های توده ای آورد و آنان را با تابلوی ضد آمریکایی به کام خود کشید و به لاسی که با قوام،ویا بوسه ای که بر دست اشرف زد از عده ای از آن جوانان پاک نهاد وطن پرست که به سودای رهایی خلق شان خطرها کرده و می خواستند با تکیه بر منطق علمی کار حکومت یکسره نمایند،عناصری خود فریفته و خود فروخته ساخت که گفتگوی آن،مهتاب شبی می خواهد و آسوده سری،و این هم از این بازی آخری و خوراندن شوربای ضد آمریکایی به حلق حکومت فعلی و خر کردن این حضرات ،و وای بر ما که هنوز نفهمیدیم این سگ زرد برادر همان شغال است و جنازۀ ما هم آن                وسط....دراز به دراز. 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 17:45 |

                             

                      (نقلی با شاهزادۀ پهلوی)

 

 

 

جمعه شب، قسمتی از مصاحبه این حضرت را در صدای آمریکا شنیدم....گویی قابله ای را می ماند که

 می خواست طفل مرده ای را به دنیا بیاورد که تازه ناقص الخلقه هم بود!!!!

و این همان بدبختی و ادبار جماعت ایرانی است که هر وقت خواست در خودش جمع شده و به تعمیق و تدقیق برای گرفتاری اش فکر بکری بکند،سرو کله نطر بوقی پیدا شد و وعدۀ راه میانبرش داد.راهی که در پیچ آخر،یا پادشاهی با قداره و دربار انتظارش را می کشید و یا خلیفه ای با دشنه و بارگاه....درست مثل امروز که اگر زیر پالان این ناجیان وطن را ورنداز کنی،به نقشۀ راهی می رسی که آخرش به این حوالی ختم می شود.

 

باری،اگر هر زایش و تولید و تولدی متاثر از درد و زجر است که باید کشید،پس این چه ادا و اصول واصراری است که این به اصطلاح ناجیان می خواهند مردم را از (نعمت)آن بر حذر نمایند و با ترفند های ایران دوستی و وطن خواهی، کار را به زایشی مصنوعی بکشانند...اگر(آزادی)آن طفلی است که باید از دل این جامعه متولد شود،درد کشیدن هم امری لابدی است،دردی که می بایست در دل توده ها آنقدر سخت شود که بی تاب اش کند و در آنان قدرت و انگیزۀ زایش را فراهم نماید،نه اینکه بازیگران سیاست،طفل حرامزادۀ دیگری را به دامانش بیندازند و از او انتظار مادری اش را داشته باشند.و مگر برای همین نیست که ایرانی در هر بزنگاهی رسید،بی مهر مادری این کودک عاریه را در بغل کس دیگری انداخت و خود گریخت،چرا که هرگز او خود را مادر این طفل عاریه ای نمی دانست...و آیا این همۀ آن کاری نیست که نسل اندر نسل و در آمد وشد سلاسل مختلف،ما ملت انجام دادیم؟

 

پس اگر امروز،دری به تخته خورده وبعد از قریب دو قرن،جماعت ایرانی به این فکر افتاده که این بار و تا زمان تولد آزادی،زجرش را تحمل و به بن دندان احساس کند و پس از سالها قابلگی این و آن،این بار بند ناف این طفل را با دستان پینه بسته خود ببرد،تا آزادی اش به بوی گندم آن کشاورز و آبدیده گی  آهن آن کارگر به دنیا بیاید،خب آنوقت در چنین اوضاعی ،این حضرت دیگر چه می گویدو این چه زوری است که بیخود می زند،تا بلد راه شود و باز هم ملت را به کژ راهه ای ببرد و به امام زادۀ بی معجزتی برساند که شلاقش را تا همین اواخر بر گردۀ خویش احساس کردیم و سوختیم؟

 

