تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار
جستاری در یک نقد………..

شرح مبسوطی خواندم از شخصی به نام آقای علی عالم زاده که خود

رافعال وزندانی سیاسی معرفی کرده بود وی دراین شرح وضمن دفاع ازآقای فخرآور (پریوش) نوشته ی آقای حجت بختیاری را که حدود دوماه پیش درمورد ماهیت وعملکرد پریوش مرقوم شده رانقد کرده است.

بنده ازعلت درگیری بین پریوش و آقای بختیاری اطلاع دقیقی ندارم .فقط یادم هست در تمام مدتی که پریوش در زندان بود این دو همیشه با هم (کل)می زدند.!!

ازیک طرف پریوش معتقد بود که حجت بختیاری به علت اینکه جوانی آذری است وفارسی رابه راحتی صحبت نمی کند ونیز چون سطح تحصیلی اش پائین است بنابراین نمی توان او را(سیاسی)خواند.واز طرف دیگر آقای بختیاری نیز معتقد بود که پریوش فردی بی حیا، دروغگو، وآدم فروش است که دلایلش رادر نامه ی خود آورده است.

البته با بیرون رفتن آقای فخرآور (پریوش) انتظار میرفت که این گپ وگفتارهای داخل زندان پایان یابد لیکن  مثل اینکه پریوش در مصاحبه ی خود دریکی ازرسانه ها ودرحالیکه حریف درزندان اوین باقی مانده بود فضا رامناسب دید که باز هم ازفرصت استفاده نموده وتوهینی را نثارآقای بختیاری نماید،…وهمین مبناء واساس نامه  معروف حجت بختیاری علیه ایشان شد و این قصه مجددا تازه شد.

 

جناب علی عالم زاده ، در این نقد یکطرفه خود به بازکاوی مطالبی دست زده که بنظر بنده ، نیاز به تامل وتعمق بیشتری دارد و سعی خواهم کرد با توجه به اینکه اساسا (ژنریک) این مطالب دخلی به بنده ندارد.صرفا از جهت روشنگری ایشان، توضیحات کوتاهی را عرض نمایم تا برای سایر خوانندگان امکان دریافت حقیقت فراهم گردد.

 

اولا بنده با آقای عالم زاده کاملا موافقم که متن و انشای نامه حجت بختیاری مربوط به ایشان نمی شود وحجت بختیاری قدرت(انشای)چنین نامه ای را ندارد.ولی از طرفی هم از یاد نبریم که بختیاری همیشه همین مطالب را در زندان و به لهجه ی شیرین آذری (می گفت). بنابراین نباید بعید باشد که در قبال توهینی که پریوش به ایشان کرده ، بختیاری از کسی در زندان خواسته باشد که حرفهایش را قلمی نماید و در واقع(محرر)این گفتار شود.

 

و اینگونه مسایل همانطوریکه خودتان هم می دانید در زندان طبیعی است و زندانیانی که از نظر نگارش مشکل دارند، معمولا نامه های خود را می دهند به کسی که بتواند حرف ها وسخنان آنان را قلمی نماید ویا نامه هایی که برایشان می رسد را بخواند.

اما از طرفی معتقدم که آن متن هرگز انشای استاد دکتر زر افشان هم نبوده و نیست . چرا که دکتر زرافشان بحق آیتی است در عرصات قلم واگر قرار باشد چیزی بنویسد اولا مثل آن نامه معروفش به آن جوانک (پریوش)، مختصر و واضح وسلیس می نویسد و دوم اینکه آن (شازده) را در اندازه ای نمی بیند که بخواهد با او به اصطلاح از (درپشتی) دخول نماید وحرفهایش را از زبان کس دیگری بیان نماید... حالا شما باور بکنید ویا نکنید عرض می کنم که بارها وبارها به کسانی که قصد برخورد قلمی راجع به پریوش را داشته اند ، همین جناب دکتر ویا انسانهای شریف دیگری توصیه کرده اند که حیف شما نیست که ذهن وقلم را به این (جوانک) آلوده کنید... بنابراین از آقای عالم زاده می خواهم که برای بزرگ کردن آن عروسک، شخصیتی مثل دکتر زرافشان را وارد ماجرا نکنند که این به صواب نزدیکتر است.

با این مقدمه کوتاه اجازه دهید وارد اظهار نظر ایشان شوم.

 

1- آقای عالم زاده مدعی شدند که در مدت حضورشان در زندان ،(مدرس) و معلم زبان فارسی حجت بختیاری بوده و به وی آموزش درس زبان فارسی می دادند....بنابراین از این (مدرس و معلم) زبان فارسی که به شاگرد سابق خود لقب (بی سواد) هم داده اند ، بعید بود که هنوز املای کلمات ساده ای مثل (توطئه و اسرار) را نداند وآن را (طوطئه)!!! و(اصرار)!!!بنویسد.

البته بنده می دانم که این اشتباهات مربوط به (سهو) قلم است وارتباطی با سواد ایشان ندارد و الا می شد فتوکپی نامه پر از غلط او را (مثل نامه حجت بختیاری) اسکن کرد و همین پایین مطلب آورد و نتیجه گرفت که.......... بگذریم.

 

2- در مطلب خود نوشته اند (فخرآور دانشجوی اخراجی رشته پزشکی است).

....د ، غلط است ... شما چه سندی برای این حرف خود دارید. کدام پزشکی. کدام دانشکده. چه شهری. چه سالی.... لطفا شما به این سوالات جواب بدهید تا بعدا بنده مدرک کذب بودن آن را پیش چشمانتان بگیرم و بدانید که دارید زقوم را به جای حلوا به خورد خلق الله می دهید. آیا فکر نمی کنید این ادعا هم مثل ادعای صدور حکم تیرشان باشد که در قسمت دوم (پریوش و دبیر کلی....)تمام موارد آنرا مشخصا آورده ام؟

 

3 – دربخش دیگری باتوجه به ماجرای (م.و)و(ع.ف)،از موقعیت پریوش به عنوان (قرار گرفتن درمعرض خطر)!! یاد فرموده اید...خیر قربان ،البته برای پریوش خطری درکار نبوده بلکه آن دو نفر فقط پریوش رالخت کرده وقصد (تجدید اعمال) داشتندکه آن هم برای قهرمان ملی شما برحسب عادت ،نباید خطری به حساب آید.ازطرفی وقتی یک نفر رادربند لخت می کنند ، دلیلی نمی شود که فکر کنیم تمام افراد آن بند آنکاره هستند ...در هرزندانی حداکثر یک نفر پریوش پیدا می شود ومثلا یک(علی تیلیت خور ).به دیگران چه ربطی دارد.؟

بنابراین اگر حجت بختیاری می گوید در(شأن ما نبود )خب، حتما درشأن ایشان وبقیه ی زندانیان نبوده است.

 

4-بنده جناب آقای کورش صحتی را ازنزدیک ندیده ام وهیچ بحثی هم راجع به ایشان ندارم و امیدوارم که درکارش موفق باشد ....ولی اینکه آقای عالم زاده به حجت بختیاری پیام داده اند که باید نگران نامه هایش باشد مفهوم نشد.

 

5-در قسمت دیگری اشاره کرده وپرسیده اند که بالاخره جرم فخرآور (پریوش)چه بوده ،اعمال منافی عفت ویا شرارت ..... وخواسته اند که ایشان را روشن نمایند . چشم....اساعه ،عرض شود که به نظر بنده ی حقیر چندان فرقی بین این دو تیتر خلاف  وجود ندارد ،آدم تا شرور نباشد مورد اعمال مناقی عفت قرار نمی گیرد!!.... اگر ایشان جریان شرارت وپوشیدن لباس نظامی ورفتن به خانه .....(این مطلب را در قسمت دوم پریوش و دبیر کلی جنبش ...واز زبان خودش حتما بخوانید)، را برایتان تعریف کند بعداً متوجه می شوید که معنای شرارت چیست وبا اعمال مناقی عفت در چه مرزبندی قرار دارد .

 

6-در مورد دکتر سعید ماسوری نیز بنده موافق نظر آقای عالم زاده هستم ،ایشان دکتر ماسوری هستند ونه مهندس ماسوری، ولی باز هم معتقدم که دکتر یا مهندس بودن آقای سعید ماسوری هیچ دخلی به (متن) و(محتوای) موضوع ندارد .بالاخره این دکتر یا مهندس مثل کریستف کلمب یک چیزی راکشف کرده است .حالا آقای عالم زاده به جای اینکه به چگونگی

(آن چیز)بپردازند ، بحث تیتر و عنوان آقای ماسوری را مطرح می نماید و می خواهند چنین نتیجه بگیرند که چون آقای ماسوری مثلا دکتر است و نه مهندس ، پس اصل موضوع هم صحت ندارد!!! آیا این عجیب نیست؟

ببینید آقای محترم ، آن جریان (کدام جریان را می گویم، هان ؟ همان جریان موبایل و شورت والا آخر...) مثل یک واقعیت تاریخی!!!و یک واقعیت جغرافیایی!!! است که با غلط نوشتن تیتروعنوان آقای دکتر ماسوری قابل حاشا کردن نیست و نمی توان آن را مغلطه نمود.

 

7- در مورد مرخصی و همکاری فخر آور(پریوش) با دستگاه پلیس هم این جمله را اضافه کنم تا بدانید که زندان یک دستگاه حفاظت دارد که زیر نظر رئیس زندان اداره می شود و هردوی این مقامات نیز از طرفی به وزارت اطلاعات و از طرفی هم به سازمان زندانها و از طرفی دیگر به دادستانی ربط پیدا می کنند. بنظر بنده آنچه آقای بختیاری می گوید این است که مسئول حفاظت زندان در خصوص اعتراض زندانیان سیاسی در ماجرای بیرون کردن پریوش از بند سیاسی ، گفته بود این شخص زیر نظر واحد ما کار زیادی جزدادن گزارش زندانیان نمی کند، بلکه وابسته  به دستگاه دیگری است(شاید اطلاعات ،شاید دادستانی انقلاب....) بنا براین اینجا هیچ گزافه ای ابراز نشده و بحث غیر صداقتی هم در کار نبوده، بلکه این آقای مسئول حفاظت فقط خواسته نزد زندانیان سیاسی ، از ارتباط خود با آن جوانک تبری نماید و توپ را به خانه وزارت اطلاعات بیندازد. هرچند که در نهایت سگ زرد برادر شغال است و این در کیفیت وجودی پریوش هیچ فرقی را روا نمی دارد.

 

8- در پاسخ به یازدهمین اظهار نظرشما هم باید گفت : مگر از نظر شما یک آدم هرزه نمی تواند در پوستین یک پلیس برود؟ و یا یک پلیس نمی تواند دبیرکل یک جنبش و قهرمان ملی!! شود و یا پریوش نمی تواند هردوی اینها باشد؟!. این که چیز غریبی نیست که شما را به تعجب وا داشته است!!

 

9-در پاسخ به دوازدهمین اظهار نظر شما هم لطفا به جواب قبل مراجعه فرمائید.

 

10- در مورد چگونگی امکان ارتباط فخرآور با تلویزیون های خارج از کشور، آنهم از درون زندان ، توجه شما را به صحبت های پریوش با برنامه نسل ما (کانال یک) جلب نمایم که وی صریحا همین اعتراف را کرد و در واقع طریقه ارتباط از زندان به خارج از کشور را (لو) داد. بنابراین چرا دیگردر جلوی آفتابی به این روشنی عینک دودی به چشم می زنید و منکر روشنای آفتاب حقیقت می شوید.

 

11- در مورد اظهار نظر چهاردهم جنابعالی... بله، اتفاقا اطلاعاتی ها آدم های هوشمندی هستند. فقط یکی از آنها که در یک جمع 30 نفره و با صدای بلند و در راهروی سالن 1 بند7 اوین ، آن حرفها را زد، احمق بود!!!افهم.

 

12- در مورد اظهار نظر پانزدهم شما... البته حرف ، حرف می آورد. پریوش اراجیف دیگری هم گفته اند که در آن، مسئله اعطای مدرک دکترا به وی حرف کوچکی است. پریوش از ارتباط اش با شاهزاده رضا پهلوی حرفهای زیادی زده که بنده امیدوارم در قسمت دوم (پریوش ودبیرکلی...) آنرا بخوانید و به اسنادی که ارائه می شود هم توجه کنید تا موضوع دستتان بیاید.

 

13- در مورد اظهار نظر شانزدهم آقای عالم زاده... بله درست می فرمایند. پریوش اینجا. پریوش آنجا ،پریوش همه جا.... اتفاقا بنده هم همین را

می گویم ولی به زبان دیگری، گوش کنید.

 

چنان ریده است این مرد سیاست!!

به طول و عرض میدان سیاست

که آن ریده را نتوان لیسید

ولوباصدزبان دیپلماسی

توضیح اینکه بالاخره حرف بنده و آقای عالم زاده و آقای بختیاری گویا در این قسمت به یک نقطه مشترک رسید!!

 

14- در مورد اظهار نظر هفدهم شما.... هم مجددا متذکر می شوم که (اسرار) را با (س) می نویسند نه با (ص).

 

15- در مورد اظهار نظر هجدهم آقای عالم زاده باید عرض کنم ، چرا شما هرچه حقیقت راجع به پریوش نوشته می شود را (شایعه) می نامید. وهرکس مطلبی می نویسد از نظر شما مزدور قلمداد می شود... آقا باور بفرمائید مردم اینقدر بیکار نیستند که بنشینند و برای پریوش شایعه درست کنند. دراین مملکت اگر کسی هم بیکار باشد و قصد شایعه سازی داشته باشد می رود ومثلا راجع به احمدی نژاد می نویسد نه پریوش!!!. بنابراین بازهم باور کنید که این قهرمان ملی شما، خیک اش پاره شده و این زورهایی که

می زند ، زور بیخودی است... این ملت دیگر گول این بچه های بازیگوش را نمی خورد و با این (من نبودم.من نبودم ها) فرصت جدیدی برایشان ایجاد نمی شود.... بنده هم اگر جای شما بودم ، بجای اینکه چشمان خود را ببندم ، این جوجه را چنان راهنمایی می کردم که دست از دغل کاری و دروغ سازی بردارد و خود را بجای کسی که نیست قرار ندهد. کسی که مدعی است در هشت سالگی و در حالیکه (مامانش اینای) او هنوز مشقهایش را می نوشتند توانسته است پایه های حکومت اسلامی را با رهبری قیام  دانش آموزان شیراز بلرزاند!! کسی که مدعی است در حالیکه عامل رکن دوم بوده و دوره سربازی خود را طی می کرده ، آمده و طومار رژیم را در 18 تیر بهم ریخته است، کسی که برای کورکردن روزنه ها، شهود خود را از موجهین قیام 18 تیر قرار می دهد و می داند که این آدمهای موجه ، هرگز در پی کوچک و حقیر کردن کسی نیستند و هرکس هم خود را به آنها نزدیک بداند ، وقعی نمی گذارند و صدای نازک شان در نمی آید ، کسی که در همین حال، کار دروغگوئی و دروغ پردازی را به جایی می رساند که گفته هایش بوسیله جناب احمد باطبی ،منوچهر محمدی ،اکبر محمدی، عمادالدین باقی و خیلی های دیگر تکذیب می شود ولی هنوز از رو نمی رود و بازهم خود را بهر مناسبتی به ایشان سنجاق می کند تا آن روی سکه اش برملا نشود. کسی که توانست ظرف این سالها ، خود را یک فعال سیاسی جا بزند وسر صاحبان رسانه خارج از کشوررا کلاه بگذارد.(که الحمدالله کم کم آن عزیزان هم حالا متوجه اصل موضوع شده اند).کسی که در آتیه نزدیک ودر (مناسبتی خاص)اسنادو مدارک همکاری سیاهکارانه اش را با پلیس ایران مثل آفتاب برملا خواهم کرد .کسی که اخیرا احمد باطبی را دوباره به زندان فرستاد تا نکند آن جوان آزاده از(اسرارمگو)ی او چیزی بیرون بدهد .کسی که درمقابل نقد، چنان شکننده است که به جای پاسخگویی واصلاح آنچه پیرامون وی گفته وشنیده می شود .خود وکسانش را وا می دارد که با تلفن ویا ایمیل به هر کسی که نسبت به وی اعتراض دارد بنای فحاشی های لایق خودش را مقرر دارد (نوار صداو نیز ایمیل ها موجود است که بنده به بازشکافی آنها در قسمت دوم پریوش ودبیر کلی پرداخته ام ). کسی که سواد سیاسی اش در شلوغ کاری وگنده گوئی وشعارهای بچه گانه خلاصه شده و کسی هم نمی داند او چه می گوید....

