تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار

گفتن يا نگفتن

مسئله اين است

 

درست يك سال و اندي قبل، وقتي احمدي نژاد به هنگام معرفي سه تن از وزيراي كابينۀ خود در مجلس شوراي اسلامي اعلام كرد ليستي از رانت خواران اقتصادي را زير بغل دارد كه تنها به علت(توصيه مشفقين) از ارائه آن خودداري مي نمايد. به نظرم رسيد كه شايد واقعاً احمدي نژاد مي خواهد از دايره قرمزي كه به دورش كشيده اند پا بيرون بگذارد و به رأي دهندگان خود، يادآورد شود كه چندان هم به راه و دستور صاحبان قدرت نيست!!

اما اي عبث، كه نه احمدي نژاد آن ليست را ارائه كرد و نه صاحبان قدرت چنين اجازه‌اي به او دادند.

سالي گذشت و بيش از 15 روز قبل، بار ديگر احمدي نژاد به ياد آن ليست 618 نفره افتاده و در اجتماع مردم نظر آباد، مجدداً تاكيد كرد كه اگر وام گيرندگان تا پانزده روز ديگر،وامهايي را كه با (قلدري) از بانكها گرفته اند به بيت المال برنگردانند، آن اسامي را اعلام خواهد كرد...

اما اين بار نه مشفقي در كار بود كه تذكري به او بدهد و نه صاحبان قدرت اخطاري براي او فرستادند، چرا كه (ابر و باد و مه و خورشيد و فلك) در آستانه انتخابات خبرگان به كار حذف حريف بودند و بدشان نمي آمد كه با تيشۀ كسي مثل احمدي نژاد، كاخ آرزوهاي حريف را فرود بريزند. لاكن آن پانزده روز هم گذشت و باز هم احمدي نژاد ترجيح داد كه در اين باره سخني نگويد.

من بر اين باور كه گفتن يا نگفتن احمدي نژاد حتماً به اين علت نيست كه وام گيرندگان تسويه حساب كرده اند. حتماً هم آقاي هاشمي رفسنجاني پيام نداده كه اگر اسمي بياوري، نامۀ ديگري را از چنتۀ (ناگفته ها) بيرون خواهم داد و به مثابۀ چشم در مقابل چشم عمل خواهم كرد. بلكه به نظر بنده مسئله چيز ديگري است ...

و آن هم اين است كه طبقۀ(آقازاده ها) كه از فراسوي سياست درهاي باز اقتصادي در زمان رياست جمهوري آقاي هاشمي رفسنجاني به سيستم اقتصادي تزريق شده اند، پس از يك دهه، حالا داراي چنان قدرتي در عرصه(سياست ـ اقتصاد) شده اند كه مي توانند در آني زير آب دولت احمدي نژاد را بزنند و چنان كنند كه ( نه از تاك نشان ماند، و نه از تاك نشان)

آقا زاده ها، حالا، هم دوستان همراز در كادر نظامي دارند. هم اعتبار اقتصادي و هم حزب و باند سياسي.

پس، تأمل احمدي نژاد در برابر چنين اردويي، چندان بي راه نيست ... خلاصه آنكه كُِميت احمدي نژاد حرّاف و شعارگو، شايد در عرصه چنين(عملي) لنگ است. و اين را خود او به خوبي احساس مي كند.

طرفه آنكه، آينده همه چيز را روشن خواهد كرد. جنگ قدرت بالا گرفته است. جنگي كه در آن يكي از حريفان بايد حذف شود. اما كداميك ؟!!

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه سی ام مهر 1385 و ساعت 11:59 |

                  

     برای کیانوش سنجری و جملات نا نوشته اش.....

 

زیارتش نکرده ام....یعنی توفیقش را نداشته ام.اما نامش را بارها و بارها شنیده ام.چه در زندان و چه در بیرون زندان.گویا نقشی داشته در رساندن صدا به صدا-که خود شق القمری است در این هپروت و سکوت-و همین گناهش بس !!

ده روزی می شود که او را دوباره به انفرادی برده اند.به همان سلولی که دیوارهایش را رنگ سبز زده اند تا باور کنی که مثلاً زندان نیست !!و با چهار پتوی سربازی زمخت هم کف اش را پوشانده اند که یعنی عرش و فرش ات همین است و لاغیر....

 

اصلاً اهل خبر که باشی،اول و آخرت همین می شود.زندان اوین و بند 209 اطلاعات....تو و کس دیگر هم ندارد.ایرانی و خارجی هم ندارد.زهرا کاظمی یا کیانوش سنجری هم ندارد.فقط بحث بر سر این است که چرا (سکوت)را بر هم زده ای و نگذاشته ای تا عسس،آسوده سر به بالین نهد.

 

می دانم که این روز جمعه ایی،کیانوش در آن سلول ترشیده و مغموم، به سکو ت راهرو دقیق شده است و از خود می پرسد:چرا صدایی نیست.؟ من که پر از صدایم.

می دانم که در این روز جمعه ای، کیانوش فکری به آن است که آیا کسی در اتاق بازجویی انتظارش را می کشد یا نه.؟

باری.... روزگار سختی بر او می رود.....اهل خبر باشی و بنشینی به چنین سکوت  تحمیل شده ای ؟آیاعذابی بیشتر از این هم سراغ داری ؟

 

کیانوش سنجری، از سن هفده سالگی ،زندانیِ گفته هایش است.  گفته هایی از من و تو و آن دیگرانی که روزی کسی خبر نشد در آن چهار دیواری و روی آن پتوی زمخت سربازی چه بر سرشان رفت .و فقط او و کسانی از جنس او بودند که از درز های کوچک دیوارهای این قلعه، پیامی به جهان آزاد رساندند و گفتند :پشت پرده ،خبری هست که هست.

 

من خواهان آزادی اویم. آزادی کیانوش سنجری....چنانکه خواهان آزادی همۀ بندان دیگرم.آنان که جرمشان یا پخش خبر است و یا شنیدن خبر.!! آنان که نه شمشیر بر کمر بسته اند و نه خنجری درآستین شان پنهان است. آنانی که فقط دانستن را حق خود و ملت خود می دانند.

پس، آزادشان کنید و نگذارید باور کنیم که حلوای(ن و القلم...)را باید در همین حکومت خورد.حکومتی که گویا روزگاری برای پاسداری از قلم بر پا شد و بزرگترین رسالت پیامبر بزرگوارش ،آوردن خبر بود....آیا باورتان می شود ؟!!

 

روز یا شب.

نه،ای دوست غروبی ابدیست.

سخنی باید گفت.

سخنی باید گفت...

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 و ساعت 14:10 |

وقتی ما تحریم می کنیم !!

 

 

این روزها و پس از بن بستی که در مذاکرات ایران و کشورهای اروپایی پیش آمد، بحث تحریم ایران، نقل مجلس سیاسیون داخلی و خارجی شده و دامنه این بحث حتی به محافل خانوادگی هم کشیده شده است.

دیشب در منزل دوستی، باز هم همین مطلب گل کرد. دوستم پرسید بنظر تو اگر ایران تحریم شود چه اتفاقی خواهد افتاد. گفتم اولاً این امر بعیدی است، ثانیاً اگر هم غرب چنین قطعنامه ای را در شورای امنیت سازمان ملل مصوب کند، البته که ایران هم مقابله به مثل خواهد کرد. دوستم با تعجب پرسید مثلاً چه مقابله ای؟ گفتم خیلی ساده است، هر اقدامی که آنها کردند ما هم عین آنرا در مورد کشورهای غربی به کار می بریم و می زنیم چشم و چال شان را در می آوریم. گفت چطور؟ گفتم اولاً نفتی که تا به حال تقریباً مجانی به غرب  می دادیم را قطع می کنیم و از همان سر چاه یک لوله کشی حسابی می کنیم و نفت را می آوریم سر سفره مردم تا مثل حلوا میل کنند.!! دوماً به آقا زاده هایمان می گوییم که دیگر در کشورهای غربی و هم پیمانان کور شده شان سرمایه گذاری نکنند تا اقتصادشان کن فیکون شود. سوماً سفیران کشورهای غربی را از ایران بیرون می کینم تا بروند غاز بچرانند و با این ترفند نرخ بیکاری را در غرب دو رقمی بلکه سه رقمی می کنیم. بعد هم دوباره به سفارت سابق امریکا در تهران حمله می کنیم و از اسناد باقی مانده امریکائیها کلی کتاب و جزوه بیرون می آوریم و خاتمی و دوم خردادیها و امیر انتظام را افشاء می کنیم تا آبرویی برایشان نماند.!! بعد من باب باج سبیل، یک قرارداد عظیمی (حالا راجع به هر چیز) با چین و روسیه می بندیم و دل امریکائیها را می سوزانیم... باز به حسن نصرالله می گوئیم، یکی از سربازان اسرائیلی را ببرد و قایمش کند. بعد سفرای خودمان را هم از سراسر دنیا فراخوان می کنیم و در همین تهران یک سازمان مللی درست می کنیم مثل گل، و قطعنامه پشت قطعنامه بر علیه امریکای جهانخوار صادر می کنیم. سپس می سپاریم که برای دو سه سالی نفت مجانی به کشور برادر سوریه بدهند تا از پشت خنجر نخوریم و نرود با اسرائیل صلح کند. بعد هم آقای رئیس جمهور را وا می داریم که بیل بردارد و این غده سرطانی (اسرائیل را می گویم) اصلاً از نقشه جغرافیایی دنیا بکند و دور بیندازد. بعد هم به مردم می سپاریم که از صبح تا شب، به جای رفتن به ادارات و مؤسسات، در خیابانها راه بیفتند و آدمکهای بوش را آتش بزنند. بعد یک موشکی را (کشککی) می فرستیم هوا تا بخورد به یک جایی و بعد می گوییم (اوهوکی !... ما که نزدیم. موشکه سرگردان بود). بعد به قطعه سازان داخلی می گوئیم تا می توانند لنت ترمز درست کنند تا غرب بداند که صنعت ما در دوران تحریم چقدر شکوفا شده بلکه یک جایشان بسوزد. دست آخر هم چند تا از دانشجویان را می گیریم و زندانی می کنیم تا دیگر استکبار جهانی در ایران ستون پنجم نداشته باشد و ...

 

دوستم که حوصله اش سررفته بود گفت: بسه دیگه ... ما نمی دانستیم اینقدر توانایی بالقوه داریم. حتماً بابت همین توانایی هاست که احمدی نژاد گفت (غلط می کنن که به ذهنشان برسد به جمهوری اسلامی چپ نگاه کنند).

گفتم : بله، همچین چیزی،... بلکه هم بیشتر.

گفت : حتماً آخرش هم همان مشت محکم را می زنیم به ...

کفتم : نه، دیگه مشت نمی زنیم به دهانشان، چون ظرف این 27 سال دهانی برایشان باقی نمانده.

گفت: پس چکار می کنیم ؟

گفتم : چنان با لگد محکم می زنیم زیر آبگاهشان تا برای همیشه نسلشان از روی زمین ملخ خور شودو برود پی کارش....  

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 و ساعت 22:16 |
             احمدی نژاد:حمله به ایران کشک است.

         

                       

                        اولی:این ها دارند کجا می رن.؟

                        دومی:هیچی،دارن می رن(کشک)بخرند.!!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 و ساعت 12:9 |

 

من کشک آمریکایی دوست ندارم.

تلخ است،مثل گریه،

مثل پای قطع شده لیلا در لبنان،

مثل سینۀ سوراخ عثمان در قندهار،

مثل وقتی که ابو محمد در نجف،آن را خورد،

و مرد.....

 

من آش کشک خاله را هم دوست ندارم.

احمدی نژادرا هم....

 

بوی کشک مانده مثل بوی جوراب نشسته

آزارم می دهد.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 و ساعت 11:51 |

 

جملات ادبی از یک سیاستمدار.....(محل سخنرانی جامعه اسلامی مهندسین ایران)

 

-حمله به ایران کشک است.

-خدا دورشان زد.

-خدا  زدشون و همه چیز تمام شد.

-می گویند فلانی حرف های آسمانی می زند و بعد شروع به مسخره کردن می کنند.

-یکی گفت:آقا تو با جایی در ارتباطی.گفتم بله،با خدا ارتباط دارم.

