تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار
1- سروش می گوید : من ( پدر خوانده اصلاح طلبان نیستم ).
* تذکر – پس با این ترتیب اصلاح طلبان که قبلاً بی پدر شده بودند ! حالا پدرخوانده هم ندارند . طفلکی ها ...
2- سخنگوی دولت می گوید : دولت هیچ حقی در اغماض از (یک ریال ) حیف و میل در اموال عمومی و دولتی را ندارد و نسبت به آن پاسخگوست . پس به این دولت که رئیس جمهورش در خارج و داخل به پاکدامنی و سلامت مالی شهره است افترا نزنید و توهین نکنید .
* تذکر – اصلاً ببین آقا ، هر کس منبعد راجع به جریان آوردن پول نفت به سفره خالی مردم حرف زد، و یا از عقد قراردادهای صوری و آزاد سازی پرشتابِ پول از بودجه دولتی و انتقال آن به برخی نقاط و کمکهای ابهام آمیز مازاد بر نیاز به موسسات غیر دولتی و خارج نمودن بخش قابل توجهی از بودجه از سیستم نظارتی و نهایتاً هزینه برای مصارف انتخاباتی ، حرفی زد ، یا انتقادی نمود ، دشمن خدا و رسول خداست ، ضد انقلاب است ، و دادستان باید او را تعقیب و مجازات نماید و حتماً هم او را به زندان اوین و از نوع سیاسی اش بفرستد . آزادی زیادی که بدهی همین می شود دیگر ...
3- وزیر اطلاعات می گوید : امریکا در غضب ، تصمیمات غیر منطقی می گیرد و در ادامه اظهار داشت : امریکا می خواست از طریق فرهنگسراها کار خودش را پمپاژ کند .
* تذکر – ( ... آهای آقای امریکا ، دِ ، نگیر . جان مادرت نگیر . اگر هم می خواهی در غضب تصمیمی بگیری ، لااقل از نوع منطقی اش بگیر . و از فرهنگسراها دست بردار . ما خودمان ختم روزگاریم . ضمناً کاری هم نکن که دوباره کرباسچی را دراز کنیم . هنوز یادمان نرفته آتش این فرهنگسراها اول بار از گور همان شهردار پاجیرو سوار امریکایی بلند شد .
4- معاون بین المللی وزیر نفت می گوید : انتظار از این دولت و اکثریت نمایندگان محترم مجلس که عدالت محوری و اصولگرایی را شعار اصلی خود می دانند ، این است که مانند دولت های قبلی با مسامحه و ........ عمل نکنند و تا هنوز فرصت باقی است ..... ( با مردانگی و پایداری ) این مشکل بزرگ را از سر راه مردم بردارند .
* تذکر – مسئله اصلی این مملکت همین بوده و هست که دولت مردان و اکثریت مجلسیان با (مردانگی و پایداری) و در اندک فرصت باقی مانده تصمیم نمی گیرند ... مثل خاتمی و مجلس ششم و آن فرصت سوزی ها ...
5- مقامات رژیم صهیونیستی امروز از عبدالله گل وزیر امور خارجه ترکیه خواهند خواست تا کشورش ، ایران را تحریم کند . گل که امروز برای مذاکره به سرزمین اشغالی می رود ( البته منظورمان لبنان نیست ، بلکه اسراییل است ، چون سرزمین اشغالی لبنان که همین چند روز پیش آزاد شد و رفت پی کارش ) . از این اقدام اسراییل اظهار نگرانی کرد که چرا پیش از اینکه این تقاضا به صورت رسمی مطرح شود ، توسط رسانه ها فاش شده است .
* تذکر – اِ .اِ . اِ . این همان اخوی خودمان عبدالله گل نیست که چند روز قبل ...
خدا پدر این سیاست را نیامرزد که به ( گلِ ) آن هم نمی توان اعتماد کرد . آدم تا می آید مسئله لیبی را فراموش کند ، جریان ترکیه پیش می آید و ( هشتبلکو ) می شود .
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت 0:14 |
گلچین روزگار عجب با سلیقه است
می چیند آن گلی که در عالم نمونه است .
بدینوسیله فوت نا به هنگام مرحوم مغفور شعبون بی مخ (ملقب به شعبان جعفری ) را به طالبان راه پرفیض ایشان تسلیت عرض می نماید .
آن اسوه شهامت و جلادت ، در طول عمر با برکت خویش توانست در یکدوره مسابقات اتومبیلرانی داخلی (سال 1332 ) و در حالی که پای مبارکش همچنان روی پدال گاز بود ، فرمان اتومبیل را کنده و راست و مستقیم در جاده دو طرفه براند و با این شاهکارِ خود طرحی نو در اندازد ... بطوریکه سالها بعد ، همین سلوک ، موجب تاسی برخی ملوک شد و شیوه ( شعبونی ) سرلوحه مکاتیب سیاسی حالیه قرار گرفت .
ما این ضایعه بزرگ و ثلمه عظیمه را به پویندگان راه ایشان تسلیت عرض نموده ، جسارتاً اعلام می داریم که مواظب خود باشند ، گویا دره ای نزدیک است . !!


از طرف انجمن ژیان سواران داغدار کشور
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت 0:12 |
- آقای موسوی خوئینی ها ، دیروز در حالی از اوین به آزادی موقت رفت که نتوانست در مراسم تدفین و خاکسپاری پدرش حضور یابد .
- آقای منوچهری محمدی ، چند وقت پیش ، در حالی از اوین به آزادی موقت رفت که نتوانست در مراسم تدفین و خاکسپاری برادرش اکبر حضور یابد .
- ....................
- ...................
( و این قصه را اََلَم باید که از قلم هیچ ناید )
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 23:53 |
برخی مفسران اعتقاد دارند که موشکهای ( غریبه ) حزب الله ، توانست ضمن در هم کوبیدن خانه های اسرائیلی ، از حرکت ارتش اسرائیل و تهاجم بیشتر آنها به خاک لبنان جلوگیری نماید . برخی دیگر هم اعتقاد دارند که موشکهای هدایت شونده و ایضاً غریبه ارتش اسرائیل ، باعث شد تا حزب الله در پشت منازل مردم لبنان زمین گیر شود .
بگویم خداوند این غریبه هایی که به ارتش اسرائیل و حزب الله موشک می دهند را چکار کند که حاصل کارشان جز وارد آوردن میلیاردها دلار خسارت مالی و مرگ دست کم هزارو دویست نفر نفوس ، چیز دیگری نبود . بدیهی است وقتی این غریبه ها بخواهند نوع ایدئولوژی خود را با موشک به جایی صادر کنند ، نتیجه اش همین خواهد بود و لاغیر .
متاسفانه ، سالها قبل ، پرتاب این موشکها نتوانست راه قدس از کربلا را باز کند و این بار هم نشد که راه قدس از لبنان باز شود ، ولی فردا چه ؟ آیا این بار ، راه قدس از طریق قبیله ( هورا هورا ) در آفریقای سیاه و باز هم با موشکهای غریبه باز خواهد شد ؟ باید منتظر ماند و دید !! .
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 23:52 |
هنوز...
در دره اوین
راهرو تاریکی را سراغ دارم
که بر پیشانی آن / علامت( راه یک طرفه ) نصب است
- راه بی بازگشتی است -
هنوز...
در دره اوین
راهرو تاریکی را سراغ دارم
که نام روندگان آن
در هیچ دفتری ثبت نمی شود

