تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار
 

( طرح های عملیاتی آماده شد ) !!

 

طرح عملیاتی ستاد اصلاح طلبان :

مسئول قرار گاه تاکتیکی :  آمریکای جنایتکار

مسئول آتش تهیه          : bbc

محل قرار گاه               : مجمع تشخیص مصلحت

معبر زن                     :  کروبی – میر حسین

ترکش گیر                  :  فائزه

آنتن                          :  هاشمی رفسنجانی

تاکتیک                      :  هر نفر یک ستاد ، هر دو نفر یک ماهواره

شعار عملیات              :  شیر سماور ... هوشنگ مرادی

رمز عملیات               :  رای ما را پس بده

 

طرح عملیاتی ستاد اصولگرایان :

مسئول قرار گاه تاکتیکی :  حسین صافکار

مسئول آتش تهیه          :  لباس شخصی ها

محل قرار گاه               :  قهوه خانه قنبر

معبر زن                     :  عباس قوزی

ترکش گیر                   :  گارد ویژه

آنتن                           :  محمد خاتمی

تاکتیک                       :  هر نفر یک گلوله ، هر دو نفر یک خمپاره

شعار عملیات               :  بیونانوتکنولوژی حق مسلم ماست

رمز عملیات                :  دست ها بالا ، والا حرکت نکن

شعار همگانی : مرگ بر صدام یزید کافر

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 17:33 |
 

( در حراجی سلایق ) !!

 

در مثنوی مولوی قصه ای است که همه آنرا خوانده ایم . داستان آن چهار کس که دًًرًمی به ایشان داده شد ، و بدین مشروح :

 

((چار کس را داد مردی یک دًرم / آن یکی گفتا به انگوری دهم / آن یکی دیگر عرب بُد گفت :لا / من عنب خواهم نه انگور ای دغا / آن یکی ترکی بگفت واین بنُم / من نمیخواهم عنب ، خواهم ازوم / آن دگر رومی بگفت این قیل را / ترک کن خواهیم اسرافیل را / در تنازع مشت ها بر هم زدند / چون ز سرًٌَُِ نامها غافل بُدند / مشت بر هم میزدند از ابلهی / پر بدند از جهل و از دانش تهی / ))

 

و.... این صورتی است از مناقشه موجود در جامعه امروز ما ، که هر دو سوی ماجرا، متعصبانه عنب و انگور خویش میخواهند و چون (سّر نامها ) نمیدانند ، پندار به مفاهیم نمی کشند  .

می پرسم : آیا هدف از این همه قیل و قال ، اینهمه یقه درانی ، پیروزی موسوی است ؟ ابطال انتخابات و پایین کشیدن احمدی نژاد از مسند قدرت است ؟ آیا همه فقط بدنبال عنب و انگوری هستند که اگر بفرض محال،حکومت آنرا داد ، گویی مردم به خواسته رسیده اند ؟

می پرسم : مگر آن چند سال قبل که خاتمی 20 میلیون رای آورد و هشت سال بر استر قدرت سواری کرد ، با این چند سالی که احمدی نژاد مردم را خس و خاشاک و مخالفانش را بزغاله دانست تفاوتی داشت ؟ مگر جز این بود که در نهایت ، ترجمان هر دو نام یک معنا یافت ؟

 

بهرحال ، من باور دیگری دارم و از این داستان حکایتی دیگر .... بنظر من نقار حاضر ، نه در شکل و اشکال ، که در محتوا ، آن ( درمی ) است که جامعه ایران سالهاست در فقد آن سر بدرون کشید و چون به فرصتی اینچنین رسید ، حالا عق اش کرد به دستمال حکومت و به هر چه سبز و سفید و سیاهی است .... همان درمی که موسوی و هاشمی و خاتمی و این آخری ، سالها راه بر درز آن بستند و به تزویر بر آن پرده انداختند تا به چشم و کار خلایق نیاید ......

سخن از آن محتوایی است که خاورانی ها در ولایش سوختند . که ریشه هایش رویید تا اوین ، همان که گاهی به اشارت ابروی اجنبی ، کراواتی به گردنش بستند و به خواری بر سفره جیره خواری نشاندند . همان که حتی به شمایل یک ققنوس مفنگی ، علم و کتلی به دستش دادند تا بر قبیله چپ فضله اندازد . و نهایتآ همان که امروز به مشنگی و خوش بحالی ، لقلقه زبان ( رضا کوتوله ) ها شده و قرار است به زودی و زوری به ملت حقنه شود .!!!

