تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار

شب یلدا

 

 

مطلب اول/ . در کشورما رسم بر این است که در شب یلدا ، اقوام وآشنایان دور هم جمع میشوند واین طولانی ترین شب سال را کنار یکدیگر میگذرانند ودر این محافل خانوادگی هم حتما" سری به مسائل سیاسی زده ونقل وحدیث هائی را با هم مرور میکنند ... بنده برای آسانی کار شما عزیزان سرخط چند گفتمان از برخی چهره های سیاسی کشور را برای بحث امشب شما آماده کرده ام تا ببینید این حضرات درباره همین انتخابات اخیر چه میگویند .

 

  • هاشمی ثمره گفته : قراربود که جلوتر از خانم جلودار زاده ، عقبی ها جلو بیایند واسم خانم جلودارزاده عقب تر از جلوئی ها باشد . اما نمیدانم چه طور شد که خانم جلودارزاده از بقیه جلوئی ها جلوتر زده است . !!!
  • کروبی هم گفته : مگر صندوقهای رای ، تغار ماست است که گم شده باشد . ما خودمان سالهاست گاوداری داریم وتا به حال هم نشده که تغار ماستی را گم کنیم ویا مشک دوغی را لایی در کنیم . اگر گاهی آرای مردم ظرف این چند سال کشکی خوانده شده هم مساله زیاد مهمی نبوده ولی به هر حال گم وگور نشده است .
  • وزیرکشور هم گفته : آن ده صندوق رای گم نشده بود ، بلکه در واقع پیدا شده   است . !!
  • پروین احمدی نژاد هم در تماس تلفنی با اخوی شان گفته : الو ... داداشی ، نه نه میگه پس این شناسنامه های انتخابات پارسال را کجا گذاشتی . هر چی توی انباری ولای رخت ها میگردیم پیداشون نمی کنیم .
  • ابطحی هم فرموده : اصلاح طلبان هرکاری میکنند بکنند فقط نخوابند که هر چه اتفاق می افتد توی همان رختخواب است .
  • احمدی نژاد هم گفته : تاخیر در اعلام نتیجه انتخابات ربطی به دولت نهم ندارد . بروید وعلتش را از دانشجویان پلی تکنیک تهران سوال کنید . مخصوصا" از ستوان یکمی ها شان ...

 

مطلب دوم/ . گویا زندانی سیاسی احمد باطبی بعد از چهار ماه بازجوئی در 209 اطلاعات به بند 3 اندرزگاه 7 اوین انتقال یافته است . خداراشکر ، ولی چرا او را به بند   ۳۵۰  نبرده اند . ؟ !!

 

مطلب آخر/. در طی یک ماه گذشته ( آذرماه )سی نفر در ایران اعدام شده اند ، بد نیست در این شب یلدا فاتحه ای به روحشان بفرستیم .

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه سی ام آذر 1385 و ساعت 15:12 |

 

(قتل عام گلها)

 

 

حميد كه از كنار پرده بيرون را مي‌پائيد يكباره گفت: آمدند... و فوري كنار رفت. من و احمد پريديم و كلت و نارنجك‌ها را برداشتيم و قرص‌هاي سيانور را زير زبان انداختيم. همه كاغذها را قبلاً سوزانده بوديم و تقريباً هيچ كار ديگري نداشتيم. آهسته از گوشه پنجره، نگاهي به خيابان انداختم، چند اتومبيل به فاصله 50 متري كوچه رديف شده بودند و دو سه نفر لباس شخصي با اسلحه‌اي در دست به طرف كوچه مي‌آمدند. برگشتم و از پنجره‌ي طرف ديگر اطاق كه رو به حياط بود بيرون را پائيدم. پسرك همسايه داشت در ميان برفهايي كه گوشه حياط تلنبار شده بود به دنبال چيزي مي‌گشت... گفتم برويم. و از در آشپزخانه رفتيم توي حياط و از مقابل چشمان بهت زده پسرك، خودمان را كشيديم بالا و از ديوار همسايه پشتي پريديم در حياط شان، و با احتياط رفتيم تا كنار در و زديم بيرون و با فاصله، كوچه‌اي كه يك طرف آن بن بست بود را طي كرديم تا رسيديم سركوچه. ساواكي‌ها همه هل خورده بودند در كوچه بغلي كه درب خانه ما از آنجا باز مي‌شد . فقط يكي دو مامور كنار اتومبيل‌ها ايستاده بودند و كشيك مي‌دادند. حالا مشكل طي كردن عرض خيابان بود. چون مي‌دانستيم كه آنها به محض اطلاع از فرارما ، اطراف را محاصره خواهند كرد. سردي اسلحه، پهلوي چپم را آزار مي‌داد. قرارمان اين بود كه اول حميد برود، آرام آرام و سر به زير راه افتاد و رفت آنطرف خيابان و داخل كوچه روبرويي شد. بعد نوبت من بود كه بايد سمت راست پياده رو را مي‌گرفتم و مي‌رفتم تا به ميدان برسم كه در فاصله سه كوچه پائين‌تر از ما قرار داشت... راه افتادم، قلبم به شدت مي‌زد. تا به ميدان رسيدم و خواستم سوار يك تاكسي شوم صداي گلوله‌اي آمد و متعاقب آن صداي گلوله‌هاي ديگر... و جيپ شهرباني كه پر از سرباز بود و من آنها را در گوشه ديگر ميدان نديده بودم يكباره با موتورهاي روشن به سرعت رفتند به سمت خيابان بالايي، يعني همانجا كه احمد درگير شده بود. تاكسي هنوز ايستاده بود و راننده‌اش از توي آينه مرا مي‌پائيد كه بالاخره سوار مي‌شوم يا نه... نمي‌دانستم سوار شوم و يا برگردم... اگر احمد را مي‌گرفتند؟!

يادم به حرف احمد افتاد. او بارها تاكيد كرده بود كه هر كدام از ما درگير شديم. بقيه معطل نكنند. تازه اگر برمي‌گشتم كاري از دست من ساخته نبود. آن هم با آن همه مامور.

پريدم و سوار تاكسي شده و از محل دور شدم... به خانه تيمي بعدي كه رسيدم. علامت دادم و داخل شدم، اكبر از رنگ و رويم همه چيز را فهميد. بايد آنجا را نيز فوراً تخليه مي‌كرديم. احتمال همه چيز مي‌رفت. مجيد بسطامي ما را به عنوان مهمان به خانه عمويش كه مسافرت رفته بود برد، حوالي قلهك و تا دو روز آنجا بوديم... خبر رسيد كه احمد در درگيري با ماموران ساواك و پس از يك مقاومت جانانه، بوسيله سيانور خودكشي كرده و حتي نارنجكش را تركانده تا چهره‌اش شناسايي نشود... جمع بودن ما پنج شش نفر در يك مكان هم درست نبود. قرار شد من و دو نفر ديگر به (برزن‌آباد) برويم. غروب راه افتاديم... در راه به فكر مادر احمد بودم كه تصور مي‌كرد احمد در يك كارواش كار مي‌كند و من و حميد هم همكارش هستيم. درست جمعه‌ي پيش بود كه ظهر مهمانمان كرده بود و كلي محبت به ما نموده بود.

در برزن آباد، وقتي مستقر شديم، از من گزارش خواستند كه نوشتم و فرستادم بالا. دو سه روز بعد بر سر قراري كه برايم گذاشته بودند رفتم. مسئول جديدم گفت كه چرا براي سوار شدن به تاكسي معطل كردي و توبيخ شدم. از سنگيني چهارچوب‌هاي تشكيلاتي گاهي مثل آن لحظه متنفر مي‌شدم ولي به هر حال اصولي بود كه پذيرفته بودم و بايد بر آن گردن مي‌گذاشتم. چرا كه در غير اينصورت، اين تشكيلات بود كه ضربه مي‌خورد و من اين حق را نداشتم كه با جان بقيه افراد بازي كنم. (تحرك مطلق) در تشكيلات جايگاه ويژه‌اي داشت و رمز ماندگاري بود، حتي به قيمت گزافي مثل جان احمد.

 

حالا كه قريب سي سال از آن جريان مي‌گذرد... من اينجا در حياط كوچك خانه‌ام به برفهاي تلنبار شده گوشه حياط نگاه مي‌كنم و پر از ياد احمد مي‌شوم و از خود مي‌پرسم، راستي بر سر مادر احمد چه آمد...

باري، علاوه بر خاطرات فراوان، هنوز صداي احمد از پس اين همه سال در گوشم مي‌پيچيد كه همواره قطعه‌اي از شعر فروغ را زير لب زمزمه مي‌كرد:

اي دوست، اي برادر، اي همخون/ وقتي به ماه رسيدي/ تاريخ قتل گلها را بنويس/.

 

آه... ياد، ياد، ياد آوردن قتل گلها چقدر اين روزها آزارم مي‌دهد... سرم گيج مي رود و دستم را به ديوار حائل مي‌كنم تا نيفتم.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 17:19 |

آب زنید راه را...

 

 خبرر سید که پیرمرد را فرستاده اند به مرخصی – دکتر زرافشان- را میگویم ، او که در این چهل سال ، زندان وحبس ، شده است خانه اولش! ... گویا حالش خوش نیست وزحمت سالهای طولانی زندان ، درد مزمن کلیه اش را هزارباره کرده است . پس داروغه شهر گفته : چند روزی برو و به خودت برس ...]عجب کلام بی ربطی – به خودت برس – آیا کی شده که پیرمرد به فکر خود بوده باشد که این بار ... [

پیرمرد، در هنگام خروج از اوین ودرست پشت در زندان ، به سوال اولین عابری که از او پرسید آیا شما دکتر زرافشان نیستید ؟ به طنزی تلخ گفته است : هستم پسرم ، هنوز هم هستم ...

چنانکه مامور بدرقه اش همانجا کلی ترش کرده وزیر لب غرولندی نموده که : هنوز هم دست بر نمیدارد .

دیشب دکتر زرافشان به واسطه همان درد کلیه مستقیما" به بیمارستان رفت وبه علت نبودن پزشک متخصص ، ادامه درمانش به امروز موکول شد .

رفقا ... اولا" چشمتان روشن ، دوما" سلام ما برسانید که دوریم از گرمای این آتش .

 

هزار حیله بر انگیخت حکومت از سر جهل

در آن هوس  که شود آن  نگار رام و   نشد                                               

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 9:7 |

مرد سال انتخاب نشد!!

 

مطلب اول / : وقتی ما ( ونگ ) میزنیم که این امریکای جهان خوار با دولت ایران سر عناد و کینه ورزی دارد ، شماها که باور نمیکنید ... مگر قرار نبود که آقای احمدی نژاد امسال به عنوان مرد سال از طرف مجله تایم انتخاب شود . پس چی شد ؟ هان .

طبق خبر منتشر شده ، با اینکه آقای احمدی نژاد در صدر 26 نامزد این مقام جهانی بوده ، ولی باز هم این بدجنس ها ، زیرورو کشیدن وحق اون بد بخت را هپولی کردند !! فکر کرده اند ما ملت ، بیق هستیم ونمی بینیم . تازه آقای استنکل سر دبیر ورپریده تایم هم گفته : اگر چه احمدی نژاد به خاطر اقدامات ( شکوهمندش ) در جنگ عراق – گسترش قدرت شیعیان و بحث گسترش هسته ای حائز این مقام بود ولی ما انتخابش نکردیم .

 

ندای ملت : اهای امریکائی بدبخت ، اهای سردبیر معاند ، اهای سردبیر روزنامه شرق وجامعه وتوس ، با تو هستیم ، با تویی که طرفدار چه وچه وچه هستی ... انتخابش نکردی که نکردی . مگر دنیا به آخر میرسد . مگر ملت نمیتونن از راه دیگه ای بخندند وشادی کنند . از برای اینکه انتخابش نکردی و دستت را در دست اسرائیل گذاشتی وبا هم عربی رقصیدید ، از برای اینکه ملت اونو قبول دارد ، به او میگوئیم الساعه برود و126 هزار تا سانتریفیوژآبشار کند تا بلا نسبت یک جای شما چنان بسوزد چنان بسوزد که ایستگاه 7 اتش نشانی تهران هم نتواند آنرا خاموش نماید .

 

یک تذکر هم به سفیر دولت سوئیس در تهران میدهیم که سال دیگر نیاد والتماس کنه که رئیس جمهور ما در مسابقه مرد سال شرکت کنه ، گفته باشیم ، ما که زیر بار نمیرویم ، بگذار این امریکائیها حسرت به دل  بمانند تا حالشان جا بیاید .

نکته تاریخی : آقای احمدی نژاد همین طوری هم خودش ، اول وآخر دنیاست ... چی خیال کردید امریکائیهای معاند.

 

مطلب دوم : خبر دار شدیم که سر آقای هاشمی رفسنجانی از صندوق بیرون آمده ولی گویا ته اش ( منظور پای مبارکش است ) یک جائی گیر کرده است .

 

ندای ملت : اهای آقای اصولگرا ... اهای توی که طرفدار چه و چه وچه هستی ، ولش کن ، جان مادرت بگذار بیاد بیرون ، د/ ولش کن دیگه  ...

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 و ساعت 14:19 |

از سر اتفاق!!

 

گویا پیرزن 80 ساله ای که برای رای دادن به پای صندوق رای رفته بود ، به جای رای ، جان به عزرائیل داد وفوت کرد ... وکاندیدایی نیز که برای اخذ رای از مردم ، در این دو سه روز گذشته کلی تقلا کرده بود یکباره سکته کرد ودر بستر مرگ افتاد ، ودر این میان عده ای از ادمهای صالح و عابد وخداترس هم پیدا شده وشعار داده اند : کسانی که در انتخابات شرکت نکرده و از خانه بیرون نیامده اند دشمن رسول خدا ودوست امریکا بوده و مهدور الدم میباشند.

 

راستی که عجب انتخابات خونینی بود وما خبر نداشتیم !! توضیح اینکه از ترس جانمان ما حتما" حتما" فردا ( که یکشنبه باشد ) میرویم ورای میدهیم ... راستی نگفتید شما چه کاره اید ؟

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 17:23 |

فردا چه کاره ای؟!

 

 

عکسهائی در باد/ چشمهایی روشن / پوستهائی براق/ نغمه هائی بی درد/ سخنانی همه از جنس دروغ/ وصله هائی ناجور/ برتن زخمی شهر/...

 

شهر راملبس کرده اند به تصویر هزار لبخند بی معنی ، تا حالی ات کنند که در این بازار مکاره ،مثلا" ( انتخاب) حق مسلم توست . !! و دیگر نق نزنی که چرا انگشت ات جوهری نیست ، اما...

اما، من از این انتخاب مثله شده بیزارم ، چرا که دلم میفهمد پژمردگی باغچه را ... و باور دارم که باغچه دارد میمیرد.

 

فردا ، شناسنامه ام را به موشها خواهم داد تا بجوند وانگشتانم را پنهان خواهم کردتا به گناه سیاهی آلوده نگردند... راستی شما چه کاره اید؟

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 و ساعت 17:47 |

روز برفي

 

 

پرده را كنار مي‌زنم، پشت پنجره برف مي‌بارد. و گلوله‌هاي سپيد برف نرسيده به زمين، هوار مي‌شوند روي ذهن تشنه‌ام، خنك مي‌شوم و لذت سپيدي وول خورد زير پوستم...

فكري‌ام كه امروز مي‌توانست چه روز خوبي باشد. مثل همه آن سالها، كه در روز برفي مي‌زدم به خيابان و از فشرده شدن گله‌هاي برف زير گامهايم لذت مي‌بردم... رفتن، بي آنكه عجله‌اي در كار باشد... گاهي دست كودكي را مي‌گرفتم و از خيابان برف زده عبورش مي‌دادم گاهي عصاي پيرزني را مي‌گرفتم تا در چاله فرو نرود. گاهي حتي مي‌ايستادم و برايش تاكسي مي‌گرفتم و منتظر هم نمي‌ماندم تا به رسم ادب بگويد: جوان الهي خدا خيرت بدهد.