نامهای بی نشان
قبرهای بی نشان

این جنازه های 27 ساله
چقدر بوی عشق می دهند
به زمانه ای که گویا
عاشق کشی
رسم (عدالت ) است

هنوز ...
آن راهرو تاریک ، خوابم را آشفته می کند
فکری می شوم
فردا
کدام جنازه از آن بیرون می آید
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 23:51 |
با توجه به مرگ شادروان اکبر محمدی در زندان اوین ، اخیراً برخی برنامه سازان خواب زده کانالهای لس آنجلسی ، تازه به یاد زندانیان سیاسی افتاده و سعی می نمایند از این نمد برای سر خود کلاهی ببافند ، و به عنوان زیرنویس ، به ذکر شعار ( زندانی سیاسی آزاد باید گردد ) اکتفا می نمایند . این از آنها ... ولی ببینیم جناحها ، گروهها ، و مسئولین سیاسی داخلی نسبت به این شعار چه واکنشی از خود نشان می دهند .

جناح چپ حکومت می گوید : زندانی سیاسی ( بعد از حبس ) آزاد باید گردد !!
جناح محافظه کار حکومت می گوید : زندانی سیاسی ( بعد از مرگ ) آزاد باید گردد !!
جناح اصلاح طلب حکومت می گوید : زندانی سیاسی ( خودی ) آزاد باید گردد !!
کارگزاران می گویند : زندنی سیاسی ، مثل بازار آزاد ، آزاد باید گردد !!
آقای کروبی می گوید : در مجلس ششم گفتیم زندانی سیاسی ؛آزاد باید گردد ، حکم آمد که نه ، نگردد!!
آقای خاتمی می گوید : با تساهل و تسامح به نام ملت ( ولی برای حفظ همین قدرت ) زندانی سیاسی آزاد باید گردد !!
آقای رفسنجانی می گوید : زندانی سیاسی مثل دوره ( سعید جون ) آزاد باید گردد !!
خانم شیرین عبادی می گوید : زندانی سیاسی در گوانتانامو آزاد باید گردد !!
دادستان تهران می گوید : گنجی قهرمان آزاد باید گردد !!
اکبر گنجی می گوید : ایضاً ، فخر آور قهرمان ( پریوش ) آزاد باید گردد !!
فخر آور قهرمان ( پریوش ) می گوید : بازم من ، آزاد باید گردم !!
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 23:50 |
پدر اکبر محمدی خواسته بود که در مراسم بزرگداشت فرزندش ، نفس کسی در نیاید و هیچ کس شعار سیاسی ندهد ... ای عجبا ، که در این مراسم ، همه چیز سیاسی بود ، حتی آن قفل سیاه رنگی که بر در مسجد و قبل از شروع مراسم زده بودند ، و نگاه آن کودک 8 ساله که دست در دست پدر تا مسجد آمد و وقتی با تحکم آن مامور روبرو شد که گفت ( بروید ، زودتر از اینجا بروید ) از پدرش پرسید : راستی پدر ، گفتی او را چه کسی کشت ؟!.
آری این پنجشتنبه ، در اطراف دانشگاه تهران ، همه چیز بوی سیاست می داد ، بوی اوین ، بوی تابوت ، یا بویی مثل بوی سوختگی پایت که روی آن آب جوش ریخته باشند .
این عصر ، عصر دلتنگی سیاست است ، عصر تحمل ناپذیری قفل های سیاهی که بر درها – بخوان لبها – می زنند .
و این عصر ، مرا می برد تا خیال منوچهر- که حالا از آمل حق خروجش نیست – و دلتنگِ آنچه در سیاست می گذرد ، غروب خورشید را به غروب اکبرِ جوان پیوند می زند و بغض می ترکاند در آن خلوت شمالی ...
عصر دلتنگی ، مثل قوسی است که بر کمر پدر محمدی ها ( تا ) انداخته است .
عصر دلتنگی ، جان می دهد که همان اطراف دانشگاه تهران ، همان خیابان امیر آباد ، پرسه بزنی و از ساختمانهای خالی کوی دانشگاه ، سراغ اکبر را بگیری و اصلاً هم به یاد نیاوری که اکبر رفته است .
عصر دلتنگی ، وقت یاد آوردن زندانیانی است که شاید پنجشنبه آینده باید به رسم ادب به مراسم ختم یکی دیگر از آنها بیایی ، و باز هم در همین حوالی ، سراغ کس دیگری را بگیری و به دنبال نبودنش هق هق کنی ، آن هم در پشت آن قفل سیاه رنگ که بر دری زده خواهد شد .
پدر محمدی ها خواسته بود که نفس کسی در نیاید و شعار سیاسی ندهد . فرضاً که چنین هم شد . ولی او نمی داند که این نفس بریدن ها دست آدم نیست ، گاهی صدای هق هق ات حتی پشت آن قفل سیاه بد ترکیب هم راه نفس را می گیرید .

