يك گپ دوستانه
او پرسيد، من هم گفتم
هميشه اينطوري سئوالش را مطرح مي كند، خيلي تلخ و صريح. كاري هم با اين ندارد كه محدوده تو كجاست و مثلاً چقدر تمايل به جواب داري... حرف خودش را مي زند و منتظر ميماند تا جوابش را بدهي.
گفتم: حالا حتماً بايد جواب بدهم.
گفت: چرا كه نه؟
گفتم: .... ببين از نظر من، اهالي سياست دونوعند. عدهاي كه داراي جان مايههاي فكري اند و معمولاً هم آدمهاي آرام و منطقي و با سوادي هستند و دسته دوم كساني هستند كه به علت خالي بودن چنتهشان، دائماً در حال شلوغ كاري و استفاده از ابزارهاي نامناسب و دست يازي به هر حيله و ريايي هستند تا در پشت اين شارلاتان بازيها، خالي بودنشان را پنهان نمايند... اين دسته دوم كه متاسفانه در چند سال گذشته در صحنه سياسي تكثر هم يافتهاند خصوصيات و قاعده و فرم مخصوصي دارند كه اگر بخواهم سرتان را به درد نياورم معمولاً آدمهايي هستند كه اولاً هميشه ديگران را تحقير ميكنند و ميدان را خالي ميخواهند، دوماً سعي مينمايند براي بزرگ كردن قد كوچكشان در صحبت و كلام دائماً از بزرگان و انتساب خود به آنان استفاده كنند. سوماً فرد شاخص سياسياي را پيدا ميكنند و به عوام چنين ميباورانند كه دارند با چنين شخصيتي به لحاظ عقيدتي مي جنگند تا ازكنار از آن براي خود آبرو و محبوبيت بخرند. چهارماً هرگز در مقابل حرفهايي كه ميزنند مسئول نيستند و بزرگترين شاخصه آنها دورغگويي خيلي صريح، حتي در ناباورانهترين گفتهها است، پنجماً سعي مينمايند دوغ و دوشاب را به هم بريزند و از زير هر سئوال و جواب شفاف و منطقي فرار كنند و ...
خلاصه اين نوع آدمها كه به اشتباه به آنان (سياسي ) گفته ميشود، شارلاتانهايي بيش نيستند و اگر دسترسي براي تبليغ خود نداشته باشند و آن فضاي غبارآلود هوار كشيدن برايشان فراهم نشود، فوري مثل يك تكه يخ در آفتاب، آب ميشوند و از بين ميروند. اما هر وقت دستشان به بوقي وصل شد، آن وقت مثل داستان آن مارگير در مثنوي، هر روز بدعت جديدي ارائه ميكنند... خط فكري عوض ميكنند. گروه جديد، حزب جديد ، باند جديد، سايت جديد، وبلاگ جديد درست ميكنند. در خيال و براي خود طرفداراني ميتراشند و جالب است كه با اين به اصطلاح (طرفداران خيالي) به ميدان ميآيند تا اينكه بالاخره دري به تخته بخورد و صاحب قدرت و نفوذي آنها را به بازي بگيرد... پس ميشوند وسيلهاي انحرافي در گمراه كردن مردم. به همين سادگي... البته جنس حرفهاي اين قبيل آدمها، همانند سياسيون واقعي است و پوستهاي از خواستههاي مردمي دارد ولي در باطن و مغز خود به دنبال اغراض ديگري هستند.
ما در چند سال گذشته، بسياري از اين آدمها را در عرصه سياست ديدهايم. كساني كه يك شبه دبير كل فلان جنبش شدند و صبح نشده دنيا را از كار نكرده خود پر كردند. شلوغ كردند... و بعد ، چون آن بوق به دستشان نرسيد و يا اگر هم رسيد، از آنان پس گرفته شد، رفتند و نشستند به سكوت و حل شدن... البته زرنگ ترين اين قوم، حتي در همان چند روزه سواري، مالي هم انباشت و پولي هم به جيب زد ولي در هر حال، حل شد.
حالا داستان اين پريوش (فخرآور) هم نمونهاي از اين افراد دسته دوم است كه اين روزها به آب و آتش ميزند تا دستش به بوقي و جيباش به پولي بند شود. براي چه ؟ براي اينكه اينها، حياتشان در چنين احوالي است و اگر به آن دو ابزار نرسند، آن وقت خواهيم ديد كه نه دلسوزي براي ملت دارند و نه اصلاً ميدانند سياست برگ كدام درخت است.