آری ،در چنین عرصاتی ،دیگر کسی به فکر شایعه سازی برای قهرمان ملی !! شما نیست .بلکه یک سری حقایق است که آن هم براثر اصرار خود ایشان به قلم می رود.... و عنقریب ودر آن (مناسبت خاص )اصل اصیل این مطالب مستند ومطول به نظر جنابعالی وسایر عزیزان خواهد رسید .

 

16-در مورد اظهار نظر نوزدهم آقای عالم زاده -.... دکتر زرافشان درزندان کلاسهای تئوریک داشته ودارد و حتی بارها ازطرف دستگاه به همین مناسبت محدودیت هایی برایش فراهم شده است ...دراین باره کمی بیشتر تحقیق فرمائید تا موضوع برشما روشن شود.این که دیگر قابل کتمان نیست ومی شود با پرسش اززندانیان از کیفیت آن با خبر شد.

 

17-درمورد اظهارنظربیستم شما-..... خیر قربان تا بوده ،تعیین محل زندانی به عهده زندانبان است وزندانی هیچ دخلی به آن ندارد .مگر اینکه فرد خاصی وبه علت خاصی مشمول این (جایگزینی خودخواسته)شود که چرائیش را در قسمت دوم (پریوش ودبیر کلی ....)توضیح مفصل خواهم داد.

 

 

18-در مورد اظهارنظر بیست ویکم .... اتفاقا چون پریوش وجاهتی ندارد همیشه به دنبال (بزرگتر) می گردد.در تمام مصاحبه های ایشان اگر دقت کنید ، 

می بینید که ایشان هیچگاه بجز شعار، حرف مستندی برای گفتن ندارد و برای همین هم برای گریز از سئوالی که از وی می شود ، پای شخص موجه دیگری را به مطلب می کشد تا بدینوسیله بطور عوامفریبانه ، تاییدیه ای بر شخصیت خود بگیرد. گفتم تکذیبیه های آقای محمدی ، باطبی و....را یکبار دیگر بخوانید تا متوجه شوید.

 

19-در مورد اظهار نظر بیست و دوم.... اینکه علی افشاری آش دهن سوزی هست یا خیر، بنده با شما مجادله ای ندارم. زیرا بنظرم اصل بحث ، طرح شخصیت دیگران نیست. ولی بفرض صحت فرمایش جنابعالی ،پس لااقل به آن جوانک (پریوش) بگوئید که درمصاحبه خود ،دیگران که (آش دهن سوزی) نیستند را به خود وصل نکند.

 

20-در مورد اظهار نظر بیست وسوم شما....کاملا موافقم. دکتر زرافشان همان است که شما می فرمائید....

 

21-و در مورد اظهار نظر بیست وچهارم :... البته اگر(تیمی) در کار باشد و درون زندان بر علیه پریوش بقول ما (توطئه) و به قول جنابعالی (طوطئه) می نمایند. انشاءالله خداوند مرگشان بدهد تا بقول ما (اسرار) و به قول شما (اصرار) این نویسنده!! و آن قهرمان ملی!! بر ملا نشود.

 

۲۲-در مورد اظهار نظر بیست و پنجم..... آیا بازهم می خواهید از .....

 

در آخر نامه شریفتان هم پرسیده اید (چرا هرگاه امیرعباس فخر آور- یا به قول ما پریوش- در عرصه مبارزه کار مثبت و بزرگی انجام می دهد، شما به یاد افشای او می افتید)...

اصل موضوع همین جاست .... چون بنده معتقدم که بزرگترین کار این قهرمان ملی همان بود که با علی تیلیت خور انجام داد ومثبت ترین کار او نیز این بوده که (رزا )خانم می گوید!!!...

بنابراین حق بدهید که هروقت بحث به قول شما (آن عنصر پلید)مطرح می شود ،آدم بیخودی بیاد قهرمان ملی اش !! می افتد ومطالبش سرریز

می کند....

 

به هرحال ،ازاینکه این امکان را فراهم فرمودید که به عنوان یک خواننده ی نقد جنابعالی مطالبی را به عرض برسانم از شما متشکرم وامیدوارم به مطالبی که دردنباله خواهدآمد توجه لازم معطوف فرمائید ....

 

باقی بقای شما.

 

 

*توضیح :لطفا برای مطالعه نقد آقای عالم زاده و نامه آقای حجت بختیاری به

www.fkhravar.com/docs/nameh-ye-hojjat-e-bakhtiari.pdf

مراجعه فرمایید.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 11:28 |

وقتی مسئولین ما داد می زنند  که ای ملت،عده ای مغرض و معاند ومخالف در این مملکت به کار (انقلاب مخملی)هستند ومی خواهند زیر آب این حکومت الهی را بزنند،هیچکس حرفشان را باور نمی کند و در مقابل می گویند این حرفها( توهم  توطئه)است ...حتی وقتی آقای جهانبگلو با پای خودش به خبر گزاری (ایسنا)رفت و (صادقانه!! )از توطئه های فرهنگیش در راستای سرنگونی رژیم  حاضر سخن گفت،باز هم مخالفان (نق و نوق)کردند که فلانی تحت فشار بوده و الاآخر...

حالا بنده برای اینکه دست این مخالفان حکومت را رو کنم و اثبات نمایم که واقعاً این آمریکایی های چشم آبی ،با آن چشمان چپ و کور شده شان ،برای مملکت عزیز ما نقشه ها کشیده اند .توجه تان را به یک خبر جلب می نمایم ...

به نوشته جراید (جوانی که یک شلوار عادی را از یک فروشگاه در بازار (عبدالعظیم)تهران سرقت کرده بود و تصور می کرد که این شلوار (آمریکایی) است توسط عوامل یگان امداد دستگیر شد .وی پس از آنکه مورد بازجویی قرار گرفت،معترف شد ،این یک شلوارگران قیمت است که از یک فروشگاه به سرقت برده ام و این در حالی بود که تحقیقات بعدی مشخص کرد،این یک شلوار عادی و کم ارزش- مثلاًایرانی- بوده است).

 

می بینید....نه ترا خدا می بینید که عوامل استکبار جهانی و مزدورانی که بدنبال (انقلاب مخملی )در ایران هستند چگونه (مهمات براندازی)را در بازار عبدالعظیم تهران رد و بدل مینمایند و جوانان بیگناه و ساده ما را به (ابزار براندازی )مجهز می نماید تا انقلاب پدرسوخته شان را در کشورمان سامان بدهند!!

بنده اگر بجای مسئولین بودم،این جوان معاند را به زندان امنیتی می فرستادم تا از وی درباره شلوار آمریکایی مذکور تحقیق نمایند و بفهمم که این( جوان مهمات بدست) از طریق آبهای گرم خلیج فارس برای بر اندازی وارد کشور شده و یا از جای دیگری...بعد هم او را به خبر گزاری(ایسنا)می فرستادم تا مثل آقای جهانبگلو ،یک اعترافاتی بکند و ذهن جامعه را نسبت به (انقلاب مخملی)روشن نماید.

توضیح اضافه اینکه ،طبق اسناد بدست امده از آن جوان ،این شلوار بظاهر آمریکایی از جنس(مخمل)هم بوده است.واویلا...

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 18:2 |
...توی اتوبان هستی و در ذهن هزار مشغله داری،ماشین جلویی چراغ چشمک زنش را بی خودی روشن کرده،آنهم در محلی که اصلاً هیچ راه خروجی وجود ندارد.از کنارش می گذری.....

جلوتر که می روی چشمت به یک (بیل بورد)می افتد که عکسی از یک موبایل نوکیا را با رنگهای زیبا روی آن نقاشی کرده اند....نوشتۀ زیر عکس توجه ات را جلب می کند.نوشته است (موبایل نوکیا راهی به جهان آزاد... ).بی خودی خنده ات می گیرد.

 

در کوچه برلن قدم می زنی،آمده ای تا دوستی را ملاقات کنی.چشمت به سر در یک مغازه البسه فروشی می افتد.مردک فروشنده،یک شورت مردانه قرمز رنگ را همین طوری در منظر چشم رهگذران آویزان کرده است و خجالت هم نمی کشد....دلت می خواهد جلو بروی و از این وقاحت به او اعتراض کنی،ولی فروشند که با خود فکر کرده است مشتری هستی،قبل از آنکه دهان باز کنی می پرسد :با (دور دوزی)سفید می خواهی یا مشکی.وا می مانی،خنده ات می گیرد و بی کلامی که بگویی از جلو مغازه میگذری.

 

 

.آخر شب در رستوران راه آهن نشسته ای و می خواهی قبل از حرکت قطار شامی بخوری...گارسن می پرسد چه میل داری.سفارشی می دهی،گارسن می گوید: چشم،.ودر حالیکه از میز دور می شودبر می گردد و مهربانانه می گوید:حلیم بادمجان هم داریم.بیارم.....

باز هم بی خودی خنده ات می گیرد.

 

 

.در قطار ،دوستی که همسفرم است می پرسد:فردا چه کاره ای؟می گویم می خواهم بنشینم و قولی را که به(امت اسلام)داده ام عملی کنم.می پرسد:چه قولی.می گویم:نوشته ای از مطالب سابق راانتشار بدهم.می پرسد:خسته نمی شوی. می گویم :کی .من؟،من که هنوز چیزی ننوشته ام...می گوید  پس اگر با من کاری داشتی با (موبایلم)تماس بگیر.با شنیدن اسم (موبایل)می خواهم چیزی بگویم،ولی نمی گویم تا موجب دلخوری نشود.فقط بی خودی خنده ام می گیرد....

 

.لطفاً برداشت بد نکنید....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 23:5 |
اصولاً بحث زندان ،بحث قفل است و بسته بودن درها ...این درست .

ولی در بند 350که زندانیان سیاسی در آن بسر می برند،علیرغم وجود دههاو بلکه صدها قفل و کلون و در ،یکی از آن (در)ها ،شهرت عالم گیری همپای سرگذشت مجسمه ابوالهول یافته است.

می پرسی: چرا؟ توضیح میدهم.

اولاً این در آهنین ،همان دری است که به علت قفل بودنش ،اکبر محمدی در پشت آن فوت نمود و به بیمارستان نرسید.

دوماً بسته بودن این در تاکنون حوادث زیاد دیگری را باعث شده است .زندانیان سیاسی گاهی بابت باز شدن آن اعتصاب کرده اند و حتی یک بار و از سر آن که مسئولین نمی فهمیدند درد این زندانیان چیست ،مجبور به شکستن آن شدند و پای عواقبش هم ایستادند.

جالب ترین قسمت داستان هم اینجاست که باز بودن ویا بسته بودن آن ،هیچ دخلی به مسائل امنیتی زندان ندارد .زیرا تا رسیدن به فضای باز محوطه زندان ،هنوز پنج در قفل شده ودهها دوربین وچشم نگهبان و مامور و مسئول وجود دارد.شاید تنها خاصیت باز بودن این در آن است که اگر زندانی در نیمه شب قلبش گرفت ویا حادثه مرگبار دیگری اتفاق افتاد ،دسترسی به افسر نگهبان سهل تر ونجات آن بیمار سریعتر شود،و فکر می کنم هر مسئول عاقلی با کمی اندیشه می تواند صلاح بسته بودن یا باز بئدن آن را به سادگی تشخیص و تمیز دهد.

اما ...این( در) حادثه انگیز،خصوصیات جالب دیکری هم دارد....یکی این  است که به نوعی رسانه خبری در زندان تبدیل شده ،و با بسته بودن آن زندانیان فوراً می فهمند که رئیس زندان باز عوض شده و رئیس جدیدی آمده است.مطلب هم از این قرار است که به محض تغییر مدیریت ،اولین دستوری که آن رئیس صادر می کند این است که فوراً می گوید (آن در را قفل کنید)و هر وقت هم که رئیس قبلی در حال تغییر است دستور می دهد که (آن در را باز کنید).

این روز ها گویا آش آنقدر شور شده که باز بودن یا بسته بودن این (در)به سایرمقامات و اجزاءزندان هم سرایت کرده است ،بطوری که مثلاً اگر دو سرباز در بالای برج نگهبانی زندان رجائی شهر کرج با هم دعوایشان شود برای تهدید یکدیگر می گویند:الان به اوین می روم و آن در را قفل می کنم!!.....و خلاصه این در ،دری است که کلیدش در جیب هر ننه قمری قرار داشته و به فیشی باز و به تیشی بسته می شود.

 

و بیچاره زندانیان سیاسی...

چرا شکفته نباشم،خدا سبب ساز است

دری که بنده ببندد ،در دگر باز است.

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 23:4 |

 

امروز وقتی به نظرات ابراز شده در ذیل مطلب (موبایل آقامون اینا) مراجعه کردم . ملاحظه شد که فردی ظاهراً به طرفداری از مطلب مذکور ، مسایل بی موردی را مطرح نموده است . لذا از این فرد یا افراد دیگری که با آن (جوانک) و بر اساس سوابق بین خود خرده حسابی دارند خواهشمندم به این نکات توجه فرمایید .

 

1- بنده نه آقای (پ.ع) را می شناسم و نه تا کنون ایشان را دیده ام و نه اینکه مطالب ذکر شده را می توانم به باور ببرم . بنابراین واقعاً از خواندن آن مطالب دلگیر شدم . محل مجادله بنده  و آن جوانک جای دیگری است و دخلی به این موهومات ندارد .

2- اگر کسانی هم بنام طرفداری از (پریوش) مطالب توهین آمیزی نسبت به بنده می نویسند اصلاً اهمیتی ندارد . خودم از عهده ایشان بر می آیم و نیاز به جوابگویی کس دیگری را ندارم .

3- جواب آن (های) با (هویی) است که ظرف یکی دو روز آینده منتشر خواهم کرد . لطفاً قدری تحمل بایدت ....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 18:22 |

 

دیروز و در میان آن همه اخبار گوناگون یک خبر نانوشته هم وجود داشت که گویا کسی منتظر شنیدن آن  نبود ...

پاییز از راه رسید و صدای گامهایش در گوش کوچه پس کوچه ها دمیده شد و باد خزان چنان (وزان) شد که تهران را به ساعتی در هم پیچید .