" به روز شده "
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 23:49 |
به چند نفر باربرقدرتمند محلی ، یا تانکرهای سوخت رسان خالی ، یا هواپیماهای باری با آرم های جعلی و خیالی ، برای حمل بعضی چیزهای کلاهک دار ( منظورمان شاید خربزه است )به جنوب لبنان نیازمندیم .
از باربران قدرتمند محلی که توان حمل آن چیزها را دارند ، و از صاحبان تانکرهای خالی که جاسازشان حرف نداشته باشد ، و صاحبان شرکت های هوایی که بتوان هواپیماهایشان را دزدکی ار بالای ترکیه عبور داد ، دعوت به همکاری می نماییم .
آدرس : کیهان بچه ها ، خیابان همان طرفها ... حجره خواجه عبدالله انصاری اخوی خواجه نصرالله ...

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 23:48 |
 

-قسمت اول-

درست در اولین روز مرداد ماه امسال، وقتی آقای دکتر زرافشان، طی نامه سرگشاده ای که از زندان اوین بیرون داد، (آن جوانک) را به افشای اسرار مگو هشدار داد و به زبانی از وی پرسید:
تو که در خانه ره کوچه نمی دانستی چون، چنین راه زن و ره بر و ره دان شده ای
تصور کردم که همین کفایت خواهد کرد و فخر آور (پریوش) متوجه آنچه پشت سر خود در ایران جا گذاشته خواهد شد!!
اما افسوس که این خیال، خیالی باطل بود، و (آن جوانک) نه تنها از پروژه دیکته شده دست بر نداشت بلکه با وقاحت تمام، به راه رفته خویش ادامه داد و در قبال همه (آنانی که اسرار مگو می دانند) با پوزخندی علامت داد که،
اگر صد سال بر مشک ام زن چوق همان دوغ است همان دوغ است همان دوغ

پس، با این حساب، تکلیف بر همه، و منجمله بر بنده تمام است و عهدی را که روزی –خالصانه- با عزیزی بسته بودم تا در صورت خاموشی (آن جوانک) بنده نیز سکوت نمایم، دیگر نمی توانست اعتباری داشته باشد....
اما هنوز هم قصد افشای همه داستان (آن جوانک) را ندارم. که آن را فرصتی دیگر باید و حوصله ای .... بلکه می خواهم این پرده را اندکی –دقت کنید- فقط اندکی بالا بزنم و به قاعده ای سهل تر و سبک تر پریوش را متذکر شوم که:
دیگ را گر باز باشد شب دهن گربه را هم شرم باید داشتن
و به اندازه (لته دم دهن میرزابقا)1، دهانش را ببندم، چرا که در غیر اینصورت مجبور خواهم شد حالا که پایم روی بیل رفته، کرت او را تا آخر شخم بزنم و آن کنم که باید.... هر چند که اهل دل را نشاید و خرده ام گیرند که هنوز زود بود.

باری.... به سالهای گذشته که بر می گردم و فضای زندان اوین را در ذهن مرور می کنم یاد پسرک جوان (و یا به قول دکتر زرافشان جوانکی) می افتم با گیسی که پشت سر جمع می کرد و در اولین برخوردچنان گرم می گرفت که آنی فکر می کردی خودی است، در عین اینکه همه زندانیان می گفتند: (از آن دریده های عالم است)!!
خب، زندان، زندان سیاسی بود و باید که در آن از این گفت ها زیاد باشد. بهر حال، روزهای بعد یکی از دانشجویان زندانی کوی دانشگاه که حکم 14 سال حبس گرفته بود در مورد این پسرک برایم تعریف کرد که فخرآور (پریوش)، اصلاًٌ در حوادث 18 تیر 1378 دانشجو نبود!! بلکه وی در آن سال خدمت سربازی را در پادگان عشرت آباد سپری می کرده است که در وقایع آن سال، بهمراه سایر سربازان به جلوی کوی دانشگاه آورده می شود تا دانشجویان را سرکوب نمایند. اما این سرباز (یعنی پریوش) که از درگیری واهمه داشته، با ترفندی محل مأموریت خود را به بیمارستانی می اندازد که چند دانشجو در آن بستری بودند و او مأموریت مراقبت از آنها را بعهده می گیرد.
دوست ما در ادامه می گفت: دو سال بعد، یعنی در دومین سالگرد، هجدهم تیر ماه که ما در زندان اوین بودیم، فخرآور که در فاصله آن دو سال، دانشجوی سال اول رشته پرستاری (و نه پزشکی که خود مدعی آن است) در دانشگاه آزاد اسلامی ارومیه شده بود. با یکی از دختران آن دانشگاه که او را در همه جا نامزد خود معرفی می کرد به تهران می آید و به جرم رابطه نامشروع در خیابان دستگیر و از طریق دادسرای عمومی (و نه انقلاب) بازداشت و به زندان قصر که مخصوص چنین جرایمی است برده می شود.
در این اثناء، پریوش با نشان دادن کارت دانشجویی خود به مسئولین حراست زندان قصر، از آنها می خواهد که او را به زندان اوین و به نزد منوچهر محمدی و شادروان اکبر محمدی و سایر دانشجویان زندانی ببرند و در این رابطه قول همه گونه همکاری را می دهد. که این خواسته توسط مسئولین حفاظت و وزارت اطلاعات، اجابت شده و بالاخره فخرآوری که به جرم فحشاء دستگیر شده بود و به زندان اوین و بند سیاسی منتقل می شود. (از ادامه داستان آن دختر بیچاره می گذرم تا از اصل مطلب دور نیفتم).
موضوعی که قابل ذکر است، این است که تا قبل از فرستادن فخرآور (پریوش) به بند سیاسی، یک نوع همبستگی بین دانشجویان که همگی هم جوان بودند وجود داشت که این، مورد پسند زندانبان و دستگاه اطلاعات نبود و خیلی از طرف دستگاه سعی می شد که با ایجاد تفرقه و زدن کانال از وضع درون این تشکل اطلاعاتی بدست آورند.
طیف بندی داخل بند سیاسی (سالن 1 اندرزگاه 7) نیز چنین بود که گروهی طیف چپ (مثل زرافشان- پیمان پیران و....) گروهی لیبرال (از جمله دانشجویان 18 تیرماه) گروهی زندانی نظامی (اعم از سرباز و درجه دار و افسر) و نیز اعضاء سازمان مجاهدین خلق، در آن بند و در کنار هم زندگی می کدند و تقریباً بجز در موارد جزئی، اختلاف خاصی در این (هم نشینی اجباری) نداشتند و بنوعی متحمل یکدیگر بودند.
آقای دکتر زرافشان روزی در زندان برایم تعریف کرد که فخرآور در زمانی که تازه به بند ما منتقل شده بود به من مراجعه کرد و ضمن ابراز برخی گنده گویی ها که به او نمی آمد اظهار داشت (من عضو کانون نویسندگان ایران هستم)!!
دکتر می گفت: در این سخن، بنده خلطی را احساس کردم، چرا که خودم سالها بود عضو کانون و از اعضاء قدیمی آن بودم و هرگز نامی از فخرآور نشنیده بودم، این بود که فقط از روی کنجکاوی، در تماس تلفنی با دوستان کانون، موضوع را استعلام کردم که همگی آنها، چنین وصلی را انکار کردند!!
دکتر زرافشان می گفت: فردای این مطلب، وقتی در حیاط زندان، موضوع را با چاشنی طنز به فخرآور انتقال دادم تا بلکه بداند که دروغگویی در زندان سیاسی کار زشت و ناپسندی است، دیدم این جوانک بجای انفعال، در کمال وقاحت رو به من کرد و گفت: دکتر، من همیشه عادت دارم بلوف های بزرگ بزنم، چون بلوف های بزرگ برای مردم ایران قابلیت باور بیشتری دارد!!