 

باري، امروز هم مي‌توانست روز خوبي باشد، ... اگر با علي و يا جلال، هم پا مي‌شديم و مي‌رفتيم تا آن دور دورا.

از زمانه مي‌گفتيم. از اينكه فلاني را سرقرار گرفته‌اند. از اينكه بهماني را آزاد كرده‌اند. از اينكه در جنگل، رفقا زده‌اند به پاسگاه.. از اينكه قرار است در جايي، اخوان ثالث «زمستان» را بخواند [سرها در گريبان است/ اگر دست محبت سوي كس يازي/ به اكراه آورد دست از بغل بيرون/ كه سرما سخت سوزان است]... بعد مي‌زديم به بيعاري و بلند بلند تكرا ر مي‌كرديم تا گام به گام برويم تا آن دوردست‌ها.

 

... يك روز برفي بود. درست مثل امروز. قرارمان در كافه تريايي روبروي پارك ساعي بود. اول من رسيدم و نيم ساعتي نشستم به خوردن قهوه و پائيدن اطراف. تصوير مردم از پشت شيشه بخار زده كافه، موج داشت و مردم در زير بارش برف، كوچكتر به نظر مي‌رسيدند. خوب كه مطمئن شدم علامت دادم. يعني روزنامه را گرفتم جلوي صورتم و بي‌آنكه بخوانم، به آن خيره شدم... چند دقيقه‌اي نگذشته بود كه در باز شد و علي آمد. نشست روي صندلي روبرويم. رنگ پريده. با چشماني كه دو دو مي‌زد... گفتم: خب... گفت: بايد بروي. پرسيدم چرا. گفت تور انداخته‌اند. گفتم ولي من كه پاكم. گفت: بودي. حالا بايد زودتر بروي. و بي‌آنكه اجازه سئوال ديگري را بدهد گفت: برگرد جنوب. رفقا در جريان هستند. و باز گفت: همين امشب... گفتم: تو چكار مي‌كني؟ گفت: چند روز ديگه ميام. فقط تو برو... بقيه هم رفته‌اند.

گارسن بالاي سرمان رسيده بود، علي گفت: براي من هم قهوه بيار- ولي او كه هيچ‌وقت قهوه نمي‌خورد؟! - ... گارسن برگشت و رفت. علي گفت: بگير و با چشم اشاره به زير ميز كرد. دستم را دراز كردم و دفترچه را گرفتم. گفتم: مي‌خواهي چكار كني؟ گفت: سئوال نكن. اينو ببر و يه جايي بگذار... خواستم سئوال ديگري بكنم كه ناغافل بلند شد و گفت: خداحافظ... مات و منگ نشستم و رفتنش را ديدم. بيرون كافه، يكبار ديگر برگشت و نگاهم كرد. با چشماني كه سرد و نمناك و سرخ بود.

 

دو روز بعد در اتوبوسي بودم كه به جنوب مي‌رفت. مسافر بغل دستي‌ام داشت روزنامه مي‌خواند، در صفحه آخر روزنامه كه رو به من بود تيتر كوچكي توجه‌ام را جلب كرد... (درگيري يك تروريست با ماموران). و خبر اين بود كه يك تروريست در حاليكه به وسيله ماموران محاصره شده بود، با يك نارنجك خود را منفجر كرده است ...

 

از پنجره اتوبوس به بيرون نگاه كردم، غروب بود. غروبي كه در بارش مداوم برف، رنگ بيابان را خاكستري كرده بود. چقدر دلم مي‌خواست اين اتوبوس لعنتي جايي توقف مي‌كرد تا مي‌رفتم در ميان اين همه برف و فرياد مي‌كردم.

 

امروز هم برف مي‌بارد، برفي كه در هر بارش، تصوير چشمان علي را در من تكرار مي‌كند. همانطور سرد، همانطورنمناك و همانطور سرخ...

پرده را مي‌كشم... و فكر مي‌كنم امروز مي توانست روز خوبي باشد، اگر...

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 15:56 |

                                               آزمون !!

 

دیروز در ساعت 9 صبح، آزمون کارشناسی ارشد در دانشگاه پلی تکنیک تهران برگزار شد و دانشجویان به سوالات مطرح شده پاسخ دادند.برای استفادۀ سایر دانشجویان، متن سوالات

این آزمون درج می گردد.

 

1-جملاتی که نوشته می شود از کیست ؟ (شما را به صلابه می کشم،حیا کنید،شما عامل خارجی و نوکر آمریکا هستید،اگر مردی بیا جلو،چرا می ترسی،ترسو.....)

 

* هلاکوخان    * رضاخان      * اکبر گاوکش     * محمود احمدی نژاد

 

2-مخاطب جملات بالا چه کسانی هستند.؟

 

* عده ای موادفروش    * قاتلین و راهزنان   * جاهلان     * دانشجویان

 

3-از این نوع ادبیات معمولاً در چه مکانهایی استفاده می شود.؟

 

* یازداشتگاه یک کلانتری                                    * در چاله میدان

* اطاق بازجویی در وزارت اطلاعات                         * سالن اجتماعات دانشگاه

 

4-مخاطبان در مقابل جملات فوق باید چه می گفتند.؟

 

* حکومت زور نمی خوایم،دولت مزدور نمی خوایم.

*محمود این قدی نژاد،عامل تبعیض نژاد.

* مرگ بر دیکتاتور.

* دروغگو برو بیرون.

* تمام گزینه ها صحیح است.

 

توضیح اینکه قبول شدگان در این آزمون،به درجه استوار دومی نائل می گردند !!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 و ساعت 16:53 |

2- باز هم ضرورت تاريخي

 

افاضات بچه‌گانه فخر‌آور(پريوش) در زير عبارت (نگاهي دوباره به 28 مرداد و 16 آذر ) آنقدر ساده‌انگارانه و بي‌تكليف نوشته شده كه به قول برخي از دوستان جز زحمت خواندن نتيجه‌اي ندارد، ليكن از آنجائيكه اين جوانك بايد بداند كتابي كه براي رونويسي به دستش داده‌اند را عوضي گرفته است، و بدون اينكه (جراحي تاريخ به سبك آن پسره گستاخ) را برخود فرض داشته باشم(چرا كه تفضيل تاريخ به قدر حوصله اين نوشتار كوتاه نيست)، تنها به جوابيه‌اي كوتاه اشاره مي‌كنم تا شايد مربيان اين جوانك او را متوجه گاف‌هاي پي‌در پي‌اش نمايند.

1.    در مورد اينكه نوشته‌اند (پسر گستاخ هستم)، بنده حرفي ندارم... باش.

2.  در مورد اينكه مي‌خواهد (تاريخ را جراحي) و عفونت به جا مانده را بيرون بياورند هم در پست قبلي توضيحي عملي !! به ايشان دادم. فكر مي‌كنم كافي باشد.

3.  در مورد اينكه نوشته‌اند (تاريخ 28 مرداد 32 و 16 آذر توسط حاكمان امروز ايران و همكاران خطاكارشان در سال 1357 نوشته شده)، هم به نظر من غلط اضافي كرده‌اند. دهها نويسنده و اهل قلم، با استنادهاي فراوان، اين دوره تاريخي را مسجل و مدلل مورد كنكاش قرار داده‌اند و انتساب آنها به (ملايان) امري دور از اخلاق و به نوعي توهين به آن نازنينان است... كه البته تربيت اين بي‌سواد (پريوش) به درك چنين مسايلي قد نمي‌دهد.

4.  با جمله ايشان كه نوشته‌اند(به تاريخ مي‌شود دروغ گفت ولي تاريخ دروغ نمي‌گويد) هم كاملاً موافقم و دليلي هم دارم ، چرا كه مگر ايشان توانستند با آن همه دروغ و نيرنگي كه به كار مي‌برند، تا خود را به جاي دانشجويان مبارز جلوه دهند كسي اين دروغ او را باور كرد و يا از زبان تاريخ شنيد !!

5.  در مورد (انتخابي يا انتصابي بودن نخست‌وزيري مرحوم دكتر مصدق) هم بايد بگويم، عقل كوچك ايشان به اين مبادي راه ندارد... اين درست است كه در نوع حكومت سلطنتي هر نخست‌وزيري بالاخره بايد حكم خود را از شاه و بر اساس يك روند قانوني دريافت كند ولي اين امر هيچ منافاتي هم با اين مسئله ندارد كه پادشاهان ايران در هنگام ذلت و بي‌عرضگي متحمل نخست‌وزيراني شده‌اند كه در حالت عادي امكان نداشت آنها را بپذيرند... اگر حوادث قبل از اين انتصاب را از زبان تاريخ بشنويم متوجه مي‌شويم، با آن شرايطي كه در اواخر حكومت علاء پيش آمد، شاه مفلوك، چاره‌اي جز اين كار نداشت، بله تكرار مي‌كنم كه چاره‌اي جز اين نداشت. حالا آيا به نظر شما اين انتخاب است يا انتصاب... گوش كنيد:

با پايان تعصيلات نوروزي سال 1330 ، جورج مك ‌گي وزير امور خارجه آمريكا به تهران آمد، اين بار آمريكائيان مي‌كوشيدند كه موقعيت به دست آمده را حفظ كنند و مانع از آن شوند كه دوباره طرفداران انگليس به قدرت برسند. سئوال اين بود كه چه كسي به جاي رزم‌آراء بنشيند. مك‌گي در تهران بررسي مفصلي كرد ، دوبار با دكتر مصدق و يك‌بار با آيت الله كاشاني ديدار داشت.

از سفر مك‌گي كه شور و هيجان مردم را در جانبداري از كاشاني و مصدق شاهد بود، نتيجه‌اي حاصل شد كه كسي انتظار آن را نداشت. ديپلماسي آمريكا به اين نتيجه رسيد كه براي تاراندن انگليسي‌ها از صحنه، هيچ دولت حتي نظامي مناسب‌تر از دولت مصدق نيست. شاه نيز مخالف نبود، چرا كه از مصدق انتظار كودتا و خلع او از سلطنت نمي‌رفت. دربازگشت مك‌گي به واشنگتن، ترومن قانع شد كه راه حل مشكل ايران و راه رسيدن آمريكا به مقاصدش، همين است و بس.

گزارش مك‌گي و گزارش‌هاي مفصل كارشناسان نفتي آمريكا، اساس ديپلماسي آمريكا را در كنفرانس وزيران خارجه سه كشور (آمريكا ، انگليس و فرانسه) تشكيل داد. اين اجلاس كه بار قبل رزم‌آراء را برگزيده بود، اين بار نيز گرچه در ظاهر به عنوان اجلاسي براي رسيدن به جنگ كره بود. ولي مسئله آينده ايران، در صدر مباحث آن قرار داشت. انگليس و فرانسه ناگزير شدند به آمريكائيان امتياز بدهند. وزير خارجه دولت كارگري انگليس تاكيد كرد كه چنين حركتي نبايد به معني از ميان بردن حقوق انگليس در نفت ايران باشد. و آمريكا پذيرفت.

مك‌گي پيشنهاداتي براي حل مسئله نفت ايران تهيه كرده بود. 1. انگلستان ملي شدن نفت ايران را بپذيرد.2. براساس قرارداد تازه‌اي شركت انگليسي از طرف دولت ايران مشغول كار شود. 3. تقسيم‌ منافع بر اساس اصل پنجاه-پنجاه باشد. 4. ايران به انگليس غرامت پرداخت كند. 5. آمريكا، در مقابل سهمي از نفت ، براي پرداخت غرامت انگليسي‌ها به ايران وام بدهد.

 

هفته بعد، ابلاغ پيشنهادات كنفرانس واشنگتن به شاه، دست دكتر مصدق را در پيشنهاد (ملي كردن صنايع نفت ايران) باز گذاشت. كميسيون مجلس به رياست دكترمصدق طرح را تصويب كرد. روز پنجم ارديبهشت انعكاس خبر (ملي شدن صنعت نفت ايران) جهان را به لرزه انداخت. در چند ساعت تلكس‌ها به راه افتاد. تمام خبرگذاري‌ها‌ و تمام مردم دنيا چشم به تهران دوختند.

روز بعد، علاء، سردار فاخر حكمت رئيس مجلس و جمال امامي ليدرفراكسيون دربار در مجلس و مخالف بد دهان دكتر مصدق را به دربار برد. آنها مي‌بايست دستور باور نكردني‌اي را از شاه بگيرند: (چاره‌اي نيست، دكتر مصدق را نخست‌وزير كنيد) . اين جمله از زبان شاه بود...

 

در جلسه فرداي مجلس و در ميان تعجب همگان، جمال امامي، پيشنهاد نخست‌وزيري مصدق را داد. مصدق خوشحال از اينكه از راه مبارزات پارلماني به نتيجه رسيده است قبول نخست‌وزيري را منوط به تصويب طرح ملي كردن صنايع نفت توسط مجلس كرد. جز منوچهر تيمورتاش، كسي به آن طرح رأي مخالف نداد. بعد از ابلاغ نظر آمريكا شاه نيز با ملي كردن نفت موافقت كرد.  چون چاره‌اي نداشت... و بدين صورت بود كه شاه علي‌رغم ميل خود و به عنوان (تنها راه چاره ) مجبور شد مصدق را به نخست‌وزيري برگزيند.

 

حالا از نظر شما آيا اين معناي انتصاب مي‌دهد؟!

 

6.  پريوش در عملكرد حزب توده مي‌گويد كه (حزب توده بر اساس پولهاي فراواني كه اتحاد جماهير شوروي در اختيارش مي‌گذاشت ... از گذاشتن پرچم ايران بر سردر دفاتر حزب خودداري و پرچم شوروي را همه جا نصب مي‌كرد)... ولي مستند عقلي و عيني چنين مزخرفاتي را ارائه نمي‌كند و مثل هميشه فقط به غلط‌گويي و پريدن از اين شاخه به آن شاخه اكتفا مي‌كند.

7.  پريوش باز هم مي‌نويسد(قرار بود كه ايران به يكي از جمهوري‌هاي شوروي تبديل شود) ... باز هم مستند اين –قرار- معلوم نيست، راستي اين حرف را قبلاً ما از جاي ديگري نشنيده‌ايم؟ از زبان كساني كه امروزه بر مردم حكومت مي‌كنند و يا به قول پريوش، ملايان...؟ سئوال اين است كه اين همكلامي چه را به ما مي‌رساند؟ اينكه تاريخ را كمونيست‌هاي سرخ با ملايان سبز مي‌نويسند و يا عروسكان مجروح !! غربي به همراه ملايان، كداميك؟

8.  ايشان در ادامه مي‌نويسند: (دكتر محمد مصدق با خوش‌بيني و آزادانديشي مثال زدني به اين خطرهولناك توجه نكرده بود.)... پريوش راست مي‌گويد، دكتر مصدق توجه نكرد ولي پريوش فهميد... بخنديد !!

9.  او مي‌نويسد: (دكتر مصدق با توجه به اينكه مردم هنوز آمادگي و آگاهي براي حضور در انتخابات آزاد را نداشتند... و حيله‌هاي پوپوليستي توده‌اي‌ها... حرف از رفراندوم مي‌زد)... همين است كه مي‌گويم اين بچه سواد ندارد... كه مي‌گويم اين بچه تاريخ را نخوانده مي‌خواهد به خودش بشاشد... كه مي‌گويم اين كودك دبستاني را اگر آموزش هم مي‌دهيد، درست و حسابي علم بياموزيد... كه مي‌گويم، هنوز خيلي مانده كه كسي مثل پريوش بخواهد پانسمان تاريخ را عوض كند چه برسد به جراحي تاريخ... كه مي‌گويم اين جوجه هنوز فرصت دانه‌چيني دارد و نه قدقد كردن بسان ماكيان.