باری ، در آن لحظاتی که در تهران بودم ، آن هوهوی باد ، دوباره مرا به یاد عزیزانی انداخت که دیری است پای در خزان دارند . بندیان اوین را می گویم ، که به چنین ایامی ، دلگیریشان بیشتر می شود و بوی خزانی شدن شهر به یادشان می آورد که فصلی دیگر به اتمام رسید و گاهی دیگر فرا رسیده است .

 

حالا ، در آن حیاط کوچک و غم زده بند 350 ، بسا که بندیان بفکر سقفی هستند که بالای سر عزیزانشان قرار دارد ، آنهم در حالی که از خود می پرسند : نکند این بام در این طوفان تاب نیاورد و....

 

دیروز صدای پای پاییز ، در کوچه پس کوچه های شهر شنیده شد . و باد خزان وزان شد و تهران را در هم پیچید ... و ای کاش که ما نیز بجای امنیت بیشتر سقف محکم خانه مان ، قدری هم به فکر این بام های لرزان  می بودیم . کاش .....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 18:21 |

آمریکا برای مصطفی پور محمدی وزیر کشور، ویزای ورود به امریکا را صادر نکرد. این اقدام در واقع دومین اقدامی است که در یک هفته گذشته رخ داده است . پیش از این آمریکا از اعطای ویزا به وزیر بهداشت برای حضور در یک نشست بین المللی خودداری کرده بود . پور محمدی قرار بود در نشست جهانی (مهاجرت بین المللی و توسعه) که از روز پنجشنبه در مقر سازمان ملل متحد در نیویورک آغاز به کار کرد شرکت کند .

در همین رابطه مقامات مسئول اظهار داشتند به تلافی این اقدام خصمانه ی دولت آمریکا، ایران نیز دست به مقابله خواهد زد و در اولین اقدام از ورود آقای (لولومولولولو) که قرار بود از گینه بیسائو عازم ایران شده و در سمپوزیوم (بازیافت زباله) شرکت کند ، جلوگیری خواهد نمود تا با این اقدام مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی و شخص کور شده آقای بوش بزنند . ضمناً قرار است یکی دو نفر اروپایی که در آبهای خلیج فارس و بمنظور ماهیگیری با قلاب ، همین امروز فردا پیدایشان می شود هم دستگیر و بجرم جاسوسی زندانی شوند ....!!

در همین رابطه علی لاهیجانی نیز گفت که ما از هم اکنون آماده و علاقمند مذاکره کردن درباره سرنوشت این دو اروپایی که ظرف یکی دو روز آینده دستگیر خواهند شد با طرفهای آمریکایی و اروپایی می باشیم .

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 و ساعت 10:23 |

*- در یکی دو روزی که در مسافرت بودم ، گویا چند جوان از اراذل و اوباش دمکرات منش باند آن جوانک (پریوش) ، برای خانواده ام ایجاد مزاحمت کرده و با حماقت تمام به تهدید و ارعاب تلفنی پرداخته اند تا بلکه با این مرحم زخمشان التیام یابد .

لذا به اطلاع این عزیزان و پسر بچه های ترگل ورگل آن باند می رسانم ، چون (مامانم اینای ) ما موبایل ندارند ، لذا مشتاقان (ارتباط) می توانند با موبایل (آقامون اینا) که اتفاقاً قصاب هم تشریف دارند و عاشق دنبه و پاچه و سایر مخلفات آن هستند ، مستقیماً تماس حاصل فرمایند .

ضمناً یادآوری چند نکته ضروری است .

حتماً نوبت را رعایت فرمایند .

موضوع (ارتباط) باید در محدوده خوردن حلیم بادمجان باشد و مراجعه کننده حق ورود به مباحث سیاسی را ندارد .

آقامون اینا ، متعهد شده اند که در تمام مدت ارتباط ، اصول بهداشتی را کاملاً رعایت فرمایند .

به موجب همین دستخط اعلام می داریم که از این به بعد آقامون اینا را به سمت (دبیر کل جنبش مستقل حلیم بادمجان) منصوب کردیم تا بعداً نگویند چرا این جنبش مثل بعضی از جنبش های مستقل و انقلابی !! اعضایی ندارد . (توضیح اینکه هر چه به این آقامون اینا می گوییم که آن سبیل های از بنا گوش در رفته را بزن و بگذار گیس هایت افشان شود می گوید : فوتینا !! مگر من مثل آن یکی ... )

و ماشاءالله به جان (آقامون اینای) ما و لاحول ولا قوه الله بالله ....

*- ضمناً در ذیل مطلب (موبایل مامانم اینا) دو نفر با نامهای مستعار محمد روشنک هر چه فحش و بد و بیراه هست را نثار بنده و خانواده ام کرده اند و گویا علت ناراحتی شان هم این بوده که چرا بنده به (ناموس) پریوش توهین کرده ام!!! و خلاصه گقته اند که بنده ایدز دارم ..... و گفته اند تمام زنها باید مواظب ایدز بنده باشند ... و گفته اند که .... (اصلاً مطلب را خودتان بخوانید) .

و اما جواب :

اولاً بنده نمی دانم از کی تا به حال (موبایل) جزو ناموس بعضی ها شده است ؟ و این ناموس هم ماشاءالله آنقدر جهانی شده که (وردست ناموس) هر کس و ناکسی به حساب می آید . ضمن آنکه بنده اصلاً قصد توهین به کسی را نداشته و ندارم و تمام غرضم در آن مطلب هم این بوده که بگویم یک آدم عاقل و قهرمان ملی !! نباید برای اثبات مبارزاتش ، شماره موبایل (مامانم اینای) خود را به مردم بدهد . حالا اگر اشتباه می کنم بنده را عفو نمایند و اصلاً شماره موبایل (مامانم اینای) خود را مثل آگهی کاتر پیلار روی تمام (بیل بورد) های عالم بزنند . به من چه مربوط ... اینکه ناراحتی و فحش و بد و بیراه ندارد .

دوماً من نمی دانستم که ایدز دارم ، گویا این آقا محمد و روشنک خانم بهتر از خودم از (وردست ناموس) بنده خبر دارند ... هر چه هم فکر کردم که کجا با این عزیزان حلیم بادمجان خورده ام که اثرش روی دامان پاک و مطهر ناموس آنها مانده و آنها را به این مرض گرفتار کرده چیزی به ذهنم نیامد که نیامد ... به هر حال بهتر است من هم یک دکتری بروم و خیال خود و (وردست ناموسم) را راحت کنم . بلکه هم اینها راست بگویند ؟!

سوماً ، اگر باز به ناموس جهانی کسی برنخورد ، از بنده ای که به قول شما تا پنجم ابتدایی بیشتر درس نخوانده ام ، به شمایی که ماشاءالله دکترای ناموس شناسی و زبان فارسی را با هم دارید نصیحت که : نه کلمه (اصفهان) را با (حای مشدّد و از مخرج گلو ) می نویسند و نه کلمه (وقیحانه) را با (ها) ... بلکه هم بنویسند و ما بی خبر باشیم .

و چهارماً ، فکر می کنم حضرات بنده را با بهروز سریال (نرگس) اشتباه گرفته اند . در حالی که او بهروز است در سریال نرگس ، ولی بنده جوکار هستم در سریال (پریوش) ، و تومنی صنار این دو با هم توفیر دارند ...

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت 10:40 |

 

وقتی شلاق جای (کلمه) را می گیرد ، هر چه بنویسی نشان از درد دارد . و هر چه بنگری هم ، و هر چه فکر کنی هم ... و درد ، فقط این نیست که روی آن نیمکت چوبی دراز بکشی و کسی بشمارد ، (یک ... دو ... هفتاد و یک ... هفتاد و دو ... )

نه فقط این تنها نیست .

وقتی تن تبدرات را از آن نیمکت چوبی کنار می کشی ، و شقیقه هایت تند تند می زند ، کسی در درونت فریاد می کند آخر عشق را که با شلاق نمی نویسند ، دانستن را که با شلاق نمی نویسند ... و چون به جوابی نمی رسی باز هم به (کلمه) پناه می بری و می نویسی : پانزده قرن از تاریخ هجرت گذشته است ، پانزده قرنی که در آن بدوی ترین جوامع به هزار فوت و فن شهروندی آشنا شده اند و دانسته اند که احترام به هم نوع ، احترام به جسم و فکر هم نوع ، کوتاهترین راه برای رسیدن به یک جامعه متعالی است .

کاش اکنون که آقای شاهرودی در عربستان هستند ، فرصتی می کردند و سری به بدوی ترین جوامع در اطراف مکه و مدینه ی پیامبر می زدند و میدیدند که دنیا در کجا قرار دارد و ما در کجا؟.

امروز با تعزیر کردن یک خبرنگار ، باز هم شلاق جای کلمه را می گیرد . و درد فقط این نیست ...

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت 10:37 |

در یکی از سالن های بزرگ سازمان ملل متحد،دوربین خبرنگاران در حال تنظیم است تا با ورود جورج بوش و دکتر احمدی نژاد که قصد مناظره دارند،بهترین تصویر ها را شکار نمایند.

دکتر احمدی نژاد و جورج بوش همزمان از دو در روبروی هم به سالن وارد می شوند و حضار به افتخارآنها کف می زنند.احمدی نژاد در حالی که نازی به آن چشمان خمار خود داده در یک سوی سالن و جورج بوش در طرف مقابلش پشت تریبون قرار می گیرند.
توسط مجری برنامه که صحبت هایش به دو زبان فارسی و انگلیسی ترجمه می شود،برای انتخاب اولین سئوال کننده، به پیشنهاد دکتر احمدی نژاد شیر یا خط می اندازند!! وقرار می شود که دکتر احمدی نژاد اولین سئوال کننده باشد.او سئوال خود را به این صورت آغاز می کند.

از آقای بوش می پرسم :شک بین رکعت دوم و سوم نماز عصر چگونه است.؟!

مترجم،هرچه سعی می کند نمی تواند سئوال را به خوبی ترجمه کند.وهمراهان بوش هم که هرکدام میخواستند چیزی به حرف های مترجم اضافه کنند تا بلکه بوش حرف طرف مقابل را بفهمد ، نه تنها موفق نمی شوند ،بلکه فضا را تنگ تر وکلافه آمیز ترمی کنند.نتیجه اینکه جرج بوش ساکت می ماند.

احمدی نژاد که از تاثیر اولین ضربه اش به حریف راضی به نظر می رسید ،
دومین سئوال خود را بدین شرح آغاز کرد .

_آقای رئیس جمهور لطفاً بفرمایید ،در هنگام ورود به توالت ،کدام یک از دو پا را اول باید در توالت گذاشت،وکدام دست را بالای سر گرفت؟!

مترجم باز هم سعی می کند معادلی برای سئوال احمدی نژاد پیدا کند ولی موفق نمی شود.جرج بوش از سایر مترجمین، حتی مترجمین چینی ،هندی ،افغانی ،وآفریقایی خود کمک می گیرد تا بلکه از سوال احمدی نژاد سر در بیاورد،ولی هیچ کس نمی تواند برای حرف های احمدی نژاد ترجمه ای ارائه دهد.
احمدی نژاد که دیگر در پوست خود نمی گنجد ،با تفخّر رو به خبر نگاران می کند ومی گوید :دیدید ...گفتم که یارو چیزی بارش نیست و بعد با لبخند می گوید (حالا جون داداش اینجا را داشته باش )و رو آقای بوش می پرسد: لطفاً جواب بدهیدکه آیا
وطی از دوبر زن حائض کفاره دارد یا خیر.؟

برق فلاش دوربین هایی که روی چهره بوش زوم شده است چشمان او را می زند و به نظر می رسد که عصبی ،بر افروخته و قیافه اش مثل مادر مرده ها شده است.او فریاد می زند:بابا ،من نمی فهمم این چه می گوید ،آیا در دنیا کسی هست که حرف او را بفهمد و برایم ترجمه کند؟....
سکوت در سالن حکم فرما می شود.(نه ،هیچ کس پیدا نمی شود)

احمدی نژاد ،سئوال بعدی را در حالی مطرح می کند که بیچارگی از ریخت و قیافه جرج بوش نمایان است.او می پرسد:
_آقای بوش ،چند نوع حدیث برای شستن اسافل انسان وجود دارد؟سه نوع از مرغوبترین !!!!آنها را نام ببرید.

جرج بوش ،از این تنها سئوال فهمیده شده عق اش می نشیند ولی باز هم هیچ جوابی به ذهن اش نمی رسد.
در این هنگام،احمدی نژاد فاتحانه نگاهی به جماعت می کند و می گوید :دیدید او را به چه روزی در آوردم؟وچطور او را در (قوطی )کردم .و رو به خبرنگاران کرده و می پرسد:وقتی آقای بوش جواب این سئوالات ساده را نمی داند ،پس چطورمدعی است که ایران نباید سلاح هسته ای داشته باشد!!!!!
و از در سالن با همان لبخند ژوکوندیش خارج می شود.آن هم در حالی که بوش هنوز پشت تریبون ایستاده ویادداشت روی میز را با لهجه فارسی _انگلیسی مرور می کند....کفاره،شک بین دو نماز،اسافل و...

فردای مصاحبه،تیتر اول روزنامه کیهان حتماً این خواهد بود(ایران،آمریکا را به زانو در آورد).
تیتر روزنامه واشنگتن پست نیز در همان روز این خواهد بود(یک فضاپیمای جدیدآمریکایی امروز به فضا پرتاب شد).
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 و ساعت 11:31 |
بنده آقای دکتر نوریزاده را بسیار دوست دارم ، چرا که در این بیست و هفت سال گذشته ، هر شب روایتی از پشت پرده نظام را برای مردم تحلیل کرده است ، در این شکی نکنید .
ولی از طرفی هم معتقدم، آقای دکتر نوریزاده به شهرزاد قصه گویی تبدیل شده اند که با داستان های سرگرم کننده خود مردم را به خواب آلودگی مکرر دچار کرده است !! حالا مردمی که پای صحبت این استاد می نشینند دیگر می دانند که او امشب نیز از فلان باند و دسته پرده برمی گیرد و اصطلاح پنبه لحاف کس یا کسانی را می زند .
اما، آیا این کافی است ؟ مسلماً خیر، چرا که در این صورت و در سایه چنین داستانهایی . مردم ایران باید ظرف بیست و هفت سال گذشته راه برون رفتی را یافته و خود را از این قیود می رهانیدند... حوصله سررفته ایرانی جماعت به جایی رسیده است که دو هفته قبل در برنامه صدای امریکا ، جوانی زنگ زد و با زبانی ساده پرسید : حاصل این پرگویی ها و جلسات سخنرانی و مناظره و حرفهای صد من یک قاز بالاخره چیست و به زبانی ساده تر پرسید : شما که اینها را می دانید و هرشب هم تکرار می کنید بگوئید پس ما کی به ایران برمی گردیم ؟ .... دکتر نوریزاده هم در پاسخ آن جوان گفت : مگر من جام جهان بین دارم که بتوانم آینده ایران را پیش بینی کنم !!
آری ، ایرانی جماعت ، خواب آلوده و گیج از آن همه قصه ای که ظرف این سالها در گوشش خوانده شده ، اینک به دنبال کس یا کسانی می گردد که از آینده و از اینکه برای (رسیدن) چکار باید کرد برایش سخن بگوید . کس یا کسانی که که او را وارد عرصه (اجراء) کند نه اینکه از او فقط توقع مستمع بودن را انتظار داشته باشد . و چقدر خوب بود که استاد نوریزاده ، منبعد به جای تحلیل مسایل ایران که دیگر کم و بیش ماهیت آن بر همه روشن است . به تشریح تئوری هایی بپردازد که در آن مردم جایگاه و وظیفه خود را مشخص تر دیده و صریح تر با وظایفشان آشنا شوند .... اینکه بگوییم هیچ کشور خارجی حق دخالت در امور ایرانیان و برکنار کردن این گروه را ندارد . اینکه بگوییم ما اهل انقلاب کردن نیستیم و نباید با (انقلاب)، همه چیز را به هم ریخت و در واقع از حرکت های توده ای مردم را ترساند . اینکه به مردم بگوییم حالا شما همین طوری به خیابان ها بریزند و ده روز شبانه روز در بیرون منزل بمانید تا ببینیم عکس العمل رژیم چه خواهد بود . اینکه بگوییم سازمانهای انقلابی جز کشتار و خونریزی تحفه دیگری برای ایران و ایرانی ندارند ...اینکه بگوییم مثلاً در سودان، شیخ فلانی در صد سال قبل اسطا قودوس را چگونه مصرف می کرد یا پدر بزرگ شیخ نصرالله در دهه پنجاه میلادی دکان عطاری داشت یا آجیل فروشی، اینکه هر روز به مردم بگوییم که چقدر دلمان برای باغچه خانه پدری تنگ شده است و یا حداکثر اینکه بین هاشمی و خامنه ای در فلان جلسه چه گذشته است و یا خامنه ای در کدام استخر شیرجه می زند ... درد امروز ایران نیست . بلکه مردم می پرسند چه باید کرد ؟
البته می دانم که استاد عزیز جناب نوریزاده بیشتر یک خبرنگار و تحلیل گر هستند تا یک تئوری پرداز سیاسی و شاید این انتظاری شاق و بی رحمانه ای باشد که از ایشان دارم . ولی چون مردم در پی سالها سخنوری استاد ، سطح توقعشان به این حد رسیده که زبان او را بهتر می فهمند ، پس بی راه نخواهد بود که ایشان هم همتی مقرر داشته و واقعی تر وارد عرصه شوند .... بگذارید برای مفهوم شدن مطلب و نیز انبساط خاطر و درک آنچه از جناب استاد انتظار دارم ، از یک شوخی استفاده نمایم ....