من پريوش را در زندان اوين ديدم، او حدود 5 ماهي در زندان بود كه سه ماهاش را با هم در يك اطاق سركرديم و دوماه ديگرش را در يك سالن ولي در اطاقهاي جداگانهبوديم. آن هم روزهايي كه از كله سحر تا نيمه شب با هم حرف زديم. اعمال همديگر را ديديم . تلقييات و برداشتهايمان را توضيح داديم و آخرش هم با سلام و صلوات از هم جدا شديم. يعني من در زندان ماندم و او به عنوان مرخصي رفت كه رفت. ميخواهم بگويم كه ما نه با هم دعوايي داشتيم و نه اينكه من اهل حزب و باند و گروهي بودم. حتي وقتي در بيرون زندان بودم و شنيدم كه حكم تيرش (البته خودش چو انداخته بود) صادر شده، باز هم بر حسب انسانيت با او تماس گرفتم و كلي گفتيم و خنديديم.
اين ها را كه ميگويم براي اين است كه بداني من بلحاظ مسايل باندي و يا حتي از منظر ايدهام نسبت به سياست با او (كل) نميزنم. نه. اينطور نيست. بلكه ميخواهم بنا به جميع اطلاعاتي كه نسبت به او دارم اين را بگويم كه اصولاً پريوش را در حدي نميبينم كه از منظر ايدئولوژيك و فكر سياسي بخواهم با او مواجهه كنم. حتي شاهد هستيد كه بعد از اينكه از زندان بيرون آمدم هم تا چند ماه اصلاً به مقولهاي به اسم پريوش كاري نداشتم. او خر خود را ميراند و مانيز... تا اينكه قتل مرحوم اكبر محمدي پيش آمد و همان موقع هم سرو كله اين جوانك در تلويزيونهاي ماهوارهاي پيدا شد و شروع كرد به گفتن همان گندهگويي ها و كوچككردن ساير زندانيان سياسي كه بله من چنين بودم و همه هم دروغ و نيرنگ...
در اين روزگار كه فكر ميكنم حوالي مردادماه بود، من از سر سوز دل، چند مطلب در رثاي اكبر نوشتم و به رسانهها دادم كه ديدم اين شازده به بنده هم تعرضي كرد... آيا با شناختي كه از او داشتم تحمل و تأمل ديگر جايز بود؟ ... يك معروفه دروغگو و شارلاتان كه پشت و روياش براي امثال بنده مثل آفتاب روشن است بيايد و جسارت كند و براي بزرگواري نداشتهاش بخواهد آدم را بيسواد بنامد كه در زندان مرا درس ميداده.!! آن هم پريوش كه هنوز (فلان) را با (ص) مينويسد. آخر آدم اين را بايد كجاي دلش بگذارد؟
اين بود كه باز هم حفظ حرمت كردم و از ميان صدها مطلبي كه در ذهن داشتم، قسمت اول (پريوش و دبير كلي جنبش دانشجويي) را بيرون دادم تا بداند اگر امثال بنده، گوشهاي نشستهايم به زيج و اصطرلاب و كشيدن پوستين بر گرده، دليل بيسوادي و نافهمي ما از زمانه نيست بلكه گاهي نشستن پاي تيارت چنين عروسكهايي و ديدن بازي اين بچهها عالمي دارد كه بايد فقط ديد و گذاشت.
القصه... اين شروع ماجرايي شد كه ابتداً با فحش و توهين ايشان و نزديكانش چه بوسيله تلفن و چه به وسيله ايميل و چه كامنت روي وبلاگ شروع شد.
منطق حكم ميكرد كه جواب اين توهينها را ندهم و حتي در بيشتر موارد هم ندادم. حتي به ايميلها و كامنتهاي مخالفين ايشان هم وقعي نگذاشتم. چون دايره را اصلاً دايره لجن زدهاي ميديدم و ميفهميدم كه انواع مخالفين اين شازده، چه بسا به دنبال اهرمي ميگردند تا بوسيله آن (در) اين چاه نجاست را بردارند و عقده خود بگشايند. بنابراين ديديد كه تا پاي مسائل شخصي ايشان پيش آمد و ديگران حرفهايي زدند و نسبتهايي به او دادند. فوراً كامنتها را برداشتم تا حدود را رعايت كرده باشم. اما چه شد؟... ايشان وقيحتر شد و فكر كرد كه دليل عدم علاقهام به ادامه مطلب، نبودن حرف است... پس گاهي كه در ميان (قال) هاي سياسي روز، فرصتي دست داد (قيلي) نوشتم كه يعني: جوانك بدان كه ما تحت ات گهي است... و به اين بازي نيا.