آخر در كجاي تاريخ شما خوانده‌ايد كه دكتر مصدق مي‌خواست رفراندم كند. بر اساس چه نشانه‌اي . چه معياري. چنين دروغ بزرگي را به او نسبت مي‌دهيد... آيا غير از اين است كه بعد از كودتاي نافرجامي كه شاه و آمريكا در نيمه شب 25 مرداد براي سرنگوني دكتر مصدق ترتيب داده بود و شاه مجبور شده بود سراسيمه از طريق فرودگاه كلاردشت چنان از كشور بگريزد كه لنگه كفش ملكه‌اش (ثريا) در روي باند جا بماند، همين دكتر مصدق، نامه‌ها و عكس‌ها و مداركي كه از دفتر مخصوص و غارت شده شاه و دربار به دستش رسيده ‌بود را در گاوصندوق خود پنهان كرد و در جلسه فوري هيات دولت، با تندي از دكتر فاطمي خواست كه به جاي پيشنهاد اعلام تغيير رژيم، در انديشه آن باشد كه از طريق ديپلماتيك و مصاحبه با خبرنگاران خارجي ، هر نوع خبري درباره ائتلاف دولت با توده‌ايها را انكار كند و آيا در همين جلسه نبود كه دكتر مصدق دستور داد هيئت دولت متن تلگرامي را تهيه كند كه مي‌بايست روز بعد براي شاه فرستاده و از او سئوال مي‌شد كه مايل به بازگشت است يا ترتيب ديگري را پيشنهاد مي‌كند ... حالا اگر دكتر فاطمي بر اثر شور شخصي از دستور نخست‌وزير تخلفي كرد و در سخنراني از روي بالكني مشرف به ميدان بهارستان جمله معروف (مرغ از قفس پريد. اين ننگ از رخ ملت ايران پاك شد) را گفت و شديداً هم مورد تندي دكتر مصدق قرار گرفت را بايد به حساب (رفراندم) از طرف دكتر مصدق پنداشت؟ آيا اين جفا به اين رادمرد تاريخي ايران نيست و اينگونه نگاه كردن به تاريخ نشان از بي‌عقلي و نافهمي گوينده‌اش ندارد؟

10. پريوش در ادامه مطالب خنده‌دار و بي‌محتواي خود نتيجه مي‌گيرد (كه چون مردم ايران 25 سال بعد به جاي رژيم سلطنتي شاه ، رژيم جمهوري اسلامي را پذيرفتند، پس لاشعور و غيرآگاه هستند)... اما پريوش نمي‌داند كه در 22 بهمن 1357 آنچه اتفاق افتاد يك (انقلاب)بود و انقلاب هم تعريف خودش را دارد. مردم در سال 1357 ،آنقدر كه به فكر ايستادن در مقابل دربار و شاه بودند و مي‌خواستند ستم‌هايي كه بر آنان رفته بود را تلافي كنند، حتي به حكومت بعدي هم فكر نكرده بودند. و لذا شد آنچه انجام شد.... ولي به هر حال اين انقلاب مردمي هيچ منافاتي با نفي كردار نادرست و ارتجاعي شاه سابق نداشت.

11. ايشان اظهار فضل كرده‌ا‌ند كه (در چنين جامعه‌اي احساسي و كم‌آگاه ، چطور دكتر مصدق متوجه خطر نشدند و با دشمنان ديرينه ايران و البته دشمنان قسم‌خورده خودشان – توده‌اي‌ها- همراه و هم صدا شدند)... خب پدر من وقتي مي‌گويم سوادت به اين مسايل قد نمي‌دهد، نمي‌دهد ديگر. چه مي‌شود كرد... عرض شود دكتر مصدق چندان از نزديكي به توده‌اي‌ها اباء داشت و چندان به تغيير رژيم بي‌ميل بود كه بر خلاف نظر شما، در همان روز فرار شاه، از (شوراي سلطنت) براي اداره كشور دعوت كرد تا به همه گروهها نشان دهد كه هرگز در پي تغيير رژيم نيست. بنابراين چگونه مي‌توان باور كرد كه مصدق قصد داشت تا كشور را كمونيستي كند؟ آيا از اين همه توهين به عزيزي مثل دكتر مصدق شرم نمي‌كني؟

12. در مورد حادثه 16 آذر هم ايشان خرده فرمايش نمودند كه (پادشاه وقت ايران از كشته‌ شدگان عذرخواهي كرد و دولت براي پرداخت خون‌بها اعلام آمادگي كرد و دانشجويان شهيد با عزت و احترام در امامزاده داود دفن شدند و سربازان خاطي هم در دادگاه نظامي محاكمه و به احكام سنگين محكوم شدند و نيكسون در سخنراني‌اش در دانشگاه تهران و حادثه 16 آذرماه به شدت به دولت زاهدي اعتراض كرد)...

 

باز هم عجب ... در مورد اينكه كشتار آن سه دانشجو آيا به سفر نيكسون مربوط مي‌شد يا به حوادث ديگر ، بهتر است از سرمقاله يكي از روزنامه‌هاي آن دوره ياد كنم كه فرداي حادثه تحت عنوان – سه قطره خون- و به عنوان نامه‌ سرگشاده‌اي به نيكسون نوشت: (هر گاه دوستي از سفر مي‌آيد يا كسي از زيارت باز مي‌گردد و يا شخصيتي بزرگ وارد مي‌شود، ما ايرانيان به فراخور حال درمقدم او گاوي يا گوسفندي قرباني مي‌كنيم.آقاي نيكسون وجود شما آنقدر گرامي و عزيز بود كه در قدوم شما سه نفر از بهترين جوانان كشور يعني دانشجويان را قرباني كردند)...

 

خب، پريوش جان... آيا همين مقدار براي فهم شما از علت كشتار دانشجويان كفايت مي‌كند يا خير؟! و آيا مطلب موجود از يك روزنامه‌اي كه فرداي همان حادثه انتشار يافته و بديهي است كه نزديك‌ترين ديد به آن را داشته است برايتان قابل فهم است يا خير؟!

در مورد به قول شما –پادشاه- وقت ايران هم بايد بگويم كه اين كشتار اساساً به دستور خود او صورت گرفته بود و اگر مجبور شد تيمسار مزيني را براي معذرت‌خواهي – آن اتفاق- به دانشگاه بفرسد تا خشم مردم را فرونشاند هم براي لاپوشاني نقش دربار بود. در مورد تنبيه سربازان خاطي هم ، قصه را برعكس براي شما رونويسي كرده‌اند . چرا كه چند روز بعد، در روزنامه (راه مصدق) ارگان نهضت ملي مقاومت، بخشنامه شماره 2122 مورخ 20/9/1332 گراور گرديد كه از لشگر 2 زرهي – ستاد ركن 2 به كليه واحدها و دواير تابعه لشكر ارسال شده بود و در آن از افراد (دسته جانباز) بر اثر جديت و فعاليتي كه در (ماموريت) دانشگاه تهران در روز دوشنبه 16 مرداد كرده بودند قدرداني شده بود. [لذا كليه افراد به دريافت پاداش نقدي مفتخر و سه نفر از آنها به درجه گروهبان دومي و چهار نفر به درجه سرجوخه‌گي ارتقاء داده مي‌شوند] و اسامي آنها نيز نوشته شده بود.

 

بله اين بخشنامه ركن 2 ماهيت (معذرت و دلجويي شاهانه !! و تنبيه خاطيان را مشخص مي‌كند)

 

در مورد اعتراض آقاي نيكسون هم بدانيد كه ايشان در همان دانشگاهي كه هنوز به خون دانشجويان بي‌گناه رنگين بود – دكتراي افتخاري حقوق- دريافت داشت و از سكون و سكوت گورستان خاموشان ابراز مسرت كرده و به دولت كودتا وعده همه گونه مساعدت و كمك داد و به رئيس جمهور آمريكا هم پيام برد كه آسوده بخواب چون مملكت ايران بعد از سقوط دولت مردمي مصدق، براي آمريكا امن و امان شده است...

حالا ديگر من به سراغ حوادث روز هفتم اين شهدا و دد منشي حكومت جبار پادشاه نمي‌روم كه خواندني بسيار دارد و وقت بنده به واگويي اين كفايت نمي‌كند. والا مي‌فهميديد كه ننگ حكومت محمدرضا شاه با برس رنگي كه به دست امثال شما داده شده قابل پاك شدن از ذهن تاريخ نيست و فقط به درد اين مي‌خورد كه براي چند روز زندگي سگي، ناني در كاسه‌تان بيندازند.

 

13. در مورد جناب دكتر زرافشان و بقيه افرادي كه نام برده‌ايد هم بنده گفتني بسيار دارم كه به علت طولاني شدن اين مبحث، انشاء الله در پست بعدي به آن اشاره خواهم كرد ولي همين قدر عرض كنم كه با –فرض شما- اگر دكتر زرافشان و بنده و جناب داراب زند و ... همگي اصلاً مامور اطلاعات بوده و در زندان هم روي كله هر كدام از ما مثلاً يك ماهواره ارتباطي بود كه به وسيله آن از صبح تا شب به وزارت اطلاعات گزارش مي‌داديم پس آن موبايل در شورت قرمز شما چه مي‌كرد؟ !!! آيا جوابي داريد و يا دوست داريد باز هم سري به تاريخ بزنيم. تاريخي كه هرگز دروغ نمي‌گويد و در همين نزديكي‌هاست.

 

خب، بهتر است برگرديم بر سرمقال،  حرف اصلي چه بود؟ گويا اين بود كه پريوش در يك شو تلويزيوني گافي زد كه 28 مرداد 1332 يك (ضرورت تاريخي و يك هديه به ملت ايران) بوده است. و در اين نوشتار اخير هم سعي نمود كه براي فرار از اين گفته مستهجن، باز هم دوغ و دوشاب به هم بريزد و با انحراف در انحراف ، و توهين به ديگران از اصل ماجرا بگريزد... اما بنده با اين جواب مختصر مي‌خواهم به موضوع اصلي بازگردم و حرف ناربط ايشان را يادآوري نمايم كه: ملت بدانند اين عروسكان، چقدر حقيرانه در جوي آبي كه به گودال سياه مي‌ريزد به دنبال مرواريد مي‌گردند!!... و ديگر اينكه حالا من سخن‌ها دارم. گاماس، گاماس...

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت 15:52 |

                        بتادین یادت نره !!                                        

 

غروب امروز،با مهمان عزیزی در منزل داشتم گپ و گفتگو میکردم که باز تلفن زنگ زد.همان دوست فضول سابق بود که بدون هیچ سئوال و پرسشی گفت: کجایی که این پسر گستاخ و پررو (فخرآور ملقب به پریوش)باز گند زده به خودش....                                                       

 

گفتم:مگه چی شده؟

گفت:خودت برو بخوان ولی مواظب باش از خنده غش نکنی.

گفتم:فعلاً که مهمان دارم.خب بگو ببینم چه نوشته.

گفت:نوشته می خواهد تاریخ را جراحی کنه.

گفتم:عجب......ننوشته کجای تاریخ را می خواهد جراحی کنه.

گفت:چرا......نوشته می خواد (اون جاش)را جراحی بکنه؟

گفتم:مگه اون جای خودش را که جراحی کردن خوب شده؟

گفت:نمی دونم.ولی توصیه می کنم هر وقت فرصت کردی مطلب را بخوان و بخند.

گفتم:باشه....ولی نقداً از قول من بهش بگو:پسر جون.بتادین.....بتادین یادت نره.اگر هم هنوز می سوزه فعلاً تحمل کن تا ببینم باز چه گندی زدی.

گفت:باشه...وقطع کرد.

 

 

ولی خودمانیم،شما کجای دنیا دیده اید که یک مجروح(اون جوری)بخواد جراحی (این جوری)بکنه....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 21:10 |

            (28 مرداد 1332 و یک ضرورت تاریخی)                

 

در طول سالهایی که از کودتای ننگین 28 مرداد و سقوط دولت ملی دکتر مصدق میگذرد،نه شاه که عامل این کودتا بود و نه زاهدی که مجری آن،و نه حتی شعبان بی مخ که مخصوصاً در این سالهای پایانی عمر سعی بسیاری نمود دامن از آن ننگ برگیرد و حضورش را در آن فاجعه کمرنگ نماید،و نه سایر دله دزدان آن قافلۀ زورکی،هرگز جرأت نکردند حوادث 28 مرداد را یک(ضرورت تاریخی)بخوانند.چرا که بخوبی می دانستند آنچه که به زعامت آمریکا و همکاری انگلیس در ایران رخ داد.خواست مردم نبود و سقوط مصدق،در واقع سقوط آرمانخواهی ملتی بود که تصمیم داشت بر هویت خویش پای فشارد و تن به ذلت نوکری بیگانه ندهد.....کمااینکه سالیان بعد،دولت آمریکا که سلسله جنبان آن غائله بود نیز رخ بر آستان ملت سائید و از آنچه کرده بود سر تعذر در پیش گرفت.امری که پیام شنیدنی آن تنها متذکر یک واقعیت بود و آن هم اینکه 28 مرداد نه یک ضرورت تاریخی بلکه یک کودتای تمام عیار ارتجاعی بود.                                                               

آری،این کودتای ننگین باعث شد تا 25 سال بعد،نفس در سینه مردم به بغضی فروخفته بدل شود و کینه آمریکا و اصولاً امپریالیسم-با همۀ ابعادش- بر دل مردم باقی بماند.                       

 

......وملت در این سالهای سیاه و اختناق چه ها که از دست نداد.جوانانش در سیاهچال های ساواک و یا در ردیف جوخه های اعدام بر مرگ بوسه زدند.حیثیت ایرانی ملوث شد و هویت ملی مردم ایران که روزی مصدق بر سر آن جان باخت،منکوب و پایکوب کسانی شد که هنوز از نام مصدق بر خود می لرزیدند و تا آخرین روز حکومت سلطنتی خود نیز از کینه جویی با آن آرمان ها دست نکشیدند.در سطور تاریخ اخیر خواندم که آخرین شاه،در هنگام فرار از ایران در فرودگاه مهرآباد از نخست وزیرش تنها یک خواسته داشت.بله تنها یک خواسته،و آن هم این بود که سپهبد آزموده،دادستان نظامی تهران و دادگاه مصدق را هر چه زودتر از ایران برهاند.آنهم در حالیکه دهها تن از نزدیکانش هنوز در زندان منتظر فرمان همایونی باقی مانده بودند.                  