غرض اینکه ایرانی اگر امروز دانست که راه سعادت اش نه از گدار فلان شاه می گذرد و نه از میانبر بهمان خلیفه،خیلی بدبختی و ادبار را تحمل کرد.پس چه بهتر که این خواجه گان و درباریان پلاسیده دست از سرش بردارند و به ضرب و زور پولهایی که از جیب همین ملت دزدیده اند باز هم چماق نتراشیده و نخراشیدۀ خود رادر پشت الفاظ خر رنگ کن پنهان ننمایید...درست است که فاتحۀ این خلیفۀ آخری خوانده شده،ولی شما را چه می شود.چرا شما هول می زنید؟اینجا دیگی برای شما نمی جوشد،پس به تعیش و خیال واهی خود مشغول باشید و اگر همتی در شما باقی است،فقط از همان دور،سری به رسم ادب در مقابل درک تازه طبقات زجر کشیدۀ مردم فرود آورید که همین،ایشان را بس.

این ملت برای سواری دادن به امثال شما دیگر خیلی پیر و خسته شده است.شما نیز برای سواری گرفتن از این مردم دیگر آن اسباب لازم را ندارید.نگاهی به خود و گذشتۀ پنجاه سالۀ خود بیندازید تا مطلب مفهومتان شود...  

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 17:25 |

                                        نگاهی در آیینه

 

هر سال به چنین ایامی که می رسم انگار مرکب قلم خشک می شود و سیالی ذهن جای خود را به جمود و سختی می دهد....از یک طرف خاطرات روزهای پر شور انقلاب در ذهن متبادر می شود و از طرفی تلخی این روزگار بر کام و جان می نشیند.

    راستی اگر آن شور وآن خواستۀ بی پیرایه در این 28 سال به بار می نشست،حالا چه حرفهایی که نمی شد نوشت و چه آوازهای بلندی که نمی شد سرداد...اما امروز که یاس و نومیدی،اختناق و سکوت،از در ودیواراین(مرگ اباد)میبارد و بغض این همه عمر بر باد رفته در گلو می شکند،چه باید نوشت و قصه را از کجا باید نو کرد؟

باری،اگر محمد رضا شاه،در پی از کف دادن تاج و تخت و دو سالی قبل از مرگ،کتاب(پاسخ به تاریخ)نوشت،

تا با یادآوری آنچه به ملت داده بود نامش رااز صفحه بدنامان تاریخ بزداید،اما نسل من که در آن سالها،با خود آتش آورد تا نکند اجاق نسلهای بعد از او خاموش بماند،حالا چه جوابی دارد به آن جوانی بدهد که روبرویش نشسته و بی پروا می پرسد:از این سفر چه آورده ای جز خستگی راه،و این زنجیری که به دست و پای ما بسته ای؟

 

او،دیروز من است که امروز شده است و مرا به محاکمه می نشاند....آنهم به زمانه ای که تبردار واقعه را دیگر دست خسته به فرمان نیست....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت 20:40 |

                        زنگها برای که به صدا در می اید 

                                                          

 آنگاه،

خورشید سرد شد،

و برکت از زمین ها رفت،

 

             امروز،زنگ انقلاب در مدارس ایران به صدا در آمد و این یعنی که ایام دهۀ فجر  و یا بهتر بگویم دهۀ زجر آغاز شده است.به سال 1357 اگر این صدا،نشانه فریاد مردمی بود  که از استبداد شاه جان به سرشده بود ند ومی خواستند با به صدا در آوردن  زنگها،پایان دورۀاستبداد پادشاهی را اعلام کنند که25 سال بود صدای آنها را نمی شنید....اما امروز مردم در هیاهوی این زنگ،پیام دیگری دارند و آن هم  اینکه شاگردان  مدرسۀ انقلاب به زنگ آخر رسیده اند.شاگردانی که بجای پاسداری  از بهاری که درزمستان با خود شکوفه آورده بود ،به غارت گلها و پرپر کردن غنچه هایش پرداختند ............

 

 و حالا چه مانده از آن همه باغ ،جز بیابانهای تف زده و باورهای سوخته .