می گویند در مرغزاری در فصل بهار ، گاو نری به دنبال جفت خود می گشت تا کام دل از او برگیرد ، از قضای روزگار ، در فاصله اندک از او ، معشوق خوش برورو مشغول چرا بود اما از بخت بد ، بین آن دو گاو ، سیم خارداری کشیده شده بود که عبور هر یک را به طرف دیگر غیرممکن می کرد .
گاو نر که از این امر بسیار عصبی شده و کف به دهان آورده بود ، در چاره کار ماند . تا اینکه (مثلاً) گاو عاقل و دنیا دیده ای که از آن محل عبور می کرد ، حالت آن دو را بدید و قضیه را فهمید . پس به زبان نصیحت به گاو نر گفت : نگران چه هستی ؟ مگر نشنیدی که فرشته عشق حافظ عاشقان است . تو قصد پریدن از روی سیم خاردار را بکن . فرشته عشق با بالهایش ترا به آن طرف سیم و نزد معشوق خواهد برد.... گاو نر هم چنین کرد و پرید، ولی در هنگام فرود ، اسباب مباشرت او به سیم خاردار گیر کرد و به کلی کنده شد .
چند روز بعد که گاو عاقل باز گذرش به همان محل افتاد . دید که گاو نر در کنار گاو ماده دراز به دراز خوابیده و از چند جای بدنش خون بیرون می زند . با تعجب پرسید : تو که ادعای عاشقی می کردی و می گفتی اگر به آن طرف سیم خاردار بروم چنین و چنان خواهم کرد، پس حالا چه شده که زانوی غم به بغل گرفته و خونین و مالین شده ای؟
گاو نر با افسردگی آهی کشید و در حالی که به اسباب مباشرت کنده اش اشاره می کرد گفت : برو برادر من ، من دیگر (کار اجرایی) نمی توانم بکنم، بلکه از این ببعد فقط می توانم (کار مشاوره) انجام بدهم !!
آری مردم ایران ، امروز به دنبال کسی می گردد که بتواند (کار اجرایی) انجام و آنها را قیود برهاند والا تنها مشاور بودن دردی را درمان نخواهد کرد .
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 و ساعت 17:38 |

مست خبر و اخبار که باشی ، روزنامه می شود میخانه ات که هر روز سری به آن و دُمی در آن به خمره بزنی و مدهوش (دانستن) شوی . چونان که گفته اند (دانستن حق ماست).

متاسفانه در این یکی دو روزی که برای نامنویسی فرزندانم در دانشگاه پا به سفر بودم ، شنیدم که روزنامه (شرق) را هم بستند . و بهانه نیز گویا باز هم کاریکاتوری بوده که در آخرین شماره آن روزنامه درج گردیده ... یعنی تکرار همان ماجرای سابق .

پس و با این ترتیب ، از امروز ، جای روزنامه شرق روی میز بسیاری از اهل خبر خالی خواهد بود ...

قرارمان این باشد که با انصاف تر ها ، شمعی به جای آن روزنامه روی میز کارشان روشن کنند تا بلکه چراغ (دانستن) در این زمانه (نادانی) خاموش نماند .

 

عصر که به خانه رسیدم ، و چشمم به جای خالی روزنامه افتاد ، پسرم که فکر می کرد در جریان نیستم ، با نوعی شیطنت گفت : تو (قیف) شد . و پرسید : از این به بعد چه بخرم ؟

گفتم : کیهان بچه ها ...

با تعجب گفت : واقعاً !! کیهان بچه ها بخرم . چرا ؟

گفتم : برای اطلاع رسانی به ما که حاکمان می خواهند بچه مثبت های ایران بمانیم ، همین کافی است !!

پسرم گفت : من رفتم ... و در را پشت سرش بست .

 

شب روی میزم ، یک کیهان بچه ها بود ، با نقاشی یک توپ قل قلی و نوشته ای روی جلد که نزدیک شدن پاییز و شروع فصل مدرسه ها را یاد آوری می کرد ، فصل مدرسه و یادگیری ، فصل دانستنی که دیگر حق ما نبود .

 

احمدی نژاد داشت در تلویزیون سخنرانی می کرد ، و در کانال دیگر تام و جری نمایش می دادند ، گویی همه چیز یک دست بود .

هوس پفک و لواشک ریخته بود به جانم ...

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 19:48 |
دیشب دوستی تلفن کرد و با خنده گفت : آیا میدانی فخرآور (پریوش) شماره موبایل مامانش را در وبلاگ خود نوشته است ؟!
پرسیدم به چه منظور ؟
گفت : نوشته است هر کس در مورد عملیاتهای قهرمانانه من شک دارد ، می تواند صحت انجام این عملیاتهای را از (مامانم اینا) سئوال کند و برای همین هم در کمال شجاعت شماره موبایل مامانش را برای (اطلاع عموم) در وبلاگ خود نوشته است !!
گفتم : خدا آخر و عاقبت این مملکت را ختم به خیر کند .... وقتی (قهرمان ملی) و (دبیر کل جنبش مستقل دانشجویی اش)، سند قهرمانی و حقانیت خود را در قربان صدقه های مادرش بداند و شماره تماس او را شهره شهر کند، حقاً باید به چنین مملکت و قهرمان ملی اش شاشـ... . !!
دوستم مجدداً پرسید : راستی فکر می کنی پریوش شماره تلفن شما را هم داشته باشد .
گفتم : نه . فکر نمی کنم ولی حتم دارم که شماره تلفن محمد سبیل و علی تیلیت خور (یاران دبستانی سابق) را هنوز داشته باشد.
گفت : پس چرا از آنها به عنوان شاهد مبارزاتش یاد نمی کند، و شماره آنها را روی وب لاگ خود نمی برد ؟
گفتم : آخر بی سواد ... همه اسناد را که نمی شود رو کرد . گاهی هم باید روی بعضی از آنها خاک پاشید و فراموش کرد .
دوستم باز گفت : پس چیزی در این باره نمی نویسی ؟
گفتم : مثلاً چه ؟
گفت : خب لاقل اطلاع رسانی کن ،بنویس هر کس با پریوش کار دارد و دستش به او نمی رسد می تواند با مادر او (ارتباط) بگیرد . !!
گفتم : به من چه . مگر من مسئول امور مشترکین و یا مسئول روابط عمومی (جنبش) هستم که چنین پیامی بدهم . اصلاً بلکه هم (دستگاه) مشترک مورد نظر خاموش باشد . بلکه هم (سیم کارتش) سوخته باشد . بلکه هم در (موقعیتی ) نباشد که بتواند به این همه مشترک جواب مثبت بدهد ... آن وقت همه از چشم من می بینند و مرا لعنت می کنند .
دوستم گفت : بد هم نگفتی . ؟
گفتم : بله که درست گفتم ... و با تندی گوشی را قطع کردم .

ولی خودمانیم ، کسی نیست به این (جوانک) و قهرمان ملی !! بگوید : باباجان ، شماره مامانت را چرا به مردم می دهی ، همین که ماشاءالله خودت مشهور و مقبول و نویسنده و مبارز و پریوش و سیاوش هستی کافی نیست که حالا پای والده مکرمه و آن ضعیفه مؤدبه را وسط قال و جنجال می کشی ؟ والله که خجالت هم خوب چیزی است ... نمی دانی اسم هر بلاهتی ، صداقت نیست و نشنیدی که می گویند: موشی که توی سوراخ نمی رود جارو به دمش نمی بندند .
از طرفی ، این چه علاقه ایست که اصلاً شماها به این (موبایل) خراب شده دارید ، مگر همان جریان موبایل و شورت قرمز جنابعالی ( البته با دور دوزی سفید) کافی نبود که این بار، کار دست آن ضعیفه مکرمه دادی و می خواهی از او هم به عنوان پله برای بالا رفتن خود استفاده کنی... و بالاخره بنازم به این شرکت (نوکیا) که با موبایل هایش چه کارها که نمی کند. !!!
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 16:14 |
…از دستان آن مرد که قوی تر بود ولی صدای نازک و زنانه ای داشت ،گویی آتش می بارید،و هرگاه ضربتی میزد،پوست و استخوانت با هم می سوخت،فحش های رکیکی هم که میداد،مثل زدنش،جانت را به آتش می کشید:(مادر ق...پدرسگ...وطن فروش...).
ولی آن دیگری که هیکل نحیف و مویی کم پشت داشت،در بازجویی بیشتر از پاهایش استفاده می کرد،ناغافل میزد زیر صندلی و با همان چشمان بسته پرتت می کرد روی هوا،تخصص عجیبی در این کار داشت...در این مدت آزادی چند باری سعی کردم کارش را امتحان کنم،پسرم را روی صندلی نشاندم و زدم زیر صندلی،ولی آب ازآب تکان نخورد.فقط پایم درد گرفت.!!
آن مرد قوی تر می گفت : (نسناس،فکر کردی که هستی،وقتمان را زیادی تلف کردی،حوصله ام ازدست تو سر رفت).ودودستی میزدپس گردنت.برقی از شقیقه هایت می پریدوتمام هیکلت داغ میشد،می گفت: (فکر کردی کسی نمی داند شما ها دارید چه غلطی میکنید)و بعد با همان تحکم میگفت:خوب بنویس... وتو نمی دانستی که خودکار در این هیروبیر به کدام گوشه اطاق بازجویی پرتاب شده است،وهمین را هم می گفتی...مردی که مویی کم پشت داشت ویکباری که چشم بند از چشمت افتاده بوداورا دیده بودی،می آمد پشت صندلی و با خودکار به دستت میزد که یعنی بگیر.خودکار بوی ادکلن میداد و حس می کردی که باید خودکار خود او باشد...بعد میخواستی چیزی بنویسی،ولی صدای پای بازجویان که دورت قدم میزدند روی ذهن ات خش می انداخت.گامب .گامب...گامب.گامب.
بالاخره مینوشتی ،هرگزوطن فروش نبودم.اصلاُ وطن مگر دمپایی است که بشود آنرا فروخت.مادرم هم آن کاره ای نیست که شما گفتید.او زن نمازخوان وبا خدایی است.
یکی از بازجویان گویی،حین راه رفتن،نوشته هایت را خوانده است.چون ناگهان می ایستاد کاغذرا اززیر دستت میکشیدوباآن به سرت میزدومیگفت:بلبل اندیشه ...بازم قصه نوشتی بعد باغیض به آن دیگری میگفت فایده ای ندارد،بگو ببرندش پایین وآن دیگری که هیکل نحیف ومویی کم پشت داشت صدا میزد : (102)وکسی در راهرو میگفت:بله.

و102نام مستعارماموری بود که وقتی تورااز سلولت به اطاق بازجویی ویا بهداری می برد،همیشه آستین دستت را می گرفت و می کشید،درست مثل کسی که می خواست به چیز نجسی دستش آلوده نشود ...
در دل می گویی:باز شروع شد وقلبت شروع به زدن می کرد ونفس هایت به شماره می افتاد.


دیشب باز هم این خواب را دیدم،خواب های آشفته ای که مرا به یاد آن چهار دیواری کوچک سبزرنگ می انداخت.همان سلول انفرادی 41
...
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 و ساعت 18:54 |
-1در دوم خرداد1376،وقتی آن سید خندان(خاتمی)عبا برکشید و قطاراصلاحات را به راه انداخت،جماعت ایرانی کوشید باور کند مقصد این قطار،همان آرمانشهری است که رویایش را بارهاوبارهادر سر پرورانده است.
ایرانی که در غزل و رویا،عمری را گذرانده بود.اوکه با(خواب)بزرگ شده بود وباقصه های هزارویکشب زندگی کرده بود،!!در بزنگاه تاریخی دوم خرداد،تنها همتی که کرد این بود که برای سوار شدن به آن قطار،به سرودست مسافر بغل دستی اش فشار بیاورد تا نکند جا بماند .بی آنکه قبل از سوار شدن ،نام مقصد که اتفاقاً درشت هم روی قطار نوشته شده بود را بخواند!!او آنقدر به نزدیک شدن ساعت (حرکت)اندیشیده بود که به(مقصد حرکت)نظری نینداخته بود.!!!

پس چون این قطار به راه افتاد....وهر90روزبر اثر خرابی چرخهاویا چوبهایی که لای چرخ میگذاشتند چند ماهی را در بحران گذراند......آن تب تند از بین رفت و مسافران کم کم از هم سئوال کردند:راستی ما را به کجا می برند؟این مسیر که همان مسیر قبلی است!!
باری،این سر در گمی چهار سال طول کشید و مسافران در راه مانده آن قطار باز هم به رویا و غزل گفتند :
هر جا برود بهتر از ماندن در این بیابان است ...حتی یکی از آن مسافران هم گفت :اشکالی ندارد ،ما این(فرصت سوزی) رامی بخشیم ولی فراموش نمی کنیم. ومسافران باز هم به خواب رفتند .

وقتی خاتمی در پایان چهار سال دوم ،از آن قطار پیاده شد و مردم رابه ایستگاه اول برگرداند ،هنوز هم می خندید اما به که وبه چه ......معلوم نبود .تنها خاطره ای که از خاتمی برای مسافران خسته آن قطارباقی مانده بود ،این بود که دانستند خاتمی مرد (فرصت سوزی)هاست . او شهرزاد قصه گویی است که نه فقط برای هزار و یکشب بلکه برای هزاران هزار شب ناتمام قصه درانبان دارد.