 

باری ، اگر ملاحت و نرمی کلام مولانا را در آستین داشتم ، به آن فارس و ترک و آن هموطنی که از این سوی شهر تا آن سو ( ویله کشی ) میکند پیام میدادم که این صور بگذار تا وقت دگر .... و بدنبال ( سر نامی ) باش که جانمایه توست . چنانکه بر جانِ ِ در گذشتگان تو بود و بر آیندگان تو نیز همین خواهد بود .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 22:32 |
 

  ( غیبت غیر موجه ) !!

می بینی که همین اطراف می پلکم .!!

شاید کنار دریا مثلاً .

شاید به جنگلی پر از افرا های بلند و بهشتی ، زیر درخت سدر خوابم ربوده بود .

شاید خسته بودم از رنجه دسایس زاهد .... خسته بودم از آنچه بارها نوشتم و تو بی توجه به آن سرود یاد مستان سر دادی .

 

دریا ، آخرین نقطه ای است که هنوز جاشویان بر آن ( شروه فایز ) می خوانند و تو را می ربایند از خودت .

دریایی بودم در این چند هفته .

گیج و خسته ، و به حکایت کشتی شکستگان و وزش باد شرطه بر مخمل شط ، دلخوش .

 

باری ..... تبلیغات انتخاباتی که شروع شد ، دیدم که اپوزیسیون به زایش افتاده .... سر به سودا که نداشت هیچ ، تازه می خواست همان اراجیفی را لقلقه کند که سی سال است کرده و قصه ای را از نو بخواند که دیری است گوشی برای شنیدنش منتظر نیست . لااقل در این جماعت داخله که من می شناسم ....

 و چقدر نوشتم در این چند سال که : حضرت ؟ عقب مانده ایم ..... اینجا مردم تو را نمی باورند ( ؟! ) ...... و لذا چنین شد که همراه با الیم شدن این قلب پیزوری ، بارم را کشیدم تا کومه ای کنار خزر . آنجا که من بودم و شیشه های مدام شراب و فکری که به دریا ختم می شد . فارغ از همه چیز اما نه چندان بی خیال .

می خواستم برای یکبار ، خود از میان بر گیرم تا چشم ها با هم تلاقی کنند . و حضرات بدانند در کجای کارند . و به جای لعابکاری عین حقیقت را درک نمایند .

 

..... و مردم ، کسانی که از ایشان چگوارا و اصحاب دربار و سینه چاکان سلطنت در مخیله ساخته بودیم همین ها هستند . همین مردم که می بینید بر پهنۀ خیابان چگونه خود را اثبات می کنند . از احمدی نژاد حکمت ناموس پرستی می خواهند ، از میر حسین قدری آزادی ، از کروبی ، عبور از خط قرمز و از رضایی ، برکت یک لقمه نان در پوشش فدرالیسم قطبی و صنعتی .!

و من شراب می خوردم در کنار دریا و به ریش خود و این قلم می خندیدم .

 

حالا کجاست آن نطر بوقی که می گفت : این انتخابات رفراندوم عدم مقبولیت نظام است ؟

کجاست آن حضرتی که می گفت: فاصله طبقاتی باعث گسست نظام شده ؟

کجاست آن دیگری که اطلاعیه داد و گفت : رضا پهلوی پا به ماه زاییدن است در این انتخابات ؟

خب حالا می گویی این طفل بی پدر را چه کنیم ؟ از کدام سفارت خانه برایش شناسنامه بگیریم ؟ هان ؟

وقتی که این قلم فریاد می کرد و می نوشت که دور مانده ایم ار دماغ و فهم مردم . وقتی می گریست و می نوشت با جدا شدن از خلق ، دودمانمان بر باد است . وقتی می نوشت دوربین شما در خوش حالت ترین وضع بر چشمی احول و دوبین استوار شده . وقتی می گفت : شما این مردم را نمی شناسید و از آنها دور مانده اید ، معنی اش همین اوضاعی است که می بینید .