 

باری،گفتنی از آنچه در 28 مرداد 1332 رخ داد،بسیار است که دیگران در این 50 سال نوشتند و شاید نیازی به تکرار نداشته باشد.                                                                                                                      

 

در چنین حوالی،پریشب،جوانکی بی اطلاع(فخرآور ملقب به پریوش)که هنوز دست اش به تنبان اش بندنشده و شناسنامه اش در جیب کس دیگری است،در یک شو تلویزیونی،رخ در رخ ملت،از این کودتای ننگین بعنوان یک (ضرورت تاریخی)نام برد و مدعی شد آنچه که رخ داده،یک(هدیه)تاریخی بوده است نه یک فاجعه.                                                                                  

گرچه این خودفروشی و بازیچه بودن ها را ملت ایران بارها و بارها به چشم عقل دیده و کاملاً می شناسد،اما تعجب این است که این کلمات بی ریشه، اینک از زبان کسی شنیده می شود که نه تنها خود را منتسب به دانشجویان می داند بلکه داهیه (رهبری دانشجویی)رانیز در زیر پرچم آمریکا در سر می پروراند.!!فرد خود فروخته ای که با پرتاب وزارت اطلاعات،به دامن اپوزیسیون خارج از کشور افتاد تا با این رفتار کج و مج و انحراف در باور بدیهی ترین حوادث تاریخ اخیر،الباقی هویت ملی ایرانی جماعت را به زیر سئوال ببرد.اما....                                                                                             

 

اما این رفتار،تنها دیدنی و شنیدنی و گذشتنی نیست،بلکه ضرورتی را بر ما استوار می نماید.بر ما که هنوز دلخوش به ایرانیت خویشتنیم.هنوز مصدقی هستیم،هنوز فرق نوکری و عدم وابستگی را می فهمیم.هنوز تاریخ سرزمینمان را از یاد نبرده ایم.و هنوز چوب حراج بر هویت ملی خود نزده ایم و بالاخره اینکه هنوز پیام پریروز دانشجویان شریف ایرانی را در گوش جان داریم که فریادشان دانشگاه تهران را به لرزه در آورد و بر همه منحرفین سیاسی خروشید که امپریالیسم آمریکا چیزی از حکومت فعلی کمتر ندارد...که آن زوال فرهنگ و هویت ایرانی را می خواهد و این نیز همین....                                                                                                                                                                                                                

 

باری.....سهم من،در مقابل این جریان مسموم،شاید همین مقداری باشد که می نویسم ولی سهم شمای دانشجو،شمای فرهنگی،و کلاً شمای ایرانی چیست ؟ آیا اجازه می دهید که این بزمجه گان بی هویت که ناف شان به دلارهای آمریکایی وصل است تاریخ کشور را این طور مثله نمایند و بر خون پاک جان باختگان آزادی،مستانه برقصند و دل ارباب را خوش نمایند ؟!.                        

 

سردمداران حکومت آمریکا،اینک با آوردن چنین عروسکانی به صحنه،باز قصد تعرض و توهین به ملت را دارند،بیکار نباید نشست،بیعار نباید شد و چنین دهان ابطل و مهملی را باید بست تا دیگر هوسِ بازی با آبروی ملت را نکند.                                                                                                                 

 

آن چنان کز صفر،گردد رتبت اعداد بیش                                                                                                                                                                                        

پایۀ این ناکسان،از هیچ بالا رفته است.                                                                                  

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه هجدهم آذر 1385 و ساعت 18:31 |

    

                                    سئوال عوضی

 

کله سحری،در رختخواب بودم که باز این تلفن لعنتی زنگ زد.شست ام خبردار شد که حتماً باز این پسر گستاخ(پریوش)یک گندی بالا آورده است.گوشی را برداشتم، حدس ام به یقین تبدیل شد.                                                                                                                       

دوستم با خنده گفت:دیدی دیشب فخرآور چطور سکۀ یک پول شد.   

گفتم:تو هم حوصله داری،سر صبحی خواب ما را بهم زدی چه شود.     

گفت:آخه نمی دونی،دیشب این جوانک میگفت جریان 16 آذر اصلاً ربطی به آمدن نیکسون نداشت.

گفتم:عجب.....نگفت آن سال خودش در خط مقدم جنبش دانشجویی و روی پله های دانشکده فنی بوده؟    

گفت:نه.                                                    

گفتم:حتی نگفت که مثلاً با شریعت رضوی(همرزم)بوده.      

گفت:نه.این را هم نگفت.          

گفتم:یعنی نگفت با مهسا جون اونجا بوده و یا شماره تلفنی نداد که مردم اگر حرفش را باور نمی کنند به اونجا زنگ بزنن.         

گفت:نه.چیزی نگفت.                                    

گفتم:پس شکسته نفسی فرموده اند. 

گفت:ولی میگفت که 16 آذر روز دانشجو نیست بلکه 18 تیر روز دانشجوست. 

گفتم:عیبی ندارد.این پریوش اصلاً اخلاق اش اینطوریه.هرچی جلو میره (عقب اش)را فراموش می کنه.

گفت:چطور. 

گفتم:احمق جون....وقتی سر یک آدم بدبخت،اون همه بلا توی زندان قصر بیارن و حالا همه آن خاطرات شیرین !!را فراموش کرده باشه،می خوای واقعه ای که پنجاه سال قبل تر اتفاق افتاده را به یاد بیاره ؟   

گفت:تازه یک نفر هم زنگ زد و پرسید آخه پریوش،تو نمایندۀ کدام طیف دانشجویی هستی.      

گفتم:دِ غلط کرد که اینو سئوال کرد.خوب اگر نماینده نبود که تن به اون (جراحی مشکوک) نمی داد.آخه این هم شد سئوال.آدم که نمی تونه حتماًاسم (لعنتی)گروه اش را جلوی چشم میلیونها نفر به زبون بیاره.ادب کجا رفته.حیثیت کجا رفته.  

گفت:یعنی....  

گفتم:یعنی نداره.برای کارهایی که این بچه کرده که دیگه نمی شه علم و بیرق بلند کرد و هوار کشید و شعار داد و اسم گذاری کرد.          

گفت:چرا واضح حرف نمی زنی.گفتن اسم یک گروه که دیگه اینقدر صغرا و کبرا  نداره.    

گفتم:دِ برای همینه میگم نمی فهمی.بابا منظورم همان (انّ حزب مفعولون هُمُ المغلوبون)است دیگه..... 

گفت:ها.....از اون نظر. 

گفتم:بعله،از همون نظر......حالا اجازه میدی کپه مرگمون را بگذاریم.  

گفت:بشرط اینکه وقتی بیدار شدی و تکرار برنامه را دیدی حتماً یک تحلیل درست و حسابی بنویسی.                                                                                    

گفتم:بگذار برای فردا.امروز با خواب قاطی ام.     

آره داداش.     

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 12:31 |

                                فن آوری در تبلیغات

 

در جراید آمده بود که یکی از کاندیداهای شورای شهر،برای تبلیغ اهداف خود دست به ابتکار جالبی زده است.....به نقل از این جراید،این آدم خوش ذوق !! بروشورهای تبلیغی خود را بهمراه یک دانه (تخم مرغ)به مردم ارائه نموده است.                               

 

اگرچه این اقدام بنوعی طنز شباهت دارد،ولی حاوی پیام هایی نیز هست....پیام اول اینکه بنظر این کاندیدا،سطح فقر در جامعه به حدی رسیده  که مردم رای (سرنوشت ساز) !!! خود را به دانه ای تخم مرغ می فروشند.دومین پیام این است که گویا به زعم ایشان،راه ورود به شورای شهر از ما تحت ماکیان میگذرد.و سومین و یا مهمترین پیام این اقدام نیز این است که می خواهد بمردم بگوید،اگر من به شورای شهر بروم، اقداماتم همه(تخمی)خواهد بود !!!                                  

 

 

بنده در همین جا به سایر کاندیداهای محترم پیشنهاد می کنم برای اینکه از قافله عقب نمانند،به فن آوری های مشابه تبلیغاتی تآسی جسته و مثلاً به هر مخاطب خود یک بسته (واجبی صحت) هدیه کنند آنهم در حالیکه عکس و تفصیلات خود را بر روی جعبه (بصورت رنگی)چاپ کرده باشند.

زیرا با این اقدام هم (طهارت و صحت)روحی روانی خود را اثبات کرده اند و هم از استعمال کلمه (موبر) که یک کلمه فرنگی و مخصوص وابستگان به آمریکای جهانخوار است اجتناب نموده اند و مهمتر اینکه ارزش های بهداشت جامعه را در این وانفسای هدم ارزش ها پاسداری نموده اند......

 

آره داداش                                                                                                                                                                        

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 17:2 |

امروز هم گذشت ...

سالها ميگذرد، سالهاي سياه حادثه، سالهاي مرگ چلچله، سالهاي تدفين آفتابي در دل خاك ـ آن سان كه گويي اميد بر آمدنش نبود ـ سالهايي كه حوصله ما با آن پير شد، سالهاي بارش خون بر ذهن آذر... ذهن دانشگاه.

... چشمها را كه مي بندم، هنوز قراولان و قداره بندان گروه(جانباز) سرجايشان هستند. آنجا، جلوي دانشكده فني، روي پله ها، توي راهرو ... صداي چكمه هايشان در گوشم مي‌پيچد و انگار كسي و يا كساني فرياد مي كنند : آخ سوختم ... و من پر از بوي باروت سوخته مي شوم.

حرف امروز و ديروز كه نيست. پنجاه و چند سال مي گذرد. سالهايي كه چون به چنين روزي مي رسند، باز آن تصاوير موهوم جان ميگيرند و زنده مي شوند. حالا چه فرق دارد كه مثلاً به جاي گروه جانباز تيمسار زاهدي، قداره بندان يگان ويژه و گارد حراست باشند و يا سر نيزه بدستاني ديگر پر از كپسول فلفل و باطوم شوك آور ... به هر حال هنوز آنجا ايستاده اند. روبروي دانشكده فني، روي پله ها، توي راهروها ...

آن سال، اگر شاه كه خود عامل جنايت بود، تيمسار (مزيني) را براي دلجويي بعد از آن هجوم، به ميان دانشگاه فرستاد بلكه دم خروس حكومت پنهان بماند، و يا چند سال بعد، خاتمي، بي آنكه درجه اي روي شانه بگذارد كار(مزيني) كرد ... ولي تا به امروز برسيم، همه‌ي عاملان شقاوت همواره يك سخن گفتند، سخني كه زاهدي به زبان رانده بود : (بايد دانشجويي را شقه كرد و جلوي در بزرگ دانشگاه آويخت تا عبرت ديگران شود)

اما نشد. در تمام اين سالهاي سياه حادثه نشد، ويا نتوانستند.

طرفه آنكه، آن سه قطره خون، در اين سالهاي ادبار، جوي شدند، پيوستند، و از پله‌هاي دانشكده فني تا آن سوي ايران راه گشودند و باغ در باغ گل دادند. و گلستاني شد اين دانشگاه ... گلستاني كه امروز باز هم در مقابل يورش باد سرد پاييز 85، سر خم نكرد و شاخه به شاخه داد تا رمز جاودانگي اين گلستان هم چنان بر ذهن عشاق مستور بماند.

شاه رفت. زاهدي رفت. خاتمي هم رفت. اين يكي نيز ...

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 17:11 |

يك گپ دوستانه

 

او پرسيد، من هم گفتم

 

 

هميشه اينطوري سئوالش را مطرح مي كند، خيلي تلخ و صريح. كاري هم با اين ندارد كه محدوده تو كجاست و مثلاً چقدر تمايل به جواب داري... حرف خودش را مي زند و منتظر مي‌ماند تا جوابش را بدهي.

گفتم: حالا حتماً  بايد جواب بدهم.

گفت: چرا كه نه؟

گفتم: .... ببين از نظر من، اهالي سياست دونوعند. عده‌اي كه داراي جان مايه‌هاي فكري اند و معمولاً هم آدمهاي آرام و منطقي و با سوادي هستند و دسته دوم كساني هستند كه به علت خالي بودن چنته‌شان، دائماً در حال شلوغ كاري و استفاده از ابزارهاي نامناسب و دست يازي به هر حيله و ريايي هستند تا در پشت اين شارلاتان بازي‌ها، خالي بودنشان را پنهان نمايند... اين دسته دوم كه متاسفانه در چند سال گذشته در صحنه سياسي تكثر هم يافته‌اند خصوصيات و قاعده و فرم مخصوصي دارند كه اگر بخواهم سرتان را به درد نياورم معمولاً آدمهايي هستند كه اولاً هميشه ديگران را تحقير مي‌كنند و ميدان را خالي مي‌خواهند، دوماً سعي مي‌نمايند براي بزرگ كردن قد كوچكشان در صحبت و كلام دائماً از بزرگان و انتساب خود به آنان استفاده كنند. سوماً فرد شاخص سياسي‌اي را پيدا مي‌كنند و به عوام چنين مي‌باورانند كه دارند با چنين شخصيتي به لحاظ عقيدتي مي جنگند  تا ازكنار از آن براي خود آبرو و محبوبيت بخرند. چهارماً هرگز در مقابل حرفهايي كه مي‌زنند مسئول نيستند و بزرگترين شاخصه آنها دورغگويي خيلي صريح، حتي در ناباورانه‌ترين گفته‌ها است، پنجماً سعي مي‌نمايند دوغ و دوشاب را به هم بريزند و از زير هر سئوال و جواب شفاف و منطقي فرار كنند و ...

خلاصه اين نوع آدمها كه به اشتباه به آنان (سياسي ) گفته مي‌شود، شارلاتان‌هايي بيش نيستند و اگر دسترسي براي تبليغ خود نداشته باشند و آن فضاي غبارآلود هوار كشيدن برايشان فراهم نشود، فوري مثل يك تكه يخ در آفتاب، آب مي‌شوند و از بين مي‌روند. اما هر وقت دستشان به بوقي وصل شد، آن وقت مثل داستان آن مارگير در مثنوي، هر روز بدعت جديدي ارائه مي‌كنند... خط فكري عوض مي‌كنند. گروه جديد، حزب جديد ، باند جديد، سايت جديد، وبلاگ جديد درست مي‌كنند. در خيال و براي خود طرفداراني مي‌تراشند و جالب است كه با اين به اصطلاح (طرفداران خيالي) به ميدان مي‌آيند تا اينكه بالاخره دري به تخته بخورد و صاحب قدرت و نفوذي آنها را به بازي بگيرد... پس مي‌شوند وسيله‌اي انحرافي در گمراه كردن مردم. به همين سادگي... البته جنس حرفهاي اين قبيل آدمها، همانند سياسيون واقعي است و پوسته‌اي از خواسته‌هاي مردمي دارد ولي در باطن و مغز خود به دنبال اغراض ديگري هستند.

ما در چند سال گذشته، بسياري از اين آدمها را در عرصه سياست ديده‌ايم. كساني كه يك شبه دبير كل فلان جنبش شدند و صبح نشده دنيا را از كار نكرده خود پر كردند. شلوغ كردند... و بعد ، چون آن بوق به دستشان نرسيد و يا اگر هم رسيد، از آنان پس گرفته شد، رفتند و نشستند به سكوت و حل شدن... البته زرنگ ترين اين قوم، حتي در همان چند روزه سواري، مالي هم انباشت و پولي هم به جيب زد ولي در هر حال، حل شد.

حالا داستان اين پريوش (فخرآور) هم نمونه‌اي از اين افراد دسته دوم است كه اين روزها به آب و آتش مي‌زند تا دستش به بوقي و جيب‌اش به پولي بند شود. براي چه ؟ براي اينكه اينها، حيات‌شان در چنين احوالي است و اگر به آن دو ابزار نرسند، آن وقت خواهيم ديد كه نه دلسوزي براي ملت دارند و نه اصلاً مي‌دانند سياست برگ كدام درخت است.

من پريوش را در زندان اوين ديدم، او حدود 5 ماهي در زندان بود كه سه ماه‌اش را با هم در يك اطاق سركرديم و دوماه ديگرش را در يك سالن ولي در اطاقهاي جداگانه‌بوديم. آن هم روزهايي كه از كله سحر تا نيمه شب با هم حرف  ‌زديم. اعمال همديگر را ديديم . تلقييات و برداشت‌هايمان را توضيح داديم و آخرش هم با سلام و صلوات از هم جدا شديم. يعني من در زندان ماندم و او به عنوان مرخصي رفت كه رفت. مي‌خواهم بگويم كه ما نه با هم دعوايي داشتيم و نه اينكه من اهل حزب و باند و گروهي بودم. حتي وقتي در بيرون زندان بودم و شنيدم كه حكم تيرش (البته خودش چو انداخته بود) صادر شده، باز هم بر حسب انسانيت با او تماس گرفتم و كلي گفتيم و خنديديم.