 

 

خورشید مرده بود،

وهیچکس نمی دانست،

که نام آن کبوتر غمگین،

کز دلها گریخته،ایمانست.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 21:7 |

( چیستان فرهنگی – سیاسی – اجتماعی)و سرپاس مختاری

 

دبیر صفحات داخلی یک مجله آمریکائی ، صبح کله سحر به منزل ما تلفن کرد وبا لهجه پک وپهن آمریکائی سراغم را گرفت. گفتیم ای معاند وای آمریکائی مزدور ، چه میخواهی ، گفت ما برای طرح چیستان در مجله مان گیر کرده ایم واز شما کمک میخواهیم . گفتیم از چه بابت . گفت در وبلاگ پریوش ، یک شخصی به نام آریا اجرلو راجع به شما نوشته که گویا ( حضرتعالی بایک دختر 20 ساله در اتوبوس !!! روی هم ریخته ای و20 میلیون از او گرفته ای ، آن هم در حالی که دندانهایت مصنوعی بوده !!! وبعد از بیرون آمدن از زندان سیاسی ، خانواده ات تورا راه نداده اند . ) بنابراین میخواستیم اولا" مشخصات آن دختر وبعدا" به سایر مجهولات این داستان جواب بدهی تا به عنوان یک چیستان از آن در مجله استفاده نمائیم .

گفتیم : ای به چشم ..... وادامه دادیم1- ( البته اون دختری که آریا اجرلو مدعی است در اتوبوس روی او ریختیم !! ، اسمش را به ما نگفت ، فقط دست توی کیفش کرد وروبه من گفت : آهای آقای آلن دولن ، بیا این پولها راجان مادرت بگیر !! گفتیم اسم شما چیست . گفت کاری با اسم من نداشته باش ولی بدان که نام فامیل من آجرلو است واسم برادرم هم آریا ست . !!

 

2- در سال 1381 ودر دبیرستان ( صلاح الدین ) تهران ، اولیا ء مدرسه یک جوان را که به وسیله دو نفر از همشاگردیهایش مورد تجاوز قرارگرفته بود ، کشف وضبط !! وبه پزشکی قانونی میبرند ، در پزشکی قانونی وقتی از آن پسر می پرسند نام شما چیست ، می گوید : فامیل من آجرلو است ودو سال دیگر برایم یک پرونده منکراتی در اوین تشکیل خواهند داد !!

 

3- شبی در زندان اوین ودر حالی که همراه 80 نفر از زندانیان در خواب نوشین بودیم ، یکدفعه براثر داد وفریاد افسر نگهبان از خواب پریدیم . دیدیم جوانی حدودا" 20 ساله را لخت وعور دارند با خود می برند . گفتیم این جوان چه کار کرده ، گفتند یک استوار ارتشی داشته با او فعل حرام ( به قول برادرا ) انجام میداده است .... فردا صبح هم آن استوار را به عنوان تنبیه به زندان رجائی شهر تبعید وآن جوان را هم بعد از بردن به پزشکی قانونی وتشکیل پرونده منکراتی به بند باز گرداند ند . از آن پسرک پرسیدیم : بابام جان اسم شما چیست . گفت فامیل من آجرلو است ولی خواهر من همان دختری است که در جریان یک مسافرت ، 20 میلیون به پیرمردی که دندانهای مصنوعی داشت داد !!

4- در سال 1385 ، پلیس ترکیه  یک جوان که با پوشش تحصیلی به آنجا رفته بود را دستگیر می کند .علت این دستگیری به طوری که در گزارش پلیسی ترکیه آمده ، این بود که این جوان را در چندین نوبت کرارا" وکرار" مورد تجاوز قرار داده بودند.... وقتی پلیس ترکیه مشخصات این جوان را جویا می شود. او در جواب می گوید : من خواهری دارم که نام فامیل او آجرلو است ودر یک اتوبوس به یک پیرمرد هاف هافوی بی دندان 20 میلیون تومان داد تا حالش را ببرد. خودم هم در زندان مورد تجاوز رژیم ایران قرارگرفته ام . ( پلیس ترکیه هنوز نمیداند که در ایران ، رژیم واستوار با هم فرق دارند) !!!