حالا هم آنقدر مطلب راجع به ايشان هست كه روي هر كدام انگشت بگذاري مثنوي هفتادمن كاغذ خواهد شد. منتهي مرا موانعي در كار است كه حالا توضيح ميدهم
اولاً من در زندان دوستان زيادي داشتم كه رفاقت بين ما حسابي گل كرد. يكي از آنها جوان سرزنده و همت داري است كه حتي يكبار بر اثر كمكي كه كرد و مرا كه سكته كردهبودم فوري به بيمارستان رساند و از مرگ رهانيد، عمري مديونم كرد... اين دوست آنقدر مورد احترام بنده است كه حاضر به هر نوع كاري كه از من بخواهد خواهم بود. اما اين جوان به لحاظ نسبتي كه با پريوش دارد مانعي است در افشاي آنچه ميخواهم بنويسم. شايد او خود هم نداند ولي من خيلي مقيد به اين مطلب هستم كه در وسط ماجرا، خللي متوجه زندگي خانوادگياش نشود. براي همين هم من بارها و بارها در بروز آنچه نوشته و در دست انتشار دارم دچار ترديد شدهام. خب. با اين وضع چه كار بايد بكنم؟ آيا بايد براي واقعيت خواني پرونده پريوش (جيگر)، پا روي عواطف دوستم هم بگذارم و بيمحابا از آن بگذرم... اين در توان من نيست. و يا بايد به خاطر دوستي از واقعات و واقعيات بگذرم. اين هم در توان من نيست. من كه به ميل خود به اين داستان نيامدهام كه حالا پا بركشم. پريوش هل من مزيد طلبيد. و الا كو حوصله پرداختن به پريوش، آن هم پريوشي چنين بيمقدار.
مردم در اوج فلاكتند. حكومت جانشان را به لبشان آورده است. سياسيون گرفتار چه كنم هستند، آنوقت اين قلم بيمقدار هم بيايد و توانايي نداشتهاش را در چنين دايرهاي محصور و مصروف نمايد.
من هر گاه به قسمت دوم (پريوش و دبير كلي جنبش ...) كه قبلاً آن را نوشتهام ولي هنوز به نظر دوستان نرساندهام نگاه ميكنم خودم هم وحشت ميكنم كه با نشر آن، از اين جوانك ديگر چه ميماند و چطور ميخواهد خود را از زير بار اين همه سند و مدرك بيرون بكشد. ولي هر گاه هم قصد انتشار ميكنم، باز در مخيلهام همان مطلب بالا خلجان ميكند و دست و دلم ميلرزد.
خلاصه و بيتعارف اين وضعي است كه امروز دارم.
حالا شايد به نظر اهل سياست و دوستان عزيزم، سياست پدر و مادر ندارد و اين ها بهانه نميشود كه آدم گفتنيها را نگويد. ولي عيب كار اين است كه به نظر من سياست پدر و مادر دارد و خوب هم دارد. من نميپذيرم كه كسي بيايد و براي طرح مسايلي حتي راجع به پريوش،(كه ديگر اظهر في الشمس) است، پا روي عواطف دوستش هم بگذارد. اين كه ميشود حيات حيواني. اين كه ميشود توحش.
من به اصولي معتقدم،
ببينيد، من از اين پريوشها زياد ديدهام و ميدانم كه امروز نه، فردا، بالاخره همه خواهند دانست آنچه را كه بايد امروز بنده بگويم... مگر خود شما نديدهايد. در اين چند سال چند نفر به اسم 18 تير آمدند و دانشجو شدند!! . آمدند و حرافي كردند. حتي سراغ دارم جواني را كه كلاس پنجم ابتدايي هم نبود ولي در اثر حوادث 18 تير، و در زير اعلاميهاي به نام دانشجوي حقوق دانشگاه تهران امضاء كرده بود... ولي عاقبت چه شد. فرو ريختند. چون نبودند. حالا اين يكي (پريوش) به لحاظي كه مداركش در دست بنده است توانستهاست با اتصال به وزارت اطلاعات دوام بياورد و خود را تا اينجا برساند. ولي بالاخره گندش بالا خواهد آمد.