اين ها را كه مي‌گويم براي اين است كه بداني من بلحاظ مسايل باندي و يا حتي از منظر ايده‌ام نسبت به سياست با او (كل) نمي‌زنم. نه. اينطور نيست. بلكه مي‌خواهم بنا به جميع اطلاعاتي كه نسبت به او دارم اين را بگويم كه اصولاً پريوش را در حدي نمي‌بينم كه از منظر ايدئولوژيك و فكر سياسي بخواهم با او مواجهه كنم. حتي شاهد هستيد كه بعد از اينكه از زندان بيرون آمدم هم تا چند ماه اصلاً به مقوله‌اي به اسم پريوش كاري نداشتم. او خر خود را مي‌راند و مانيز... تا اينكه قتل مرحوم اكبر محمدي پيش آمد و همان موقع هم سرو كله اين جوانك در تلويزيون‌هاي ماهواره‌اي پيدا شد و شروع كرد به گفتن همان گنده‌گويي ها و كوچك‌كردن ساير زندانيان سياسي كه بله من چنين بودم و همه هم دروغ و نيرنگ...

در اين روزگار كه فكر مي‌كنم حوالي مردادماه بود، من از سر سوز دل، چند مطلب در رثاي اكبر نوشتم و به رسانه‌ها دادم كه ديدم اين شازده به بنده هم تعرضي كرد... آيا با شناختي كه از او داشتم تحمل و تأمل ديگر جايز بود؟ ... يك معروفه دروغگو و شارلاتان كه پشت و روي‌اش براي امثال بنده مثل آفتاب روشن است بيايد و جسارت كند و براي بزرگواري نداشته‌اش بخواهد آدم را بي‌سواد بنامد كه در زندان مرا درس مي‌داده.!!  آن هم پريوش كه هنوز (فلان) را با (ص) مي‌نويسد. آخر آدم اين را بايد كجاي دلش بگذارد؟

اين بود كه باز هم حفظ حرمت كردم و از ميان صدها مطلبي كه در ذهن داشتم، قسمت اول (پريوش و دبير كلي جنبش دانشجويي) را بيرون دادم تا بداند اگر امثال بنده، گوشه‌اي نشسته‌ايم به زيج و اصطرلاب و كشيدن پوستين بر گرده، دليل بي‌سوادي و نافهمي ما از زمانه نيست بلكه گاهي نشستن پاي تيارت چنين عروسكهايي و ديدن بازي اين بچه‌ها عالمي دارد كه بايد فقط ديد و گذاشت.

القصه... اين شروع ماجرايي شد كه ابتداً با فحش و توهين ايشان و نزديكانش چه بوسيله تلفن و چه به وسيله ايميل و چه كامنت روي وبلاگ شروع شد.

منطق حكم مي‌كرد كه جواب اين توهين‌ها را ندهم و حتي در بيشتر موارد هم ندادم. حتي به ايميل‌ها و كامنت‌هاي مخالفين ايشان هم وقعي نگذاشتم. چون دايره را اصلاً دايره لجن زده‌اي مي‌ديدم و مي‌فهميدم كه انواع مخالفين اين شازده، چه بسا به دنبال اهرمي مي‌گردند تا بوسيله آن (در) اين چاه نجاست را بردارند و عقده خود بگشايند. بنابراين ديديد كه تا پاي مسائل شخصي ايشان پيش آمد و ديگران حرفهايي زدند و نسبت‌هايي به او دادند. فوراً كامنت‌ها را برداشتم تا حدود را رعايت كرده باشم. اما چه شد؟... ايشان وقيح‌تر شد و فكر كرد كه دليل عدم علاقه‌ام به ادامه مطلب، نبودن حرف است... پس گاهي كه در ميان (قال) هاي سياسي روز، فرصتي دست ‌داد (قيلي) نوشتم كه يعني: جوانك بدان كه ما تحت ات گهي است... و به اين بازي نيا.

حالا هم آنقدر مطلب راجع به ايشان هست كه روي هر كدام انگشت بگذاري مثنوي هفتادمن كاغذ خواهد شد. منتهي مرا موانعي در كار است كه حالا توضيح مي‌دهم

اولاً من در زندان  دوستان زيادي داشتم كه رفاقت بين ما حسابي گل كرد. يكي از آنها جوان سرزنده و همت داري است كه حتي يكبار بر اثر كمكي كه كرد و مرا كه سكته كرده‌بودم فوري به بيمارستان رساند و از مرگ رهانيد، عمري مديونم كرد... اين دوست آنقدر مورد احترام بنده است كه حاضر به هر نوع كاري كه از من بخواهد خواهم بود. اما اين جوان به لحاظ نسبتي كه با پريوش دارد مانعي است در افشاي آنچه مي‌خواهم بنويسم. شايد او خود هم نداند  ولي من خيلي مقيد به اين مطلب هستم كه در وسط ماجرا، خللي متوجه زندگي خانوادگي‌اش نشود. براي همين هم من بارها و بارها در بروز آنچه نوشته‌ و در دست انتشار دارم دچار ترديد شده‌ام. خب. با اين وضع چه كار بايد بكنم؟ آيا بايد براي واقعيت خواني پرونده پريوش (جيگر)، پا روي عواطف دوستم هم بگذارم و بي‌محابا از آن بگذرم... اين در توان من نيست. و يا بايد به خاطر دوستي از واقعات و واقعيات بگذرم. اين هم در توان من نيست. من كه به ميل خود به اين داستان نيامده‌ام كه حالا پا بركشم. پريوش هل من مزيد طلبيد. و الا كو حوصله پرداختن به پريوش، آن هم پريوشي چنين بي‌مقدار.

مردم در اوج فلاكتند. حكومت جانشان را به لب‌شان آورده است. سياسيون گرفتار چه كنم هستند، آنوقت اين قلم بي‌مقدار هم بيايد و توانايي نداشته‌اش را در چنين دايره‌اي محصور و مصروف نمايد.

من هر گاه به قسمت دوم (پريوش و دبير كلي جنبش ...) كه قبلاً آن را نوشته‌ام ولي هنوز به نظر دوستان نرسانده‌ام نگاه مي‌كنم خودم هم وحشت مي‌كنم كه با نشر آن، از اين جوانك ديگر چه مي‌ماند و چطور مي‌خواهد خود را از زير بار اين همه سند و مدرك بيرون بكشد. ولي هر گاه هم قصد انتشار مي‌كنم، باز در مخيله‌ام همان مطلب بالا خلجان مي‌كند و دست و دلم مي‌لرزد.

خلاصه و بي‌تعارف اين وضعي است كه امروز دارم.

حالا شايد به نظر اهل سياست و دوستان عزيزم، سياست پدر و مادر ندارد و اين ها بهانه نمي‌شود كه آدم گفتني‌ها را نگويد. ولي عيب كار اين است كه به نظر من سياست پدر و مادر دارد و خوب هم دارد. من نمي‌پذيرم كه كسي بيايد و براي طرح مسايلي حتي راجع به پريوش،(كه ديگر اظهر في الشمس) است، پا روي عواطف دوستش  هم بگذارد. اين كه مي‌شود حيات حيواني. اين كه مي‌شود توحش.

من به اصولي معتقدم،

ببينيد، من از اين پريوش‌ها زياد ديده‌ام و مي‌دانم كه امروز نه، فردا، بالاخره همه ‌خواهند دانست آنچه را كه بايد امروز بنده بگويم... مگر خود شما نديده‌ايد. در اين چند سال چند نفر به اسم 18 تير آمدند و دانشجو شدند!! . آمدند و حرافي كردند. حتي سراغ دارم جواني را كه كلاس پنجم ابتدايي هم نبود ولي در اثر حوادث 18 تير، و در زير اعلاميه‌اي به نام دانشجوي حقوق دانشگاه تهران امضاء كرده بود... ولي عاقبت چه شد. فرو ريختند. چون نبودند. حالا اين يكي (پريوش) به لحاظي كه مداركش در دست بنده است توانسته‌است با اتصال به وزارت اطلاعات دوام بياورد و خود را تا اينجا برساند. ولي بالاخره گندش بالا خواهد آمد.

شما در مورد همين جوانك، يك نسبت بگيريد و ببينيد از روزي كه از ايران خارج شده تا حالا همان اطرافيان خودش، چقدر اطلاعيه‌ و بيانيه و يادداشت داده‌اند كه بابا اين آدم، آن كسي نيست كه ما فكر مي‌كرديم... چرا. چون اساس مطلب دروغ بود و دروغ هم پايدار نيست. از طرفي يك نگاهي به اطلاعيه‌هاي منوچهر محمدي. احمد باطبي، عماد باقي و يا همين مقاله خانم رزن كه مجموعه‌اي از نظرات در آن آمده بيندازيد تا مطلب دستتان بيايد. نه اينكه فكر كني منظورم جمع‌آوري نظرات مخالف ايشان است. نه. مي‌خواهم چيز ديگري را بگويم. مي‌خواهم بگويم در يك طرف قضيه، اين شازده، از كساني نام مي‌برد كه چون مي‌خواهد به عنوان (پله) از آنان استفاده كند فوراً تكذيب اش مي‌كنند و بعد در آن طرف قضيه، چون در عالم واقع (و نه خيال) مي‌بيند كه آدم ولنگار و تنهايي است چكار مي‌كند. مي‌رود روي وبلاگش كامنت مي‌گذارد از في‌في جون و فلان جون ... و جالب است بدانيد كه اصلاً چنين كساني وجود خارجي ندارند. من يك شب برحسب تصادف سري به وبلاگ پريوش زدم، ديدم عجب بساطي است. لامذهب آمده چهارپنج كامنت روي وبلاگش زده كه به به، پريوش قهرمان است و براي خودش تا توانسته نوشابه تگري بازكرده است. بعد كه بيشتر دقت كردم ديدم كه فاصله زماني اين كامنت‌ها، همه يك دقيقه و دو دقيقه است!! به عبارت ديگر، گويي اين في‌في جون و جوني‌‌هاي ديگه، تمام مدت شبانه روز را ول كرده‌اند و درست سر يك ساعت و دقيقه معين براي پريوش كامنت فدايت شوم فرستاده‌اند. خب اين چه چيزي را مي‌رساند. مي‌رساند كه اصلاً اين كامنت‌ها واقعي نيست بلكه يك نفر (مثلاً خودش) نشسته. پشت سر هم براي اين وبلاگ كامنت داده ... مي‌بينيد چقدر مسخره است.

حالا جالب اين است كه اين بچه فكر مي‌كند واقعاً و در عالم واقع اينها وجود دارند!! و طرفداراش هستند و آنقدر اين امر را در ذهن‌اش بديهي مي‌كند كه در مطالب ابرازي خود مي‌گويد(البته به خودش) چقدر طرفدار دارم و حض هم مي‌كند.

بگذاريد براي اينكه وضع و حال برخي از اين به اصطلاح (طرفداران) پريوش را روشن كنم به ذكر خاطره‌اي بپردازم... در زندان اوين و در همان اطاق 108 كه پريوش هم ساكن آن بود. جوان 18 ساله‌اي وجود داشت به نام (ابوالفضل آجرلو)، كه خودش مدعي بود به جرم هواداري از مشروطه به زندان آورده شده است، در حاليكه بعداً معلوم شد جرم او اصلاً سياسي نيست، بلكه به علت قلت سن و جواني و (مسايل ديگر) كه جاي طرحش اينجا نيست، با خواهش و التماس خانواده‌اش او را به بند سياسي آورده‌ بودند تا از (تعرض) در امان باشد.

اگر يادتان باشد، بنده در قسمت اول(پريوش و دبيركلي...) درباره واقعه‌اي نوشتم كه در زندان اتفاق افتاد ولي نامي از فاعل و مفعول نبردم، يعني نخواستم آبروي كسي برود... حالا مي‌بينم كه همين جوجه طلايي، روي وبلاگ پريوش و به نام طرفداري از ايشان، كامنتي داده و نوشته كه مثلاً فلاني (يعني بنده) حقوق بگير دكتر زرافشان و مامور دستگاه هستم!!... خب مي‌بينيد دنيا چقدر مسخره شده است. اين جواني كه يك شب مامورين زندان از طريق دوربين‌هاي نصب شده در اطاقها. او را رصد كردند كه لخت و عور در رختخواب كسي بوده و همان نيمه شب و با فضاحت او را به نگهباني بردند و به عنوان (مفعول) برايش پرونده درست كردند، حالا اين چنين آدمي شده طرفدار پريوش... آن هم نه به نام اصلي خود يعني (ابوالفضل) بلكه به نام (آريا آجرلو) ... ، خب اگر بنده جواب چنين فردي را ندهم كه ‌نمي‌شود... خنده‌دار تر اينكه من در يكي دو مورد ديده‌ام كه پريوش براي اثبات قهرماني‌هايش، اسم اين بچه را هم به عنوان (شاهد) مطرح كرده كه مثلاً مردم باور كنند كه حرفش صحيح است. البته كه آن (قهرمان ملي) بايد شاهدي چنين هم داشته باشد!!

ببينيد، بنده در مورد اينگونه طرفداران، پر از ناگفته ها هستم، ولي حرمت نگه مي‌دارم چرا كه نبايد همه چيز را روي دايره ريخت، گفتم كه معتقد به آبروبري از مردم نيستم، ولي چه كنم كه برخي از اين (صنم)ها ، خودشان پا پيش مي‌گذارند وبحث پريوش را از اين كه  هست هم  لجن‌آلوده‌تر مي‌كنند.

سئوال كرد: آيا فكر نمي‌كنيد كه پرونده کسی مثل پريوش ديگر بسته شده و نياز به اين همه وقت گذاري نداشته باشد، آن هم با اين زبان و ادبيات؟

گفتم: نه اينطور نيست، پريوش بايد به عنوان نماد يك دروغ بزرگ و يا به قول يكي از دوستانش به عنوان (پينوكيوي) سياست براي هميشه جلوي چشم بچه‌هايي باشد كه فكر مي‌كنند در ميدان‌گاه خالي قرار گرفته‌اند. بايد حرمت مبارزين واقعي حفظ شود و جاي گستاخي‌هايي اين چنين باقي نماند... در مورد زبان و ادبيات هم با شما هم عقيده هستم ولي چاره‌اي نيست، يك روز يك نفر از من سئوال كرد چرا به جاي نقد افكار پريوش، به پائين تنه او پرداخته‌اي... به او گفتم آخر هر چه من بررسي مي‌كنم مي‌بينم كه پريوش‌همان پائين تنه است. اصلاً فكري ندارد كه آدمي بخواهد آن را نقد كند... از طرفي بنده ظرف چهارماهي كه از راه‌اندزي وبلاگم مي‌گذرد تا به حال تعداد زیادی مطلب نوشته‌ام، و در اين مطالب به جز آنچه مربوط به پريوش مي‌شود، هرگز از اين ادبيات استفاده نكرده‌ام، بلكه در بحث‌هاي سياسي خيلي هم سخت‌گير و تندگو هستم،  ولي  در مورد پريوش، مسئله كاملاً فرق مي‌كند ، و بحث هم سياسي نيست. چرا كه من اصلاً او را حامل و باعث سياست نمي‌دانم، وضع او همان است كه بنده مي‌گويم. و در اين وضع، زبان محاوره هم بايد همين باشد كه مي‌بينيد. قد و اندازه خود پريوش...

خلاصه كه دنياي پريوش چنين دنيايي است. واهي ... پوچ و خالي. اما در عين حال پر از وقاحت و دروغ. شما يادتان به آن داستاني كه در قسمت اول پريوش و دبير كلي جنبش راجع به كانون نويسندگان و گفتگوي او با دكتر زرافشان بيان كردم بيفتيد. او گفته بود، من عادت دادم كه هميشه بلوف‌هاي بزرگ بزنم چون مردم دروغ‌هاي بزرگ را زودتر قبول مي‌كنند.