2-این بار نیز آن سید خندان به شهری که آن طرف کوه است سفر کرده،رفته تا باز هم قصه بگوید وشاید قطاری را از این طرف به آن طرف بکشاند.باز هم عده ای را سوار کند و سالی آنان را بچرخاند و وقتی آنهارادر همان ایستگاه اول پیاده کرد ،هنوز همان لکوموتیورانی باشد که به کسی یا چیزی می خندید ....
فقط فرق ماجرا اینجاست که خاتمی این بار ،با قطاری سفرمی کند که با (سوخت اتمی)می سوزد ،و رئیس قطار به آن راننده خندان دستور داده که فقط بخند.!! فقط بخند.!!همین برای ما کافیست.
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 11:50 |
بي گناهي ، كم گناهي نيست در ديوان عشق ...
هنوز چندي از اعدام جوان انقلابي حجت زماني نگذشته بود كه اكبر محمدي دانشجوي به زنجير كشيده را در اوين و در برابر ديدگان ما به قتل رساندند . و هنوز ماهي از اين واقعه نگذشته بود كه شنيديم ولي الله فيض مهدوي را در زندان رجائي شهر كشتند .

آه از اين همه شقاوت ... و واي از اين همه وقاحت !!

جانیان و مسولین این قتل هابدانند كه خون سرخ زماني ها ، محمدي ها و فيض مهدوي ها چون ستاره اي در آسمان ايران جاودانه بوده و راه و مسير مبارزه ما را روشنتر ، بديع تر ، و مسئولانه تر مي نمايد . ما زندانيان سياسي زندان اوين ضمن تسليت به خانواده فيض مهدوي و به مردم ايران ، از سازمان هاي حقوق بشري و نهادهاي مردمي در سراسر جهان خواستاريم كه به هر نحو ممكن مسئولين اين جنايات را به دادگاه هاي بين المللي كشانده و نگذارند كه خون پاك آنها پايمال شود .





جمعي از زندانيان سياسي / اوين/
17/6/85 - تهران
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت 16:33 |
معاونت غذا و داروي وزارت بهداشت ، روز سه شنبه فهرست برخي از كالاهاي غير مجاز را اعلام كرد . به گزارش روابط عمومي اين وزارت ، مصرف آبنبات با نام تجاري (پريوش) ، سماق با نام تجاري (سياوش ) ، قره قورت جنگلي با آرم جعلي (يار دبستاني)، پوشك بچه به رنگ (قرمز با نوار دوزي سفيد) ، حليم بادنجان با نام تجاري (108) ، گوشت لخم صادراتي با نام تجاري(قهرمان ملي) ، پفك نمكي با نام تجاري (رابين هود) ، مايع دستشويي بدون بو و مخصوص بچه ها با نام تجاري (جنبش مستقل) در كشور غير مجاز اعلام شد .
ضمناً اين معاونت از مردم درخواست كرد چنانچه در هنگام تظاهرات خياباني به طفل 8 ساله اي برخوردند كه (قيام ملي) ايران را رهبري مي كرد !! فوراً مراتب را به بند قاتلان زندان قصر تهران اعلام و محمد سبيل و علي تيليت خور (ياران دبستاني سابق آن طفل )را از نگراني بدر آورند . ضمناً انرژي هسته اي حق مسلم ماست و مرگ بر صدام يزيد كافر و سابق ...

توضيح المسائل : تيليت خور - يعني جوجه خور ، يعني كسي كه عادت دارد جوجه هاي ريزه ميزه را به سيخ بكشد ، بلانسبت مثل اصغر قاتل !!
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت 10:33 |
در زندان اوين ، و در بند سياسي ، حداكثر دلخوشي زندانيان اين است كه ساعتي را به ورزش بپردازند ، آنها از پول اندك جيب خود پس از دهها مكاتبه و گزارش ، توپ و توري مي خرند و گاهي كه دل و دستي به راه باشد ، ساعتي را به ورزش مي پردازند .
اما بشنويد از بي تحملي زندانبان...
به محض اينكه توپ به پشت بام مي افتد . ماموري به بهانه آوردن توپ به پشت بام مي رود و توپ را مي دزدد و به بهاي گرانتري همان توپ را به ديگر زندانيان بندهاي عمومي اوين مي فروشد !!
و خلاصه كاسبي اي راه مي اندازد .
راستي وقتي يك مامور از يك توپ بي قابليت فوتبال كه آن هم از جيب زنداني خريداري شده نمي گذرد ، مي خواهيد از سهم الارث پدريش در اين حكومت بگذرد و مثلاً از سيب و پيازي كه براي خورد و خوراك زنداني به دستش مي دهند دزدي نكند ؟

راستي محتسب شهر كجاست ؟ اگر او را يافتيد ما را هم خبر كنيد نكند شهر بي محتسب بماند ؟!!!
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت 10:31 |
... آن شنيدم كه قداره بندان سازمان زندانها ، به زندان رجائي شهر يورش برده و از زندانيان خواسته اند كه در برابر دوربين شهادت دهند كه (فيض مهدوي )خودكشي كرده است !!
آنها به زندانيان قول داده اند كه در صورت اجابت چنين درخواستي (جايزه)هاي ويژه اي از جمله آزادي را به آنها خواهند داد !
اما فرضاً كه (يخ) چنين نمايشنامه اي هم بگيرد و چند نفر از زندانيان عادي ، براي خلاصي خود از زندان ، بازيگر اين (پروژه) هم بشوند . خب ... چه كسي آن را باور خواهد كرد ؟ چه كسي قانع خواهد شد ؟
ببينيد ... تاريخ حرف خودش را مي زند و به يادمان مي آورد كه اين نمايش مسخره در طول حيات 27 ساله اين حكومت ، هميشه جريان داشته و هيچ دستاوردي هم براي صاحبان چنين انديشه كثيفي به بار نياورده است . در طول جنگ تحميلي گروهي در صدا و سيما بسيج شده و چنين فيلم هايي را از اسيران جنگي گرفتند تا در جنگ رواني با دشمن از آن استفاده كنند . در دهه 60 و 70 ، چنين فيلم هايي توسط بازجو حسين شريعتمداري ، از زندانيان سياسي و نويسندگان و فعالان گرفته شد و براي مردم پخش گرديد ... چه طرفي از آن بسته شد ؟ جز آنكه مردم فهميدند كه هرگونه اعترافي كه در زندان از زبان زندانيان بيرون مي ايد هرگز سنديت ندارد بلكه صرفاً از روي اجبار است . بنابراين كارگردانان چنين نمايشنامه هايي بايد بدانند كه تكرار اين بازي ها ، هرگز از وقاحت جناياتي كه در زندانها صورت مي گيرد نمي كاهد ، و چه بهتر كه بجاي آن ، زندانيان سياسي را هر چه زودتر از آن دخمه هاي تاريك آزاد كنند و كاري نكنند كه امروز يا فردا ، مردمان بجان آمده ، با همت خود ، آن ميله ها و ديوارهاي قطور را در هم بشكنند و ننگ ديگري را بر دامانشان بگذارند . چرا كه ميله هاي هيچ زنداني و بندي پايدار نخواهد ماند .
باري ، اين تذكر را بايد جدي گرفت ، هر چند كه :
تا رشته به دست آن د بنگ است
اين قافله تا به حشر لنگ است .
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 و ساعت 13:28 |
وقتي در زندان ، به نقطه آخر مي رسي ، وقتي مي بيني هيچ راهي براي رسيدن به خواسته ات باقي نمانده ، وقتي مي بيــني كه تمام درها بسته است و تو محــكوم حكم بي عدالتي (عدالت) شده اي ، و پس از آنكه با چنگ انداختن بر در و ديوارهاي قطور و بي صداي زندان ، كاري از پيش نمي بري ... تنها راه رساندن فرياد عدالت خواهي ات مي شود اعتصاب غذا ....
و داستان درست از همينجا آغاز مي شود . شرحي به رئيس زندان مي نويسي و دلايلت را بر مي شماري و اعلام مي كني كه از امروز وارد اعتصاب غذا شده اي ... صبح و ظهر و شب ، غذايت را به افسر نگهبان بر مي گرداني تا او در آن دفتر (وقعه) كند ... يكي دو روز بعد نماينده اي از زندان و يا وزارت ترا مي خواند و تهديد مي كند تا از اعتصاب غذا دست برداري ، ولي تو زير بار نمي روي و مي گويي : كسي را به من نشان بده تا از (عدالت) و از اين (بي عدالتي ) با او سخن بگويم ... بعد مسئول حفاظت زندان پيدايش مي شود كه هنوز به سلولت نرسيده ، در همان راهرو تاريك ، شروع به فحاشي و توهين مي كند و بلند مي گويد : بگذاريد همينجا مثل سگ جان بدهد و به ماموري دستور مي دهد كه ترا به تخت زنجير كند .
بي حال كه مي شوي ، هر روز ترا به بهداري مي برند و فشار خونت را اندازه مي گيرند و چون به حداقل فشار رسيدي ، به جانت مي افتند و با زدن و اذيت و آزار از تو مي خواهند كه دست از اعتصاب غذا برداري . در پايان شايد رئيس زندان هم پيدايش شود و با زبان نصيحت و تذكر و با گفتن كلماتي مثل پسرجان ، برادر من ..... سعي مي كند اين غائله را ختم كند . اما تو راسختر از اين حرف ها هستي . ظلمي بر تو رفته است در اين بيدادستان ... بغض مي كني و نمي فهمي كه چرا اينها خودشان را اينقدر به نافهمي زده اند . چرا آنها چشم به واقعيت بسته اند . مي گويي : نه .........

پس درها قفل مي شوند و تيك تاك مرگ آغاز مي شود .
فرداي روزي كه ديگر تو نيستي . سليماني مدير كل زندان ها در مصاحبه و يا در اطلاعيه اي حداكثر دو خطي مي گويد : (فلاني كه در اعتصاب غذا نبود . او غذاي ساير زنداني ها را مي خورد ) و يا مي گويد : (فلاني در زندان قصد خودكشي داشت كه ما به دادش رسيديم ولي بر اثر شدت جراحات ، فعلاً در مرگ مغزي به سر مي برد ).بعد هم با همكاري همان پزشكي كه در بهداري زندان كشيده اي به تو زد و روي (پزشك احمدي) را سفيد كرد ، چند ورقه درست مي كنند و براي مقامات ديگر مي فرستند كه يعني همه چيز عادي است . آنقدر عادي كه شايد بنويسند (ديوانه از قفس پريد )!!...

چند روز بعد كه خانواده ات خبر دار مي شوند و به زندان مي آيند سربازي در جلوي درب سالن ملاقات به آنها مي گويد : فرزند شما در پزشكي قانوني است ، به آنجا برويد . و كسي با لباس شخصي جلو مي آيد و به آنها تذكر مي دهد (نه مصاحبه مي كنيد ، نه مراسمي مي گيريد ، جنازه را در جاي پرتي خاك كنيد و صدايتان هم در نياد . والا ...)
و اين تهديد آن مامور لباس شخصي يعني اينكه حاليت باشد .... زندان ، فقط اوين و رجايي شهر و بوشهر و بندرعباس .........نيست . خيلي بزرگتر از اينهاست . خيلي ..........شايد به قد و اندازه آن گربه اي كه روي دو پاي خود نشسته و به قاره آسيا تكيه داده است .

پدر محمدي گفت : كسي در مراسم فرزندم شعار سياسي ندهد . زندانيان اوين در اطلاعيه خود گفتند : شمعي روشن كنيد . نسرين محمدي خواهر شادروان اكبر محمدي گفت : مادرم در مراسم اكبر ، برايش حجله مي بندد و خواست كه همه فكر كنند آن عزا ، عروسي اكبر بود ...
و حالا بايد منتظر ماند و ديد كه خانواده ولي ا... فيض مهدوي در مقابل تهديد آن مامور چه خواهند كرد .
سخن آخر اينكه بايد پرسيد ، آقاي شاهرودي ، با آن دلسوزيهايش براي زندانيان ابو غريب و گوانتانامو و غريباً غربايي كه براي رعايت حقوق آنان به راه انداخت و كنگره و سمينار ها برايشان برپا داشت ، چه دخلي به اينگونه حوادث در زندانهاي ايران قراردارد . او كه تابحال يكبار از اين زندانيان ديدار نكرده و اجازه نيافته تا به درد دل آنها گوش فرا دهد . مي داند كه ريشه اين قتلها در كجاست ؟ جايي نه دورتر از كوه قاف و نه نزديكتر از اشكهاي مادر محمدي ، مادر فيض احمدي ....بلكه همين حوالي ....
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 و ساعت 11:50 |
نه اين‌كه كشورما بايد در همه چيزش در دنيا اول باشد، نه اين‌كه ما انرژي هسته‌اي را براي سر قبر اجداد خدابيامرزمان مي‌خواهيم، نه اين‌كه پول نفت را بايد خرج مسايل مهم مملكتي مثل سفرهاي رئيس‌جمهور محبوب بكنيم، نه اين‌كه ما تنها كشور قدرتمندي هستيم كه مدت 27 سال است مرتب مشت به دك‌وپوز امريكاي جهانخوار زده و پدر صاحب‌اش را درآورده‌ايم. خب بگذار هواپيمايي هم در فرودگاه مشهد به زمين بخورد و چندين خانواده را داغدار نمايد!! چه اشكالي دار؟! خيالي نيست.
خدا كند اينگونه مصائب كوچك و زودگذر، زبانم لال، دامان بزرگترهاي ما را نگيرد و مثلا هواپيماي تشريفاتي رئيس‌جمهورمان طوري نشود، چرا كه آن وقت ما ديگر از كجا يك‌چنين رئيس‌جمهور محبوبي پيدا كنيم كه آن چشمان زيبا و آهو وش خود را روي هم بگذارد و بگويد: ما آب‌نبات آمريكايي نمي‌خواهيم... هان؟

توضيح اين‌كه: (آب نبات) در اصطلاح ديپلماسي، چيزي است مثل هواپيما، مثل قطعات يدكي، مثل فن‌آوري و از اين خرت‌وپرت‌ها.
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 23:35 |
در هفته گذشته نیز چند ایمیل به دستم رسید که طبق معمول راجع به فخرآور (پریوش) بود و حالا حسب تکلیف به برخی از آنها پاسخ می دهم .