-غلط می کنند به ذهن شان برسد به جمهوری اسلامی چپ نگاه کنند.

-ما هر چه داد بزنیم و بگوئیم الکی گفتیم وتعلیقی در کارنیست.می گویند ما گفتیم ایران دروغگوست و این بار هم کلک زد.

-فقط یک پله مانده که اگر از آن عبور کنیم دیگر کار تمام است.

-شرایط ما، شرایط عالی شدن است.

 

و ما شاالله به این جناب دکتر احمدی نژاد که آخرِ آخرِ سیاست و سخنوری است.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 و ساعت 11:49 |

 

دستها را می آورند تا بالای سر و می کوفتند بر سینه هایشان.وبعد سکوت بود و تکرار منظم آن ضربات.وکسی که با لهجه عربی میگفت:واحد.

وتو نمی دانستی صدای کدامیک از آن سیاهپوشان بود.

 

مرد با صدای حزین نوحه می خواند و یاد(بخشو)را می دواند در ذهن ات.گویی هنوز هم در کنار شط و در سیاهی نخلستان نشسته ای به مجلسی که بوی گلاب و کاه گِل در آن پیچیده است.

 

از خودت می پرسی:کی بود؟

وکسی در ذهن جوابت می دهد:اوووه....خیلی گذسته.شاید سی سال هم بیشتر.

---------------------------------------

حسین گفت:ولک،کوچه ها هنوز شلوغن.چه کنیم؟

گفتم:نترس پسر،بیا....

و راه افتادیم در آن لین های شب زده و تاریک،و از کنار هر دری که می گذشتیم،کاغذی را از زیر پیراهن عرق زدمان بیرون می کشیدیم و می انداختیم داخل خانه....بوی کاغذ های پلی کپی و شرجی زده زیر دماغم بود.

 

از سر کوچه استوار بود که می آمد.یعنی نمی آمد.تلو تلو می خورد.حسین گفت:اومد....گفتم :هیس،آهسته دنبالم بیا.و رفتیم به سمت استوار.از ده متری بوی زهرماری می داد....گفتم:سلام عامو.گفت:علیک،چه می کنید اینجا.(حسین رسیده بود کنارم)استوار باز گفت:ولو شدین به خیابون،چرا نمیرین حسینیه سینه بزنین؟(خنده ام گرفت).گفتم:خو...داریم میریم.گفت:ها،برین،زود...  

زیر بغل استوار چندباکس سیگار وینیستون بود....استوار،مأمور سر اسکله بود و از لنج ها باج می گرفت.

سر کوچه که رسیدیم،حسین پرسید:چن تا مونده؟

گفتم:هنوز خیلی...و بر گشتم تا ببینم استوار رفته یا نه؟.داشت در می زد.و فحش می داد که چرا کسی خانه نیست.زن و دخترش لیلا رفته بودند روضه.سر شب آنها را دیده بودم....از خودم پرسیدم پس حالا چه می کند بعد یادم افتاد که همیشه وقتی کسی برایش در را باز نمی کرد،همانجا در کوچه دراز به دراز می خوابید.

صدای(بخشو)هنوز از حسینیه بوشهری ها به گوش میرسید.

 

و دیشب در آن تاریکی،باز کسی بر عَلمی تکیه داده بود و حلقه سینه زنان به دورش می چرخیدیند.مردی که شالی سبز بر گردن داشت و شروه می خواند.

 

باد شرجی نبود...استوار هم دیگر نبود.ولی یاد شرجی و بوی نم نخلستان هوار شده بود روی مغزم.با سنج ،با دمام،و صدای بخشو و بوی آن کاغذ های پلی کپی و نم زدۀ زیر پیراهنم.

باری....دیشب چنین گذشت.

 

توضیحات:  ولک(به لهجه محلی جنوب یعنی پسر). لین(یعنی کوچه). عامو(به لهجه محلی یعنی عمو). بخشو(خوش صوت ترین نوحه خوان جنوب).
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 14:37 |

              یک حدیث و دو روایت

  سندی دیگر از دروغگویی پریوش(فخرآور)!!

 

وقتی قسمت اول(پریوش و دبیر کل جنبش مستقل دانشجویی)انتشار یافت،پریوش(فخرآور)مدعی شد که چپی ها در ایران همیشه برای او شایعه می سازند و او هرگز چیزی نیست که دیگران می گویند....

از نظر پریوش همۀ منتقدان و کسانی که درباره اش مطلبی می نویسند از یک قماش و از یک جنس و همگی هم(حسودهای سیاسی)هستند.بنابراین طی این مدت خیلی سعی کرد که با زدن انگ های نا چسب به این و آن،از اصل موضوع فرار کند.

اما امروز که مطلبی از ایشان با نام(اعتصاب غذای دروغین...)را دیدم،متوجه شدم بر حسب اینکه آدم (دروغگو،کم حافظه هم می شود)،ایشان دقیقاً ما را به صدق آن نوشته ها راهنمایی می کند و بر آنچه در مورد وی گفته می شود مُهر صدق و تصدیق می زند.

البته بنده برای اینکه حوصله خوانندۀ این نوشتار به سر نیاید،سعی خواهم کرد که همین نامۀ اخیر ایشان را قسمت به قسمت تجزیه و تحلیل و نقد نمایم تا آنچه واقعیت است از آن به در آید،خوشبختانه ،حالا دیگر نه معاندی در کار است و نه حسودی، و نه آدم های چشم چپ قلم به دست.بلکه آنچه در این سلسله مباحث مورد استناد قرار می گیرد عیناً از گفته ها ونوشته های خود ایشان است و لاغیر.بنابراین توجه شما را به قسمت اول تحلیل نامه مذکور جلب می نمایم.

 

-حدود دو ماه قبل پریوش مصاحبه ای داشت در کانال یک با آقای شهرام همایون.....در بخشی از این مصاحبه پریوش بی آنکه مورد پرسشی قرار بگیرد در خصوص موبایل صحبت هایی می کند که بنده برای رعایت امانت سعی خواهم کرد عین مطالب ابراز شدۀ ایشان را در آن مصاحبه از روی نوار پیاده و به عنوان سند در اینجا بیاورم.ضمناً برای شنیدن مصاحبه مذکور می توانید به آدرس http://71.18.210.116/News/Parivash.mp3مراجعه فرمایید.

خلاصۀ این قسمت از مصاحبه به شرح زیر است(انقطاع کلمات مربوط به خود مصاحبه است و هیچ دخل و تصرفی در آن صورت نگرفته است).

---------------------------------------------

پریوش(فخرآور):دربارۀ اینکه خب من زندان قصر توانسته بودم در زندان با رشوه ای که به مأمورین زندان دادم راحت می گم که

آقای همایون:چه رشوه ای دادی

پریوش:من ده هزار تومن پول دادم به یک مأمور برایم موبایل آورد داخل زندان و

آقای همایون:البته خیلی تعجب نکنید وقتی با کمتر از این پول می شه هروئین وارد کرد حالا موبایل سهله.

پریوش:اصلاً من بگم که مزدوران رژیم اسلامی

آقای همایون:با همان موبایل از توالت زندان هم یکی دو بار تماس گرفتین.

پریوش:نمی دونم توالت بود یا نه،چون توالت ها معمولاً آنتن نمیدن.

آقای همایون: (....)به من گفت که از توی توالت تماس می گیرم.

 پریوش:البته اونا در زندان اوین بودند و زندان قصر شرایطش خیلی تفاوت داشت.بند جنایتکاران بود،من شرایط زندان قصر را می گم،داخل بندی که من بودم هیچ پلیسی جرأت نمی کرد پا بگذاره.اینقدر این بند خطرناک بود.یعنی تمام کارهای اون بند سپرده شده بود به دست زندانی ها

------------------------------------------

 

به عبارت ساده تر،پریوش در این مصاحبه سعی می کند ضمن فرار به جلو ،اساس به همراه داشتن موبایل در زندان اوین و در بند سیاسی که با صدور نامۀ (پریوش و دبیر کلی جنبش مستقل دانشچویی)در جامعۀ سیاسی مطرح شده بود را لاپوشانی نماید و به زبان دیگری بگوید که او اصلاً در بند سیاسی و زندان اوین موبایلی نداشته بلکه این موضوع مربوط به زندان قصر است.

پریوش با این فرا فکنی به دنبال مطلب دیکری هم بود،او می خواست وقایع بعد از پیدا شدن موبایل را که اساس  ارتباط ایشان و دستگاه اطلاعات را نشان میداد محذوف نماید......وی آنقدر این داستان مسخره را با خود تکرار کرده  و به خورد ساده اندیشانی مثل (خانم ماندانا شهبازی و ریچارد پرل)داده بود که متأسفانه برای خودش هم به صورت یک واقعیت در آمده بود.و به هر کس هم که از کُنه ماجرا خبری داشت تهمت دروغگویی،حسودی،وچپی بودن میزد.متأسفانه او مأمور بی تقوایی بود !!!

 

اما همۀ داستان این نیست،چرا که امروز شاهد نامه ای هستیم که شخص پریوش(فخرآور)آن را با نام (اعتصاب دروغین...)روی وبلاگ خود (پسره گستاخ)آورده است..... پریوش در قسمتی از این نامه ،و به جای افشای دیگران ،روایت دیگری را از حدیث آن موبایل مطرح مینماید.لطفاً به قسمتهای زیر توجه فرمایید.

-----------------------------------

فردای روز اعتصاب جلوی در سلول 108 (منظور بند سیاسی زندان اوین است)من و احمد داشتیم حرف می زدیم که پیمان پیران با آه وناله آمد .....از من خواست از دوستانی که در بند مالی زندان داشتم بخواهم موبایل به ما برسونن.....احمد هم می خواست به سمیه زنگ بزند......من و احمد موبایل را آوردیم.......بعد از صحبت اش موبایل را گرفتم و گذاشتم توی جیبم و به سرعت می رفتم سمت بند مالی که بدم به صاحبش،که سعید ماسوری صدام کرد و گفت:برای چی موبایل آوردی.با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چرا نیارم.بعد دستش را گرفتم و بردم توی سلول 108 و به احمد گفتم دهن اینو ببند تا نگهبان ها نفهمیدن من بروم موبایل را بدم،بعد با این یارو کار دارم...تا موبایل را دادم و بر گشتم سعید خان(مجاهد)در رفته بود،پیگیرش نشدم.

--------------------------------------

خب،چه شد ؟؟؟؟سر و کلۀ موبایلی را که ایشان مدعی بود با دادن ده هزار تومان به یک مأمور به زندان قصر برده بود،بعد از چند ماه در زندان اوین و در بند سیاسی پیدا می شود ؟!!!! آیا این کم حافظه بودن این دروغگو را اثبات نمی کند ؟

اما مسئلۀ مهم تر این است که اساساً پریوش با پریدن از این شاخه به آن شاخه از روشن شدن چه واقعیتی فرار می کند....حالا بنده توضیح می دهم.

عرض شود بعد از اینکه این موبایل علیرغم گفته های قبلی پریوش در زندان اوین و نه قصر و در شورت قرمز رنگ ایشان و به وسیلۀ سعید ماسوری کشف شد !!! سعید با فریاد و خواباندن کشیده ای در گوش این مأمور، زندانیان را شاهد قرار داد و همه دیدند که شمارۀ مسئول حفاظت زندان اوین هنوز روی صفحۀ موبایل باقی است،بنابراین زندانیان به سمت پریوش حمله کرده و او هم از بند فرار کرد و خود را به خانۀ امن(نگهبانی)رساند.زندانیان به مأمورین اطلاع دادند که اگر پریوش را برگردانند او را خواهند کشت(بقیه داستان را در قسمت اول پریوش ودبیر کلی....مطالعه نمایید).

آری این دروغگویی یک قهرمان ملی است که مثل قناری رنگ عوض می کند و از هر (واقعیتی)بنا به موقعیت و شرایطش (تفسیری)بیرون می دهد،حتی تفسیری چنین متضاد،کما اینکه در بقیۀ موارد هم که در قسمت های بعدی به عرض شما خواهم رساند این تضاد و دروغگویی در کردار و رفتار او را دقیقاً و مستنداً ارائه خواهم داد تا بر همه معلوم گردد که این عروسک ماندانا خانم هرگز در قد و اندازه یک مبارز سیاسی و حتی یک انسان راستگو و شریف نیست و امروز نه،فردا،ماندانا خانم و بقیه خواهند دانست که در مورد وی چه اشتباهی کرده اند.