اين شناخت از روان پريشان پريوش مي‌نماياند كه ما با چه موجوداتي روبرو هستيم... حالا به نظر شما، اگر كسي خواست به اين آدم حالي كند كه من دروغ ترا مي‌فهمم، به او توهين كرده است: واقعاً اينطور است؟

يك مطلب ديگر هم بگويم. من به قول سايت  آقاي  بينا داراب زند، با (نگاهي از چپ) مسايل سياسي را مي‌نگرم ولي عضو هيچ باند و دسته و گروهي نيستم. رابطه بنده و جناب دكتر زرافشان و يا دوستان ديگر زندانيم هم يك رابطه مريد و مرادي است. چه مي‌دانم، شاگرد و استادي است. از آنان مي‌آموزم و بر اين هم افتخار مي‌كنم. خب وقتي مي‌بينم كه كسي مثل پريوش، جريان چپ در ايران را حسود مي نامد و يا براي پنهان كردن سوراخ‌هاي خودش ، به چنين افرادي توهين مي‌كند، تكليف پيدا مي‌كنم كه چون اين عزيزان در زندان هستند، بنده جوابي به اين شازده بدهم تا خيال نكند وق زدنش بي‌جواب خواهد ماند... و الا همان دو خطي كه جناب زرافشان در شهريور ماه نوشت. براي او و هفتاد تا پريوش ديگر كافي است...

و يا مثلاً اخيراً در وبلاگش گويا نوشته كه دكتر زرافشان و بينا داراب زند در جريان دادگاه قتل اكبر محمدي رفته‌ اند و شهادت داده‌اند كه اكبر قبل از مرگ مريض بوده است... آخر كدام عقلي اين را مي‌پذيرد. چه كسي مي‌تواند باور كند كه دكتر زرافشان با چهل سال سابقه مبارزاتي و پيرشدن در چم و خم مسايل سياسي بيايد و چنين كاري بكند.

آن هم دكتر زرافشان كه تا به حال حاضر نشده عليرغم امكان استفاده از شرايط آزادي مشروط و در حاليكه دستگاه بارها به او اعلام كرده كه بيا و تقاضاي آزادي مشروط كن تا آزاد شوي، گفته كه من از جمهوري اسلامي هرگز چيزي را طلب نمي‌كنم... حالا اين چنين شخصيتي بيايد و با پاي خودش برود در دادگاهي كه راجع به قتل يك زنداني سياسي است بگويد كه بله، من با شما همداستانم... شعور كدام انساني اين را مي‌پذيرد.

شما در نوشته‌ها و بيانيه‌هاي دكتر زرافشان دقت كنيد، ببينيد اگر برخوردي هم با نحله فكري خاصي دارد. حتي در فهم اين جوانك هم نيست، يعني سواد فهم‌اش را ندارد، چه برسد به اينكه حالا خود در طرف اين مسايل هم قرار بدهد.

به هر حال، دنياي كوچك پريوش، دنياي عروسك بازي است. يك دنياي مجازي پر و از في‌في جون و نسرين اينا و الاآخر... بگذاريد در وهم خود خوش باشد... او كار خويش كند و ما هم كار خويش. هر چند كه آن گير، هم چنان بر دست و دلم باقي است. به همان لحاظي كه عرض كردم...

گفت : با اين ترتيب، آن اسناد را منتشر نخواهيد كرد؟

گفتم: اينطورها هم نيست . راستش را بخواهيد من بايد بنشينم و سنگ‌هايم را با خود وابكنم. و  با واقعيت به طور صريح و صحيح روبرو بشوم.  و اين هم زمان زيادي طول نخواهد كشيد. از طرف ديگر هم بايد موقعيت مناسب دست دهد، طوري كه اين همه سند و مدرك اثر خودش را بگذارد و به نظر اهل خرد، جلوه خودش را پيدا كند.

گفت: آيا در اين مدارك، موضوع اين دختر جواني كه اخيراً در تهران مدعي شده كه بوسيله پريوش(فخرآور) فريب خورده و شكايت خانواده او... هم  وجود دارد.

گفتم: بله، اين هم يكي از آن فجايعي است كه كمتر كسي از آن اطلاع دارد ولي به هر حال نشان از خوي يك چنين موجودي دارد.

گفت: آيا حرف ديگري هم باقي مانده است.

گفتم: اگر اجازه بدهي يك حرف اضافي هم با برخي از مسئولين تلويزيون‌هاي ماهواره‌اي دارم. و آن اينكه واقعاً اين حضرات كجا هستند. به دنبال چه هستند. من ايمان دارم كه اكثر اين عزيزان، همه تلاششان اين است كه به تغيير رژيم در ايران كمك نمايند و مثل هر ايراني  ديگري هم دلشان براي اين مملكت مي‌سوزد، ولي سئوال من اينجاست كه آيا اينقدر مي‌شود ساده انگاري كرد كه مثلاً با امثال پريوش(فخرآور)در ايران انقلاب و رفرم و تغيير به وجود آورد. كجاي كارند اين حضرات. فقط يك نگاهي به قد سياسي اين بچه بيندازيد. اصلاً به قيف او مي‌آيد كه اهل مبارزه و شكنجه و زندان و اين حرفها باشد. نه جداً يعني باورتان مي‌شود. بنابراين حرف من اين است كه مردم را نپيچانيد. درست است كه مي‌خواهند اميد در مردم نميرد و اين همه آن كاري است كه در پي انجامش هستند ولي بدانند كه اينگونه اميدهاي كاذب را به مخيله مردم فرو كردن صد برابر بدتر از آن است كه مردم نوميد باشند... چرا؟ چون اين مردمي را كه من مي‌شناسم و خودم هم جزيي از آنان هستم از اين پيچاندن ها خسته شده‌اند. ديگر نمي‌دانند كه چه كسي، چه مي‌گويد... و بايد كدام را باور كنند. من نمي‌خواهم پرده‌ها را فعلاً بيش از اين بالا بزنم چون آدمهاي اهلي مثل مسئولين اين رسانه‌ها خود بهتر مي‌توانند شارلاتانيسم را بشناسند. بنابراين به اين عزيزان مي‌گويم جداً كه در انتخاب سوژه‌هايي مثل (پريوش) دقت بيشتري كنند. كسي كه جامعه دانشجويي كشور نه او را مي‌شناسد و نه قبولش دارد را علم مي‌كنند كه چه بشود. الان خوب به خاطر بسپاريد كه مردم را داريد به كجا مي‌بريد... قالب كردن يك مامور جمهوري اسلامي به جاي يك مبارز... آن هم به نام كمك به ملت؟!

شايد هم اين آقايان سئوال كنند پس چه بايد كرد... سينه زني (بي‌علم) كه نمي‌شود. رانندگي در شب آن هم با چراغ خاموش كه نمي‌شود... بله من اينها را قبول دارم و مي‌دانم كه در اين 27 سال هم مشكل همين بوده. كمتركسي بوده كه از سر صدق جلو بيفتد. يك عده هم كه دستي در سياست دارند و اهل خرد و فهم سياسي هستند، پاي از دايره كشيده اند و بيشتر سعي كرده‌اند كه در حد يك (نماد) باقي بمانند. يك عده ديگر از همين قوم هم اساساً جسارت ورود نيافته‌اند. بعضي هم معتقدند كه محيط سياسي بوسيله كوتوله‌هايي مثل پريوش(قحرآور) آنقدر آلوده شده كه مي‌ترسند با ورود به چنين عرصه‌اي ، دامان مطهرشان ملوث شود و لذا مطلب همين شده كه مي‌بينيد... مثلاً همين جناب شاهزاده رضا پهلوي را ببينيد. چه مي‌كند. در اين مدت عليرغم آن فهم و دركي كه از مسايل دارند چه كار كرده‌اند. با يك مشت بچه راه افتاده‌اند و حداكثر در مواقعي آمده و اعلاميه‌ داده‌اند. آيا او را با اين ترتيب مي‌توان معيار احساسات و خواسته‌هاي ملت ايران دانست؟ نه. چرا؟ چون زاويه‌ نگاه‌ ايشان به مسائل، يك نگاه فرماليستي است. نگاهي عروسكي... نگاه از پشت عينكي  كه امثال فخرآور بر چشم ايشان مي‌گذارند...

ببيند، برخورد با حكومت ايران، محكم‌تر از آن است كه آدم بيايد و با ژيان به اين تانك بزند. حالا ولو اينكه رنگ آن ژيان  هم مثلاً رنگ ارتشي باشد . اين فقط براي دلخوشي خودمان خوب است. دل خوشي 27 ساله‌مان.

تماس با مامان فلان شخص و آبجي‌ بهمان شخص، و قربان صدقه رفتن رنگ فلان كراوات و شركت در اجلاسهايي كه در فلان هتل درجه يك برگزار مي‌شود كجا و به گوش يك حكومت سيلي نواختن كجا؟البته بنده ايشان را نفي نمي‌كنم و نمي‌گويم كه ايشان در راستاي مردم حركت نكرده‌اند، اين را قبول ندارم. بوده‌اند ولي نه در اندازه‌هاي واقعي.

بنابراين و بي‌رودروايسي بايد بگويم كه در شرايط امروز ايران ، ما بايد كه يك نگاه دوباره‌اي به مسايل بكنيم و به سمتي برويم كه (پراتيك) و منطبق با واقعيت امروز باشد. اين آن نقطه‌اي است كه متاسفانه هرگز به آن نمي‌پردازيم و لذا، بچه‌هاي كوتوله‌اي مثل پريوش مي‌آيند و چند روزي شلوغ مي‌كنند و بعد هم تا سرخود را بچرخانيم، يك سال عمر ملت را به باد داده‌ايم... عقب گرد و وارسي گذشته هرگز معناي ايستايي ندارد، بلكه خود نوعي حركت است. حركتي كه حاوي زايشي دوباره است و الا با اين بچه بازي‌ها ول معطليم...

گفت: پس منتظر قسمت دوم (پريوش و دبيركلي ...) خواهيم بود.

گفتم: حتماً ، و( اين بار چراغها را من روشن خواهم كرد.)

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 9:15 |

هورا... هورا... مردم آمريكا احمدي نژادي شدند!!

 

گويا نامه اخير آقاي احمدي‌نژاد، مردم آمريكا را تركانده است!! اولين عكس العمل‌ها در قبال انتشاراين نامه سرگشاده را از زبان مردم آمريكا بخوانيد.

1. يك فروشنده: وقتي نامه احمدي نژاد را مي‌خواندم، احساس كردم اطرافم را يك هاله نوراني فرا گرفته است.آخه من در يك لوستر فروشي كار مي‌كنم.

2. يك معلم: خواندن اين نامه باعث شد تا احساس كنم كه ما در يك زندان بزرگ به نام آمريكا زندگي مي‌كنم. البته اين زندان به بزرگي زندان اوين نيست.

3. يك حقوقدان: منبعد ما شكايت‌هاي اساسي‌مان را به كمسيون اصل 90 مجلس ايران خواهيم فرستاد.

4. رئيس كميته امداد در تهران: براي رسيدگي به وضع مردم(بدبخت) و (بيچاره) و(كافر) آمريكا، شعبه‌اي در واشنگتن داير خواهيم كرد.

5. يك عضو شهرداري لوس آنجلس، از شوراي نگهبان مي‌خواهيم با نظارت استصوابي خود از ورود افراد مسئله‌دار به شوراي شهرمان جلوگيري كند.

6. يك كشيش آمريكايي: در حاليكه زار و زار گريه‌ مي‌كرد در خيابانهاي نيويورك به دنبال مسجد جمكران مي‌گشت تا بتواند در آنجا توبه كند.

 

7. يك خانم باردار آمريكايي هم، بلافاصله پس از خواندن نامه، هفت قلو زاييد. روي سر هم كدام از نوزادان يك شاخ كوچك درآمده بود.!!

8. يك شهروند پائين شهري آمريكايي هم به زبان لاتي خواند: كل اگر طبيب بودي...

9. وكيل جورج بوش: ما به شكايت مردم آمريكا از جورج بوش كه بعد از خواندن نامه، در شعبه دوم دادگاه عمومي تهران تحت عنوان (حيف و ميل اموال عمومي) و( مردم آزاري) مطرح كرده‌اند اهميت نمي‌دهيم. آخه ما شيطان بزرگ هستيم.

10. جوان ايراني مقيم لوس آنجلس كه چندي قبل مورد عمل جراحي (مشكوك ) قرار گرفته بود هم گفت: احمدي نژاد قصه (نفوذ) دارد. ولي من تحمل اين يكي را ديگر ندارم. هنوز جاي عملم درد مي‌كنه...

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه یازدهم آذر 1385 و ساعت 15:21 |

 

                              در آستانه 16 آذر                                                                                                   

      

هنوز چند ماهی از استقرار دولت کودتا و سقوط دولت ملی دکترمصدق نگذشته بودکه درشروع یک روز پربرف زمستانی ، سپهبد زاهدی سوار اتومبیل نمره یک دولت شد وسراسیمه خودرابه کاخ مرمررساند تاخبری که چند ساعت قبل، وزیرامورخارجه کابینه (عبدالله انتظام) به او رسانده بود رابه شرف عرض مبارک همایونی برساند.... اوپس از شرفیابی ودستبوسی شاه ، ازوی مژدگانی خبری خوش را طلب کرد و سپس اظهار داشت که ریچارد نیکسون معاون آیزنهاور رئیس جمهور وقت آمریکا عازم ایران شده است.چشمان هنوز خواب آلودۀ محمد رضا شاه با شنیدن این خبر برقی زد و لیخندی بر لبانش ظاهر شد.

پس در همان ملاقات،شاه به نخست وزیر تکلیف کرد که حالا وقت بازی ماست و باید که تمام اجزاء دولت،در مقدم چنین مهمان عزیزی ،هر آنچه از هنر چاپلوسی ایرانی در چنته دارند را به نمایش بگذارند.

سپهبد زاهدی نیز که برای نشان دادن جَنم خود به آمریکایی ها به دنبال فرصت مناسبی می گشت زمانه را بر وفق مراد دید ،ماموران فرمانداری نظامی و پاسبان های شهربانی را به خیابان آورد و شهر را در زیر چکمۀ آنان به پادگان محصوری بدل کرد که پریدن کلاغ از سر هر درختی را فوراً به عرض همایونی می رساند.!!

 

ورود نیکسون به تهران برای مامورانی که بر سر کار بودند موجد خودنمایی و دست و دلبازی ها شد،و هر کس سعی کرد در اثبات ارادت اش به ارباب آمریکایی،مایۀ بیشتری بگذارد. صفاری شهردار تهران،سند مالکیت دو هزار متر مربع زمینی که بین سفارت آمریکا تا خیابان تخت جمشید قرار داشت را پیشکش کرد.زاهدی در وسعت باغ وزارت خارجه جشنی آراست که آتشبازی آن در تاریخ اسمی شد.عضدی رئیس تشریفات شاهنشاهی،اتاق رضا شاه را برای استراحت نیکسون آراست.خاندان سلطنتی و مخصوصاً شاهپور غلامرضا مجموعه ای از نفیس ترین عتیقه جات و صنایع دستی ایران را تقدیم مهمانی کرد که به محض ورود مستقیماً به کاخ مرمر رفته بود تا در حین صرف نهار با شاه و ملکه،به آنان یادآوری نماید که می توانند به پشتیبانی آمریکا مستظهر باشند.

همه چیز داشت به خوبی و طبق برنامه پیش می رفت و چشمان تیزبین زاهدی بر کورترین زوایای پایتخت احاطه کامل داشت،تا جایی که نیکسون خوشحالی اش را  از این همه امنیت برقرار شده به زبان آورد و قول داد در بازگشت به آمریکا،مراتب خدمتگزاری و ارادت خالصانۀ این چاکران را حتماً به مقامات آمریکایی اطلاع دهد.