 

5- در زمان رضا شاه کبیر ، سرپاس مختاری رئیس شهربانی وقت ، در کوچه پس کوچه های نیاوران ونزدیک کاخ پدر تاج دارش ، به زنی برمیخورد که در حال فحش دادن به اسکندر مقدونی بود . به او می گوید : خودت که این کاره ای ، فحش هم که می دهی ، دیگر چرا این کودک بیچاره را به دنبال خودت می کشانی . زن جواب می دهد: میخواهم او از حالا بداند که در چه خانواده انقلابی ای به دنیا آمده است ..... نام آن کودک در مکتوبات متاخرین واقوال دوره پهلوی اول درج نشده ، ولی بعدا" معلوم شد آن دختری که در اتوبوس بود وآن پسری که در زندان وترکیه ومدرسه مورد تجاوز قرارگرفته بود از همان شجره طیبه و طاهره بوده اند .

 

چیستان : با استفاده از معلومات داده شده حالا شما باید روشن نمائید که اولا" رابطه ی آن دختری که در اتوبوس بود واین پسری که در ترکیه است چگونه رابطه ای است ؟ ثانیا" بفرمائید رهبر آینده این مملکت کیست وثالثا" بفرمائید اصلا" آن موبایل را چه کسی آنجا گذاشت ؟ !  

 

کلیدهای کمکی : الف – از راه ادبیات فارسی

پیرمردی پسر به زندان داد

                               لوح سیمین اش در کنار نهاد

برسرلوح او نوشته بودبه زر

                                جور استوار به زمهرپدر

 

ب- از راه ادبیات عرب : این نوع چیستان از باب مفاعله وقیاس ( معبوص بعد از نیچه)    است .

جایزه: هرکس بتواند این چیستان را حل نماید برنده یک گوشی موبایل نوکیا نفیس وتاشو!! خواهد شد وهرکس هم موفق نشود حواله اش با همان استوار

 

حل: در شماره های بعدی ودر همین صفحه!! .....    

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 و ساعت 16:6 |

                             

                   شب عاشورا                                             

 

 

... و جماعت هروله کنان در حرکتند،سیاهپوش و گریان،چون کشتی لطمه چشیده و کج و مج شده میان طوفان...و آن وسط،،علمی بلند که گویی نشانه است،یعنی که مواظب باش تا راه را گم نکنی.                                                                                                                                                                                                                          

شب عاشورا، درهرجای دنیا که باشی ،شب دلگیری است،مثل مزۀ شله زرد نذری،مثل عطر دارچین،یا همۀ غروب های جمعه.                                                                                                                  

 

 

پیرمرد نوحه خوان با آن شال سبز دور گردن ،چه می خواند؟جز سرایش غصه ای هزار ساله تا داغت را تازه کند و به یادت بیاورد که آن آرمان های آسمانی را در یک جای تاریخ جا گذاشته ای ...و به یادت بیاورد که امروز عجب بنجلی را بجای آن قالب کرده اند.                                 

 

 

پیرزن ،دستش را به دیوار گرفته بود و زیر لب ورد می خواند...پیر زن از دورتر ها می خواند.  

 

(بخشو)، ای نوحه خوان پس کوچه های هزار ساله مقتل،ای نخلستان تشنه و ای فرات خشک شده،تو بگو کجا خوابمان برد؟                                                                                                                         

شب عاشورا است و این جماعت سیاهپوش،آن پیرزن خمیده ،چه خوش می روند،و آن علم بلند چه غصه هزار ساله ای را نجوا می کند....گوش کن.                                                                                     

 

آیا هنوز زود است که زندگی انسانها در کنار هم،خود آرمانی گردد و پناهگاهی؟...همه خدایان که رفتاری یکسان ندارند !!! 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه نهم بهمن 1385 و ساعت 19:13 |

اندر حکایت این حرفه بی پیر....