دیشب وقتی  سوار آن مینی بوس لکنتی به شهر باز می گشتم ، در صندلی جلو ، دو نوجوان ، سیاست مرور می کردند . یکی طرفدار احمدی نژاد و دیگری سخت میر حسینی ..... در تمام طول راه ، نشنیدم که محور بحث آن دو ، از این محاط خارج گردد . نه اپوزیسیونی در کار بود و نه دلار های سبز آمریکایی در جیبشان ..... و چندان مستدل می گفتند و می شنیدند که ذهنم رفت به شعر آن رند عارف :

عشق هایی کز پی رنگی بوَد

عشق نبَوَد ، عاقبت ننگی بوَد

 

باری ، ..... باید در تفسیر عشق و در حدیث عاشقی ِ به خلق ، احتجاجی دوباره کرد . باید لیلی را نه از چشم مجنون ِ خود ، که با چشم عقل جمعی نگریست تا لااقل ( رنگی و ننگی ) نشویم .این را برای همه می نویسم و اول به خودم ، در همین مینی بوسی که مرا باز می گرداند .

 

ما با رژیم درگیریم ، این درست .... اما زبان این مردم را هم نمی فهمیم . همین ....

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 و ساعت 17:47 |
 

(گوسفند آبادانی مُرد) !!

 

( در سایت تابناک بخوانید )

در اتفاقي نادر، صبح امروز گوسفندي بدون سر در آبادان زنده متولد شد.رئيس اداره دا‌مپزشكي آبادان افزود: اين گوسفند با وجود بي‌سر بودن زنده به‌دنيا آمد و تپش ضربان قلبش به صورت طبیعی بود
مصطفي كناركوهي اظهار داشت: اين گوسفند تنها چند لحظه‌اي زنده باقي ماند و به‌دليل عدم داشتن سر و اجزاي آن هم‌چون چشم، جمجمه و دهان امكان تنفس و ادامه حيات برايش وجود نداشت.

وي خاطرنشان كرد: اين گوسفند در يكي از روستاي تابعه آبادان به‌دنيا آمده است.

كنار‌كوهي گفت: اين گوسفند ناقص‌الخلقه با عمل سزارين متولد شد و تمام قسمت‌هاي بدنش از دم تا حنجره به‌صورت كامل شكل گرفته بود.

كناركوهي در خصوص علت اين پديده‌ اظهار داشت: مشكلات داخلي، ويروس‌ها، مواد شيميايي، متابوليك از عوامل بروز چنين وضعيتي در جنين است.
وي تصريح كرد: تاكنون نمونه‌اي كه يك حيوان و نوزدادي بدون سر متولد شود، وجود نداشته است و اين مورد از موارد بسيار نادر است.

 

نظرات چند بچه آبودان در این باره :

 

اولی : بنظر مو ( یعنی من ) این گوسفنده نمرده ، بلکه خودکشی کرده ، چون با خودش فکر کرده اگه زنده بمونه پس عینک ( ری بن ) اش رو باید کجاش بزنه ؟ روی .... بزنه ؟

 

دومی : کا ....مو خودم موقع زایمان بالای سرش بودم . ماشاالله یه چشایی داشت مثل گراز . یه قدی داشت دو برابر شهرام همایون . میو میو میکرد انگاری بلبل ...... تازه ،یه پرچم ( ما هستیم ) هم دستش بود !!!

 

سومی : میگن ، وقتی بدنیا اومد ، گفت : فقط کروبی .... بعدش هم مرد .

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:50 |
 

 

 

1_ برادران پورمنصوری ( فرهنگ و شهرام ) مدت ده سال است که در بند هستند . داستان زندگیشان همان است که ابراهیم حاتمی کیا در فیلم ( ارتفاع پست ) به تصویرش کشید . در هفده سالگی زندان شده اند ،اما حالا که نگاهشان میکنی به پیرمردانی میمانند با هزار درد بی درمان .... مرغکانی پر و بال شکسته و بی امید به آزادی .

پارسال ، قوه قضاییه جارو جنجالی راه انداخت که حکم اعدامشان را به پانزده سال تقلیل داده ، به اصطلاح مشمول عفو رهبر شده اند  . هر کس که روزی با آن دو برادر در اوین زندانی بود و آنها را از نزدیک میشناخت خوشحال شد و به مادر پیر آنها تبریک گفت .