 

روز دوم اقامت نیکسون آغاز شد و طبق برنامه تنظیم شده قرار بر آن شد که او از میان خیابان های پر برف تهران گذشته و بر سر قبر رضا شاه ادای احترام کند.خیابان ها را قدم به قدم سرباز چیده بودند،و سکوت بر تهران حکم میراند....

با آنکه زاهدی شب قبل از پروژۀ ترور نیکسون توسط بازوی نظامی حزب توده مطلع و آنرا قبل از اجراء خنثی نموده بود،ولی باز هم تا صبح نتوانست چشم بر هم گذارد.....

حوالی ساعت 9 صبح،و با تلفنی که رئیس وقت دانشگاه تهران به دفتر نخست وزیر کرد.انگار همه چیز در هم شد.سپهبدزاهدی دستپاچه به نظامیان دستور می داد و خبر می گرفت.تلفن دانشگاه مرتب زنگ می خورد.دانشگاه تعطیل شده بود و دانشجویان در یک حرکت خود جوش و با سر دادن شعارهای مرگ بر شاه و زنده باد مصدق،سکوت شهر را شکسته و رخ در رخ حکومت آوردند.زاهدی خبر را به دفتر مخصوص رساند و کسب تکلیف کرد.سرمستی دربار و شاه،دوباره به یاس تبدیل شد و شاه به پستو خزید....زاهدی پیام را دریافت و دانست که باید آخرین تصمیم را خود بگیرد.پس فرمان شلیک داد.(ساده ترین کاری که می توانست انجام دهد.)

با صدور دستور حمله،نظامیان حرمت شکستند و به طرف دانشجویان شلیک کردند،دانشگاه رنگ خون گرفت و سه دانشجو به نام های قندچی،و شریعت رضوی و بزرگ نیا به زمین غلتیدند.....نیکسون از سر سفرۀ میزبان با شتاب و تعذر برخاست و گام به رفتن زد....حزب توده،شریعت رضوی و بزرگ نیا را از سازمان جوانان خود خواند و ملی ها هم قندچی را دانشجوی رشید خود نامیدند.

 

از آن زمان تا کنون جریان مبارزات دانشجویی هر سال به روز 16 اذر که می رسد کلاس ها را تعطیل می کند،و لیست مطالبات خود را برابر چشم حکومت می گیرد و سهم خواهی می نماید....و مگر سهم دانشجو از حکومت چه می تواند باشد،به جز آزادی مختصری برای بیرون دادن بغض خود،و اعتلای برابری در جامعه ای که در آن زندگی می کند.بر خورداری از حق طبیعی و انسانی اش که در این نیم قرن اخیر،هر خودکامه ای جلوی آن را سد کرد و هر سال هم وقیح تر شد.

در این سال های طولانی،حکومت ها برای کنار امدن با این جریان،ترفند ها زدند،گاهی به مماشات و گاهی هم به تندی....انقلاب فرهنگی به راه انداختند و تندرو ها را پاکسازی کردند.ولی چه عبث،که دانشجوی بعدی تندتر شد.حتی گاهی صحنه را چرخاندند و(خودی)ها را در هیبت دانشجوی مبارز به جریان دانشجویی تحمیل نمودند،تا جایی که به عنوان سفیر جنبش،حتی آنان را به خارج از کشور هم فرستادند تا بلکه در اپوزیسیون نیم بند خارج از کشور نفوذ کنند و راه را برای سایر مبارزان به بیراه ببرند....وگاهی هم زندان ها را پر از دانشجو کردند تا شاید ریشه بخشکانند.ولی.....

 

باری اینک باز در استانۀ چنین روزی هستیم،شانزدهم آذر،روز قیام دانشجویی،روز سهم خواهی دانشجویان،که اگر حرف،حرف تازه ای نیست ولی هنوز بی پاسخ مانده است و همین دانشجویان را جرّی تر نموده است.

طرفه آنکه امسال دولت احمدی نژاد نیز کمربند سفت نموده و معتقد به برخورد جدی با این جریان شده است.برخوردی که به عقیدۀ دولتی ها باید سال ها قبل صورت می گرفت ولی نرمش و ضعف دولت ها در گذشته،مانع از انجام آن شده بود.

 

پس دانشجویان زندانی،باید سلول هایشان را آب و جارو نمایند که دوستان در راهند.و ادارات ثبت احوال،برای ابطال شناسنامه،وقت اضافی اختصاص دهند.خصوصاً که امسال جریان چپ بیرق دار این قافله شده است،انهم به زمانه ای که دانشجویان اصلاح طلب و متحمل دیروزی،از این همه فرصت سوزی و لاس با حکومت خسته شده و بی تذکر سایرین،خود به عقب صف رفته اند.

 

باری،شانزدهم آذر ماه هنوز عزادار جوانانی است که حق طلب کردند و در گوشۀ زندان و یا صحن دانشگاه سر به تیغ جفا ساییدند تا بگویند:آزادی و برابری و عدالت حق مسلم ماست....

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 22:33 |

سقوط !! 

دخترك دستهايش را دور گردن پدر حلقه مي كند و از او قول مي گيرد در بازگشت از بندرعباس حتماً برايش آن عروسك را بخرد. زن، به زور دخترك را از سينه پدر مسافرش دور مي كند و مي گويد .. بابات ديرش شده...

مرد ساك كوچكش را برمي دارد و بعد از خداحافظي پا به كوچه مي‌گذارد، سركوچه كه مي رسد بر مي گردد و يك بار ديگر به انتهاي كوچه بن بستي كه در آن ساكن است نظري مي اندازد ... و به راننده تاكسي خالي اي كه از كنارش عبور مي كند مي گويد .. مهرآباد جنوبي ... تاكسي ترمز مي كند.

مرد تا به فرودگاه برسد، هزار آرزوي دست نيافتني را در ذهن مرور مي كند، اينكه وقتي وام خانه اش تمام شد حتماً اتومبيلي خواهد خريد،حتماً با عيال و دخترش به زيارت كربلا خواهد رفت، حتماً جهزيه خواهر دم بخت اش را فراهم خواهد كرد ... او يادش رفته كه دارد به فرودگاه مهرآباد نزديك مي شود !!

2ـ در فرودگاه، افسر پرواز، بليط را به دستش مي دهد و او را همراه با ساير همقطاراني كه ذهن هر كدام شان پر از آرزوهاي كوچك است به اتوبوسي سوار مي كند تا آنها را كنار هواپيماي آنتونوف روسي برساند ... چند دقيقه بعد موتورهاي هواپيما روشن مي‌شود. كمربند مسافران چك مي شود ... و كمك خلبان با برج مراقبت تماس مي گيرد و اجازه پرواز مي خواهد.

3ـ كسي در (گوشي) خلبان مي گويد: هواپيماي آنتونوف با شماره پرواز ................. شما اجازه داريد از باند شماره 2 به شيراز پرواز كنيد، مدت پرواز شما 45 دقيقه تعيين شده و مي توانيد تا ارتفاع 28 هزار پا اوج بگيريد...

خلبان فرمان كنار دستش را به جلو فشار مي دهد و هواپيما، به سمت ابتداي باند حركت مي‌كند. عقربه ها به خلبان لبخند مي زنند و خلبان از عادي بودن همه چيز مطمئن مي‌شود. يكي از مسافران اين پرواز هنوز در فكر است كه پيراهن عروسكي را كه قول داده براي دخترش سوغات بياورد بايد سفيد باشد يا قرمز . و با خود مي گويد : كاش از زهرا پرسيده بودم.

4ـ هواپيما به ابتداي باند مي رسد. سرعت مي گيرد. سرعت مي گيرد. ساختمان هاي اطراف فرودگاه از جلو چشمان مسافران فرار مي كنند، هواپيما از زمين كنده مي شود... .... و تمام.

5ـ صداي آژير آمبولانسهايي كه از دور به هواپيما نزديك مي شوند را ديگر هيچ يك از مسافران آن پرواز نمي شنوند.

اين حكايت دردناك مردم كشوري است كه ظرف 6 سال گذشته، حدود ده مورد سقوط هواپيما داشته اند، آن هم در حالي كه هفت مورد آن، هواپيماهاي روسي بوده اند.

جالب اين است كه مسئولين هوا ـ فضاي ما در چنين شرايطي معتقد به پيشرفت و فن‌آوري هم هستند و مثلاً در همين چند هفته اخير موشكها و هواپيماهايي را رونمايي كردند كه از كپي خارجي نيز كارآمدتر بود و مثلاً موشكهايي را به پرواز درآوردند كه با بسياري توانايي ها (مثل كنترل هوشمند و هدايت شونده ) مي توانست تا شعاع 2 هزار كيلومتري پرواز كند و جهنمي از آتش و وحشت را به دشمن فرضي تحميل نمايد.

آنها آنقدر در توانايي ها هوايي خود مبالغه كردند كه دوستي به مزاح مي گفت : گمان مي‌كنم اين حضرات حتي مي توانند موشكهاي رها شده‌ي خود را با كنترل هوشمند دوباره به سكوي پرواز باز گردانند و آن را به آرامي بنشانند. به طوري كه گويي هيچ شليكي صورت نگرفته است. !!

به هر حال سوال اين است كه اگر حتي اين موفقيت ها حقيقي هم باشد چه سودي از آن عايد ملت مي شود. ملتي كه اگر اين روزها با اتومبيل سواري به مسافرت كوتاهي برود، يا وسط بيابان لخت اش مي كنند و يا با دادن آب ميوه مسموم، هستي شان را مي دزدند. اگر با اتوبوس مسافرت كنند هنوز از شهر خارج نشده يك كاميون پر از بنزين و يا مثلاً خرمالو !! توي شكمشان مي رود و پدرشان را درمي آورد. اگر سوار قطار شوند، حتماً با قطار باري مانده در راه، تصادف مي كند و زير خروارها گندم مدفون مي شود. اگر با اسب و قاطر راهي سفر شوند، گذشته از طراران، توسط پليس راه و پاسگاههاي بين راه دستگير و جريمه مي شوند. و اگر هم پاي پياده به جاده بزنند به جرم بيابانگردي و احياناً ديوانگي تحويل دارالمجانين مي شوند.

راستي ما اين همه ثروت، ظرف 20 سال گذشته را خرج چه كرده‌ايم ... آخر ما موشك هدايت شونده با برد 2000 كيلومتري را مي خواهيم كجاي دلمان بگذاريم . اصلاً ما با چه كسي جنگ داريم كه اين همه زرادخانه و صنعت جنگي (بخوان دفاعي) راه انداخته ايم و بنجل ترين ادوات روسي و اوكرايني و چيني و كره اي را روي ناف شهرهايمان تلنبار كرده‌ايم. ثروتي كه اگر فقط قسمت كوچكي از آن صرف صنعت حمل و نقل هواپيمايي عمومي مي شد تا بحال از خود آمريكا و اروپا هم پيش مي افتاديم و اين همه صدمه جاني و مالي به مردم و كشور وارد نمي آمد و اصلاً اين چه نگاه جنگ طلبانه اي است كه در زير پوشش دفاع احتمالي، ثروت مملكت را مي بلعد و ما را در اين نا كجا آبادي كه هستيم يك لنگه پا نگه مي دارد. اين حرص و توهم حمله احتمالي، بالاخره در اين مملكت كي به سامان خواهد رسيد.... آن از وضع هواپيماهايمان، آن از وضع صنايع و كارخانجاتمان، اين از وضع كارگرانمان كه شش ماه به شش ماه بي حقوق مانده اند، و آن هم از جان به سر شدن مردم. آنوقت دلمان به چه چيزي خوش است، به اين كه موشك 12 متري با برد 1500 كيلومتري داريم. !!

به هر حال خداوند پدر اين روس ها را نيامرزد كه عقده صد ساله را بد طوري سر اين ملت خالي مي كنند. از يك طرف زير عنوان شركت در پروژه هاي هسته اي، ميليارد ميليارد مي‌دزدند و از طرف ديگر هم با سرريز كردن بنجل ترين كالا به بازار ايران، موجبات نيستي ملت را فراهم مي آورند. هواپيماي توپولف مي دهند. آنتونوف مي دهند و به جاي (الماس سفته، آبنبات كشي در حلقمان فرو مي كنند).

گويا ما ملت، هنوز به عمق فاجعه پي نبرده ايم، فاجعه اي كه هفته نامه تايم به مزاح به رخ‌مان كشيد و براي خنده مردم دنيا، رئيس جمهورمان را كانديد مرد سال دنيا نمود. !!

و بنازم به آقاي شاهرودي كه چه حرف قشنگي زد . وقتي ديروز گفت : آن كه اين هواپيماها را مي خرد و يا آن كه هواپيماها را اجاره مي كند و حتي آنكه از اين هواپيماها استفاده ميكند، همگي مقصرند ... آيا ما ملت شريف و البته عزيز هنوز به تقصير خود شك داريم ؟ !!

 

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت 17:29 |

   

( پیامک)

در چند پست قبلی مطلبی آوردم در مورد یکی از دوستان با عنوان (بینای دانا ) و بقول رفقا پیزوری لای پالان او گذاشتم تا بلکه سببی شود برای گل اندود کردن برج و بارویی که آن قهرمان ملی (پریوش) !! قصد داشت از آن سوراخ رخنه ای نماید و با مصداق قرار دادن شخصیت این فرد ( که این روزها چپ می زند) به اساس ولایت چپ هجمه ای نماید..... از طرفی این نوشته خود باعث شد که ظرف هفتۀ گذشته چند ایمیل دربارۀ گذشتۀ آقای داراب زند به دستم برسد. آن هم از طرف رفقایی که به صداقتشان ایمان دارم. بهرحال گویا این قلم اندازی ما موجبات تنافر برخی از رفقا را فراهم آورده بطوری که حتی متهم به فراموشکاری شده ام.

همین قدر به این عزیزان عرض می نمایم آنچه که نوشته هم در گذار از آسیب بزرگتری است که آن جوانک قصد اقدام اش را داشت و اگر بر بعضی از حقایق موجود سرپوشی نهاده ام مرا نگرانی بزرگتری بود و به هر حال این (شر جزئی) را برای (خیر عام) بر خود هموار کرده ام. بدانید که متوجه حقایق ابرازی شما هستم. نگران نباشید.

             

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 11:49 |

 

                                   1- (اعتصاب غذا)

 

 

*زندانیان سیاسی زندان رجائی شهر،عاصی از شرایط،اعلام اعتصاب غذا کردند.

.......و اعتصاب غذا در زندان،فقط نخوردن و یا حتی نیاشامیدن نیست،پیام است ،پیام به تویی که پای سفره نشسته ای و به طعم های خوشمزه، خود را واداده ای.بی آنکه(برخاستن)را به یاد داشته باشی.

 

نگرفتی چه می گویم ؟نه،نگرفتی.....

 

وقتی غذای زندان معنای شلاق و دشنه و تیزی می دهد.چه کاری بهتر از اعتصاب غذا.کاری که آن عزیزان کردند و ترا پای سفره ای پر از هوس بلعیدن تنها گذاشتند.....خب نوش جانت،ولی چه خوب بود لااقل برخاستن را هم تجربه میکردی.

 

 

                                    2- (ذهن پرواز)

 

*کجاست آنکه با ظرافت انگشتانش،از تکه چوبی خشک،تن گرم سیمرغ می آفرید و با بالهای گشوده اش بر آسمان ذهن زندانیان سیاسی می پرید تا پرواز از خاطرشان نرود.

کجاست آنکه در آن اطاقک نمور،به کار ساختن بود و اجازه نمیداد، روز مرگی بر او محاط شود.