 

برای اولین بار در سالن ملاقات زندان اوین دیدمش .... در اوج بیماری وبعد از سه بار سکته قلبی ام . خبرش نکرده بودم ولی گویا یکی از زندانیان که با او آشنائی داشت زحمت اش داده بود که فلانی رو به موت است ، به دادش برس .

وقتی نگهبان خبر داد که وکیل ات آمده ، اول جاخوردم وباخود گفتم : من که وکیل ندارم ..... ولی وقتی نگهبان پا سفت کرد وورقه ملاقات را به دستم داد راه افتادم .

آقای دکتر خلیل بهرامیان را این طور بود که ملاقات کردم . عاقله مردی متبسم وشمالی ، با کلاه بره ای که به سر داشت وکاپشن بلندی که پوشیده بود عینهو جوانان روشنفکردهه 50 ، با همان ترکیب ..... گفتم فلانی هستم ، دستی داد ولبخندی لبانش را گاز گرفت ، خواستم ماجرا را بگویم که گفت میدانم – از کجا میدانست ؟ - وبعد معلوم شد که قبل از آمدن به  ملاقا ت ، کانالی زده وسرکی که به پرونده ام کشیده است .... وبقیه حرفهائی که زد همه دلداری بود واینکه اول باید به فکر درمانت باشیم ، واز فردای همان روز شروع کرد به هوارکردن وضع خطرناک جسمی من در رسانه ها ..... در اثر مساعی این اخوی ، حضرات به دست وپا افتادند ومرا برای عمل قلب باز راهی بیمارستان کردند ، در بیمارستان هم یکی دو باری علیرغم تمام مشغله ای که داشت به ملاقاتم آمد وبرادری اش را تمام کرد به طوری که حس کردم ربطی مرا به او وصل کرده است که در مقوله وکیل ووکالت نبود ...... راستش در آن زمان ترسم از این بود که حق الوکاله ای بخواهد که از پس آن بر نیایم ، که دیدم عجب آدم نا فهمی هستم ودر شناخت او چه قدرالکنم .... پول که نگرفت هیچ ، کمکهائی هم از جیب خودش کرد که هنوز بردوشم سنگینی میکند.......

 

امروز شنیدم که بهرامیان را به جرم ( اقدام علیه امنیت کشور ) به دادسرا فرا خوانده اند تا محاکمه اش کنند ، این بود که این مختصر را نوشتم تا بدانید عدالت در این مملکت به چه فضاحتی که نیفتاده ، طرف مثلا" وکیل مقتولی است که در زندان اورا کشته اند وحالا که او به خون خواهی اش قیام کرده ، خودش شده است اقدام کننده علیه امنیت کشور!!! آن  هم چه  کسی ، یک وکیل مدافع که اگر در این سالها نبود چه بسا سر صد ها بیگناه دیگر را بر دار میکردند ......وبرای همین است که هر وقت به دستگاه قضا میرسم عق ام میگیرد ...... وکیلی که در برابر موکل کشته شده اش نتواند مدعی و شاکی باشد ، پس چه کاره است وچرا آن رخت را بر تن اش کرده ای ؟!

دکتر خلیل بهرامیان ، بی تعارف ، یک آدم اهل حق است ، که اگر این است دیگر به زندان شدنش امرغریبی نخواهد بود . مگر قبل از او زرافشان و ....... به این رسم به زندان نشدند ومگر زندان را این دستگاه پیزوری جز برای این ساخت وبرپاکرد ؟ ...... اما اگر حضرات فکر میکنند که با زندان کردن این مردان عدالت خواه ، میتواند بر قتل اکبر محمدی ها ، زهرا کاظمی ها ، فروهرها ، مختاری وپوینده ها خاک بپاشند ، ای دریغ ...... که ماجرا این نیست .