شما در مورد همين جوانك، يك نسبت بگيريد و ببينيد از روزي كه از ايران خارج شده تا حالا همان اطرافيان خودش، چقدر اطلاعيه و بيانيه و يادداشت دادهاند كه بابا اين آدم، آن كسي نيست كه ما فكر ميكرديم... چرا. چون اساس مطلب دروغ بود و دروغ هم پايدار نيست. از طرفي يك نگاهي به اطلاعيههاي منوچهر محمدي. احمد باطبي، عماد باقي و يا همين مقاله خانم رزن كه مجموعهاي از نظرات در آن آمده بيندازيد تا مطلب دستتان بيايد. نه اينكه فكر كني منظورم جمعآوري نظرات مخالف ايشان است. نه. ميخواهم چيز ديگري را بگويم. ميخواهم بگويم در يك طرف قضيه، اين شازده، از كساني نام ميبرد كه چون ميخواهد به عنوان (پله) از آنان استفاده كند فوراً تكذيب اش ميكنند و بعد در آن طرف قضيه، چون در عالم واقع (و نه خيال) ميبيند كه آدم ولنگار و تنهايي است چكار ميكند. ميرود روي وبلاگش كامنت ميگذارد از فيفي جون و فلان جون ... و جالب است بدانيد كه اصلاً چنين كساني وجود خارجي ندارند. من يك شب برحسب تصادف سري به وبلاگ پريوش زدم، ديدم عجب بساطي است. لامذهب آمده چهارپنج كامنت روي وبلاگش زده كه به به، پريوش قهرمان است و براي خودش تا توانسته نوشابه تگري بازكرده است. بعد كه بيشتر دقت كردم ديدم كه فاصله زماني اين كامنتها، همه يك دقيقه و دو دقيقه است!! به عبارت ديگر، گويي اين فيفي جون و جونيهاي ديگه، تمام مدت شبانه روز را ول كردهاند و درست سر يك ساعت و دقيقه معين براي پريوش كامنت فدايت شوم فرستادهاند. خب اين چه چيزي را ميرساند. ميرساند كه اصلاً اين كامنتها واقعي نيست بلكه يك نفر (مثلاً خودش) نشسته. پشت سر هم براي اين وبلاگ كامنت داده ... ميبينيد چقدر مسخره است.
حالا جالب اين است كه اين بچه فكر ميكند واقعاً و در عالم واقع اينها وجود دارند!! و طرفداراش هستند و آنقدر اين امر را در ذهناش بديهي ميكند كه در مطالب ابرازي خود ميگويد(البته به خودش) چقدر طرفدار دارم و حض هم ميكند.
بگذاريد براي اينكه وضع و حال برخي از اين به اصطلاح (طرفداران) پريوش را روشن كنم به ذكر خاطرهاي بپردازم... در زندان اوين و در همان اطاق 108 كه پريوش هم ساكن آن بود. جوان 18 سالهاي وجود داشت به نام (ابوالفضل آجرلو)، كه خودش مدعي بود به جرم هواداري از مشروطه به زندان آورده شده است، در حاليكه بعداً معلوم شد جرم او اصلاً سياسي نيست، بلكه به علت قلت سن و جواني و (مسايل ديگر) كه جاي طرحش اينجا نيست، با خواهش و التماس خانوادهاش او را به بند سياسي آورده بودند تا از (تعرض) در امان باشد.
اگر يادتان باشد، بنده در قسمت اول(پريوش و دبيركلي...) درباره واقعهاي نوشتم كه در زندان اتفاق افتاد ولي نامي از فاعل و مفعول نبردم، يعني نخواستم آبروي كسي برود... حالا ميبينم كه همين جوجه طلايي، روي وبلاگ پريوش و به نام طرفداري از ايشان، كامنتي داده و نوشته كه مثلاً فلاني (يعني بنده) حقوق بگير دكتر زرافشان و مامور دستگاه هستم!!... خب ميبينيد دنيا چقدر مسخره شده است. اين جواني كه يك شب مامورين زندان از طريق دوربينهاي نصب شده در اطاقها. او را رصد كردند كه لخت و عور در رختخواب كسي بوده و همان نيمه شب و با فضاحت او را به نگهباني بردند و به عنوان (مفعول) برايش پرونده درست كردند، حالا اين چنين آدمي شده طرفدار پريوش... آن هم نه به نام اصلي خود يعني (ابوالفضل) بلكه به نام (آريا آجرلو) ... ، خب اگر بنده جواب چنين فردي را ندهم كه نميشود... خندهدار تر اينكه من در يكي دو مورد ديدهام كه پريوش براي اثبات قهرمانيهايش، اسم اين بچه را هم به عنوان (شاهد) مطرح كرده كه مثلاً مردم باور كنند كه حرفش صحيح است. البته كه آن (قهرمان ملي) بايد شاهدي چنين هم داشته باشد!!