پیر زن هلهله می کشد و پس از 9 سال کمر راست می کرد.

یک سال گذشت  .... اما عجبا که در دستگاه قضایی کسی موجری آن حکم نشد و ابلاغش نکرد !!... حالا دلم می خواست حکم اعدامی صادر می شد . برای اجرایش هزار نفر در آن دستگاه از هم سبقت می گرفتند و تا آن طناب را نمی کشیدند دمی آرام نمی گرفتند .

جالب تر اینکه در یک سال گذشته حجم آزار و عذاب این دو برادر را افزایش داده اند . اخیراً هر کدام از آنها را به بندی در زندان رجائی شهر فرستاده اند تا مادر پیر آنها مجبور شود به جای یکبار آمدن برای ملاقات ، هفته ای دو روز راه زندان در پیش گیرد .... و این یعنی رحمت اسلامی !!!

آخر در کدام دین و آیینی چنین رفتار بدوی را میتوان سراغ کرد ؟ چرا عده ای در قوه قضائیه روی سبیل قانون نقاره می زنند ؟ و دستشان برای هر کاری چندان باز است که دست رئیس آن دستگاه چنان گشاده نیست ؟

 

2 _دیشب ( 24/7/1388 ) ..... در بند _ سگدونی _ زندان رجایی شهر ، گارد زندان حمله کرد و طبق معمول از زندانیان نسق کشید . دو زندانی بنامهای ذبیح الله یار احمدی و فرزاد شاهی به حال اغماء افتادند ودست و پای آنها شکست ، اما قداره بندان اجازه نداده اند که به بهداری برده شوند .

 

3 - دیشب ، آقای شاهرودی دعای کمیل میخواند و الغوث الغوث اش به آسمان هفتم میرسید . کاش کمی سر بر میگرداند و به زمین توجهی میکرد . به زندان رجایی شهر .

 

4 _ خلاصه اینکه ، زندان رجایی شهر دارد سلاخ خانه می شود . قداره بندان در لباس مسئول ، دکان قصابی گشوده اند و هیچ خدایی هم جلودارشان نیست !!

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:38 |
 

( طنز روز هفتم ) !!

 

فخر آور آمد پائین !!

 

 تلفن زنگ زد . گوشی را که برداشتم ، کسی گفت  :

 - فکرمیکنی به چه علتی امیر عباس فخرآور مجبور شد مطلبی که در وبلاگش ودر باره احمد رضا بهارلو     نوشته بود را یواشکی حذف کند ؟

گفتم : به یک دلیل روشن .

پرسید : کدام دلیل ؟

گفتم : همانطوریکه در پست (امیر عباس فخر آور و شکار بهارلو _ در همین وبلاگ ) توضیح دادم فخرآوردوست ندارد زیاد بالای درخت بماند !! ، کافی است اشاره ای به او بکنی تا با پای خودش بیاید پائین !!

گفت : فرمایش شما درست ، فرمایش شما متین ، اما راستی وقتی آمد پائین چه اتفاقی افتاد ؟

خندیدم و گوشی را گذاشتم .

............

 

2

اینها هم آمدند پا ئین !!

 

( در سایت سلام دمکرات ببینید )

در پی اجرای طرح جمع آوری اراذل و اوباش و تخریب منازل و محل تجمع معتادان توسط نیروی انتظامی ، محفل سلام دمکرات تعطیل و تخریب شد .

سر دسته این محفل ، در اطلاعیه ای که در سایت مذکور منتشر نمود آورده است :

 ( خیلی شعی کردیم ضمن اشتفاده اژ مهمات جمع آوری شده ( !! ) و کمک مراکژ خارجی و پشتیبانی مالی آنها ، کارگران ژاهان را متحد و  خودمان هم حال و هولی بکنیم ، اما متاشفانه عوامل اشتکبار ژاهانی به سر کردگی نیروی انتژامی ، ما را ناکام گژاشتند و از پیشرفت ما ژلوگیری کردند ) .

 

بقرار اطلاع ، تعدادی از اعضاء محفل مذکور در نظر دارند سنگ سیاهی از جنس شرم ( !! ) را بعنوان بنای یادبود در آنجا نصب نمایند . 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:56 |
 

 

( به جان زیبا کلام قسم  ) !!