مطلب بعدی که می خواهم به آن اشاره کنم این است که پریوش در مورد سعید ماسوری که قبلاً منکر و جودش شده بود در نامۀ اخیر خود بلاخره مجبور شده(باز هم با خِلط واقعیت)نامی از وی ببرد.می گوید(به احمد گفتم دهن این رو ببند.با این یارو کار دارم،تاموبایل را دادم و بر گشتم سعید خان مجاهد در رفته بود،پیگیرش نشدم).

جل الخالق،دروغ که حناق نیست تا گلوی آدم را بگیرد،مگر بند سیاسی زندان اوین چقدر وسعت داشت تا به قول پریوش (سعید مجاهد)بتواند از آن در برود.!!! مگر دَرب بند همیشه قفل نبود.این سعید کجا پنهان شده بود که از دست پسر بچه ای مثل پریوش در برود،آنهم سعید مجاهدی که به لحاظ داشتن اسلحه و درکیری با مأمورین نظام به زندان افتاده بود.

 

آقای فخرآور(پریوش)،واقعاًخجالت نمی کشی؟؟؟؟.....آنهم در حالی که خودت آن شب جرأت نکردی به بند برگردی. آخر چه کسی باور می کند این را.... جزماندانا خانم.!!

البته بنده این جملۀ شما را که گفته بودید(من با این یارو-منظور ماسوری است-کار دارم)را کاملاً قبول دارم.شما با او کار داشتید ولی نه خودت،بلکه فردا با انتقال این واقعه به اربابانت و مسئولین وزارت اطلاعات،آنها را وادار کردی که سعید ماسوری را مجدداً به 209 برگردانند تا به لحاظ افشای شما تنبیه شود،چرا که باعث شده بود مأمور آنها (لو)برود.و حالا مدت دو سال است که دیگر کسی از زنده بودن یا شهادت سعید ماسوری خبری ندارد.آری این همۀ آن کاری بود که شما با او داشتید....

 

وگلی به جمال آنها که هنوز از شما بازی می خورند و چشم حقیقت بین خود را بر همه چیز بسته اند و عقلشان را در پشت دروغ های شما گم کرده اند.اما آفتاب حقیقت همین نزدیکی هاست....

 

در پایان و بدون هیچگونه پیشداوری،من از پریوش می خواهم که به این دو روایت که هر دو هم از طرف شخص ایشان ابراز شده و نه از طرف معاندان و حسودان لحظه ای دقت نمایند و بدانند که مردم آنقدرها هم که ایشان تصور کرده اند بیهوش نیستند....و هم نخواهند بود.

بگذارید نقلی از مهندس سازگارا را در مورد ایشان در اینجا بیاورم که گفته بود:بهترین حالتش این است که فخرآور یک بازیگر بی اهمیتی است.

 

توجه شما را به ادامه مطلب و همچنین قسمت دوم(پریوش و دبیر کلی.....)در روزهای آتی جلب می نمایم.     

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 19:0 |

می توان همچون عروسکهای کوکی بود ،

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید،

می توان در جعبه ای ماهوت،

با تنی انباشته از کاه،

سالها در لابه لای تور و پولک خفت.

... وقتی از کنار مغازه اسباب بازی فروشی عبور می کنی، و عروسکهای مخمل پوش را در پشت ویترین می بینی که هر یک به حالتی به تو نگاه می کنند، حالا در هر سن و سالی هم که باشی، لحظه ای درنگ می کنی و دلت می خواهد سیر نگاهشان کنی .

یکی شیشه شیری را به دهان برده، آن یکی موهایش را از دو طرف چهره گرد و تپلی خود پریشان کرده، دیگری دارد می خندد، و آن یکی با چشمانی که با دکمه ای رنگی تزیین شده، آنقدر طبیعی نگاهت می کند که آنی فکر می کنی جایش در کمد دخترت چقدر خالیست ... به داخل مغازه می روی، بهایی می پردازی و آن را می خری ... در راه با خودت فکر می کنی: یعنی از این عروسک خوشش خواهد آمد؟

آری، بچه ها دنیای جالبی دارند، دنیایی که اگر واقعی نیست، اما زیباست .

خانم لورا رزن در مقاله خود به نام (آیا واشنگتن چلبی خود را یافته است؟) به ما نشان می دهد که گاهی آدمهای بزرگتر نیز هوس عروسک بازیشان گل می کند و به دنبال خرید عروسکهایی می افتند که فقط به درد (ویترین سیاسی) آنها می خورد .

ریچاردپرل ، یکی از آن آدمهاست. او سیاست بازی است که برای تحقق هوسهای سیاسی اش، همیشه به دنبال عروسکهای کوکی می گردد . آنها را می خرد، به میل خود لباسهایشان را عوض می کند، مدتی آنها را با خود به این طرف و آن طرف مجالس می کشاند تا بالاخره یکی پیدا شود و از او بپرسد: (هی . آقای پرل این همان عروسکی نیست که در جمعه بازار سیاست ایران، تعدادی از آنها را به حراج گذاشته اند ؟؟؟ پرل از جواب دادن به این سوال همیشه طفره می رود و فقط به این فکر می کند که تا باور عمومی چقدر فاصله دارد ؟

عروسکی که ریچارد پرل این بار آن را خریده است ،شورتش قرمز است و این را همه زندانیان سیاسی زندان اوین قبلاً دیده اند ... که نه تنها شورت او را، بلکه به گفته خانم لورا رزن حتی می دانند (او یک آنتن حراست زندان و سرویس های امنیتی بوده است). عروسکی که در دست به دست شدن های سیاسی، نام (پریوش) را نیز برایش انتخاب کرده اند !!

پس به باور من آقای ریچارد پرل، این تاجر خرید و فروش عروسک، این بار به کاهدان زده است و روی بنجل ترین کالا سرمایه گذاری کرده است . خبر نگار فاینشنال تایمز که از سال 1999 اعتراضات دانشجویی طرفداران دموکراسی در ایران را پیگیری کرده است در مورد این عروسک می گوید: محافل دانشجویی و ژورنالیستهای ایرانی او را به عنوان یک رهبر دانشجویی نمی شناسند و تعجب میکند که چگونه پریوش (فخرآور) در حالی که مدعی بود حکم تیرش صادر شده با یک پرواز عادی به دبی رفته است !!

طرفه آنکه، آقای ریچارد پرل، این بار و با این عروسک شیشه ای به بازار آهنگران آمده و بعید نیست که قبل از رساندن آن به ویترین عروسکهای سیاسی پنتاگون، چیزی از آن با قی نماند ... عروسک شکسته ای که حتی فروشنده زرنگی مثل (وزارت اطلاعات ایران) هم که او را به ریچارد پرل انداخته حاضر به تعویض و یا پس گیری مجدد آن نیست . و حتماً در قبال فریاد مشتری (ریچارد پرل) او را به تابلویی که پشت شیشه دکان خود نصب کرده اشارت خواهد داد . تابلویی که روی آن نوشته شده:

جنس بنجل فروخته شده پس گرفته نمی شود .

مقاله خانم لورا رزن که با قلم شیوا و رسای آقای بینا داراب زند، زندانی و فعال سیاسی به فارسی ترجمه شده را با هم می خوانیم ...

 

در تابستان گذشته مقاله ای زیر نام ریچارد پرل – مشاورسابق و  با نفوذ پنتاگون  و یکی از عناصر اصلی معرفی احمد چلبی در شرایط قبل از جنگ عراق - در واشینگتن پست منتشر شد.  او ، (در این مقاله) مانند دوران قبل از جنگ عراق دولت بوش را به  پرهیز از تسکین تنش و اتخاذ  موضع عدم سازش علیه تهران ترغیب می نمود.

باز هم مانند عراق او اتخاذ موضعی غیر قابل انعطاف را تبلیغ می کرد و (معتقد بود که اتخاذ چنین موضعی) برای سرنگونی ِ مردمی ِ یک حکومت وحشی لازم است.

و باز هم، یک بار دیگر ، رهبر تبعیدی ای داشت که می خواست آمریکایی ها او را بشناسند:  امیر عباس فخرآور، یک رهبر دانشجویی مخالف که ابتدا از زندان مشهور اوین ِ تهران فرار کرده و پس از ماه ها زندگی مخفی ( توانست از ایران ) خارج شود.

پرل نوشته بود که فخرآور  (سخنان) جرج دبلیو بوش را که به مسلمانان ِ مخالف گفته بود "هنگامیکه شما برای رهایی ایستادگی کنید، ما در کنار شما می ایستیم" باور کرده است.

حالا که دولت داشت مذاکره با ایران را بررسی می نمود، پرل نگران بود که مبلغین کنار آمدن با ایران ، مبارزه برای آزادی در ایران را مانعی در دیپلماسی جدید خود به حساب آورند.

این ، برای محافظه کارانی که اکثریت شان متقاعد شده بودند بهترین راه حفظ منافع آمریکا در خاور میانه، شعله ور ساختن یک قیام در ایران است و تلاششان برای یافتن متحدین مناسب بی نتیجه مانده بود، علامتی بیدار کننده  بود.

اپوزیسیون ایران بسیار پراکنده است و بسیاری از رهبرانش صراحتاً مخالف آمریکا هستند.  مشهورترین ناراضی ِ ایرانی، اکبر گنجی که یک ژورنالیست است، دعوت های ملاقات با مسئولین دولت آمریکا را در سفر اخیرش به این کشور ، رد کرده و در عوض در خواست ِ ملاقات با کوفی عنان و نوآم چامسکی را کرده بود.

گنجی در ماه ژوئیه به من گفته بود که من برای تغییر رژیم در ایران تبلیغ می کنم، اما این تغییر رژیم بایستی به وسیله ی خود ِ ایرانیان صورت بگیرد.

پس، فخرآور را به میدان بیاوریم که حاضر است هر آنچه عقاب ها ( ستیزه جویان – م) دوست دارند بشنوند ، بگوید!

او به من می گفت که رئیس جمهور ایران می خواهد اسرائیل را از روی نقشه ی زمین محو سازد، و هر حرکت ویا اقدامی از طرف ِ ایالات متحده، مردم را تشویق به برخاستن می کند.

تنها چیزیکه جنبش دانشجویی ایران برای سرنگون ساختن رژیم نیاز دارد، کمی هماهنگی، سازماندهی و آموزش است.

او هنگامی که در ماه مه وارد ایالات متحده شد، چه در ایران و چه در خارج از ایران ، فردی ناشناخته بود. اما در طی ماه های پس از آن ، با سرعت گیج کننده ای بالا آمده و برجسته شد.

بطوریکه در اواسط تابستان ، با عجله ، در یک لحظه ، از دادن گواهی در تپه ی پایتخت( محل کنگره ی آمریکا – م) به  اجتماع اپوزیسیون در کاخ سفید می پرید.  مرتباً با سیاستگذاران و مشاورین با نفوذ  ملاقات داشت و از طریق تلفن همراه خود با پسر شاه سابق ایران گپ می زد و بطور کلی ، بنظر چهره ی جوان ِ متفکری از جنبش سرنگونی ملا ها می آمد.

اما  فخرآور ِ ریچارد پرل ممکن است یک ناجی ِ دروغین باشد.  در مصاحبه با یک دوجین از چهره های آپوزیسیون که برخی از ایشان از زندانیان سیاسی سابق نیز بودند، چهره ی متفاوتی ( از فخرآور) سر بر آورد.  چهره ی یک فرصت طلبی که توسط جناح ستیزه جوی ایران به جلو هول داده شده است.  چهره ی یک خبر چین در زندان که بعلت جرم های غیر سیاسی محبوس شده ، اما، در پشت میله ها خود را به جای ِ یک فعال دانشجویی و زندانی سیاسی جا زده است.