ببينيد، بنده در مورد اينگونه طرفداران، پر از ناگفته ها هستم، ولي حرمت نگه ميدارم چرا كه نبايد همه چيز را روي دايره ريخت، گفتم كه معتقد به آبروبري از مردم نيستم، ولي چه كنم كه برخي از اين (صنم)ها ، خودشان پا پيش ميگذارند وبحث پريوش را از اين كه هست هم لجنآلودهتر ميكنند.
سئوال كرد: آيا فكر نميكنيد كه پرونده کسی مثل پريوش ديگر بسته شده و نياز به اين همه وقت گذاري نداشته باشد، آن هم با اين زبان و ادبيات؟
گفتم: نه اينطور نيست، پريوش بايد به عنوان نماد يك دروغ بزرگ و يا به قول يكي از دوستانش به عنوان (پينوكيوي) سياست براي هميشه جلوي چشم بچههايي باشد كه فكر ميكنند در ميدانگاه خالي قرار گرفتهاند. بايد حرمت مبارزين واقعي حفظ شود و جاي گستاخيهايي اين چنين باقي نماند... در مورد زبان و ادبيات هم با شما هم عقيده هستم ولي چارهاي نيست، يك روز يك نفر از من سئوال كرد چرا به جاي نقد افكار پريوش، به پائين تنه او پرداختهاي... به او گفتم آخر هر چه من بررسي ميكنم ميبينم كه پريوشهمان پائين تنه است. اصلاً فكري ندارد كه آدمي بخواهد آن را نقد كند... از طرفي بنده ظرف چهارماهي كه از راهاندزي وبلاگم ميگذرد تا به حال تعداد زیادی مطلب نوشتهام، و در اين مطالب به جز آنچه مربوط به پريوش ميشود، هرگز از اين ادبيات استفاده نكردهام، بلكه در بحثهاي سياسي خيلي هم سختگير و تندگو هستم، ولي در مورد پريوش، مسئله كاملاً فرق ميكند ، و بحث هم سياسي نيست. چرا كه من اصلاً او را حامل و باعث سياست نميدانم، وضع او همان است كه بنده ميگويم. و در اين وضع، زبان محاوره هم بايد همين باشد كه ميبينيد. قد و اندازه خود پريوش...
خلاصه كه دنياي پريوش چنين دنيايي است. واهي ... پوچ و خالي. اما در عين حال پر از وقاحت و دروغ. شما يادتان به آن داستاني كه در قسمت اول پريوش و دبير كلي جنبش راجع به كانون نويسندگان و گفتگوي او با دكتر زرافشان بيان كردم بيفتيد. او گفته بود، من عادت دادم كه هميشه بلوفهاي بزرگ بزنم چون مردم دروغهاي بزرگ را زودتر قبول ميكنند.
اين شناخت از روان پريشان پريوش مينماياند كه ما با چه موجوداتي روبرو هستيم... حالا به نظر شما، اگر كسي خواست به اين آدم حالي كند كه من دروغ ترا ميفهمم، به او توهين كرده است: واقعاً اينطور است؟
يك مطلب ديگر هم بگويم. من به قول سايت آقاي بينا داراب زند، با (نگاهي از چپ) مسايل سياسي را مينگرم ولي عضو هيچ باند و دسته و گروهي نيستم. رابطه بنده و جناب دكتر زرافشان و يا دوستان ديگر زندانيم هم يك رابطه مريد و مرادي است. چه ميدانم، شاگرد و استادي است. از آنان ميآموزم و بر اين هم افتخار ميكنم. خب وقتي ميبينم كه كسي مثل پريوش، جريان چپ در ايران را حسود مي نامد و يا براي پنهان كردن سوراخهاي خودش ، به چنين افرادي توهين ميكند، تكليف پيدا ميكنم كه چون اين عزيزان در زندان هستند، بنده جوابي به اين شازده بدهم تا خيال نكند وق زدنش بيجواب خواهد ماند... و الا همان دو خطي كه جناب زرافشان در شهريور ماه نوشت. براي او و هفتاد تا پريوش ديگر كافي است...