 

 رکسانا صابری آزاد شد .

پس به جان ( زیبا کلام ) قسم ، همه چیز درست می شود .

حتی ممکن است قرارگاه خاتم الانبیاء ، برجهای دو قلو را باز سازی کند .

یا آمریکائیها کنار مسجد جمکران ( سالن بولینگ ) بسازند .

ممکن است جامعه دول متحد ، به آقای شاهرودی نشان حقوق بشر اعطاء کند .

حتی ممکن است شهرداری به زودی خیابان ( سلطنت آباد ) را دو باره اسفالت نماید .

شاید هم به پیشنهاد شورای شهر ، اسم بلوار کشاورز بشود الیزابت و خیابان آزادی بشود آیزنهاور .!!

سیاست که پدر و مادر ندارد .

خیلی ها پدر و مادر ندارند .

هرگز هم نخواهند داشت .

به جان ( زیبا کلام ) سوگند .

.......

ببین اسبهای ( فائزه ) چقدر خوشحالند .

و سگهای چشم آبی آمریکایی کتاب ( کاپیتولاسیون ) از بر میکنند .

........

تو چکار اوین داری ؟

چکار کارگران و زنان داری ؟

دانشجو کیلویی چند ؟

شیر تازه گاو سراغ نداری ؟

.......

(ن و القلم ) را بگذار در کوزه .

( ن ) را کروبی میدهد .

قلم را حکومت .

دو کلام راجع به بواسیر بنویس .

از آب کره بگیر .

پاستوریزه و هموژنیزه .

پاک .

.........

چراغهای رابطه روشن است .

و ارزشها ( کلاه مخملی ) بر سر دارند .

به جان ( زیبا کلام ) قسم ، همه چیز عالی میشود .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:13 |
 

( خیالی از رکسانا صابری در دادگاه ) !!

 شب اصلآ خوابش نبرد . تا صبح غلت زد . به صدای اذان از جا پرید . میلی به صبحانه نداشت و فقط چند جرعه چای نوشید .

ساعت 7 سلولش را باز کردند . چشم بند زد . ماموری آستین اش را گرفت و آورد تا راهرو . احساس کرد چادری را بر سرش می اندازند . صدای آن مآمور زن را می شناخت که گفت : ( خوب خودت را بپوشون می خوایم بریم دادگاه .... ) .

همپایی اش کردند تا از پله ها پایین بیاید . یک دستش به دست مآمور بود و با دست دیگرش لبه پلکان را گرفته بود . پاورچین آمد پایین .....بعد ، با همان چشم بند و همراه آن مامور زن آرام آمدند تا یک راهرو دیگر . احساس کرد چند نفر دارند نگاهش می کنند . حتی صدای پایی را شنید که از ته راهرو آمد و از کنارش گذشت .

در انتهای راهرو از دری گذشتند . مآمورگفت : مواظب باش . رکسانا مواظب بود . (سخت هم مواظب بود ) تا که از در گذشتند .....

 خنکای نسیم صبحگاهی به صورتش خورد و گوشش پر شد از صدای گنجشکهایی که ولوله انداخته بودند به درختان اوین .

مآمور گفت : خب ، چشم بندت را بر دار .

_ بردارم ؟ ( رکسانا پرسید ) .

_ آره ، بردار .

رکسانا چشم بند را برداشت . سفیدی ریخت به چشمانش . بعد ستاره ها از لای پلکهای مورب اش ریختند بیرون . هزار ستاره .... چشم که بر هم میزد ستاره ها غیب میشدند و دو باره ، و چند باره می آمدند ....بعد کم کم اجسام شکل گرفتند . اول ، دیوار روبرو را دید . آجر های سرخ را . بلند .... بعد خیابان را دید وبعد سکوت را حس کرد .  پس گنجشک ها چه شدند ؟ ( رکسانا از خودش پرسید ! ) ....

مامور گفت : برو سوار شو .

رکسانا چشم جنباند ، یک پژو یشمی رنگ در دو قدمی اش پارک شده بود .

با تردید باز پرسید _ سوار بشم ؟

مامور او را نشاند روی صندلی عقب و خودش هم کنارش لمید و منتظر ماند ... به دقیقه نکشید که دو مامور مرد از پشت اتومبیل ظاهر شدند . یکی نشست پشت رل و دیگری روی صندلی جلو . رکسانا خواست سلام کند اما فکر کرد جوابش را نخواهند داد .