فخرآور و طرفدارانش این اتهام ها را با حرارت فراوان تکذیب می کنند.  آنها می گویند که این حمله ها با انگیزه های حسادت حقیرانه و انتقامجویی  دشمنان چپگرای ایرانی او صورت می پذیرد. برای امثال ِ پرل ، که می خواهند ایالات متحده از دیپلماسی اجتناب کرده و  از تغییر رژیم حمایت  کند، فخرآور، یک حلقه ی ضروری از زنجیره ی استدلال ِ رو در رویی با ایران است.  آنها مایلند در عوض ِ یادآوری ِ خاطره ی چلبی ، که تنظیم کننده تمامی ِ اطلاعات ِ غلط دولت بوش بود، خاطره ی سال های 1980 ، که ریگان در تلاش برای متحد کردن و جسارت بخشیدن به ناراضی یان ِ اتحاد جماهیر شوروی بود را در اذهان آمریکائیان زنده کنند.  اما با انتخاب فخرآور ، آنها ممکن است ، با بی توجهی ، مخالفش را انجام داده باشند و گسیختگی های ِ  برنامه ی جنبش دمکراسی خواهانه ی ایران را عیان کرده  و این برداشت  که مشکلات ِ آمریکا با تهران،  از طریق ِ انقلابی زعفرانی قابل حل است را به زیر سوأل برده باشند.

تمام شواهد نشان می دهد که رابطه ی پرل و فخر آور بیش از دو سال قبل آغاز شده است. زمانیکه فخرآور به درون و بیرون زندان اوین ، زندان ِ بد نام سیاسی ایکه زهرا کاظمی ، ژورنالیست کانادایی در سال 2003، در آن شکنجه و کشته شد، رفت و آمد می کرد. فخرآور از درون زندان به ایستگاه های ماهواره ای ِ ضد حکومتی و سلطنت طلب ، که از لوس آنجلس پخش می شوند، تلفن می زد. ماندانا شهبازی ، یک خانم تاجر و فعال سیاسی تبعیدی که پایگاهش در لوس آنجلس است، به من گفت که یکی از این تلفن ها را شنید و تحت تأثیر تعهد فخرآور قرار گرفت و توانست با او ارتباط بر قرار کند. او، سپس با پرل صحبت کرد، شخصی که فوراً پرونده ی فخرآور را در یک فوروم مخالفان ِ سیاسی ِ لوس آنجلس، در ماه مه 2004، مطرح کرد. خلاصه اش کنیم، فخرآور به شهبازی تلفن کرد و خواست که او را با پرل در تماس قرار دهد. هنگامیکه در آوریل گذشته، فخرآور تهران را ترک کرد، در اولین توقفش، در اطاق ِ هتل در دوبی، پرل را ملاقات نمود. ( درباره ی این ملاقات) چند هفته بعد، فخرآور به روزنامه ی "نیویورک سان" گفت: در مقابل چشم خود، یک شاهزاده ی روشنایی را دیدم. من توانستم در چشم هایش نگرانی او نسبت به مردم مان و مردم آمریکا را ببینم و این بسیار مهم و استثنایی است. پرل به فخرآور برای ورودش به آمریکا کمک کرد و ناهار خصوصی ای با " انستیتوی آمریکن انترپرایز" ترتیب داد. در میان کسانی که در آن مجلس حضور داشتند ، می توان از مقامات وزارت امور خارجه ی آمریکا و پنتاگون، دست چینی از روزنامه نگاران، و مایکل لدین ، ستیزه جوی مشهور و علیه ایران را نام برد. در این بین، فخرآور و مایکل لدین وشهبازی به معرفی ِ او به رهبران ِ تبعیدی در لوس آنجلس و جهان مشغول بودند. او(شهبازی – م ) از طریق پدرش ، ید الله شهبازی، دارای ارتباطات با ارزشی بود. ید الله شهبازی ، تاجر سرشناسی که مشاور نخست وزیر ایرانی در دوران ِ پایانی ِ رژیم شاه ( شاپور بختیار – م ) و در جریان معامله اسلحه کونتراها ، شرکت کشتیرانی ای با سرمایه گزاران ایرانی و اسرائیلی راه انداخته بود و در مقطعی منوچهر قربانی فر را به استخدام خود درآورد ( این نام ها همه در جریان معروف به ایران – کونترا مطرح بودند. – م ) .

خانم شهبازی، برای خود هم ارتباطاتی  دست و پا کرده بود.  بر مبنای پرونده های دفتر تشریفات ِ وزارت امور خارجه ، در اوت 2005 ، او به "لیز چِنی"، دختر معاون ریاست جمهوری که از مقامات ِ ارشد وزارت امور خارجه است و بر گروه عملیات ِ ایران و سوریه نظارت دارد، یک فرش ایرانی ایکه 4000 دلار ارزش گذاری شده، همراه با بشقاب کریستالی که یکی از نقل قول های دیک چِنی درباره ی ایران بر رویش کنده کاری شده ، هدیه کرده بود.  این فرش، در میان یک دوجین هدایای با ارزشی  که یک خارجی  در سال 2005 به مقامات آمریکایی داده بود، قرار داشت.  وقتی در این مورد از شهبازی سوأل کردم، او پاسخ داد که چیزی یادش نمی آید.

در ژوئیه ی امسال، فخرآور ، مایکل لدین  و دیگر متخصصان در زمینه ایران را ، در گواهی دادن در مقابل کمیته ی  امنیت داخلی و کمیته فرعی ِ امور دولتی ِ سنا ، همراهی کرد.  شرکت او در این جلسه ، او را از حضور در اجتماع فعالین ِ اپوزیسیون که در کاخ سفید  برنامه ریزی شده بود ،باز داشت.  این روز ، تنها کمی فوق العاده تر از (روزهایی) با برنامه فشرده ی ملاقات با مقامات  و  مشغولیات در مجامع اپوزیسیون ِ ایرانی بود، که فخرآور تماشاچیان خود را با داستان های گذراندن حبس در زندان های مختلف و فرار خود، همراه با طرح هایش  برای متحد کردن دانشجویان فعال ایرانی سرگرم می کرد.

(این داستانها ) برای محسن سازگارا ، ناراضی ایکه  ملایم سخن می گوید و در ایران سه بار زندانی شده است و اینک در بوستون اقامت دارد، کمی زیادی می آمد.  سازگارا تمایل چندانی برای اظهار نظر نداشت و می گفت چیزی علیه این مرد جوان ندارد.  اما وقتی که (با اصرار خود، بر او) فشار وارد آوردم، گفت : در بهترین حالتش، فخرآور یک بازیگر بی اهمیتی است که در مورد داستان ِ زندگی اش، توسط متحدانش ، اغراق شده است.  مثلاً (در مورد فرارش از زندان اوین)، سازگارا گفت: کسی از اوین فرار نمی کند. بلکه زندانیان سیاسی می توانند درخواست ِ مرخصی های موقت کنند، فخرآور در یکی از این مرخصی ها تصمیم گرفت که به زندان باز نگردد.  سینا دبستانی، تبعیدی ایکه در ویرجینیا به سر می برد و گاهی اوقات نقش مترجم فخرآور را بازی می کند، به من گفت : هنگامیکه فخرآور در زندان بود به دانشگاه حقوق می رفته ، پس از یک امتحان فرار کرده است.

با رجوع به منابع متعدد،داستان  فرارش از ایران، که فخرآور ادعا می کند  حکم تیر داشته، ولی علیرغم آن صورت پذیرفته است ، شامل پرواز عادی وی از ایران به دوبی بوده است.   

خبرنگاران ایرانی و هم بندیان سابق فخرآور ادعا می کنند که فخرآور از آغاز نیز یک زندانی سیاسی نبوده است ، بلکه به علت جرمی غیر سیاسی که مربوط به اقدامی منافی عفت با همشاگردی هایش بوده (به زندان افتاده) و در آنجا طرح دوستی با دانشجویان ناراضی می ریزد.

نجمه بزرگمهر ، خبرنگار فایننشال تایمز در تهران که از سال 1999 اعتراضات دانشجویی طرفداران دمکراسی را – که  میدان تیانمن دانشجویان ایرانی هم نسل فخرآور را تشکیل می دهد- دنبال می کرده ، می گوید که :محافل دانشجویی  و ژورنالیست ها، او را به عنوان یک رهبر دانشجویی نمی شناسند.  حسن زارع زاده – یک ژورنالیست و فعال حقوق بشر که اینک در کانادا زندگی اش را می گذراند ، اضافه می کند که او هرگز بخشی از جنبش دانشجویی نبوده است و بصورت تصادفی بازداشت و سپس به سیاست علاقه مند شد و  با فرصت طلبی سعی کرد تا به مرکز قدرت نزدیک شده و از آن طریق خود را به شهرت برساند.

آنچه از این موضوع شک برانگیز تر است ، داستان فخرآور در مورد چگونگی برقراری ارتباطات اولیه ی خود با حامیانش در ایالات متحده است.  زارع زاده می گوید : از سال 1999 من 12 بار بازداشت شده ام و هرگز چیزی مثل این ندیدم. این امر غیر ممکنی است که یک زندانی سیاسی تلفن داشته باشد، چه برسد به اینکه از آن تلفن برای تماس با مطبوعات و رسانه های جمعی و مشاوران بلند پایه ی  پنتاگون استفاده نماید.

برخی دیگر از ناراضییان ، معتقدند که توضیحی برای این دارند:  تا آنجاییکه به دیگر زندانیان سیاسی مربوط می شود، او یک آنتن حراست زندان و سرویس های امنیتی بود.  این را بینا داراب زند ، فعال حقوق بشری ایکه به تازگی از زندان آزاد شده و من توانستم در اواخر ماه اوت در تهران با او تماس بگیرم می گفت.

ناصر زرافشان ، یکی از برجسته ترین وکلای حقوق بشری که به تازگی از اوین مرخص شده  نیز این حرف را بازتاب داد.  زر افشان گفت: او برای پلیس کار می کرد. در زندان همه این را می دانند.

دفتر پرل  من را با این سوأل به شهبازی ارجاع داد، و او به من گفت که فخرآور از طریق پرداخت رشوه آن تلفن را در اختیار داشته است.  او از توضیح جزئیات ِ فرارفخرآور از ایران خودداری کرد و گفت که (پاسخ به این سوآل) ، خروج دیگر زندانیان سیاسی را سخت تر خواهد کرد.

من فخرآور را به تازگی در دفتری که موسسه ی دفاع از دمکراسی ها- که یک بانک فکری ِ کوچکی در واشینگتن است  و از دخالت ایالات متحده برای اصلاحات در خاور میانه حمایت می کند - به او قرض داده ، ملاقات کردم.  او کت و شلوار خاکستری رنگی پوشیده بود ، با موهایی که به تازگی کوتاه کرده و با رفتاری  مشتاق ِ جلب رضایت .  سی و یکساله ای که ژستش بصورت چشم گیری با تصویر شبیه فابیویی که در تارنمایش است، تفاوت دارد. (تارنمایی که شعار آن عشق، ایران و آزادی است.) او شبیه به تازه دکتری بود که بر روی تپه ها ، شب زنده داری میکند.  اما در عین حال فضای مضطربانه ای احاطه اش کرده بود.  چیزی شبیه به آقای ریپلی ِ با استعدادی که سعی دارد نقشش را بازی کند.  او نزدیک به یکساعت را صرف ِ  نقل کردن  خاطراتش کرد که اصولاً مجموعه ای بود از محدودیت هایش در زندان. او گفت  از 17 سالگی که به دانشگاه پزشکی می رفته  سختی های بسیاری را تحمل کرده است.  او گفت که در قیام سال 99 ، مشغول گذراندن خدمت اجباری نظامی اش در یکی از کلینیک های تهران بوده ، اما توانسته بود با دانشجویان معترض تماس داشته باشد.  هنگامیکه در مورد منتقدانش از او سوال کردم، دستهایش را عاجزانه بالا برد.  او گفت که در میان زندانیان سیاسی انشقاق عمیقی بین لیبرال ها و جناح چپ وجود دارد و زرافشان و دیگر چپ ها شایعاتی را برای او ساخته اند که کاملاً کذب است.  او کامپیوتر لپ تاپش باز کرده و عکسی را به من نشان داد که عکس او با گنجی بود.  سپس  یک جلد از کتاب خود را بنام "ورق پاره های زندان " که توسط یک ناشر ایرانی مقیم لوس آنجلس چاپ شده بود امضاء کرد.  این یکی از سه کتابی است که فخرآور می گوید به علت آنها اذیت شده است.  اما بنظر نمی آید که هیچیک از آنها شهرت وسیعی داشته باشند.  فخرآور در تارنمای خود می گوید که در لیست نهایی جایزه ی ادبی ِ پائولو کوئلو قرار دارد. اما در هیچ جا مدرکی دال بر موجودیت چنین جایزه ای وجود ندارد. این نکته نخست در وبلاگ "ماه آلاباما" تذکر داده شد.  فخرآور از من درخواست کرد که با رهبران تبعیدی از جمله پسر شاه تماس بگیرم تا برای او شهادت بدهند.  اما کسانی را که او مدعی است در ایران متحدش می باشند ، زیاد مشتاق اظهار نزدیکی با او نیستند.  احمد باطبی، یکی از مشهورترین رهبر دانشجویی که در عکس با لباس زندان کنار فخرآور قرار دارد ، در وبلاگ خود از فخرآور فاصله گرفته است.   یکی دیگر از فعالان کلیدی ای که فخرآور مدعی ِ همکاری با اوست ، اکبر محمدی است ، که عکس دو نفره شان در تارنمای فخرآور موجود است. که وی  به تازگی در زندان اوین ، در نتیجه ی یک اعتصاب غذا فوت کرده است.  وقتی  توانستم خواهر او را پیدا کنم ، از طریق ایمیل گفت که برادرش و فخرآور زیاد به هم نزدیک نبودند.  او نوشته بود که فخرآور مرد جوانی است که به دنبال شهرت می گردد.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 14:1 |

 

گفت: شنیدی که سیاوش(فخرآور) یک سایت راه انداخته است.