و يا مثلاً اخيراً در وبلاگش گويا نوشته كه دكتر زرافشان و بينا داراب زند در جريان دادگاه قتل اكبر محمدي رفته اند و شهادت دادهاند كه اكبر قبل از مرگ مريض بوده است... آخر كدام عقلي اين را ميپذيرد. چه كسي ميتواند باور كند كه دكتر زرافشان با چهل سال سابقه مبارزاتي و پيرشدن در چم و خم مسايل سياسي بيايد و چنين كاري بكند.
آن هم دكتر زرافشان كه تا به حال حاضر نشده عليرغم امكان استفاده از شرايط آزادي مشروط و در حاليكه دستگاه بارها به او اعلام كرده كه بيا و تقاضاي آزادي مشروط كن تا آزاد شوي، گفته كه من از جمهوري اسلامي هرگز چيزي را طلب نميكنم... حالا اين چنين شخصيتي بيايد و با پاي خودش برود در دادگاهي كه راجع به قتل يك زنداني سياسي است بگويد كه بله، من با شما همداستانم... شعور كدام انساني اين را ميپذيرد.
شما در نوشتهها و بيانيههاي دكتر زرافشان دقت كنيد، ببينيد اگر برخوردي هم با نحله فكري خاصي دارد. حتي در فهم اين جوانك هم نيست، يعني سواد فهماش را ندارد، چه برسد به اينكه حالا خود در طرف اين مسايل هم قرار بدهد.
به هر حال، دنياي كوچك پريوش، دنياي عروسك بازي است. يك دنياي مجازي پر و از فيفي جون و نسرين اينا و الاآخر... بگذاريد در وهم خود خوش باشد... او كار خويش كند و ما هم كار خويش. هر چند كه آن گير، هم چنان بر دست و دلم باقي است. به همان لحاظي كه عرض كردم...
گفت : با اين ترتيب، آن اسناد را منتشر نخواهيد كرد؟
گفتم: اينطورها هم نيست . راستش را بخواهيد من بايد بنشينم و سنگهايم را با خود وابكنم. و با واقعيت به طور صريح و صحيح روبرو بشوم. و اين هم زمان زيادي طول نخواهد كشيد. از طرف ديگر هم بايد موقعيت مناسب دست دهد، طوري كه اين همه سند و مدرك اثر خودش را بگذارد و به نظر اهل خرد، جلوه خودش را پيدا كند.
گفت: آيا در اين مدارك، موضوع اين دختر جواني كه اخيراً در تهران مدعي شده كه بوسيله پريوش(فخرآور) فريب خورده و شكايت خانواده او... هم وجود دارد.
گفتم: بله، اين هم يكي از آن فجايعي است كه كمتر كسي از آن اطلاع دارد ولي به هر حال نشان از خوي يك چنين موجودي دارد.
گفت: آيا حرف ديگري هم باقي مانده است.
گفتم: اگر اجازه بدهي يك حرف اضافي هم با برخي از مسئولين تلويزيونهاي ماهوارهاي دارم. و آن اينكه واقعاً اين حضرات كجا هستند. به دنبال چه هستند. من ايمان دارم كه اكثر اين عزيزان، همه تلاششان اين است كه به تغيير رژيم در ايران كمك نمايند و مثل هر ايراني ديگري هم دلشان براي اين مملكت ميسوزد، ولي سئوال من اينجاست كه آيا اينقدر ميشود ساده انگاري كرد كه مثلاً با امثال پريوش(فخرآور)در ايران انقلاب و رفرم و تغيير به وجود آورد. كجاي كارند اين حضرات. فقط يك نگاهي به قد سياسي اين بچه بيندازيد. اصلاً به قيف او ميآيد كه اهل مبارزه و شكنجه و زندان و اين حرفها باشد. نه جداً يعني باورتان ميشود. بنابراين حرف من اين است كه مردم را نپيچانيد. درست است كه ميخواهند اميد در مردم نميرد و اين همه آن كاري است كه در پي انجامش هستند ولي بدانند كه اينگونه اميدهاي كاذب را به مخيله مردم فرو كردن صد برابر بدتر از آن است كه مردم نوميد باشند... چرا؟ چون اين مردمي را كه من ميشناسم و خودم هم جزيي از آنان هستم از اين پيچاندن ها خسته شدهاند. ديگر نميدانند كه چه كسي، چه ميگويد... و بايد كدام را باور كنند. من نميخواهم پردهها را فعلاً بيش از اين بالا بزنم چون آدمهاي اهلي مثل مسئولين اين رسانهها خود بهتر ميتوانند شارلاتانيسم را بشناسند. بنابراين به اين عزيزان ميگويم جداً كه در انتخاب سوژههايي مثل (پريوش) دقت بيشتري كنند. كسي كه جامعه دانشجويي كشور نه او را ميشناسد و نه قبولش دارد را علم ميكنند كه چه بشود. الان خوب به خاطر بسپاريد كه مردم را داريد به كجا ميبريد... قالب كردن يك مامور جمهوري اسلامي به جاي يك مبارز... آن هم به نام كمك به ملت؟!