برگردیم به صحبت های آن دوست دانشجو که می گفت: بعد از آمدن فخرآور به زندان، او سعی می کرد خودش را به من و سایر دانشجویان نزدیک کند و می گفت می خواهم عضو گروه شما بشوم، در آن زمان منوچهر محمدی بعنوان نماد دانشجویان کوی دانشگاه در زندان بود و فکر می کرد که همه مثل خودش صاف و صادق هستند این بود که فخرآور را پذیرفت و از آن به بعد نام او را دز زیر هر اطلاعیه و بیانیه ای که بنام دانشجویان زندانی بیرون می داد می آورد تا کم کم فخرآور با راهنمایی وزارت اطلاعات توانست شماره تلفن های تماس با رادیو تلویزیون های خارج از کشور را از منوچهر محمدی بگیرد و از زندان اوین شروع به تماس با آنها نماید.
فخرآور در این تماس ها سعی می کرد هر آنچه دانشجویان از خاطرات 18 تیر برای هم تعریف می کردند را ضبط خاطر نموده و در تماس هایی که به ترتیب فوق با اصحاب رسانه در خارج می گرفت، بنام کرده های خود از آنها استفاده نماید. رسانه ها نیز بدون تحقیق از اصالت مطالب و اینکه می خواستند بهر نحو ممکن سری به هزار توی زندان اوین بزنند، این خبرها را به زودی روی آنتن برده و فضا را برای یک (شارلاتان) سیاسی که بازیچه دستگاه بود بازتر می کردند. کاری که وزارت اطلاعات برای برنامه های بعدی خود به آن نیاز داشت.
در این بین، وقتی زندانیان رفتارهای غیر متعارف را از فخرآور (پریوش) دیدند، کم کم یک حس بدبینی نسبت به او رواج یافت، علت آن هم این بود که ایشان با هر کسی در آن محیط اصطحکاکی پیدا می کرد، بلافاصله فردا صبح، حفاظت زندان به بند هجوم می آورد و آن بدبخت را به هر بهانه ای که شده بود بیرون می کشید و مورد ضرب و شتم قرار می داد.... زندانیان باور داشتند که بین فخرآور (پریوش) و حفاظت زندان اوین باید رابطه ای باشد، لاکن چگونگی این ارتباط برایشان مکشوف نبود.
تا اینکه یک روز، جوانی از اعضاء سازمان مجاهدین خلق (بنام سعید م.) در حیاط زندان اوین متوجه شد که فخرآور موبایلی را در قسمت پایین تنه خود و زیر لباس پنهان کرده، پس ضمن درگیری با او، و پایین کشیدن شلوارش، این موبایل کشف شد (شلوار فخرآور در آن روز یک شلوار جین آبی رنگ و رنگ شورتش هم قرمز با نواردوزی سفید بود). جنجالی به پا شد. زندانیان معتقد بودند که فخراور بوسیله همین موبایل، گزارش های داخل بند را اعم از تصمیم به اعتصاب غذا و یا صدور بیانیه به حفاظت زندان می داده است. جالب اینکه شماره موبایل مسئول حفاظت زندان اوین، تنها شماره ای بود که روی حافظه موبایل مذکور هنوز باقی مانده بود!!. (این همان موبایلی است که ایشان در مصاحبه های خود و به منظور فرار از اصل ماجرا مدعی استا که آنرا در زندان قصر همراه داشته است، حال آنکه این اتفاق در اوایل پائیز سال 1383 و در حیاط بند 1 اندرزگاه 7 زندان اوین رخ داد).
آن شب، همه بندیان سیاسی اعم از چپ و راست، یک نفس و یک صدا شدند و فخرآور را از بند بیرون کردند و به مسئولین زندان پیام دادند که اگر او را برگردانید، مرگ او حتمی است.
در این بین، باز هم این دکتر زرافشان و تعدادی ریش سفید دیگر بودند که ضمن صحبت با زندانیان چنین استدلال کردند که چون درز این اخبار به بیرون، موجب خدشه به آبروی زندانیان سیاسی است. باید به آرامش برگردند و خلاصه باعث شدند تا فخر آور (پریوش) فردا به بند سیاسی عودت داده شود. البته دکتر زرافشان به عادت معهود، در هنگام ورود مجدد فخرآور به بند، رک و راست، آنچه فخرآور کرده بود را به رخش کشید و از او خواست که جداً دست از این مأموریت بردارد!! (سعید.م) نیز فردای آن روز توسط دستگاه به بند انفرادی 209 منتقل و تا این لحظه هیچ اطلاعی از وی در دست نیست.
کینه دکتر زرافشان این بار، حقاً در دل فخرآور که آنطور نزد جمع خفیف شده بود نشست، و از آن تاریخ تا زمانی که پریوش در زندان بود، به کرشمه و طنز و به دور از حضور دکتر زرافشان مسلک او را به باد طعنه می گرفت و وقتی هم به مرخصی می رفت بر علیه اش آن اطلاعیه های کذا و کذا را صادر می کرد که همه بیاد داریم....
رفتن منوچهر محمدی از بند سیاسی و انتقالش به بند 350 که آن وقت ها به بند کارگری معروف بود و بجز مهندس طبرزدی، فرد سیاسی دیگری در آنجا نبود و از طرفی رفتن شادروان اکبرمحمدی و آقای احمد باطنی به مرخصی استعلاجی و انتقال برخی دیگر مثل ارژنگ داوودی، بنیاداراب زند و .... به زندان رجایی شهر، از آن جمعی که روزی به عنوان اعتراضات دانشجویی به زندان اوین آورده شده بودند، کسی را جز فخرآور (که خود، مدعی اش بود) باقی نگذاشت.