گفتم: کدام سیاوش ؟

گفت: همان جوانک را می گویم .

گفتم: کدام جوانک ؟

گفت: همان که به خودش می گوید پسر گستاخ !

گفتم: کدام پسره گستاخ؟

گفت: همان رابین هود !

گفتم:کدام رابین هود؟

گفت:همان قهرمان ملی !

گفتم: کدام قهرمان ملی ؟

گفت: همان دبیر کل جنبش مستقل دانشجویی...

گفتم: کدام دبیر کل جنبش مستقل دانشجویی؟

 گفت: دبیر کل کنفدراسیون دانشجویی !

گفتم: عجب . کدام دبیر کل کنفدراسیون....؟

گفت: همان دبیر کل جنبش یاران دبستانی  !

گفتم: کدام دبیر کل جنبش یاران دبستانی؟

گفت همان دبیر کل آزادیخواهان کل ایران !

گفتم: کدام دبیر کل آزادی خواهان ایران؟

گفت: همان دبیر کل ایران اینترپرایز !

گفتم: کدام دبیر کل ایران اینترپرایز؟

گفت: همان نویسنده ای که صد برگ کتابش را در جایی از بدنش پنهان کرد !

گفتم: کدام نویسنده ؟

گفت: ای بابا، شما هم که خیلی (بیق) تشریف داری. همان که از شورتش موبایل و ....

گفتم: آهان....حالا فهمیدم، منظورت پریوش خودمونه؟

گفت:آره دیگه بابا.

گفتم:به به...چه شود این سایت !

گفت:خوشحال شدی؟

گفتم:بسیار هم خوشحال شدم،آدرسش را بده تا ما هم آنجا غلتی بزنیم،خیلی باحال می شه.

گفت:ای ی ی ی با انصاف،مگه چشم علی تیلتت خور را دور دیدی.

گفتم:خفه خون بگیر...دیگه چیزی از اون جوانک باقی نمونده که ما به علی تیلیت خور حسودی بکنیم.

 

اضافات:

 

:یعنی چه که یک بچه،این همه ادا و اصول در بیاره و عنوان و نسب به دم نرم و نازکش ببنده؟و هنوز هم متوجه پاره شدن خیک ماستش نشده باشه...بابا والله،بالله،تالله با این حرف ها دیگه چیزی به چیزی بند نمی شه،باور کن.

 

:فرضاً که اون بچه واقعاً هم این همه عنوان داشته باشه و روزها دستش به کار خیر(عنوان سازی)بند باشه،خب شبها چه کار می کنه؟

 

:معمول است  آدم ها و کسانی که از خود و سابقه شان فرار می کنند بدنبال اسم و آدرس جدید می گردند تا به اصطلاح با خط خطی کردن ذهن مردم،از بروز واقعیت بگریزند.راستی پریوش(فخر آور)از چه می گریزد که می خواهد خود رادر پشت جنگلی از عناوین قلابی پنهان کند؟...از امروز این نوشته را در همین وبلاگ دنبال کنید تا به آنجا ها هم برسیم.بنده با این پریوش جون کارهای باحالی دارم .گاماس ....گاماس.

:دوستان عزیز ...با این ترتیب یادتون نره که اگه خواستید نامه ای برای پریوش جون بنویسید عنوانش میشه(سیاوش یا همان پسر گستاخ یا همان رابین هود یا همان قهرمان ملی یا همان دبیر کل جنبش دانشجویی یا همان دبیر کل کنفدراسیون دانشجویی یا همان دبیر کل جنبش یاران دبستانی یا همان دبیر کل آزادی خواهان ایران یا همان دبیر کل اینترپرایز و......)

:شنیدین که میگن،قاشق چنگال هفت دست ....شام ونهار،چی؟.....نُچ !!.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت 10:27 |

دیروز در حالیکه هزاران نفر در حوالی بیت آقای بروجردی جمع شده بودند.کیانوش سنجری خبرنگار و فعال دانشجویی بدست اهل خفیه دستگیر و به هزار توی اوین برده شد.

طرفه حکایتی است ماجرای اهل خبر در این کشور،که چونان مرغی شده اند که در عزا و عروسی باید سرشان را بُرید و یا لااقل به زندانشان کشاند،وگویا به زعم دلسوزان امنیت کشور گل و بلبل،آنکه می نویسد و یا آنکه خبری را در بوق می کند تا بلکه صدای نازکی شود در سکوت و خفقان حاکم بر جامعه،باید که دشمن قسم خورده ای باشد که شمشیر بر کشیده است!!!

باری دیروز در میان آن هزار تنی که عده ای از آنان،قمه و شمشیرو سایر سلاح های سرد در دستشان داشتند چه چیزی جز یک خودکار آبی(بیک)در دست کیانوش بود که او را مستوجب بازداشت و زندان کرد؟..

شاید برای پُر کردن زندان های کشور،بهمراه داشتن یک خودکار هم کافی باشد!!!
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه هفدهم مهر 1385 و ساعت 22:58 |

... مثل پول نفتمثل بوی نفت ... مثل پول نفت

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه هفدهم مهر 1385 و ساعت 17:1 |

دیشب به همان ساعاتی که حسین رضازاده در دومنیکن بر سکوی قهرمانی ایستاد تا مدال طلای هفدهمین دوره مسابقات جهانی وزنه برداری را بر گردن بیاویزد.در تهران و در خیابان زارع(حوالی آزادی)نیز یک روحانی بنام بروجردی بر سکوی چلوی خانۀ خود ایستاد و حکومت را به مبارزه طلبید.

داستان این واقعه نیز از آنجا آغاز شد که مأموران اطلاعاتی و انتظامی اخیراً بیت آقای بروجردی را تحت کنترل شدید قرار داده و با نصب دوربین در مسیر رفت و آمد ایشان،سعی در کنترل وی داشتند.

آقای بروجردی که معتقد به جدایی دین از سیاست است،رژیم جمهوری اسلامی را رژیمی می داند که بنام اسلام به کشتن مخالفان خود اقدام کرده است.

گویا دیروز تراکم شدید نیروهای امنیتی انتظامی در حوالی منزل ایشان،این گمان را تقویت کرد که قرار است شبانه نسبت به ترور این روحانی اقدام شود.هر چند که سرهنگ شعبانی سر کلانتر پنجم فرماندهی نیروی انتظامی تهران بزرگ،چنین امری را فقط یک(تصّور)دانست و از دستور حمله به بیت آقای بروجردی اظهار بی اطلاعی نمود......تجمع مردم در اطراف خانه بروجردی هم چنان ادامه دارد.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 12:39 |

*خبر شدم رسول حردانی که در بند سیاسی زندان اوین گرفتار است و به حکم دادگاه انقلاب به بیست و چهار سال حبس محکوم شده،در پی آزار و شکنجه زندانبان به انفرادی انتقال یافته است.

رسول که از سن هفده سالگی در زندان به سر میبرد،برادر زندانی سیاسی خالد حردانی است که در آستانۀ اعدام قرار دارد.

 

*ناله های همسر خالد حردانی در نامۀ اخیری که انتشار داد دلم را سخت شکست.آیا شما هم صدای او را شنیدید؟.باری،نکند پنبۀ(بی معرفتی)گوش هایمان را سنگین کرده باشد.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه پانزدهم مهر 1385 و ساعت 20:10 |

کوله را بر داریم،

ونترسیم از شب.

پشت آن شاخه درخت،

لب آن چشمۀ آب،

زیر کندوی عسل،

آفتابی است به پهنای افق،

آفتابی است به رنگ گل سرخ.

دست بر هم بدهیم،

"هله،ای دیو سیاه

ما به راهیم،به راه

دو سه گامی باقیست."

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه پانزدهم مهر 1385 و ساعت 20:8 |

آقای احمدی نژاد در پی تهدیدات قبلی خود وعده داد که اسامی دریافت کنندگان تسهیلات کلان از بانک ها را اعلام خواهد کرد.وی که اجرای عدالت را سخت ترین مراحل برپایی جامعه نمونه اسلامی توصیف کرده بود گفت:ما در اجرای عدالت با موانعی روبرو هستیم.کسانی هستند که دوست ندارند عدالت در کشور اجراء شود.کسانی هستند که با یک تلفن منابع حزب یا گروه خود را تأمین می کنند.کسانی هستند که با بر گزاری یک جلسه وبا یک تلفن منافع ملت را به سمت منافع خودشان هدایت می کنند.

رئیس جمهور البته نگفت جریان آن 35 میلیاردی که در دوره شهرداری ایشان گم شد به کجا انجامید اما توضیح داد:وقتی دولت می گوید می خواهد تسهیلات بانکی را به صورت (عادلانه)در اختیار مردم قرار دهد تا زندگی مردم راه بیفتد،عده ای می آیند و داد می زنند فلانی  می خواهد فقر را توزیع کند، و در رابطه با توزیع عادلانه امکانات مخالفت می کنند.....رئیس جمهور در ادامه از آن (کسان) پرسید:شما در گذشته بدنبال چه چیزی بودید؟آیا شما با دادن وام های میلیاردی می خواستید ثروت را در جامعه توزیع کنید؟....

 

با این ترتیب،به نظر کارشناسان سیاسی و اقتصادی،رئیس جمهور بزودی اسامی رانت خواران و دریافت کنندگان تسهیلات کلان بانکی را برای عموم بشرح زیراعلان خواهد کرد.

1-آقای خواجه حافظ شیرازی...... در پروژه (آب رکن آباد)مبلغ سه عباسی از دولت وقت قرض کرد و تاکنون نه خودش ونه ورثه اش این تسهیلات را به خزانه پس نداده اند.

2-مرحوم دکتر بازرگان..... یک روز از نانوایی سر خیابان پاستور یک نان خاش خاشی خرید و چون پول خرد نداشت آنرا به حساب دولت گذاشت و تا این لحظه هم تسویه حساب ننموده است.

3-آقای دکتر(ع)...... حدود پانزده سال قبل مبلغ یکهزارو پانصد تومان از صندوق رفاه دانشگاه و تحت عنوان وام دانشجویی دریافت و تاکنون پس نداده است.

4-حسن آقا(مباشر رئیس جمهور)...... الان سه ماه است یکصدوپنجاه هزار تومان از ایشان قرض دستی کرده و هنوز پس نداده است و به همین خاطر اقتصاد مملکت بهم ریخته است!!!

5-آقای حسین زارعی......کشاورزی که مبلغ دویست هزار تومان بعنوان خرید نهاده های کشاورزی از بانک کشاورزی در سال 1370 وام گرفته و هنوز که هنوز است بعلت خشکسالی هر ساله،از بازپرداخت آن خودداری نموده است.بهره این وام طبق نظر کارشناسان به ده برابر اصل وام  رسیده است.

6-پدر یکی از دانشجویان دانشگاه آزاد اسلامی که با عدم پرداخت تسهیلات دریافتی،دولت مجبور شد فرزند او را از دانشگاه آنهم در آخرین سال تحصیلی اش اخراج نمائد.