شايد هم اين آقايان سئوال كنند پس چه بايد كرد... سينه زني (بيعلم) كه نميشود. رانندگي در شب آن هم با چراغ خاموش كه نميشود... بله من اينها را قبول دارم و ميدانم كه در اين 27 سال هم مشكل همين بوده. كمتركسي بوده كه از سر صدق جلو بيفتد. يك عده هم كه دستي در سياست دارند و اهل خرد و فهم سياسي هستند، پاي از دايره كشيده اند و بيشتر سعي كردهاند كه در حد يك (نماد) باقي بمانند. يك عده ديگر از همين قوم هم اساساً جسارت ورود نيافتهاند. بعضي هم معتقدند كه محيط سياسي بوسيله كوتولههايي مثل پريوش(قحرآور) آنقدر آلوده شده كه ميترسند با ورود به چنين عرصهاي ، دامان مطهرشان ملوث شود و لذا مطلب همين شده كه ميبينيد... مثلاً همين جناب شاهزاده رضا پهلوي را ببينيد. چه ميكند. در اين مدت عليرغم آن فهم و دركي كه از مسايل دارند چه كار كردهاند. با يك مشت بچه راه افتادهاند و حداكثر در مواقعي آمده و اعلاميه دادهاند. آيا او را با اين ترتيب ميتوان معيار احساسات و خواستههاي ملت ايران دانست؟ نه. چرا؟ چون زاويه نگاه ايشان به مسائل، يك نگاه فرماليستي است. نگاهي عروسكي... نگاه از پشت عينكي كه امثال فخرآور بر چشم ايشان ميگذارند...
ببيند، برخورد با حكومت ايران، محكمتر از آن است كه آدم بيايد و با ژيان به اين تانك بزند. حالا ولو اينكه رنگ آن ژيان هم مثلاً رنگ ارتشي باشد . اين فقط براي دلخوشي خودمان خوب است. دل خوشي 27 سالهمان.
تماس با مامان فلان شخص و آبجي بهمان شخص، و قربان صدقه رفتن رنگ فلان كراوات و شركت در اجلاسهايي كه در فلان هتل درجه يك برگزار ميشود كجا و به گوش يك حكومت سيلي نواختن كجا؟البته بنده ايشان را نفي نميكنم و نميگويم كه ايشان در راستاي مردم حركت نكردهاند، اين را قبول ندارم. بودهاند ولي نه در اندازههاي واقعي.
بنابراين و بيرودروايسي بايد بگويم كه در شرايط امروز ايران ، ما بايد كه يك نگاه دوبارهاي به مسايل بكنيم و به سمتي برويم كه (پراتيك) و منطبق با واقعيت امروز باشد. اين آن نقطهاي است كه متاسفانه هرگز به آن نميپردازيم و لذا، بچههاي كوتولهاي مثل پريوش ميآيند و چند روزي شلوغ ميكنند و بعد هم تا سرخود را بچرخانيم، يك سال عمر ملت را به باد دادهايم... عقب گرد و وارسي گذشته هرگز معناي ايستايي ندارد، بلكه خود نوعي حركت است. حركتي كه حاوي زايشي دوباره است و الا با اين بچه بازيها ول معطليم...
گفت: پس منتظر قسمت دوم (پريوش و دبيركلي ...) خواهيم بود.
گفتم: حتماً ، و( اين بار چراغها را من روشن خواهم كرد.)
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت
9:15 |