از بهمن 1383 تا اردیبهشت 84، تقریباً هیچ مسئله خاصی در آن بند رخ نداد، بجر آنکه شبی از نیمه گذشته، افسر نگهبان بند و چند مأمور به اطاق 108 که فخرآور در آن زندگی می کرد ریختند و دو نفر از هم سلولی های او را که لخت و عور در یک (جوال) رفته بودند، از اطاق بیرون کشیدند و شد آنچه نباید می شد!! مفعول این واقعه، پسرک جوانی بود که بعدها در مورد پریوش مطالب جالبی گفت که می گذارم برای روزی که قرار باشد (اسرار مگو) را بازگفت نمایم. همین قدر بدانید که فخرآور، از این پسرک و با طعمه [عضویت در حزب.... (باری) را کشیده بود که واقعاً شنیدنی است].

در اردیبهشت سال 1384، و درست چند ماه بعد از آن سلسله وقایع، ساز تفکیک جرایم را دکتر زرافشان با احتمال اعتصاب غذایش کوک کرد. زندانبان ابتداً وقعی نگذاشت و دکتر ناچاراً به اعتصاب غذا نشست و خواستار آن شد که زندانیان نظامی و سیاسی را باید طبق آئین نامه زندانها تفکیک نمائید.
در این بین، فخرآور (پریوش) که چنبره دوستانش به چند سرباز نظامی و غیر سیاسی که در اطاق 108 بودند محدود می شد. خطر را احساس کرد و با مراجعه به سایر زندانیان نظامی بند که تعدادشان به حدود سی و چند نفر می رسید، خواست جوی را بر علیه دکتر زرافشان ساز کند. یک ماهی این داستان ادامه داشت و ما هر روز شاهد بگومگوهایی در مخالفت و یا موافقت، با این تفکیک و در سطح بند بودیم که یک سر این مسایل بالاخره به پریوش ختم می شد.
در این بین زندانبان مغلطه کرد، و یک روز همه را به بند 350 منتقل نمود، با این وعده که بزودی زندانیان نظامی و سیاسی را مجزا خواهد کرد.... اما در واقع این انتقال دسته جمعی، گویی سنگی بود که بر در بسته خورد.... دکتر مرحله دوم اعتصاب غذای خود را که آنرا (ماراتن مرگ) نامیده بود شروع کرد تا زندانبان (وعده ای) را که راجع به انتقال زندانیان غیر سیاسی داده بود فراموش نکند.
دستگاه بالاخره چنین کرد و طی چند مرحله، زندانیان غیر نظامی و نظامیان غیر سیاسی را از سیاسیون جدا کرد و به سایر بندهای اوین فرستاد.... حالا این فخرآور بود که در بین زندانیان سیاسی تنها مانده بود زیرا هیچ کدام از این افراد که از طیف های مختلفی بودند ذره ای او را قبول نداشتند. جالب اینکه فخرآور (پریوش) در این ایام، حتی جرئت آمدن به حیاط بند را هم از کف داده بود، چرا که به محض ورود با ترش رویی زندانیان روبرو می شد که بلند بلند از گوشه حیاط خبر ورود خبرچین و مزدور را فریاد می کردند. که در آن حالت فخرآور، خجالت زده به اطاق باز می گشت و اکثراً به تماشای تلویزیون می پرداخت.
او در واقع برای دستگاه هم یک مهره سوخته به حساب می آمد و وجودش در آن بند، نمی توانست دیگر هیچ منشاء اثری برای دستگاه باشد. تا اینکه امتحانات خرداد ماه 1384 فرا رسید. منوچهر محمدی و فخر آور (پریوش) که آن سال در دانشگاه غیر حضوری پیام نور قبول شده بودند، هر دو تقاضای مرخصی کردند. با مرخصی فخرآور بلافاصله موافقت شد و او به مرخصی رفت. ولی زندانبان با مرخصی منوچهر محمدی موافقت نکرد و لاجرم او را با مأمور و دستبند به جلسات امتحان می بردند و عصر به زندان بر می گرداندند.
از این تاریخ به بعد، فخرآور (پریوش) دیگر به زندان برنگشت ولی خبرهایش را از طریق کسانی که در بیرون زندان بودند داشتم. تا اینکه یک روز خبر رسید که پریوش همه جا چو انداخته که حکم دستگیری و اعدامش صادر شده است!! انتشار این خبر، آنقدر برای سیاسیون در بند اوین مضحک و خنده دار بود که تا هفته ها موجب خنده و مزاح شد، و همگان بر این باور بودند که وزارت اطلاعات، او را دستاویز بازی جدیدی قرار داده که عنقریب صدایش در خواهد آمد.
فخرآور در جریان انتخابات ریاست جمهوری احمدی نژاد، سعی کرد باز هم از نردبان بالا برود و با پررویی به زندانیان داخل پیام داد که بگذارید حالا که در بیرون زندان هستم بعنوان سخنگوی شما با رادیو و رسانه های خارجی مصاحبه کنم. ولی هیچکس حتی جوابش را هم نداد. زیرا همه می دانستند که فخرآور (پریوش) جز رقاصی به رِنگ ارباب، و مطرح ساختن خویش، هیچ نیت خیری برای زندانیان دیگر نداشته و ندارد... حتی در جریان اعتصاب غذای گنجی و دکتر زرافشان، وقتی مردم به منظور دفاع از خواسته آنها تا پشت در زندان اوین آمده و تجمع کرده بودند. در یکی از این روزها فخراور (پریوش) خواست پشت تریبون رفته و سخنرانی کند که بوسیله خانواده زندانیان که در محل حضور داشتند پایین کشیده شده و او را از محوطه مراسم دور نمودند. او درست در ایامی تا پشت در اوین آمده بود که از دو هفته قبل تر، به تمامی رسانه ها پیام داده بود که جمهوری اسلامی حکم دستگیری و اعدامش را صادر کرده است و در به در به دنبال او می گردند. آیا از این مسخره تر هم می شد؟