اتومبیل به راه افتاد . انتهای خیابان به پیچی ختم می شد که شیبی تند داشت . از آن گذ شتند . بعد ، یک در بزرگ بود که ماموری کنارش نبود ولی راننده بوق کوتاهی زد و از آن رد شد .

 به درب اصلی که رسیدند ، دژبانی با لباس فرم جلو آمد . راننده بی آنکه پیاده شود سویچ صندوق عقب را زد . مامور نگاهی سرسری انداخت و آنرا دو باره بست و علامتی به روبرو داد . درب اصلی اوین بصورت خودکار کنار رفت و اتومبیل از آن گذشت و پیچید به سمت چپ و قاطی اتومبیل های دیگر شد . رکسانا ، اتومبیل ها را ، مردم را ، تهران را ، و گویی جهان را دید .....

مامور زن پرده های اتومبیل را کشید ، اما چشمان جستجوگر رکسانا می توانست از شیشه جلو باز هم همه جا را ببیند ... ماموری که جلو نشسته بود برگشت و اشاره ای به زن کرد . دست چپ رکسانا به دستگیره اتومبیل قفل شد .

تهران ... تهران زیبا . همان جایی که رکسانا عاشقش بود ، مثل تیری رها شده از کمان ، از چشمان رکسانا می گریخت و در هم می رفت . او با خودش فکر کرد چقدر تهران را ندیده است !!! .

از رادیو اتومبیل اخبار ساعت 8 پخش می شد و گوینده از حادثه ای در آنطرف دنیا خبر میداد ... رکسانا خواست تمرکز کند . سر به زیر انداخت . لاستیک کف اتومبیل خالهای مشکی داشت در زمینه آبی .

...

از خیابان معلم که رو به پایین پیچیدند ، مامور در بیسیم ، کسی را صدا کرد و گفت : ما رسیدیم ..... مخاطبش گفت : باشه ...باشه . و اتومبیل پشت در غربی ساختمان دادگاه انقلاب توقف کرد و بوقی زد . در باز شد .  

با آنکه تا ورودی ساختمان اصلی راه زیادی نبود اما راننده راند تا کنار در شیشه ای که دو لنگه اش باز مانده بود .

دادگاه در طبقه چهارم بود که مسیر آن به سرعت طی شد . مامورزن که حالا دستش با دستبند به دست رکسانا قفل بود ،  دو باری ایستاد و چادر رکسانا را جلو کشید تا صورتش دیده نشود . رکسانا از درون می لرزید و احساس می کرد کف هر دو دست ش خیس عرق شده است .

 

در طبقه چهارم به اطاقی وارد شدند . وکیل رکسانا با آن کیف گنده نشسته بود و سرش را در مشتی کاغذ فرو برده بود . رکسانا سلام کرد و به تعارف ( امر ؟ ) مامور زن روی مبل کوتاه و قهوه ای رنگی نشست . وکیل احوالش را پرسید و لبخندی زد .... دفتردار داشت با تلفن با کسی صحبت می کرد و برگه ای را طلب مینمود آنهم با قید فوری . بعد هم گوشی را گذاشت و به اطاق دادگاه رفت .

رکسانا با چشم دنبال پدرش گشت . وکیل متوجه شد ، گفت : پایین هستند . می آیند ..... و رکسانا آرام گرفت .

 

دادگاه رآس ساعت 9 آغاز شد . چهار مرد پشت میز قضاوت نشسته بودند که یکی از آنها نماینده دادستان بود . رکسانا را بردند و روی صندلی های ردیف اول نشاندند . وکیلش هم کنارش نشست . به اشاره قاضی دستبند را از دستش باز کردند . رکسانا بطور مشهود می لرزید . لبانش خشک شده بود و رمق از نگاهش پریده بود . مثل کسی که داشت غش میکرد .