7-طبق گزارش سازمان میراث فرهنگی،آقای (رستم دستان)هم گویا مبلغ سه سکه نقره به دولت وقت بدهکار بوده که تاکنون مدرک متقن و رسمی مبنی بر صحت این بدهی بدست دولت نهم نرسیده است.بدیهی است اگر رسیدی پیدا شد،وزارت اطلاعات موظف است پوستش را کنده و پول را پس بگیرد.

8-ضمناً همین ماه قبل،وقتی رئیس جمهور از جلسه هیئت دولت خارج می شد،این محمد خاتمی در نزدیکی آبدار خانه هیئت دولت مبلغ ده هزار تومان به بهانه رفتن به خارج و خود شیرینی برای دشمنان انقلاب از آقای احمدی نژاد قرض کرد که هنوز آنرا به (بیت المال)برنگردانده است.

9-شایعاتی راجع به بیوت آقای هاشمی-مقتدایی-یزدی-مهدوی کنی وبیت ریس جمهور و چند نفر از بزرگان،در جامعه مطرح شده است که دولت به شدت انرا تکذیب کرده و اعلام می دارد که نه اعضای بیوت مذکور و نه اعضای آستانه مبارکه قم و مشهد و نه هیچ یک از وابستگان ایشان،جزو وام گیرندگان و مرفهین بی درد نبوده و نخواهند بود.بلکه دشمنان اسلام می خواهند با اینگونه شائبه سازی ها و ایجاد نفاق،اجازه ندهند که دولت یقه بدهکاران واقعی را بچسبد و پدرشان را در بیاورد.

10-طبق اطلاعات واصله،جای پای منافقین کور دل و صدامیان کافر در اعطای این تسهیلات کاملاًمشهود بوده که اطلاعات تکمیلی متعاقباًبه اطلاع امت اسلام خواهد رسید.

11-بدین وسیله دولت مجدداً متعهد می شود که تا اسرائیل را از نقشه خاورمیانه محو نکند و تا مشت محکم دیگری بر دهان استکبار جهانی نزند و تا انرژی هسته ای را که از نان شب هم واجب تر است به تولید انبوه نرساند،دست از مبارزه با فقر بر نداشته و با جدیت تمام نسبت به اخذ بقیه وام ها از مرفهین بی خیال اقدام و به عنوان(ثروت ملی)بین مردم توزیع خواهد نمود.بنابراین مردم عزیز ایران بعد از پول نفتی که بر سر سفره شان آوردیم منتظر باشند که این پول ها را هم –به همان ترتیب-به در خانه شان بیاوریم...درود بر علی پروین،مرگ بر آری هان!!!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 14:37 |

آقای احمدی نژاد روز سه شنبه و برای دومین بار در هفته،انتشار نامه آقای خمینی توسط هاشمی رفسنجانی را مورد انتقاد قرار داد.او قبلاًو در جلسه هیت دولت،این عمل را شائبه سازی درباره دفاع مقدس دانسته وبه عامل آن هشدار داده بود.

احمدی نزاد که دیروز در مراسم تحلیف دانشجویان علوم انتظامی شرکت کرده بود طی اظهاراتی گفت: (کسانی که با خود خواهی و بی تقوایی بخواهند عظمت امام راحل و ملت ایران را با بازی های سیاسی خود زیر سئوال ببرند محکوم به شکست هستند).احمدی نژاد افزود: (متأسفانه بعضی ها در داخل کشور با خود شیرینی برای دشمنان و تلخ کردن کام مردم،مسائلی را مطرح می نمایند که ارتباطی با امروز ندارد).

 

بنظر میرسد که این اظهارات را می توان از چند منظر مورد نقد قرار داد.

 

1-از منظر یک حقوقدان: ......اظهارات آقای احمدی نژاد که باید ضمن اطلاع دقیق از نیات آقای هاشمی بیان شده باشد یا تهمت است یا عین حقیقت....اگر تهمت است و آقای احمدی نژاد خواسته باشد براساس حدس و ظن خود،کسی را خودخواه و بی تقوا و همکار دشمن و تشویش کننده اذهان عمومی بداند،بنابراین باید بعنوان مفتری تحت تعقیب قرار گرفته ودر این ماه حرام به حداکثر مجازات تعیین شده گرفتار آید.....بالاخره رژیم، مدعی است که دستگاه قضایی اش استقلال کامل داشته ودر دادرسی ها،رئیس جمهور کشور و یک فرد عادی هیچ فرقی در برابر قانون ندارند......اما از طرفی،اگر ادعای ایشان در مورد خودخواهی و بی تقوایی و همکار بودن آقای هاشمی با دشمن مقرون به حقیقت باشد،پس چرا دستگاه قضایی،آقای هاشمی را تعقیب نمی کند؟....وقتی دراین مملکت یک جوان را تنها به اتهام یکی از این جرائم سالها در زندان نگه می دارند،پس فرق بین آقای هاشمی که هم با دشمن همکاری می کند و هم بی تقوایی در مسئولیت داشته و هم اذهان عمومی را مشّوش می نماید با این جوان چیست؟!!

 

2-ازمنظر اتحادیه شیرینی پزان تهران: .....بنظر یکی از اعضای این اتحادیه،اگر هاشمی قصد(خود شیرینی)برای دشمنان را داشته باشد،هرگز نمی توان از او(شیرینی دانمارکی)ویا (لطیفه) تهیه کرد،زیرا فقط و فقط به درد درست کردن (نان خامه ای)آنهم از نوعی که در مغازه های روبروی میدان انقلاب تهران می فروشند می خورد.از انهایی که بزرگ و چاق به قاعدۀ یک نارنجک دستی هستند!!!

 

3-از منظر یک سیاستمدار: ......والله دروغ چرا،این جناب احمدی نژاد،در همین یکسال ریاست جمهوری اش آنقدر( شیرین زده) است که بنظر نمی رسد کس دیگری در دنیای سیاست پیدا شود که بجای این قند و عسل،بفکر خوردن هر نوع شیرینی دیگری و ازجمله نان خامه ای بیفتد......

4-از منظر یک خبر نگار:همین است دیگر.....در این مملکت هر کسی بخواهد ناگفته ای را- ولو مربوط به صد سال پیش- بمردم انتقال بدهد یا نان خامه ای می شود یا همکار دشمنان انقلاب!!ویا خودخواه و بی تقوا......بنابراین در این مملکت جریان آزاد اطلاعات یعنی خفقان ملت و خر سواری حضرات.

5-از منظر انتخاباتی:....ای ملت،یادتان می آید که همین یکسال پیش و در آستانه انتخابات،همین آقای احمدی نژاد،در باب سانسور و قابل دسترس نبودن اطلاعات و خفقان جامعه چطور (راحت الحلقوم)شده بود و دُر فشانی می فرمود؟!!حالا بفرمائید.

6-از منظر یک وبلاگ نویس: ....عرض شود نه محتوای آن نامه کذایی،نه افشاء کننده آن و نه منتقدان آن،هیچ نفعی برای این مملکت نداشته و ندارند و به اصطلاح امروزی ها (این دعوا و مرافعه ها برای فاطی تنبان نمی شود).بهتر است بجای پیجاندن مردم و کشاندن دعوا های قبیله ای به عرصه اجتماع،کمی بیادتان بیاورید که اساساً این ملت محترم و عزیز و با کرامت و با سعادت و سرافراز و مظلوم وتابع ولایت و جانفشان ایران،ازاساس شما را قبول ندارند!!و نتیجه تلاش صادقانه تان!!را هرروز در سفره های خالی خود مشاهده می کنند....

بنابراین دست بردارید!!.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 و ساعت 13:53 |

 

 

اگر آیت اله خامنه ای در دوران ریاست جمهوریش نتوانست بر اعتقاد بنیان گذار رژیم جمهوری اسلامی چنان تاثیر بگذارد تا نخست وزیری سید حسین موسوی را کم رنگ نماید. اما هاشمی رفسنجانی به نوع دیگری آنرا انجام داد... او شرط قبولی پست ریاست جمهوری را در اصلاح قانون اساسی و حذف عنوان نخست وزیر دانست که خیلی زود و در یک بده و بستان سیاسی و با یک دستکاری در آن قانون به خواسته اش نایل آمد.

طرفه آنکه هاشمی رفسنجانی تا قبل از این دوران و در هنگامی که آیت الله خمینی زنده بود، چنان (موزون و به راه) گام زده بود که صغیر و کبیر او را کبک دری مرغزار سیاست و سکان دار سفینه النجات حکومت در طوفانهای سهمگین دوران جنگ پنداشته و با چنین باور و پشتوانه ای او را وارد عرضه (اجرایی) کردند.

اما هاشمی رفسنجانی که همیشه دوست داشت بعنوان (مرد اول) مطرح شود، با درک شرایط اقتصاد دولتی و سفره های خالی مردم آن دوره، سعی کرد که توجهش را از سیاست به اقتصاد که محل بلند پروازی تکنوکرات های یقه سفید بود بکشاند و در این صحنه، از خود و کشور چهره دیگری را به دنیا نشان دهد... اما، او هر چه در سیاست و پشت هم اندازی های آن وارد بود و مسلط، در بازی اقتصاد بی اطلاع بود. و همین امر هم کافی بود تا در اواسط کار کلاف از دستش در برود، و سیاست درهای باز اقتصادی او به قفل شدن فضای اقتصادی تبدیل شود ... حجم عظیم بدهی های خارجی حاصل از اخذ وام های کلان، هزاران طرح بی مطالعه و نیمه کاره، بانکهای خالی، تورم و گرانی، پروژه های بی مصرف و ... که همه نیز در پرتو اولین تجربه (تکنوکرات) ها در ورود به صحنه اجرایی کشور به وجود آمده بود را مردم در زیر نام هاشمی ردیف کردند و بحساب ایشان نوشتند ... خفقان و سلب آزادی های فردی و اجتماعی و فعالیت و دخالت دستگاههای امنیتی در مبانی زندگی مردم، افشای قتل های زنجیره ای که همه در همین دوران صورت گرفت باعث شد تا بت بزرگ هاشمی در ذهن جامعه ترک های اساسی بردارد ... بطوریکه در پایان دومین دوره ریاست جمهوری اش، وقتی که هاشمی می خواست با همان تفخر و باد غبغب وارد صحنه انتخابات ششمین دوره مجلس شورای اسلامی شده و از آنجا به سوی صندلی ریاست آن خیز بردارد، اقبال عمومی چنین نخواست و او مجبور شد برای آخرین صندلی باقی مانده و در آخرین روز، دست اش را به سوی دوستان سابق دراز نماید و بالاخره اگر چه این خواسته اش اجابت شد، اما هاشمی ترجیح داد که هنوز نیامده استعفاء دهد تا کار از آن بدتر نشود.

پس هاشمی یعنی همان کبک دری مرغزار سیاست و آهوی تیز تک دشت حکومت بعد از این دومین شکست به گنج عزلت خزید و عبا بر سر کشید و بعنوان شیخ المشایخ، مسئول اصلاح بین الاحباب در (شورای مصلحت نظام) گردید. جایی که در آن می شد مصلحت خویش خرید و آبرو داری کرد.

در جریان نهمین دوره ریاست جمهوری، هاشمی رفسنجانی که به دنبال فرصتی برای طرح مجدد خود و ورود به صحنه های اصلی می گشت، وارد این بازی هم شد، اما نه کمک اصلاح طلبان که در تشتت کامل بودند و نه امدادهای غیبی گذشته و نه ذهن تاریخی مردم و نه حتی اسکناس های سبز رنگ (عوامل سابق) و کارگزاران جدید، هیچکدام نتوانست او را در رأس هرم اجرایی بنشاند ... این بود که در پایان کار (گله و شکایت خود را) بجای مجاری رسمی، به (خدا) برد و به شورای مصلحتی بازگشت که دیگر طرف شور و مصلحت اندیشی هیچ کس نبود ... هاشمی بالاخره باور کرد که ماه و خورشید و فلک بکارند تا غروب هاشمی را نزدیک نمایند.

آری در چنین شرایطی است که هاشمی برای اینکه وزن و قاعده خود را به ترازوی جناح راست و اصولگرایان تحمیل کند دست در انبان گذشته کرد و آن نامه را بیرون کشید. تا اولاً به (دوستانی که 40 سال است با آنها سلام و علیک) دارند بفهماند که هنوز در روی همان پاشنه سابق می گردد و هاشمی اگر بخواهد می تواند ...