خب، این مقدمات را که نوشتم سرچه داشت؟ اولاً می خواستم با مسایل داخل زندان اوین در آن سالها کمی آشنایان نمایم و ضمناً ورودی به مسئله اصلی بیابم و بگویم:

خداوندا سیاست چیست از رنگی به یک رنگ دگر رفتن
(پریوش) سوی غرب رفتن، سیاست باز و جاسوس برگشتن

تاریخ مبارزات مردم ایران، مشحون از (ضد قهرمانانی) است که روزی توانستند با دو دوزه بازی بر افکار مردم سوار شده و صحنه را به انحراف بکشند. کم نیستند غریبه هایی که در هر قیام مردمی، بی شناسنامه، اصل و نسب یافتند و همه را به کژ راهه سپردند..... شما در همین فقره 18 تیر ببینید چطور یک (سرباز) می تواند بی آنکه در صحنه 18 تیر 1378 حاضر باشد، خود را در جایگاه (دبیرکل جنبش مستقل دانشجویی) بنشاند و دست در توبره کسانی نماید که مالاً و جاناً می خواهند خود را فدای آرمانهای آزادی خواهی نمایند. آخر این ایرانی اهل عاطفه و احساساتی مگر چقدر باید از این سوراخ گزیده شود!! البته این را هم بگویم که اینگونه افراد شم خاصی در درک شرایط دارند و بعبارتی فاصله ها و خلاء ها را خیلی خوب درک می کنند، حالا اگر پشت سر این چنین افرادی، دستگاه های اطلاعاتی نیز قرار بگیرند که دیگر واویلاست، این جاست که طی طریق این اشخاص راحت تر می شود و زودتر به مقصد می رسند، کمااینکه مثلاً فخرآور (پریوش)، بعد از مرخصی از زندان، یکسال راست راست در این مملکت که وزارت اطلاعاتش مواز ماست بیرون می کشد راه می رود و حتی برای سخنرانی تا پشت در زندان اوین هم می آید ولی هیچکس معارض اش نمی شود تا اینکه یکباره سر از دبی در آورده و بقول خودش در عرض چهار ساعت ویزای ورود به آمریکایش صادر می شود. آیا این شرایط می تواند برای هر زندانی فراری دیگری، همین طور باشد!!
چرا منوچهر محمدی که برای معالجه دندانهایش در سال 1384 به مرخصی رفت و چندی غیبت نمود را فوراً وزارت اطلاعات، آنهم در آمل دستگیر و به زندان بر می گرداند ولی آن وقت پریوش ما که یکسال در تهران و بغل گوش وزارت اطلاعات راست راست راه می رود را نمی توانند دستگیر کنند!!؟
آنهم وزارت اطلاعات؟ آنهم قوه قضائیه؟ آنهم نیروی انتظامی؟.
و جالب تر از همه اینکه، چرا تا آقای احمد باطنی، دست به افشای دروغگویی فخر آور (پریوش) زد، و طی دو خط بیانیه، ارتباط خود با پریوش را مفقود دید، فوراً و بعد از دو سال آزادی، مجدداً او را دستگیر و به جایی می برند که به قول معروف (عرب نی انداخت)، آیا از این ترسیدند که احمد باطبی بخواهد در ادامه، آن روی سکه پریوش را بر ملا نموده و نقشه اربابان او را نقش بر آب نماید؟ و آیا به زندان شدن احمد باطبی، به اشاره فخرآور (پریوش) نبود که به ارباب گفت: (زودتر جلوش را بگیرید و الا همه چیز خراب خواهد شد)؟

شاید بنده آدم گول و کودنی باشم، ولی راستی شما از این موضوع چه برداشتی می توانید داشته باشید ولو اینکه بخواهید حداکثر خوشبینی را هم در این باره اعمال نمائید. آیا این قصه حلیم خوردن با دسته کوران نیست؟ آیا دستگاه مسئول با انتخاب فخرآور در زندان، و ایجاد فرصت و امکانی این چنین قصد ندارد که یک جریان موازی راه بیندازد و با انتقال (مهره سوخته داخلی) به خارج از کشور، موج منحرفی را در اپوزیسیون خارج از کشور ایجاد نماید.
کسی که دستگاه فکری ندارد و مثل بوقلمون در هر محفلی رنگ عوض می کند، کسی که امروز و نزد جمهوری خواهان ادعای جمهوریت می کند و هنوز شب نشده طالب رژیم پادشاهی می شود، کسی که برای بزرگنمایی خود، افرادی مثل جناب امیر انتظام، مثل جناب طبرزدی، مثل جناب عباس عبدی و حتی جناب رضا پهلوی را در کلام مثل ریگ خرج می کند و در مصاحبه های خودچنان از ایشان نام می برد که گویی این ها همه حقله های زنجیر او هستند!!!. کسی که وقتی در زندان بود می گفت: (شاهزاده)2 رضا پهلوی از من خواسته تا به آمریکا بروم تا چند Ph.D از بزرگترین دانشگاه های آمریکا را برایم بگیرد و قرار است دخترش را هم به من (قالب) –با عرض پوزش- کند. کسی که وقتی در زندان بود و در حضور زندانیان، چنین جسارتی را به خانواده محترم عباس عبدی می کرد و اصلاً ابایی هم از این وقاحت نداشت، کسی که در زندان به دروغ می گفت، سازمان جهانی پن (Pen)، سال 2006 را به نام من نامگذاری کرده و قرار است در روز تولدم، یک جایزه جهان دریافت نمایم.... و کسی که برای رسیدن به مقصود، نام و حیثیت هیچکس برایش مهم نبوده و نیست. کسی که طوماری از فسادهای اخلاقی را زیر بغل دارد که جای طرح آن اینجا نیست و مثنود هفتاد من کاغذ می خواهد. کسی که شادروان اکبر محمدی درست یک هفته قبل از مرگش، در حضور زندانیان سیاسی اطاق 3 بند 350، اظهار کرده بود و قسم خورده بود که در صورت زنده ماندن، همه مسایل پریوش را افشاء خواهد نمود و گفته بود که دلم از دست این فرد خون است....3 کسی که زندانیان سیاسی، قبل از آنکه او به نام فخرآور بشناسند، به لقب (پریوش) می شناسند را (قهرمان ملی) تلقی کردن و به او پرچم هدیه دادن، چه محلی از اعراب دارد؟
البته بنده برای تمام اصحاب رسانه احترام ویژه ای دارم و هرگز قصد جسارت نمی کنم، مخصوصاً برای افرادی که با جان و دل، برای آزادی تلاش می نمایند. ولی احساس می کنم (آقای همایون) که باید در شرایط سنی یکسانی با او باشم، مثل بنده دچار غلظت احساسات هستند و این شاید آفت مشترک آدمهایی است که مثل ما در این شرایط سنی، عقلمان را همیشه پشت قلب هایمان نگاه می داریم و از اینکه گاهی اجبار می شویم قهرمانی را که روزی با دست خود ساخته ایم بشکنیم، اباء و حسرت داریم، بنابراین و در چنین متبلائاتی همیشه سعی می کنیم که از ساخته دست خود دفاع نمائیم، حالا اگر لازم شد جایی ماست را هم سیاه ببینیم، خب می بینیم!! ولی چه بهتر که در کار مبارزه، به هیچ بی آدرسی نرویم و از هر ناآشنایی حتماً شناسنامه عکسدار طلب نمائیم. این منصفانه ترین کاری است که می توانیم در قبال دانشجویان 18 تیر و مخصوصاً روح شادروان اکبر محمدی انجام دهیم و همراه آن، یاد مبارزان راستین راه آزادی را که در زندان هستند زنده نگاه داریم.
آقای همایون، که موی در آسیاب سیاست سپید کرده حتماً باور نکرده است که وقتی زندانیان سیاسی می شنوند (آن جوانک) که نه شاخصه فرهنگی دارد نه سیاسی، توانسته است در خلاء ایجاد شده خود را مطلوب القلوب سیاسیون ولایت غربت نماید. چگونه از خنده ریسه می روند و بحال گرفتار آمدگان در دام ایشان افسوس و حسرت می خورند، چرا که بخوبی می دانند امیر فخرآور (پریوش) هرگز فاعل فعل (جنبش دانشجویی) نبوده و نیست، بسا که (آلت) فعل جریان دیگری است که بماند به وقت افشای (اسرار مگو)...