** امیلی بی نام ولی با عنوان (زندانی سیاسی قدیمی) به دستم رسید که خلاصه ای از آن را در اینجا می آورم . این آقا و یا خانم بی نام در ایمیل خود نوشته است .
1- بنده افتخار این را داشتم که چند ماه در بند سیاسی گذران حبس نمایم .
2- بنده خود شخصاً بر عملکرد بعضی از دوستان انتقاد دارم ولی هیچ گاه در صدد تخریب برنیامدم .
3- شما ظاهراًٌ قصد انتقاد ندارید و بیشتر سعی در تخریب زندانیان سیاسی دارید .
3- بنده تعجب می کنم که چرا شما قدم در راهی گذاشته اید که راه و هدف وزارت اطلاعات است .
4- اگر قرار است انتقاد شود باید اول از خود آغاز شود .
5- مگر داشتن موی بلند ایرادی دارد .
6- ما با جرم شما کاری نداریم هر چند که تا حدودی مطلع هستیم که جرم شما اصلاً سیاسی نیست و بر من نامشخص است که به چه علتی شما را به بند سیاسی برده اند .
7- شما این همه اطلاعات را از کجا آورده اید ، شما که در زمان ( آن اتفاق) در زندان نبودید .
8- بهتر است منبع خبر را روایت کنید .
9- چرا یک نویسنده و یک فرد سیاسی در نوشته هایش از کمر به پایین و غیر اخلاقی و آنچنانی مطلب می نویسد .
10- شاید هدف تخریب و زیر سوال بردن همه زندانیان سیاسی است .
11- خودت را بگذار به جای (ما) .
12- مگر می شود کسی را به جرم ارتباط با سازمان مجاهدین و افشای اطلاعات سری و فوق سری، و فعالیت های مخفیانه انرژی اتمی ایران ، خروج غیر قانونی از کشور و سفر به پادگان اشرف دستگیر کنند و بعد از مدتی او را آزاد نمایند .
13- سخن آخر اینکه منوچهر محمدی دوست دیرینه و همرزم شما از کشور خارج شد پس مطلبی در مدح او بنویسید .
14- جوکار عزیز حیف است که شما از قلمت به شکل بهتری استفاده نمی کنی .

و اما جواب سوالات بالا : اولاً این رسم خوبی نیست که کسی در پوستین (زندانی سیاسی قدیمی ) شرح بیان نماید ولی آنقدر صداقت – بخوان جرات – نداشته باشد که در یک اظهار نظر ساده نام خود را بنویسد .
آیا فکر نمی کنید از پشت چادر حرف زدن در شان یک آدم سیاسی نیست . خب اگر حرفی ، حدیثی دارید با شهامت ابراز کنید ، درست مثل همین کاری که بنده الان انجام می دهم ... یک کلام اینکه ، رفتن به سایه و هوار کشیدن در تاریکی کار مردان سیاسی نیست ... بگذریم .
* نوشته اید ( شما ظاهراً قصد انتقاد ندارید بلکه بیشتر سعی در تخریب زندانیان سیاسی دارید ) .
جواب : خیر قربان ، بنده به گورم می خندم که قصد اهانت به سایر زندانیان سیاسی را داشته باشم ، بنده در مورد پریوش هم فقط اندکی پرده ها را بالا زدم ، بگذاریم قسمت دوم را منتشر کنم آنوقت آنچه نهان است هویدا خواهد شد .
* نوشته اید ( شما در راهی قدم گذاشته اید که راه و هدف وزارت اطلاعات است ) .
جواب : بدبختی همین جاست که متاسفانه شما تابلوهای مسیری که رفته اید را به دقت نگاه نمی کنید، به نظر بنده و با شرحی که در آن نامه دادم ، تراشیدن ( آدمک ) هایی مثل شازده ی شما آن هم به وسیله نجاری وزارت اطلاعات ، عین ( راه و هدف ) وزارت است ، نه کسی که به انتقاد از این جوجه های تربیت شده جمهوری اسلامی می پردازد .
* نوشته اید ( اگر قرار است انتقاد شود باید اول از خود آغاز شود ) .
جواب : کاملاً منطقی است و من این را می پسندم ، بنده قبل از این فرمایش همین کار را هم کردم ولی از بخت بد آنچه نوشته بودم به دست اهل خفیه افتاد و پرونده جدیدی برایم گشوده شد ، ولی به هر حال بنده نیز مثل هر آدم دیگری به یک ( خود مشت و مالی ) نیاز دارم که انشاءالله به آن خواهم پرداخت تا بدانید که آدم سیاسی هرگز بی صداقت نیست . ولی یک سوالی هم دارم ، آیا شما و محفل تان هم جرات چنین کاری را دارید ؟
* نوشته اید ( مگر موی بلند داشتن ایرادی دارد ) .
جواب : البته که ندارد . ولی به شرطی که این گیس ، در جاهایی حالت دستگیره !! را پیدا نکند.اِفهم…
* نوشته اید ( ما با جرم شما کاری نداریم ، هرچند تا حدودی مطلع هستیم که جرم شما اصلاً سیاسی نیست و بر من معلوم نیست که به چه علتی شما را به بند سیاسی برده اند ) .
جواب : خب ، شما فرض خودت را بکن ، چه اشکالی دارد ، در مورد اینکه چرا بنده را به بند سیاسی برده اند هم شاید وزارت اطلاعات ، یک موبایل دیگری را لای پای بنده گذاشته بود تا مثل فخرآور (پریوش) به بند سیاسی بروم و گزارشات آنچنانی بدهم !! کسی چه می داند ؟
* نوشته اید ( شما این همه اطلاعات را ازکجا آورده اید. شما که در زمان آن اتفاق در زندان نبودید . بهتر است منبع خبر را روایت کنید ) .
جواب : آیا جواب به این سوال که ( اطلاعات را از کجا آورده ام ) در اصل موضوع توفیری هم می کند ؟ فکر کنید بنده در منزل خود بودم و (خواب نما) شده ام !! ولی راستی خود شما که در آن زمان و در هنگام (آن اتفاق) در زندان بودید، می شود زحمت کشیده و بنده را روشن نمایید تا (آن اتفاق) را از زبان شما و روایت جنابعالی هم بشویم !! و مردم بدانند چه آدم دروغگویی هستم !! آیا حاضرید؟
* نوشته اید : ( چرا یک نویسنده و فرد سیاسی در نوشته هایش از کمر به پایین و غیر اخلاقی و آنچنانی مطلب می نویسید ).
جواب : اگر مطالب بنده را تا به حال خوانده باشید ، در هیچ کدام از آنها ذکر مصیبت و یا حرفهای از کمر به پایین و و غیراخلاقی ننوشته ام ، اگر هم در مورد پریوش ، چنین نوشته ام ، علتش آن است که (آن جوانک ) ، هرچه دارد از همان کمر به پایین است !! این که دیگر تقصیر بنده نیست . اگر ایشان حرف سیاسی ، تحلیل سیاسی ، عمل سیاسی ، دستگاه فکری سیاسی داشت که بنده آزار نداشتم به پایین تنه ( آن طلا ) بپردازم ، می رفتم دو وجب بالاتر و افکارش را نقد می کردم .
* نوشته اید ( شاید هدف تخریب و زیر سوال بردن همه زندانیان سیاسی است ) .
جواب : باز هم عرض می کنم خیر قربان ، بنده هرگز چنین هدفی نداشته و ندارم .
* نوشته اید ( خودت را جای ما بگذار ) .
جواب : بنده مفهوم (ما) را نفهمیدم . کدام ما ؟ اگر منظورتان از ما ، خود جنابعالی هستید که بهتر است جمع جمله را مفرد نمایید ، و اگر محفل و یا باند و یا دسته ای هستید ، به صراحت بگویید تا بهتر حرف همدیگر را بفهمیم .
* نوشته اید ( مگر می شود کسی را به جرم ارتباط با سازمان مجاهدین و افشای اطلاعات سری و فوق سری و فعالیت های اتمی و خروج غیر قانونی از مرز و سفر به پادگان اشرف دستگیر کنند و بعد از مدتی به او بگویند آزادی ؟ ) .
جواب : خیر قربان نمی شود . اشتباه شنیده اید . بنده را آزاد نکرده اند ، بگذارید روشنتان کنم ... خلاصه مطلب از این قرار است که وزارت فخیمه اطلاعات !! بنده را به غلط و به عنوان ارتباط با سازمان مجاهدین خلق دستگیر و مدت 3 ماه در بند 209 و در سلول انفرادی شماره 41 نگه داشت آن هم زیر بازجویی های شبانه روزی – که اگر زندانی سیاسی بوده اید می دانستید که چه می گویم – و خلاصه اینکه در اثر فشارها و شکنجه ها در همان سلول انفرادی سکته قلبی کردم و کارم به بیمارستان کشید ، حضرات هم چون دیدند که وضعم خطرناک است ( خصوصاً اینکه خبر فوت خانم کاظمی هنوز در بوق بود ) و برای اینکه نگویند یک نفر دیگر در زندان 209 مرد ، مرا به بند عمومی زندانیان سیاسی و به حالت بازداشت موقت فرستادند تا در صورتی که حالم بهتر شد کارشان را ادامه دهند . متاسفانه در بند سیاسی نیز من در عرض یک سال سه بار دیگر سکته قلبی نمودم و در بیمارستانهای خمینی و مدرس بستری و تحت عمل آنژیوگرافی – بالن – فنرگذاری قرار گرفتم که هیچ کدام افاقه نکرد تا اینکه بالاخره مجبور شدند در بهمن ماه گذشته بنده را مجددا ً در بیمارستان مدرس تهران ، بستری و تحت عمل قلب باز قرار دهند ، آن هم در حالی که دو مامور مسلح بالای سرم بود و با دستبندی به تخت بسته شده بودم .
درست ده روز بعد از این عمل و در حالی که قدرت راه رفتن نداشتم ، مرا به دادگاه بردند و دادگاه بدوی نیز فعلاً سه سال حبس برایم در نظر گرفته تا بعداً به بقیه موارد کیفرخواست رسیدگی نماید و من نیز چون اعتراض کردم قاضی دادگاه با توجه به وضع جسمی ام و مطالعه گزارش پزشک قانونی با تبدیل قرارم موافقت و موقتاً آزاد شدم تا بعداً به جرائم انتسابی رسیدگی نمایند . پس می بینید که اولاً همین طوری آزاد نشدم و ثانیاً این قصه هنوز به پایان نرسیده است .
خب آقای زندانی قدیمی سیاسی ، دیدید که چقدر اطلاعات شما ناقص است ؟ ضمناً هر گونه اطلاعات دیگری هم خواستید مطرح نمایید تا جواب بدهم . بنده هیچ چیز پنهانی ندارم ... مطمئن باشید .
* نوشته اید ( منوچهر محمدی دوست دیرینه و همرزمت از کشور خارج شده ، مطلبی در مدح او بنویس )
جواب : آقای منوچهر محمدی دوست عزیز بنده است ولی میدانگاه رزم او ، در حوزه دیگری است و من نه تنها به منوچهر محمدی بلکه به همه زندانیان سیاسی که در افکار و اعمالشان صادق هستند احترام می گذارم .
* نوشته اید ( آقای جوکار من مانند سایرین اعتقاد به این مطلب ندارم که شما از برخی آقایانی که ظاهراً از آنها خط می گیرید طراحی کرده بودند . حتماً نام طبرزدی و زرافشان را شنیده اید ) .
جواب : جمله ناقص است و متوجه منظورتان نشدم ولی باور کنید من از کسی خط نمی گیریم و تمام زندانیان سیاسی سالهای گذشته هم این را به خوبی می دانند اما ( یک امایی هم در کار است )، بنده با کمال افتخار نسبت به جناب مهندس طبرزدی و جناب دکتر زرافشان احترام دارم و این نسبت هایی را هم که می دهید اصلاً در این ارادت من تاثیری ندارد . وقتی شما شخصی مثل فخرآور (پریوش) را با این اسوه های مقاومت مقایسه می کنید ، بنده دیگر به شما چه بگویم . بگویم بی سوادی که نمی گویم . بگویم مغرضید که نمی گویم . شاید باور نکنید ولی من حتی قصد تخریب پریوش شما را هم ندارم ، بلکه نگرانی من از چشم بندی است که عده ای به چشم خود زده اند و حقیرترین افراد را با مردان عرصه سیاست مخدوش و قاطی کرده اند . اگر وجدانی در کار باشد . از شما می پرسم ، واقعاً این چه قیاسی است که آدم بیاید و اینها را در یک تراز قرار دهد ؟ برود در آن ( شو )های تلویزیونی و به امثال اینها جسارت کند . همه زندانیان سیاسی را بی سواد و اطلاعاتی و مزدور بخوانند ، آن هم فقط برای اینکه خود را بزرگ جلوه دهد .... مگر بقیه زندانیان سیاسی مثل سعید شاه قلعه – غلام کلبی – برداران حردانی - برادران پور منصوری – محمدی – حجت بختیاری – بینا داراب زند – جاوید تهرانی و بقیه ... چه کم از آن (ریحانه) شما دارند ؟ جز اینکه مثل پریوش دروغگو نیستند ، جز آنکه شخصیت و حیثیت آنها ورای این شامورتی بازی هاست . جز آنکه مامور و همکار دستگاه نشده اند . جز آنکه به هر رنگی نرقصیده اند . جز آنکه مثل پریوش شما مدعی نشده اند که در هشت سالگی ، راهپیمایی عظیم دانش آموزان شیراز را (رهبری) کرده اند . جز آنکه مدعی نشده اند که در دوازده سالگی عاشق سینه چاک دختری شده اند که حتی تا هفده سالگی دست او را لمس نکرده اند ولی در همان هفده سالگی (به قول خود پریوش) او را به جرم فحشا به زندان برده اند . جز آنکه مدعی نشده اند که در سلول انفرادی توانسته اند صد صفحه مطلب بنویسند و آن را در زیر گچ دست شکسته شان پنهان نمایند آن هم در حالی که این نوشته ها را روی پاکت سیگار در سلول انفرادی نوشته اند . (جالب است که ایشان خودشان سیگاری نیستند و در سلول انفرادی هم تنها بوده اند و معلوم نیست این همه پاکت سیگار آن هم در جلوی چشم ماموران اطلاعات در آن سلول 2 در 1 متری چکار می کرده است ). جز آنکه در مورد ایشان هزار ناگفته باقی است که ذکر هر کدام وحشت ناک تر از قبلی است .... خلاصه که من به این سوال شما چه جوابی باید بدهم و از کجا بگویم . تنها خواهشی که دارم این است که چند روز دیگر قسمت دوم آن (اسرار مگو) را حتماً بخوانید و بعداً قضاوت نمایید .
* نوشته اید ( جوکار عزیز حیف است که شما از قلمت به شکل بهتری استفاده نمی کنی )
جواب : به قول بیهقی – من این دانم که نبشتم ، و بر آن گواهی دهم در روز قیامت - . بضاعت ما همین قدر است . به هرحال از لطف سرکار متشکرم و امیدوارم این جوابهای کوتاه و مختصر کافی به مقصود باشد . هرچند سخن بسیار است .
اندکی پیش تو گفتم غم دل ، ترسیدم
که دل آزرده شوی ، ورنه ، سخن بسیار است .