دوماً به بعضی دوستان دیگر پیام دهد که از این قبیل برگهای برنده در چنته ای که به کمک فلاحیان راجع به ماهیت و عملکرد برخی از این دوستان قدیمی فراهم شده بسیاردارد که هر کدام می تواند در فضای تردید آمیز امروز ذهن مشوش جامعه و نگاه انتقادی مردم به حکومت، مثل بمب همه چیز را به هم بریزد. و در آخر نیز مردم را متوجه شرایط امروز ایران نماید و به زبان حال یادآوری نماید که گر چه امروز صحنه ظاهراً عوض شده است، لیکن هنوز جریان تندرو و تمامیت خواه  در یک طرف و اعتدالیون سیاسی در طرف دیگر ماجرای هسته ای، همان شرایطی را فراهم کرده اند که اگر در آن دقت نشود چند وقت دیگر، باید جام زهری را در دست کس دیگری قرار داد.

 

باری ... هاشمی می خواهد از این شرایط خود را کنار کشیده و تبری جوید تا فردا کسی دوباره از او نپرسد که آیا راست می گویند شما عامل ادامه جنگ حاضر شده اید ؟... این افشا گری به نوع خود مبارک است، اگر چه یک خواست فردی است .

هاشمی در همین چند روز گذشته باید که به دبیرش (محسن رضایی) توضیح داده باشد که قصدش از انتشار این نامه، هرگز او و یا سپاه نبوده است و شاید هم به درددلی به او یادآوری کرده است که (ای برادر، خوب نگاه کن، اسب پیر من و شما هنوز کنار هم بسته شده است).   

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 12:25 |

 

 

وقتی حرف نمی زند،

من دلم می گیرد،

و فکر می کنم،

حتماً اتفاق بدی خواهد افتاد.

 

آقای رئیس جمهور،

لطفاً حرف بزنید،

                   تا ،

باور کنیم هنوز،

به کندن تکه ای از نقشه زمین

                 مشغولید.

و یا وعده مان دهید که،

جنگ نزدیک است.

 

راستی دیشب،

آسمان پر بود از ملائکه و هاله های نور،

سراغ شما را می گرفتند،

کجا بودید،

سرتان را پیش بیاورید،

نکند این همه فرشته،

بی بوسه ای بازگردند،

و آسمان داغدار شود.

 

آقای رئیس جمهور،

وقتی حرف نمی زنید،

من و بسیاری دیگر،

حتی (ابراهیم)

هم نمی خندد.

و یادمان می رود

که خنده بر هر درد بی درمان دواست

 

آقای رئیس جمهور،

لطفاً حرف بزنید،

تا باورمان شود،

هنوز شب باقی است ...

 

راستی،

آقای رئیس جمهور،

وقتی حرف می زنید ،

                    هم

دلم می گیرد،فکری میشوم ،

نکند اتفاقی افتاده باشد.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 12:23 |

 

 

این چند روزه را برای ادامه درمان در سفر بودم و امکان نوشتن مقدورم نشد. از این جهت

 

عذر خواهم و امیدوارم در زیر سایه بزرگوارانه شما بتوانم جبران مافات نمایم. پس با

 

اجازه ...

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 12:20 |

آمده بود عیادت، با دسته گلی و بسته ای شیرینی....حالم خوش نبود و این چند روزه را سخت در عذاب بودم.

گفت:حالا بهتری.گفتم بهترم(ولی نبودم).

پیرمرد طوری نگاهم می کرد که درفاصله هر نگاهش.گویی هزار حرف ناگفته داشت....از اینکه پسر بزرگ کرده بود تا عصای دستش شود وحالا هر روز نگران بود تا نکند باز هم اهل خفیه بریزند و......

درست مثل آن سالها و نگاهی که مادر داشت.

 

"تازه از زندان مشهد آزاد شده بودم،بعد از انفجار حرم امام رضا به سال 1374،که باز هم پایم به سین جیم اطلاعات کشید و الآخر...در زندان شنیده بودم که سخت مریض است و بی تاب،دو روزی بعد از آزادی وقتی بالای بسترش رسیدم به چشمانم نگاه کرد و فهمید آنچه را که قرار بود به او نگویم.فقط گفت:سخت بود؟ گفتم:نه راحت بودم.و او روی برگرداند تا دروغ را در چشمانم نبیند...پرسید:حالا تمام شد؟ گفتم:بله مادر،تمام شد.لبخندی زد و چشمانش را بست.شاید هم واقعاً خوابش برد."

 

فردایش داشتم بر سر مزارش می گریستم و از اینکه آخرین کلامم  با او بوی دروغ میداد زجر می کشیدم.

 

حالا هم این پیرمرد طوری نگاهم می کرد که گویی همه چیز را میداند.نگاهش بوی وداع میداد.....منتظرم که روی برگرداند و مثلاًبه پنجره نگاه کندتا نفس ام بالا بیاید.

در اطاق باز شد.پرستار بود.می خواست او را که در غیر ساعت ملاقات به دیدنم آمده بود بیرون کند.خودش بی هیچ اصراری بلند شد ورفت.....حتی یادم نیست خداحافظی کرد یا نه.

 

پرستار پرسید:می خواهی برای دردی که داری مرفین بزنم؟

گفتم:نه.این بار نه،،بگذار درد بماند!!

با تعجب گفت:چرا؟

نگاهم به دیوار روبرو افتاد،تصویر دخترکی در لباس پرستاری که انگشتش را به علامت سکوت بر لب گذاشته بود بر دیوار نصب شده بود.
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه هشتم مهر 1385 و ساعت 17:59 |

1-سلول انفرادی

در سلول انفرادی سکوت است وسکوت....حتی صدای جیرجیرگاری غذا هم شنیده نمی شود.سرت از بازجویی دیشب هنوز دوران دارد و سنگین است. آنقدر سنگین  که نمی توانی آنرا از روی پتوی چهار لا شده سربازی بلند کنی.از خودت می پرسی:امروز چند شنبه است؟کسی در ذهن می گوید:سکوت را نمی بینی؟حتماًجمعه است.یک جمعۀ پائیزی...

چشمهایت روی هم می آید ودر خیال...بادی که می وزد ترا و برگ چنارهای خیابان پهلوی را می روبد و خش و خش جابجا می کند. دستت را دراز می کنی تا برگ خشکیده ای را از زمین بر داری و رگه های خشک شده اش را لمس کنی.نمی یابی ...

در ذهن به کسی می گویی ....لباس های زمستانی بچه ها را آماده کن،نکند سرما بخورند.وکسی جوابت می دهد مگر تا زمستان خودت نمی آیی؟....

فکری می شوی که نکند تمام زمستان را اینجا بمانی،اصلاًنکند تا سال دیگر و یا سال های دیگر....یادت به بازجویی دیشب می افتد که بازجو با تحکم گفته بود:آنقدر نگه ات می دارم تا دیگر شب و روزت یکی شود،و بعد هم با غضب ادامه داده بود،سوسک ات می کنم،فهمیدی ....

 

لای پلکها را که باز می کنی،هنوز سرت سنگین است و دوران دارد.گوشه سلول،یک سوسک بد ترکیب زل زده و شاخک هایش را تکان تکان می دهد....فکری می شوی (نکند خودِ، من هستم).....پلکهایت روی هم می رود وته دلت آشوب می شود.حس می کنی رنگ پوست ات دارد سیاه می شود ودستهایت مثل شاخک در هوا دنبال چیزی می گردد....از خودت می پرسی:یعنی سوسک شده ام؟!.در آن سکوت هیچکس جوابت را نمی دهد.حتی صدای خودت را هم نمی شنوی.....

چقدردلت برای راه رفتن زیر آفتاب پائیزی تنگ شده است.

 

2-سلول عمومی

از پنجره که نگاه می کنی،آفتاب پهن شده است توی حیاط.از حسن ناهید می پرسی:برویم توی حیاط؟حسن همانطوریکه روی دو پایش چمباتمه زده تا بلکه از شدت درد پایش کاسته شود می گوید:تو برو منم می یام...پتو را بر می داری و می روی تو حیاطی که هنوز خالی است.پتو را روی طناب می انداری تا آفتاب بخورد و خودت می روی و روی نیمکتی که گوشه حیاط است می نشینی....دو قمری روی ردیف سیم های خاردار نشسته اند و تو را می پایند.از طبقه بالا،صدای شرشر آب می آید،..یادت می آید که امروز جمعه است و حتماًدارند باز(نظافت عمومی) می کنند و بند را سرتاسر می شویند.

جمعه......در زندان روز کِشدار وکسل کننده ای است.سعید از گوشه حیاط آرام به طرف کارگاه نجاری اش می رود.چنان آهسته که صدای پایش را نمی شود شنید.دستی تکان می دهد.دستی تکان میدهی.هنوز آن دو قمری، روی سیم ها و در کنار هم نشسته اند و ترا می پایند.آب حاصل از شستن طبقه بالا از طریق راهروی مشترک هر دو بند،سرازیرمی شود به حیاط،و در دمی نصف حیاط را آب بر می دارد.خش خش صدای جارو و همهمه نظافت چیان،سکوت حیاط را می شکند.

دراین هیر و بیر ناهید هم پیدایش می شود.پتویش را روی بند پهن می کند و می نشیند کنارت.سیگاری روشن می کند و می گوید: دیشب اصلاًخوابم نبرد.پاهام دیگه نمی کشه.خیلی درد می کنه...او حتی وقتی در بیرون از زندان هم بود از درد پایش می نالید.نگاهی به چهره اش می کنم.چقدر قیافه اش خسته است....

از دور،(مش رمضون)که قفل و کلیدی در دست دارد وارد  حیاط می شود و آرام آرام  به طرف مان می آید و بلا فاصله می گوید:

            -برید داخل.

می گویم-علیک سلام:چرا.مگه هوا خوری قدغن شده.

          -نه بابا،امروز قراره بیان بازدید.

می گویم- خب بیاین ،این چه ربطی به هوا خوری داره.

            -چه می دونم گفتن درها راقفل کنین.

حسن زود تر از من بلند می شود و رو به من می گوید:بلند شو بابا،بریم تو همون سوراخی خودمون.و بعد با نوعی دلخوری می گوید:اینم از هوا خوری...و بدون اینکه منتظر من بماند،به طرف طناب می رود تا پتوی آفتاب نخورده اش را بر دارد.

در حیاط،فقط من مانده ام و مش رمضون و آب فاضلابی که تا کمر حیاط رسیده است....ولی نه،هنوز آن دو قمری روی سیم های خاردار نشسته اند و جُم نمی خورند....

در سلول،مصطفی سنگتراش هنوز خواب است.بیچاره زیر فشار آنهمه قرص اعصابی که می خورد معمولاًتا ساعت1ظهر می خوابد و بعد هم تا سر حال بیاید دو ساعتی ،گیج می خورد.نهار باز هم همان آبگوشتی است که به لعنت خدا نمی ارزد.خوردن آبگوشت یخ زده در پشت درب قفل شده سلول،بمن می فهماند که هنوز بازدید تمام نشده است.....از پنجره به حیاط نگاه می کنم،آب فاضلاب کمی فرو نشسته است.و آفتاب حسابی در حیاط پهن شده است.کاش می شد در پهنۀ این  آفتاب پائیزی،قدم زد....حسن ناهید این حسّ را خیلی خوب در من درک می کند.با خنده می گوید:می آیی برویم سر پل تجریش و برگردیم؟!!!.از رو نمی روم و جوابش میدهم،باشه زنگ بزن آژانس بیاید.حسن  میخندد و ملافه را روی چشمانش می کشد بلکه در این ساعت بعد از ظهر خوابش ببرد.

 

عصر که دوباره مش رمضون،قفل ها را باز می کند وبا همان صدای دو رگه اش می گوید:هوا خوری...می فهمم که بازدید تمام شده،....همین که از سلول بیرون میزنم ازش می پرسم:مش رمضون،چه کسی برای بازدید آمده بود.با بی خیالی و در حالی که پشت سرش را می خاراند می گوید:هیچکی بابا.مسئول آشپزخانه زندان آمده بود و از (توالت) ها بازدید می کرد!!!