باری، هنوز مهندس طبرزدی با ده سال ماندن در پشت دیوار اوین، هنوز دکتر زرافشان با آن گلوله زیر پوست که کسی خبردارش نشد. هنوز منوچهر محمدی با کارنامه مقاومت 7 ساله و مرگ دردآور برادری که با ناگفته هایش رفت.....، هنوز حردانی ها، شاه قلعه ای ها، ناهیدها، غلام کلبی ها، جاوید تهرانی ها، پورمنصوری ها، سنگتراش ها، حجت بختیاری ها، ابراهیم مومنی ها، گاهی بیاد جوانکی می افتند که روزی در زندان، با تمام وقاحت به دکتر زرافاشن گفته بود:
(من همیشه بلوف هایی را می زنم که بزرگ باشد، زیرا بلوف های بزرگ برای مردم ایران قابلیت باور بیشتری دارند)!!!

آری، آنها هنوز پشت آن دیوارهای بلند اوین، به آفتابی امیدوارند که روزی مجسمه های یخی قهرمانان پوشالی را آب کند، آفتابی که همین نزدیکیهاست....

در پایان، اجازه دهید مطلب را با یادآوری گوشه از تاریخ به پایان ببرم که وصف الحال فخرآور (پریوش) است. (.... دوست دختر صادق قطب زاده در انتهای کتاب خاطراتش می نویسد، صادق چند روزی قبل از دستگیری، به من تلفن کرد و با عجله گفت: لباسهایمان را در چمدان بگذار و منتظر باش که مجال بزرگی دست داده است. دخترک می گوید پرسیدم چکار می خواهی بکنی. قطب زاده گفته بود: من ماهی حوض نیستم، باید بروم در اقیانوس، دخترک فرانسوی می گوید پرسیدم: صادق شنا بلدی....؟) حالا حکایت فخر آور است. کاش ماندانا خانم هم از فخرآور قبل از این سفر می پرسید: آیا شنا بلدی؟ نکند که غرق شوی.....
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت

(پایان قسمت اول)
مصطفی جوکار
Email (Jokar-31@Yahoo.com)
توضیحات:
1- شنیدم که سالها قبل، میرزا بقانامی بود در بیرجند و در مردم نفوذی داشت. او ضمن سخت گیری اصرار داشت که حتماً زنان در حمام باید لنگ ببندند، میرزابقا به زنان حمامی دستور داده بود که اگر زنی از پوشیدن لنگ استنکاف کرد، او را سخت تنبیه نمایند تا ماجرا تکرار نشود. روزی یکی از زنان دلاک که لنگ درست و حسابی نداشت ناچاراً از جل و لته ای که برای رفع بعضی آلودگی های زنانه بکار می رفت برای پوشش آن روز خود استفاده کرده بود و این امر موجب تعجب زنان دیگر شده بود. یکی از زنها گفت: خجالت هم خوب چیزی است. این پارچه که جایی را نپوشانده، اگر آنرا نمی بستی بهتر نبود؟ زن دلاک جواب داده بود، درست می گویی خواهر، کار لنگ را نمی کند ولی لااقل لته دم دهن میرزابقا که هست.
2- فخرآور در محاورات خود، همیشه (شاهزاده) رضا پهلوی را رضا پهلوی عنوان می کرد. پس ذکر (شاهزاده) در متن، و برای احترام به ایشان از نویسنده است.
3- این مطالب را از دوستان زندانی و نیز از زبان یکی از افراد خانواده بزرگوار محمدی نقل کرده ام.


