یک حدیث و دو روایت
سندی دیگر از دروغگویی پریوش(فخرآور)!!
وقتی قسمت اول(پریوش و دبیر کل جنبش مستقل دانشجویی)انتشار یافت،پریوش(فخرآور)مدعی شد که چپی ها در ایران همیشه برای او شایعه می سازند و او هرگز چیزی نیست که دیگران می گویند....
از نظر پریوش همۀ منتقدان و کسانی که درباره اش مطلبی می نویسند از یک قماش و از یک جنس و همگی هم(حسودهای سیاسی)هستند.بنابراین طی این مدت خیلی سعی کرد که با زدن انگ های نا چسب به این و آن،از اصل موضوع فرار کند.
اما امروز که مطلبی از ایشان با نام(اعتصاب غذای دروغین...)را دیدم،متوجه شدم بر حسب اینکه آدم (دروغگو،کم حافظه هم می شود)،ایشان دقیقاً ما را به صدق آن نوشته ها راهنمایی می کند و بر آنچه در مورد وی گفته می شود مُهر صدق و تصدیق می زند.
البته بنده برای اینکه حوصله خوانندۀ این نوشتار به سر نیاید،سعی خواهم کرد که همین نامۀ اخیر ایشان را قسمت به قسمت تجزیه و تحلیل و نقد نمایم تا آنچه واقعیت است از آن به در آید،خوشبختانه ،حالا دیگر نه معاندی در کار است و نه حسودی، و نه آدم های چشم چپ قلم به دست.بلکه آنچه در این سلسله مباحث مورد استناد قرار می گیرد عیناً از گفته ها ونوشته های خود ایشان است و لاغیر.بنابراین توجه شما را به قسمت اول تحلیل نامه مذکور جلب می نمایم.
-حدود دو ماه قبل پریوش مصاحبه ای داشت در کانال یک با آقای شهرام همایون.....در بخشی از این مصاحبه پریوش بی آنکه مورد پرسشی قرار بگیرد در خصوص موبایل صحبت هایی می کند که بنده برای رعایت امانت سعی خواهم کرد عین مطالب ابراز شدۀ ایشان را در آن مصاحبه از روی نوار پیاده و به عنوان سند در اینجا بیاورم.ضمناً برای شنیدن مصاحبه مذکور می توانید به آدرس http://71.18.210.116/News/Parivash.mp3مراجعه فرمایید.
خلاصۀ این قسمت از مصاحبه به شرح زیر است(انقطاع کلمات مربوط به خود مصاحبه است و هیچ دخل و تصرفی در آن صورت نگرفته است).
---------------------------------------------
پریوش(فخرآور):دربارۀ اینکه خب من زندان قصر توانسته بودم در زندان با رشوه ای که به مأمورین زندان دادم راحت می گم که
آقای همایون:چه رشوه ای دادی
پریوش:من ده هزار تومن پول دادم به یک مأمور برایم موبایل آورد داخل زندان و
آقای همایون:البته خیلی تعجب نکنید وقتی با کمتر از این پول می شه هروئین وارد کرد حالا موبایل سهله.
پریوش:اصلاً من بگم که مزدوران رژیم اسلامی
آقای همایون:با همان موبایل از توالت زندان هم یکی دو بار تماس گرفتین.
پریوش:نمی دونم توالت بود یا نه،چون توالت ها معمولاً آنتن نمیدن.
آقای همایون: (....)به من گفت که از توی توالت تماس می گیرم.