جلسه دادگاه سه ساعت طول کشید . رکسانا حرف که می زد میگریست . دو باری به دستور قاضی لیوان آبی برایش آوردند .... وکیل ، محکوم به سکوت بود مگر آنکه قاضی اجازه اش دهد . رکسانا احساس کرد هر چه زمان میگذرد چهره قضات رحیم تر می شود . این را فقط احساس کرد و نه باور .... چند جایی هم در جواب ماند که قاضی به سرعت از آن گذشت . چرائیش معلوم نبود . آیا تصمیمی از قبل برایش گرفته بودند که نیازبه تدقیق و مکاشفه بیشتر نداشت ؟ و یا آنقدر دلایل ابرازی دادستان بی اساس بود که قاضی اهمیتی به آن نمیداد ؟.... تنها چیزی که می شد بر آن جرمی تصور کرد حضور رکسانا در محافلی بود که مشکوک میزد و شبهه می آفرید . بحثی که غوغای ورود بهمن قبادی به ماجرا را جهت میداد و رکسانا تکذیب اش کرد .. هم بهمن قبادی و هم آن محافل را .... و همین .

باری ..... صحبت از دو سال حبس رکسانا است . یکسال تعلیقی و یکسال قطعی با احتساب ایام بازداشت . که اگر همین انشاء شود ، با در نظر گرفتن عفو مشروط ، رکسانا در چند ماه آینده آزاد خواهد شد ...هر چند وکیلش با لایحه ای که به دادگاه داد ،خوشبین تر از این حرفهاست .

 

ساعت 2 بعد از ظهر دیروز ، رکسانا با همان اتومبیل ، در معیت همان ماموران ، و از همان مسیر به زندان اوین باز گردانده شد .... احساس خستگی مفرط و حجم اشکهایی که مثل باران از چشمانش باریده بود ، پاک گرسنگی را از یادش برده بود . رکسانا هوس هیچ چیزی نداشت جز آزادی .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:37 |
 

( باز خوانی رفیق عابد توانچه) !!

 

ماده ، حیات ، شعور .... این ها مراحلی هستند که انسان تاریخی پشت سر می گذارد تا ضمن آگاهی بر جبر ها و قانونمندی ها به انسان انقلابی تبدیل شود .

هموست که همواره در خون زیسته است . هموست که همچنان در گیر است . او به دنبال یافتن و گشودن است . می خواهد تحول را تجربه کند . می خواهد تاریخ خود را به طبقه اش پیوند دهد تا زودتر به آرمانش برسد . و درست از همین مرحله است که احساس می کند به عنوان یک انسان انقلابی در برابرش جبهه ای باز شده تا بینهایت ..... حتی در کوچه و خیابان ، حتی در کلاس درس و کارگاه و همه جا .

جاسوس بازی ، حزب های کاذب ، مراکز تبلیغی و به ظاهر همسو  ، دست هایی که خنجر در آستین دارند از جملۀ این کمینگاه هاست . دشمن برای خنثی کردن روحیۀ انقلابی چنین انسانی است که ترفند می زند و برنامه می ریزد .... گاهی تخدیر می کند ( مثل رژیم حاضر ) ، گاهی تحریک می کند ( مثل آن محفل دود زده ) ، گاهی تبلیغ و آوازه گری می کند ( مثل رفقای خوش نشین و صلواتی ) و گاهی نیز سعی در نفوذ به کادرهای انقلابی می نماید ( مثل همین جماعت حکمتیست ) ..... می خواهد در وهلۀ اول ، از تولد نطفۀ انقلاب جلوگیری نماید و در مرحلۀ بعد از رشد سریع آن بکاهد . و در مرحلۀ دیگر بر حیات و مماتش خدعه بزند .

تنها خصلت آگاهی و شعور در یک انسان انقلابی است که می تواند این همه پلشتی را تشخیص دهد و برای برخورد با آن راهکار ارائه نماید .

 

رفیق عابد توانچه در گذار به چنین احوالی است .... او در رسیدن به این خصلت ( آگاهی ) هزینه های بسیاری داده و می دهد . و امروز گرچه قلم به نقد خویش دارد اما باز در پشت سنگری است روبروی همین کمینگاه ها . مثل هرانقلابی دیگر .... می خواهد آنچه یافته را باز گشاید اما .... چه کسانی در برابرش هستند ؟ چرا عربده می کشند ؟ چرا هوار براه می اندازند ؟ مگر رفیق عابد ، جز آوردن یک نشانی و گذاردن یک علامت بر زمین پر از ( مین ) چپ چه خلندی می زند ؟ چه کسانی از فرو افتادن طشت هایی که رفیق عابد بر پشت بام برده است می ترسند ؟ هراس از چیست ؟

 ..... بر همگی رواست که بی هیچ حب و بغضی داوری کنند . بس است این همه راه پیموده را چند باره پیمودن . هر برگ تاریخ خونبار چپ گواه همین دوباره کاری هاست .