+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 23:32 |
خانم شیرین عبادی ، از جمله وکلایی است که همیشه عادت دارد به جای استفاده از عینک تیز بین و ریز بین، از دوربین های استفاده نماید که لنز آن رو به سرزمین های دور تنظیم شده است!!!
او که جایزه نوبل را به خاطر (ایرانی) بودنش دریافت کرد، در همه این سالها فراموش کرد که در ایران، زندانی هم به نام (اوین) و زندانیانی هم به نام (زندانیان سیاسی) وجود دارد. او ظرف این سالها نه از اکبر و منوچهر محمدی گفت، نه از طبرزدی و از دیگرانی که در بند مانده بودند.
او در این سالها، آنقدر از گوانتانامو و ابوغریب، از افغانستان و شاخ آفریقا گفت که از ایران و ستم بر مردان زنجیری اش نگفت!!!
حالا هم که دکان به اصطلاح حقوق بشری او را در تیمچه ی جمهوری اسلامی بستند، هیچ زندانی سیاسی نگران نیست، چرا که وقتی این دکان گشوده هم بود توفیری به حالش نداشت و مشکلی را از او حل نکرد.
و خلاصه اینکه، خانم شیرین عبادی و دکانش برای زندانیان سیاسی مصداق ضرب المثلی را دارد که می گوید : ( دیگی که برای ما نمی جوشد...و الاخر )

گفتم که چراغی دوده باشی
افسوس که دوده ی چراغی

مصطفی جوکار
18 مرداد 1385
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 10:9 |
به ياد دارم وقتي اكبر گنجي در زندان اوين اعتصاب غذا كرد. اصلاح طلبان سنگها به سينه زدند و درهر چه دستشان رسيد دميدند كه( ايهاالناس،چه نشسته ايد كه قهرمان ملي را در زندان كشتند)!!. البته گنجي در زندان نمرد. بلكه به بيمارستان ميلاد منتقل شد تا بقول سخنگوي قوه قضائيه. براي سلامتي او حدود 7 ميليون تومان هزينه كنند، و بعد هم او را چاق و سرحال به سياحت اروپا و آمريكا بفرستند.
اما، اكبرمحمدي، چنين سرنوشتي نيافت. چرا كه بخية او به كوك اصلاح طلبان نمي خورد و لذا هيچ رسانه و محفل دوم خودادي تا قبل از مرگ اكبر محمدي، سراغي از او نگرفت، نه به بيمارستان رسيد و نه پاسپورتش مهر و ويزاي اروپا و آمريكا خورد، او ساده و پاك از قهر زندان اوين به سوي اوج خواسته هايش پرواز كرد تا به ياد ما بماند. براي مرگ در راه عقيده، حتي اصلاح طلبان هم
( خودي) و (ناخودي) كردند، آنهم در سالگرد يكصدمين سال انقلاب مشروطيت..... و اين، يعني كه ما، هنوز هم نفهميديم.

اي مرغ سحر، چو اين شب تار
بگذشت زسر سياهكاري
وزنغمة روحبخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماري
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه نيلگون عماري

« يادآر، ز شمع مرده يادآر»

15 مرداد 1385 – مصطفي جوكار
+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 10:4 |
خبر شهادت اكبر ، بند دلم را پاره كرد. و ذهن را برد به آن دو يست قدم فاصله اي كه بين بند سياسي (350) تا بهداري اوين بود . ديشب دراين مسير چه گذشته بود ؟ اكبر را چه كسي به بهداري برده بود ؟‌
آن پزشك خواب آلود در بهداري زندان ،‌از جسم بي جان و روبه موت اكبر چه درك كرده بود ؟
ديشب در سلول شماره 3 بند 350، حسن ناهيد ،‌مصطفي سنگتراش ، سلطاني و آن ديگران ( هم سلولي ها ي اكبر )‌با جاي خالي او چه حال و روزي داشتند و چگونه شب تاريكشان صبح شده بود؟
براي من كه در طول يكسال باز داشتم ،‌سه بار آن مسير را با همين درد طي كرده ام ،‌آخرين لحظه هاي حيات اكبر ،‌بسيار ملموس است .......
قلبم درد مي گرفت و راه نفس را مي بست ، دوستان با دادو جنجال ، درو ديوار رامي زدند تا افسر نگهبان مي آمد ، خميازه اي مي كشيد ، بعد از چند تلفن به اينجا و آنجا و اخذ اجازه اين مقام و آن مقام ، بالاخره دستور مي داد تا دو نفر از همبنديان سر برانكاردي كه من روي آن آخرين نفس هايم را مي كشيدم را مي گرفتند و همراه دو سرباز مسلح ،‌از آن شيب بلند ، به سوي بهداري زندان دوان دوان سرازير مي شدند تا به پزشكي برسيم كه عادت داشت :‌با بي خيالي بگويد : ( چيزي نيست ) . و بعد خميازه اي را در قابل دردو اضطرابم تحويل مي داد .
شايد ، بار آخر، و در آن شب زمستاني ، اگر ( مهرداد ) بر سر آن پزشك فرياد نمي زد و او را تهديد نمي كرد ، نه آمبولانسي مي آمد و نه من به بيمارستان ( مدرس) مي رسيدم تا زير تيغ جراحي قلب باز بروم ...... و الآ خر .

راستي ،‌ديشب ، آيا كسي همراه اكبر نبود تا باز بر سر آن پزشك فرياد بزند بلكه اكبر را با آن حال به سلولش بر نگرداند؟!

ديروز تنها به فاصله چند ساعت قبل از شهادت اكبر ،‌آقاي رئيس جمهور ،‌عاليترين نشان دولتش را بر سينه اجنبي مردي (هوگوچاوس ) زدكه معتقد بود در كار مبارزه است و برعقايدش در اين مبارزه !‌استوار مانده است. مردي كه نه در اعتصاب غذا بود ،نه راه زندان اوين رانشانش داده بودند ، مردي كه حتما نمي توانست باور كند در همان شهري كه پذيرائيش مي كردند جواني د رهشتمين روز اعتصاب غذا ،‌ آنهم براي اثبات عقايدش در راه آزادي نسل خود،‌ با مرگ دست و پنجه نرم
مي كند .
آري ،‌ديروز ، شهادت اكبر ،‌درخشش آن مدال زرين را بي رنگ كرد و بياد همه آورد كه مبارزان راستين ملت ،‌نه در تالارها و سالن هاي مجلل و روشن كاخ رياست جمهوري ،‌بلكه در زواياي تاريك بند 350 جان مي دهند. كساني كه نفس هايشان به شماره افتاده است و امروز و فردا ....... خلاص !

و ديگر اينكه نمايندگان مجلس ، ديروز از كجاي زندان اوين بازديد مي كردند كه ناله و ضجه اكبر محمدي به گوششان نرسيد . گوش هايي كه بايد قاعدتا آنرا د رخانه جاگذاشته باشند !......

.
9/5/1385- مصطفي جوكار

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 10:1 |


Powered By
BLOGFA.COM