** مهدی از گچساران – در ایمیل خود پرسیده اند، این (پریوش) طرفدار کدام گروه سیاسی است؟
جواب : کجای کاری آقا ... ایشان مدعی است که (دبیر کل) جنبش مستقل دانشجویی است !! در واقع این بنده و شما هستیم که باید عضو گروه ایشان شویم !! البته جنبشی هم که ایشان مدعی آن هستند چیزی است در حد مثلاً پشمک ... زیرا نه هدف مشخصی دارد نه تشکیلات منسجمی و نه اعضایی، فقط یک جنبش یک نفره است . و یا حداکثر یک جنبش دو نفره که در علم الاشیاء سابق به چنین جنبشی ( تکان) می گفتند ... می فهمی که !!
* مرجان از هلند در ایمیل خود آورده است ، چرا یک سایت (باحال) درست نمی کنید .
جواب : والله آبجی، دنیا را چه دیدی ؟ شاید روزی ما هم دبیر کلی، انقلابی، سیاسی، چیزی بشویم و سایتی را ساز کنیم ، ولی مطمئن باشید هرگز نام آن را (پریوش) یا (سیاوش) نخواهم گذاشت ،گند کاری همان یکی برای هفت پشت این ملت کافی است .
** حسن از بوشهر سئوال کرده است ، پس دنباله مطالب قبلی را چه وقت منتشر می کنید ؟
جواب : شما چقدر عجولید . کمی صبر کنید ، این ایمیل ها که فرصتی باقی نمی گذارد .
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 و ساعت 0:10 |
* .... امروز جمعه شماست. روز تعطیلی .... می روی در آن رستورانی که پر از بوی هات داگ و استیک های تنوری است . می نشینی جامی می زنی و غذایت را می خوری ، و از پنجره به خیابانی می نگری که رد هیچ آشنایی در آن نیست ..... به یاد وطن می افتی ، شاید هم پدر و مادرت ، یا خواهر و برادرت و یا سعی می کنی به یاد بیاوری که پنجره خانه تان چه رنگی بود ؟ شاید هم به یاد بیاوری که جمعه ها خانه تان چقدر شلوغ می شد در آن ظهرهای دمکرده تابستانی ، عمه و بچه هایش ، خاله حمیده و شوهرش که بنگاه دار است ، و بوی قرمه سبزی که مادر پخته بود و تمام حیاط را پرکرده بود و ممزوج با عطر اقاقی که کنار باغچه کاشته بودی تا چند خانه آن طرف تر حس می شد .... و صدای نوذری که در برنامه صبح جمعه چقدر لطیفه های شیرین می گفت .
جامی دیگر می زنی و به خیابانی نگاه می کنی که رد هیچ آشنایی در آن نیست . بغض می کنی ، شاید هم اشکی به چشم بیاوری و برای فرو بردن بغض ات بلند به گارسون بگویی : یکی دیگه ....
استیکی را که می خوری بوی قرمه سبزی می دهد و سعی می کنی نفس ات را بیرون ندهی تا بلکه این بو جابه جا نشود . باز هم فکر می کنی که پنجره خانه تان چه رنگی بود . آبی ؟ سبز؟ . یادت نمی آید ، کلافه می شوی و می گویی : رنگ سبز که رنگ پر طاووسی بود که لای کتاب جغرافیا گذاشته بودم و هر روز چند دانه شکر روی آن می ریختم ، همان کتابی که نقشه جهان را در آن ترسیم کرده بودند . حتی نقشه امریکا را ، ولی به یاد نمی آوری که لس آنجلس در آن نقشه چه رنگی بود . سبز بود ؟ آبی بود؟ .... حوصله ات سر می رود . به فکر این می افتی که امشب هم باید تنها شام بخوری ، پسرک گارسون را صدا می کنی و می گویی : یک استیک برایم آماده کن ، برای شام می خواهم ، آن را می برم .... و بلندتر می گویی : مثل این یکی بوی قرمه سبزی بدهد !! پسرک گارسون به انگلیسی می پرسد : ( What ) می گویی : ( Forget) .

* ... می روم کنار باغچه و از حوض کاشی ، مقداری آب به شمعدانی ها می پاشم و با خودم می گویم عجب جمعه بی حوصله ای .... روی دفتر یادداشتم می نویسم ، کجایی پسر ، دلم برایت تنگ شده است... بوی قرمه سبزی در حیاط پیچیده است . کاش تو هم اینجا بودی .... راستی امروز صبح حاج آقای شما را دیدم ، داشت پنجره خانه تان را رنگ می زد گفتم : خدا قوت ، کمک نمی خواهی ؟ گفت : نه ، هنوز می توانم ..... پدر رنگ پنجره ها را باز هم آبی زده است ، همان رنگی که تو دوست داری ....
عصرِ دلتنگ جمعه با بچه ها بیرون می روم .... قرار است شام آنها را به رستوران ببرم ، از پسرم می پرسم شام چه بخوریم ، می گوید من که استیک می خورم ، می پرسم : (What) . می گوید : (Forget) ..... عجب جمعه بی حوصله ای است .
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 و ساعت 0:8 |
درب خانه را که باز کردم ، و قبل از شنیدن جواب سلامی که داده بودم ، عیال گفت : چرا زنگ نزدی ؟ دلم هزار راه رفت ....
می دانستم یکی از این ( هزار راهی ) که در غیابم همیشه در ذهن عیال به باور نزدیک می شود ، این است که باز یکی به نام ( محمدی ) یا ( زمانی ) یا ( عبدالهی ) زنگ بزند و بگوید : نگران فلانی نباشید . او پیش ماست .!!!
گفتم : خب ، می دانستی که بیمارستان رفته بودم .
پرسید : چه شد . دکتر بالاخره چه گفت ؟
گفتم : نمی دانم . یادم رفت ...
با تعجب گفت : یعنی که چه ؟ پس این همه راه را رفتی و برگشتی که چه بشود ؟
گفتم : خودت اصرار کردی که بروم .
گفت : خب نگرانت هستیم ، تو باور نمی کنی که مریضی ...
گفتم : مگر این همه فکر ، این همه فشار، وقتی هم برای باور آدم می گذارد . ( این را در دلم گفته بودم ) .
گفتم : حالا چیزی هم برای خوردن پیدا می شود ؟
گفت : الان یک کاری می کنم و رفت به آشپزخانه .
چشمم به ساعت افتاد ، حوالی دو بعد از نیمه شب بود .... راستی دکتر چه گفته بود ؟
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 21:25 |
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم
و دستم را ....

... و بیابان بود و شب و تکان های آن اتوبوس لکنتی ....
در آن تاریکی ، نمی دیدم که چه می نویسم ، فقط می دانستم که دلم گرفته است و بغض کرده ام ، درست مثل آن شبی که در اوین ، بازجو فحش می داد و من انگشتانم را در نیمکتی که روی آن نشسته بودم فرو می کردم . آن شب هم مثل الان بغض کرده بودم و شقیقه هایم تیر می کشید .
// بازجو از کشف و تشکیلات و رابطه ها حرف می زد و من فکری بودم که اگر شب نبود و اگر با او در جایی خلوت – مثل این بیابان – تنها بودم ، اگر سلول انفرادی در کار نبود و اگر او ، آن کلمات زشت را باز هم تکرار می کرد . آن وقت ... //
چقدر خسته ام از این افکار مکرر .
از خودم می پرسم : کی تمام می شود .
بازجو در ذهنم می خلد و می پرسد : بازجویی را می گویی ؟
به خودم بر میگردم و می گویم : نه ، این شب را می گویم .

راننده بوق کشداری می زند و از کنار وانتی که راه را بر او بسته است عبور می کند .
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 21:23 |
مرغی از شاخه پرید،
سگ زردی خندید،
کک کسی را نگزید .

* درست یک ماه قبل، وقتی اکبر محمدی ، آن مرغ عاشق ، از شاخسار زندگی کوچید و به اوج خود رسید . سگ زردی که 7 سال بود او را در قفسی تنگ نگهبان بود ، نفسی به راحت کشید و خندید ...
و آه از ما مردم ، که از کوچ آن پرنده عاشق ، کک مان هم نگزید .
باری ، فقط آه کشیدن کافی نبود .

* دیروز عصر ، در سالن انتظار بیمارستان مدرس تهران ، پیرزنی برای بغل دستی اش از تنگی زمانه می گفت و اینکه چقدر دنیای او – و دنیای ما را – کوچک کردند . و نالید . و نالید ...
او تعریف کرد که چگونه به خانه اش ریخته اند و ماهواره و متعلقات آن را برده اند . او می گفت که چگونه پسر دانشجوی همسایه اش را دو ماه است که برده اند و هیچ نشانی از او نیست .
بغل دستی اش آهسته به او گفت : خواهر یواش تر این حرفها را بزن ... مگر نمی بینی همه جا (بپا) گذاشته اند .
درست می گفت ، چشم که انداختم ، دیدم ، در بیرون ساختمان کسی با چشمانش همه را می پاید .... حس کردم خنده ای کریه گوشه لبانش لانه کرده است و هیچ مرغ عشقی آن اطراف روی شاخه درختان دیده نمی شود .

* در راه بازگشت به شهرم ، راننده اتوبوسی که سوارش بودم ، در حالی که مشتی تخمه را در دهانش می ریخت برای شاگردش تعریف می کرد ... بابا ، دیگه ( غیرتی ) باقی نمانده ، بد تر از اینها هم که سر ما بیاورند کک مان هم نمی گزد .
راننده راجع به چه کسی این حرف را میزد ؟ درست نمی شنیدم . صندلی من ردیف دوم بود .

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 21:23 |
شاید برای دو سه روزی فرصت نوشتن نیابم. پرشک معالجم اصرار دارد که برای ادامه درمان حتما باید به تهران بروم . بنابر این خالی این دو سه روزه را بر من ببخشید. دستور است، و کاری هم نمی شود کرد، خصوصاً اینکه فرموده اند :

دل طبیب مرنجان که عاقیت روزی
گذار پوست به دباغ خانه می افتد
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 23:57 |
این روز ها ، سفر به آمریکا، برای برخی از اجزای کوچک و بزرگ حکومت ایران، گویی حلوای خیراتی شده است. از آنانی که در این چند ماه رفتند و تحت عناوین مختلف به ماله کشی چهره حکومت ایران پرداختند می گذرم، ولی سئوال اینجاست که خاتمی دیگر با چه آبرویی می خواهد به آمریکا برود، آنهم در آستانه بزرگداشت مرگ اکبر محمدی، همان جوانی که در زندان حکومت ایران و در کمتر از یکماه قبل فوت نمود.
خاتمی که در دوره ریاست جمهوری خود اجازه نیافت تا گفته های خود را (حتی) باور کند!!امروز شال و کلاه کرد و طی ارض می نماید تا از چه بگوید و آبروی باخته حکومت را با کدام سیم و زری خریداری نماید ؟
مگر پوستین مهربانی پوشاندن به گرگ، از خونخواری و قساوت او ، چیزی را هم کم می کند. سر و ته این حکومت را که بزنی می رسی به همان قصۀ گرگ و گلۀ گوسفندان بی چوپان ... و اینکه اصلاً مگر فاصلۀ خاتمی و رفسنجانی و احمدی نژاد، جز دو سانت بالا و پائین شدن مقنعۀ خانمها، چیز دیگری است.
باور کنیدننگ بارنگ پاک نمی شود، حتی اگر نقاش، خاتمی باشد.
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 23:54 |
*... اصفهان هم ریخته اند و ماهواره ها را جمع می کنند ، کوچه به کوچه ، خانه به خانه ،... کاش دیش ماهواره هم چیزی مثل موبایل بود تا بلکه ما هم می توانستیم آنرا یک جایی پنهان کنیم !!.... راستی چقدر دلم هوای آن ( جوانک ) را کرده ، کاش اینجا بود و یک بلایی هم سر این دیش می آورد. برای او که نباید کار سختی باشد !!
*... داستان فیلم (رابین هود ) یادتان است . جنگلی بود و آن قضایا .... اگر یادتان هم نیست اشکالی ندارد . فقط بدانید که تازگی ها ( رابین هودی ) پیدا شده که از بد حادثه ، زانویش هم بر اثر شکنجه !! درست کار نمی کند . بگویم خدا قاتلین سال 1382 زندان قصر را چکار کند که با فشار های خود ، زانوی این رابین هود وطنی را خراب کردند والا اینک ما هم می توانستیم در دنیای فیلم و سینما پدیده جدیدی را مطرح نماییم . حیف و صد حیف که قاتلان نگذاشتند .

*... پنجشنبه شب گذشته وضع جسمی ام خوب نبود ، باز هم قلبم ریپ می زد و حسابی بستری ام کرد ، گویا باز هم قندم بالا رفته بود . یکی از دوستان که برای عیادت به بیمارستان آمده بود میگفت : بالا رفتن قند خونت علت دارد ! با تعجب پرسیدم : چه علتی ؟ گفت از بسکه این روزها ( نبات) آن جوانک را می خوری . خندیدم و گفتم : بگو آب نبات ... بگو بستنی .... بگو عسل... و کلی خندیدیم . امرو.ز صبح با کیسه ای پر از دارو مرخص شدم .

*... اسامی ، تکرار خاطره هاست ، و خاطره ها یعنی زندگی ، و زندگی یعنی زنده بودن ، نفس کشیدن و حس خوبِ بودن را همراه داشتن .
صبح ها ، وقتی بیدار می شوم و آن عینک را به چشم میگذارم ، زندگی را می بینم که سلانه سلانه هم پای من بیدار می شود و سلام می گوید . و این یعنی که من هنوز هم هستم ... هنوز هم پر از خاطره ام ... کاش قلم یاری کند و تنهایم نگذارد .

*... سر صبحانه، وقتی خواستم لیوان چای را به هم بزنم ، تفاله بزرگی از برگ چای همان بالا مانده بود. عیال چشمی انداخت و گفت : امروز حتماً مهمان خواهد آمد ... بی خودی فکری شدم نکند عزرائیل باشد . راستی اگر قرار باشد عزرائیل بیاید آیا باز هم تفاله چای روی سطح آن ظاهر خواهد شد ؟!.... بعید هم نباید باشد !!
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 23:50 |
* در چند روز گذشته ، تعدادی ایمیل با )نام و بی نام( برایم رسیده و مطالب و سوالاتی را مطرح کرده اند که اینک به برخی از آنها جواب می دهم .
1- ایمیلی را از خواهر آقای فخر آور تحت عنوان ( اخطار ) !! دریافت کردم که چون آدرس ایمیل ایشان را نداشتم لاجرم اینجا جوابشان را می دهم . باور کنید هنوز و هنوز و هنوز بنده به شما و خانواده محترم شما احترام دارم و نمی خواهم خدای ناکرده از طرف بنده اسائه ادبی نسبت به ساحت شخص شما صورت گیرد ، این است که خواهشمندم ، پای خود را از دایره بگو و مگوهایی که این روزها مطرح است بیرون و به این ورطه نیائید ... هم به صلاح شما و هم بنده است . این جواب را هم نه یک اخطار ، بلکه یک تذکر برادرانه بدانید .
طبیعی است که متاسفانه د رسیاست ، گاهی حرمت ها شکسته می شود و من این را در مورد شما نمی پسندم .

* فرهاد مولوی – سوال کرده بود که انتساب نام ( پریوش ) به فخر آور چگونه است .
این موضوع به سال 1382 برمی گردد که با توضیحی که در قسمت اول آن نامه کذا دادم ، او را به جرم فحشاء به زندان قصر می برند ... و در مدت کوتاهی که در آن زندان بود ، چون موهای خود را به صورت گیس د رمی آورد و گاهی هم آن را ( پریشان ) می کرد و همیشه در آن بند ( یعنی به قول خودش بند قاتلین ) با یک تک پوش چسبان و شورت بالای زانو رفت و آمد می کرد و همیشه هم عادت به جویدن آدامس داشت ، بنابراین هم بندان ایشان که به علت نوع جرم و سالها دوری از اجتماع اندکی ( حشری) تشریف داشتند ، و با تایید خود آقای فخر آور ( در آن بند از آن کارهای بَد بَد انجام می دادند). به این جوانک موی افشان کرده گوش چشمی داشتند و از آنجایی که می خواستند عیش خود را کامل نمایند نام او را در بند ( پریوش) نهادند ، - که البته گویا ایشان هم بدشان نیامد – و این نام بعداً هم که توسط اطلاعات نامبرده را به بند سیاسی منتقل کردند روی ایشان ماند .... اگر به سایت ایشان مراجعه کنید ، نامبرده گویا نام ( سیاوش ) را هم به اسامی قبلی اضافه کرده است که وجه تسمیه آنرا نمی دانم ، شاید هم ...