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 16:38 |
         (قضیه صندوق ذخیرۀ ارزی و نتایج آن)

(اصل قضیه): موجودی صندوق ذخیره ارزی که در سال 1384 بالغ بر 48 میلیارد دلار بود،در آذر ماه امسال به 9 میلیارد دلار تنزل یافت که دولت نهم از همین محل نیز تاکنون مبادرت به برداشت 13 میلیارد دلار نموده است.در واقع این صندوق در حال حاضر 4 میلیارد دلار کسری دارد !!

 

 

1-(نتیجه گیری مردمی):  *- آفتابه لگن هفت دست،شام و نهار هیچی.                      

                                          *- یک لقمه نان بربری،من بخورم یا اکبری.                           

                                          *- نه به آن داریه تنبک زدنت،نه به این زینب و کلثوم شدنت.     

 

2- (نتیجه گیری دولتی) : اقتصاد زیر بنای جامعه نیست...اقتصاد مال خر است !!    

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 21:1 |

                    (اپوزیسیون و ساعت صفر)                        

 

آن شنیدم که تعدادی از گروههای اپوزیسیون خارج از کشور،از اینکه دولت آمریکا قصد حمله به ایران را دارد در پوست خود نمی گنجند و حمله ای را که هنوز نه به بار است و نه به دار، امری محتوم و قطعی فرض کرده اند.                                                                                                                          

این ایرانیان ،همانهایی هستند که اگر در تاریخ معاصر ردٌشان را بگیریم می رسیم به جماعتی بی خایه و پلشت که جز مجیز گویی نیروهای خارجی و زنبارگی در مقابل آنها چیز دیگری نبوده اند.کسانی که به علت وادادگی های عقیدتی و بنیادی خود،همواره به دنبال آقا بالاسری می گردند که دست آنها را بگیرد و تاتی تاتی آنها را از خیابان شلوغ عبور داده و به بستنی فروشی آنطرف خیابان برساند...(وه،چه دل انگیز).                                                                                            

 

این قوم ذلیل،هرگز با خود فکر نکرد که هیچ نیروی خارجی،در هیچ کشوری تاکنون موجد خوشبختی آن ملت نشده است،و به اصطلاح عوام،هیچ گربه ای دیگر در قرن بیست و یکم در راه رضای خدا موش نمی گیرد...که اگر این است،پس این شادمانی و شعف برای چیست؟ آیا همین آمریکا برای مردم عراق و افغانستان شادی و خوشبختی آورد که مثلاً برای ما هم بیاورد؟و اصلاً خوی امپریالیسم،خوی انسانی است؟  

این خواب زدگان، در توجیه خواسته شان میگوند ،حالا آمریکا بیاید و این قوم ظالم را براندازد،بعداً ما یک دولت مردمی!! و یک محیط دمکراتیک را فراهم خواهیم آورد.که عجب خواب و رویای ابتری است این...                                                                                                                                                                   

پدر جان،..اگر این آمریکایی آمد و جا خوش کرد،بدان که دیگر کاه هم بار تو نخواهد کرد.و برای شما ی ایرانی تره هم خرد نخواهد نمود.اصلاً مگر آنها بجز بردن نفت و معدن و مواد اولیه و یا سرازیر کردن اضافه تولید بدرد نخور و خر رنگ کن های دیگر به خیک تو ،هدف دیگری هم دارند؟خب آنوقت در این میان تو و مثلاً دولت تو چکاره ای؟هان؟و با این چاقوی تیز نیروی خارجی می خواهی کجایت را بدرانی و چه عرو تیزی کنی؟                                                           

 