کجاست آن جوانی که بعد از سالها تحمل حبس و آن همه فشار،هرگز لبخند از لبانش دور نشد

و هر روز گلدانهای (امید)را در حیاط کوچک بند 350 آبیاری کرد تا نکند کسی از این شرایط (نا امید) شود.

 

سعید را می گویم.سعید شاه قلعه را....او که اول وقت نماز می خواند و آخر شب نهج البلاغه.....

و جملات اش مکرر می شد وقتی به (الهم فک کل اسیر )می رسید.

سعید را چندی است به سیاهچال انفرادی فرستاده اند تا دستش به بال هیچ سیمرغی نرسد

و در گوش هیچ پرنده ای شرح پرواز نخواند.

 

باری،می شود پرنده را در قفس حبس کرد.ولی با ذهن پرواز چه می توانند کرد ؟

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 21:54 |

                      باز هم ... بیچاره احمد !!

گزارشات رسيده حاكي از آن است كه نه تنها وضعيت احمد باطبي هنوز روشن نيست بلكه مصائب روحي و جسمي وي موجب نگراني شديد خانواده‌اش را فراهم نموده است.

احمد باطبي كه به عنوان متهم كوي دانشگاه ابتدا به اعدام و سپس به 15 سال حبس محكوم شده بود، پس از طي سالها محكوميت ، براي مدتي به مرخصي استعلاجي اعزام شد ولي بنا به دلايلي كه هنوز رسماً اعلام نشده مجدداً دستگير و به بند 209 اطلاعات در زندان اوين منتقل گرديد.

در اين چهارماهي كه از دستگيري مجدد احمد مي‌گذرد، او حتي توانست براي 48 ساعت به مرخصي برود و با خانواده نگران خود ديدار نمايد. ديداري كه زير ذره‌بين وزارت اطلاعات صورت گرفت و به نظر رسيد بيشتر براي آن انجام گرفت تا شايد احمد باطبي خطائي بكند و گزكي به دست عوامل اطلاعات بدهد و بهانه لازم براي نگهداري او فراهم گردد. امري كه با هوشياري باطبي صورت تحقق نپذيرفت و لاجرم آنگونه نشد كه حضرات انتظارش را داشتند... پس احمد را مجدداً به زندان وزارت اطلاعات بازگرداندند.

حادثه دستگيري مجدد احمد باطبي از چند منظر قابل بررسي است. اول آنكه اين واقعه درست در زماني اتفاق افتاد كه فخرآور (پريوش) با پاسپورتي كه مهر خروجي جمهوري اسلامي را داشت پايش به آمريكا رسيد و خواست با عنوان تقلبي (دبير كل جنبش مستقل دانشجويي ) خود را به اپوزيسيون خارج از كشور تحميل كند. اما نامه افشاگرانه آقاي احمد باطبي درباره رابطه‌اش با اين (حباب) ، نقشه ترسيم شده را بر هم زد... در اين حالت فخرآور(پريوش) سعي نمود ابتدائاً موضوع را به يك شوخي و مزاح برگزار كند و براي تحكيم نظر خود حتي عكس‌هايي را به منظر عام آورد كه زماني دور با احمد باطبي گرفته بود. اما پافشاري بعدي احمد بر آنچه نوشته بود فخرآور (پريوش) را واداشت تا با تقلبي ديگر چنين وانمود كند كه احمد باطبي زير فشار دستگاه دست به اين افشاگري زده است. حال آنكه احمد باطبي هنوز كاملاً آزاد بود و برحرفي كه زده بود باقي... وقتي يخ چنين دروغ بزرگي كه از طرف پريوش عنوان شده بود باز هم نگرفت. تنها كاري كه باقي مي‌ماند حذف احمد باطبي بود. يعني درست همان كاري كه بوسيله وزارت اطلاعات با دستگيري باطبي و انتقالش به زندان انجام شد.                                                          

فخرآور(پريوش) البته كه با شنيدن اين خبر نفسي به راحتي كشيد و تصور كرد حالا كه احمد توسط دوستان وزارتي اش دستگير شده، حتماً در زير فشار، اطلاعيه‌اش را پس خواهد گرفت. و پريوش خواهد توانست با چراغ سبزي كه برايش روشن خواهد شد به ماموريت خود در خارج از كشور ادامه دهد... اما و از بخت بد او، باز هم چنين نشد. احمد مقاومت كرد و به اين بازي تن درنداد. پس باز فخرآور(پريوش) در همان جايي ايستاد كه با افشاگري احمد به آنجا رسيده بود. لبه تيز بي‌آبرويي...

به هر حال در يكماهي كه از بازداشت احمد گذشت و در اثر فشارهايي كه بر جسم و روح بيمار اين جوان آوردند، بالاخره او پذيرفت كه به جاي تكذيب آن اطلاعيه‌ كذايي متعهد شوند كه منبعد درباره فخر آور(پريوش) بيانيه‌ ديگري بيرون ندهد. اين خبر بلافاصله به فخرآور ابلاغ شد و او كه فكر مي‌كرد به پنجاه درصد خواسته‌اش رسيده است، در يك بيان عجولانه اظهار داشت كه احمد باطبي آزاد شده است. !! پدر پير احمد با شنيدن اين دروغ بزرگ دندان به هم ساييد و بيانيه‌اي داد كه چنين نيست . احمد هم با درز اين خبر، دوباره پاپس كشيد و به چنين تعهدي امضا نزد . پس در زندان اطلاعات ماندني شد ... آن هم در حالي كه هنوز عنوان مجرمانه‌اي نداشت.

اگر بازداشتن احمد باطبي در زندان براي (پاكسازي) زميني بود كه قرار بود فخرآور(پريوش) در آن بازيگر باشد، اما اتفاق ديگري هم افتاد... قتل اكبر محمدي.

منوچهر،برادر شادروان اكبر الزاماً به مرخصي اعزام شد و توانست از جلوي چشم آن همه ماموري كه دهكده مرواريد را در محاصره داشتند بگريزد و براي رسيدن به امريكا به پشت درب سفارت‌خانه آن كشور در تركيه برود . اما سعايت فخرآور(پريوش) نزد مقامات وزارت امور خارجه امريكا باعث شد تا دوماه هيچ دري به روي منوچهر باز نشود. از داخل، ماموران وزارت اطلاعات براي برگرداندن منوچهر در تلاش بودند و از آمريكا نيز پريوش در تكاپوي عدم صدور ويزا براي او ... اما بالاخره در پي اصرار بستگان منوچهر در خارج از كشور، شد آنچه كه تحملش براي پريوش غيرممكن مي‌نمود... منوچهر سوار هواپيماي نظامي آمريكايي شد و به قول خودش با (اسكورت) به آمريكا رسيد.

اما اين داستان به همين جا ختم نشد. احمد باطبي هنوز در زندان است. منوچهر محمدي چون لقمه‌اي گلوي فخرآور را سخت گرفته، و فخرآور (پريوش) نيز چون فواره‌اي كه با فشار وزارت اطلاعات به بالاي اپوزيسيون رسيده بود در حال سقوط است... اما بيچاره احمد باطبي.

من بر اين باورم كه اگر پكيج انرژي اتمي با همه حوادث آن ، به موضوع درگيرانه‌اي براي جمهوري اسلامي بدل شده است، پكيج دستگيري احمد باطبي و مسايل حواشي آن نيز همان قدر براي رژيم هزينه‌آور خواهد بود، چرا كه بعد از چهارماه هنوز هيچ مقامي درباره دستگيري و بازداشت او بهانه‌اي را مطرح نكرده است و توضيحي به وي و يا خانواده‌اش نداده است... اگر احمد باطبي براي ادامه محكوميت قبلي در حبس است چرا او را به بند سياسي نمي‌فرستند و اگر هنوز زير بازجويي است و براي همين هم در حبس (وزارت اطلاعات) است چرا بعد از چهارماه جرم او را مشخص نمي‌نمايند.

به هر حال، چه خوب بود كه فخرآور (پريوش) از زبان همكاران اطلاعاتي خود در ايران دراين باره توضيحي ارائه مي‌كرد و براي يك بار هم كه شده با (صداقت) كارت شناسائي‌اش را بر سينه نصب مي‌كرد و به پدر احمد هم پيام مي‌داد كه گره مشكل فرزندش نه در هزار توي وزارت اطلاعات ، بلكه در قلب لوس انجلس بسته شده است.

باري، قبول پايان بازي براي فخرآور (پريوش) ، اين عروسك شكسته رژيم اگرچه دردآور است ليكن امري محتوم و قطعي است. ولي تا آن روز فرا برسد ... باز هم بيچاره احمد.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه چهارم آذر 1385 و ساعت 15:46 |

                         پریوش(فخرآور)گفت: مرا دوختند !!

 

 

1-پریوش که بعد از انجام یک(جراحی مشکوک)از بیمارستان مرخص شده است در وبلاگش نوشته:مرا دوختند ولی اثرش سه ماه دیگر معلوم خواهد شد !!!

پریوش در همین رابطه به یکی از دوستانش هم گفته:حسودان برایم حرف در آورده و گفته اند:اصل جنس از اول پوسیده بوده است.....خاک عالم.

 

2-پریوش باز در وبلاگش نوشته:من یک جمهوری خواه هستم و اگر کسانی تا حالا فکر می کردند که من مشروطه خواهم،خب اشتباه کرده اند....

یکی میگفت:با این ترتیب مشروطه خواهان محترم می توانند از امروز نفسی به راحتی کشیده و خود را از زیر بار این(ننگ تاریخی)نجات دهند.

یک آدم فضول هم گفته:یعنی طرف بعد از 7 شکم زاییدن حالا ادعای بکارت هم می کنه ؟نگفتیم این یارو عروس هزار داماد است.

یک بلبل سرگشته هم گفته:از این شاخه به اون شاخه پریدن تا کی ؟

 

3-پریوش هم چنین در وبلاگش نوشته: که مردم آمریکا بمناسبت روز شکرگزاری بوقلمون خوردند و از این بابت ذوق بسیاری کرده است.روان پزشکان معتقدند که این رفتار بچه گانه نشانگر عقده های متراکم روانی-اجتماعی اوست.یکی از اراذل و اوباش سابق که مدتی را با پریوش در زندان قصر گذرانده هم پیام داده که:بچه جون .هول نشو و مواظب استخوان ران بوقلمون هم باش تا باز کارت به (جراحی مشکوک) نکشد......

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه سوم آذر 1385 و ساعت 11:13 |
 

 

                             (منوچهر محمدی چه گفت)

 

 

من بر این باورم که منوچهر محمدی هرگز (هدیه)جمهوری اسلامی به اپوزیسیون خارج از کشور

نیست،او را اساساً تفاوتی است با بقیه کسانی که بعضاً به نام دانشجو در صحنه رسانه های خارجی دُر فشانی می کنند و به صاحب شان دم تکان می دهند.

اما در عین حال با کسانی هم که از نزدیک منوچهر را می شناسند موافقم که او را دو خصلت بارز

است،اول،پرگویی های مکرر و دیگری سادگی و صداقت قلبی.....

شاید بر سبیل همین خصلت هاهم بود که بعضی از دوستان در زندان،محمدی را به آواز دیگری صدا می کردند و به اسم دیگری مسما می نمودند.اما اگر حتی چنین پنداری هم در کار نبود،

مصاحبه اش با صدای آمریکا،آن خصوصیت های بارز را بار دیگر به نمایش گذاشت.

 

آنچه که بنده از محتوای مصاحبه مذکور دریافتم آن بود که منوچهر صرفاً برای(سخنرانی)به صحنه

آمده بود.امری که شدیداً به آن علاقمند است،و لذا کمتر دیدم که در آن مصاحبه،به سئوال مخاطب بپردازد....... او می خواست نوع نگاهش به سیاست امروز را اینطور توضیح دهد که معتقد به نوعی بندبازی روی طنابی است که یک سر آن به لایه های کناری جناح چپ داخل حکومت و سر دیگرش به جناح راست اپوزیسیون خارج از کشور وصل است.......یعنی همان نسخه ای که قبلاً و با یکی دو غلط املایی، آقای گنجی انشاء اش کرده بود.

انتخاب روش هایی مثل سفر به دور دنیا و صحبت با رهبران و مردم اروپا.بحث کهنه و نخ نما شده جدایی دین از سیاست،عدم خشونت با تابلوی (ببخش و فراموش نکن)،دمکراسی خواهی به شیوه(آزادی خواهی گنجی)،جامع نگری غیر ممکن جریانات سیاسی و.....همه حرفهایی بود که آقای گنجی قبلاً آنرا اصولی تر و حتی فلسفی تر مطرح کرده بود و تکرارش توسط منوچهر محمدی را نباید به حساب(حرفی نو)از او گذاشت.

 

از طرفی منوچهر باید بداندکه هیچ گربه ای در راه خدا موش نمی گیرد.بنابراین انتظار او از سر

دمداران آمریکا و در خواست مالی از آنان به جهت ایجاد (رفرم)در ایران نیز دارای مضامین تلخی

 است که جای طرح اش اینجا نیست.هرچند که اگر منوچهر به صفی که در آن ایستاده نظر می انداخت،به خوبی می دید که دانشجو نماهایی که به خارج رفته اند،در ردیف جلو تر از او در این صف به انتظار ایستاده اند.!! و لذا اگر چیزی هم (بماسد)،حتماً به کاسه آنها خواهد ماسید و نه منوچهر محمدی.

 

مطب دیگری که می خواهم به این دوست عزیز تذکر دهم آن است که چرا او فکر می کند تنها و

تنها کسانی که به خارج می روند می دانند که در داخلۀ این حکومت چه می گذرد و مردم ایران

معنی سیاست را نمی فهمند.....آیا مردمی که منوچهر محمدی یا شادروان اکبر محمدی و اصولاً خانواده محمدی را آنقدر احترام گذاشته اند سیاسی نیستند ؟ آیا مردمی که به اشاره ای در این مملکت حادثه 18 تیر را آفریدند سیاست را نمی فهمند ؟ آیا مردمی که دوست ندارند با پول و لشکر کشی خارجی،عامل بدتری را به جای عامل حاضر بنشانند سیاسی نیستند ؟....و یا بر عکس،این را باید عین سیاست آنها دانست که زجر امروز را به خود فروشی فردا مرجح دانسته و منتظر فرصتی هستند که(جبر تاریخی)در حال فراهم کردن اسباب آن است و هیچ حکومت جباری را از آن راه گریزی نیست.

 

اگر امروز منوچهر به سبب غبار گرفتگی صحنۀ سیاسی،این جنبش مردمی را نمی تواند رصد کند،

اما فردا،بروز آن را باور خواهد کرد.جنبشی از درون همین مردم و همین سیاسی.

 

به هر حال،منوچهر محمدی را هم مثل هر اهل سیاستی باید نقد کرد.نقدی که از گذشته های او شروع شده و بعد از آنچه در زندان اتفاق افتاد(مثل آن مصاحبه،مثل اعتصاب غذا،مثل شکستن قفل در سلول و ......)تا به امروز آن را ادامه داد.نقدی مبتنی بر یک دیالوگ و مفاهمه دوستانه.

 

سفارش بنده هم به این دوست عزیز آن است که جّو زده نشود و به گامی برود که عاقلان رفته اند.کاری که انجام اش از منوچهر ساده دل اما عاشق وطن بر آمدنی است.

اشکهای او در مرگ برادر و در همین برنامۀ تلویزیونی،زلالی دل و روح این عاشق را بار دیگر فریاد کرد.

فریادی که من هم آن را شنیدم و مثل همیشه باور کردم......و تآکید هم می کنم،فراموشمان نشود

که منوچهر محمدی را با آن دیگران تفاوتی است.تفاوتی بعید و همچنان غریب.....

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 21:33 |


Powered By
BLOGFA.COM