* شخصی به نام رودباری سوال کرده است چرا آقای عماد الدین باقی ، بر اظهارات فخرآور (پریوش) تکذیبیه دارد .
جواب : نمی دانم . از خود جناب باقی سوال بفرمایید ، هر چند که اطلاعیه اش روشن بود .



* در نامه ( بی نام) دیگری ، بنده را سگِ آقایان مهندس طبرزدی ، دکتر زرافشان ، منوچهر محمدی دانسته اند، اشکالی ندارد چون می دانم این نوشته خانمانه کار کیست . دعا کنید که خداوند تحملی بدهد تا من بتوانم مراتب ارادتم را به خانواده نویسنده آن ایمیل حفظ نمایم و وارد به جوابگویی نشوم .

* آقای داود جعفریان ایمیلی فرستاده بود و سوال کرده بود ، که کتاب (اینجا چاه نیست) آقای فخرآور (پریوش) کی چاپ شده است ؟
جواب : کدام کتاب ، کدام کشک !! کدام پشم !! کتابی در کار نیست ! بگذارید توضیح بدهم ... ایشان با تغییر دادن رمان کس دیگری ، آنرا تایپ کرده و جلدی هم با اسکن کامپیوتری روی آن گذاشت و همین (یک جلد) را بعنوان اینکه کتابی چاپ کرده ام به هرکس که می رسد از دور نشان می داد . جالب تر اینکه پشت جلد همین (یک جلد) کتاب، تصویری من در آوری را گذاشته بود یعنی اینکه کنفدراسیون دانشجویی ، ناشر کتاب است . و ما هر چه می پرسیم این کنفدراسیون چه صیغه ای است میگفت : بعداً برایتان می گویم که هرگز هم نگفت . خلاصه کتابی که فقط یک جلد و آن هم نزد به اصطلاح نویسنده است . شمای بنده خدا از کجا می خواهید پیدا کنید ؟
کتابی را هم که اخیراً ایشان به عنوان (ورق پاره های زندان ) در خارج از کشور چاپ نمودند ، حاوی مطالبی است که به صورت گرته برداری از گفتگو با سایر زندانیان برداشت و مطالب آن را مصادره به خود نموده است و هنوز هم به ایران نرسیده ( و اتفاقاً ایشان سعی بسیاری هم می کند که به ایران نیاید ) چون آنوقت و با خواندن آن، همه به اکاذیب ایشان در آن کتاب پی برده و آن را نقد خواهند نمود . به هرحال اگر این کتاب به دستم رسید ، مطمئن باشید وجهی از وجوه شخصیت ایشان را به شما نشان خواهم داد . * ضمناً یکی از زندانیان سیاسی به نام ابراهیم مومنی در این باره گویا اطلاعیه ای صادر کرده و مدعی است که متن مذکور متعلق به ایشان است .... بنده چون این اطلاعیه را ندیده ام فعلاً نسبت به آن نظری ندارم تا بعد .

* - ( یحیی ) نامی طی یک ایمیل نوشته است : چرا آقای فخرآور ( پریوش) در برنامه تلویزیونی ، طریقه ارتباط زندانیان سیاسی اوین را با خارج از کشور ( لو ) داده است . چیزی که وزارت اطلاعات سالها از آن اطلاعی نداشت .
جواب : به قول عرب ها المأمور معذور ... پس شما از یک چنین ( مامانی ) !! چه انتظاری دارید . خب او رفته است که همین ها را بروز بدهد دیگر .... مثلاً انتظار دیگری از او دارید ؟

* از دوستانی هم که با فرستادن ایمیل اظهار لطف کرده اند جداً سپاسگذارم . به قول شاعر: کَرم های تو ، ما را کرده گستاخ .
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 23:49 |

 

 

 *- بعد از انتشار فصل اول مجموعه ( پریوش و دبیرکلی جنبش مستقل دانشجویی ) ، گویی آب به لانه موران ریخته شده باشد ، چند نفر از همپالگی های ( آن جوانک ) که در قسمت دوم همین مجموعه از خجالت آنها هم بیرون خواهم آمد ، ضمن تلفن به تلویزیون های لس آنجلسی ، قصد فرار دادن پریوش از اصل ماجرا را دارند و می خواهند به قول خودشان این یک وجب ( مرد سیاسی شان ) !! را با شانتاژ و دروغ پراکنی و با زبان ( دیپلماسی ) پوشش دهند . ولی بدانند که به قول شاعر :

 

چنان ریده است این مرد سیاسی

به اصل و فرع میدان سیاسی

که نتوان ریده را لیسید هرگز

ولو با صد زبان دیپلماسی

 

... در هفته آینده منتظر بقیه ماجرا باشید .

 

*- بقول مرحوم توفیق ، شب جمعه دو چیز یادتون نره

اول -  ...........................

دوم- دیدن وب لاگ ما www.siyasi.blogfa.com

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 18:49 |

 

 

دیشب ( 1/6/1385) در حالی که برنامه ( نسل ما) از تلویزیون کانال یک پخش می شد . ناگهان شخصی از طریق تلفن از مهمان برنامه آقای فخرآور ( پریوش) پرسید: راست می گویند که در زندان به شما تجاوز شده است . !!

....... یخ کردم . و با خودم فکر کردم عجب بینندگان حشری ای داریم .!!

کسی نیست که به آن بیننده محترم بگوید : آخر این چه سوالی است که از یک مرد سیاسی !! می کنی. شما به اهداف متعالی ایشان که همانا آزادی وطن بدبخت ایران، به دست ایشان است فکر کن . چرا همه نگاهت متوجه ما تحت یاروست ... اِ .عجب بساطی داریم ها .

حالا بلکه هم یک خبرهایی در زندان بوده یا نبوده ، بده بستانی هم شده یا نشده ، حلیم بادمجانی هم تناول شده یا نشده ، به من و شما چه ؟ ...... فضول را بردند جهنم گفت هیزمش تر است .

می خواهی فردا اسمت را در لیست ( حسودهای سیاسی ) بنویسند ؟ ..... مگر برنامه را ندیدی ؟

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 18:48 |

 

 

( مطبوعات ) سید حسن نصر الله : تا آخرین قطره خون مبارزه می کنیم .

*- قابل توجه سازمان انتقال خون و آب انار فروشان تهران .

( مطبوعات )- خاتمی به واشنگتن می رود .

*-ضمناً  امشب ( پنجشنبه ) هم آقای بوش به تهران آمده و مستقیماً راهی جماران خواهند شد .

( مطبوعات ) آقای خاتمی تکذیبیه آقای ( محمد تقی رهبر ) را تایید کرد .

*- و ایضاً آقای رهبر هم تاییدیه آقای خاتمی را تکذیب کرد .!! کی به کی است ؟

( مطبوعات )کاریکاتوریست و سردبیر ( ایران جمعه ) به مرخصی آمدند .

*- قابل توجه آذری های غیرتمند ....

( مطبوعات )علی لاریجانی گفت : از امروز آماده مذاکره هستیم .

*- باز شروع شد .... بعد حتماً سولانا به تهران می آید . بعداً متکی به گینه بیسائو می رود . بعد هاشمی رفسنجانی یک نامه به رئیس جمهور اوگاندا می نویسد . بعد .... بعد ..... باز لاریجانی آماده مذاکره می شود . بعد باز سولانا ...

( مطبوعات ) دختر 13 ساله قربانی رابطه پنهانی زن جنایت کار شد .

*-  لامصب ، وقتی داری آن کار را می کنی ، لاقل پرده را بنداز تا مجبور به قتل نشوی !!

( مطبوعات ) تام وجری سانسور می شوند .

*- یعنی صداو وسیما هم تعطیل ....

( مطبوعات ) الهام : دولت در جمع آوری ماهواره ها نقشی ندارد .

*- نگفتم . این بیچاره ها بیگناهند . تا قبر آ.آ... کار ،کار ِ انگلیسی های پدرسوخته است
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 18:46 |
(مطبوعات )- جوانفکر: افترا به دولت ، سم مهلک آزادی است .
* ولی زندان کردن نقادان و روزنامه نگاران ، شربت سکنجبین آزادی است . !
(مطبوعات )- عضو هیئت مدیره کانون وکلا : نامه الهام تکلیفی متوجه قوه قضاییه نمی کند .
* برو بابا توهم دلت خوش است .... یکی را به ده راه نمی دادند ، سراغ خانه کدخدا را می گرفت . ببین اصلاً همان قوه قضاییه خودِ ترا قبول دارد یا نه ؟!
(مطبوعات )- هاشمی رفسنجانی: ( نمی توان مانع حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش شد )!!
* هیچ !! . همین جوری خنده ام گرفت .
(مطبوعات )- هاشمی رفسنجانی : ( خبرنگاران نقش عظیمی در آگاهی مردم دارند . )
* ای …. حاج سعید امامی کجایی که بشنوی .
نماینده حزب اله در گفتگو با شرق : ( خلع سلاحی در کار نیست ) .
* بارک الله ، مرحبا ، به این می گویند حرف حسابی . یک کلام ختم کلام ….
(مطبوعات )- پرتاب مو فق موشک صاعقه در مانور ذوالفقار .
* که به هوا رفت . رفت . رفت … و برگشت و برگشت و برگشت و درست خورد سر جای اولش !!!
(مطبوعات ) – ابوطالب نماینده تهران : اگر دولت انتظار دارد اصلاً نقد نشود ، مسئله ای عجیب است .
* نه ، اصلاً هم عجیب نیست . این هم روی بقیه .... چرا تعجب میکنی ؟ .
(مطبوعات ) – نمایندگان مجلس با اجرای آزمایشی قانون مجازات اسلامی بمدت یکسال دیگر موافقت کردند .
* یعنی این همه آدم را که در این مملکت تا بحال زندانی می کردند بر اساس یک طرح آزمایشی بوده؟
پس خدا به داد وقتی برسد که ( رسماً ) بخواهند قانون مجازات اسلامی را پیاده کنند .
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت 23:33 |
کروبی : در انتخابات خبرگان کاندید نمی شوم .... ( مطبوعات )

*سال شروع کار سیاسی 1341 – سال اخراج از صحنه سیاسی 1384- سال ( نمی شوم ، نمی خواهم، نیستم ، من نبودم ) 1385
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت 23:33 |
* سر صبح داشتم یادداشتهایم را مرتب می کردم که در زدند .
دخترم از پشت آیفون پرسید : کیه ؟
جواب آمد: گداست. و مقداری نخود می خواهد !!
عیال از همان آشپزخانه گفت : بگو نداریم ، اگر می خواهد به جای نخود ، لوبیا بدهیم .
جواب آمد ، می گوید : اگر چشم بلبلی باشد بیاورید !!
به خود که آمدم روی یادداشت هایم نوشته بودم . عجب گدای با حالی !!
چند دقیقه بعد ، دخترم که کتابی را می خواند پرسید : پدر ، پسا مدرن یعنی چه ؟
گفتم : یعنی همین .... همین لوبیای چشم بلبلی !!
دخترک کتاب را بست و با اخم از کنارم رد شد ......


* از شب عید به این طرف ، دو ماهی کوچک قرمز ، در یک تنگ بلور میهمان خانه ما شدند . درست روی میزی که هر روز روی کار می کنم . شاید ده بار هوس کرده ام که دور از چشم عیال آنها را بردارم و در رودخانه شهر رهایشان نمایم . حتی بفهمی نفهمی این را هم به عیال گوشزد کردم . ولی هر بار به جای جواب او به تنگ بلور نزدیک شد و گفت : دلت می آید ببین که چه چشمهای براق و زیبایی دارند.
خواستم بگویم آری ، درست می گویی ، چشمهای زیبایی دارند ، چشمهایی که لبریز از هوس دریاست .
(ولی هیچ نگفتم ) .
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت 23:32 |
اصولاً زندانیان سیاسی اوین مظلومند ، چرا که از ساده ترین حقوق انسانی خود محرومند . ولی باز هم در میان همین زندانیان ، افرادی پیدا می شوند که درجه مظلومیت آنها به اعلی درجه است ، کسانی مثل سعید شاه قلعه ......
وی که به جرم هواداری از سازمان مجاهدین خلق ، هفت سال پیش دستگیر و به حبس ابد محکوم شد ، همان جوان باصلابتی است که تمام این 7 سال را مثل تخته سنگی سخت در مقابل طوفان ، محکم و استوار، در زندان ماند و داغ یک آخ را بر دل بدخواهان گذاشت .
شاه قلعه در این 7 سال و برای پرهیز از هر گونه شائبه ای ، حوادثی که بر او رفته بود را بر دل چوب نقش زد و با خراطی و کنده کاری روی چوب ، ناگفته های دل را بدیع تر از کلام به منظر چشم سایر زندانیان عرضه کرد ، تا در دیار خاموش ، کسی کاوه آهنگر را از یاد نبرد و درفش کاویانی به دست نااهلان نیفتد .... و یا به خاطرش بماند که سیمرغ افسانه ای را نمی توان در بند کرد ، ولو که از کوه قاف هم به دره اوین فرو افتاده باشد . ( و چقدر آرزو دارد که روزی از این تابلوها نمایشگاهی را بر پا دارد ) .

چند هفته پیش وقتی شادروان اکبر محمدی در همین بند دار فانی را وداع گفت ، سعید تحت تاثیر صحنه های دلخراش آن حادثه ، با فریاد خواستار رسیدگی مسئولین به مرگ یک همبند شد و همین اعتراض ساده در آن محیط کوچک و در بسته ، زنگها را به صدا در آورد و حفاظت زندان را بر آن داشت که نه تنها مرخصی گاه و بی گاه او را لغو کند بلکه درِ کارگاه خراطی و کنده کاری او را هم قفل نمایند.
حالا سعید ، مغموم تر از همیشه است و سختی حبس بر او دو چندان شده است . شاید هم تا فاصله نوشتن این سطور ، دل و احساسش را به میخی آویزان کرده که قبلاً قاب چوبی آن سیمرغ هزار بال را بر آن آویزان کرده بود .
آری زندانیان سیاسی اوین مظلومند ، ولی سعید شاه قلعه مظلومتر از آنهاست .

چه کسی می داند / چه کسی می خواند / مرغ احساس شاید / دل بریده است / از این کهنه خرابات عفن / روز دل کندن هاست / روزخراطی دل / روز خراطی روح / روز مظلومیت / .... آه ، ققنوس کجاست .
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت 23:32 |
* آقای دکتر زرافشان ، این پیر دیر عاشقان وطن ، و این اسطوره مقاومت و ایستادگی ، مردی که ( نه ) گفتن را همواره بر عروسکان و نوعروسان عرصه رنگین تزویر و دروغ فریاد کرده است ، برای ادامه معالجات خود از زندان اوین به مرخصی 10 روزه آمد .

* آقای مهندس حشمت الله طبرزدی نیز که مدت 8 سال است راهش را از آسوده طلبان و شماطه گران عرصه سیاست جدا نموده و انزوا در کنج زندان را به همگامی با عوامل زور و زر ، مرجح دانسته ، از روز یکشنبه برای مدت 10 روز از زندان اوین به مرخصی آمده است . طبرزدی شاخصه ی روشنفکرانی است که هوای فردای وطن را بر دل دارد .


نه هر درخت تحمل کند خزان
غلام همت سروم که این قدم دارد .
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت 23:30 |


Powered By
BLOGFA.COM