البته این ها را که گفتم هرگز سر آن را نداشت که به شرایط موجود و این رژیم نپردازیم.این ها هم از آنها بدترند.این ها هم جز افیون و خواب کردن ملت،کار دیگری نکرده اند.این ها هم آخر بد ذاتی و خناسی اند.ولی چه لزومی دارد که به جای اتکاء به نیروی مردمی برای تغییر این حارسان،دو دستی دامان عمو سام،را بچسبیم و یا به چین و شوروی که هر دو از آمریکا بدترند پناه ببریم.پس کجاست آن غیرت ایرانی،پس کجاست آن عرق ملی.چرا سعی می کنی بجای قبول مسئولیت در شرایط فعلی و توجه به را حل سوم ،بیایی و مردم را به یآس مطلق بکشانی که حداکثر امیدشان آمدن یانکی های آمریکایی باشد.این لمیدن در آفتاب بعد از ظهر سیاست و در زیر پتو با غریبه ها مغازله کردن بجز بد بختی بیشتر چه چیزی برای این ملت دارد؟چرا می خواهی زقوم را به نرخ حلوای نسیه به خورد مردم بدهی.اگر جربزه ای داری،اگر واقعاً اپوزیسیونی،چرا بجای این بچه بازی های 28 ساله،برای یک بار همت نمی کنی و تا جای پای خارجی سفت نشده خودت جلو نمی آیی.و چرا آن چادر سیاه 28 ساله را از سرت بر نمی داری؟                                     

خب آن منیت ها،آن زیاده خواهی ها،آن فرنگی بازی ها را کنار بگذار و پا در میان واقعه بگذار.اگر مردم در شما صداقت ببینند-که تا بحال ندیده اند-مطمئن باش که کار را راحتر پیش خواهند برد.والٌا اگر فکر می کنی می توان در حالیکه همبرگر مک دونالد به سق دهانت چسبیده و سس مکزیکی فلان جایت را سوزانده بیایی و برای مردم ایران نسخه های صد من یک قاز بپیچی و فردا هم در سایه سار تفنگ های آمریکایی و یانکی های مست به کشور آمده و به مردم درس وطن پرستی بدهی کور خوانده ای.عقب هستی آقا. ول معطلی...ملت ایران،مردمان عجیبی هستند.همانقدر عجیب که پیکانشان را با آب لوله کشی شهری می شویند و سبزی خوردنشان را با آب فاضلاب آبیاری می کنند...همین مردم فردا به شما هم برسند با تعجب خواهند پرسید:حضرت،این 28 سال کجا بودی و چه غلطی کردی،جز عربده کشیدن در سالنهای پر از خالی غرب و پیچاندن مردم در کوره راههای منیت و خود پسندی خود و طایفه ات.                    

و ببینم اصلاً شما....که و چه هستی.جز آن جوانکی که یک شبه در جوال(سیاسی) رفت و فکر کرد در این حواس پرتی جماعت می تواند به سبک آکتورهای  سینما،حرفهای گنده تر از دهانش بزند و با سوار شدن بر گرده آدمهای موجه،در این عرصه عر و تیز نماید؟...که نشد... و یا آن جوان دیگری که هنوز انتظار دارد در این شرایط قتال و زندان،وزارت بهیه امنیت با اتومبیل گل و روبان زده به دنبال مبارزان بگردد و موقع دستگیری و بردن آنها به زیر اخیه و زندان،اول زیر تخمشان اسپند دود کند!! و یا آن کسی که فکر می کند ،می تواند سایه یزدان اش  را به کشور باز گرداند و در سایۀ ظل اللهی او به چپاول ملت بپردازد؟ و یا آن خرک چی بی قاطری که با قرقره شربت تاریخ گذشته،آنهم با یک شاه بی بته و 70 میلیون طلبکار،می تواند طرحی نو دراندازد....و یا آن بابایی که نمی داند تئوری های دهه 30 و 40 را به کجای قبای امروزی ملت سنجاق کند....یا آنکه می خواست در روز روشن و با چراغ خاموش !! با 50 هواپیمای مسافربری و ضمن تناول نان تست شده و کره بلغاری در هواپیما ،فرودگاه تهران بلکه همه ایران را فتح الفتوح نماید،و یا آن دیگری که 28 سال است هنوز بدنبال(چه باید کرد) می گردد؟                                                            

حاصل این همه اعوجاج و گیجی شما،ماترکی که از خود برای ملت باقی گذاشت این بود که سالیان سال منتظر ماند.تا بلکه از میان این همه اسکندر،نادری پیدا شود که نشد،...نشد که نشد.                                                                                                                                                                               