پریوش:البته اونا در زندان اوین بودند و زندان قصر شرایطش خیلی تفاوت داشت.بند جنایتکاران بود،من شرایط زندان قصر را می گم،داخل بندی که من بودم هیچ پلیسی جرأت نمی کرد پا بگذاره.اینقدر این بند خطرناک بود.یعنی تمام کارهای اون بند سپرده شده بود به دست زندانی ها
------------------------------------------
به عبارت ساده تر،پریوش در این مصاحبه سعی می کند ضمن فرار به جلو ،اساس به همراه داشتن موبایل در زندان اوین و در بند سیاسی که با صدور نامۀ (پریوش و دبیر کلی جنبش مستقل دانشچویی)در جامعۀ سیاسی مطرح شده بود را لاپوشانی نماید و به زبان دیگری بگوید که او اصلاً در بند سیاسی و زندان اوین موبایلی نداشته بلکه این موضوع مربوط به زندان قصر است.
پریوش با این فرا فکنی به دنبال مطلب دیکری هم بود،او می خواست وقایع بعد از پیدا شدن موبایل را که اساس ارتباط ایشان و دستگاه اطلاعات را نشان میداد محذوف نماید......وی آنقدر این داستان مسخره را با خود تکرار کرده و به خورد ساده اندیشانی مثل (خانم ماندانا شهبازی و ریچارد پرل)داده بود که متأسفانه برای خودش هم به صورت یک واقعیت در آمده بود.و به هر کس هم که از کُنه ماجرا خبری داشت تهمت دروغگویی،حسودی،وچپی بودن میزد.متأسفانه او مأمور بی تقوایی بود !!!
اما همۀ داستان این نیست،چرا که امروز شاهد نامه ای هستیم که شخص پریوش(فخرآور)آن را با نام (اعتصاب دروغین...)روی وبلاگ خود (پسره گستاخ)آورده است..... پریوش در قسمتی از این نامه ،و به جای افشای دیگران ،روایت دیگری را از حدیث آن موبایل مطرح مینماید.لطفاً به قسمتهای زیر توجه فرمایید.
-----------------------------------
فردای روز اعتصاب جلوی در سلول 108 (منظور بند سیاسی زندان اوین است)من و احمد داشتیم حرف می زدیم که پیمان پیران با آه وناله آمد .....از من خواست از دوستانی که در بند مالی زندان داشتم بخواهم موبایل به ما برسونن.....احمد هم می خواست به سمیه زنگ بزند......من و احمد موبایل را آوردیم.......بعد از صحبت اش موبایل را گرفتم و گذاشتم توی جیبم و به سرعت می رفتم سمت بند مالی که بدم به صاحبش،که سعید ماسوری صدام کرد و گفت:برای چی موبایل آوردی.با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چرا نیارم.بعد دستش را گرفتم و بردم توی سلول 108 و به احمد گفتم دهن اینو ببند تا نگهبان ها نفهمیدن من بروم موبایل را بدم،بعد با این یارو کار دارم...تا موبایل را دادم و بر گشتم سعید خان(مجاهد)در رفته بود،پیگیرش نشدم.
--------------------------------------
خب،چه شد ؟؟؟؟سر و کلۀ موبایلی را که ایشان مدعی بود با دادن ده هزار تومان به یک مأمور به زندان قصر برده بود،بعد از چند ماه در زندان اوین و در بند سیاسی پیدا می شود ؟!!!! آیا این کم حافظه بودن این دروغگو را اثبات نمی کند ؟
اما مسئلۀ مهم تر این است که اساساً پریوش با پریدن از این شاخه به آن شاخه از روشن شدن چه واقعیتی فرار می کند....حالا بنده توضیح می دهم.
عرض شود بعد از اینکه این موبایل علیرغم گفته های قبلی پریوش در زندان اوین و نه قصر و در شورت قرمز رنگ ایشان و به وسیلۀ سعید ماسوری کشف شد !!! سعید با فریاد و خواباندن کشیده ای در گوش این مأمور، زندانیان را شاهد قرار داد و همه دیدند که شمارۀ مسئول حفاظت زندان اوین هنوز روی صفحۀ موبایل باقی است،بنابراین زندانیان به سمت پریوش حمله کرده و او هم از بند فرار کرد و خود را به خانۀ امن(نگهبانی)رساند.زندانیان به مأمورین اطلاع دادند که اگر پریوش را برگردانند او را خواهند کشت(بقیه داستان را در قسمت اول پریوش ودبیر کلی....مطالعه نمایید).