تا به حیاط برسم،هر چه فکر می کنم ربطی بین شغل مسئول آشپزخانه و توالت های بند ،به ذهنم نمی رسد.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت 12:3 |

به گزارش جراید،منابع دیپلماتیک و صنعتی روسیه گفتند،این کشور وعده داده که به ایران سیستم های موشک زمین به هوا خواهد فروخت تا از نیروگاه بوشهر محافظت کند.به گفته کارشناسان، قرارداد فروش این تجهیزات دفاعی در سال 2007 به امضاءخواهد رسید.قابل ذکر است که در حال حاضر،ایران برای دفاع از تأسیسات نیروگاه بوشهر از سیستم های ضدهوایی (سام)استفاده می کند.اما مذاکرات کنونی درباره یک چتر ضد هوایی است که می تواند تمام مکان های راهبردی در ایران را پوشش دهد.در نوامبر 2005روسیه برای فروش 29 سیستم ضد هوایی کوتاه برد (تور-ام1)،با ایران،در قراردادی به ارزش بیش از 700 میلیون دلار به توافق رسید.هم چنین گفته می شود که ایران بدنبال دستیابی به سیستم های راهبردی سام (اس-300پی ام یو)است که می تواند هواپیماهای دشمن را در 300و150 کیلومتری شناسایی و ردیابی کند.هفته نامه(جنیز دیفنس) نیز ادعا کرده است که دولت اوکراین سیستم (کولچوگا)که باعث تقویت دفاع ضد هوایی است را به ایران فروخته است....

 

این قراردادهای نظامی همه سر آن دارند که بتوانند از صنایع هسته ای مذکور دفاع نمایند تا ایران بصورت یک قدرت هسته ای در جهان مطرح شود.....حال اگر به حجم سنگین اعتبارات مصرفی در مسیر اتمی شدن کشورظرف 15 سال گذشته نظری بیفکنیم و از طرفی به این ارقام ،باج های داده شده به کشور های انگلیس و فرانسه و آلمان و...رابیفزائیم،آنوقت به علت گرسنگی و سفره های خالی مردم پی خواهیم برد و خواهیم دانست که علت عقب افتادگی اقتصادی ما در کجاست.آنهم در حالی که بعد از بیست و چند سال،نه نیروگاه بوشهر راه اندازی شد ونه ما به خواسته هایمان در بخش انرژی پاک دست یافته ایم.

البته این درست است که ایران نیز مثل هر کشور دیگری حق بدست آوردن فن آوری روز را داشته و دارد و هیچ کس هم نمی تواند از این حق مسلم جلو گیری نماید،ولی بحث بنده بر سر این است که به چه قیمت وبا چه هزینه ای؟!!

آیا بهتر نیست بجای تند روی و تعجیل در اینگونه برنامه های پر ماجرا،آنهم در حالیکه جهان به سوی نوعی آرامش در حرکت است،این پروژه ها را با تأنی و منطق مناسب تری به پیش ببریم و نگذاریم برای یک خواسته لوکس،اساس حیات و زندگی شهروندان ایرانی  از این که هست هم اسفبارتر شود؟

باری،نگاهی به دامنه خط فقر جامعه که هر روز هم پائین تر می رود نشانگر آن است که در کشورفقیر ما،بسیاری از مردم به نان شب خود محتاجند و کارد مشقت به استخوانشان رسیده است.مردمی که یک چشمشان به سفره خالی و چشم دیگرشان به پولهایی است که به بهانه (اتمی شدن کشور)به جیب این دلال و آن اسلحه فروش سرازیر می شود.و این درد مضاعفی را بر آنان هموار می کند که حتی از غم نان نیز تحملش دردناکتر است.

 

و ای کاش که این حضرات،به جای خرید چتر ضد هوایی،قدری هم به فکر تأمین چتر حمایتی بر سر مردم خود بودند تا در دنیای (اتمیک)امروز،لااقل از گرسنگی نمیرند...

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت 23:19 |

آقای احمدی نژاد در گفتگو با روزنامه واشنگتن پست گفت:(آمریکا باید سیگنال های مثبت برای مذاکره ارسال نماید)...برای اطلاع از چگونگی ارسال این( سیگنال ها) امروز توامان سری زدیم به دفتر کشف و رمز ریاست جمهوری ایران وآمریکا.لطفاً به رونوشتی از این سیگنال ها توجه فرمائید.

 

طرف ایرانی:بیب.بیب.بیب بیب                             یعنی(سیگنال را بفرست دیگه).                      طرف آمریکایی:بیب بیب بیب...بیب                       (فوتینا،اول نطنز را تعطیل کن).                        طرف ایرانی:بیب.بیب                                        (بی خیال شید دیگه).                                   طرف آمریکایی:بیب.بیب.بیب.بیب                         (پس لااقل قول بدید حقوق بشررا رعایت کنید).                                                                                                                             طرف ایرانی:بی.........ب                                    (بیلاخ).                                                       طرف آمریکایی:بیب.بیب بیب                              (چی فرمودید).                                             طرف ایرانی:بیب. بیب.                                       (هیچی، بی خیال).                                       طرف آمریکایی:بیب.بیب بیب.                              (آیابقیه شرایط را قبول دارید).

طرف ایرانی:بیب بابا.بیب.                                  (بله بابا،مگه خاتمی پیام مارانیاورد).                 طرف آمریکایی:بیب.بیب بیب بیب.                        (بله،دوباره او را به بهانه گفتگوی                                                                                تمدن ها در هزاره دهم بفرستید بیاید).      طرف ایرانی:بیب.بیب.بیب.                                 (مگه جواد  لاریجانی  چشه؟(                                                                                                                                    طرف آمریکایی:بیب بیب.بیب                              (یه طوریه،چطور بگم).                                    طرف ایرانی:بیب.بیب                                   (چرا واضح حرف نمی زنید،شما هم مخ                                                                              ما را گذاشتین توی فرغون ها).               طرف آمریکایی:بیب بیب...بیب                             (آخه این آقا جواد شما،خیلی جواد فول                                                                                سیستمه.جی،ام،اسه).                      طرف ایرانی:بیب بیب.                                     (خوب حالا که اینطوره،یک شاسکول                                                                                 دیگه می فرستیم).                            طرف آمریکایی:بیب بیب بیب.                           (اوکی.پس سیم ثانیه صبر کن تا به                                                                                   پرزیدنت خبر بدم).                           طرف ایرانی:بیب.بیب.                                     (بدو بچه مثبت،زودتر خبرش کن تابریم ژنو یک کمی لاو بترکونیم).

 

یک باره ارتباط با این آمریکایی های کور شده قطع می شود...به قول مش قاسم غیاث آبادی:پنداری دیگر قرار نیست در کازرون و ممسنی جنگی رخ بده.

(بیب. بیب)،یعنی الحمد الله....
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت 20:39 |

 

در خبری خواندم که گویا  حکم اعدام خالد حردانی در آبانماه به اجراء در خواهد آمد....خبری که دلم را لرزاند و رعشه نوشتن را به دستانم ریخت.

خالد که سالهاست سایه مرگ را بر سر دارد و به چنین احوالی، حبسی 7 ساله را تحمل می کند،جوان آرامی است که در زندان سیاسی،کمتر کسی صدای او را شنیده است....فرو رفته در درد و مصائب،و خیال و فکری که هر دم اورا به زندگی و فرزندانش وصل می کند.او که به همراه برادر کوچکترش(رسول) و برادرهای عیالش (فرهنگ و شهرام پورمنصوری)در جریان هواپیما ربایی هفت سال پیش به زندان سیاسی آورده شده و (حاتمی کیا)به ظرافتی آخرین لحظات آزادی آنها را در فیلم (ارتفاع پست)به زبان خود به تصویر کشیده است،در حالی دستگیر شد که سن هر چهار نفرشان زیر سن قانونی (18)سال قرار داشت و همین امر باعث شد که بین فقها علم قضا در آن زمان اجرای حکم اعدام مورد مناقشه قرار گرفته و تاکنون اجراء نشود.

خالد حردانی ،عیال و اولادی دارد که 7سال است سایه پدر و شوهر را بر سر نداشته اند و آرزویشان این است که پنجشنبه ای بیاید و به دیدارش بروند و از پشت شیشه های سالن ملاقات اوین،تصویر قامت در هم شده پدر را با گلاب اشک شتسشو دهند و باورشان شود که هنوز پدر زنده است.و رسول و فرهنگ وشهرام نیز چنان در این 7 سال،در زیر مهربانی نگاه مادر زجر کشیده شان گریسته اند که دیدار این خانواده در آن لحظات ملاقات،دل سایر ملاقات کنندگان را هر آینه به آشوب می کشاند.

 

ببینید....اتفاقی افتاده....کسی هم آسیبی ندیده و یا اگر دیده رفع خسارت شده است،بنابراین در این ماه رمضان که ماه رحمت الهی لقب گرفته،آیا فرصتی برای بخشایش این جوانان نیست.و آیا نمی شود کاری کرد تا بجای چهار جنازه که روی دست جمهوری اسلامی خواهد ماند،با بخشایش این جوانان،به دنیا نشان دهیم که در قضای اسلامی،درک یک محکوم جوان و توجه به مراتب رحمت الهی،بیش از اجرای خشک یک ماده قانونی مورد توجه است.

راستی وقتی دریک محکمه قضایی یک (دانه درشت اقتصادی)را به خاطر میلیارد ها تومان خسارت به بیت المال،حتی از بردن نامش در رسانه ها، بلحاظ (حفظ حرمت مسلمانی)اباء می نمائیم.خسارت این چهار جوان  به بیت المال مگر چقدر است که حکم آنان (اعدام)می شود.چهار جوانی که 7 سال است در زندان تأدیب می شوند.

 

اگر امکانی داشتم و می توانستم عکس این جوانان را در زیر همین صفحه بگذارم،صداقت و سادگی را می دیدید که چطور از قیافه سوخته و نازک آنان می بارید و بعد هم حرفم را باور می کردید که برای جرم آنها،آنهم بعد از 7 سال حبس سخت و جانکاه،اجرای حکم اعدام جای سئوال بسیاری دارد.کاش کمی هم به فکر بچه های خالد و یا جگر سوخته مادر فرهنگ و رسول وشهرام که 7 سال است چشمشان به در اوین خشک شده هم می بودیم.

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 11:2 |

*- شنیدم که جناب دکتر زرافشان دوباره به اوین بازگشت...او رفت تا به یادمان بیاورد که هر مبارزه ای هزینه دارد،و مرد مبارزه آن است که در راه هدفش هم چنان به ایستد و (نه)بگوید...هزاران درود بر او باد.

 

*- امروز باز هم زنگها به صدا در آمد و این یعنی که مدرسه ها باز شد و فصل درس و مشق آغاز گردید.

دریغا که صبح،بجای سرود (ای ایران)از بلند گوی مدرسه سر کوچه مان فریاد دلخراش (ایست،خبردار)را شنیدم که کسی فرمانش را خطاب به کودکان دبستانی صادر می کرد!! کسی که گویا فراموش کرده بود کودکان را الفبای مهربانی این نیست. باری،سال تحصیلی ای که با (عقب گرد)و(ایست،خبردار)آغاز شود،آخرش به(رزم شبانه)ختم خواهد شد.

گوش هایتان را نزدیکتر بیاورید.آیا شما هم صدای پای فاشیسم را می شنوید که تا دبستان هم......

*- امروز از فرزند دوستم که از مدرسه باز می گشت پرسیدم:درس امروزتان چه بود؟

کودک با لبخندی شیطنت آمیز پاسخ داد....زنگ اول از (جلو نظام)یادمان دادند.زنگ دوم شعار مرگ بر...را تمرین کردیم.زنگ سوم کسی به زبان عربی برایمان سخنرانی کرد که نفهمیدم چه می گوید.و زنگ چهارم هم (معلم) نداشتیم وناظم به کلاسمان آمد و تا آخر زنگ (دست به سینه)نگه مان داشت و بعد هم مرخصمان کرد....پرسیدم:پس کی به شما کتاب میدهند؟گفت:اووووه....شاید اول آبان،شاید هم بعد تر...

*- شنبه روز بدی بود/روز بی حوصلگی/وقت خوبی که می شد/غزلی تازه بگی...

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 22:21 |


Powered By
BLOGFA.COM