حکومت هم این را فهمیده که بجای توجه به شما،اینک دشمنانش را در دل توده های مردم جستجو می کند.بین کارگرانی که کم کم در نبود یک لقمه نان خالی به سیاست نقب می زنند و سینه در سینه رژیم می سایند.بی آنکه دیگر به شعار های بی شعور شما دل خوش کنند...و یا زنانی که گوشه آشپزخانه را رها کرده و لچک به سر بهمراه مردان و جوانانشان به میدان آمده اند تا آن کار نکرده و منتظر را به سامان برسانند و اصلاً هم مثل شما به هم خوابگی با یانکی های آمریکایی فکر نکنند.

 

بهرحال،چمدان نبندید و خریدن بلیط برگشت را فراموش کنید،که اگر اینجا هم بیائید،  هنوز غریبه اید....عملکرد شما در گذشته چیزی را در اینطرف برایتان ذخیره نگذاشته است.اگر عقلی و صداقتی در شما هنوز باقی است،این مختصر را دوباره بخوانید و بدانید کجائید و کجا نیستید. این نیاز امروز ماست که گویا به ساعت صفر حادثه نزدیک تریم.                                                                  

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت 14:56 |

                      قل مراد و بودجۀ دولت 

 

در حیاط (بنده منزل) نشسته بودیم و داشتیم از باب اقتصاد،ارقام و اعشار بودجه دولت را در ذهن کم و زیاد می کردیم بلکه بدانیم جریان گوجه فرنگی در سال آینده چه خواهد شد که ناگهان دق الباب کردند.آنهم چه دق البابی.گامب.گامب...                                                  

خلاصه بند دلمان پاره شد.اول فکر کردیم حتماً باز هم(برادران)آمده اند تا ما را ببرند.ولی بعد یادمان آمد که این روزها بجز دعا به جان دولت کریمه خطای دیگری نداشته ایم !!! بهرحال در را که باز کردیم دیدیم (حسنی)پسر همسایه است که از مدرسه برگشته...گفتیم پدر جان،مگر سر آورده ای.مگر خانه ما زنگ ندارد.مگر نمی بینی که ما هم مثل همۀ اهل اقتصاد،با این ارقام بودجه گیج و منگ شده ایم.چرا در میزنی...حالا در هم که میزنی،چرا با پای مبارک دق الباب می کنی.                                                                                               

پسرک با همان شیطنت کودکانه اش گفت:عمو جان،تمام راه مدرسه را دویده ام تا زودتر برسم و جوکی را برایتان تعریف کنم....با غیض گفتیم:حالا چه وقت جوک گفتن است.مگر از قیمت پیاز خبر نداری.مگر از قیمت سیب زمینی خبردار نیستی.مگر نمی دانی که آمریکائیها دارن حمله می کنن...                                                                                                                 

 

حسنی که حسابی دمغ شده بود از این توپ و نشر ما ترسید و خواست برود که دلمان برایش سوخت و دیدیم از نظر روانشناسی کودک،ممکن است این بچه در آینده دچار کوری (نطق و بیان)شود،بنابراین صدایش کردیم و پرسیدیم :خب حالا این جوک شما چگونه است....                                                                                                                                                      

حسنی با نوعی خجالت گفت:{میگن یک خبرنگار از آقای هاشمی رفسنجانی می پرسه نظر شما در مورد مردم لبنان چیه؟هاشمی هم میزنه زیر خنده و هر هر هر می خنده.خبرنگار می پرسه چرا می خندی.هاشمی میگه:قل مراد نمی خنده.قل مراد داره گریه می کنه.}                                                                                                                

 

و بعد هم حسنی دوید و رفت بطرف منزلشان. 

  

حالا یک ساعتی است که ما همین طور وسط حیاط معطل مانده ایم و نمی دانیم به  حرف قل مراد بخندیم یا به ارقام و اعشار بودجه دولت.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 14:54 |


Powered By
BLOGFA.COM