آری این دروغگویی یک قهرمان ملی است که مثل قناری رنگ عوض می کند و از هر (واقعیتی)بنا به موقعیت و شرایطش (تفسیری)بیرون می دهد،حتی تفسیری چنین متضاد،کما اینکه در بقیۀ موارد هم که در قسمت های بعدی به عرض شما خواهم رساند این تضاد و دروغگویی در کردار و رفتار او را دقیقاً و مستنداً ارائه خواهم داد تا بر همه معلوم گردد که این عروسک ماندانا خانم هرگز در قد و اندازه یک مبارز سیاسی و حتی یک انسان راستگو و شریف نیست و امروز نه،فردا،ماندانا خانم و بقیه خواهند دانست که در مورد وی چه اشتباهی کرده اند.
مطلب بعدی که می خواهم به آن اشاره کنم این است که پریوش در مورد سعید ماسوری که قبلاً منکر و جودش شده بود در نامۀ اخیر خود بلاخره مجبور شده(باز هم با خِلط واقعیت)نامی از وی ببرد.می گوید(به احمد گفتم دهن این رو ببند.با این یارو کار دارم،تاموبایل را دادم و بر گشتم سعید خان مجاهد در رفته بود،پیگیرش نشدم).
جل الخالق،دروغ که حناق نیست تا گلوی آدم را بگیرد،مگر بند سیاسی زندان اوین چقدر وسعت داشت تا به قول پریوش (سعید مجاهد)بتواند از آن در برود.!!! مگر دَرب بند همیشه قفل نبود.این سعید کجا پنهان شده بود که از دست پسر بچه ای مثل پریوش در برود،آنهم سعید مجاهدی که به لحاظ داشتن اسلحه و درکیری با مأمورین نظام به زندان افتاده بود.
آقای فخرآور(پریوش)،واقعاًخجالت نمی کشی؟؟؟؟.....آنهم در حالی که خودت آن شب جرأت نکردی به بند برگردی. آخر چه کسی باور می کند این را.... جزماندانا خانم.!!
البته بنده این جملۀ شما را که گفته بودید(من با این یارو-منظور ماسوری است-کار دارم)را کاملاً قبول دارم.شما با او کار داشتید ولی نه خودت،بلکه فردا با انتقال این واقعه به اربابانت و مسئولین وزارت اطلاعات،آنها را وادار کردی که سعید ماسوری را مجدداً به 209 برگردانند تا به لحاظ افشای شما تنبیه شود،چرا که باعث شده بود مأمور آنها (لو)برود.و حالا مدت دو سال است که دیگر کسی از زنده بودن یا شهادت سعید ماسوری خبری ندارد.آری این همۀ آن کاری بود که شما با او داشتید....
وگلی به جمال آنها که هنوز از شما بازی می خورند و چشم حقیقت بین خود را بر همه چیز بسته اند و عقلشان را در پشت دروغ های شما گم کرده اند.اما آفتاب حقیقت همین نزدیکی هاست....
در پایان و بدون هیچگونه پیشداوری،من از پریوش می خواهم که به این دو روایت که هر دو هم از طرف شخص ایشان ابراز شده و نه از طرف معاندان و حسودان لحظه ای دقت نمایند و بدانند که مردم آنقدرها هم که ایشان تصور کرده اند بیهوش نیستند....و هم نخواهند بود.
بگذارید نقلی از مهندس سازگارا را در مورد ایشان در اینجا بیاورم که گفته بود:بهترین حالتش این است که فخرآور یک بازیگر بی اهمیتی است.
توجه شما را به ادامه مطلب و همچنین قسمت دوم(پریوش و دبیر کلی.....)در روزهای آتی جلب می نمایم.
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت
19:0 |