پس اگر کسی طاقت عابد را نمی آورد خب نیاورد که این جور به ..... فقط لطفاً زمین را گاز نگیرد و بگذارد که او ، آن بسته وا کند .

باری ، داستان انسان انقلابی ، داستان تدریج ها و تکامل هاست .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:1 |
 

طنز روز هفتم

(امیرعباس فخر آور و شکار احمد رضا بهارلو ) !!

میگویند : جوانی برای شکار به جنگل رفت . پشت بوته ای کمین کرد و منتظر شد . از قضای روزگار شیری گذرش به آنجا افتاد ... جوان ، بطرفش نشانه رفت و تیر انداخت ،اما از بخت بد به او نخورد ... شیر بر گشت و جوان را دنبال کرد . جوان به بالای درختی جهید ...شیر صدایش کرد و گفت : یا بیا پائین تا فلان کار با تو بکنم ، یا می آیم بالا و میخورمت .....جوان شکارچی که حسابی از مرگ آنهم بدست شیر میترسید بالاخره مجبور شد از درخت پائین بیاید تا شیر آن فعل شنیع در موردش اعمال کند .!!

فردای آن روز ، بار دیگر جوان بقصد شکار به همان جنگل رفت .... از اتفاق ، شیر دیروزی را در حال عبور دید  . پس تفنگش را راست کرد و تیر دیگری انداخت که این بار هم به هدف اصابت نکرد . باز جوان پا به فرار گذاشت و پرید روی همان درخت . دو باره شیر او را صدا کرد و جملات دیروز را تکرار کرد . مرد جوان نیز به همان اوصاف ماضی از درخت پائین آمد و اجبارا به زیر شیر خزید .

این حکایت در روز ها و هفته های بعد هم به همین منوال تکرار شد ...... تا اینکه در آخرین نوبت ، شیر که حسابی خسته شده بود رو به مرد کرد و گفت : ببینم آقای شکارچی ، بالاغیرتآ راستش را بگو ، شما به جنگل می آیی تا شیر شکار کنی  یا اینکه ( ک... ) بدهی ؟ !!

 

حالا حکایت امیر عباس فخرآور شده ....سه سال است که بقول خودش به آمریکا رفته تا شیر شکار کند و جمهوری اسلامی را سرنگون نماید (!! ) ، اما هر روز تفنگ اش را بدست میگیرد و تیری میاندازد بطرف سازگارا ، عطری ، احمد باطبی ، جمشید چارلنگی ، مکری ، ستاره درخشش ، شیلا گنجی ، زارع زاده اردشیر ، کورش صحتی ، کیانوش سنجری ، آقای طبرزدی ، احمد رآفت ، شهرام همایون و ......... که از اتفاق به هیچکدام هم نمی خورد و او مجبور میشود بپرد بالای درخت ... و بقیه قضایا .

روزی این حضرات را اسوه وطن پرستی و آخرین مبارز روی زمین مینامد اما همینکه تحویلش نگرفتند ، به آنها  بر چسب خیانت و جاسوسی می چسباند و اصلآ هم معلوم نیست که بالاخره ایشان برای شکار جمهوری اسلامی به جنگل ( بخوان آمریکا ) تشریف برده اند یا برای ....

امروز و در آخرین پست وبلاگش هم خواندم که نوشته می خواهد این بار شیر دیگری بنام ( احمد رضا بهارلو ) را شکار کند !!......خدا به خیر کند وطاقتش دهد که این یکی ( بهارلو ) از آن نره شیر های شرزه ای است که تا کنون خیلی ها را از درخت پائین کشیده و زیر گوششان نجوا کرده  :

 

بزم ما جنگل مولاست ، جو آیی بر ما

با ادب باش که این بیشه ( غضنفر ) دارد

 

البته...... والعهده علی الراوی  ، ما که از دنیا بی خبریم . صم  بکم .

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:34 |


Powered By
BLOGFA.COM